کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 5 رای - 4.2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهایی از حجاب و عفاف
۱۳:۵۸, ۳/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #1
آواتار
موسی و دختران شعیب (علیه السلام)

چون حضرت موسی(علیه السلام) مرد قبطی را به قتل رساند
فرعونیان نقشه کشیدند موسی را به قتل برسانند ؛ موسی (علیه السلام) از مصر خارج شد و هشت (یا سه) روز در راه بود تا به دروازه شهر مدین رسید و سختی های بسیار کشید و برای رفع خستگی زیر درختی که چاهی کنارش بود ، آرمید .
او مشاهده کرد که دو دختر برای آب کشیدن از چاه منتظرند تا چوپانان آب گیرند بعد نوبتشان شود . به آن ها فرمود : من برای شما آب می کشم ؛ و آنان از هر روز زودتر آب را به خانه آوردند .
پدر این دو دختر (حضرت شعیب (علیه السلام)) پرسید : چطور امروز زودتر آب آوردید و گوسفندان را آب دادید ؟ آنان قصه ی آن جوان را نقل کردند . شعیب فرمود : نزد آن مرد بروید و او را نزد من آورید تا پاداش کارش را به وی بدهم .
دختران ، نزد موسی (علیه السلام) آمدند و درخواست پدرشان را گفتند . موسی (علیه السلام) هم بی درنگ به خاطر خستگی و گرسنگی و غریب بودن ، قبول کرد . دختران به عنوان راهنما ، جلو راه می رفتند و موسی (علیه السلام) به دنبال آنان می رفت و نگاه می کرد از کجا می روند . چون هیکل و بدن آنان از پشت ، نمایان بود ، حیا و غیرت ، به او اجازه نمی داد به آنان نگاه کند ؛ پس فرمود : من جلو می روم و شما پشت سر من بیایید ؛ هرکجا دیدید اشتباه می روم ، راه را به من نشان دهید (یا سنگریزه ای جلوی پای من بیندازید تا راه را تشخیص بدهم) ؛ زیرا ما فرزندان یعقوب به پشت زنان نگاه نمی کنیم .
وقتی نزد حضرت شعیب (علیه السلام) آمدند و جریان را گفتند ، شعیب نیز به خاطر پاداش کار ، نیروی جسمانی ، حیا ، پاکی و امین بودن ، دختر خود (به نام صفورا) را به ازدواج حضرت موسی (علیه السلام) درآورد .
منبع : هزار و یک حکایت اخلاقی ؛ محمدحسین محمدی ، ص 224
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، Islam ، فاطمه خانم ، تازه مسلمان ، آرین (الهه.ع) ، أین المنتظر ، shafagh_mah ، SARV ، ساجد ، mhvvhm ، K-1 ، خادمة الزهرا ، faateme-313 ، نگار ، blue.blood ، شهیدطیبه واعظی ، fatemeh ، یاوران مهدی ، soheyl68 ، mahdy30na ، MANI110 ، help me

آغاز صفحه 5 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۰:۰۶, ۲۲/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/فروردین/۹۱ ۰:۰۸ توسط soldier.)
شماره ارسال: #41
آواتار
دو خاطره از شهید دکتر مجید شهریاری در باب حجاب


در مقطعی برای امرار معاش برای دانش آموزان دبیرستانی تدریس خصوصی داشت، اما رها کرد.

گفتم چرا رها کردی؟


گفت بعضی خانواده ها آداب شرعی را رعایت نمی کنند.

بعد خاطره ای تعریف کرد.

گفت آخرین روزی که برای تدریس رفتم مادر نوجوانی که به او درس می دادم بدحجاب بود. مدتی پشت در ایستادم تا خودش را بپوشاند، اما بی تفاوت بود.

گفتم لااقل یک چادر بیاورید، من خودم را بپوشانم!
از همان جا برگشتم.
به نقل از دوست دوران دانشجویی شان
***

رفتار دکتر به گونه‌ای بود که آدم‌ها را به مسائلی راغب می‌کرد. خیلی از دختران دانشجو که هنگام ورود به دانشگاه با مانتو بودند بعد از یکی دو سال که با ایشان یا دکتر عباسی آشنا می‌شدند چادری می‌شدند.
به نقل از شاگرد شهید

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mohammad Trust ، فاطمه خانم ، netlog36 ، شهیدطیبه واعظی ، mhvvhm ، سپیدار ، 7parsa4 ، میلاد.م ، soheyl68 ، بیداری12
۲۰:۴۴, ۱/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #42


حکایت سید مهدی قوام و زن روسپی


انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد. چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود.
چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.
آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.
جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.
وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…
آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…
دست شما درد نکند، بزرگوار!
سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!
آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…
حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…


زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.
زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.
دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…
***
حاج مرشد!
جانم آقا سید؟
آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.
استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…
سید انگار فکرش جای دیگری است…
حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:
حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟
سبحان الله…
سید مکثی می‌کند.
بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.
زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.
به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می‌گوید.
- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.
زن، با تردید، راه می‌افتد.
حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…
زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…
دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟
شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:
حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…
سید؛ ولی مشتری بود!
پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:
این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(علیه السلام) است…
تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…
سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…
انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…
***
چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!

سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.
مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.
زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:
آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…
آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است…سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.
زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mhvvhm ، netlog36 ، شهیدطیبه واعظی ، 7parsa4 ، Asma ، soheyl68
۲۰:۴۶, ۴/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #43
آواتار
دخترکی که حراج شد!
دختر با نازبه خدا گفت:
چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان جلوه گر نكنم؟
خدا گفت:زیبای من!تو را فقط برای خودم آفریدم
دخترك،پشت چشمی نازك كرد و گفت:خدا كه بخل نمی ورزد،بگذار آزاد باشم
*خدا چادر را به دخترك هدیه داد*
دخترك با بغض گفت:با این؟اینطور كه محدودترم. اصلا می خواهی زندانی ام كنی؟ یعنی اسیر این چادر مشكی شوم ؟؟؟؟
خدا قاطع جواب داد:بدون چادر،اسیر نگاه های آلوده خواهی شد...
هر چیز قیمتی را كه در دسترس همه نمی گذارند.تو جواهری
دخترك با غم گفت:آخر...آخر،آنوقت دیگر كسی مرا دوست نخواهد داشت.
نه نگاهی به سمت من خواهد آمد و نه كسی به من توجه میكند
خدا عاشقانه جواب داد:من خریدار توام!منم كه زود راضی می شوم و نامم سریع الرضاست.
آدمیانند و هزاران نوع سلیقه!هرطور كه بپوشی و بیارایی،باز هم از تو راضی نمی شوند!
اصلا مگر تو فقیر نگاه مردمی؟آن نگاه ها مصدومت میكند
*دخترك آرزویش را به خدا گفته بود و می خواست چونان فرشته ای محبوب جلوه كند*
خدا با لطف جوابش را داد:دخترك قشنگ!
وقتی با عفاف و حجابت در میان گرگان قدم بر میداری،فرشته ای
دخترك،زبان دور دهان چرخانید و گفت: مگر خودت زیبایی را دوست نداری؟اینطور ساده كه نمی شود! می خواهم جذاب تر شوم و خریدنی
«مدادشمعی سرخش را برداشت و دو لبه ی دهانش را قرمز كرد.

ماژیك مشكی به دست گرفت و دور چشم هایش كشید و بعد هم چون برف سپید جلوه می نمود.
آبشاری از گیسوانش را هدیه داد به نگاه ها،"مفت و رایگان"»

دخترك چون عروسكی در بازار دنیا،پشت ویترین خیابان خود را به نمایش كه نه،به فروش گذاشت.
برچسبی روی هر نگاه دخترك به چشم می خورد:"حراج شد".حراج شد
و هركس رد میشد میگفت:آن چیز كه حراج شود حتما ارزش و قیمتی ندارد و همگان ردشدند و هیچ كس نخریدش!
سایت:سرداران اهل قلم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: netlog36 ، سپیدار ، فاطمه خانم ، منتظر72 ، 7parsa4 ، fatemeh ، soheyl68
۲۰:۵۱, ۱۸/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #44
آواتار
آرام از کنارت می گذرد ، بی صدا ...بدون جلب توجه...
سیاهی رنگ اوست و بو نداشتن ویژگی او..صورتش نمیبینی،اما در مقابل اویی.
اوست که با سکوت، با تو حرف میزند و به تو می آموزد.....اگر اهلش باشی.
در اوج کرامت هست و تندیس متانت..
نزدیک،اما دور از دسترس...بی عشوه ولی دلربا...اوست معلم وقار در قله ی بی نیازی..
هر خارو خسی عاشقش نمی شود و زیباییش را هر دلی لمس نمیکند...
او پیش از انتخاب شدن انتخاب میکند و پیش از معشوق شدن عاشق میشود...
با زیرکی گوی عقل را از کنار دیو هوس می رباید....
او همان دختر عفیف و در پس پرده ی حجاب است...

(برگرفته از وبلاگ یادداشت های یک دختر چادری)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: netlog36 ، فاطمه خانم ، 7parsa4 ، fatemeh ، soheyl68 ، بیداری12
۱۹:۴۷, ۳۱/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #45
آواتار
[تصویر: hijab-sade-pushesh.jpg]
دلش یه دونه از اون کفش های پاشنه بلند میخواست.از بس باباش براش کفش اسپورت خریده بود خسته شده بود. هوس پوشیدن یه کفش پاشنه بلند همه ی فکر و ذکرش رو به خودش مشغول کرده بود،کم کم داشت عقده ای میشد که بالاخره بابا راضی شد براش کفش پاشنه بلند بخره!
بابا پول زیادی هم بابت اون کفش پاشنه بلند داد و اون رو برای دخترش خرید،حالا دیگه دختر میخواست از خوشحالی بال در بیاره!
اما همه این خوشحالی ها کمتر از یه هفته طول کشید..حالا اون همه خوشحالیش تبدیل شد به ناراحتی .آخه دختر نمیتونست اون کفش رو بپوشه!باهاش راحت نبود،نمیتونست راحت راه بره!
خلاصه کفشی که دختر ماه ها حسرت پوشیدنش رو به دل داشت و پول زیادی بابت خریدنش پرداخت شده بود انقدر تو جاکفشی موند که پوسید و بعد دور انداخته شد!!!

این ماجرایی رو که براتون تعریف کردم فقط یه مثال بود...حالا یه سوال دارم؟
آیا یه پوشش ساده شما رو زیباتر و باوقار تر نشون میده یا پوششی که پر از زرق و برق باشه و مدام جلب توجه کنه و مجبور باشی برای پوشیدنش به خودت سختی بدی شما رو زیباتر نشون میده؟
زیبایی یک پوشش ساده ، در باطنش نهفته است اما زیبایی پوششی که ساده نیست، در ظاهرشه و زشتی اش به اینه که وقار و سنگینی ات رو ازت میگیره.

پ.ن: وقار و سنگینی همون راز نهفته ی پوشش ساده است!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: netlog36 ، soheyl68
۱۳:۲۰, ۲۶/تیر/۹۱
شماره ارسال: #46
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
یک روز جلو در موسسه در نیویورک دختر خانم جوانی جلوی من را گرفت و اظهار داشت :

می خواهد مسلمان شود
چند بار تعدادی کتاب درباره اسلام به او دادم تا
مطالعه کند
بعد از این یک روز همین دختر با عصبانیت وارد موسسه شد و گفت :

اگر همین الآن شهادتین را برایم نخوانید، داخل شهر می روم، داد می زنم و اعلام می کنم من مسلمان هستم تا همه متوجه شوند و به این طریق اسلام می آورم،
شور و اشتیاق این دختر موجب شد تا به او قول دهم تا در مراسم جشن میلاد امام حسین (علیه السلام) در موسسه؛ ایشان بیایند و مراسم تشرف به اسلام را برگزار کنیم.
روز میلاد امام حسین(علیه السلام) مراسم جشن برگزار شد و شیعیان زیادی هم در جلسه شرکت کردند،
به عنوان یک میان برنامه اعلام کردیم یک دختر فرانسوی مقیم نیویورک با اطلاع و آگاهی دین اسلام و مکتب تشیع را برگزیده و مراسم تشرف الان برگزار می گردد.

در این میان شخصی از داخل جمعیت بلند شد و گفت:
اصلا این دختر از اسلام چه می فهمد
که می خواهد مشرف بشود؟
بنده هم سئوالی مطرح کردم و گفتم هرکس جواب را می داند پیرامون آن توضیح دهد.
هیچ کس جوابی نداد!

سئوال را از این دختر پرسیدم مطالبی پیرامون آن به جمع ارائه داد.

سپس در جلو جایگاه قرار گرفت، پس از اقرار به شهادتین و ارائه عقاید به او، اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ او خوانده شد. رسما به اسلام و مکتب تشیع گروید و نام او را "رقیه" نهادیم.

چند روزی گذشت تا این که همین دختر را با حجاب کامل اسلامی همراه با مرد و زنی که به نظر پدر و مادرش بودند در خیابان جلوی موسسه با ما برخورد نمودند.

آن مرد و زن با زبان فرانسوی شروع به سر و صدا کردند که چرا دختر ما را مسلمان نموده اید؟


به او بگویید حجابش را بردارد ...!
سر و صدا باعث شد عده ای دور ما جمع شوند. در همان وضعیت احساس کردم این دختر تازه مسلمان شده الآن در شرایط سختی است و خیال کردم دارد خجالت می کشد.

به موسسه رفتم و زنگ زدم ایران دفتر آیت الله مظاهری و پرسیدم:
آیا در چنین شرایطی
اگر اصل دین شخص در خطر باشد
شما اجازه می دهید روسری را بردارد؟



ایشان فرمودند:
اشکال ندارد.
به سرعت برگشتم و به این دختر گفتم :
با یکی از مراجع صحبت کردم و در مورد شما

فرمودند:
اگر دین شما در خطر است،
اشکال ندارد و شما می توانید روسری


را بردارید.
دختر تازه مسلمان در جواب به من گفت :
این حکم از احکام ثابت و اولیه است یا از احکام ثانویه و بنا بر ضرورت است؟
گفتم : از احکام ثانویه می باشد.
به سرعت پرسید:

اگر روسری خود را برندارم

و به خاطر حفظ حجاب کشته شوم
آیا من شهید محسوب می شوم؟
گفتم: بله.
گفت:
ولله روسری خود را برنمی دارم
هر چند در راه حفظ حجابم
جانم را از دست بدهم.


............................................
خاطره ای با تلخیص از حجت الاسلام دکتر مرتضی آقا تهرانی که در دوران اقامت آمریکا، امامت جمعه شهر نیویورک و مسئولیت موسسه اسلامی آن شهر را به عهده داشت.
...........................................
و اما ما برای حجابت چه کرده ایم ... ؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، فاطمه خانم ، 7parsa4 ، شهیدطیبه واعظی ، netlog36 ، fatemeh ، zryy ، soheyl68
۱۲:۲۱, ۱۴/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/شهریور/۹۱ ۱۲:۲۳ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #47
آواتار
به خاطر حفظ حجاب شهید می شوم


[تصویر: IMAGE634602710275937500.jpg]

.ولله روسری خود را برنمی دارم هر چند در راه حفظ حجابم جانم را از دست بدهم

"دی نیوز" _فرهنگ و هنر _علی کاظم زاده:حجت الاسلام دکتر مرتضی آقا تهرانی در دوران اقامت آمریکا، امامت جمعه شهر نیویورک و مسئولیت موسسه اسلامی آن شهر را به عهده داشت. متن زیر خاطره ای از زبان ایشان است.

یک روز جلو در موسسه دختر خانم جوانی جلوی من را گرفت و اظهار داشت: می خواهد مسلمان شود .سئوال کردم چه اطلاعاتی پیرامون اسلام دارید؟گفت به این نتیجه رسیده ام مسلمان شوم.پیشنهاد مطالعه چند کتاب را دادم، کتاب ها در اختیارش گذاشته شد بعد از مدتی با اشتیاق به نزدم آمد و گفت : کتابها را خوانده ام و می خواهم مسلمان شوم. باز چند کتاب دیگر به او دادم و گفتم: این ها را هم مطالعه کنید، این کار چند بار همین طور ادامه پیدا کرد.

مطمئن بودم جامعیتی از اسلام و مکتب تشیع برایش حاصل شده است.یک روز همین دختر با عصبانیت وارد موسسه شد و گفت : اگر همین الآن شهادتین را برایم نخوانید ، داخل شهر می روم، داد می زنم و اعلام می کنم من مسلمان هستم تا همه متوجه شوند و به این طریق اسلام می آورم، شور و اشتیاق این دختر موجب شد تا به او قول دهم تا در مراسم جشن میلاد امام حسین(علیه السلام)در موسسه؛ ایشان بیایند و مراسم تشرف به اسلام را برگزار کنیم.

روز میلاد امام حسین مراسم جشن برگزار شد و شیعیان زیادی هم در جلسه شرکت کردند، به عنوان یک میان برنامه اعلام کردیم یک دختر فرانسوی مقیم نیویورک با اطلاع و آگاهی دین اسلام و مکتب تشیع را برگزیده و مراسم تشرف الان برگزار می گردد.

در این میان شخصی از داخل جمعیت بلند شد و گفت: اصلا این دختر از اسلام چه می فهمد که می خواهد مشرف بشود؟بنده هم سئوالی مطرح کردم و گفتم هرکس جواب را می داندپیرامون آن توضیح دهد.سئوال درباره مسئله "بدا"بود که از اعتقادات مسلم ما شیعیان است.

هیچ کس جوابی نداد!سئوال را از این دختر پرسیدم مطالبی پیرامون آن به جمع ارائه داد. سپس در جلو جایگاه قرار گرفت ، پس از اقرار به شهادتین و ارائه عقاید به او ،اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ او خوانده شد.رسما به اسلام و مکتب تشیع گروید و نام او را "رقیه" نهادیم.

چند روزی گذشت تا این که همین دختر را با حجاب کامل اسلامی همراه با مرد و زنی که به نظر پدر و مادرش بودند در خیابان جلوی موسسه با ما برخورد نمو دند.

آن مرد و زن با زبان فرانسوی شروع به سر و صدا کردند،چرا دختر ما را مسلمان نموده اید؟ به او بگویید حجابش را بردارد!... سر و صدا باعث شد عده ای دور ما جمع شوند. در همان وضعیت احساس کردم این دختر تازه مسلمان شده الآن در شرایط سختی است و خیال کردم دارد خجالت می کشد. به موسسه رفتم و زنگ زدم ایران دفتر آیت الله مظاهری و پرسیدم:آیا در چنین شرایطی اگر اصل دین شخص در خطر باشد شما اجازه می دهید روسری را بردارد؟ایشان فرمودند: اشکال ندارد.

به سرعت برگشتم و به این دختر گفتم : با یکی از مراجع صحبت کردم و در مورد شما فرمودند:اگر دین شما در خطر است، اشکال ندارد و شما می توانید روسری را بردارید

دختر تازه مسلمان در جواب به من گفت:این حکم از احکام ثابت و اولیه است یا از احکام ثانویه و بنا بر ضرورت است؟

گفتم : از احکام ثانویه می باشد

به سرعت پرسید: اگر روسری خود را برندارم و به خاطر حفظ حجاب کشته شوم آیا من شهید محسوب می شوم؟

گفتم: بله

گفت: ولله روسری خود را برنمی دارم هر چند در راه حفظ حجابم جانم را از دست بدهم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: netlog36
۲۲:۰۸, ۱۴/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #48
آواتار
خنده فرشته ها
صدای خنده و پچ پچ فرشته ها را می شنید . بالای سر جنازه اش به این سو و آن سو

می رفتند و می خندیدند .
[b]صدای گریه و شیون خانواده و دوستانش را هم می شنید .


کفن را دور تا دور بدن و
سر و صورتش پیچیده بودند .
طوری که هیچ جای بدنش

معلوم نبود .طاقت نیاورد . رفت پیش فرشته ها و از آنها
پرسید: ــ" من مرده ام و همه

خانواده و دوستانم ناراحت و غمگین هستند وبرایم گریه


می کنند شما به چه می خندید ؟" یکی از فرشته ها گفت :
ــ " وقتی جوان و زیبا

بودی و همه به تو رغبت داشتند و صورت و اندامت را همه می


میدیدند آنها را نپوشاندی و آشکارکردی حالا که مرده ای و کسی به تو رغبتی ندارد و


همه از تو فرار می کنند نگاه کن ببین چگونه تو را می پوشانند و از نگاه ها پنهان


می کنند ."

صدای خنده فرشته ها دوباره بلند شد.


مواعظ العددیه مرحوم عاملی 142و143 / فوائد االرضویه / ص 563
[تصویر: bk5md0rzvjdru4rdhfup.jpg]

اگر اسلام به زن می گوید ، حجاب داشته باشد ، می خواهد زن در جامعه حضور

داشته باشد ، البته حضور انسانی ، نه حضور
مونث .
(استاد رحیم پور ازغدی)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: netlog36 ، فاطمه خانم ، soheyl68 ، بیداری12
۷:۰۷, ۱۶/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #49
آواتار
نذر


خیلی دلش می خواست امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را ملاقات کند . برای همین نذر کرد چهل صبح جمعه برود و در چهل مسجد زیارت عاشورا بخواند . در یکی از جمعه ها شعاع نوری را دید . نور از خانه ای در نزدیکی مسجد بیرون می تابید .

خوشحالی و شعف وجودش را فرا گرفت . برخاست و به سمت نور حرکت کرد . مسیر نور تا درب یک خانه فقیرانه ادامه داشت .وارد خانه شد و با حیرت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در آن خانه دید . آقا در یکی از اتاق های خانه برسرجنازه ای که پارچه سفیدی روی آن کشیده شده بود ، حاضر شده بودند.

اشک ریزان وارد شد وبر حضرت سلام کرد . حضرت پاسخش را داد :" چرا اینگونه دنبال من میگردی و رنج ها متحمل می شوی ! مثل این باشید تا من به سراغ شما بیایم .این بانویی است که در دوره بی حجابی هفت سال از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرمی او را ببیند." تا مدت ها بعد از ملاقات با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صدای آقا در گوشش بود .

شرح حالات (مرحوم آیت الله سید محمد باقرمجتهد سیستانی پدر آیت الله العظمی حاج سید سیستانی ) کتاب ملاقات بانوان با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)


[تصویر: ep4qdttosd2xqosd5o.jpg]

هیچ کس نمی داند من چقدر خوشحال شدم که رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مرا از ظاهر شدن در پیش چشم مردان معاف کرد.(حضرت زهرا (سلام الله علیها) ، چهل حدیث از حجاب )
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، netlog36 ، ilidin ، بیداری12
۷:۰۲, ۲۲/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #50
آواتار
آخرین تبسم

یک نگرانی داشت که بیشتر از بیماری رنجش میداد . نگران پس از مرگ خود بود .

ــ " چقدر بد است این تخته هایی که بدن مرده را روی آن می گذارند . زیرا وقتی زنی

را روی آن می گذارند و پارچه ای بر
بدنش می کشند حجم بدن او معلوم می شود ،

مبادا پس از مرگ مرا روی تخت بگذاری که حجم بدنم پیدا شود ."


اسماء گفت : من در حبشه که بودم دیدم تابوتی از چوب درست می کردند و مرده را

داخل آن می گذاشتند .


اسماء برای رفع نگرانی اش کسی را فرستاد تا شاخه های تر خرما را از تنه قطع

کردند و روی تخت را پوشاندند .


تابوت را که دید تبسمی کرد . بعد از رفتن پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) کسی خنده فاطمه (سلام الله علیها) را

ندیده بود .


[b]
بحار الانوار.ج 43 .ص 189





آیت الله جوادی آملی : حجاب زن تنها مربوط به خود او نیست تا بگوید من از حق خودم

صرف نظر کردم ،

مربوط به مرد
نیست تا بگوید من راضیم ...

حجاب زن حقی است الهی ...

حرمت زن و حیثیت زن به عنوان حق الله مطرح است ...

زن
به عنوان امین حق الله از نظر قرآن مطرح است .

( زن در آیینه جمال و جلال / ص 423)

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: netlog36 ، بیداری12
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  نظرتون در مورد "طرح صیانت از حجاب و عفاف" چیه؟؟؟؟ پارمیس 73 32,884 ۳۰/مهر/۹۵ ۱۶:۱۹
آخرین ارسال: عمار94
  اجتماع قانونی احیای فرهنگ عفاف و حجاب - 21 تیر 93 59-11(یامهدی) 1 1,761 ۱۹/تیر/۹۳ ۱:۱۶
آخرین ارسال: 59-11(یامهدی)
  پاسخ به شبهات نهی از منکر در باب حجاب و عفاف (قسمت دوم) III I III 0 1,605 ۲۰/اردیبهشت/۹۳ ۱۲:۲۳
آخرین ارسال: III I III
Star مجموعه انیمیشن درباره حجاب و عفاف عبدالرحمن 7 5,252 ۱۷/فروردین/۹۳ ۲۰:۳۷
آخرین ارسال: azade
  هرم عفاف از حیا تا حجاب mahdy30na 25 11,411 ۱۹/آبان/۹۲ ۱۳:۱۴
آخرین ارسال: SAViOR
  وضعیت حجاب و عفاف و روابط نامحرمان در دانشگاه ساجد 217 106,514 ۲۹/تیر/۹۲ ۱:۲۳
آخرین ارسال: meshkat
  ***بیست و یکم تیر ماه روز عفاف و حجاب گرامی باد*** عبدالرحیم 0 1,267 ۲۱/تیر/۹۲ ۱۴:۱۳
آخرین ارسال: عبدالرحیم

پرش در بین بخشها:


بالا