کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 5 رای - 4.2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهایی از حجاب و عفاف
۱۳:۵۸, ۳/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #1
آواتار
موسی و دختران شعیب (علیه السلام)

چون حضرت موسی(علیه السلام) مرد قبطی را به قتل رساند
فرعونیان نقشه کشیدند موسی را به قتل برسانند ؛ موسی (علیه السلام) از مصر خارج شد و هشت (یا سه) روز در راه بود تا به دروازه شهر مدین رسید و سختی های بسیار کشید و برای رفع خستگی زیر درختی که چاهی کنارش بود ، آرمید .
او مشاهده کرد که دو دختر برای آب کشیدن از چاه منتظرند تا چوپانان آب گیرند بعد نوبتشان شود . به آن ها فرمود : من برای شما آب می کشم ؛ و آنان از هر روز زودتر آب را به خانه آوردند .
پدر این دو دختر (حضرت شعیب (علیه السلام)) پرسید : چطور امروز زودتر آب آوردید و گوسفندان را آب دادید ؟ آنان قصه ی آن جوان را نقل کردند . شعیب فرمود : نزد آن مرد بروید و او را نزد من آورید تا پاداش کارش را به وی بدهم .
دختران ، نزد موسی (علیه السلام) آمدند و درخواست پدرشان را گفتند . موسی (علیه السلام) هم بی درنگ به خاطر خستگی و گرسنگی و غریب بودن ، قبول کرد . دختران به عنوان راهنما ، جلو راه می رفتند و موسی (علیه السلام) به دنبال آنان می رفت و نگاه می کرد از کجا می روند . چون هیکل و بدن آنان از پشت ، نمایان بود ، حیا و غیرت ، به او اجازه نمی داد به آنان نگاه کند ؛ پس فرمود : من جلو می روم و شما پشت سر من بیایید ؛ هرکجا دیدید اشتباه می روم ، راه را به من نشان دهید (یا سنگریزه ای جلوی پای من بیندازید تا راه را تشخیص بدهم) ؛ زیرا ما فرزندان یعقوب به پشت زنان نگاه نمی کنیم .
وقتی نزد حضرت شعیب (علیه السلام) آمدند و جریان را گفتند ، شعیب نیز به خاطر پاداش کار ، نیروی جسمانی ، حیا ، پاکی و امین بودن ، دختر خود (به نام صفورا) را به ازدواج حضرت موسی (علیه السلام) درآورد .
منبع : هزار و یک حکایت اخلاقی ؛ محمدحسین محمدی ، ص 224
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، Islam ، فاطمه خانم ، تازه مسلمان ، آرین (الهه.ع) ، أین المنتظر ، shafagh_mah ، SARV ، ساجد ، mhvvhm ، K-1 ، خادمة الزهرا ، faateme-313 ، نگار ، blue.blood ، شهیدطیبه واعظی ، fatemeh ، یاوران مهدی ، soheyl68 ، mahdy30na ، MANI110 ، help me
۲۱:۳۸, ۳/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #2
آواتار
دو حکایت خواندنی درباره ی عفاف

روزی زلیخا با یوسف خلوت کرد و از فرصت به دست آمده استفاده نمود. روبه یوسف کرد و گفت: سرت را بلند کن و به من نگاهی کن.
یوسف گفت: می ترسم هیولای کور و نابینایی بر دیدگانم سایه افکند.
- زلیخا: به به! چه چشم های شهلا و زیبایی داری!
- یوسف: همین دیدگان من در خانه ی قبر، نخستین عضوی هستند که متلاشی شده و روی صورتم می ریزند.
- زلیخا: چه قدر بوی خوشی داری!
- یوسف: اگر سه روز بعد از مرگ من بوی مرا استشمام نمایی، از من فرار می کنی.
- زلیخا: چرا نزدیک من نمی آیی؟
- یوسف: چون می خواهم به قرب خداوند نایل شوم.
- زلیخا: گام بر روی فرش های پر بها و حریر من بگذار و خواسته مرا برآور.
- یوسف: می ترسم بهره ام در بهشت از من گرفته شود.
وقتی که زلیخا استقامت و پاک دامنی یوسف را دید و یقین کرد که تسلیم هوس های او نمی شود، از راه تهدید وارد شد و به یوسف گفت: حالا که چنین است تو را به شکنجه گران زندان می سپارم... یوسف با کمال نیرو گفت: باکی نیست، خدا یاور من است.

امام علی (علیه السلام) فرمودند: همراه حضرت زهرا (سلام الله علیها) به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتیم، دیدیم پیامبر به شدت گریه می کنند. عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت، چرا گریه می کنی؟ فرمودند: ای علی! در شب معراج زنانی را در عذاب های گوناگون دیدم، از این رو گریه می کنم. از جمله فرمودند:
1. زنی را دیدم که به مویش آویزان است و مغز سرش از شدّت گرما می جوشد.
2. و زنی را دیدم که به دو پایش آویزان شده است.
3. و زنی را دیدم که گوشت بدن خود را می خورد.
4. و زنی را دیدم که با قیچی ها گوشت بدن خود را بریده بریده می کرد.
5. و زنی را دیدم که صورت و بدنش می سوخت و او روده های خود را می خورد.
حضرت زهرا (سلام الله علیها) عرض کردند: ای حبیب و نور چشمم! به من بگو عمل آن زن ها در دنیا چه بود که این گونه مجازات می شدند.
- زنی که به مویش آویزان شده بود و مغز سرش از گرما می جوشید، به خاطر آن بود که در دنیا موی سرش را از نامحرمان نمی پوشاند.
- زنی که به دوپایش آویزان بود، به خاطر آن بود که در دنیا بدون اجازه ی شوهرش از خانه بیرون رفت.
- زنی که گوشت بدنش را می خورد، به خاطر آن بود که در دنیا اندام خود را برای نامحرمان آرایش می کرد.
- زنی که با قیچی ها گوشت بدنش را می برید، به خاطر آن بود که او در دنیا خودفروشی می کرد و خود را برای کام جویی عیّاشان در معرض تماشای آن ها می گذاشت.
- زنی که صورت و بدنش می سوخت و روده های خود را می خورد، به خاطر آن بود که بین زن و مرد نامحرم رابطه ی نامشروع برقرار می نمود و در این جهت دلاّلی می کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در پایان فرمودند: «وَیل لامرأ?ٍ اَغضَبَت زوجَها و طوبی لامرأ?ٍ رضی عنها زوجُها؛ وای بر زنی که شوهرش را خشمگین کند و خوشا به حال زنی که شوهرش از او خشنود باشد». (1)


پی نوشت:

1. اقتباس از: عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 10 و بحارالانوار، ج 103، ص 246 – 245 و کتاب پوشش زن در اسلام، ص 53 – 52.

منبع: با معارف اسلامی آشنا شویم، شماره ی 40.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Islam ، فاطمه خانم ، mhvvhm ، تازه مسلمان ، آرین (الهه.ع) ، أین المنتظر ، shafagh_mah ، rastin ، K-1 ، yektaparast ، خادمة الزهرا ، نگار ، شهیدطیبه واعظی ، انديشه نو ، یاوران مهدی ، MANI110
۱۰:۰۶, ۴/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #3
آواتار
امام خمینی و رعایت حجاب در خانواده

امام خمینى که در عصر حاضر از هر نظر الگوى مى باشند در مورد رعایت حجاب در خانواده نیز بسیار دقیق و مراقب بودند دختر گرامى ایشان این دقت و مراقب را چنین بیان کرده اند:
بهر حال همانطور که گفتم ایشان (امام خمینى ) در مقابل بیرونى و نامحرم خیلى سختگیرند، اَلا ن پسرهاى من و احمد آقا 15 و 16 ساله اند و ما یکروز اگر منزل آقا براى ناهار دعوت شویم پسرها حق آمدن ندارند یا اگر هم بیایند ما خانه خانم (همسر حضرت امام) مى نشینیم و سفره مى اندازیم و آنها منزل احمد آقا، آن هم براى اینکه پسرها و دخترهاى اهل فامیل و خانه با هم غذا نخورند، نه فقط سر سفره بلکه حتى سلام هم به هم نکنند چون واجب نیست.
من خودم پانزده ساله بودم که آقاى اشراقى با خواهرم ازدواج کرد، و داماد ما شده بود.
یک روز ما دعوت داشتیم منزل ایشان همینجور که من و آقا با هم وارد شدیم ، دیدم آقاى اشراقى دارند به استقال مى آیند، در یک باغچه اى بود که ما داشتیم جلو مى رفتیم ، من گفتم : سلام بکنم؟ امام گفتند: واجب نیست ، من هم رویم نشد که سلام نکنم ، زدم و از تو باغچه رد شدم که با آقاى اشراقى روبرو نشوم.(1)


پی نوشت:
1- فلسفه حجاب، ص 114
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آرین (الهه.ع) ، أین المنتظر ، shafagh_mah ، rastin ، mhvvhm ، K-1 ، خادمة الزهرا ، بیداری12 ، شهیدطیبه واعظی
۲۰:۳۳, ۴/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/بهمن/۹۰ ۲۰:۳۴ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #4
آواتار
خانم ر، ح معلّم تهران

به هر حال کلاس چهارم و پنجم گذشت و من از پدر و مادرم خواستم چادرى نو، برایم بخرند، و با خود عهد کردم که در مدرسه جدید از ابتداء چادر سر کنم و چنین هم کردم و همین امر باعث جدا شدن من از دوستان سالهاى قبلى ام شد و نیز جدا شدن راه زندگى ام .
آنها کم کم دخترانى بى قید و بند و منحرف شدند و سر راه مدرسه به هر کس و ناکسى مى خندیدند (هم از روى نادانى به عواقب کارشان و هم به علت بى خبرى از حالات و احوال درونى مردان و جوانان ، و شاید به قصد لذّت نفسانى خود)
اما من سرم را پایین انداخته ، رویم را محکم مى گرفتم و به تنهایى به مدرسه مى رفتم .
و همین چادر، مرا از گمراهى که در اثر دوستى با آنها دامنگیرم مى شد نجات داد. البته حجابم شُل و سفت مى شد تا بعد از انقلاب ، و هم اکنون (بخصوص بعد از آشنایى با حقایق) مانند یک حصار محکم بدان نیازمندم .
در سایه آن احساس امنیت مى کنم و به قول گروهى از بانوان مؤ منه حقیقى ، چادر براى ما نه تنها سنگینى نیست ، بلکه با آن احساس آرامش ‍ مى کنیم اگر نگاه آلوده اى ما را تعقیب کند، با محکمتر گرفتن آن ، او را از خود مى رانیم و مى فهمانیم که اجازه نامردى ندارد.(1)

پی نوشت:
1- دکتر احمد صبور اردوبادى، آئین بهزیستى اسلام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، چاپ دوم، جلد سوم، ص 270 و 271


گرسنه شکم و شهوت

حضرت حجة الاسلام والمسلمین مروج الاسلام والدّین حاج شیخ غلامرضا فیروزیان فرمودند:
تابستان سال 1323 در ونک مستوفى منبر میرفتم . امام جماعت آنجا سید بزرگوارى بود که اَلا ن با گذشت ، 55 سال نامش را فراموش ‍کرده ام .
بین گفتگوهایى که با هم داشتیم تعریف کرد:
که یک روز صداى در منزل بلند شد، وقتى آمدم در را باز کردم ، خانمى نیمه برهنه و بى حجاب و آرایش کرده و دست و سینه باز را مقابل خود دیدم ، خواستم درب را ببندم و به او بى اعتنایى کنم . فکر کردم همین که در خانه یک روحانى با این قیافه آمده شاید معایب بى حجابى را نمیداند: و شاید بتوانم نصیحتش کنم .
سرم را پائین انداخته و گفتم بفرمائید، داخل اطاق شده نشست ، و مسئله اى در مورد ارث از من سئوال کرد. من گفتم خانم منهم از شما مى خواهم مسئله اى بپرسم اگر جواب دادید منهم جواب مى دهیم گفت : شما از من ؟گفتم بله . گفت بفرمائید؟
گفتم : شخصى در محلى مشغول غذا خوردنست غذا هم بسیار مطبوع و خوشبو است ، گرسنه اى از کنار او مى گذرد، پایش از حرکت مى ایستد جلوى او مى نشیند شاید تعارفش کند، ولى او اعتنا نمى کند.
شخص گرسنه تقاضاى یک لقمه میکند او میگوید: غذا متعلق بمن است و نمى دهم هر چه التماس مى کند او به خوردن ادامه میدهد، خانم این چگونه آدمیست ؟
گفت : آن شخص بیرحم از شمر بدتر است .
گفتم : گرسنه دو جور است ، یکى گرسنه شکم و یکى گرسنه شهوت .
جوان غربى و گرسنه شوت ، خانم نیمه برهنه و زیبائى را مى بیند که همه نوع عطرها و آرایش هاى مطبوع دارد، هر چه با او راه میرود شاید خانم توجهى به او بکند و مقدارى روى خوش به او نشان بدهد، جوان او اعتنا نمى کند.
جوان : اظهار علاقه میکند، زن : محل نمى گذارد، جوان : خواهش ‍مى کند، زن میگوید: من نجیبم و حاضر نیستم با تو صحبت کنم .
جوان التماس میکند، زن : توجه نمى کند. این خانم چگونه آدمى است ؟
خانم فکرى کرد و از جا حرکت کرد و از خانه بیرون رفت .
فردا درب منزل صدا کرد، رفتم در را باز کردم ، دیدم سرهنگى دم در ایستاده و اجازه ورود مى خواهد، وقتى وارد اطاق شد و نشست . گفت : من شوهر همان خانم دیروزى هستم ، وقتى که با او ازدواج کردم چون خانواده اى مذهبى بودیم از او خواستم با حجاب باشد، گفت : بعد از ازدواج ، ولى آنچه به او گفتم و خواهش کردم تهدید کردم ، زیر بار نرفت ولى دیروز آمد و از من چادر و پوشش اسلامى خواست ، نمى دانم شما دیروز به او چه گفتید: ماجرا را به او گفتم : او با خود عبایى آورده بود. به من داد و تشکر کرد و رفت
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آرین (الهه.ع) ، أین المنتظر ، shafagh_mah ، rastin ، mhvvhm ، K-1 ، sahel ، خادمة الزهرا ، yektaparast ، sanjabi ، ندازاده ، blue.blood ، شهیدطیبه واعظی ، 7parsa4 ، انديشه نو ، بیداری اندیشه ، soheyl68 ، اولولالباب ، MANI110
۰:۱۸, ۵/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #5
آواتار
خاطره اى از آیت اللّه مروارید

بنده در مراجعت از عراق بعد از قضایاى مسجد گوهر شاد به واسطه قطع ارتباط بین مشهد و تهران که از ناحیه خود دولت به وجود آمد.
هر کس مى خواست عبور کند مى باید تحت کنترل باشد و مراقبت شود.
چند روزى در تهران ماندم و بعد آمدم ، بالاخره خیلى فشار مى آوردند هم از جهت لباس و هم از جهت کشف حجاب زنان ، وضع خیلى فجیعى به وجود آورده بودند.
حتى در حرم مطهّر به خُدّام و پاسداران حرم دستور داده بودند که چادر و چارقد را از سر زنها بکشند و به یک تعبیر گفتند که گاهى شنیده مى شد، عده اى خودشان در پاى ضریح مى گفتند: خجالت بکش با روسرى نیا.
زنهاى خانواده ما و منسوب به ما، سحر از منزل بیرون مى رفتند وصله ارحام به جا مى آوردند.
حتى یکى از خانمها را که مامور تعقیب کرد، حالتى برایش به وجود آمد که بعد از دو سه روز ناراحتى در منزل ما فوت شدند.
از حجاب به شدت جلوگیرى مى کردند و دخترها را با اوضاع بدى در خیابانها رژه مى بردند، کاملاً روشن بود که همه این کارها براى از بین بردن مظاهر دینى است .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آرین (الهه.ع) ، أین المنتظر ، فاطمه خانم ، shafagh_mah ، rastin ، mhvvhm ، K-1 ، خادمة الزهرا ، yektaparast ، mohammadhadi
۱۴:۴۶, ۶/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #6
آواتار
عطر پاکدامنی

نقل شده است : مردی در مدینه بود که همیشه از او بوی خوش به مشام می رسید .
روزی شخصی علتش را از او پرسید . گفت : ای مرد ! داستان من از اسرار است و باید این سرّ ، بین من و خدای متعال باقی بماند . آن شخص او را قسم داد و گفت : دست از تو بر نمی دارم تا آن را بیان کنی .
گفت : در اول جوانی ، بسیار زیبا بودم و شغلم پارچه فروشی بود . روزی زنی و کنیزی درِ دکان من آمدند و مقداری پارچه خریدند ؛ وقتی قیمت آن ها را حساب کردم ، برخاستند و گفتند : ای جوان ! این پارچه ها را تا منزل ما بیاور تا قیمت آن ها را تو بدهیم .
من هم برخاستم و با ایشان به راه افتادم . وقتی رسیدیم ، ایشان داخل شدند و من مدتی بیرون ماندم .
بعد از ساعتی ، مرا به داخل خانه دعوت کردند ؛ وقتی داخل خانه شدم ، دیدم آن منزل از فرش های نفیس و پرده های الوان و ظرف های قیمتی زینت شده است . مرا نشاندند و پذیرایی مفصلی کردند . بعد ، آن زن چادر از سر برداشت . دیدم زنی بسیار زیبا و خوش اندام است که تا به حال مثل چنین زنی زا ندیده بودم . او خود را به انواع جواهرات و لباس های قیمتی و زیبا آراسته بود . آمد کنار من نشست و با ناز و کرشمه با من سخن گفت . بعد طعام آوردند ؛ سپس به من گفت : ای جوانمرد ! غرض من از خریدن پارچه ، به دست آوردن تو بود .

وقتی چشمم به او افتاد و مهربانی هایی از او دیدم ، شیطان وسوسه ام کرد . نزدیک بود عقل خود را از دست بدهم و دامنم آلوده شود . در این هنگام الهامی از غیب به من رسید و کسی این آیه را تلاوت کرد : " و أمّا مَن خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفسَ عَنِ الهَوی فَإنَّ الجَنَّهَ هِیَ المَأوی ؛ و اما کسی که از مقام پروردگار خویش ترسید و نفس خود را از هوا و هوس نهی کرد ، بهشت جایگاه دائمی او خواهد بود . "
در این هنگام لرزه ای بر بدنم افتاد و قاطعانه تصمیم گرفتم دامن پاک خود را به گناه آلوده نکنم . آن زن مشغول عشوه گری شد ؛ اما من توجهی به او نکردم و روی خوشی نشان ندادم . چون او مرا بی میل دید ، به کنیزان دستور داد چوب بسیاری آوردند ، دست و پای مرا محکم بستند و روی زمین انداختند . بعد از آن به من گفت : یا مرا به مرادم می رسانی یا تو را به هلاکت می رسانیم ؛ حال کدام را اختیار می کنی ؟
گفتم : اگر مرا قطعه قطعه کنی و به آتش بسوزانی ، مرتکب این عمل زشت نمی شوم و دامن خود را به گناه آلوده نمی کنم .
آن ها طوری با چوب مرا زدند که خون از بدنم جاری شد . با خود گفتم : باید حیله ای به کار ببرم و خود را از دستشان نجات دهم . فریاد زدم : مرا نزنید ! دست و پای مرا باز کنید ، من راضی شدم .
مرا باز کردند ، من هم راه دستشویی را از آنان سؤال کردم ، داخل شدم و خود را به نجاست آلوده کردم و بیرون آمدم .
وقتی آن زن و کنیزان نزد من آمدند ، من هم با دست آلوده به طرف ایشان می رفتم و آنان می گریختند .
در این هنگام وقت را غنیمت شمردم و فرار کردم ، آن گاه خود را به آبی رساندم ، جامه های خود را شستم و غسل کردم . ناگاه شخصی آمد لباس های نیکویی به من داد و من هم پوشیدم ، سپس بوی خوشی به من مالید و گفت : ای پرهیزکار ! چون تو پا بر نفس خود نهادی و از آتش روز جزا ترسیدی ، تو را از این بلا نجات دادیم .
آن گاه گفت : دل خوش دار که این لباس ، هرگز کهنه و چرک نمی شود و این بوی خوش ، هرگز از تو برطرف نمی گردد . از آن روز تاکنون ، نه لباسم چرک شده و نه بوی خوش ، از بدنم برطرف گردیده است .



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، SARV ، rastin ، mhvvhm ، K-1 ، sahel ، خادمة الزهرا ، payam mahdi ، انديشه نو ، soheyl68 ، MANI110
۱:۴۷, ۷/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #7
آواتار
فرشته ی عفت

یکی از خلفای عباسی بر اهل بلخ در اثر ندادن مالیات غضب کرد و آن ها را سزاوار عقوبت دید .
مردی را طلبید و او را به عنوان فرماندار و حکومت آن شهر ، روانه کرد و تأکید کرد تا می توانی سخت گیری کن و مردم آن جا را در مضیقه ی مالی قرار ده و هیچ گونه مهربانی بر آنان روا مدار تا با وظایف خود آشنا شوند و به این وسیله مالیات دریافت گردد .
فرماندار که از خود اراده ای نداشت ، تسلیم امر خلیفه شد و روانه ی بلخ شد . وقتی به انجا وارد شد ، گفت : من از طرف خلیفه امده ام و امر است که هرچه زودتر خراج اموال خود را بپردازید و هرکس نپردازد ، گرفتار عقوبت است و جای او زندان خواهد بود .
با نشر این اعلامیه ، وِلوِله ی عجیبی میان مردم برپا شد ، سر و صداها زیاد شد و همه به هم ریختند و شب و روز آرام نداشتند . ضمناً فرماندار ، زن و بچه همراه داشت . مردم فلک زده بلخ ، هرچه فکر کردند ، راه فراری پیدا کنند ، نتیجه ای نبخشید . بنابراین مشورت کردند که به عنوان شفاعت نزد عیال فرماندار بروند تا شاید راه چاره ای به دست آید و یک مشت زن و بچه ی سر و پا برهنه از این سختی و تهدید راحت گردند .
عده ی زیادی از زنان و بچه ها ، با حالی آشفته خود را به عیال فرماندار رساندند و نزد او اظهار ناراحتی کردند و حوائج خود را بیان کردند . وضع رقت بار بچه های کوچک و زن های بی سرپرست ، تأثیر به سزایی در روحیه ی آن زن با ایمان ایجاد کرد و او با دیدن این منظره ،پیراهن مرصّع به جواهر را که برای مجالس عروسی تهیه کرده بود ، به شوهر خود داد و به جای مالیات مردم بلخ نزد خلیفه فرستاد که او از مردم آن شهر بگذرد . (قیمت پیراهن از مالیات بلخ بیشتر بود)
فرماندار پیراهن را برداشت و به سمت مرکز ، حرکت کرد . به منزل خلیفه رفت و پیران مذکور را در مقابل خلیفه گذاشت و در گوشه ای نشست . خلیفه پرسید : این چیست ؟
گفت : خراج و مالیات بلخ است . چون مردم از پرداخت خراج عاجز بودند ، همسرم این را فرستاد تا از آن ها بگذرید و در نتیجه ، مردم آن جا آسوده خاطر باشند .
خلیفه وقتی از این جریان باخبر شد ، دانست که مردم در اثر فقر نمی توانند مالیات بپردازند و این زن برای نجات آنان چنین عملی انجام داده است . پس به همت والای او تحسین کردو دستور داد از مردم بلخ برای همیشه مالیات نگیرند و پیراهن را به آن زن برگرداند .
فرماندار ، پیراهن را به بلخ برگرداند . زن گفت : من پیراهنی را که نظر نامحرم به آن افتاده باشد ، نمی پوشم . آن را بفروشید تا در بلخ مسجدی بنا کنند . (که مسجد کنونی بلخ از فروش همان پیراهن است !) بعد از بنای مسجد ، یک سوم آن پول زیاد آمد ، آن را زیر یکی از ستون ها پنهان کردند که هر وقت مسجد به تعمیر احتیاج پیدا کرد ، از آن پول استفاده کنند .

عصمتیان را به مقام جلال
جلوه حرام است مگر با حلال
دیده به هر روی، نباید گشاد
پای به هر کوی، نباید نهاد


منبع : هزار و یک حکایت اخلاقی ؛ محمدحسین محمدی ، ص 365


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، rastin ، mhvvhm ، K-1 ، sahel ، خادمة الزهرا ، sanjabi ، Prana ، انديشه نو
۱۰:۳۷, ۷/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #8
آواتار
طاغوتی ها از حجاب می ترسند

قسمتى از خاطرات اسداللّه علم وزیر در بار شاه
سه شنبه 17 اردیبهشت ماه 1350 شرفیابى شاه از من به خاطر سخنرانى دیروزم در دانشگاه پهلوى شیراز تمجید کرد، به او گفتم که چه استقبال گرمى از من به عمل آمده بود 300 دانشجو در استادیوم ورزشى (دانشگاه ) اجتماع کرده بودند، البته از دیدن این همه دختر با چادر وحشت کردم .
در زمان خودم در مقام ریاست دانشگاه چادر کم و بیش منسوخ شده بود.
هر دخترى که مى خواست آن را بر سر کند تحقیر مى شد. لیکن در کنفرانس دیروز سى نفرشان بودند، مناسب ندیدم که در آن لحظه اظهار نظرى بکنم .
ضمنا به من اطلاع داده شد که بعضى از این دختران از دست دادن با فرهنگ مهر، رئیس جدید دانشگاه خوددارى کرده اند، و مدّعى بودند که اسلام هر نوع تماس جسمانى را با جنس مخالف خارج از چارچوب ازدواج ممنوع کرده است . شاه خیلى اوقاتش تلخ شد.
(1)

پی نوشت:
1- پاسداران حجاب، ص 36
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، rastin ، mhvvhm ، K-1 ، خادمة الزهرا ، yektaparast ، شهیدطیبه واعظی
۱۴:۳۱, ۷/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #9
آواتار
دخترفهمیده

روزی «اسماء»، دختر یزید انصاری، به نمایندگی از سوی زنان مدینه خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد و در حالی که آن جناب بین اصحاب نشسته بود، عرض کرد: پدر و مادرم فدایت باد! من از طرف زنان خدمت شما آمده ام ای رسول خدا! بدان، هیچ زنی در شرق و غرب عالم از آمدن من نزد شما آگاه نشود، مگر آن که نظریه اش مثل همین نظریه ای است که من عرض می کنم:
خدای تعالی شما را به حق به سوی زنان و مردان بر انگیخت و ما به شما ایمان آوردیم و به خداوندی که شما را فرستاده نیز ایمان آوردیم. ما طایفه زنان در چهار دیواری خانه ها محصور و تحت سیطر? مردان هستیم و در عین حال، پایه و اساس زندگی شما مردانیم. این ما زنان هستیم که شهوات شما را بر میداریم و به فرزندان شما بارور می شویم.
و اما شما مردان در دین اسلام برتریهایی بر ما یافته اید. شما به نمازهای جمعه و جماعت و به عیادت بیماران و تشییع جنازه می روید.
همه ساله می توانید پشت سر هم حج بروید و از همه ی اینها ارزنده تر، شما مردان می توانید در راه خدا جهاد کنید. و چون شما به حج، عمره یا جهاد می روید مااموال شما را حفظ می کنیم، برای شما پارچه می بافیم و برایتان لباس می دوزیم و فرزندان شما را سرپرستی و تربیت می نماییم.
پس آیا ما در اجر وپاداش با شما شریک نیستیم؟!
پیامبر، با شنیدن این سخنان جالب، تمامی چهره ی خود را به سوی یاران خود برگرداند و فرمود: آیا سخن هیچ زنی را بهتر از پرسش این زن در امر دینش شنیده اید؟
عرض کردند: یا رسول الله! هیچ گمان نمی کردیم زنی به چنین مطالبی راه پیدا کند! آن گاه رسول خدا متوجه ی « اسماء » شد وفرمود:
« ای زن! باز گرد، و به همه ی زنانی که این پرسش را دارند اعلام کن همین که شما خوب شوهر داری کنید و (فرزندان خوبی پرورش دهید) ، خوشنودی او را به دست آورید و تابع شوهران خویش باشید ، اجر همه ی اینها برابر است با پاداش تمام چیزهایی که برای مردان بر شمردی»!
اسماء برگشت، در حالی که از شدت خوشحالی، پیوسته خدا را به یگانگی و بزرگی یاد می کرد و ذکر « لا اله الا الله» و « الله اکبر» بر زبان داشت.
(دنیای دختران ص 284- 285 ، به نقل از ترجمه ی تفسیر المیزان ج 4 ص 515)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، rastin ، mhvvhm ، K-1 ، sahel ، خادمة الزهرا ، yektaparast ، payam mahdi ، شهیدطیبه واعظی ، 7parsa4 ، انديشه نو
۱۵:۰۲, ۷/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #10
آواتار
(۶/بهمن/۹۰ ۱۴:۴۶)netlog36 نوشته است:  
عطر پاکدامنی

نقل شده است : مردی در مدینه بود که همیشه از او بوی خوش به مشام می رسید .
روزی شخصی علتش را از او پرسید . گفت : ای مرد ! داستان من از اسرار است و باید این سرّ ، بین من و خدای متعال باقی بماند . آن شخص او را قسم داد و گفت : دست از تو بر نمی دارم تا آن را بیان کنی .
گفت : در اول جوانی ، بسیار زیبا بودم و شغلم پارچه فروشی بود . روزی زنی و کنیزی درِ دکان من آمدند و مقداری پارچه خریدند ؛ وقتی قیمت آن ها را حساب کردم ، برخاستند و گفتند : ای جوان ! این پارچه ها را تا منزل ما بیاور تا قیمت آن ها را تو بدهیم .
من هم برخاستم و با ایشان به راه افتادم . وقتی رسیدیم ، ایشان داخل شدند و من مدتی بیرون ماندم .
بعد از ساعتی ، مرا به داخل خانه دعوت کردند ؛ وقتی داخل خانه شدم ، دیدم آن منزل از فرش های نفیس و پرده های الوان و ظرف های قیمتی زینت شده است . مرا نشاندند و پذیرایی مفصلی کردند . بعد ، آن زن چادر از سر برداشت . دیدم زنی بسیار زیبا و خوش اندام است که تا به حال مثل چنین زنی زا ندیده بودم . او خود را به انواع جواهرات و لباس های قیمتی و زیبا آراسته بود . آمد کنار من نشست و با ناز و کرشمه با من سخن گفت . بعد طعام آوردند ؛ سپس به من گفت : ای جوانمرد ! غرض من از خریدن پارچه ، به دست آوردن تو بود .

وقتی چشمم به او افتاد و مهربانی هایی از او دیدم ، شیطان وسوسه ام کرد . نزدیک بود عقل خود را از دست بدهم و دامنم آلوده شود . در این هنگام الهامی از غیب به من رسید و کسی این آیه را تلاوت کرد : " و أمّا مَن خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفسَ عَنِ الهَوی فَإنَّ الجَنَّهَ هِیَ المَأوی ؛ و اما کسی که از مقام پروردگار خویش ترسید و نفس خود را از هوا و هوس نهی کرد ، بهشت جایگاه دائمی او خواهد بود . "
در این هنگام لرزه ای بر بدنم افتاد و قاطعانه تصمیم گرفتم دامن پاک خود را به گناه آلوده نکنم . آن زن مشغول عشوه گری شد ؛ اما من توجهی به او نکردم و روی خوشی نشان ندادم . چون او مرا بی میل دید ، به کنیزان دستور داد چوب بسیاری آوردند ، دست و پای مرا محکم بستند و روی زمین انداختند . بعد از آن به من گفت : یا مرا به مرادم می رسانی یا تو را به هلاکت می رسانیم ؛ حال کدام را اختیار می کنی ؟
گفتم : اگر مرا قطعه قطعه کنی و به آتش بسوزانی ، مرتکب این عمل زشت نمی شوم و دامن خود را به گناه آلوده نمی کنم .
آن ها طوری با چوب مرا زدند که خون از بدنم جاری شد . با خود گفتم : باید حیله ای به کار ببرم و خود را از دستشان نجات دهم . فریاد زدم : مرا نزنید ! دست و پای مرا باز کنید ، من راضی شدم .
مرا باز کردند ، من هم راه دستشویی را از آنان سؤال کردم ، داخل شدم و خود را به نجاست آلوده کردم و بیرون آمدم .
وقتی آن زن و کنیزان نزد من آمدند ، من هم با دست آلوده به طرف ایشان می رفتم و آنان می گریختند .
در این هنگام وقت را غنیمت شمردم و فرار کردم ، آن گاه خود را به آبی رساندم ، جامه های خود را شستم و غسل کردم . ناگاه شخصی آمد لباس های نیکویی به من داد و من هم پوشیدم ، سپس بوی خوشی به من مالید و گفت : ای پرهیزکار ! چون تو پا بر نفس خود نهادی و از آتش روز جزا ترسیدی ، تو را از این بلا نجات دادیم .
آن گاه گفت : دل خوش دار که این لباس ، هرگز کهنه و چرک نمی شود و این بوی خوش ، هرگز از تو برطرف نمی گردد . از آن روز تاکنون ، نه لباسم چرک شده و نه بوی خوش ، از بدنم برطرف گردیده است .




این داستان چقدر شبیه به داستان این سیرینه!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  نظرتون در مورد "طرح صیانت از حجاب و عفاف" چیه؟؟؟؟ پارمیس 73 32,841 ۳۰/مهر/۹۵ ۱۶:۱۹
آخرین ارسال: عمار94
  اجتماع قانونی احیای فرهنگ عفاف و حجاب - 21 تیر 93 59-11(یامهدی) 1 1,757 ۱۹/تیر/۹۳ ۱:۱۶
آخرین ارسال: 59-11(یامهدی)
  پاسخ به شبهات نهی از منکر در باب حجاب و عفاف (قسمت دوم) III I III 0 1,600 ۲۰/اردیبهشت/۹۳ ۱۲:۲۳
آخرین ارسال: III I III
Star مجموعه انیمیشن درباره حجاب و عفاف عبدالرحمن 7 5,247 ۱۷/فروردین/۹۳ ۲۰:۳۷
آخرین ارسال: azade
  هرم عفاف از حیا تا حجاب mahdy30na 25 11,399 ۱۹/آبان/۹۲ ۱۳:۱۴
آخرین ارسال: SAViOR
  وضعیت حجاب و عفاف و روابط نامحرمان در دانشگاه ساجد 217 106,436 ۲۹/تیر/۹۲ ۱:۲۳
آخرین ارسال: meshkat
  ***بیست و یکم تیر ماه روز عفاف و حجاب گرامی باد*** عبدالرحیم 0 1,264 ۲۱/تیر/۹۲ ۱۴:۱۳
آخرین ارسال: عبدالرحیم

پرش در بین بخشها:


بالا