|
داستانهایی از حجاب و عفاف
|
|
۱۳:۵۸, ۳/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
موسی و دختران شعیب (علیه السلام) چون حضرت موسی(علیه السلام) مرد قبطی را به قتل رساند
فرعونیان نقشه کشیدند موسی را به قتل برسانند ؛ موسی (علیه السلام) از مصر خارج شد و هشت (یا سه) روز در راه بود تا به دروازه شهر مدین رسید و سختی های بسیار کشید و برای رفع خستگی زیر درختی که چاهی کنارش بود ، آرمید . او مشاهده کرد که دو دختر برای آب کشیدن از چاه منتظرند تا چوپانان آب گیرند بعد نوبتشان شود . به آن ها فرمود : من برای شما آب می کشم ؛ و آنان از هر روز زودتر آب را به خانه آوردند . پدر این دو دختر (حضرت شعیب (علیه السلام)) پرسید : چطور امروز زودتر آب آوردید و گوسفندان را آب دادید ؟ آنان قصه ی آن جوان را نقل کردند . شعیب فرمود : نزد آن مرد بروید و او را نزد من آورید تا پاداش کارش را به وی بدهم . دختران ، نزد موسی (علیه السلام) آمدند و درخواست پدرشان را گفتند . موسی (علیه السلام) هم بی درنگ به خاطر خستگی و گرسنگی و غریب بودن ، قبول کرد . دختران به عنوان راهنما ، جلو راه می رفتند و موسی (علیه السلام) به دنبال آنان می رفت و نگاه می کرد از کجا می روند . چون هیکل و بدن آنان از پشت ، نمایان بود ، حیا و غیرت ، به او اجازه نمی داد به آنان نگاه کند ؛ پس فرمود : من جلو می روم و شما پشت سر من بیایید ؛ هرکجا دیدید اشتباه می روم ، راه را به من نشان دهید (یا سنگریزه ای جلوی پای من بیندازید تا راه را تشخیص بدهم) ؛ زیرا ما فرزندان یعقوب به پشت زنان نگاه نمی کنیم . وقتی نزد حضرت شعیب (علیه السلام) آمدند و جریان را گفتند ، شعیب نیز به خاطر پاداش کار ، نیروی جسمانی ، حیا ، پاکی و امین بودن ، دختر خود (به نام صفورا) را به ازدواج حضرت موسی (علیه السلام) درآورد . منبع : هزار و یک حکایت اخلاقی ؛ محمدحسین محمدی ، ص 224 |
|||
|
| آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۳:۱۹, ۲۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #21
|
|||
|
|||
|
توصیف زیبائى
در زمان پیامبر گرامی اسلام دو نفر بنام «هیث» و «ماتع» در مدینه زندگى مى کردند. این دو آدم هاى هرزه اى بودند و همواره سخنان زشت مى گفتند و مردم را مى خنداندند و عفت کلام را مراعات نمى کردند.
روزى این دو نفر با یکى از مسلمانان سخن مى گفتند و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در چند قدمى آنها، سخن آنها را مى شنید که مى گفتند: «هنگامى که به شهر طائف هجوم بردید و آنجا را فتح نمودید، در آنجا در کمین دختر عیلان ثقفى باش ، او را اسیر کرده و براى خود نگه دار که او زنى خنده رو، درشت چشم ، جاافتاده ، کمر باریک و قد کشیده است ، هرگاه مى نشیند با شکوه جلوه مى کند و هرگاه سخن مى گوید، سخنش دلربا و جاذب است ، رخ او چنین و پشت رخ او چنان است و...!» با این توصیفات آن مسلمان را تحریک کردند، پیامبر فرمود: «من گمان ندارم که شما از مردانى که میل جنسى به زنان دارند باشید، بلکه به گمانم شما افراد سفیهى که میل جنسى ندارند باشید (یعنى عنین)، از این رو زیبائی هاى زنان را (بدون آن که خود لذت ببرید) به زبان مى آورید (و موجب آلودگى دیگران مى شوید)». آنگاه پیامبر آنها را از مدینه به سرزمین «غرابا» تبعید کرد، آنها فقط در هفته ، روز جمعه براى خرید غذا و لوازم زندگى ، حق داشتند به مدینه بیایند.(1) پی نوشت ها : 1- حکایت هاى شنیدنى 3 / 89 - بحارالانوار 22 / 88. برگرفته از : کتاب یکصد موضوع 500 داستان / سید على اکبر صداقت |
|||
|
|
۲۱:۲۶, ۲۲/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #22
|
|||
|
|||
|
اگر روسری خود را برندارم حجة الاسلام و المسلمین دکتر مرتضی آقاتهرانی تعریف می کند که:
وقتی در «مؤسسه اسلامی نیویورک» مشغول فعالیت بودم روزی دختر جوانی آمد که می خواست مسلمان شود؛ گفتم برای پذیرفتن اسلام، ابتدا باید خوب تحقیق کنید بعد اگر به این نتیجه رسیدید که دین اسلام دین حق است می توانید مسلمان شوید. او رفت و شروع به مطالعه کرد. در این بین چندین بار دیگر به من مراجعه کرد و در نهایت با ناراحتی گفت: «اگر مرا مسلمان نکیند من می روم و در وسط سالن داد می زنم و می گویم: من مسلمانم!» گفتم حالا که در پذیرفتن اسلام مصمم شده اید فردا که روز میلاد است بیایید تا در طی مراسمی تشرف شما انجام شود. روز بعد، در بین مراسم گفتم این خانم می خواهد امروز به دین مبین اسلام مشرف شود. یکی از حضار گفت :«لابد این دختر عاشق یک پسر مسلمان شده و چون دین ما اجازه ازدواج او را نمی دهد می خواهد به صورت صوری مسلمان شود.» گفتم: «از صراحت لهجه شما متشکرم! ولی این طور که شما گفتید نیست زیرا او در مورد حقانیت اسلام، مطالعه گسترده ای داشته است. به عنوان مثال در عقاید اسلامی چیزی به نام «بداء» هست که می دانم هیچ کدام از شما چیزی از آن نمی دانید ولی این دختر خانم می داند،» به هر حال او در آن مراسم مشرف به اسلام شد. خانواده وی که مسیحی بودند با دیدن حجاب او، شروع به آزار و اذیت او کردند. این آزار و اذیت ها روز به روز بیشتر می شد به حدی که مجبور شدم با حضرت «آیت الله مظاهری» تماس گرفته و جریان را با ایشان در میان گذارم. ایشان فرمودند: «آیا احتمال خطر جانی وجود دارد؟» گفتم: «بی خطر هم نیست.» فرمودند: «پس شما به ایشان بگویید می تواند روسری خود را بردارد.» ماجرا را به آن خانم ابلاغ کردم و گفتم: «می توانید روسری خود را بردارید.» او پرسید: «آیا این حکم اولیه است یا حکم ثانویه است و به خاطر تقیه صادر شده است؟» گفتم: «نه! حکم ثانویه است و به خاطر تقیه صادر شده است.» گفت: «اگر روسری خود را بر ندارم و به خاطر حفظ حجابم کشته شوم آیا من شهید محسوب می شوم؟» گفتم: «بله!» گفت: « والله روسری خود را بر نمی دارم هر چند در راه حفظ حجابم جانم را از دست بدهم.» البته بعد از این ماجرا خانواده او نیز با مشاهده رفتار بسیار مؤدبانه دخترشان از این خواسته صرف نظر کردند. |
|||
|
|
۱:۱۰, ۲۵/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #23
|
|||
|
|||
|
دختر تنها
نقش عواطف در زندگی انسان بسیار مهم و ارزنده است. بدون عواطف گرم انسانی، زندگی زنان ، شوهران، یتیمان ، دختران و پسران و همه طبقات اجتماع، فلج می گردد و گاهی نیز به خود کشی می انجامد. نامه ای که پس از انتحار یک دختر به دست آمده، این حقیقت را آشکار می سازد: « آقای دکتر عزیز! این نامه موقعی به دست شما می رسد که من در ملکوت اعلی هستم. قصه ای که برای شما می نویسم، جریانی است که هیچ کس از آن آگاه نیست و از شما نیز می خواهم که به مادرم چیزی نگویید، گناه من به گردن اوست. گفتم مادرم گناهکار است.آری ،او زنی خشن ، خود پسند، سختگیر و بی رحم بود. برای تربیت من که تنها فرزندش بودم ،رنج بسیار کشید . او مادر من بود ، معلم من بود، ولی هرگز نخواست دوست من باشد. حتی هنگام بلوغ جرات نکردم ار آن حادثه که برای هر دختری رخ می دهد ، با او حرفی بزنم. روزی رسید که این کمبود را شیطان دیگری جبران کرد. من که تشنه محبت بودم ، دست پر مهر او را به گرمی فشردم و به رویش آغوش گشودم. یقین دارم دختران محبت دیده ، هرگز دچار این لغزش نمی شوند، کسی که در خانه اش چشمه آب حیات دارد، به دنبال سراب نمی رود. او به من قول ازدواج داد. من دیوانه وار عاشقش شدم، او هم خود را دلباخته و بی قرار و شیدا نشان می داد. نتیجه را شما خود می توانید حدس بزنید . آنچه نمی بایست واقع شود ، اتفاق افتاد...! یک ماه بعد از کامیابی ،او از من گریخت و سردی نشان داد .من در آتش سوزنده ای می سوختم وجرأت نمی کردم این موضوع را با مادرم در میان بگذارم.سه ماه گذشت .بالاخره یک روز که دیدم پدر و مادرش از خانه خارج شدند به سراغش رفتم . در زدم ،خودش در را به روی من گشود، تا مرا دیدم خواست دررا ببند.اما من خود را لای دو لنگه در انداختم و وارد شدم و گریه کنان گفتم: چرا بامن چنین کردی ؟وحشیانه بازویم را گرفت و از خانه بیرونم انداخت و گفت: برو گم شو دختر نانجیب! تو را اصلاً نمی شناسم! و سپس در خانه را بست . بازویم درد گرفته بود. گریه و زاری نتیجه ای نداشت .به خانه رفتم، اما جرأت گفتن آن واقعیت را نداشتم زیرا مادرم را دوست خود نمی شناختم.تا صبح از درد بازوی چپم گریه کردم .سپیده که دمید،درد آرام گرفت.ولی از آن روز به بعد هر غروب دوشنبه بازویم درد می گرفت و بامداد سه شنبه آرام می گرفت. آقای دکتر !من دختری تنها بودم واز سرچشمه محبت مادری بهره ای نبردم.از این رو ، خیلی زود به دام فریب جوانی زیبا صورت ، اما زشت سیرت گرفتار شدم و گوهر عفت خود را از دست دادم.خیلی زود به بن بست رسیدم و به انتهای راه زندگی ...! اقای دکتر دیگر چیزی نمی نویسم، چون هیچ کس نمی تواند اندوه بزرگ مرا درک کند. این نامه را نوشتم تا عبرتی باشد برای دختران ساده، که به مصیبت من گرفتار نشوند».
(دنیای دختران صص 124- 126، به نقل از تربیت کودک در جهان امروز، دکتر احمد بهشتی ص 163)
|
|||
|
|
۱۷:۵۹, ۲۵/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #24
|
|||
|
|||
|
جوان متین جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلاً توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود ، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت ، یقه جوان را گرفت و عصبانی ، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود ، او را به دیوار کوفت و فریاد زد : " مردیکه عوضی ! مگه خودت ناموس نداری؟ ... می خوری تو و هفت جد و آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ..." جوان امّا ، خیلی آرام ، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد ، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد : "خیلی عذر می خوام ! فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین ، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن ، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین ، از خیرش گذشتم !" مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود ، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ... منبع : سایت الف(یادداشت مهمان) |
|||
|
|
۱۲:۳۶, ۲۷/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #25
|
|||
|
|||
|
دوستان پلید جوانی هجده ساله هستم و در یکی از دبیرستان های تهران تحصیل می کنم. از کودکی آموخته بودم که همه را دوست داشته باشم. در خانواده ای به دنیا آمدم که از نظر مالی وضع خوبی داشتند. پیش از آن که گرفتار دام شیطان نفس شوم، در بین معلمان و دانش آموزان و خانواده ام از محبوبیت خاصی بر خوردار بودم. و چون از نظر اخلاقی و تحصیل در وضعیت خوبی قرار داشتم، پیوسته مورد حسد گروهی از همکلاسی هایم بودم که همیشه دنبال انحرافات اخلاقی و فساد بودند و من مغرور از این که لغزشی در رفتارم به وجود نخواهد آمد. بدین ترتیب ، سال دوم دبیرستان را با نمره های بسیار بسیار خوب به پایان رساندم و وارد کلاس سوم شدم . در آغاز سال تحصیلی جدید، دو سه نفر از همکلاسی های ناباب، با من گرم گرفتند و کوشیدند اوقات فراغت با من باشند و حساب شده عمل می کردند. همیشه از جنس مخالف و مهمانی های شبانه صحبت به میان می آوردندو متاسفانه من از شیطنت آنان غافل بودم و همچنان به همنشینی و دوستی با آنان ادامه دادم. دوستان ناباب با برنامه ریزی قبلی، دختری به نام «سوزان» را بر سر راهم قرار دادند. اولین برخوردم با او در ایستگاه اتوبوس بود، که از من درخواست بلیت کرد. در افکارم غوطه ور بودم که صدایی مرا به خود آورد. دختری دیدم که خطاب به من گفت: «اگر بلیت دارید، لطف کنید»!من هم، بلیتی به او دادم . فردای آن روز در همان ایستگاه، همان دختر بلیتی را که از من گرفته بود، پس داد و رفت. در پشت بلیت، شماره تلفنی نوشته بود، که زندگی سالم و پاکم را دگرگون کرد. از این تاریخ، نکبت و بدبختی وجودم را در هم پیچید. از مدرسه گریزان شدم و جایم در فعالیت های تربیتی و مذهبی خالی بود. ساعت نه شب با همان شماره تلفن تماس گرفتم. از آن طرف، صدای نازکی جواب داد. اسمم را گفت و از من خواست که فردای آن شب برای آشنایی بیشتر، با هم بیرون برویم. شگفت زده شده بودم. کمی مکث کردم و بالاخره پذیرفتم که پیرو آمال پست او باشم. شب بعد، همدیگر را ملاقات کردیم. ظاهر آراسته اش نشان می داد که از خانواده ای ثروتمند است. چند ساعتی در پارک پرسه زدیم. ناگهان در گوشه ی دیگر پارک، همان دوستانی که پای مرا به این راه باز کرده بودند، ملاقات نمودم که با چند دختر نشسته بودند. احساس می کردم که در گردابی از فساد غرق شده ام. آنها ما را به جمع خود دعوت نمودند. با هم قاطی شده بودیم و از هر دری سخن می گفتیم. چند دقیقه بعد،یکی از دختر ها سیگاری آتش زد و آن را زیر لب گذاشت. سیگار دست به دست می شد و پس از یک پوک به دیگری می رسید. وقتی نوبت من شد، از کشیدن سیگار، امتناع کردم و مورد تمسخر قرار گرفتم. برای این که ازقافل? به اصطلاح فرنگی مآبان? آنها عقب نباشم، سیگار را گرفتم و پُوک عمیقی زدم. احساس کردم چیزی با توتون سیگار مخلوط شده است. پس از چند ثانیه سرم گیج رفت. اصرار کردند که پوک دیگری بزنم و پس از پوک دوم بود که بی هوش بر زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم ! وقتی به هوش آمدم، اطرافم را خالی و خلوت یافتم. هیچ کس نبود، خیس عرق شده بودم. گیج و منگ از جا برخاستم و تلو تلو خواران، خود را به ایستگاه اتوبوس رساندم و به منزل رفتم. دور از چشم پدر و مادرم، به اتاقم رفتم و تظاهر کردم که خسته ام، تا از این ماجرا چیزی نفهمند. فردای آن روز که قدم به مدرسه گذاشتم، دوستان دیروزی به طرفم آمدند و از قضیه ی روز گذشته در پارک، عذر خواهی کردند و از من خواستند که به کسی چیزی نگویم. مدتی گذشت و ارتباط ما همچنان ادامه یافت. فکر نمی کردم که علاوه بر دوستی های خیابانی و فساد اخلاقی، گرفتار مواد افیونی هم خواهم شد. رفت و آمدهایم با سوزان ادامه داشت، تا این که عصر روز پنج شنبه ای مرا به یک مهمانی شبانه دعوت کرد و گفت: « امشب پدر و مادرم در منزل نیستند». پذیرفتم که در مهمانی شبانه شان شرکت کنم. به والدینم گفتم: چون صبح جمعه با دوستانم به دربند می رویم، شب را پیش آنان می گذراندم. و متاسفانه، برای پیوستن به دوستان کذایی، به هر دروغی متوسل می شدم. در طول دگرگونی و گمراهی من، همکلاسی های خوبی که اهل نماز و مسجد و کمک به دیگران بودند، مرانصیحت می کردند. در هر فرصتی، گذشته ها را به یادم می آوردند و از من می خواستند که هر چه زودتر خود را از دام افیون و اعتیاد و دوستان منحرف نجات بدهم. اما من به نصایح آنان گوش نمی دادم. نمی دانستم که آنها از دور مراقبم هستند که با چه کسانی و در چه جاهایی رفت و آمد دارم. من هم بی خبر از این که آنان همه چیز را زیر نظر دارند، به کارهای ننگم ادامه می دادم. دوستان واقعی مدرسه ام، از قرار مهمانی شبانه ی ما نیز خبر داشتند و می دانستند که از مدتها قبل به کشیدن مواد افیونی معتاد شده ام. غروب روز پنج شنبه، بچه های پارتیِ شبانه در سرقرار حاضر شدند و با سه دستگاه اتومبیل شیک به محل پارتی رفتیم. زنگ ساختمان را زدیم. در باز شد. صدایی ما را به طبقه ی دوم ساختمان مجلل دعوت کرد. همه چیز برایم تازگی داشت. در آپارتمان باز شد، دختری با چهره ای بسیار زننده ظاهر گشت، خوشامد گفت، خود را فرانک معرفی کرد و ما را به داخل هدایت نمود. مجلس بسیار پرخرجی ترتیب داده بودند و آهنگ خارجی در فضای سالن و اتاقها، طنین انداز بود. بساط عیش از هر جهت آماده بود.دوستانم که قبلاً در این گونه پارتیها شرکت کرده بودند، با حالتی عادی در آن محیط آلوده سرگرم کار خود شدند. همه در هم می لولیدند. سوزان، مرا به رقص دعوت کرد، امتناع کردم. در یک لحظه پندها و اندرزهای دوستان اهل نمازم، مثل برق از خاطرم گذشت. ناگهان به خود آمدم، غفلت و ناآگاهی تاکی، فساد اخلاق و گناه تا چه اندازه؟! از جا برخاستم و با سرعت از پله ها پایین آمدم و بالاخره با هر تدبیری بود، از آن مهلکه گریختم و خود را به محله مان رساندم. از دیدن بچه های مدرسه، یکه خوردم. احساس کردم خواب می بینم. از اثر مواد افیونی که مصرف کرده بودم ، بی هوش بر زمین افتادم. زمانی که به خود آمدم، دیدم که بچه های خوب محل، همانها که اوقات فراغتشان را در کتابخانه و مسجد می گذراندند، اطرافم جمع شده اند. با دیدن آنها شرمنده گشتم و از خجالت داشتم آب می شدم. اما آنان مرا دلداری می دادند و از من خواستند که از گذشته ام استغفار کنم و به درمان جسم و روح خود بپردازم. مدت یک ماه در بستر بیماری افتادم و پس از تلاش و رنج بسیار، توانستم خود را از اسارت مواد افیونی نجات بخشم. از سوزان و دوستان خیابانی نفرت عجیبی پیدا کردم. برای همیشه آنان را ترک گفتم و به آغوش نماز و مدرسه و دوستان مذهبی بازگشتم. (اعتیاد دختران و پسران صص 12 - 16) |
|||
|
|
۲۰:۵۹, ۲۸/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #26
|
|||
|
|||
|
دخترک مسیحى در رشت مرحوم حاج شیخ یوسف جیلانى در کتاب طومار عفّت مى نویسد: در گیلان ما دختر قشنگ و خوشگلى که مسیحیهّ بود و پدر وى هم دکتر بود. دکتر و مادر و جدّه دختر که در سبزه میدان رشت ساکن بودند، پیوسته در حفظ و حراست آن دختر بودند که مبادا شهوت پرستان و دزدان ناموس او را بربایند. ولى آن دختر بیچاره چون زیبا و بدحجاب بود و همیشه خود را آرایش مى کرد به جوانان عرضه مى نمود هدف گلوله قرار گرفت . پدر و مادر به خاطر حفظ آبرویشان به ناچار او را براى معالجه به خارج بردند و پولهاى زیادى خرج او کردند تا بلکه بتوانند او را از منجلاب مرگ تدریجى و بى آبرویى نجات دهند. گرچه دخترک از مرگ نجات یافت ، اما چه فایده آنکه دیروز از زیارتش مسرور بود، امروز از دیدنش ناراحت مى شد، و مى هراسید، من این قضاوت را به خود شما واگذار مى کنم ، آیا این کار بر اثر حجاب و پوشش بود یا در سایه بى حجابى ؟!. |
|||
|
|
۲۲:۲۵, ۶/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #27
|
|||
|
|||
|
لباسهای جلف دوشیزگان و بانوان فکر می کنند با پوشیدن لباس جلف و زننده ، بر دوستانشان مى افزایند و شهرت بیشترى پیدا می کنند و آسایش بهترى خواهند داشت، در صورتیکه اینها غافلند که با این جلف بازى ها نه تنها به جوانان ولگرد و منحرف مى افزایند، بلکه همانطوریکه در آمارهاى یاد شده از آمریکا روشن شد خودشان بیشتر در معرض تجاوز و تهدید هستند.
داستانهاى تجاوز، اغفال ؛ خودکشى و فرار، بیشتر در میان همین جلف پوشان است این داستان حقایقى را به ما مى آموزد: مشهد : پسر 15 ساله اى که از خانه فرار کرده بود دستگیر شد، وى در باره ى علت فرار خود گفت : مادرم هنگام رفتن به خیابان ، لباس هاى جلف مى پوشد و به همین سبب همسالانم مرا متلک باران می کنند. من چند روز قبل از مادرم خواستم بعد از این لباس مناسب بپوشد، به جاى توجه بخواست من چند ناسزا نثارم کرد و شکایتم را پیش پدرم برد و پدرم هم مفصلا کتکم زد. حال شما بگوئید مى شود با این پدر و مادر بى تربیت زندگى کرد؟ همه پدر و مادران از لباس پوشیدن پسران و دخترانشان در رنج و عذابند و من بدبخت از لباس پوشیدن مامانم ... وقتى پدر و مادر پسر شاکى آمدند معلوم شد حق با اوست ، زیرا مادر که در حدود چهل و پنج سال دارد لباسى مى پوشد که براى دختران 17 18 ساله هم مناسب نیست ... همین زنها و دوشیزگان جلف هستند که در کوچه و خیابان مورد حمله متلک گویان قرار مى گیرند و روز به روز با روش خود بر خیل مزاحمین مى افزایند و پس از آن بر زندانیان ، تیمارستانیان و خودکشى کنندگان.(1) پی نوشت: 1- خودکشى، ص 158 |
|||
|
|
۰:۴۷, ۹/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #28
|
|||
|
|||
|
فریفته خانم فائزه که دختر نسبتاً نجیب وخوبی هم بود، به واسطه عدم رعایت برخی مسائل شرعی و قانونی، در مسیر مدرسه با جوانی 20ساله و خوشتیپ با یکدستگاه اتومبیل پیکانکرمرنگ که با تزئینات جالبی به شکل اسپرت درآمده بود آشنا شد. ابتدای کار نگاههای دزدکی توأم با شرم و خجالت از طرف فائزه بود به گونهای که تا نگاهش در چشمان غلام میافتاد قلبش به شدت میتپید و عرق میکرد؛ همان چشمچرانیهایی که از یک ناشی از غفلت از جمال دلآرای خدای جمیل و از سوی دیگر ریشة مشغول شدن ذهن و بازداشته شدن از امور اساسی و فریب خوردن و در نهایت افتادن در دام انحرافات جنسی و فساد و بدبختیهای ناشی از آنهاست، از این رو نگرانی خاصی توام با احساس فریب داشت، فریب ظواهر و جاذبههای مادی و نظر به شخص غلام و غفلت از شخصیت وی. وی با شرم و خجالت، این ماجرای مختصررا با یکی از همکلاسیهایش در میان گذاشت. او که دختری بیتقوا و فاقد صلاحیت مشورت بود، خندید و گفت: «خیلی املی! دیوانه! از تو خوشش امده، چرا معطلی» و همین چند جملة بیاساس و فریبنده پایه بدبختی فائزه را رقم زد. از آن جا که وسوسهها و فریبهای شیطان به تدریج و گام به گام صورت میگیرد کمکم نگاهها به رد و بدل شدن کلمات و جملات نامتعارف و عاشقانه در ضمن نامه بدل شد. پس از مدتی با چندین نامه کوتاه، یک روز هنگام خروج از مدرسه که عمداً فائزه دیرتر از بقیه از دبیرستان خارج شد، در یکی از کوچهها غلام را دید که از وی خواهش کرد سوار اتومبیل شود تا او را برساند. علیرغم این که میترسید؛ ترس از این که مبادا دوستان یا همسایگان او را ببینند، اما میل درونی و هوس براو غلبه کرده و بر دیدگان عقل واقعیت بین و عاقبتنگر او پرده انداخت و بدون این که دربارة آثار و عواقب خطرناک آن کمی فکر و تامل کند سوار شد. نوار موسیقی و عطر دلانگیز یاس، احساس غریبی در فائزه ایجاد کرده بود. لحظاتی بدبختی میگذشت، چند خیابان آن طرفتر بعد از آن که شمارههای تلفن یکدیگر رد و بدل شد، با احتیاط پیاده وبا سرعت به طرف منزل رفت. اولین نگاه مادرش درمنزل، تن او را لرزاند و دستپاچه شد، اما زود به خود آمد و به اتاقش رفت. افکاری که سابقاً اصلا به ذهنش نمیآمد او را مشغول کرده بود، کمتر تمرکز داشت و به کارهایش خصوصاً دروس و تکالیفش توجه شده بود. زمان به تندی سپری میشد و وی هر روز خود را به غلام بیشتر وابسته میدید و لحظهای از فکر او غافل نبود. اخیراً هم چندکادو از او دریافت کرده بود. نوشتهها و سخنان زیبای غلام که او را فرشتة رؤهایش خوانده بود و مونس تنهایی و قلب عاشقش میدانست! غرور ویژهای به فائزه بخشیده بود. عکس زیبای خودش را که درکنار رودخانه زیبای... گرفته بود و به کارت پستال بیشتر شبیه بود داخل پاکتی گذاشت و جملاتی نیز در پاسخ به ظاهر زیبا اما در واقع فریبندة غلام نوشت و فردا در مسیر مدرسه به او بدهد. ناگهان پشیمان شد، و افکار مختلفی به ذهنش هجوم آورد، تا ساعاتی از شب خوابش نمیبرد، ولی سرانجام شک و تردید جایش را به یقین داد و با این توجیه ناشایست که«به زودی با او ازدواج خواهم کرد و جای هیچ نگرانی نیست» خود را فریب داد؛ همان توجیهات و خودفریبیهایی که بسیاری را به دام شکارچیان هوسباز انداخت و زندگی و روزگارشان را تباه ساخت. در همین افکار و خیالات بود که خواب چشمانش را ربود. با صدای پدرش کمکم داشت عصبانی میشد از خواب بیدار گشت، دیرش شده بود، با عجله و بدون خوردن صبحانه به مدرسه رفت، در تمام روز آنچنان فکرش مشغول شده بود که ناگهان به خود میآمد و متوجه میشد که اصلاً حواسش در کلاس درس نیست و از تدریس معلمان، هیچ بهرهای نبرده است. گاهی هم کلاسیهایش به پهلوی او زده و میگفتند فائزه خانم هوایی شدهای؟! کجا رفتهای؟! و از کنارش میگذشتند. هنگام تعطیلی غلام مثل سابق انتظارش را میکشید فائزه عکس و نامه را به وی داد و به طرف خانه رفت. به محض رسیدن به منزل، تلفن زنگ زد، دوید و گوشی را برداشت، مدتی صحبت کرد و در پاسخ سوال مادر که چه کسی است، گفت یکی از همکلاسیها. مدتی به همین منوال گذشت و هر روز بیشتر به غلام وابسته میشد. تا این که یک روز سرد زمستان به اتفاق پدر و مادرش برای عیادت یکی از بستکان به بیمارستان رفتند. هنگامی که از محل خارج شدند، ناگهان فائزه ماشین غلام را دید که روبروی بوتیکی پارک کرده است. به شدت ترسید که نکند غلام او را ببیند و با حضور پدر و مادرش حرکت مشکوکی بکند و رسوا شود. خیلی هول کرده بود، خود را جمع و جور کرد، مقداری که نزدیکتر رفتند با کمال تعجب غلام، مرد رؤیاها و مرد آرزوهایش را که لحظهای از فکر او غافل نبود، دید که قه قه و نشاط و هیجان وافر در حالی که سیگاری به لب داشت و دختری بسیار بدحجاب و لوس شانه به شانهاش مشغول انتخاب لباس بود، مشاهده کرد. دنیا گویی روی سرش خراب شد، چشمانش تار شده بود، حالت تنفر و انزجار پیدا نمود، به گونهای که اطرافیان متوجه شدند که فائزه حال خوشی ندارد ولی متاسفانه والدینش به سادگی از آن گذشتند تا به منزل رسیدند! او به اتاقش رفت، گویا دنیا به آخر رسیده بود خیلی ناراحت بود، حوصله حرف زدن نداشت، شام نخورده خوابید، دلش میخواست دیگر زنده نباشد، عجب فریبی خورده بود! صبح با حالت نگرانی و افسردگی از خواب بیدار شده و بدون خوردن صبحانه به مدرسه رفت، اما چقدر جای تعجب و تأسف از سنگین بودن این خواب غفلت پدر و مادر ش که با مشاهده این همه حالات غیرطبیعی دخترشان که به منزلة آژیر هشدار و خطر بود، ولی در عین حال بیدار نشده و به خود نیامدند. تا ظهر که مدرسه تعطیل شد گویا یک سال طول کشید، هنگام تعطیلی دبیرستان در محل همیشگی ماشین غلام را دید، به گونهای که غلام را ببیند با چهرهای برافروخته و بسیار دلخور برخلاف همیشه از کنار او گذشت. اصرار غلام بیفایده بود. تماسهای مکرر تلفنی با قطع تلفن از ناحیة فائزه نتیجه نداد. در آخرین تماس، غلام با التماس و اصرار خواهش کرد که فقط یک لحظه به سخن او گوش کند. فائزه که قلباً راضی قطع تماس نبود و هنوز صدای غلام به وی آرامش-کاذب- میداد، گوش کرد. ابتدا غلام سعی در توجیه داشت، اما موثر واقع نشد و سخنان دروغ و فریبانه او بیفایده بود. با پرخاشگری فائزه به تدریج غلام نیز از لحن ملتمسانه به حالت تندی و پرخاش متوسل شد. سرانجام کار به تهدید رسید و آخرین جمله او این بود: «هنگامی که عکس و نامههایت را برای ادارة پدرت پست کردم، میفهمی که با چه کسی طرف هستی!» مثل این که ناگهان دمای هوا به 30درجه زیر صفر سیده بود. فائزه با شنیدن این جمله خشکش زد، اصلاً انتظار این سخن را نداشت، دهانش خشک شده و عرق سردی روی پیشانیش نشست، نزدیک بود از هوش برود، با زحمت گفت: خیلی نامردی! حالا این غلام بود که تهدید به قطع تلفن میکرد و به ظاهر میخواست خداحافظی کند و فائزه حرف میزد. پیشنهاد آخر غلام این بود که اگر عکس و نامههایت را میخواهی به آدرس... بیا تا با هم راجع به قضیه دیروز صحبت کنیم و از اشتباه درآیی و هم اگر نپذیرفتی مدارکت را بگیر و برو، اما بدان که من هنوز تو را دوست دارم! همان سخنی که بهترین حربة جوانان حیلهگر هوسباز است برای به دام انداختن دخترانی که از روحیه این گونه مردان از خدا بیخبر غافلند و به جهت داشتن صداقت و احیایات و عواطف سرشار زنانگی و نیازمند به محبوب بودن، خیلی زود فریب چنین سخنانی به ظاهر جذاب و محبتآمیز را میخورند. تلفن را هر دو بدون خداحافظی قطع کردند. فکرهای پریشان، احتمالات سوء، احتمال اشتباه و شک بیجا و... و دهها فکر دیگر مثل خوره به جسم ظریف و لطیف فائزه حمله کرده بود. فردا در مدرسه ماجرا را برای دوست نزدیکش، همان کسی که اولین برخورد با غلام را به او گفته بود مطرح کرد؛ یعنی همان دوست ناباب و خدانترسی که در مشورت اول به وی خیانت کرد و با سخنان مسخرهآمیز و در عین حال ترغیب آفرین او را سخت گرفتار نمود، مجدداً به او خیانت نمود و گفت: «قند نیستی که آب شوی، برو سر قرارت و خرش کن و مدارکت را بگیر. بهتر از این است که آبرویت پیش پدر و مادرت برود. تازه اگر بفهمند که وای به حالت، بیچاره میشوی!» شبیه همین سخنان خام و نسنجیدهای که بسیاری از دختران میزدند و خود را زرنگتر از آن میدانستند که دردام بیفتند، اما در عین حال قبل از بسیاری از همصنفان خود، طعمه شکارچیان شهوت طلب شدند و سرمایة خود را باختند. به راستی آیا خیانت و فریب اول وی کافی نبود که فائزه بیدار گشته و دیگر با این گونه دوستان ناسالم معاشرت نداشته و مشورت ننماید؟! فائزه با دنیای از غم و اندوه، مردد و مستاصل شده بود. در آستانة امتحانات آخر ترم بود، نگرانی امتحانات از یک طرف، نگرانی عکس و نامهها از طرف دیگر و برباد رفتن رؤیاهایش از همه مهمتر او را از خواب و خوراک و نشاط انداخته بود. دیگر چهرة غلام را معصوم و پاک نمیدید. در دلش کمتر به او علاقه داشت. در فکر آبرویش بود و این بود که چگونه بدون آن که خانوادهاش متوجه شوند از این مهلک نجات یابد. روز بعد غلام مجدداً تلفن زد، فائزه با سردی پاسخ او را داد و نهایتاً بعد از چند دقیقه صحبت قرار شد بعدازظهر ساعت 30/6 به بهانهای از خانه خارج و به سراغ غلام برود. فائزه با صداقت به سمت محل قرار حرکت کرد، اما ای کاش نمیرفت، ای کاش مشکل خود را با یکی از دبیران و مسئولات مدرسه و یا لااقل با نیروی انتظامی در میان میگذاشت، ای کاش آن فریبها و دروغها و تهدیدهای غلام که حکایت از دام پنهان بر سر راه فائزه میکرد وجدان خفته او را به طورکامل بیدار کرده و به حقیقت و شخصیت غلام پی میبرد. وی همین که وعدهگاه که منزل مسکونی خواهرغلام بود رسید، مشاهده کرد که چندین نفر از دوستان بیشرم وحیای غلام به همراه او انتظارش را میکشند، همان کسانی که با غفلت از مراقبت الهی و دادگاه بزرگ آخرت که سد بزرگی برای آزادی بیقید و شرط کامجوییها و بهرهگیری از لذتهای حیوانی است، میگویند باید خوش بود و از هرچیزی لذتی چشید، هرچند موجب خروج از دایرة عفت و انسانیت و تجاوز به حریم ناموس دیگران باشد. سرانجام فائزه در دام تنیده شده گرفتار گشت و شد آنچه که نباید میشد...! شکی نیست که اگر او کمی با فرهنگ قران آشنا بود، آموخته بود که در چنین مهلکههایی باید یوسف نوجوان فقط پناه به خداوند متعال جست و با استمداد از او، به مقدار توان در صورت امکان از مهلکه فرا رکرد، یقیناً اگر این راه را طی کرده بود امدادهای الهی به سراغ وی آمده و او را نجات میبخشیدند، چرا که سرچشمههای امید نزد خداوند تبارک و تعالی سرشار است. او وعده فرموده که دعاکنندگان را استجابت و استغاثه کنندگان را فریادرسی و دلسوختگان گرفتار را نجات میبخشد. اما حقیقت امر این است که پویندگان این راه تنها کسانی هستند که در زندگی بالاخص به هنگام مواجه شدن با معصیت، خداوند متعال را در نظر گرفته و از اصول عفاف و تقوا خارج نشوند، اما کسانی که از ویژگیها بیبهره و یا ضعیفند، معمولاً در این گونه مهلکههای نیز از آن پناه بیپناهان غافل نمیباشند، در نتیجه بدو پناه نبرده و دست نیاز و کمک به سوی او دراز نخواهند کرد، تا این که امدادهای غیبی به یاری آنها بشتابند. بدون تردید اینها نیز اگر در آن لحظات بحرانی به چنین پناهگاه امنی پناهنده شوند نجات خواهند یافت. |
|||
|
|
۱۲:۵۱, ۱۲/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/اسفند/۹۰ ۱۲:۵۴ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #29
|
|||
|
|||
|
حیای چشم در تفسیر روح البیان نقل شده است : سه برادر در شهری زندگی می کردند ؛ برادر بزرگتر 10 سال روی مناره ی مسجدی اذان می گفت و پس از 10 سال از دنیا رفت . برادر دوم نیز چند سال این وظیفه را ادامه داد تا عمر او هم به پایان رسید . به برادر سوم گفتند : این منصب را قبول کن و نگذار صدای اذان از مناره قطع شود . اما او قبول نمی کرد . گفتند : مقدار زیادی پول به تو می دهیم ! گفت : صد برابرش را هم بدهید ، حاضر نمی شوم . پرسیدند : مگر اذان گفتن بد است ؟ گفت : نه ؛ ولی در مناره حاضر نیستم اذان بگویم . علت را پرسیدند ، گفت : این مناره جایی است که دو برادرم را بی ایمان از دنیا برد ؛ چون در ساعت آخر عمر برادر بزرگم بالای سرش بودم و خواستم سوره ی «یس» بخوانم تا آسان جان دهد ، مرا از این کار نهی می کرد . برادر دومم نیز با همین حالت از دنیا رفت . برای یافتن علت این مشکل ، خداوند به من عنایتی کرد و برادر بزرگم را در خواب دیدم که در عذاب بود . گفتم : تو را رها نمی کنم تا بدانم چرا شما دو نفر بی ایمان مُردید ! گفت : زمانی که به مناره می رفتیم ، به ناموس مردم نگاه می کردیم ؛ این مسأله فکر و دلمان را به خود مشغول می کرد و از خدا غافل می شدیم ؛ برای همین عمل شوم ، بدعاقبت و بدبخت شدیم . منبع : هزار و یک حکایت اخلاقی ؛ محمدحسین محمدی ، ص 225 |
|||
|
|
۲۳:۴۵, ۱۳/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #30
|
|||
|
|||
|
مفاسد بی حجابی یا بدحجابی روزى یک تیم ورزشى از یک شهرستان ، پهلوان کُشتى شهر دیگرى را براى مسابقه دعوت کرد. قهرمان مزبور به دعوت آنان پاسخ گفت ، و همراه همسر زیبا و بى حجابش راهى آن شهر شد، بازى کنان و کشتى گیران شهر، براى استقبال وى به فرودگاه آمدند و با گرمى به وى خیرمقدم گفتند، سپس آن پهلوان همسر خود را به رفقایش معرّفى کرد، و وى را براى دست دادن به آنان جلو انداخت و بازى کنان با گرمى و لبخند با همسر وى دست دادند.
یکى از آنها عاشق همسر پهلوان شد و بفکر افتاد با او ازدواج کند. براى رسیدن به هدف نقشه هایى پیش خود طرح ریزى کرد و سرانجام با همسر پهلوان بطور پنهان و دور از چشم شوهرش خلوت و ملاقات کرد و نقشه خود را به این وجه عملى ساخت. از وى پرسید: شوهر شما چقدر مهر بشما داده ، زن گفت : بیست هزار تومان . مثلاً، مرد گفت : ولى من حاضرم چند برابر این مبلغ را بشما بدهم ، زیرا ارزش شما بیش از این مقدار است . حقیقتا شوهر شما با این مهر بشما ظلم و ستم نموده ، سپس پرسید: بگو ببینم ، شوهر شما چه شغلى غیر از ورزش دارد؟ زن گفت : کارمند یکى از وزارت خانه ها است . ناگهان مرد هوسران ، آه مزوّرانه اى از دل کشید و گفت : این نیز ظلم در حق شما است ، شما با این زیبائى ، همسر یک کارمند هستى ؟ نه نه شما بیش از این ارزش دارید. همسر شما باید مانند من باشد، من مهندس و تحصیل کرده دانشگاه هستم ، و دکترا دارم و حاضرم با شما ازدواج کنم ، بشرط اینکه شوهرت تو را طلاق دهد. سرانجام او را فریب داد، و با او قرار گذاشت که پس از مراجعت ، از شوهرش طلاق بگیرد، و با وى ازدواج کند. این راز و نیازهاى عاشقانه و مخفیانه و پنهان از چشم پهلوان میهمان صورت گرفت ، و او هیچگونه اطلاّعى از این حوادث نداشت ، و نمى دانست چه میگذرد. بالاخره مدّت ملاقات به پایان رسید و شوهر و همسرش به شهر خود بازگشتند از آن پس شوهر با اخلاق و رفتار سوء همسرش روبرو شد، و پس از آنکه در گذشته خندان بود، و با او انس مى گرفت و رنجهاى او را از یادش مى برد، اکنون رفتارش بر عکس شده است . مرد از این کجروى زن به ستوه آمد، و کاسه صبرش لب ریز شد، و از وى علّت تحوّل اخلاقى او را جویا شد؟ زن گفت : بخاطر آنکه تو مرا فریب داده اى ، تو به من ظلم کرده اى .. مرد با کمال تعجّب گفت : من ؟! چگونه من تو را فریب داده ام ؟! زن گفت : چون با مهر کمى با من ازدواج کرده اى و ارزش من بیشتر از اینها است ، تو شایسته ازدواج با من نبودى و کسى هست که با مهر شایسته حاضر است با من ازدواج کند، و من مى خواهم الان از تو طلاق بگیرم . شوهر بدبخت ، که انتظار شنیدن این سخن را از همسرش نداشت ، هوش از سرش پرید، و خود را در چنگال این فاجعه بزرگ گرفتار دید، فاجعه اى که خودش بدست خودش روزى که همسر بى حجابش را به همراه خود به شهر دیگر برد بوجود آورد، اینک شوهر در صدد بر آمد که او را از تصمیمش منصرف کند، ولى سخنان او با شکست مواجه شد، و سرانجام از روى ناچارى او را طلاق داد، و زن طلاق نامه خود را گرفت و براى ازدواج با دوست خود راهى شهر دیگر شد. خواننده محترم : در این حادثه که یکى از هزاران حادثه مربوط به خیانتهاى خانوادگى است دقت کنید و بیندیشید و علتش را بررسى نمائید تا براى شما روشن شود که عامل آن فقط بى حجابى و خود نمایى است . چرا که اگر آن زن حجاب داشت و زیبائیهایش پوشیده و پنهان بود، هرگز به این دام نمى افتاد و شوهرش نیز دچار این بدبختى که بدست خود براى خود فراهم کرد نمى شد. آرى این است مفاسد بى حجابى و این است سزاى کسى که با قانون اسلام و حکم قرآن مخالفت مى کند. (1) پی نوشت: 1- نقش حجاب در پیشرفت جامعه، ص45 |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| نظرتون در مورد "طرح صیانت از حجاب و عفاف" چیه؟؟؟؟ | پارمیس | 73 | 32,854 |
۳۰/مهر/۹۵ ۱۶:۱۹ آخرین ارسال: عمار94 |
|
| اجتماع قانونی احیای فرهنگ عفاف و حجاب - 21 تیر 93 | 59-11(یامهدی) | 1 | 1,757 |
۱۹/تیر/۹۳ ۱:۱۶ آخرین ارسال: 59-11(یامهدی) |
|
| پاسخ به شبهات نهی از منکر در باب حجاب و عفاف (قسمت دوم) | III I III | 0 | 1,603 |
۲۰/اردیبهشت/۹۳ ۱۲:۲۳ آخرین ارسال: III I III |
|
| مجموعه انیمیشن درباره حجاب و عفاف | عبدالرحمن | 7 | 5,247 |
۱۷/فروردین/۹۳ ۲۰:۳۷ آخرین ارسال: azade |
|
| هرم عفاف از حیا تا حجاب | mahdy30na | 25 | 11,401 |
۱۹/آبان/۹۲ ۱۳:۱۴ آخرین ارسال: SAViOR |
|
| وضعیت حجاب و عفاف و روابط نامحرمان در دانشگاه | ساجد | 217 | 106,464 |
۲۹/تیر/۹۲ ۱:۲۳ آخرین ارسال: meshkat |
|
| ***بیست و یکم تیر ماه روز عفاف و حجاب گرامی باد*** | عبدالرحیم | 0 | 1,264 |
۲۱/تیر/۹۲ ۱۴:۱۳ آخرین ارسال: عبدالرحیم |
|







