|
همسرداری بزرگان
|
|
۲:۴۳, ۱۹/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
نامه ی محبت آمیز امام خمینی(رحمة الله علیه) به همسرشان در فروردین سال ۱۳۱۲ شمسی، که امام(رحمة الله علیه) عازم سفر حج بودند :
تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم؛ در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است. عزیزم؛ امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. (حال) من با هر شدتی باشد میگذرد؛ ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمده، خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است، فقط برای تماشای شهر و دریا، خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد. در هر حال، امشب، شب دوم است که منتظر کشتی هستیم. از قرار معلوم و معروف، یک کشتی فردا حرکت میکند، ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتا تکلیف معلوم نیست، امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم، که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل. از این حیث قدری نگران هستم، ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت. بلکه مزاجم بحمدالله مستقیمتر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است، جای شما خیلی خیلی خالی است. دلم برای پسرت [سیدمصطفی] قدری تنگ شده است. امید است که هر دو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند،.... ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روحالله ![]()
|
|||
|
|
۰:۵۶, ۲۰/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
چقدر قشنگ بود روحش شاد یادش گرامی. جوونا چه دختر چه پسر باید از همه لحاظ این افراد و الگوی خودمون قرار بدیم.
|
|||
|
|
۲۳:۲۳, ۲۹/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
همسرداری میرزا جواد آقای تهرانی
میرزا جواد آقا تهرانی در یکی از شبها، دیروقت به منزل میآیند، در منزل که میرسند، متوجه میشوند کلید منزل همراهشان نیست، به خاطر رعایت حال خانواده شان که در خواب هستند، از در زدن خودداری کرده و با توجه به این که هوا هم قدری سرد بوده است، در کوچه میمانند و تا اذان صبح همانجا قدم میزنند. هنگام اذان که اهل خانه میباید برای نماز صبح بیدار شوند، آقا در میزنند و وارد خانه میشوند، یکی از فرزندان ایشان که از این قضیه خبردار میشود، سؤال میکند چرا زنگ نزدید؟ ایشان میگویند: شما خواب بودید، زنگ من موجب اذیت و آزار شما میشد! نقل دیگری را هم فرزند ایشان شنیده است که گویا همسر ایشان در رؤیا میبینند که مرحوم آقا پشت در منزل نشسته اند، لذا بیدار شده و هنگامیکه در را باز میکنند میبینند که آقا آنجا منتظرند. کسیکه مؤمنی را اذیت کند خدا او را اذیت نماید، و کسیکه مؤمنی را اندوهگین کند خدا او را اندوهگین نماید. ( رسول خدا «ص») زیبائی و نظم در خانه و زندگی خانه ایشان بسیار جالب و دیدنی بود ، وسائل و لوازم منزل به طور منظم چیده شده بود، مثلا" رنگ پردهها که خیلی ساده بود ولی متناسب با رنگ منزل بود. بقیه وسائل موجود در خانه نیز چنین بود. علت اینها را از مرحوم آقا پرسیدند که مثلا" چرا اینقدر مرتب و منظم است؟ ایشان فرمودند: موقعی که من ازدواج کردم همسرم از خانواده آبرومند و نسبتا" متمکنی بود، و من گفتم که طلبه هستم و چیز زیادی ندارم و آنها بدین صورت قبول نمودند، ولی بعدها میدیدم هر وقت اقوام و خویشان همسرم به منزل ما میآمدند، خانه سرو سامان خوبی نداشت و باعث خجالت و شرمندگی همسرم میشد. لذا بخاطر احترام به همسرم و رضایت او منزل را به این صورت درآوردم که مشاهده میکنید و این موجب رضایت و خشنودی او شد. زینت منزل فقط به خاطر رضایت او بوده نه برای تمایل خودم به تجملات و زرق و برق دنیوی. ( البته خانه و فرش مربوط به یکی از اقوام آقا بود و بعضی از وسائل خانه هم توسط همسرشان که تمکنی داشته اند تهیه شده بود. ) همکاری و همیاری با خانواده همسر ایشان از سادات علویه بود علاوه بر احترام زیادی که آقا برای ایشان قائل بودند، هر وقت هم که فرصت یاری مینمود در خانه یار و کمک کار ایشان بودند؛ اساسا" ایشان به کسی زحمت نمیداد مخصوصا" در امور شخصی خویش تا آنجائی که میتوانستند و قدرت و توان داشتند خودشان انجام میدادند، تا آنجا که از همسر خود نمیخواستند که مثلا" لباسهایشان را بشویند، بلکه این همسر شان بود که با توجه به اخلاق مرحوم آقا از ایشان میخواستند که لباسهایشان را برای شستن در اختیار ایشان بگذارند. و باز هم به سادگی حاضر نمیشدند ، گاها" نیز دیده میشد که جارو به دست گرفته و حیاط منزل را جاروب میزنند و این در حالی بود که راه رفتن با عصا برایشان مشکل بود. ! احترام به خواسته خانواده .... ایشان سفرهای تفریحی نداشتند. در هوای گرم تابستان راضی نمیشدند که چند روزی و یا اقلا" یک روز به عنوان هواخوری به خارج از شهر برود و اصرار همه را در این جهت رد مینمودند. زمانی عمل نموده بودند و ضعف مفرطی داشتند و هوا بسیار گرم بود، به فرزندشان عرض شد : به هر قیمت هست آقا را چند روزی ببرید خارج از شهر . ایشان با اصرار فرزند راضی شده بودند و منزل کوچکی در یکی از ییلاقات گرفتند و به آنجا منتقل شدند. حاج اصغر آقا ( فرزندشان) میگفت: همان روز اول که به آن روستا رفتیم آقا فرمود: اگر من مُردم باید مرا در قبرستان همین روستا دفن کنی و راضی نیستم به شهر برگردانی و مردم را به زحمت اندازی! بعد از چند روزی آقا برگشتند. حاج اصغر آقا میگفت : مادرِ ما مقید است هر روز به حرم مطهر مشرف شود و برای ما مشکل بود هر روز ایشان را برای زیارت حرم بیاوریم و برگردانیم لهذا آقا جان تصمیم گرفتند به شهر برگردند. نه مادر را مانع شدند از تشرف هر روزه به حرم مطهر و نه حاضر بودند که من به زحمت بیفتم و مادر را بیاورم و ببرم! منبع : کتاب خاطراتی از آینه اخلاق |
|||
|
|
۲۲:۵۰, ۱/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱/اسفند/۹۰ ۲۲:۵۵ توسط soldier.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
رفتار و برخورد علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) با همسرشان
علامه طباطبایی(رحمة الله علیه) چگونه با همسرشان رفتار میکردند نقش همسر افراد در اعتلای زندگی مشترک آنها به تناسب میزان درک، تحمّل و گذشت هر یک متغیر است. آنچه که در زندگی شخصیتی چون علامه طباطبایی(رحمة الله علیه) کمتر بدان پرداخته شده و میزان ضرورت آن شاید کمتر از جنبههای دیگر نباشد، توجهی است که خداوند متعال از طریق همسر ایشان به وی نموده است. آنچه مسلم است این که همسر علامه از خانوادهای روحانی و مذهبی بوده، ولی این به تنهایی برای تحمل آن همه شداید کافی نبوده، بلکه باید گفت: زمینههای روحی و معنوی بسیاری در او نمودار بوده که شخصیتی چون علامه طباطبایی(رحمة الله علیه) هماره خود را مدیون او دانسته و ثناگو و قدردان او بوده است. فرزند علامه در این رابطه میفرماید: «پدرم... صاحب اختیار خانه و امور آن را مادرم میدانستند. مادرم به کارهای درس ما و رفت و آمدهایمان رسیدگی میکرد و همه مسائل را کنترل میکرد و به قدری با هدایت عمل میکرد که پدرم با فراغت خاطر تمام به امور علمیخود میپرداختند.» از سوی دیگر، روابط فیمابین علامه و همسرش از نوع روابط عادی میان سایرین نبوده است، بلکه میتوان اذعان داشت که هر دو در یکدیگر ذوب شده بودند و ایمانی که همسر علامه به وی داشت ستودنی است. فرزند ارشد ایشان به نکته جالبی اشاره نمودند که هم بیانگر قدرت روحی علامه(رحمة الله علیه) و هم بیانگر ایمان همسر وی به او بوده است: «وقتی در محله یخچال قاضی قم زندگی میکردیم مادرم به من گفت: پس از فوت من، خانم فلانی را برای پدرتان خواستگاری کنید &#۸۲۱۱; آن خانم زنی معقول بود که با مادر من دوست بود و بچه و شوهر هم نداشت &#۸۲۱۱; من گفتم: مادر این حرفها چیست که میزنید؟ مادرم گفت: همین که من میگویم! گفتم: شما از کجا میدانید که عمر چه کسی چه قدر است؟ او گفت: پسرجان، عمر من کمتر از پدرت است! گفتم: آخر شما از کجا این چنین حرفی را میزنید؟ مادرم گفت: خودش (علامه) به من گفته است که من قبل از او خواهم رفت. حال شما بررسی کنید چه کسی جرأت میکند به کسی بگوید که عمر شما کمتر از من است. این شوخی نیست، همینطور هم شد و والده ما در سال ۱۳۴۴ فوت کرد، الا این که آن خانم قبل از فوت مادر ما ازدواج کرد.» مرحوم علامه طباطبایی(رحمة الله علیه) بارها از همسر خود به عنوان زنی صبور و شکیبا یاد کرده است و خود نیز در قدردانی از محبتهایی که همسرش به وی نموده بود کوتاهی نمیکرد و در این خصوص از رفتار خوب خود ذکری به میان نمیآورد و همه خوبیها را به همسرش نسبت میداد. فرزند علامه طباطبایی میگوید: رفتارشان با مادرم بسیار احترامآمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار میکردند گویی مشتاق دیدار مادرم هستند. ما هرگز بگو مگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم. به قدری نسبت به هم مهربان و فداکار و باگذشت بودند که ما گمان میکردیم اینها هرگز با هم اختلافی ندارند آنها واقعاً مانند دو دوست با هم بودند.» وقتی همسر مرحوم علامه در سال ۱۳۴۴ بیمار میشوند، علامه هرگز اجازه نمیدهند تا همسرشان برای انجام کاری از بستر بلند شوند. «مادر من حدود ۲۷ روز پیش از فوت در بستر بیماری بود و در این مدت پدرم از کنار بستر ایشان لحظهای بلند نشدند. تمام کارهایشان را تعطیل کردند و به مراقبت از او پرداختند.» پس از فوت همسر نیز علت آن همه تأثر قلبی را چنین بیان میفرمایند: «مرگ حق است. همه باید بمیریم. من برای مرگ همسرم گریه نمیکنم. گریه من برای صفا و کدبانوگری و محبتهای خانم است. ما زندگی پرفراز و نشیبی داشتهایم. در نجف اشرف با سختیهایی مواجه میشدیم. من از حوائج زندگی و چگونگی اداره آن بیاطلاع بودم. اداره زندگی به عهده خانم بود. در طول مدت زندگی ما هیچگاه نشد که خانم کاری بکند که من حداقل در دلم بگویم کاش این کار را نمیکرد، یا کاری را ترک کند که من بگویم کاش این عمل را انجام داده بود. در تمام دوران زندگی ما هیچگاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادی؟ یا چرا ترک کردی؟» « -علامه- تا سه چهار سال پس از فوت همسر خویش هر روز سر قبر او میرفتند و بعد از آن هم که فرصت کمتری داشتند، به طور مرتب، دو روز در هفته، یعنی دوشنبهها و پنجشنبهها بر سر مزارش حاضر میشدند و ممکن نبود این برنامه را ترک کنند و همواره میگفتند: «بنده خدا بایستی حقشناس باشد. اگر آدمیحق مردم را نتواند ادا کند حق خدا را هم نمیتواند ادا کند.» در پاسخی که مرحوم علامه برای نامه تسلیت یکی از شاگردانش نوشتهاند شدت علاقه خویش را به همسرشان ابراز داشتهاند و با این که چندین بار در این نامه حمد خدا را به جای آوردهاند نوشتهاند:«با رفتن او برای همیشه خط بطلان به زندگانی خوش و آرامیکه داشتیم کشیده شد.» یکی از شاگردان برجسته علامه میگوید: وقتی که همسرش فوت شد پولی به من داد تا به کسی بدهم که تا یک سال هر شب جمعه برای آن مرحومه در حرم، زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها) را بخواند. منبع: سایت تبیان |
|||
|
|
۳:۱۶, ۴/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/اسفند/۹۰ ۳:۱۹ توسط soldier.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
حکایتی از شیخ رجبعلی خیاط (رحمة الله علیه)
این حکایت در کتاب نکتهها از گفتهها اثر استاد فاطمینیا (جلد اول)آمده: نقل است که مرحوم آقا شیخ رجبعلی خیاط(رض)با عده ای به کربلا مشرف شده بودند. در میان آنان یک زن و شوهر بودند.یک روز که از حرم پس از انجام زیارت بیرون آمده و بر میگشتند،این زن و شوهر با فاصله ی قابل ملاحظه ای از شیخ و در پشت سر ایشان راه میرفتند.... در میان راه در ضمن صحبتی که بین آنها میشود،آن خانم یک نیشی به شوهرش زده وسخنی آزار دهنده به وی میگوید. هنگامیکه همه وارد منزل و محل استراحت میشوند،و آقا شیخ رجبعلی به افراد زیارت قبولی میگوید؛به آن خانم که میرسد،میفرماید: تو که هیچ،همه را ریختی روی زمین! آن خانم میگوید:ای آقا! چطور؟من این همه راه آمده ام کربلا،مگر من چکار کرده ام؟ فرمود:از حرم آمدیم بیرون،نیشی که زدی،همه اش رفت! یعنی همه ی نور معنوی و فیوضاتی که از زیارت کسب کرده بودی ، با این عملت از بین بردی. |
|||
|
|
۱:۳۷, ۵/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/اسفند/۹۰ ۱:۴۳ توسط soldier.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
رسیدگی به همسر و فرزندان از نگاه عارف فقید آیت الله العظمیبهجت(رحمة الله علیه) یکی از توصیههایی که حضرت آیت الله بهجت (اعلی الله مقامه) داشتند این بود که میفرمودند: به خانه که میرسید کتابها را بگذارید پشت در ولی مواظب باشید که ندزدند! یعنی طوری نشود که وقتی به خانه میروید، تازه بخواهید چیزی بنویسید و کتابی بخوانید و بند کتاب و کامپیوتر و ... بشوید؛ اشتباه است، دیگر الآن باید یک وقتی را بگذارید برای زن و فرزند و اهل خانه. تنظیم برنامه: عمرتان را به سه ۸ ساعت تقسیم کنید: ۸ ساعت کار و تلاش؛ که کار و تلاش ماها درسخوندن و درس دادن است. در هر حال، ۸ ساعت بیرون درست کارکردن است. ۸ ساعت هم برای خواب و استراحت؛ و ۸ ساعت هم برای لذتهای حلال، تفکر و عبادت، کارهای شخصی و... روزی حضرت ایشان برنامه بنده را تقریر کرده و فرمودند: شما سحر از خانه میآیی بیرون و به نماز و حرم میروی، و برمیگردی خانه و صبحانه میخوری و بعد سر درس و کار تا ظهر؛ ظهر هم نماز خوانده و برمیگردی منزل ناهار را میخوری؛ اگر وقت خواب باشد نیمساعت هم میخوابی، بعد دو مرتبه میروی بیرون سرکار و درس تا غروب، غروب هم نماز را میخوانی تازه بعدش ما میرفتیم کتابخانه و گاهی اوقات درسهای فوقالعاده میرفتیم، حدود ساعت ۱۰ به خانه برمیگشتیم. آیت الله بهجت (رحمة الله علیه) میفرمودند که برای چی وقتی میآیی خانه و زن و بچّه میآیند دور و برتان، تازه کتاب باز میکنید و میگویید میخواهم اینها را که صبح تا حالا خواندم مطالعه کنم؟ چون فردا میخواهم آن درس را مباحثه کنم؟ باید طوری برنامهریزی کنید که وقت زن و بچّه ضایع نشود و به آنها هم برسید. اهل خانواده هم حقوقی دارند. بالأخره زن و بچه و حتّی خود آدم نیازهایی دارد که اگر لذّتهای حلال نباشد همان عبادتش هم با نشاط نیست، درس خواندنش هم نشاط چندانی ندارد. معمولاً امثال ماها کمتر به این امر توجه میکنیم، زن و بچّه را رها میکنیم به حال خودشان، و خودمان را مدیون اینها میکنیم. نباید غافل شد از این که اگر پول کمتر باشد، زندگی میگذرد؛ ولی زن، دختر و پسر آدم، کمبود محبّت را از کجا جبران کنند؟ در خانه چه کسی را باید بزند و بگوید محبّت میخواهم؟ اگر مابه موقع و اندازه به زن و فرزندان محبّت ابراز نداریم، باید عوارض پس از آن را پذیرا باشیم. پول و امور مادی را میتوان از خویشان، صندوق و یا کسی قرض گرفت، امّا محبّت را هیچ کس جز مرد و زن نسبت به فرزندان و مرد نسبت به همسر نمیتواند جبران کند. پس باید آدم مواظب باشد که حق همسر و فرزندانش بخاطر این که چیزی را کسب و یا جبران کند، ضایع نسازد. محبّت از امور جایگزین ناپذیر است. چند وقت پیش یک نامهای را دریافت کردم که دختر خانمینوشته بود، من غبطه میخورم به دختر خاله ام که میبینم پدرش او را میبوسد. دوستش دارد، محبّتش میکند. امّا دریغ از یک بوسهای که بابای ما به ما داشته باشد. تنها حواس او به رفتار ما در منزل معطوف است. او همه ما را خسته کرده و پیوسته میگوید بکن! نکن!... این چیزی بود که ما از استاد گرامیحضرت آیت الله بهجت (رضوان الله تعالی علیه) یاد گرفتیم که باید نسبت به خانه و خانواده بسیار اهمیّت داد و مواظبت کرد که حق بچهها بخاطر دیگران، یا کتاب و درس ضایع نشود. منبع:پایگاه اطلاع رسانی مرتضی آقا تهرانی
|
|||
|
|
۰:۰۴, ۷/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
داستانی از زندگی میرزای شیرازی (رحمة الله علیه)
نقل میکنن که یک شب این بزرگوار مهمون داشتن.این مهمونی که البته احتمالا همراه با طرح مسائل دینی بوده تا پاسی از شب ادامه پیدا میکنه و خلاصه حضرت آقا خسته و درمانده بعد از مشایعت مهمونها داخل تشریف میارن.از خستگی و ناتوانی میشینن.از خستگی مفرط ٬این بزرگوار توان آوردن شام و پهن کردن سفره رو نداشتن و به خواب میرن.صبح روز بعد وقتی همسرشون درباره ی علت شام نخوردن ایشون سوال میکنن و به ایشون میگن چرا به من نگفتین براتون شام رو بیارم؟ فرمودن من شک داشتم که آیا چنین حقی داشتم که از شما بخوام برام شام بیارین یا نه؟شک کردم و چون دیدم این عمل شبهه داره(یعنی شایدگناه داشته باشه)؛به خودم سختی دادم و مزاحم شما نشدم!! |
|||
|
|
۱۳:۳۷, ۱۱/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/اسفند/۹۰ ۱۳:۴۶ توسط soldier.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
رفتار شهید مرتضی مطهری (رحمة الله علیه) خوشبختانه در سالهای بعد از پیروزی انقلاب، به دلیل فراهم آمدن بستر حضور عینی و عملی بسیاری از عالمان متعهد و مصلحان دینی در عرصههای مختلف اجتماع و طرح و تبیین نقطه نظرات آنان در جامعه و نیز چگونگی رفتار آنان با بانوان به ویژه همسر و دخترانشان، بسیاری از ابهامات و شبهاتی که در خصوص حقوق، وظایف و تکالیف زنان در جامعه وجود داشت، پاسخی روشن داده شد، که میبایست در تمامیشؤون زندگی فردی و اجتماعی ما به کار گرفته شود. در این بخش، نگاهی کوتاه به نحوه رفتار پاره تن امام، استاد شهیدمرتضی مطهری با همسر گرامیشان خالی از لطف نخواهد بود. همسر ایشان میگوید: «در مدت ۲۶ سالی که با ایشان زندگی کردم، همیشه با یک حالت تواضع و آرامش با من رفتار میکردند، با صدای متین و چهره خندان، به طوری که من با یک ارادت و عشق خاصی کار میکردم و علاقه شدید ایشان به من و محبتهایی که میکردند، مرا در انجام کارهای منزل رغبت و شوق عجیبی میبخشید. من بسیار کم سن و سال بودم که به منزل ایشان آمدم. ولی با همه آن کمیسن، هیچ وقت یادم نمیآید که از ایشان ناراحتی و رنجی دیده باشم. بسیار مهربان و با گذشت بودند، و به آسایش و راحتی من و بچهها اهمیت میدادند. آنقدر با من صمیمیو نزدیک بودند که رنج و ناراحتی مرا نمیتوانستند تحمل کنند. یادم هست یک بار برای دیدن دخترم به اصفهان رفته بودم و بعد از چند روزی با یکی از دوستانم به تهران برگشتم. نزدیکیهای سحر بود که به خانه رسیدم. وقتی وارد خانه شدم، دیدم همه بچهها خواب هستند، ولی آقا بیدار است. چای حاضر کرده بودند، میوه و شیرینی چیده بودند و منتظر من بودند. دوستم از دیدن این منظره بسیار تعجب کرد و گفت: همه روحانیون این قدر خوب هستند! بعد از سلام و علیک، وقتی آقا دیدند، بچهها هنوز خوابند. با تأثر به من گفتند: میترسم یک وقت من نباشم و شما از سفر بیایید و کسی نباشد که به استقبالتان بیاید. یک وقت هم من و ایشان به سفر کربلا رفته بودیم. وقتی به خانه برگشتم، دو سه تا از بچهها خواب بودند. ایشان ناراحت شدند و با بچهها دعوا کردند که چرا وقتی مادرتان از سفر کربلا برگشته، همه شما به استقبالش نیامدید؟! بسیار مهربان بودند. بعد از چندین سال زندگی، همان مهر و محبت روزهای اول ازدواج بین ما برقرار بود. روزهای پنجشنبه و جمعه وقتی ایشان به قم میرفتند، من لباسهایشان را میشستم و مرتب میکردم. اتاقشان را منظم میکردم و منتظر میماندم تا برگردند. خلاصه هرچه از صفا و محبت و تقوای ایشان بگویم، کم گفتهام. ایشان از تمام مسائل خانه خبر داشتند و در بیشتر کارها به من و بچهها کمک میکردند. ایشان بزرگترین حامیوهادی من و بچهها بودند. بیشتر صبحها چای درست میکردند. در تمام طول زندگی به یاد ندارم که به من گفته باشند یک لیوان آب به ایشان بدهم. از ظلم به زنها بسیار ناراحت و منقلب میشدند. همیشه میگفتند: زن نباید استثمار شود. رفتار محترمانه و صمیمانهای بین من و ایشان بود. ایشان به خانمها خیلی احترام میگذاشتند و همیشه میگفتند زن در جامعه ما خیلی استثمار میشود. یک بار که برای معالجه مرحوم علامه طباطبائی قدسسرّه با ایشان به خارج از کشور رفته بودیم، عدهای از دخترها و خانمهای دانشگاهی پیش ما آمدند و به آقا گفتند: علمای اسلام به زنهایشان چندان احترام نمیگذارند و اسم آنها را همیشه با نام «بیادبی!» و چیزهای دیگر میبرند، آنها را در هیچ کاری شرکت نمیدهند. آقا جواب دادند: خیر، اینطورها نیست؛ و خیلی از حقوق زن در اسلام صحبت کردند؛ از جمله گفتند: اسلام حق بسیار زیادی برای خانمها قایل شده که حتی میگوید، وظیفه ندارد به بچه خودش هم شیر بدهد، چه برسد به کارهای دیگر. یادم هست وقتی ایشان کتاب «نظام حقوق زن» را مینوشتند، گاهی راجع به این موضوعات با من صحبت میکردند. ایشان از رنج و ظلم به یک زن خیلی ناراحت میشدند و آن را ننگی بر مردان میشمردند و البته نظر ایشان را درباره زن مسلمان میتوانید از لابلای کتابهایی که نوشتهاید، پیدا کنید. من خودم پیش ایشان قرآن و عربی یاد گرفتهام. بچهها هم عربی و درسهای دیگر را از ایشان یاد گرفتهاند. چند سالی بود که من عربی را فراموش کرده بودم. همین اواخر ایشان یک کلاس در منزل برای ما گذاشته بودند که من و دخترها و یکی از دامادها و نیز پسرها جامعالمقدمات میخواندیم. ایشان آن قدر مهربان بودند که خدا میداند. عاطفه و مهر عجیبی بین ما بود. در بین حرفهایشان از عرفا و مقرّبان درگاه خداوند و اولیای خدا حرف میزدند و بدون این که مستقیماً با من حرف بزنند، به صورت مثالهای ساده و پرمعنا مرا به تقوا و فضیلت دعوت میکردند. منبع:سایت تبیان |
|||
|
|
۲۰:۵۴, ۱۴/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
نکته ای از زبان علامه جعفری (رحمة الله علیه)
پذیرش اشتباه !!! در کتاب نکتهها از گفتهها(جلد اول)که منتخبی از فرمایشات استاد فاطمینیا است آمده: مشاجره و نزاعها،نور باطن راخاموش میکند.بسیاری از بی حالیها و عدم نشاطها،به جهت مشاجرات است!کم منزلی داریم که در آن پرخاش و تندی نباشد،روزی چند تا پرخاش باشد،برکات میرود و دیگر چیزی نمیماند. حتی اگر حق هم با تو بود،در امور جزئی و شخصی مشاجره نکن،چون کدورت آور است. مرحوم علامه محمد تقی جعفری(رحمة الله علیه)از صاحب دلی که چشم باطنش باز بود،نقل کرد که: در موضوعی داشتم با همسرم بحث و مشاجره میکردم و گمان میکردم که حق با من است،ولی درواقع حق با او بود؛ناگهان صورت باطنی غضبم را به من نشان دادند؛بسیار کریه و زشت بود. آن صورت آمد و به من نزدیک شد و در گوشم گفت:کثیف،ساکت شو! همین که متنبه شدم،فورا دست همسرم را بوسیدم و عذر خواستم.او که از قضیه خبر نداشت،متحیر شد که چطور در وسط دعوا و مشاجره، این کار را کردم. |
|||
|
|
۲۳:۰۳, ۱۶/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام قبل از هر حرفی تشکر میکنم از همسنگران و خصوصا خواهران عزیزم که به من لطف دارند. البته خوب یه نکته جالبی که قابل ذکره اینه که هرچی جلوتر میریم از تعداد برادرانی که تشکر میکنند کمتر میشه و به تعداد خواهران اضافه میشه ![]() نکته دوم ، چند وقت پیش پستی گذاشتم به اسم "ازدواج به سبک اسطوره ها" که انگار زیر فی*ل*ترینگ مدیرای تالار محو شد. با توجه به این که قسمت دوم این پست هم منتشر شده من گفتم بذارم توی این پست البته موضوعش مقداری با پستای قبلی متفاوته ولی زیباست. بازم از لطف خواهران و برادرانم تشکر میکنند. ازدواج به سبک اسطوره ها شهید محمد عبادیان پدر خواستگار دختر خانم کنار در ایستاده بود به مادر دختر خانم اشاره می کرد که جواب را هر چه زودتر به آنها بدهند، مادر در را بست و به دختر اشاره کرد! خیلی خوب هستند، بالاخره پسر امام جماعت محل آمده خواستگاری، بهتر است زودتر جوابشان را بدهی. دختر کمی فکر کرد و یک جواب پخته به مادر داد، پدرش خوب است از کجا معلوم خودش خوب باشد؟ رفت به داخل اتاق و شروع کرد به فکر کردن، می دانست چه شوهری می خواهد، دینمدار، شجاع و از همه مهمتر انقلابی. در افکارش جلو می رفت که صدای تلفن او را به خود آورد، خانواده دایی اش بودند، می خواستند آخر هفته برای امر خیر برای پسرشان به مشهد بروند، محمد را می شناخت و افکارش همه معطوف به محمد شد، بعدها خدا را شکر کرد که قبل از جواب دادنش به پسر امام جماعت محل، تلفن خانه شان زنگ زد. مادر و پدرش خیلی اصرار داشتند سریع جواب بگیرند، هنوز نرسیده به خانه دختر که همان خانه برادر مادر بود، جواب می خواستند. قبلا مادر محمد با مادر عروس خانم که همسر برادرش بود، صحبت کرده و ماجرا را گفته بود، حتی چایی هم نخورده بودند که مادر به برادرش گفت: خوب نظرتان چیست؟ پدر دختر هم که تعجب کرده و گفت: حالا تازه از راه رسیدید! آن شب عروس و داماد همه حرف هایشان را مفصل زدند، عروس خانم آتشش خیلی تند بود، از آن انقلابی های دو آتیشه! به محمد گفته بود که چادر مشکی و جوراب مشکی از من جدا نمی شود، فکر نکنید می آیم تهران همرنگ تهرانی ها می شوم! محمد هم آدم شناس بود، بیشتر گوش می داد و کمتر حرف می زد، یکی از ترفندهای خواستگاری زیرکانه همین است، طرف مقابل را هر طور می توانی تخلیه اطلاعاتی کنی! در آخر هم محمد گفت: من هم چون شما را می شناختم و می دانستم این افکار را دارید آمدم دنبالتان! قرار شده بود مراسم عقد در خانه عروس باشد، آن هم در مشهد تا ظهر روز عقد هنوز مهریه عروس مشخص نشده بود! عروس و خواهرهایش هم مشغول پاک کردن مرغ های شام عقد بودند، وقتی او را صدا زدند برای تعیین مهریه، جواب داد عروس رفته مرغ پاک کنه!! بعد هم مهریه را تعیین کردند، از آن مهریه های بلند بالای سنتی مثل چند دست لباس و سرویس مروارید و چند متر پارچه و ... بعد از ظهر روز عقد قرار بود عروس به آرایشگاه برود. با لباس عادی و چادر سیاه از در خانه بیرون رفت، خواهر داماد که او را دید به او گفت: ناسلامتی شما عروس هستی ها! این لباس چیه پوشیدی؟! در جواب عروس خانم گفت: من با برادرتان صحبت کرده ام این لباس ها از من جدا نمی شود! تا آن روز عروس حتی دوستانش هم او را آرایش کرده و بی حجاب ندیده بودند! |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| <<<<<<<<درست همسرداری کردن یعنی چه؟؟!!>>>>>>> | شاهد | 31 | 14,079 |
۱۸/مرداد/۹۴ ۱۱:۰۰ آخرین ارسال: zaviyehdid |
|
| معرفی یک وبلاگ بی نظیر برای همسرداری | awakened | 4 | 3,064 |
۹/بهمن/۹۲ ۱۵:۵۶ آخرین ارسال: مرهم |
|










