کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 9 رای - 4.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
...آنگاه چادری شدم!
۳:۰۵, ۲/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/فروردین/۹۱ ۳:۰۶ توسط soldier.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



سلام


چند وقت پیش توی تاپیک "احساستون در مورد حجاب چیه؟" از خواهران بزرگوار تالار خصوصا خواهرانی که به دلخواه پوشش زیبای چادر رو انتخاب کرده اند درخواست کردم داستان چادری شدنشون رو شرح بدند که انگار لایق ندونستند ما رو. تو این تاپیک قصد دارم داستان چادری شدن چند تن از خواهرای دینی خودمو نقل کنم. امیدوارم خواهرای بزرگوار تالار هم افتخار بدند و تو این تاپیک داستان چادری شدنشون رو تعریف کنند.



هدیه به آنهایی که سیاهی چادر را رنگین تر از سرخی خونشان میدیدند...





چگونه چادری شدم؟






ظاهرم همیشه عادی و معمولی بود ، البته حجابم کامل نبود . به خصوص حالا که فکر می کنم می بینم اصلا کامل نبود (خیلی خجالت می کشم وقتی عکسهای گذشته را می بینم ) .همیشه یک مانتوی معمولی می پوشیدم با یک مقنعه شل و کوتاه که همیشه مقداری از موهام از جلوش زده بود بیرون . گرچه از نظر خیلی ها عادی بود . آرایش هم نمی کردم مگر در مهمونی یا عروسی که اون هم خیلی کم . خانواده ما معمولی بود ولی هیچکس محجبه نبود حتی تو مهمونی های خانوادگی هم کسی حتی یه روسری هم سر نمی کرد .تو گوئی که انگار مقوله حجاب در خاندان ما محلی از اعراب نداشت .



اواخر اردیبهشت 78 (ترم آخر تحصیلم) به یک اردوی فرهنگی – دانشجوئی رفتیم . حال و هوای اون اردو جوری بود که همه دخترها می بایست چادر سر می کردند . البته می شد که سر نکرد اما حکایت ، گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، اجازه نمی داد که با همون تیپ همیشگی برم . اصل قضیه رفتنم هم به خاطر علی رضا بود(همسر عزیزم که یک سال بعدش ازدواج کردیم ) . علی رضا دانشجوی ارشد بود و یه جورائی با هم دوست بودیم . البته نه مثل دوستی های این روزها . ظاهر ساده ای داشت ، قد بلند و خوش برخورد . مدتی بود که اصرار می کرد بیاد خواستگاریم و من هم در واقع داشتم ناز می کردم . به هر حال با چادر مشکی یکی از دوستام که برام بلند بود و مدام تو پام می پیچید رفتم اردو اونم تو اون هوای گرم .




شاید باورتون نشه اما داستان تحول زندگی من از همون جا شروع شد . در اردو می خندیدیم و چادر و ظاهرمون را مسخره می کردیم . اما وقتی برگشتم یک حس عجیبی داشتم انگار که دلم نمی اومد چادر از سر بردارم . یک حس آرامش و راحتی باهاش داشتم . ولی خوب حتی فکر کردن به اینکه یک روزی چادری بشم هم غیر ممکن بود ، سرم گیج می رفت وقتی بهش فکر می کردم . به هر حال همه چیز از فرداش مثل قبل ادامه یافت . من هم با همون تیپ همیشگی بودم ولی انگار از اون روز یک چیزی کم بود ، انگار لخت بودم یا اینکه یه چیزی یادم رفته که بردارم . جالبه که بدونید یک سال طول کشید تا اینکه برای همیشه چادر سر کردم و محجبه شدم . این یکسال خیلی پیچیده بود و سختی زیاد کشیدم . اما تلاش می کنم خیلی خلاصه تعریف کنم که چه جوری اون دختر بد حجاب در اون خانواده بی توجه به حجاب ، محجبه شد .




پائیز همون سال علیرضا اومد خواستگاریم و نامزد شدیم . قرار شد سال دیگه که درسش تموم میشد تو تابستون 79 ازدواج کنیم . اولین بار که خانوادش را دیدم برام جالب بود که مادرش و خواهرش محجبه بودند آخه بهش نمی اومد که چنین خانواده ای داشته باشه .




هر از گاهی که با مامانم یا زن داداشم تنها بودیم شوخی می کردم که چادر بهم میاد نه؟!! یا مثلا گوشه روسریم را پیچ می دادم ببینم واکنش اونها چیه . اما حتی بهم نمیخندیدند . انگار اصلا متصور نبودند که فاطمه هم می تونه محجبه باشه یا شاید دلش می خواد . یه چند ماهی این شده بود دغدغه ذهنم و از بد روزگار با کسی هم نمی تونستم در این مورد حرف بزنم چون همه دوستام سر و وضعشون بد تر از من بود . تازه به من می گفتند که تو چرا به خودت نمی رسی .




خلاصه کنم ، به هر حال این گذشت تا بهار 79 که دیگه خونه خاله و عمو وغیره می رفتیم با خانواده علیرضا که اونها هم با هم آشنا شن . یه هفته قبل از شبی که قرار بود همه خونه عمه بزرگم جمع شیم با علیرضا بیرون که بودیم ، با کلی مکث و خجالت برگشت گفت که چقدر دلش می خواسته زن آیندش چادری باشه . بیچاره کلی سرخ و سفید شد تا اینو گفت .




حرفش را هنوز تمام نکرده گفت که البته اصلا براش مهم نیست که من چه جوری هستم و همینطوری اینو گفته . انگار یک بمبی تو دلم ترکیده بود ، اونقدر ذوق کرده بودم که دلم می خواست همونجا یه چیزی بگم اما ساکت موندم تا رسیدیم نزدیکی های خونه ما . بدون مقدمه بهش گفتم که من چادر سر می کنم ولی تو باید یه هزینه ای پرداخت کنی اگر که دلت می خواد زنت چادری باشه . اونم اینه که به همه میگم به خاطر تو چادر سر میکنم . حیوونکی گفت که به خدا من منظوری نداشتم و ... شروع کرد به عذرخواهی . حرفش را قطع کردم و گفتم همین که گفتم ، من چادر سر می کنم و تو هم باید پشت من باشی و هوامو نگه داری .




خداحافظی کردم و رفتم خونه . اون شب انگار شوک بودم ، نمی تونستم حرف بزنم . دیگه نمی خواستم به واکنش خانواده فکر کنم . دل زدم به دریا و فرداش رفتم پارچه خریدم و دادم خیاطی برام یک چادر مشکی بدوزه و مقنعه چانه دار بلند و یه مانتو گشاد مشکی تا مچ پا . می خواستم حالا که قراره با سر برم تو آتیش یکهو و کامل برم . به مامان گفتم که برای مهمونی لباس سفارش دادم ولی هیچ چیزی در این مورد که چیه نگفتم ، اونهم خوشحال شد . یکهفته گذشت تا شب مهمونی رسید . همه حاضر بودند و منتظر من که بریم . حتی داداشم و زنش هم اومده بودند خونه ما که همه با هم بریم .




یک ساعت بود که من تو اتاقم حاضر بودم اما نمی دونستم چه جوری باید با اونا رو در رو شم . طفلکی مامانم که نگران شده بود می گفت فاطمه جان چرا حاضر نمیشی . میگفتم الان میام مامان . احساس میکردم فشارم افتاده . به هر حال چشمامو بستم و اومدم بیرون . تصور کنید فاطمه برای اولین بار در 25 سالگی با مقنعه چونه دار و چادر مشکی و ساق دست و کلاه زیر مقنعه جلوی همه اونا سر تا پا مشکی واستاده بود . گفتم بریم من حاضرم . کسی چیزی نمی گفت . همه انگار شوک شده باشن در حالیکه ایستاده بودند فقط به من نگاه می کردند . مامانم با یک لبخند سرداومد جلو و آروم تو گوشم گفت : "این چیه !؟" . بی اختیار داد زدم که من می خوام اینجوری باشم تو رو خدا اذیتم نکنید . یادم اومد که قرار بود همه چیزو بندازم گردن علیرضا . بی اختیار گفتم علیرضا اینجوری می خواد منم قراره زنش شم . کار بدی که نکردم . انگار برق همه را گرفته بود . هیچ کس چیزی نمی گفت . تو راه بابا گفت فاطمه مطمئنی که می خوای ..... وسط حرفش گفتم خواهش میکنم هیچی نگید ، هیچوقت . من این جوری می خوام و این طوری خوشحالم . در سکوت مطلق رسیدیم خونه عمه .




از اینجا دیگه خلاصه میکنم چون اگه بخوام همه اون چیزی که اتفاق افتاد رو بگم مثنوی هفتاد من میشه . فقط اینو بگم کهاون شب دو بار به بهونه دستشوئی رفتم گریه کردم . همه جور حرفی شنیدم حتی نگاهها بدتر از حرفها بود . حیوونکی علیرضا و مادرش که همه کاسه کوزه ها سرشون شکسته بود ، حالشون از من هم بدتر بود . بدتر از همه حرفها و نگاهها اینکه توجه همه فقط به من بود و بس . انگاری کار دیگه ای نداشتند . من هم که لجم گرفته بود ، حتی چادر از سرم بر نداشتم و تا آخر با چادر نشستم . یکی از دختر عمه هام که فهمیده بود چه حالی دارم ، دم گوشم آروم گفت : چادرت را که میتونی برداری . گفتم نه عزیزم می خوام سرم باشه این جوری راحتترم . با همه اون جو سنگین انگار تنها پناهم چادرم بود . تازه آرزو می کردم که ای کاش روبنده هم داشتم که راحت زیرش گریه می کردم و صورت سرخ از خجالتم را کسی نمیدید .




به هر حال الان نه سال و چند ماه از اون شب میگذزه و من حتی یکبار هم بدون چادر و مقنعه مشکی از در خونه بیرون نرفتم .(خودمونیما ، تازه اگه تو ایران جا افتاده بود ، پوشیه هم می بستم . اصلا کاشکی اجباری میشد. شوخی کردما نگید حالا که ارتجاعی یا طالبانی هستم ) . واقعا از صمیم دل میگم که از تصمیم خودم راضی هستم . خیلی از دوستامو از دست دادم . حتی هنوز هم حرفهای تند میشنوم . جالبه ها ! من هیچ وقت به کسی نمیگم چه جوری لباس بپوشه ولی خیلی ها در مورد من نظر میدن . به نظر من قشنگه که هر کسی یه سلیقه ای داشته باشه اما قرار نیست که این سلیقه را به هم تحمیل کنیم که (البته رعایت حدود شرعی و عرف واجبه) .





منبع:http://islamichejab.blogspot.com





ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، فرشته مهربون ، یا ثارالله ، محب الزهرا ، rastin ، nasimesaba ، Mohammad Trust ، انصارالمهدی ، blue.blood ، فاطمه خانم ، rezvan ، N.Mahdavian ، یاران مهدی ، فدايي ولايت ، شهیدطیبه واعظی ، فدک زهرا ، ali.khm ، mohammad1369 ، t.kam67 ، گل مرداب ، نجف آبادی ، saloomeh ، ELENOR ، shakiba ، m2kh24 ، Havbb 110 ، نگار ، tiyam ، فانوس *7* ، spaceshi ، hajiali.m ، ztb ، zizi ، ريحانه ، 872325 ، زینت ، MohammadSadra ، سپیدار ، hamid_mol ، AMINI ، kohnavard ، ema1392 ، mahdi14 ، maryam 135 ، MohammadMeraj ، سدرة المنتهی ، Mitsonary ، zahra.shakiba ، aboutorab ، ضحی ، zryy ، بیداری اندیشه ، ghofran ، omidman ، آرین (الهه.ع) ، ساقی ، مجید املشی ، fiftynine ، MANI110 ، درست پسند ، میثاق ، farzad313 ، Bahar ، علی امینی ، warior ، اولولالباب ، آفتاب ، مرتاح ، kashkol-ir ، یا زهرا ، mahdis ، Banoo ، Sakineh ، عبدالرحمن ، hate feremason ، fafa* ، NARJES

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲:۱۱, ۱۱/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #11
آواتار
(۹/فروردین/۹۱ ۱۸:۳۶)a123 نوشته است:  
شاید من هنوز اعتقاد راسخ به چادر پیدا نکردم، حالا احساس می کنم حجابی که دارم کامله و چادر یه چیز اضافه است.(چونکه همیشه با روسری کامل موهامو می پوشونم و مانتوهام هم نسبتا گشاده) احساس می کنم وقتی چادر سر میکنم بعدش گردن درد می گیرم!


بسم الله

سلام


خواهر گرامی من به عنوان یه پسر اینو بهتون میگم. نگاهم به فردی که پوشش کامله ولی چادری نیست در مقابل یه خواهر چادری از زمین تا آسمون فرق میکنه.

من از این دید به اون خواهر چادری نگاه میکنم که این فرد ارثیه مادرم زهرا رو همراه خودش داره و احترامش رو در حد مادرم رعایت میکنم در عین این که این چادر سپری برای دفع نیت های نادرست افراد مختلفه.

نمیدونم شاید یه دلیل علمی داره که کلا چادر یه جور معنویت خاصی داره.

البته من نسبت به نفر اول هم رعایت ادب رو میکنم ولی این کجا و آن کجا.

البته قصد توهین به شما رو نداشتم. ببخشید یکم تند حرف زدم

یا علی مدد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، یا صاحب الزمان ، ali.khm ، nasimesaba ، peimane ، فدک زهرا ، نجف آبادی ، ELENOR ، tiyam ، AMINI
۰:۴۸, ۱۵/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #12
آواتار
وقتی مادرم را با چادر آشتی دادم!


مادر من یه معلّم هست، یادمه موقعی که می رفتم مهدکودک، مدرسه ای که ایشون توش به عنوان معلّم کار می کرد، چادر رو برای معلّم ها اجبار کرده بود و مادر من هم از سر ناچاری، مجبور می شد به زور، چادر سرش کنه (اون نزدیکی ها هم مدرسه ی دیگه ای نبود که بخواد اونجا رو رها کنه و یه مدرسه دیگه درس بده که چادر اجباری نباشه) همین باعث شده بود که کلّا نسبت به حجاب، دشمنی شدیدی پیدا کنه.


از اون موقع تا دوسال پیش، اصلاً حجابش رو درست رعایت نمی کرد. منم تصمیم گرفتم یه جوری، دوباره چادریش کنم.


خوب مطمئنّاً با یه صحبت کردن ساده، هیچ کاری از پیش نمیره. دیگه واقعاً مونده بودم چکار کنم تا این که این فکر به ذهنم رسید:


نقشه ام این بود که تو روز مادر، یه چادر براش بخرم؛ ولی نه یه چادر عادّی، یه چادر با جنس عالی و البته گرون! از یک و نیم ماه قبل، برنامه ریزی کردم که فقط یه بخش کمی از پول توجیبیم رو خرج کنم و حداقل 75% آن رو پس انداز کنم. چون یه چادر ملّی با جنس عالی رو تو یه مغازه قیمت کرده بودم که 20 هزار تومن بود. منم دوسال پیش، فقط 15 سال داشتم و تهیه 20 هزار تومن با پول تو جیبی، برای یه آدم 15 ساله کار آسونی نیست. مجبور شدم تا یک ماه ، خرید های شخصیم مثل فیلم، بازی های کامپیوتری، پیتزا (!) و... رو به حداقل برسونم (با این که این کار، برای من خیلی سخته که یه ماه از این کارا نکنم!) تا پول جمع بشه.


ولی بالاخره، پول رو جمع کردم برای خرید چادر. البته خود این ماجرا بماند که روم نمی شد برم تو یه مغازه و یه چادر بخرم! قد مادرم رو هم از قبل با قد خودم مقایسه کرده بودم (قد مادرم تا شونه ی من هست) و می دونستم چادر رو توی چه سایزی باید بخرم. با کلّی خجالت، رفتم تو مغازه و چادر ملّی رو خریدم (ولی خیلی خجالت کشیدم، فروشنده اش هم یه خانوم جوون بود و اصلاً از خجالت سرخ شده بودم!)


بالاخره روز مادر رسید و چادر رو که کادو کرده بودم بهش دادم. یه کم تعجّب کرد ولی خیلی خوشحال شد. نقشه ی کارم این بود که از عمد، برچسب قیمت رو که 20 هزار تومن بود از روی چادر جدا نکردم تا قیمتش رو بفهمه. یه هفته گذشت و اصلاً از اون چادر استفاده نمی کرد تا این که (این کار از قبل برنامه ریزی شده بود) بهش گفتم که این چادر رو خیلی گرون خریدم و با پول خودم هست و چرا ازش استفاده نمی کنه. اونم برای این که نخواد من ناراحت بشم (!) چادرش رو سرش می کرد.


چند ماه گذشت و کم کم بهش عادت کرده بود. باز هم گذشت تا این که روز مادر سال پیش اومد. این بار پول تو جیبیم بیشتر شده بود! یه چادر عادّی و خوب، همراه یه ادکلن و یه دسته گل خریدم. این دفعه واقعاً خوشحال شد. بعدش هم یه نرم افرار در مورد حجاب، روی گوشیش ریختم و با خوندنش، با اهمّیت حجاب بیشتر آشنا شد.


الآن مادرم حسابی به چادر عادت کرده. شاید باورتون نشه که الآن، یه ماسک هم میزنه که فقط چشم هاش معلوم باشه و منم بسیار خوشحالم که تونستم کاری کنم که مادرم که قبلاً با حجاب دشمنی داشت، الآن چادر سرش می کنه و حتّی یه ماسک هم به صورتش می زنه که مبادا نامحرمی، چهره ی مهربانش رو ببینه





امر به معروف یک شهید


خرداد سال 60 بود هر روز منتظر خبری تازه بودیم از جبهه از عملیاتها


هر روز شاهد تشییع پیکر تعدادی از بهترین فرزندان غیور این مملکت بودیم و تنها کاری که از دست ما برمی آمد این بود که هرکجا امکان کمک به جبهه برای دختران وجود داشت حاضر شویم.


پیام شهدا را "که خواهرم چادر سیاه تو بیشتر از خون سرخ من دشمن را می ترساند "با جان و دل شنیده بودیم و سعی میکردیم این پیام را به همه ی دختران سرزمینمان برسانیم




معصومه دوست بسیار خوب و ساده ی من که در مدرسه و کلاس هم بودیم نسبت به حجاب خود تقیدی نداشت، بارها و بارها با او صحبت کردم که چادر بپوشد اما گوش نمی داد

فصل امتحانات بود ناگهان معصومه را دیدم که با رنگ پریده و صدای لرزان وارد مدرسه شد


از او سوال کردم چه اتفاقی افتاده؟


گفت الان که از میدان شهدا به سمت مدرسه می آمدم تشییع جنازه ی یک شهید بود من هم چند قدمی خواستم در تشییع جنازه ی شهید شرکت کنم


ناگهان آقایی از میان جمعیت بیرون آمد و گفت: خواهرم چرا حجابت را رعایت نمی کنی اینها به خاطر ما و آسایش ما و دین ما مثل گل پر پر شده اند چرا این طور در خیابان ظاهر می شوید؟ خلاصه معصومه خیلی تحت تاثیر آن آقا قرار گرفته بود


امتحانات خرداد ماه گذشت در تابستان هم خبری از هم نداشتیم


مهرماه در حیاط مدرسه منتظر آمدن دوستانم بودم که ناگهان دیدم معصومه با یک چادر مشکی و حجاب کامل وارد مدرسه شد
از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم او را در آغوش گرفتم و به خاطر حجابش به او تبریک گفتم و پرسیدم: چه شد هرچه ما گفتیم تو چادر نپوشیدی حالا چه اتفاقی افتاده؟


بعد از ساعتی که کنار هم بودیم بالاخره معصومه در مورد دلیل چادری شدنش صحبت کرد: یادته اون روز که امتحان داشتیم گفتم آقایی به من تذکر داد برای حجابم؟


گفتم: بله


ادامه داد: تابستان یک روز رفته بودم مزار شهدا، همین طور که بین قبور شهدا قدم می زدم چشمم به عکس همان آقا افتاد که در ردیف اول قطعه ی سوم در قبری ارام خفته بود و به خیل شهدا پیوسته بود گویا آن لحظه تمام وجودم را به آتش کشیدند و شرمنده تمام شهدا شدم و تصمیم گرفتم به حرمت شهدا چادر بپوشم و محافظ حجابم باشم.


امر به معروف آن شهید چه اثری بر قلب دوست من گدذاشته بود شاید آن روز که به خاطر خدا امر به معروف کرده بود نمی دانست که کلام او چقدر تاثیرگذار یم شود چرا که او هم مثل همه ی شهدا خود را مکلف به این امر کرده بود نه به نتیجه.


مشتاقانه منتظر پنج شنبه و رفتن به میعادگاه بچه های حزب الله ؟؛ مزار شهدا بودم تا با معصومه به آنجا رفتیم


نورانیت آن شهید آنقدر ما را مجذوب کرد که ساعت ها کنار مزارش نشستیم و با او حرف زدیم


سالها از آن ماجرامی گذرد و هنوز هرهفته که برای زیارت اهل قبور می رویم خاطره شهید محمد نوربهشت ما را به کنار مزارش میکشاند و به یاد آن روزها اشکمان را جاری می کند


خواهر این شهید که سالها بعد با ایشان همکار شدم می گفت از این خاطره ها از زندگی محمد برای ما زیاد نقل میکنند


راستی معصومه کاملا مسیر زندگی اش عوض شد با یک اقای بسیار مذهبی ازدواج کرد و الان یک خانواده ی نورانی و فرزندان صالحی دارد و زندگی بسیار پربرکتی نصیب او شده است


ما آن زمان شهدا را به خاک نسپردیم بلکه به یادمان سپردیم و هنوز برای حاجات مادی و معنوی خود به آن پاکان که شاهدان ما هستند متوسل می شویم و از خداوند می خواهیم به حرمت خون پاکشان و صفای قلب و خلوصشان ما را یاری کنند که عبد خوبی برای پروردگار شویم و ان شاء الله صاحب نفس مطمئنه


یا علی مدد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، گل مرداب ، peimane ، فدک زهرا ، nasimesaba ، نجف آبادی ، saloomeh ، ELENOR ، نگار ، tiyam ، AMINI ، آرین (الهه.ع)
۲:۱۶, ۱۷/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #13
آواتار
وقتی میخواستم حس بزرگ شدن داشته باشم، بجای کفش مادرم چادر او را سر میکردم


یادمه بچه بودم ، دختر های هم سن و سال من وقتی می خواستن توی بازی بگن خیلی بزرگ هستیم ، سریع می رفتن و کفش مامانشون رو می پوشیدن ، اگر کفش پاشنه دار مهمونی بود که دیگه بهتر ! می گفتن خوب حالا ما برزگ شدیم! همیشه برام تعجب بود ، می گفتم خوب این کفش که تو پاشون خیلی بزرگه حتی نمی تونن باهاش درست راه برن ، چرا اینجوری فکر می کنن بزرگ شدن!


وقتایی که نوبت من میشد که باید نقش یه آدم بزرگ رو بازی می کردم ، سریع می رفتم و چادر رنگی که مامانم برام دوخته بود و می کردم سرم و می گفتم خوب حالا من بزرگ شدم . دوستام هم همیشه می خندید که بزرگ شدن که به چادر نیست !

خلاصه این وسط هر کس با یه چیزی احساس بزرگی می کرد ، یکی با کفش مامانش ، یکی با چادر رنگی اش.

[تصویر: IMG_1642_320x240-3675.JPG]

یکی به مامانش می گفت مامان بزرگ شدم ، برام از این کفش قشنگا مثل خودت میگیری ؟ یکی می گفت مامان بزرگ بشم برام چادر می دوزی عین خودت؟


پدر بزرگم برام همیشه عبا می خرید ، من هم وقتایی که می خواستم خیلی کلاس بزارم ، دختر با شخصیت و خانمی هستم! و شیطونی نمی کنم! عبا رو سرم می کردم و همراه بقیه می رفتم بیرون .

[تصویر: sarah-2.jpg]


تا گذشت و یه موقع فهمیدم ، دیگه واقعا بزرگ شدم ، نمی تونم یه موقع عبا بپوشم و ادای بزرگ تر ها رو در بیارم و یه موقع ، دنبال توپ توی کوچه باشم ! باید انتخاب می کردم ، از مادرم خواستم اولین چادرم رو برام بدوزه. گفت : مامان الان مطمئنی برات زود نیست؟ گفت مطمئنی بعدا خسته نمی شی؟ گفت پوشیدنش درسته لذت بخشه ، اما سخته ! می تونی همه شو با هم قبول کنی ؟


تصمیمم رو گرفته بودم ، گفتم: آره . یه روز عید مامانم برام یه چادر مشکی دوخت و سرم کردم و گفت: مبارکت باشه ، انشاالله که قدرشو بدونی


چادرم رو پوشیدم و به همه دوستام و هم بازی هام نشون دادم ، بهم خندیدن ، مسخره کردن! اما برام مهم نبود ، انتخابم بود . بعدش دیگه باهام حرف نزدن یه بایکوت به تمام معنا ، شاید پشیمون بشم! توی مدرسه جدید به خاطر حجاب جدیدم ، حسابی اذیتم کردن! از اینا بگذریم من که همیشه در حال شیطونی بودم حالا باید خیلی با وقار راه می رفتم ! خیلی سخت بود! اما همه این سختی ها می گذشت ، چون من به خاطر اونها نبود که چارد پوشیدم.

گذشت و اونا هم بزرگ شدن و به آرزوی شون رسیدن ، برای بزرگ شدن ،فقط کفش هایی شبیه کفش مادرشون پوشیدن! من چادر ! ( دوستای من یادشون رفت با یه کفش نمیشه بزرگ شد )

حالا با همون دوستام که حرف می زنم ، توی اوج حرف ها یه دفعه با حسرت میگن: تو که راحتی با چادر کسی بد نگاهت نمی کنه

می گن :تو که راحتی خیلی جاها می تونی تنهایی بری ، چون ظاهرت توی چشم نمیزنه ، اما ما نمی تونیم تنها بریم !


می گن :تو که راحتی می تونی خیلی راحت بری جلوی کلاس و کنفرانس بدی ، اما ما بیشتر از اینکه به حرفمون گوش بدن به ظاهرمون دقت می کنن!

میگن: تو که راحتی می تونی خیلی راحت بری بازار ، چون مغازه دار کاری به تو نداره ، فقط قیمت جنس رو بهت میگه ، اما ما ............



آره ، چادر با همه متلک و زخم و زبون هایی که برات داره ، با همه فحش و توهین هایی که بعضی وقتا برات داره ، با همه سختی نگه داشتن که برات داره ، اما اینقدر راحتی و آرمش خیال برات میاره که اگر تجربه اش کنی نمیتونی با هیچ چیز عوضش کنی


البته چادر این روز ها غیر از اینکه یه پوشش هست ، یه نماد هم هست ، غیر از اینکه باید قدر آرامش این پوشش رو بدونیم ، باید حواسمون باشه نماد یه تفکر هستیم ، تفکر بسیجی ( که دشمن تمام تلاشش رو میکنه این تفکر و توی دخت رو پسر ما از بین ببره) که باید قدر جفتش رو با هم بدونیم


آره من انتخابم رو کردم و از خدا می خوام لیاقت این رو داشته باشم ، این انتخابم رو همیشه درست حفظ کنم

[تصویر: 13890812_0110546.jpg]

[تصویر: 13890804_2210441.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، ELENOR ، nasimesaba ، فدک زهرا ، گل مرداب ، نگار ، tiyam ، ztb ، AMINI ، kashkol-ir
۶:۵۱, ۱۷/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #14
آواتار
(۱۰/فروردین/۹۱ ۴:۳۷)soldier نوشته است:  
یه درخواستی از همسنگرا خصوصا خواهران گرامی خودم داشتم.

از همتون درخواست میکنم برای خواهر منم دعا کنید یکم به حجابش بیشتر اهمیت بده و عاشق چادرش بشه.

ممنون

یا علی مدد


خدایا کمکش کنConfusedAngel
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، nasimesaba ، فاطمه الزهرا ، tiyam ، only_y2d
۰:۵۴, ۲۲/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #15
آواتار
اما خدا که منو یادش نرفته بود...


راستش اصلا از چادر خوشم نمی اومد،

فکر می کردم ضایعه و زشت می شم و مردم مسخره ام مي کنن و دوسم ندارن و بهتر بگم پسرا تحویلم نمی گیرن واسه همین حجاب نداشتم


..
با مانتو روسری و گاهی مانتو مقنعه.. گاهی چادر سر می کردم...گاهی آرايش می کردم و.. خودتون می دونین توضیح نمی دم
تا اینکه... کسی که خیلی دوسش داشتم و حاضر بودم تمام زندگیمو بدم تا در کنارش باشم بهم نارو زد و رفت پيش خانواده مو کلي دروغ که دختر شما منو ول نمي کنه، برید دخترتونو جمع کنيد و از اين حرفا


...
فکر می کنید چه حالی شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون لحظه که به محل کار پدرم رفتم و همه چیزو فهمیدم احساس کردم دنیا توی سرم خراب شد


..
آبرویی که پيش پدر و مادرم داشتم، اعتمادی که بهم داشتن ، کسی که دوسش داشتم یا فکر می کردم دوسش دارم


...

می تونم بگم به معنای واقعي همه چيزمو از دست دادم


...

این وسط خدارو خیلي وقت بود فراموش کرده بودم
ولی اون در تمام لحظاتي گناه می کردم، در تمام لحظاتی که فراموشش کرده بودم منو فراموش نکرده بود و به فکرم بود
منو طلبيد مکه
و تازه اون موقع بود که فهمیدم خدا همه چیزمو ازم گرفت، کسي که دوسش داشتم، آبرومو و همه چیزمو ... تا دلم برای خودش جا داشته باشه و اونجا بود که خودشو بهم داد، عشق خودشو بهم داد
از اون موقع که عاشق خدا شدم دیگه هیچ نگاهی جز نگاه اون برام مهم نیست، مثل یه عاشق فقط می بینم معشوقم چی دوست داره و همونو انجام می دم
البته هر انساني خطا می کنه


..
ولی از اون موقع توی حجابم خطا نکردم چون به نظرم يه زن بهترین حالتي که می تونه عشقشو به معشوق و معبودش نشون بده با حجابشه


..
از اون موقع زندگيم رنگ و بوی دیگه اي گرفته
آرامشي که الان دارم رو مدیون حجاب و خداي خودم هستم
الان ازدواج کردم و به حمدالله يه همسر خوب، یا بهتر بگم یه فرشته نصیبم شده و اين رو از حجاب خودم دارم
قسمت شد برم حوزه و الان دیگه دارم تموم مي کنم سطح 2 رو و همه ی اينها رو مدیون همون عشقي مي دونم که با حجاب شروع شد



در جست و جوی حق، پله پله تا چادر





توی مدرسه مون جزو اولین نفرهایی بودم که توی دوران دبیرستان ابروهامو برداشتم... میرفتم مدرسه یه ته آرایش هم داشتم (اهل آرایش نبودم. فقط یه کم ته آرایش...) موهامم که همیشه بیرون بود... یعنی مقنعه ام فرق سرم بود!


یادمه وقتی جشن فارغ التحصیلی با صورت آرایش کرده و مانتوی کوتاه (یه کم پایین تر از کمر) رفته بودم دانشگاه، یکی از مسئولین شاکی شده بود که من چرا با این وضع اومدم؟؟؟!!! آزاده ذاکر به اون مسئول گفته بود که : شما خودتون چرا آرایش دارید؟مسئوله گفته: من فرق دارم. آزاده جواب داده که: فرقی بین شما دوتا نیست.. شما فارغ التحصیلید... اونم فارغ التحصیله...


توی مدرسه ی تیزهوشان درس میخوندم برای همین ازم توقع داشتن که یه دانشگاه خوب (یا یه رشته ی خوب) قبول بشم. منم رتبه ی کنکورم بد شد. و برای توقعی که ازم بود موندم برای سال بعد (البته این توقع فقط خارجی نبود. و خودمم هم شامل متوقعین بودم)



سال پشت کنکور رفتم یه آموزشگاه (تا از فضای درس زیاد فاصله نگیرم) دو تا از اساتید مرد اون آموزشگاه؛ کلی خاطرخواه توی آموزشگاه داشتن (یعنی بچه ها دوسشون داشتن)


روزهای اول حالت عادی خودم میرفتم اونجا (مانتو تنگ.. ته آرایش.. موها هم که بیرون)


فکر کنم روز دوم بود که فهمیدم، دخترهای اونجا آرایش میکنن تا خودشون رو به استاد نشون بدن و استاد از قیافه شون خوششون بیاد


حالم از هرچی آرایش (جلو نامحرم) بود به هم خورد!!! هنوزم که هنوزه حالم به هم میخوره... من ظاهرم هرجوری بود ، برای زیبا بودن خودم بود. نه برای جلب توجه کردن. حالم از جلب توجه کردن (اونم برای دوتا مردی که زن دارن ) بهم خورد. با خودم فکر کردم؛ وقتی عده ای برای جلب توجه آرایش میکنن، یعنی آرایش ابزاری برای جذب نامحرم هستش... حالا اگه کسی پیدا بشه و قصدش جذب نامحرم نباشه. ولی از ابزار جذب نامحرم استفاده کنه؛ ناخواسته به اون مقصد شوم رسیده. برای همین آرایش رو برای همیشه گذاشتم کنار...



گذشت... کنکور دادم و رفتم دانشگاه...


ترم اول، استاد تفسیر موضوعی قرآن یه سری موضوع بهمون میداد تا در موردش فکر کنیم و جواب بیاریم. من برای پیدا کردن مطلب در مورد مسائلی که استادمون میداد، به اینترنت میرفتم و به سایتهای مختلف سر میزدم و مطالب مختلف رو میخوندم.


کلی از نظر اعتقادی رفتم بالا.. کلی چیز یاد گرفتم


از نظر اعتقادی رفتم بالا... اما به همه چیز نرسیده بودم. فکر کنم جزو معدود کسایی بودم که در دوران انتخابات، موهام از روسریم بیرون بود و پرچم ایران دور پیشونیم میبستم


رفتم اعتکاف... توی دوران اعتکاف مدام دوتا چیز از خدا میخواستم... یکی اینکه: منو بنده ی خودش کنه... دوم اینکه: اگه پوشوندن مو جزو حجاب هستش، معرفتشو بهم بده


مدت زمانی طول نکشید که کتاب مسئله حجاب استاد مطهری رو خوندم.


با خوندن اون کتاب به این رسیدم که از نظر اسلام بایــــــــــــــــــــــــد موهام رو کامل بپوشونم.


(آخه من همیشه با خوندن آیات حجاب در قرآن به این میرسیدم که باید یه چیزی روی سرمون باشه... و با خودم فکر میکردم ؛ وقتی حجاب انقدر برای خدا مهم بوده که اومده نام تک تک محارم رو اورده؛ پس اگه قرار بود همه ی موهامونو بپوشونیم، خدا تو قرآنش میگفت و لازم نبود بریم سراغ احادیث و روایات.. اگه پوشوندن کل مو لازم بود خدا نمیومد فقط بگه جلباب هارو به هم نزدیک کنید)


اما با خوندن اون کتاب به این رسیدم که باید موهامو بپوشونم


خب خداروشکر تسلیم آموخته ام شدم و موهامو از اون به بعد پوشوندم


رفتم چند دست مانتوی مناسب ( و به قولی اسلامی) خریدم


{البته وقتی الان به اون مانتوها نگاه میکنم تعجب میکنم که چه جوری اونموقع این مانتو ها رو اسلامی حساب میکردم!!}


چندماه گذشت..


سال 88 داشتم میرفتم جنوب (راهیان نور... زیارت شهدا)


رفتم یه مانتوی خیلـــــــــــــــی گشاد خریدم تا حرمت اونجا حفظ بشه... (اما بازهم الان توی اون مانتو، گشادیی رو که قبلا میدیدم نمیبینم [تصویر: 4.gif]
)


یه خورده از سفرمون که گذشت، یه بار از دوستام خواستم اگه چادر اضافی دارن بهم قرض بدن تا اونجا با چادر باشم....


و بقیه ی سفر رو با چادر اضافی یکی از دوستانم گذروندم.


یه جا رفتیم تازه چندتا شهید پیدا کرده بودن


اونجا از شهدا خواستم اگه واقعا چادر حجاب برتر هستش، معرفتشو بهم بدن


وقتی از سفر برگشتم نتونستم بدون چادر جایی برم


حتی صبر نکردم تا بریم و یه چادر نو بخرم و سر کنم. با یه چادری که گوشه ی کمدم بود و باهاش زیارتهامو میرفتم، شروع کردم و بیرون رفتم


الان که الانه عاشق چادرم هستم


از خدا میخوام هیچ وقت من و چادر رو از هم جدا نکنه



بدجوری دوسش دارم
[/b]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، Mohammad Trust ، nasimesaba ، نسیم ، نگار ، tiyam ، rastin ، فدک زهرا ، ztb ، AMINI ، آرین (الهه.ع) ، kashkol-ir
۱:۵۷, ۲۲/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #16
آواتار
اقا این ماجرا ها یه جوریه که یکی که پسره ، مثل منم دوست داره چادر بزنهBig GrinBig GrinBig GrinBig GrinBig GrinBig GrinBig Grin


اینقدر تعریف نکنید خداییشHeart
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، soldier ، یا صاحب الزمان ، nasimesaba ، نگار ، N.Mahdavian ، فدک زهرا ، AMINI ، آرین (الهه.ع) ، رهگذر.
۲۰:۲۰, ۳/اردیبهشت/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/خرداد/۹۱ ۱۶:۰۶ توسط نگار.)
شماره ارسال: #17
آواتار
خیلی جالب بود دوستان...خیلی...مرسی...Heart

من الآن 18سالمه و دارم برای کنکور آماده میشم...ما یه خانواده ی متوسط هستیم...من و خواهرم و مامانم و بابام...خانواده ی پدریم کلا خیلی بازن...تو معمولی ترین مهمونیا و دور هم بودناشون مشروب و بزن برقص به راهه...البته پرجمعیتم هستن ماشالله!!!خلاصه که منم چون همیشه با دخترعمو و پسر عموهام بودمو با اونا بازی میکردم همونجوری بود تیپ و قیافم...وقتی تکلیف شدم مامانم که محجبه هستش(البته مامانمم محجبه نبوده و من که کوچیک بودم طی یه اتفاق تصمیم میگیره محجبه بشه!البته چادری نیست!)باهام صحبت کرد که روسری سر کنم...مانتو و روسری هم برام خریده بود...بدمم نمیومد که بیرون روسری سر کنم...احساس بزرگی میکردم...چون درشتم بودم همه فکر میکردن راهنمایی ام به جای دبستان!!!بالاخره یه چندروزی سرم کردم تا اینکه اولین مهمونی خانواده ی پدری بعد از روسری سر کردن من پیش اومد...چقدر همه بیخودی بهم خندیدن بماند!خودم دیدم نمیتونم اینطوری بازی کنم!گفتم بیخیال بابا!روسریو درآوردمو رفتم پی بازیم!
مامانمم که اینو دید گفت دیگه نمیذارم جایی میریم روسری سرت کنی!من از شل کن سفت کن خوشم نمیاد!همون بیرون فقط میتونی سرت کنی!(آخه خودم خوشم میومد روسری سرم کنم ولی خب دست و پاگیر بود برام و خب اعتقادی هم نداشتم!نمیفهمیدم!فقط خوشم میومد!)
گذشت تا رسید به ماه رمضون...کلی با مامانم کلنجار رفتم که بذاره ماه رمضون چادر سرم کنم!منم در عوض روزه هامو میگیرم!Angel
تا دوم راهنمایی به همین منوال گذشت...من با مانتوی کوتاه و دامن و روسری های توری و شال های کوتاه و صندل و آرایش و اینا بیرون میرفتم...از سنمم که بزرگتر میزدم...پس مشکلی نبود!خوش میگذشت!فقط ماه رمضونو محرم و صفر روسری و چادر سر میکردم و آرایش نمیکردم!دوم راهنمایی بودم که3تا از دوستام به طور همزمان مریض شدند!یکی مشکل قلبی پیدا کرده بود...یکی آسم...یکی هم ریه هاش مشکل پیدا کرده بود!!!نزدیک محرم بود که مریضیه هر3تاشون اوج گرفته بود و ما هم کارمون شده بود گریه و زاری تو مدرسه!!!منم نشستم با خدا حرف زدن!گفتم اگه این3تا خوب بشن...تو این محرم که روسری سر میکنم جلو نامحرم دیگه برش نمیدارم!خب اون موقع نمیدونستم امور واجب رو نمیشه نذر کرد!به هرحال خدا اجابتم کرد...منم بعد اون محرم روسریمو درنیاوردم دیگه!!همه ی فامیل منتظر بودن من اینبارم مثه دفعات قبل خسته شم و بیرون بیام از این به قول خودشون جوزدگی!!! ولی خب من کلا اهل بدقولی نیستم...من بخاطر این روسری سلامتیه3تا دوستمو پس گرفته بودم!!پس باید سر قولم وایمیسادم!
روزا میگذشت...روسری سرم بود ولی فقط روسری!!آرایش میکردم...لباسای جورواجور میپوشیدم...ولی موهامو بدنم پوشیده بود!اگه یکی وایمیساد در خونه و کشیک میداد!تو طول روز 4مدل تیپ و قیافه از من میدید!!1دفعه با دستمال سر و شال میرفتم بیرون 1دفعه روسری لبنانی میبستم 1دفعه چادر سر میکردم...تا اینکه رفتم اول دبیرستان...اونجا یه خانم جعفری نامی بود(هنوزم هست و من بیشتر از اون چیزی که تصور کنید دوسش دارم و براش احترام قائلم!!!)که دبیر فلسفه و منطق و دینی و آمادگی دفاعی بود...مسئول بسیج مدرسه هم بود...برای اینکه خودش به همه کارا نمیرسید یکی از شاگردای قدیمی ترش به اسم خانم موسوی رو که فاصله سنیشون با ما کمتر بود و جوونتر بودن و درعین حال احاطه ی کامل به مسائل اعتقادی داشت رو آوردن که کارای بسیج و انجام بده...یادمه تو جلسه ی معارفه با خانم موسوی...وقتی ایشون اسم بچه هارو پرسیدن...گفتن: چقدر اسم فاطمه و زهرا بینتون کمه!من گفتم: به نظر من که خیلی خوبه! گفتن:چرا؟؟ گفتم خب خوبه که مردم یاد بگیرن وقتی اسم معصومین رو روی بچه هاشون بذارن که به تربیتی که میکنن اطمینان داشته باشن!!بفهمن وقتی اسم دخترشونو میذارن زهرا نباید طوری تربیتش کنن که پس فردا رقاص بشه!یا وقتی اسم پسرشون میشه حسین نباید پس فردا سرکوچه وایسه مزاحم ناموس مردم بشه!باید حرمت اسمشو بفهمه!باید طوری تربیتش کنن که لیاقت هم نام بودن با معصومین رو داشته باشه!البته این نظر شخصی منه!
خانم موسوی از این طرز فکر من خیلی خوشش اومد و همین باعث دوستی و صمیمیت بینمون شد...یه روز که من و فرزانه(صمیمی ترین دوستم که از پیش دبستانی تا حالا باهم هستیم) کلاسمونو پیچونده بودیم و تو دفتر بسیج پیش خانم موسوی نشسته بودیم و حرف میزدیم...حرف چادر پیش اومد...من گفتم چادرو خیلی دوست دارم ولی همیشه سر نمیکنم!!!یعنی یه موقع سر میکنم یه موقع نه!ولی حجابمو دارم همیشه!
خانم موسوی یه جمله ی عجیب تو حرفاش گفت که هیچوقت نشنیده بودم...و طبیعتا بهش فکرم نکرده بودم!!!...گفت:ببین نگارجان...من حجاب معمولی و مانتو رو منع نمیکنم...ولی چادر ارثیه ی حضرت زهرا(سلام الله علیها)ست...اولین کسی که چادرو به این شکل سر کردن خانم فاطمه ی زهرا(سلام الله علیها) بودن...پس حرمتش خیلی بیشتر از چیزیه که فکرشو بکنی!!باهاش بازی نکن!!یا بذار و درست نگهش دار...یا برش دار و جور دیگه ای حجابتو حفظ کن!!
از اون روز که رفتم خونه هرچی چادر داشتم جمع کردم و گذاشتم کنار!میخواستم یه هفته اصلا چادر سر نکنم!فقط فکر کنم!به اینکه میخوامش یا نه!میتونم یا نه!خب ترسم داشتم دیگه...اینکه شرایطم فرق میکنه...تابستونا چجوری دووم بیارم؟اونم من گرمایی!!خلاصه یه هفته حسابی کلنجار رفتم با خودم!!بعد از یه هفته تصمیممو گرفته بودم...میخواستم وارث حضرت زهرا(سلام الله علیها) باشم...و چون میخواستم محال بود که نتونم!!!نباید به نتونستن فکر میکردم!چون میخواستم!!!!
حالا4ساله که چادرم سرمه...نه!چادر حضرت زهرا(سلام الله علیها)سرمه...و با تموم وجود سعی کردم که حرمتشو نگه دارم...یه جایی خوندم چادر زن محجبه مثل ناموسش میمونه!!!منم از اون روز با همه ی غیرتم پای چادرم وایسادم...همه جوره براش جنگیدم...مخصوصا با خانواده ی پدریم!!!!!!!!!!!!Dodgy
تو یکی از پست های همین تاپیک یه دوستی گفته بودن حتی گرمای تابستونم اذیتم نمیکنه!!!عرق میکنم اما اصلا احساس گرما نمیکنم!راست گفتن...منم با اینکه خیلی گرمایی هستم و همیشه در حال گر گرفتنم اما تو تابستون...زیر آفتاب...تو گرما...با چادر مشکی...ذره ای احساس گرما و کلافگی نمیکنم!!!
واقعا دوسش دارم و از ته دلم دعا میکنم خداوند به حق حضرت زهرا(سلام الله علیها) مهر و معرفت چادر رو به دل هرکی که لیاقت نگهداری و وارث خانم(سلام الله علیها) بودن روداره بندازه و لیاقت نگهداریش رو هم به ما بده...آمین یا رب العالمین...به حق امیرالمومنین(علیه السلام)...

ببخشید که طولانی شد.....Blush
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، یا صاحب الزمان ، rastin ، meshkat ، N.Mahdavian ، nasimesaba ، soldier ، حسنیه ، فدک زهرا ، ztb ، Farzaneh ، 872325 ، AMINI ، only_y2d ، Havbb 110 ، ali.khm ، آرین (الهه.ع)
۲۰:۳۳, ۳/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #18
آواتار
من نمیتونم درک کنم چطور یه زنه نمیتونه حجاب داشته باشه!
اصلا آدم حجاب نداشته باشه انگار اعتماد به نفس نداره انگار یه چیزیش کمه!
منکه بدون چادر می میرم!
ولی من باید بگم آنگاه که پوشیه را انتخاب کردم!
واقعا فهمیدم حجاب قدیم بهترین حجاب وکاملترین حجاب بوده!
دلم میخواست این پوشیه زدن بشه یه فرهنگ!نه اینکه تا میزنی بگن املی!
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، میلاد.م ، nasimesaba ، soldier ، 872325 ، AMINI
۲۲:۱۱, ۳/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #19
آواتار
(۳/اردیبهشت/۹۱ ۲۰:۳۳)tiyam نوشته است:  من نمیتونم درک کنم چطور یه زنه نمیتونه حجاب داشته باشه!
اصلا آدم حجاب نداشته باشه انگار اعتماد به نفس نداره انگار یه چیزیش کمه!
منکه بدون چادر می میرم!
ولی من باید بگم آنگاه که پوشیه را انتخاب کردم!
واقعا فهمیدم حجاب قدیم بهترین حجاب وکاملترین حجاب بوده!
دلم میخواست این پوشیه زدن بشه یه فرهنگ!نه اینکه تا میزنی بگن املی!



چقــــــــــــــــــــدر خوب!!!!!من عاششششششق پوشیه ام!!!ولی خب بابام خوشش نمیاد زیاد...یعنی میگه تو جامعه ی فعلی بیشتر جلب توجه میکنه!!!البته همسرم مشکلی نداره با این موضوع ولی خب تا موقعی که تو خونش نرفتم نمیتونم تصمیمی بگیرم...!Huh
شما توخونه...یعنی تو مهمونیاتونم میزنید پوشیه؟؟؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، nasimesaba ، soldier ، 872325 ، AMINI
۲۲:۴۱, ۳/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #20
آواتار
سلام واقعا مطالب خوبی بود Heart

با اجازه من از این مطالب در وبلاگ شخصی خودم استفاده کردم Cool
http://roshannak1.persianblog.ir/Big Grin
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: nasimesaba ، 872325 ، AMINI
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  وقتی باربی‌ام به دست من چادری شد! reyhaneh.sh 5 3,254 ۳/شهریور/۹۳ ۱۸:۲۲
آخرین ارسال: r.mehraban212
Exclamation چادری های بدحجاب عبدالرحمن 17 8,148 ۲۷/اردیبهشت/۹۳ ۱۳:۵۴
آخرین ارسال: Bidel.s
Information نسل جدید چادری ها؟!!! بید مجنون 1 1,991 ۱۹/شهریور/۹۰ ۱۶:۵۶
آخرین ارسال: حسن عزتي

پرش در بین بخشها:


بالا