|
...آنگاه چادری شدم!
|
|
۳:۰۵, ۲/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/فروردین/۹۱ ۳:۰۶ توسط soldier.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام چند وقت پیش توی تاپیک "احساستون در مورد حجاب چیه؟" از خواهران بزرگوار تالار خصوصا خواهرانی که به دلخواه پوشش زیبای چادر رو انتخاب کرده اند درخواست کردم داستان چادری شدنشون رو شرح بدند که انگار لایق ندونستند ما رو. تو این تاپیک قصد دارم داستان چادری شدن چند تن از خواهرای دینی خودمو نقل کنم. امیدوارم خواهرای بزرگوار تالار هم افتخار بدند و تو این تاپیک داستان چادری شدنشون رو تعریف کنند. هدیه به آنهایی که سیاهی چادر را رنگین تر از سرخی خونشان میدیدند... چگونه چادری شدم؟ ظاهرم همیشه عادی و معمولی بود ، البته حجابم کامل نبود . به خصوص حالا که فکر می کنم می بینم اصلا کامل نبود (خیلی خجالت می کشم وقتی عکسهای گذشته را می بینم ) .همیشه یک مانتوی معمولی می پوشیدم با یک مقنعه شل و کوتاه که همیشه مقداری از موهام از جلوش زده بود بیرون . گرچه از نظر خیلی ها عادی بود . آرایش هم نمی کردم مگر در مهمونی یا عروسی که اون هم خیلی کم . خانواده ما معمولی بود ولی هیچکس محجبه نبود حتی تو مهمونی های خانوادگی هم کسی حتی یه روسری هم سر نمی کرد .تو گوئی که انگار مقوله حجاب در خاندان ما محلی از اعراب نداشت . اواخر اردیبهشت 78 (ترم آخر تحصیلم) به یک اردوی فرهنگی – دانشجوئی رفتیم . حال و هوای اون اردو جوری بود که همه دخترها می بایست چادر سر می کردند . البته می شد که سر نکرد اما حکایت ، گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، اجازه نمی داد که با همون تیپ همیشگی برم . اصل قضیه رفتنم هم به خاطر علی رضا بود(همسر عزیزم که یک سال بعدش ازدواج کردیم ) . علی رضا دانشجوی ارشد بود و یه جورائی با هم دوست بودیم . البته نه مثل دوستی های این روزها . ظاهر ساده ای داشت ، قد بلند و خوش برخورد . مدتی بود که اصرار می کرد بیاد خواستگاریم و من هم در واقع داشتم ناز می کردم . به هر حال با چادر مشکی یکی از دوستام که برام بلند بود و مدام تو پام می پیچید رفتم اردو اونم تو اون هوای گرم . شاید باورتون نشه اما داستان تحول زندگی من از همون جا شروع شد . در اردو می خندیدیم و چادر و ظاهرمون را مسخره می کردیم . اما وقتی برگشتم یک حس عجیبی داشتم انگار که دلم نمی اومد چادر از سر بردارم . یک حس آرامش و راحتی باهاش داشتم . ولی خوب حتی فکر کردن به اینکه یک روزی چادری بشم هم غیر ممکن بود ، سرم گیج می رفت وقتی بهش فکر می کردم . به هر حال همه چیز از فرداش مثل قبل ادامه یافت . من هم با همون تیپ همیشگی بودم ولی انگار از اون روز یک چیزی کم بود ، انگار لخت بودم یا اینکه یه چیزی یادم رفته که بردارم . جالبه که بدونید یک سال طول کشید تا اینکه برای همیشه چادر سر کردم و محجبه شدم . این یکسال خیلی پیچیده بود و سختی زیاد کشیدم . اما تلاش می کنم خیلی خلاصه تعریف کنم که چه جوری اون دختر بد حجاب در اون خانواده بی توجه به حجاب ، محجبه شد . پائیز همون سال علیرضا اومد خواستگاریم و نامزد شدیم . قرار شد سال دیگه که درسش تموم میشد تو تابستون 79 ازدواج کنیم . اولین بار که خانوادش را دیدم برام جالب بود که مادرش و خواهرش محجبه بودند آخه بهش نمی اومد که چنین خانواده ای داشته باشه . هر از گاهی که با مامانم یا زن داداشم تنها بودیم شوخی می کردم که چادر بهم میاد نه؟!! یا مثلا گوشه روسریم را پیچ می دادم ببینم واکنش اونها چیه . اما حتی بهم نمیخندیدند . انگار اصلا متصور نبودند که فاطمه هم می تونه محجبه باشه یا شاید دلش می خواد . یه چند ماهی این شده بود دغدغه ذهنم و از بد روزگار با کسی هم نمی تونستم در این مورد حرف بزنم چون همه دوستام سر و وضعشون بد تر از من بود . تازه به من می گفتند که تو چرا به خودت نمی رسی . خلاصه کنم ، به هر حال این گذشت تا بهار 79 که دیگه خونه خاله و عمو وغیره می رفتیم با خانواده علیرضا که اونها هم با هم آشنا شن . یه هفته قبل از شبی که قرار بود همه خونه عمه بزرگم جمع شیم با علیرضا بیرون که بودیم ، با کلی مکث و خجالت برگشت گفت که چقدر دلش می خواسته زن آیندش چادری باشه . بیچاره کلی سرخ و سفید شد تا اینو گفت . حرفش را هنوز تمام نکرده گفت که البته اصلا براش مهم نیست که من چه جوری هستم و همینطوری اینو گفته . انگار یک بمبی تو دلم ترکیده بود ، اونقدر ذوق کرده بودم که دلم می خواست همونجا یه چیزی بگم اما ساکت موندم تا رسیدیم نزدیکی های خونه ما . بدون مقدمه بهش گفتم که من چادر سر می کنم ولی تو باید یه هزینه ای پرداخت کنی اگر که دلت می خواد زنت چادری باشه . اونم اینه که به همه میگم به خاطر تو چادر سر میکنم . حیوونکی گفت که به خدا من منظوری نداشتم و ... شروع کرد به عذرخواهی . حرفش را قطع کردم و گفتم همین که گفتم ، من چادر سر می کنم و تو هم باید پشت من باشی و هوامو نگه داری . خداحافظی کردم و رفتم خونه . اون شب انگار شوک بودم ، نمی تونستم حرف بزنم . دیگه نمی خواستم به واکنش خانواده فکر کنم . دل زدم به دریا و فرداش رفتم پارچه خریدم و دادم خیاطی برام یک چادر مشکی بدوزه و مقنعه چانه دار بلند و یه مانتو گشاد مشکی تا مچ پا . می خواستم حالا که قراره با سر برم تو آتیش یکهو و کامل برم . به مامان گفتم که برای مهمونی لباس سفارش دادم ولی هیچ چیزی در این مورد که چیه نگفتم ، اونهم خوشحال شد . یکهفته گذشت تا شب مهمونی رسید . همه حاضر بودند و منتظر من که بریم . حتی داداشم و زنش هم اومده بودند خونه ما که همه با هم بریم . یک ساعت بود که من تو اتاقم حاضر بودم اما نمی دونستم چه جوری باید با اونا رو در رو شم . طفلکی مامانم که نگران شده بود می گفت فاطمه جان چرا حاضر نمیشی . میگفتم الان میام مامان . احساس میکردم فشارم افتاده . به هر حال چشمامو بستم و اومدم بیرون . تصور کنید فاطمه برای اولین بار در 25 سالگی با مقنعه چونه دار و چادر مشکی و ساق دست و کلاه زیر مقنعه جلوی همه اونا سر تا پا مشکی واستاده بود . گفتم بریم من حاضرم . کسی چیزی نمی گفت . همه انگار شوک شده باشن در حالیکه ایستاده بودند فقط به من نگاه می کردند . مامانم با یک لبخند سرداومد جلو و آروم تو گوشم گفت : "این چیه !؟" . بی اختیار داد زدم که من می خوام اینجوری باشم تو رو خدا اذیتم نکنید . یادم اومد که قرار بود همه چیزو بندازم گردن علیرضا . بی اختیار گفتم علیرضا اینجوری می خواد منم قراره زنش شم . کار بدی که نکردم . انگار برق همه را گرفته بود . هیچ کس چیزی نمی گفت . تو راه بابا گفت فاطمه مطمئنی که می خوای ..... وسط حرفش گفتم خواهش میکنم هیچی نگید ، هیچوقت . من این جوری می خوام و این طوری خوشحالم . در سکوت مطلق رسیدیم خونه عمه . از اینجا دیگه خلاصه میکنم چون اگه بخوام همه اون چیزی که اتفاق افتاد رو بگم مثنوی هفتاد من میشه . فقط اینو بگم کهاون شب دو بار به بهونه دستشوئی رفتم گریه کردم . همه جور حرفی شنیدم حتی نگاهها بدتر از حرفها بود . حیوونکی علیرضا و مادرش که همه کاسه کوزه ها سرشون شکسته بود ، حالشون از من هم بدتر بود . بدتر از همه حرفها و نگاهها اینکه توجه همه فقط به من بود و بس . انگاری کار دیگه ای نداشتند . من هم که لجم گرفته بود ، حتی چادر از سرم بر نداشتم و تا آخر با چادر نشستم . یکی از دختر عمه هام که فهمیده بود چه حالی دارم ، دم گوشم آروم گفت : چادرت را که میتونی برداری . گفتم نه عزیزم می خوام سرم باشه این جوری راحتترم . با همه اون جو سنگین انگار تنها پناهم چادرم بود . تازه آرزو می کردم که ای کاش روبنده هم داشتم که راحت زیرش گریه می کردم و صورت سرخ از خجالتم را کسی نمیدید . به هر حال الان نه سال و چند ماه از اون شب میگذزه و من حتی یکبار هم بدون چادر و مقنعه مشکی از در خونه بیرون نرفتم .(خودمونیما ، تازه اگه تو ایران جا افتاده بود ، پوشیه هم می بستم . اصلا کاشکی اجباری میشد. شوخی کردما نگید حالا که ارتجاعی یا طالبانی هستم ) . واقعا از صمیم دل میگم که از تصمیم خودم راضی هستم . خیلی از دوستامو از دست دادم . حتی هنوز هم حرفهای تند میشنوم . جالبه ها ! من هیچ وقت به کسی نمیگم چه جوری لباس بپوشه ولی خیلی ها در مورد من نظر میدن . به نظر من قشنگه که هر کسی یه سلیقه ای داشته باشه اما قرار نیست که این سلیقه را به هم تحمیل کنیم که (البته رعایت حدود شرعی و عرف واجبه) . منبع:http://islamichejab.blogspot.com |
|||
|
| آغاز صفحه 6 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۳:۴۵, ۱۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/تیر/۹۲ ۱۳:۴۸ توسط Asma.)
شماره ارسال: #51
|
|||
|
|||
|
سلام دوست عزیز
شاید چون توی متن نوشتاری نمیشه خوب حس رو منتقل کرد شما اینطور برداشت کردید که صحبتای من کنایه بوده و دوستانه نبوده ولی اینطور نیست و اگر شما رو ناراحت کردم صمیمانه عذر میخوام. ولی جمله ای که شما نقل قول کردید یه برداشت منفی نسبت به حجاب رو منتقل میکنه:"حجاب یعنی سرکوب زن بخاطر مرد " یا در بهترین حالت"حجاب یعنی سلب آزادی زن بخاطر مرد ". من با مثالی که زدم منظورم این بود که برای داشتن یک جامعه سالم هرکس باید به سهم خودش از یکسری آزادی های فردی خودش طرفنظر کنه و این به هیچ وجه دردناک نیست؛ اصلا قانون یعنی همین . حالا چه فانونی باارزش تر از قانون خدا؟ پس این افتخاره که یک زن این "فداکاری" روانجام بده و از این جهت ارزش حفظ حجاب یک زن با ارزش جهاد یک رزمنده فرقی نداره. نقل قول:در مورد مواد فروشه هم بايد بگم حرف شما كاملا متين اما اصولا در معتاد شدن ملت فقط مواد فروشه مقصر نيست و خيلي از عوامل از قبيل محيط ،خانواده، دوستان و طرز تفكرخود فرد و ... موثره و نميشه گفت همهش تقصير مواد فروش استوقتی اسباب گناه کم بشه خودبخود گناه هم کم میشه . حجاب یعنی "من وسیله گناه تو نیستم". نقل قول:از ديد من اين درد ناكه كه من براي اسايش و احترام ديگري حجابمو رعايت كنم ولي احترام و توجه از آن كسي است كه عكس من عمل كردهاحترام و توجه رو از کسی بخواید که بخاطرش حجاب گذاشتید. توجه خدا از همه چیز باارزش تر هست. حق با شماست. این طرز تفکر ضد حجاب در چامعه ما دردناکه ولی به نظر میرسید عبارتی که در پست قبلیتون گذاشتید حجاب رو زیر سوال می بره نه این تفکر رو. ممنون |
|||
|
|
۱۴:۱۴, ۱۶/تیر/۹۲
شماره ارسال: #52
|
|||
|
|||
|
سلام خواهر گلم.
اتفاقا من بر عكس شما فكر ميكنم تو متن نوشتاري بهتر ميشه حس رو منتقل كرد چون براي انتخاب هر كلمه فرصت مناسب داريد. و بار معنايي مواد فروش و زنداني به قدر كافي گوياي حس منفي شما بود. خواهر گلم هيچكس دوست نداره مواد فروشي و زنداني بودن رو تجربه كنه و با چنين افرادي هم مقايسه بشه و درآخر طرف مقابل با يه ببخشيد فضا رو دوستانه و صميمانه جلوه بده. در هر صورت من عذر خواهي شما رو مي پذيرم اما دوستانه توصيه ميكنم در انتخاب الفاظ و كلمات دقت بيشتري به خرج بدهيد. (۱۳/تیر/۹۲ ۱۳:۴۵)Asma نوشته است: ولی جمله ای که شما نقل قول کردید یه برداشت منفی نسبت به حجاب رو منتقل میکنه:"حجاب یعنی سرکوب زن بخاطر مرد " یا در بهترین حالت"حجاب یعنی سلب آزادی زن بخاطر مرد ".خب اين برداشت شخصي شماست.از ديد من اين جمله مخاطبش مرداي ايروني ان تا بانوان ايراني .و از ديد من بيانگر سطح توقع بانوان از اقايونه.كه با توجه به شناختي كه كه از آقايون ايروني دارن توقع بيجايي نيست. من فكر نميكنم توقع داشتن از مرد ايروني اي در بدو تولد تو گوشش اذان ميگن 2ماه زير بيرق امام حسين(علیه السلام) سينه ميزنه و 1 ماه هم روزه ميگره و با نهضت و فرهنگ عاشورايي اشنايي داره و اسلام رو قشنگ ميفهمه توقع زيادي باشه كه بخوايم به چادرمون احترام بذارن. اين تفكر سطح تفكر من در حال حاضره كه از ديد خودم صحيحه. خوشحالم ميشم نقدم كنيد اما نه با مقايسه كردن با زنداني و مواد فروش اما آرمان تفكري من يا ايده آل من همون چيزي كه دوست عزيزم گفت و من به خاطر رسيدن ارمانش تحسينش كردم يا همون چيزي كه شما گفتيد وقتي كاري رو براي رضاي خدا انجام ميدي نميتوني از كسي غير خدا توقع داشته باشي.من تا جلب رضايت الهي خيلي فاصله دارم. اما سعي خودمو ميكنم. اين جمله اي كه من گفتم و اين قدر نقدش كرديد حقيقتا فكر ميكنم نقد كوچكي باشه به رفتاراي برخي آقايون كه فكر نميكنم دور از انصاف باشه. و در اخر حقيقتا اين همه ناديده گرفتن نقش معتاده رو تو پروژه معتاد شدنش نميفهمم اخه در اخر اونه كه تصميم ميگيره حالا ميخواد مواد فروشاي اطرافش يكي باشه يا دوتا.انتخاب با اونه اون بخواد ميشه نخواد هم نميشه.در هرصورت همه تو زندگيشون با انتخاب ها ي متعددي رو به رواند كه اگه خوب باشه و درست تصميم بگيره پاداشش رو ميبينه و اگه بد باشه بايد پاي عواقبش بايسته. |
|||
|
|
۱۵:۲۷, ۱۶/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/تیر/۹۲ ۱۵:۳۶ توسط Asma.)
شماره ارسال: #53
|
|||
|
|||
|
سلام
خوب من توضیح لازم رو درباره برداشت شما دادم اما اگر شما اصرار به منفی بافی راجع به من دارید اشکالی نداره، موفق باشید. به نظر میرسه تو این بحث موضوع مشترک وجود نداره چون من مطلقا راجع به حجاب خانمها و تاثیرش در جامعه صحبت می کنم و شما صرفا راجع به آقایون و وظیفه اونها در حفظ نگاه و رفتار و ...(که شاید به موضوع این تاپیک زیاد مربوط نباشه). ضمن اینکه با وجود توضیحاتی که دادید من برداشتم از جمله ای که ذکر کردید تغییر نکرده. چون حتی اگر مرد از اولیای خدا باشه ولی نامحرم باشه حفظ حجاب لازمه و "آزادی" مورد نظر برای خانم حاصل نمیشه. |
|||
|
۱۷:۱۳, ۲۱/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/تیر/۹۲ ۱۷:۴۹ توسط yektasepas.)
شماره ارسال: #54
|
|||
|
|||
|
با سمه تعالی به نظرم اتفاق بسیار خوبی برای حجاب افتاده است و یک نظری به دختران و زنان ما شده است .الحمد لله رب العالمین خدایا مزه ی لذت بخش حجاب را به همه ی دختران و زنان عزیزمان بچشان . حالا که دوستان آمده اند و خاطراتشون رو تعریف می کنند من هم خاطره خودم رو بگم .البته چادر که عاشقش هستم و روز به روز عشقم بهش بیشتر میشه وتوی کوچه و خیابون زنهایی رو که می بینم چادر ندارند وحجابشون خوب نیست دلم براشون می سوزه به خودم میگم خدا رو شکر که من فرهنگم مثل آنها نیست و باز از خدا می خوام تا موقع مرگم و بعد از مرگم تا گور هیچ نا محرمی من را بدون چادر نبیند. خاطره من از پوشیه در مکه :
چند سال پیش به مکه مشرف شدم وقتی به حرم می رفتم ومی آمدم یک پوشیه با خودم برده بودم وقتی تنها به حرم می رفتم با پوشیه می رفتم حس بسیار خوبی پیدا می کردم که قابل وصف نبود اما از شدت گرما حالت خفگی پیدا می کردم یک روز توی حرم آن را در آوردم و قتی خواستم برگردم دیدم آن را گم کردم خیلی ناراحت شدم در مسیر برگشتن دیدم یک مغازه ای پوشیه دارد خوشحال شدم به ذهنم رسید بروم یکی بخرم و خریدم بعد که آن را پوشیدم دیدم اصلا حالت خفگی و گرما ندارد خداوند خواسته بود آن پوشیه ای که از ایران خریده بودم و مثل لحاف بود گم بشود تا من پوشیه عربی که استاندارد و خوب بود ببوشم و دیگر حالت خفگی نکنم از آن روز به بعد هرروز از گم شدن پوشیه ام کلی خدا را شکر می کردم . در ایران دوست دارم پوشیه بزنم اما از بس جلب توجه می کند نمی توانم . خدایا نعمت پوشیدن صورت را که شیطان از ما گرفته را به ما برگردان. نمی دانید چه لذتی دارد پوشیه زدن . بیخود نبود مادر سادات فرمودند برای زن بهتر است مردی را نبیند و او هم مردی رانبیند . |
|||
|
|
۲۰:۰۸, ۲۱/تیر/۹۲
شماره ارسال: #55
|
|||
|
|||
|
من تو شهر قم چادری شدم.مادرم سخت مخالف بودن .یهو یکی از اقواممون که ساکن اونجا بودنو دیدیم.مادرمو انداختم رو دربایستی و عین بچه ها گفتم من چادر میخوام.رفتمو یه دونه چادر ملی که اصلا دوست نداشتمو خریدم(همون هم به زور) بعد عین دیوونه ها یا شاید عین بچه های ذوق زده در حالی که پشت گام های تند پدم می دویدم چادر رو تو خیابون سرم کردم.سه سال همین چادر رو پوشیدم آخه مادرم میگفت قیافت ریزه می افتی تو چادر (بهانه بود)بم اجازه نمیداد که چادر بخرم.عاشق چادر ساده بودم.هم اون سال مسابقات اداره اوقاف دوم شدم 40000تومن بم پول دادن.منم رفتمو جنس چادر خریدمو دادم مادر دوستم برام بلند بلند دوخت.هنوز همونو نونو دارم.هر روز تا میزنم میزارم تو پلاستیک هم اونجو ر نو مونده.هر کی ببینه باورش نمیشه 4 ساله دارمش از بسکه اتو میزنم که کهنه نشه دعا کنید بازم مسابقه برنده شم
من عاااااااااااااشق چادرم هستم.البته قصد دارم ایندفه اینترنتی ![]() من نمیدونم چراآخه ؟مادرم از نظر حجاب بیستن ولی......... بله.من برام دست نزدند.ادعایی هم ندارم وظیفمه.فقط همین ......................................................................................................
|
|||
|
|
۲۱:۱۱, ۲۱/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/تیر/۹۲ ۲۱:۱۱ توسط خیبر110.)
شماره ارسال: #56
|
|||
|
|||
|
این داستان هم در رابطه با اسم تاپیک هستش : " چگونه چادری شدم"
ولی خودم مرد هستم داستان خودم نیست گفتم که سوء تفاهم نشه![]() ![]() بهش گفتم: امام زمان عج رو دوست داری؟ گفت: آره ! خیلی دوسش دارم گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟ گفت: آره! گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟ گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد گفت: چرا؟ براش یه مثال زدم: گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟ بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم. بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟ چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله… دیدم حالتش عوض شده بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟ تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟ حرف شوهرت رو باور می کنی؟ گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه گفتم: پس حجابت…. اشک تو چشاش جمع شده بود روسری اش رو کشید جلو با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره از فردا دیدم با چادر اومده گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد! خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه |
|||
|
|
۱۷:۱۴, ۲۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #57
|
|||
|
|||
|
با سلام خدمت همه ی شما بزرگواران از این به بعد می خوام یه سری هم به تفکرات ضد حجاب و چادر بزنم . باید اونور قضیه رو هم دید و به قول معروف ببینیم چند چندیم نمیشه گفت همه چی آرومه چون واقعا نیست و وضعیت خرابتر از این حرفهاست اولین قدم هم از کسی شروع میکنیم که خودش با حجاب کامله یعنی چادریه متن زیر رو قشنگ مطالعه کنید:
من یه دختر چادری هستم می تونم بگم چادر مزخرف ترین و مضر ترین پوشش در تمام دنیاست. اصولا هر پوششی در هر منطقه ای برای رسیدن به یه هدف خوب طراحی میشه ولی چادر تنها هدفی رو که دنبال میکنه حذف زن از اجتماعه!! اگه این مردایی که اینقدر سنگ چادر رو به سینه میزننن توی گرمای تابستون با این شلوغی و ترافیک… و یا توی سرمای زمستون با اونهمه گل و شل و …. مجبور بودن فقط یه روز چادر سرشون کنن اونوقت خودشون چادر ناموسشون رو میگرفتن و وسط حیاط یا خیابون آتیش میزدن مگه اینکه هدفی رو که بالا گفتم داشته باشن!!!! تا حالا دیدی خانوما دستکش تو سرما نپوشن چون نمیتونن چادرشون رو مرتب کنن؟ تا حالا دیدی لباس گرم نمی پوشن چون خیلی هیکلشون زیر چادر حجیم و بی قواره شده؟ تا حالا دیدید یه دستشون کیف یکی دیگه بچه با دندونشون کیسه خریداشونو نگه دارن؟اگه موبایلشون زنگ بزنه که ….. تا حالا شنیدید خصوصا روز اول بعد حموم سر خانومای چادر به شدت خارش میگیره و ادمو دیوونه می کنه؟ تا حالا شنیدی که تو گرمای تابستون که شما مردا نیمه آستین میپوشین خانوما پشتشون از داغی چادر مشکی میسوزه و موهاشون دچار ریزش و کثیفی دائمیه؟ قسم میخورم اگه مردا میچشیدن سختی های این پوشش مزخرف رو اگه هیچ چاره ای پیدا نمی کردن! دینشون رو عوض میکردن!!! اصلا موضوع این نیست که کسی از چادر بدش بیاد . در واقع ما میتونیم خیلی به روز تر و در عین حال محجوب و زیبا باشیم. چادر هیچ زیبائی نداره و این به نظر من تو روحیه ی جمعی یک کشور تاثیر منفی میذاره ما تو هزاره ی سوم باید حس زیبائی شناسی عمیق تری داشته باشیم در ضمن مردا اگه از چادر خوششون میومد دنبال دخترای سانتی مانتال نمیرفتن….. حتی این نیاز خیلی از مردا رو مجاب میکنه که به خاطر برطرف کردنش به زندگی و همسرشون خیانت کنن. خب مطالعه کردید ؟ واقعا چرا ما به این روز افتادیم ... واقعا چادر حذف زن از اجتماعه ؟ درصورتی که ما به چشم داریم میبینیم خیلی از چادری ها و با حجاب ها در بالاترین سطح اجتماع درحال فعالیتن وزیر سابق بهداشت مگر چادری نبود؟ و خیلی مثال های دیگه ما منکر این نیستیم که چادر مشکلات نداره چادر مشکلات داره زیادهم داره اما زیبائیش به همین مشکلاتشه ، اصولا قانون اینکه برای به دست آوردن بهترین چیزها باید سختی بکشی بهشت را به بها دهند نه بهانه بله مردها باید دنبال دخترای سانتی مانتال برن چون هدفشون چیز دیگست که چادر این فی*ل*تر اولیه رو گزاشته که دنبال چادری ها نرن ما می خوایم خودمون رو برای کی زیبا کنیم ؟ اگه برای مردم ؟ کاملا درسته ولی ما میخواهیم برای خدا زیبا بشیم خدا هم زیبایی باطنی میخواد نه ظاهری مردها هم موظف به رعایت حجاب هستند هیچ مرد با حجابی در گرمای تابستان پیراهن آستین کوتاه با یقه باز نمیپوشه یه چندتا نکته هم میمونه این که اولا گرمای تابستون بدتره یا گرمای جهنم؟ دوم شما از گرمای تابستون فرار میکنی و از سوختن پشتت از سیاهی چادر میگی این درحالی که حضرت زهرا تو آتیش سوخت و چادر از سرش نیفتاد سوم چادر هم مثل روزه میمونه وقتی تو تابستون داری از عطش میمیری و میبینی که خیلی از مردم دارن آب میخورن و عین خیالشونم نیست اونموقع هست که خودتو واسه خدا پررنگ کردی اون موقع هست که خدا به فرشته هاش مباهات میکنه میگه ببینید بنده رو چهارم بدون چادر نمیشه حجاب رو کامل رعایت کرد چون اگر چادر نزاری مجبوری مانتوی بلند و گشاد بپ.شی که این با حس زیبایی شناخنی که مدنظر این عزیز بود منافات داره نمیشه به روز بود والسلام |
|||
|
|
۱۹:۲۲, ۲۷/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/تیر/۹۲ ۱۹:۲۴ توسط فرمیسک.)
شماره ارسال: #58
|
|||
|
|||
|
اکثرا دیدم که تو سایتهای مذهبی می خوان پوشش چادر رو به اسلام نسبت بدن.
در حالی که چادر یک پوشش کاملا اصیل ایرانی هست و از ایران وارد اسلام شده. فکر می کنم در کتابی از جواهر لعل نهرو در نامه ای به دخترش هم این مسئله ذکر شده. ایران قبل از اسلام مردم باحیایی بودن و پوشش داشتن. اگه دقت کنین حتی تصویر یک زن بی حجاب در آثار باستانی ایران قدیم دیده نمیشه (برخلاف یونان و روم) تمامی زنان اشراف ایران باستان به شدت مقید به حجاب بودن و فقط بعضی زنان کارگر که مجبور بودن پابه پای مردان کار کنن حجابشون کمتر بوده (برای راحتی در کارکردن) در حالی که عرب قبل از اسلام حجاب نداشتن. بعد از اسلام هم در آیه ای از قرآن کلمه چادر نیومده. بلکه کلمه مقنعه و روسری اومده و اونهایی که از ورود زنان بی چادر به مساجد جلوگیری میکنن کاملا خلاف اسلام عمل میکنن! |
|||
|
|
۱۵:۱۶, ۲۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #59
|
|||
|
|||
|
اولا خیلی خوش حالم که توانستید یک راه را برای خود انتخواب کنید و به انتخوابتون احترام می گذاریم ولی در مورد ایب که از دیدن عکس های قدیمی خود ناراحت میشود این نشانه زیاده روی شما یا اغراق شماست.امید وارم اگر دفعه ی بعد که تغییر عقیده دادین دیگه از دیدن عکس ها ی الانتان خجالت نکشید.
یا مهدی |
|||
|
|
۱۴:۴۳, ۱۰/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #60
|
|||
|
|||
|
من تا سال دوم راهنمایی بد حجاب بودم حجاب مورو میگم نه لباس . لباسام خوب بود...
با خدا اصلا کاری نداشتم اصلا... ولی دیدم اونایی که باحجاب و مومنن یه آرامش خاصی دارن که من ندارم و همش دنبال این آرامشه بودم ، گفتم بزار برم طرف خدا امتحانی برم ببینم این خدا که میگن به من چی میده...نمازامو شروع کردمو موهامو کردم تو روسری و...دیگه از سال اول دبیرستان چادری ثابت شدم و توبه کردم.حالا فهمیدم این آرامشه چقدر ارزشمنده و اگه بگن دنیا رو بهت میدیم تو این چادر و آرامشو بهمون بده به ولله نمیدم.... ![]() |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| وقتی باربیام به دست من چادری شد! | reyhaneh.sh | 5 | 3,189 |
۳/شهریور/۹۳ ۱۸:۲۲ آخرین ارسال: r.mehraban212 |
|
| چادری های بدحجاب | عبدالرحمن | 17 | 7,960 |
۲۷/اردیبهشت/۹۳ ۱۳:۵۴ آخرین ارسال: Bidel.s |
|
| نسل جدید چادری ها؟!!! | بید مجنون | 1 | 1,960 |
۱۹/شهریور/۹۰ ۱۶:۵۶ آخرین ارسال: حسن عزتي |
|








من عاااااااااااااشق چادرم هستم.
گفتم که سوء تفاهم نشه![[تصویر: c3fd13652369634.jpg]](http://up.mfsa.ir/uploads/c3fd13652369634.jpg)

