کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 11 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعاری که باید خواند ...
۱۳:۱۲, ۱۳/شهریور/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/آبان/۹۰ ۱۵:۳۱ توسط أین المنتظر.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شعری که تحسین رهبر انقلاب را بر انگیخت


[تصویر: new%20bitmap%20image.bmp]


تمام غصه ی ما بال و پر نداشتن است
ز رمز و راز پریدن خبر نداشتن است

در این قفس متولد شدیم و می میریم
طبیعت قفس عمر در نداشتن است

چگونه داغ دلش خون نباشد از غم عشق
که شرط داغ ندیدن جگر نداشتن است

طبیب حاذق بیمار زندگی مرگ است
علاج دردسر عمر سر نداشتن است

فقط نصیب شهیدان سرسپرده ی توست
سعادتی که سازی سپر نداشتن است
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عـلـی ، shafagh_mah ، محمود ، وحید110 ، خادمة الزهرا ، بیداری12 ، oO DaViD Oo ، ريحانه الرسول ، saloomeh ، ST92 ، مبينا ، said_siraj ، Night moans ، لبخند خدا ، عبدالرحمن ، ali0077 ، ADAM ، Fatemeee ، درست پسند ، rahbin ، پرنیان ، Just God ، hessam ، mahramaneh ، ahmbove ، MohammadMeraj ، 313flowers ، محمد امین + ، حسن عزتي ، رضوانه ، help me ، یا امام رضا ، fatemeh-55 ، 135 ، فانوس *7* ، حسن.س. ، aliakbar110 ، امیرخان ، حضرت عشق ، Farzaneh ، فدک زهرا ، fafa* ، Mohammad Trust ، انتصـار ، آفتاب ، یاســین ، مجتبی110 ، نورالسادات ، soora ، vahrakan ، Anti gods

آغاز صفحه 25 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۰:۳۹, ۷/آذر/۹۲
شماره ارسال: #241

به نام خداوند بخشنده مهربان

بعدهاااا

مرگ من روزی فراخواهد رسید/دربهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور/یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فراخواهد رسید/روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر/سایه ای ز امروزها ،دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار/گونه هایم همچو مرمرهای سرو

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود/من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم/دستهایم فارغ از افسون و شعر

یاد می آرم که در دستان من/روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش/می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب/گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند/پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناس می خزند/روی کاغذها و دفترهای من

در اطاق کوچکم پا می نهند/بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای/تار موئی،نقش دستی،شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش/هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی/در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب/روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای/خیره می ماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا/می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو،دور از ضربه های قلب تو/قلب من میپوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد/نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه/فارغ از افسانه های نام و ننگ

<فروغ فرخ زاد>
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: 135 ، محمد امین + ، حسن عزتي ، Ali#59 ، رضوانه
۱۲:۰۱, ۷/آذر/۹۲
شماره ارسال: #242
آواتار
به نام خدا


مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد !

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود ؟!
که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم
با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد ...


علامه طباطبایی رحمه الله علیه

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bahar ، sagheb ، 135 ، رضوانه ، mahramaneh ، آیلار
۱۲:۳۰, ۷/آذر/۹۲
شماره ارسال: #243

آن ها

[/font]
[font=Tahoma]
من که در تُنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟


دل پر از شوق رهایی است، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم


چیستم؟! خاطره زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم


با دلت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟


چیزی از عمر نمانده است، ولی می خواهم
خانه ای را که فرو ریخته بر پا دارم

فاضل نظری

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sagheb ، حسن عزتي ، Ali#59 ، 135 ، رضوانه ، mahramaneh
۱۲:۳۵, ۷/آذر/۹۲
شماره ارسال: #244
آواتار
دوش به یاد دل ویران شدم
چون خط ایام پریشان شدم

عاقبتم سینه زغم تنگ شد
پای شکیبایی من لنگ شد

شمع به دستی وبه دست دگر
ساغر ومینا شدم از در به در

نیمه شب از خانه گریزان شدم
گاه سحر سوی گلستان شدم

گاه بهار و شب مهتاب بود
خرگه گل بود ولب آب بود

جشن بد وشیوه سرو و سمن
کرده پر از غلغله صحن چمن

بر سر هر بوته گلی گل زدند
پای سمن زیور سنبل زدند

نغز نسیمی که خاور وزد
خود لب گل ,گل لب نسرین گزد

رقص کنان نسترن ویاسمن
چنگ زنن ,چنگ زنان چمن

تازه عروسان چمن گرم ناز
پرده در افتاده برون جسته راز

مرغ چمن هرچه به دل راز داشت
چون نی خویش در آواز داشت

ما بغنودیم به یک کنج باغ
شیشه و پروانه وجام وچراغ

لیک دلم چون خم می جوش داشت
شاهد اندوه در آغوش داشت

بسته لب ودیده . گوش از جهان
گرم سر از تابش نور نهان

چشم و لبی را که ز غم بسته بود
گریه گهی خنده گهی می گشود

دیدم وپروانه به گرد چراغ
گردد و بزمی ست دگر سوی باغ

لیک سراسر همه خاموشی است
جلوه گه راز فرا موشی است

در دو سر باغ دوتا جان فروش
این به طواف اندر و آن در خروش

عالم چروانه همه راز بود
عالم بلبل همه آواز بود

گفت به پروانه خامش هزار
هان !تو هم از سینه نوایی بیار

با دل پر سوز تو را تب سزاست
در جلو ناز نیازت رواست

گفت به مرغ سحر ارام شو
بسته دامی و برو رام شو

راستی از عاشق دل رفته ای
این همه از بهر چه آشفته ای !؟

گفت مرا یار بدین سان کند
بی خود و بی تاب وپریشان کند

گفت بگو زنده چرا مانده ای
تخم وفا گر به دل افشانده ای !؟

صاعقه عشق به هر جا فتاد
نام ونشان سوخته بر باد داد

یا به دل اندیشه جانان نیار
یا به زبان نام دل وجان میار!

پیش میاور سخن گنج را
ور نه فراموش نما رنج را

فارغ از این پند چو پروانه گشت
از دل وجان بی خود وبیگانه گشت

خویش بر آتش زد وخاموش شد!
رخت برون برد و فراموش شد!!





علامه طبا طبایی رحمه الله علیه
روحش شاد وای کاش که خاک پایش سرمه چشمانمان باشد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bahar ، حسن عزتي ، Ali#59 ، 135 ، رضوانه ، mahramaneh
۱۲:۴۱, ۷/آذر/۹۲
شماره ارسال: #245

هوشنگ ابتهاج

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، Ali#59 ، 135 ، رضوانه
۱۶:۱۳, ۷/آذر/۹۲
شماره ارسال: #246

تفاوت

[/font]
[font=Tahoma]
پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را

دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن

پروانه‌های مرده با هم فرق دارند
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rahbin ، Ali#59 ، mohamad ، 135 ، رضوانه ، sagheb
۱۴:۴۲, ۸/آذر/۹۲
شماره ارسال: #247
آواتار
پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا


قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن



پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو


بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر


خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی


طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان


مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم


یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما


قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ


غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت


هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود


ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر


مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟


حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟


حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟


سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟


رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟


هرکجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان


باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!


ای رفیق روزهای گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!

سروده دکتر مجدالدین میرفخرایی
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bahar ، mahramaneh
۱۵:۰۴, ۸/آذر/۹۲
شماره ارسال: #248
آواتار
همی گویم و گفته ام بارها

بود کیش من مهر دلدارها


پرستش به مستی است در کیش مهر


برون اند زین جرگه هشیارها

به شادی و آسایش و خواب و خور


ندارند کاری دل افگارها

به جز اشک چشم و به جز داغ دل


نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان


میان دل و کام، دیوارها

چه فرهادها مرده در کوهها


چه حلاجها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار


مگر توده‌هایی ز پندارها

ولی رادمردان و وارستگان


نبازند هرگز به مردارها

مهین مهر‌ورزان که آزاده اند


بریزند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته‌اند


چه گلهای رنگین به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپهر


به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت، سبزه به هامون و دشت


زند بارگه ،گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جویبارها


در آیینه‌ی آب، رخسارها

رود شاخ گل در بر نیلوفر


برقصد به صد ناز گلنارها

درد پرده ی غنچه را باد بام


هزار آورد نغز گفتارها

به آوای نای و به آهنگ چنگ


خروشد ز سرو و سمن، تارها

به یاد خم ابروی گل رخان


بکش جام در بزم می‌خوارها

گره از راز جهان باز کن


که آسان کند باده، دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان


که بستند چشم خشایارها

به اندوه آینده خود را مباز


که آینده خوابی است چون پارها

فریب جهان مخور زینهار


که در پای این گل بود خارها

پیاپی بکش جام و سرگرم باش


بهل گر بگیرند بیکارها



علامه طبا طبایی رحمه الله علیه
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bahar
۱۵:۵۲, ۸/آذر/۹۲
شماره ارسال: #249

هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که در کنار زینب باشد
سجّاد که سجّاده به او دل می بست
تدبیر خدا بود که در تب باشد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sagheb ، mahramaneh ، حسن عزتي ، Bahar
۲:۰۷, ۹/آذر/۹۲
شماره ارسال: #250
آواتار
باغ گُل اید و ما بقیه شبنم شما

باغ بهشت، باغچه­ ی خرم شما



چیزی ز کم، زیاد ندارد زیاد ما

چیزی کم از زیاد ندارد کم شما



شیطان که نیستیم، یقیناً فرشته ایم

پس سجده می بریم بر این آدم شما



این سیئات را حسناتم نوشته اید

یعنی به جای آن همه ما...! این همه شما...!



حتی مسیح میّت ما را نفس نداد

ای بچه های فاطمه بازم دم شما...



روح القدس شدید و کسی باردار شد...

احساس می کنم شده ام مریم شما [1]



در عالم شماست خدا جلوه می کند

ای مظهر صفات خدا عالم شما




علی اکبر لطیفیان


[1]. روى الكشى عن حمدويه عن حسان بن عبيد بن زرارة عن أبيه عن أبى جعفر عليه السلام أنه قال للكميت: «لا تزال مؤيداً بروح القدس‏ ما دمت تقول فينا» و فى رواية اُخرى «ان أبا جعفر عليه السلام قال له لا تزال‏ معك‏ روح‏ القدس‏ ما ذببت‏ عنا».
شرح الكافي-الأصول و الروضة (للمولى صالح المازندراني)، ج‏12، ص:274
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  اشعاری در وصف اهل بیت که انسان را مست میکنند!!!! ehsan8taherian 8 3,293 ۲/آذر/۹۴ ۱۸:۲۲
آخرین ارسال: ehsan8taherian
  اشعاری در مدح امام خامنه ای(حفظه الله) سجاد313 12 8,225 ۱۰/اردیبهشت/۹۳ ۲۰:۰۵
آخرین ارسال: دل خسته
  اشعاری در وصف ائمه (علیه السلام) ali0077 17 7,504 ۱۶/آبان/۹۲ ۲۰:۵۸
آخرین ارسال: پرنیان

پرش در بین بخشها:


بالا