|
تاپیک جامع حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام)
|
|
۲۲:۱۹, ۲۹/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/تیر/۹۱ ۶:۰۹ توسط Tolou.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوستان
به پیشنهاد دوستمون nasimesaba قرار شد که برای هر یک از ائمه(علیهم السلام) تاپیک جامعی ایجاد بشه و تمام تاپیکهای مربوط به هر امام و معصومی و در صورت امکان همراه معرفی موضوع هرتاپیک به صورت خلاصه در چند خط،در اون قرار داده بشه... اما از انجام این کار دو هدف داریم: 1- دسترسی راحت تر و سریعتر به تاپیکهای مهم در مورد هر معصوم 2- (که مهمتر از اولی است)، میخواهیم بدانیم در مورد کدام امام بیشتر کوتاهی کردیم.... گرچه تعداد تاپیک ها نمیتواند به طور کامل بیانگر توجه به هر معصوم باشد اما اختلاف بین تعداد تاپیک ها، تا حدی میتواند نشان دهنده کوتاهی ما در حق برخی ائمه باشد.... باید برسیم به جایی که نشان دهیم همه ائمه و معصومین برایمان مهم و ارزشمند هستند... باشد که قضیه اهانت ها ادامه پیدا نکند... و این تاپیک مختص حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) هست..... السلام علیک یا ابالفضل العباس (علیه السلام)
تاپیک های مربوط به حضرت عباس(علیه السلام)
- این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟!(تخصص ابالفضل در چیست!!!!!؟)نمی توان خلاصه کرد... مطالب خوبی میشه توی آن پیدا نمود به خصوص در ارسال14 که در مورد تخصص حضرت عباس(علیه السلام) است.... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- - عباس(علیه السلام) جان، برادرمان میشوی؟؟؟اصل بحث از تاپیک قبلی گرفته شد:" ابالفضل(علیه السلام) فوق تخصص تربیت یاران درجه یک برای امام زمان است!!!!!!! هرکس میخواهد جزو یاران درجه یک حضرت حجت باشد باید دخیل عباس بن حیدر شود!!!!!! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- - تفکر اسلامی در شخصیت حضرت ابالفضل(علیه السلام)درخواست معرفی کتاب و.... در مورد تحقیق یکی از دوستان با همین عنوان. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
- كرامات العباسيه (علیه السلام)داستان هایی از کتاب کرامات العباسیه نوشته على ميرخلف زاده. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- - «الکفیل» نایب الزیاره شما در حرم حضرت عباس(علیه السلام) می شود سایتی به نام "الکفیل" این امکان را برای تمام عاشقان آن حضرت در هر نقطه از جهان فراهم آورده تا با مراجعه به آن و بخش نایب الزیاره، یکی از خدام حرم حضرت قمر بنی هاشم(علیه السلام) را مامور کنند تا به نیابت از آنان آن حضرت را زیارت کند.... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- - خطبه حضرت ابوالفضل(علیه السلام) بر بام کعبه(بسیار خواندنی)------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- - آشنایی با شخصیت حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) بررسی شخصیت حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام) بخصوص مهمترین ویژگی ایشان یعنی ولی شناسی و ولایت پذیری ... حضرت ابولفضل (علیه السلام) چگونه باب الحوائج شدند تفکر اسلامی در شخصیت حضرت عباس ( ع ) ارائه تحقیق یکی از دوستان در مورد تفکر اسلامی در شخصیت حضرت عباس(علیه السلام) 6 تاپیک برای عباس بن علی(علیه السلام)...... برای همان کسی که حضرت زهرا(سلام الله علیها) "پسرم" خطابش نمود.... خیلی کم نیست؟؟؟؟ باشد که جبران کنیم... دوستان اگر تاپیک دیگری و یا حتی ارسالی در همین ارتباط هست، لطف کنید اطلاع رسانی نمایید.... |
|||
|
| آغاز صفحه 9 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۹:۱۸, ۲۴/آبان/۹۱
شماره ارسال: #81
|
|||
|
|||
|
كفي از آب برداشت
شب سيام رمضان المبارك سال 1418 هـ ق در مسجد جواد الائمه عليه السالم در سادات محله(بابل) جناب آقاي دكتر حاج سيدعلي طبري پور اظهار داشتند: شخصي رفت كنار نهري وضو بگيرد؛ كفي از آب برداشت و نزديك لبهايش آورد كه بخورد، به ياد سقاي دشت كربلا، حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روي آب ريخت و همزمان، اشك زيادي هم در عزاي آن حضرت از چشم جاري ساخت. همان شب، زن مريضش در خواب ميبيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و وي را شفا داد. به اين طريق كه، پايش را به پشت كمر خانم گذاشت. خانم پرسيد: مگر شما دست نداري؟ فرمود: من دست ندارم . گفت: تو كي هستي؟ فرمود: شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟ حالا شناختي كه شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟! |
|||
|
|
۱۳:۲۵, ۲۵/آبان/۹۱
شماره ارسال: #82
|
|||
|
|||
|
رشته سبز را از بازويت بازنكن...
جناب حجه الاسلام ، خطيب فرزانه، آقاي حاج سيدحسين معتمدي كاشاني گفتند: نعمت الله واشهري قمصري از فرزندش محسن نقل كرد كه: اواخر خدمت سربازي، مرا به ايستگاه قطار تهران آورده بودند. حضور من در ايستگاه راه آهن مصادف با زماني بود كه اسراي عراقي و زخميها را با قطار ميآوردند. در آنجا يك اسير عراقي را از قطار خارج كردند كه رشتة سبزي بر بازويش بسته بود. با او مصاحبه كردند و ضمن مصاحبه از او پرسيدند: شما رشته سبزي به بازويت بستهاي ، آيا سيد؟ گفت: نه، و توضيح داد: چند روز قبل از آنكه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام عليه ايرانيها جنگ بكنيم، مادرم مرا به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برد و يك رشته سبز رنگ را از يكي از خدام حرم گرفته، يك سر آن را به بازوي من بست و سر ديگرش را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس قمر بني هاشم عليه السلام گره زد و شروع كرد به گريستن. در حين گريه حضرت را قسم داد و گفت: اين بچهام را ميخواهند به جبهه ببرند، من از زخمي شدن و اسير شدن او حرفي ندارم، اما نميخواهم كشته شود يا ابوالفضل، شما يك نظري بفرماييد، هر چه به سر بچه من بيايد مسئلهاي نيست، ولي كشته نشود و دوباره به سوي من برگردد. سپس به من گفت رشته را از بازويت بازنكن كه من از حضرت عباس عليه السلام خواستهام تا محفوظ مانده و به من برگردي. وقتي كه به جبهه آمديم، با چند نفر در يك مكان به ايرانيها حمله كرديم. ايرانيها ما را محاصره كردند. وضع بسيار سختي داشتيم و از چهار طرف تير به طرف ما ميآمد. چند نفر از رفقاي من در اثر تيرخوردن كشته شدند، ولي من كه دستها را روي سرگذاشته و براي تسليم آماده شده بودم، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و دعاي مادرم از كشته شدن نجات پيدا كردم. |
|||
|
|
۱۴:۱۶, ۲۶/آبان/۹۱
شماره ارسال: #83
|
|||
|
|||
|
بابا مرا بر زمين بگذار
جناب حجهالاسلام و المسلمين آقاي سيداحمد قاضوي در تاريخ 26 صفر الخير 1417 ق نقل كردند كه مرحوم آيه الله حاج شيخ محمد ابراهيم نجفي بروجردي ميفرمودند: زماني كه در عراق بوديم، يك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام با عدهاي از رفقا نشسته بوديم، كه ناگهان ديديم عربي وارد صحن مطهر شد. وي پسر بچهاي 6 - 7 ساله را بر روي دست حمل ميكرد كه به نظر ميرسيد جان خود را از دست داده و مرده است. پدر بچه اشاره به ضريح مطهر حضرت كرده و گفت: اي عباس بن علي عليهما السلام، اگر شفاي پسرم را از خداوند نگيري شكايت شما را به پدرت علي عليه السلام ميكنم. با ديدن اين صحنه، به ذهن ما رسيد كه به او بگوييم اگر درخواستي هم داري بايد با حضرت مؤدبانه صحبت كني و اين گونه عتاب و خطاب با اين بزرگوار درست نيست. هنوز فكر كردن ما به پايان نرسيده بود كه ديديم بچه چشمانش را باز كرده، به پدر گفت: بابا مرا بر زمين بگذار! همة ما از مشاهدة اين صحنه بسيار منقلب شديم و به چشم خود ديديم كه بچه شفا يافته است. |
|||
|
|
۸:۵۶, ۲۸/آبان/۹۱
شماره ارسال: #84
|
|||
|
|||
|
بابا مگر اربابت باب الحوائج نيست؟!
سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداحل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند: يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور ميزد و آب به دست بچهها ميداد، نقل ميكند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي ميخواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا ميرودي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبردهاي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد. ميگويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت ميخواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جملهاي را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچهام را شفا داد كه داد، والا فردا ميآيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره ميكنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار ميگذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد. نيمههاي شب بود هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچهام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زدهام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره ميكنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه ميكردم و هم پسرم گريه ميكرد. ميگويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم! من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بقلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه ميكردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا ميزند و ميگويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا. آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من ميگويد بلند شود! گفتم : نميتوانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم، بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان ميگويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند ميگفتم : اي هيئتها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بيوفا نيست، بچهام را شفا داد! عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به اهل سنت |
|||
|
|
۲۱:۵۲, ۲۹/آبان/۹۱
شماره ارسال: #85
|
|||
|
|||
|
چرا سفره نذر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام برگزار كرده است؟
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي شيخ روح الله قاسم پور از فضلاي محترم بابل طي نامهاي سه كرامت به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستادهاند، كه دو كرامت آن در قسمت عنايات قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان نقل شد و اينك كرامتي ديگر در اين قسمت ميآوريم. جناب حجه الاسلام آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي اميدوارم در راه خدمت به اهل بيت عليهم السلام موفق و سربلند باشيد، كثرالله امثالكم، سه كرامت از علمدار كربلا، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را به عرض شما ميرسانم: 1. در سال 1364 در كردستان مشغول تدريس بودم. يكي از برادران اهل سنت به ما رجوع كرد كه سفرة حضرت ابوالفضل عليه السلام دارم. خيلي تعجب كردم. به هر صورت، قبول كردم. روز جمعه بود، به خانة اين برادر اهل سنت رفتم. دو اتاق پر از برادران اهل سنت بود. در وسط اين دو اتاق، يك هال كوچك قرار داشت. صندلي گذاشتند و من منبر رفتم. اين برادر اهل سنت در كنار من بود. از اول منبر تا آخر، ايشان خيلي حال خوشي داشت. در حين سخنراني نيز، خانمهاي اهل سنت به طور مكرر در دستم پول ميگذاشتند و ميگفتند: نذر حضرت علي اكبر عليه السلام، نذر حضرت علي اصغر عليه السلام... بعد از منبر، مرا دعوت به ناهار كردند. بعد از صرف ناهار، هنگام خداحافظي چيزي به عنوان حق الزحمه ميخواستند به من بدهند كه قبول نكردم و گفتم: همين كه به من اجازه داديد در خانة شما از علمدار كربلا سخن بگويم مرا كفايت ميكند. او قبول نكرد. براي پذيرفتن مزد منبر، يك شرط گذاشتم و آن اينكه بگويد چرا سفرة نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برگزار كرده است؟! (در خور ذكر است من تا به حال، سفرهاي به آن رنگيني نديدهام). گفت برايت خواهم گفت و چنين تعريف كرد: من ناراحتي قلبي داشتم، هر چه دكتر رفتم اثر نداشت. حتي دكتر خوبي در تبريز بود، به او مراجعه كردم ولي از او هم فايدهاي نديدم. دست آخر همة دكترها جوابم كردند و مرا به خانه آوردند. كاملا نااميد بودم و در خانه افتاده بودم. مادرم به خانة من آمد و گفت: فرزندم حالت چطور است؟ گفتم چه حالي مادر؟! گفت: نميخواهي به دكتر بروي. گفتم به هر دكتري كه رفتم ديدي كه فايدهاي نداشت. گفت: يك دكتر من سراغ دارم كه با يك نسخة وي شفا خواهي يافت. گفتم اين دكتر كيست، اسم او چيست و مطب او كجاست؟ گفت: او مطب ندارد و نوبتي نيست! گفتم: مادر بگو اين دكتر كيست؟ من از درد دارم ميميرم. مادرم گفت: اسم دكتر، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام فرزند علي عليه السلام است. گفتم: ما كه با آنها ارتباطي نداريم، و قهر ميباشيم. مادرم گفت: اينها بزرگوار هستند و عفو و بخشش آنها زياد است. و با اين حرف قلبم را آتش زد. مادرم از من جدا شد و نزد فرزندانم رفت. كم كم حال توسلي پيدا كردم، حال خيلي خيلي خوبي پيدا كردم. گفتم: يا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام من خيلي تعريف تو را شنيدهام، مرا از درد نجات بده! اي آقا، اگر پدر و مادرتان حق بودهاند مرا شفا بدهيد. با گرية زيادي كه كردم به خواب رفتم. در عالم خواب ديدم كسي كه يك پارچه نور بود وارد خانهام شد. بالاي سرم آمد و فرمود: برخيز! گفتم : تازه از دردم مقداري كاسته شده است، بگذار بخوابم. براي بار دوم فرمود: به تو ميگويم برخيز! گفتم: بگذار استراحت بكنم، تو كه هستي؟ فرمودند: تو چه كسي را ميخواستي؟ يادم آمد، گفتم: فرزند امام علي عليه السلام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را. فرمود: من ابوالفضل هستم، فرزند حضرت امام علي عليه السلام. فرمود: خواستة تو چيست؟ عرض كردم: قلبم ناراحت است و از درد زياد آن، طاقت من ديگر تمام شده است، يك نظر ولايي به قلبم كرد، قلبم خوب شد و از درد چند ساله راحت شدم. براي قدرداني از وي كه شفايم داد، به دست و پاي حضرت افتادم، كه از نظرم غايب شد. در همين حال از خواب بيدار شدم و نزد مادر و عيال و فرزندانم رفتم. وقتي آنها من را با اين حال ديدند كه خود به تنهايي از جايم برخواستهام، تعجب كردند و گفتند: چرا از جاي خود برخواستي؟ گفتم: مادرم، دكتر بي مطب تو آمد و مرا شفا داد! |
|||
|
|
۱۳:۰۶, ۳۰/آبان/۹۱
شماره ارسال: #86
|
|||
|
|||
|
مدت ده سال بود بچهدار نميشد.
يكي از موثقين از شيعه كويتي به نام محمدمراد نقل كرد كه ميگفت: شخصي بدوي از اهل سنت، مدت ده سال بود ازدواج كرده بود ولي بچهدار نميشد حتي به دكترهاي لندن و آمريكا مراجعه كرد و نتيجهاي نديد. تا اينكه يك روز آن مرد سني جريان را با محمدمراد در ميان ميگذارد و محمد مراد به وي ميگويد: من دكتري را به شما معرفي ميكنم كه كارش برو برگرد ندارد! از كويت با همديگر به سمت كاظمين حركت ميكنند و به زيارت امام موسي بن جعفر و امام محمد جواد عليهما السلام مشرف ميشود و مدت ده روز در آنجا ميمانند. پس از ده روز به طرف سامراء حركت ميكنند و مرقد امام علي النقي و امام حسن عسگري عليهما السلام را زيارت ميكنند. سپس به نجف اشرف ميروند و به زيارت حضرت علي بن ابيطالب عليهما السلام نائل ميشوند و بعد از آن عازم كربلا ميشوند و به زيارت امام حسين عليه السلام و حضرت قمر بني هاشم عليه السلام ميروند. ده روز هم در اينجا توقف ميكنند و به زيارت ميپردازند و سپس به كويت برميگردند. پس از چهل روز آثار حاملگي در همسر مرد سني ظاهر ميشود و او به محمدمراد كه شيعه بوده است ميگويد: مژده مژده كه همسرم حامله شده است! باري، مرد سني پس از گذشت چندين سال، داراي يازده فرزند شده و اسم هر يك از فرزندانش را نيز به نام علي عليه السلام و فرزندان علي عليه السلام ميگذارد. اين است عنايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام. |
|||
|
|
۲:۴۱, ۱/آذر/۹۱
شماره ارسال: #87
|
|||
|
|||
|
یا کاشف الکرب عَن وجهِ الحسین علیه السلام اِکشف کُروبَنا به حقِ أخیکَ الحسین علیه السلام ![]() |
|||
|
|
۱۴:۱۰, ۱/آذر/۹۱
شماره ارسال: #88
|
|||
|
|||
|
مرا به ماتم العباس شيعيان ببريد
جناب حجه الاسلام و المسلمين حامي و مروج مكتب اهل بيت عليهم السلام آقاي شيخ سعيد سعيدي حفظه الله تعالي طي نامهاي كه به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام نوشتهاند سه كرامت را از كشور عمان نقل كردهاند: 6. در سال 1376 هجري شمسي مصادف با محرم الحرام 1418 هجري قمري توفيقي نصيب اين حقير سعيد سعيدي شد كه به مدت دو ماه محرم و صفر براي انجام وظيفة تبليغي به كشور عمان سفر كنم و در آنجا در بلدهاي به نام «خابوره» كه در حدود 170 كيلومتري مسقط پايتخت عمان قرار دارد مستقر شوم. گفتني است با وجود اينكه شيعيان به طور كلي در آن كشور و به ويژه در آن شهر در اقليت ميباشند مع الوصف كاملا آزاد بوده و مراسم عزاداري را به نحو احسن انجام ميدهند و هيچ گونه محدوديتي براي آنها وجود ندارد. در شهر خابوره برادران شيعه حسينيهاي به نام «مأتم العباس عليه السلام» دارند كه ساليان زيادي است مجالس عزاداري سيد مظلومان به طور مستمر در دو ماه محرم و صفر بدون وقفه و انقطاع و نيز در ماه مبارك رمضان و غيره در آن منعقد ميشود. نكته قابل ذكر و توجه اين است كه امسال پس از ساليان متمادي سه كرامت در اين مأتم كه منصوب به قمر بني هاشم عليه السلام است ظاهر شد كه هر كدام به نوبه خود قابل اهميت بود و پس از بروز اين سه كرامت غير قابل انكار شيعيان از شهرها و روستاهاي مجاور به صورت فوج فوج ميآمدند و به تماشاي يكي از اين معاجز سه گانه كه ذكر خواهند شد مينشستند زيرا هنگام بروز يكي از معاجز ثلاثه دستگاه فيلمبرداري كه هر شب در داخل مأتم قرار داشت و تصوير مجلس را به قسمت زنان منعكس ميكرد فورا عدسة خود را به طرف معجزه متمركز كرده و از تمامي صحنهها فيلمبرداري نمود كه شيعيان و واردين با ديدن فيلم معجزه و كرامت مسرور ميشدند در مورد آن دو معجزة ديگر نيز واردين از مردم با خود شفايافتگان تماس گرفته مستقيما از خود آنها چگونگي ماجرا را سؤال ميكردند اينك معاجز و كرامات سه گانه: كرامت اول: زني بود با چند بچه كه خود و شوهر و تمامي فاميلش از اهل سنتاند. اين خانم مبتلا به فلج شده بود، شوهرش مبالغ زيادي را خرج او كرد و چون از شفاي او مأيوس شد او را همراه بچهها به خانة پدرش برد چه تصميم گرفته بود كه زن را طلاق داده و همسر ديگري اختيار كند. خانم مزبور با وضع پريشان به خواهران خودش ميگويد: ـ فردا روز هفتم محرم و نزد شيعيان روز ابوالفضل العباس عليه السلام ميباشد؛ خواهش ميكنم كه مرا به مأتم العباس شيعيان ببريد و به «علم العباس» يعني به پرچم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ببنديد شايد حضرت به من توجهي كند. فردا خواهرها زير بغل خواهر فلج خود را گرفته و در حالي كه پاهاي او به زمين كشيده ميشد او را به داخل مأتم و مجلس در قسمت زنان آوردند و در كنار علم العباس عليه السلام نشاندند و اين امر پس از تمام شدن منبر صبح بود (در خابوره رسم بر اين است كه از شب اول محرم تا شب سيزدهم در هر روز دو مجلس برقرار ميشود: يكي صبح و ديگري شب. از شب سيزدهم تا نهايت ماه صفر نيز تنها شبها مجلس منعقد ميشود به استثناي ايام وفيات، مثل 25 محرم و 7 و 17 و 20 و 28 صفر كه مجددا اضافه بر مجالش شب، صبحها نيز مجلس برقرار است.) بهرحال زماني كه مراسم سينهزني شروع ميشود خانمي كه مسئول زنان است نزد اين خانم مفلوج آمده به او ميگويد : بلند شو و با زنان عزاداري كن! خانم مفلوج ميگويد: خانم ميداني كه من فلج هستم و قدرت بر قيام ندارم. او ميگويد: «يا ابوالفضل العباس» بگو و از جا بلند شو! آن زن مريض نيز با صداي بلند يا ابوالفضل ميگويد و يك مرتبه از جا بلند ميشود. آنگاه خود زن با تعجب به پاهاي خود دست ميزند و به فضل پروردگار هيچ اثري از فلج سابق در خود احساس نميكند. لذا بياختيار بنا ميكند به سر و صورت زدن و عزاداري كردن كه مردان در اثر سر و صداي زنان متوجه ميشوند آنها هم شور و هيجاني پيدا ميكنند و يك زجه و شور خاصي در مجلس به وجود ميآيد. قابل ذكر است كه اين خانم از روز هفت محرم تا آخر ماه صفر نه تنها مأتم و مجلس را در روز و شب ترك نكرد بلكه هر گاه در مجلس حاضر ميشد خدمت هم ميكرد. شوهرش نيز كه از شفا يافتن وي خوشحال شده بود زن را به منزل برگرداند و زندگي مشترك خود را با خرسندي ادامه دادند. ضمنا يادآور ميشود كه برادر اين خانم به اصطلاح از اهل دعوه و از وهابيها و سلفيها ميباشد كه نهتنها به مراسم عزاداري عقيده ندارند بلكه اينها را خرافه و بدعت ميدانند! و مبارزة با اين آثار جهت محو آنها را بر خود واجب و لازم ميشمارند ولي برادر وهابي وي در مقابل اين كرامت باهره و انكار ناپذير قمر بني هاشم عليه السلام سر تسليم فرود آورده است. |
|||
|
|
۱۳:۳۶, ۱۹/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/آذر/۹۱ ۱۳:۴۱ توسط كارمند پيمانی.)
شماره ارسال: #89
|
|||
|
|||
|
برگرفته از سايت http://www.nooreaseman.com در میان کسانى که اباعبداللَّه علیهالسلام خود را به بالین آنها رسانید، هیچ کس وضعى دلخراشتر و جانسوزتر از برادرش اباالفضل العبّاس براى او نداشت؛ برادرى که حسین علیهالسلام خیلى او را دوست مىدارد و یادگار شجاعت پدرش امیرالمؤمنین است. متن روضه شهید مطهری برای ابوالفضل العباس علیهالسلام تقریباً یک سنتى است که در تاسوعا ذکر خیرى از وجود مقدس ابوالفضل العبّاس (سلام اللَّه علیه) مىشود. مقام جناب ابوالفضل بسیار بالاست. ائمّه ما فرمودهاند: «انَّ لِلْعَبّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَاللَّهِ یَغْبَطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهَداءِ» عبّاس مقامى نزد خدا دارد که همه شهدا غبطه مقام او را مىبرند. متأسفانه تاریخ از زندگى آن بزرگوار اطلاعات زیادى نشان نداده؛ یعنى اگر کسى بخواهد کتابى در مورد زندگى ایشان بنویسد مطلب زیادى پیدا نمىکند. ولى مطلب زیاد به چه درد مىخورد؟ گاهى یک زندگى یک روزه یا دوروزه یا پنج روزه یک نفر که ممکن است شرح آن بیش از پنج صفحه نباشد، آنچنان درخشان است که امکان دارد به اندازه دهها کتاب ارزش آن شخص را ثابت کند، و جناب ابوالفضل العبّاس چنین شخصى بود. در شب عاشورا اول کسى که نسبت به اباعبداللَّه اعلام یارى کرد، همین برادر رشیدش ابوالفضل بود... آنچه که در تاریخ مسلم است، ابوالفضل بسیار رشید، بسیار شجاع، بسیار دلیر، بلند قد و خوشرو و زیبا بود (وَ کانُ یُدْعى قَمَرَ بنى هاشم) که او را «ماه بنى هاشم» لقب داده بودند. اینها حقیقت است. شجاعتش را البته از على علیهالسلام به ارث برده است. داستان مادرش حقیقت است که على به برادرش عقیل فرمود: عقیل! زنى براى من انتخاب کن که «وَلَدَتْهَا الْفُحولَةُ» از شجاعان به دنیا آمده باشد. «لِتَلِدَ لى فارِساً شُجاعاً» دلم مىخواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیرى به دنیا بیاید. عقیل، امّ البنین را انتخاب مىکند و مىگوید این همان زنى است که تو مىخواهى. تا این مقدار حقیقت است. آرزوى على در ابوالفضل تحقق یافت. روز عاشورا مىشود، بنابر یکى از دو روایت، ابوالفضل مىآید جلو، عرض مىکند برادر جان، به من هم اجازه بفرمایید، این سینه من دیگر تنگ شده است، دیگر طاقت نمىآورم، مىخواهم هرچه زودتر جان خودم را قربان شما کنم. من نمىدانم روى چه مصلحتى- خود ابا عبداللَّه بهتر مىدانست- فرمود: برادرم! حالا که مىخواهى بروى، پس برو بلکه بتوانى مقدارى آب براى فرزندان من بیاورى. (این را هم عرض کنم لقب «سقّا» (آبآور) قبلًا به حضرت ابوالفضل داده شده بود، چون یک نوبت یا دو نوبت دیگر در شبهاى پیش ابوالفضل توانسته بود برود، صف دشمن را بشکافد و براى اطفال ابا عبداللَّه آب بیاورد. اینجور نیست که سه شبانه روز آب نخورده باشند؛ خیر، سه شبانه روز بود که [از آب] ممنوع بودند، ولى در این خلال توانستند یکى دو بار آب تهیه کنند. از جمله در شب عاشورا تهیه کردند، حتى غسل کردند، بدنهاى خودشان را شستشو دادند). فرمود: چَشم. حالا ببینید چه منظره باشکوهى است، چقدر عظمت است، چقدر شجاعت است، چقدر دلاورى است، چقدر انسانیّت است، چقدر شرف است، چقدر معرفت است، چقدر فداکارى است! یکتنه خودش را به این جمعیت مىزند. مجموع کسانى را که دور این آب را گرفته بودند چهارهزار نفر نوشتهاند. خودش را وارد شریعه فرات مىکند. اسب خودش را داخل آب مىبرد. این را همه نوشتهاند: اول، مشکى را که همراه دارد پر از آب مىکند و به دوش مىگیرد. تشنه است، هوا گرم است، جنگیده است، همین طورى که سوار است تا زیر شکم اسب را آب گرفته است، دست مىبَرد زیر آب، مقدارى آب با دو مشت خودش تا نزدیک لبهاى مقدس مىآورد. آنهایى که از دور ناظر بودهاند گفتهاند اندکى تأمل کرد، بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد. آبها را روى آب ریخت. آنجا کسى ندانست که چرا ابوالفضل آب نیاشامید، اما وقتى بیرون آمد یک رجزى خواند که در این رجز مخاطبْ خودش بود نه دیگران. از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید. دیدند در رجزش دارد خودش را خطاب مىکند، مىگوید: یا نَفسُ مِن بَعدِ الحُسینِ هونى / وَ بَعدَهُ لاکُنْتُ انْ تَکونى هذَا الْحُسَیْنُ شارِبُ الْمَنونِ / وَ تَشْرَبینَ باردَ الْمَعینِ هیهاتَ ما هذا فِعالُ دینى / و لافعالُ صادقِ الْیَقینِ اى نفس ابوالفضل! مىخواهم دیگر بعد از حسین زنده نمانى. حسین دارد شربت مرگ مىنوشد، حسین با لب تشنه در کنار خیمهها ایستاده است و تو مىخواهى آب بیاشامى؟! پس مردانگى کجا رفت؟ شرف کجا رفت؟ مواسات کجا رفت؟ همدلى کجا رفت؟ مگر حسین امام تو نیست؟ مگر تو مأموم او نیستى؟ مگر تو تابع او نیستى؟ هرگز دین من به من اجازه نمىدهد، هرگز وفاى من به من اجازه نمىدهد. ابوالفضل در برگشتن مسیر خودش را عوض کرد، خواست از داخل نخلستان برگردد (قبلًا از راه مستقیم آمده بود) چون مىدانست همراه خودش یک امانت گرانبها دارد. تمام همّتش این است که این آب را به سلامت برساند، براى اینکه مبادا تیرى بیاید و به این مشک بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدف خودش نائل شود. در همین حال بود که یکمرتبه دیدند رجز ابوالفضل عوض شد. معلوم شد حادثه تازهاى پیش آمده است. فریاد کرد: وَاللَّهِ انْ قَطَعْتُموا یَمینى / انّى احامى ابَداً عَنْ دینى وَ عَنْ امامٍ صادِقِ الْیَقینِ / نَجْلُ النَّبِىِّ الطّاهِرِ الْامینِ به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع کنید، من دست از دامن حسین بر نمىدارم. طولى نکشید که رجز عوض شد: یا نَفسُ لا تَخْشَ مِنَ الْکُفّارِ / وَابْشِرى بِرَحْمَةِ الْجَبّارِ مَعَ النَّبِىِّ السَّیِّدِ الُمخْتارِ / قَدْ قَطَعوا بِبَغْیِهِمْ یَسارى در این رجز فهماند که دست چپش هم بریده شده است. این گونه نوشتهاند: با آن هنر فروسیّتى که [در او] وجود داشته است، به هر زحمت بود این مشک آب را چرخاند و خودش را روى آن انداخت. دیگر من نمىگویم چه حادثهاى پیش آمد، چون خیلى جانسوز است. در میان کسانى که اباعبداللَّه علیهالسلام خود را به بالین آنها رسانید، هیچ کس وضعى دلخراشتر و جانسوزتر از برادرش اباالفضل العبّاس براى او نداشت؛ برادرى که حسین علیهالسلام خیلى او را دوست مىدارد و یادگار شجاعت پدرش امیرالمؤمنین است. در جایى نوشتهاند اباعبداللَّه علیهالسلام به او گفت: برادرم «بِنَفْسى انْتَ» عبّاس جانم! جان من به قربان تو. این خیلى مهم است. عباس در حدود بیست و سه سال از اباعبداللَّه علیهالسلام کوچکتر بود (اباعبداللَّه 57 سال داشتند و عبّاس یک مرد جوان 34 ساله بود). اباعبداللَّه به منزله پدر اباالفضل از نظر سنّى و تربیتى به شمار مىرفت، آنوقت به او مىگوید: برادر جان! «بِنَفْسى انْتَ» اى جان من به قربان تو!. اباعبداللَّه کنار خیمه منتظر ایستاده است. یک وقت فریاد مردانه اباالفضل را مىشنود. وقتى که حسین علیهالسلام به بالاى سر او مىآید، مىبیند دست در بدن او نیست، مغز سرش با یک عمود آهنین کوبیده شده و به چشم او تیر وارد شده است. بى جهت نیست که گفتهاند: «لَمّا قُتِلَ الْعَبّاسُ بانَ الْانْکِسارُ فى وَجْهِ الْحُسَیْنِ» عبّاس که کشته شد، دیدند چهره حسین شکسته شد. خودش فرمود: «الْانَ انْقَطَعَ ظَهْرى وَ قَلَّتْ حیلَتى». امّ البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه کربلا زنده بود ولى در کربلا نبود، در مدینه بود. در مدینه بود که خبر به او رسید که در حادثه کربلا قضایا به کجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهید شدند. این بود که این زن بزرگوار به قبرستان بقیع مىآمد و در آنجا براى فرزندان خودش نوحه سرایى مىکرد. نوشتهاند اینقدر نوحه سرایى این زن دردناک بود که هر که مىآمد گریه مىکرد، حتى مروان حکم که از دشمن ترین دشمنان بود. این زن گاهى در نوحه سرایى خودش همه بچههایش را یاد مىکند و گاهى بالخصوص ارشد فرزندانش را. ابوالفضل، هم از نظر سنى ارشد فرزندان او بود، هم از نظر کمالات جسمى و روحى. من یکى از دو مرثیهاى را که از این زن به خاطر دارم براى شما مىخوانم. بهطور کلى عربها مرثیه را خیلى جانسوز مىخوانند. این مادر داغدیده در این مرثیه جانسوز خودش گاهى این گونه مىخواند، مىگوید: یا مَنْ رَأَى الْعَبّاسَ کَرَّ عَلى جَماهیرِ النَّقَدِ / وَ وَراهُ مِنَ ابْناءِ حَیْدَرَ کُلُّ لَیْثٍ ذى لَبَدٍ انْبِئْتُ أنَّ ابْنى اصیبَ بِرَأْسِهِ مَقْطوعَ یَدٍ / وَیْلى عَلى شِبْلى امالَ بِرَأْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ لَوْ کانَ سَیْفُکَ فى یَدَیْکَ لَما دَنى مِنْکَ احَدٌ مىگوید اى چشم ناظر، اى چشمى که در کربلا بودى و آن مناظر را مىدیدى، اى کسى که در کربلا بودى و مىدیدى، اى کسى که آن لحظه را تماشا کردى که شیر بچه من ابوالفضل از جلو، شیربچگان دیگر من پشت سرش بر این جماعت پست حمله برده بودند، اى چنین شخصى، اى حاضر وقعه کربلا، براى من یک قضیهاى نقل کردهاند، من نمىدانم راست است یا دروغ، آیا راست است؟ به من اینجور گفتهاند، در وقتى که دستهاى بچه من بریده بود، عمود آهنین به فرق فرزند عزیز من وارد شد، آیا راست است؟ بعد مىگوید ابوالفضل، فرزند عزیزم! من خودم مىدانم اگر تو دست مىداشتى مردى در جهان نبود که با تو روبرو بشود. اینکه آمدند چنین جسارتى کردند براى این بود که دستهاى تو از بدن بریده شده بود. و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم. و صلّى اللَّه على محمّد و آله الطاهرین (مجموعهآثاراستادشهی� �مطهرى، ج17 ص 97 و 260 و 360) |
|||
|
|
۱۰:۵۵, ۱۶/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #90
|
|||
|
|||
|
مرحوم علامه طباطبائی صاحب تفسیر المیزان فرموده اند که: مرحوم سید السّالکین و برهان العارفین آقای سیّد علی قاضی فرموده است:
"در حین کشف بر من روشن و آشکار شد که مظهر رحمت کلیه ی الهیّه در عالم هستی وجود مقدّس حضرت سیّدالّهداء امام حسین علیه السلام است و باب آن حضرت و پیشکاریش سقّای کربلا، سرحلقه ی وفا، آقا باب الحوائج الی الله ابوالفضل العبّاس است. " چهره درخشان قمر بنی هاشم، ص 147 و 480 داستان از فضایل، مصائب و کرامات حضرت ابالفضل العبّاس علیه السلام، عباس عزیزی، انتشارات صلاة، ص 104 |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| (A+)چرا و چگونه سيّدالشّهدا (علیه السلام) تنها شد (مقاله ویژه!!!)# | علی 110 | 14 | 13,563 |
۲۶/فروردین/۹۷ ۱۴:۳۷ آخرین ارسال: imaneavare_59 |
|
| طی الارض و عبور از موانع با توسل به امام جواد (علیه السلام ) | آفتاب | 22 | 11,367 |
۸/فروردین/۹۷ ۰:۴۰ آخرین ارسال: آفتاب |
|
| چرا پرچم گنبد حرم امام حسین علیه السلام سرخ است؟ | در جستجوی سختی | 2 | 2,246 |
۱۰/آبان/۹۴ ۱۵:۱۱ آخرین ارسال: Mohammad Trust |
|
| امام علی (علیه السلام) از نگاه دانشمندان | bahareh | 1 | 1,948 |
۲۱/شهریور/۹۴ ۱۹:۱۱ آخرین ارسال: Bamdaad |
|
| عدل علی {علیه السلام}... {قضاوتهاى حضرت} | بچه های گمنام | 36 | 11,695 |
۵/مرداد/۹۴ ۱۰:۱۲ آخرین ارسال: بچه های گمنام |
|
| حسین علیه السلام آمد | عمار رهبری | 3 | 2,583 |
۱/خرداد/۹۴ ۱۱:۲۱ آخرین ارسال: عمار رهبری |
|
| قصه های قرآنی - حضرت هود علیه السلام | جواد مخبریان | 0 | 1,705 |
۲۲/بهمن/۹۳ ۱۰:۲۹ آخرین ارسال: جواد مخبریان |
|





![[تصویر: m3k5gxho80cz546elfmc.jpg]](http://www.pic.iran-forum.ir/images/m3k5gxho80cz546elfmc.jpg)





![[تصویر: 27429028479160365190.jpg]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/27429028479160365190.jpg)