کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 2.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سیری در شکل گیری بابیه
۲:۵۷, ۴/آبان/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/فروردین/۹۲ ۱۱:۱۰ توسط mahdy30na.)
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام دوستان
در مقاله ای که در پیش روی دارید تحقیقات مختصیر هستش در باره ایجاد فرقه بابیه .
بسم الله الرحمن الرحیم

در میان اهالی علم و دانش ، دوگروه برای خود مسکین و برای دیگران خطرناک اند:
آنان که چیزی را رد میکنند در حالی که در آن تخصص ندارند .
آنان که بر باور خود اصرار میورزند بدون این که نظر مجالفان را دیده و فهمیده باشند.
پیش سخن
به راستی انتظار سخت است، آن هم در سخت ترین دوران ، دوران تا ریک غیبت، دورانی که دزدان راه، از کمی یاران باوفا و صدها نابسامانی دیگر سو استفاده نموده و همه هستی انسان ها را به تاراج میبرند.
آیا نباید بفکر راهنما بود؟
آیا نباید چشم به راه تابش آن آفتاب هستی شد؟
در دنیای پر زرق و برق امروز ، انسانها درکنار بدست آوردن آسایش و رفاه نیازمند حفظ عقاید دینی خود نیز هستند.
چرا امروزه فرق عرفانی زیاد شده است ؟
آیا این فرقه ها اساس الهی در آن وجود دارد؟
چرا همه سعی میکنند با مسیر هایی غیر دینی و بعضی ظاهرا دینی به سعادت و آرامش برسند؟
آیا به نظر شما سعادت در غیر دین است؟
در باره بهاییت و تاریخ آن سخنهای فراوانی گفته و نوشته شده است ، تا حدی که برخی به تحقیقاتی برای رد کردن و برخی برای حفظ ان .
در این مجال قرار است که بحث ریشه ای ( در حد توانمان ) برای شما انجام بدهیم که اساسا چرا یهاییت ایجاد و برای چه تا امروز پایدار مانده است ، ایا برحق بود که حفظ شد یا انکه برحق نشان دادند و حفظش کردند.
برای پاسخ به این سوال که چرا بهاییت شکل گرفت و چه کسانی برای شکل گرفتن این عقیده ننگین قدم برداشتند قدم به قدم با ما همراه باشید.
ما بر آن نیستیم که بگوییم اینها چه میگویند بلکه خواستیم در این بحث به این نکات برسیم که علل ایجاد این فرقه ها چند مسئله جزئی اما مهم است:
الف : بدست آوردن مقام و منسب دنیا.
ب : باز کردن دکانهایی برای مقابله مکتب حقه تشیع
ج : زدن ریشه اعتقادات اصیل الهی و جازدن تفکرات الحادی.
دوستان گرامی
ان شا الله در این مجال قصد بران است که در باره علل و تاریخچه ای از سیر شکل گیری این فرقه ضاله رو برسی کنیم و در مجال دیگر با داشتن پایه ای محکم به بحث در باره خود بهاییت بپردازیم
لازم است با مقدمه ای در باره حضرت مهدی دفتر نخست را آغاز کنیم
مجال نخست
تاریخچه ای کوتاه از تولد تا آغاز غیبت صغری
حضرت مهدی در سال 255 و به نقلی 256 ه.ق بدنیا آمدند. در سال 259 ه .ق با شهادت پدر بزرگوارشان امامت ایشان آغاز و از این زمان تا سال 329 ه.ق که توقیعی به جناب ابولحسن علی بن محمد سیمری میدهتد دوران غیبت صغری پایان یافته و دوران نیابت خاصه بسته شد. ( این تاریخ را به یاد داشته باشد )
منابع شیعه و اهل عامه این واقعه تاریخی را ثبت و ضبط کرده است و انکاری بر ان ندارند.
نمونه از اهل عامه نمونه هایی ذکر میکنیم :
1. ابن اثیر جزری (م 630ق) در الکامل فی التاریخ می نویسد:
«و فیها (سنة 260ق) توفی الحسن بن علی بن محمّد و هو والد محمّد الذی یعتقدونه المنتظر بسرداب سامراء»( [1] ).
2. محمّد بن طلحه شافعی (م 652ق):
«ابوالقاسم محمّد بن الحسن الخالص بن علی... هو المهدی الحجة الخلف الصالح...»( [2] ).
3. سبط ابن جوزی (م 654ق):
«فصل فی ذکر الحجة المهدی. هو محمّد بن الحسن علی... و هو الخلف الحجة صاحب الزمان، القائم المنتظر و التالی، و هو آخر الائمة...»( [3] ).
4. گنجی شافعی (م قرن هفتم قمری):
وی فصل آخر کتاب البیان فی اخبار صاحب الزمان را با عنوان «فی الدلالة علی جواز بقاء المهدی حیّا» تنظیم کرده و در این بخش، دلیلهای متعددی برای امکان زنده بودن و ادامه حیات امام مهدی علیه السلام بیان داشته است. وی می گوید همان گونه که عیسی و خضر و الیاس صدها سال است که زنده هستند، امکان زنده بودن امام مهدی نیز وجود دارد( [4] ).
5. ابن خلکان (م 681ق):
«ابوالقاسم محمّد بن الحسن العسکری بن علی الهادی... ثانی عشر الائمة الاثنی عشر علی اعتقاد الامامیة المعروف بالحجة... کانت ولادته یوم الجمعة منتصف شعبان سنة خمس و خمسین و مائتین...»([5] ).
6. علی بن محمّد بن صباغ مالکی (م 855ق):
وی باب دوازدهم کتاب الفصول المهمه را با این عنوان ذکر کرده:
«فی ذکر ابی القاسم محمّد الحجة الخلف الصالح ابن ابی محمّد الحسن الخالص».
نویسنده در این فصل، دلایلی را در اثبات حیات و زنده بودن امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ذکر کرده است([6] ).
7. شمس الدین ذهبی (م 748ق):
وی در چهار کتابش تولد محمّد بن الحسن العسکری علیه السلام را یاد کرده است؛ از جمله در العبر فی خبر من غبر می نویسد:
الحسن بن علی الجواد بن محمّد... احد الائمّة الاثنی عشر الذین تعتقد الرافضة فیهم العصمة و هو والد المنتظر محمّد، صاحب السرداب»([7] ).
8. سید مؤمن شبلنجی (م 290ق) در نورالابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار می نویسد:
«فصل فی ذکر مناقب محمّد بن الحسن الخالص بن علی... امّه امّ ولد... و کنیته ابوالقاسم...»( [8]).
9. سلیمان بن ابراهیم القندوزی (م 1294ق):
«فالخبر المعلوم المحقّق عند الثقاة انّ ولادة القائم علیه السلام کانت لیلة الخامس عشر من شعبان سنة خمس و خمسین و مائتین فی بلدة سامراء...»( [9] ).
10. خیر الدین زرکلی (م 1396ق):
«محمّد بن الحسن العسکری (الخالص) بن علی الهادی، ابوالقاسم: آخر الائمّة الاثنی عشر عند الامامیّة و هو المعروف عندهم بالمهدی، و صاحب الزمان، و المنتظر، والحجة و صاحب السرداب، ولد فی سامرّاء و مات ابوه و له من العمر نحو خمس سنین...»([10] )
و موارد دیگر که از ذکر ان خود داری میکنیم.
در بین جوامع شیعه اختلاف در تولد حضرت وجود ندارد و چون اهل سنت اعتقاد به عدم متولد شدن حضرت دارند نمونه هایی ذکر شد تا بگوییم که در کتب خودشان این واقعه ثبت شده است.
احادیث فراوانی در باره خصوصیات حضرت مهدی از کلام معصوم ذکر شده است
برای نمونه 318 حدیث درباره طول عمر حضرت ، 136 حدیث در زمینه اینکه حضرت آخرین و دوازدهمین ائمه هستند ، 95 حدیث در باره چهارمین فرزند حضرت رضا هستند ( یک نکته اگر کسی امام رض رو قبول داشته باشه حتما امام مهدی رو قبول خواهد داشت چون دیگر انشعابی وجود ندارد ( مانند واقفیه - زیدیه -اسماعیلیه )،
برای اشنایی بیشتر با این موضوع به کتاب منتخب الاثار لطف الله لطفی گلپایپانی مراجعه کنید که شرحی در این موضوع داده اند.
اگر مختصات ظاهری و نسبی و ... حضرت را که در احادیث نقل از معصوم است بشناسیم تا حد زیادی میتوان مدعی را از مدعا بشناسیم.
از احادیث معروفی در باره امام :
الف : از احادیث معروفی که همه آن را شنیده اند حدیث چابربن عبدالله انصاری است که یک به یک امامان معصوم نام برده شدند ( اصول کافی کتاب الحجة باب ما جاء فی الاثنی عشر و النص علیهم)
حدیث جابر بن عبد الله انصاری : ای جابر، آنان جانشینان من و امامان بعد از من اند. نخستین آنان علی ابن ابیطالب است و سپس به ترتیب: حسن بن علی، حسین بن علی، علی بن حسین، محمد بن علی، که در تورات به "باقر" معروف است و تو در هنگام پیری او را خواهی دید و هر وقت او را دیدی، سلام مرا به او برسان. پس از محمد بن علی نیز به ترتیب، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی و پس از ایشان فرزندش می‌باشد که هم‌نام (محمد) و هم‌کنیه من (ابوالقاسم) است. اوست که از نظر مردم پنهان می‌شود و غیبت او طولانی می‌گردد تا آن جا که فقط افرادی که ایمان راسخ دارند، بر عقیدهٔ به او باقی می‌مانند.[11]
ب : در کتاب کمال الدین ( شیخ صدوق ) در روایتی اورده است که " برای قائم ما سه خصوصیت از انبای پیشین مقدر فرموده میلاد او مانند ولادت حضرت موسی و غیبتی همچون غیبت عیسی و تاخیر او مانند تاخیر نوح .... [12]

پس تا اینجا مشخص شد که دوازدهمین امام شیعه ،حضرت مهدی است ، حضرت متولد شدند در خفا وزمانی طولانی هم از بین مردم غایب میگردند و این غیبت موجب لغزش مردم میشود و در سن کهولت بصورت جوانی شاداب آشکار میشود و در زمان خروج بیعت هیچ ستمگری در پردنشان نیست ( سخن امام حسن مجتبی در مورد بیعت با معویه. ) اسنادی برای تولد حضرت ذکر شد .
کلام در این موضوع بسیار طولانی است اما به دلیل مطول نشدن متن از توضیحات اضافی صرف نظر میکنیم.برای مطالعه بیشتر به منابع ذکر شده مراجعه کنید.

[1] ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 6، ص 320.

[2] محمّد بن طلحه شافعی، مطالب السؤول، ج 2، ص 152.

[3] ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص 325-326.

[4] گنجی شافعی، البیان فی اخبار صاحب الزمان، ص 97.

[5] ابن خلّکان، وفیات الاعیان، ج 4، ص 176.

[6] ابن صباغ، الفصول المهمة فی معرفة احوال الائمه، ص 281.

[7] شمس الدین ذهبی، العبر فی خبر من غبر، ج 1، ص 373.

[8] مؤمن شبلنجی، نورالابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار، ص 168.

[9] قندوزی، ینابیع الموده، ج 2، ص 543.

[10] زرکلی، الاعلام، ج 6، ص 80.

[11] کفایت‌الاثر، چاپ قدیم، ص۸ - ینابیع‌المودت، ص۴۹۴- اثبات‌الهداه، ج۳، ص۱۲۳

[12] کمال الدین شیخ صدوق صفحه316
====================
ادامه دارد....
====================
کاری از گروه پژوهش پیروان موعود

====================
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، MAHDI59 ، مفقود الاثر ، ELENOR ، aboutorab ، mohamad ، حسن.س. ، laanbar1-2-3 ، Justice Bringer

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱:۲۴, ۹/آذر/۹۱
شماره ارسال: #11
آواتار
سفری دیگر
شیخ پس از ترک تهران، در صفر سال 1224 هـ .ق . ، وارد یزد شده و پس از دو سال اقامت و تدریس و تألیف و ترویج، جهت زیارت آستان حضرت امام رضا(علیه السلام)عازم مشهد و مجدداً به یزد مراجعت کرد. ایامی کوتاه پشت سر گذارده بود که فسخ عزیمت کرده از طریق اصفهان و کرمانشاه، عازم زیارت و مجاورت عتبات عالیات شد.
تکفبر و نا امیدی
«شیخ، پس از توقف در کرمانشاه در سال 1232 هـ .ق . ، به زیارت بیت الله الحرام مشرف، پس از انجام مناسک حج به نجف اشرف و از آنجا به کربلا مشرف شده و در سال 1234 هـ .ق . ، به کرمانشاه بازگشت تا از آنجا عازم زیارت آستان قدس
حضرت امام رضا(علیه السلام) و از آنجا تشریف فرمای قم گردید و از آنجا به قزوین...».
«میرزا عبدالوهاب قزوینی» که خود از اجلّه علمای قزوین بود، شیخ احمد را دعوت به قزوین کرده بود. و از این رو شیخ در قزوین مهمان او بود و در خانه او اقامت گزید. به گفته «مرحوم میرزا محمدتنکابنی» که در این خصوص تنها مأخذی است که موقعیت و روابط شیخ احمد را در قزوین به نگارش درآورده توجّه کنید:
«شیخ روزها در مسجد جمعه نماز می کردند و علمای قزوین همه حاضر می شدند و اقتدا می نمودند و «حاجی ملا عبدالوهاب» از مریدان شیخ بوده و به اعتقادم قوه غور درحقیقت اعتقادات شیخ نداشت. پس شیخ احمد به بازدید علمای قزوین می رفت و علما به همراه او بودند. روزی به بازدید «شهید ثالث»

[1]

«حاج محمدتقی» رفتند.
پس از طی تعارفات مرسومه، شهید از شیخ سؤال کرد که در معاد، مذهب شما و ملاصدرا یکی است. شیخ گفت چنین نیست. مذهب من ورای مذهب ملاصدرا است. شهید به برادر کوچکش «حاجی ملاعلی» گفت برو در کتابخانه من شواهد ربوبیه ملاصدرا در فلان موضع است او را بیاور. حاجی ملاعلی چون از تلامذه شیخ احمد بود مساهله و مسامحه و مسارفه در احضار شواهد ربوبیه نمود. شهید ثالث به شیخ گفت اکنون که نزاع نمی کنیم که مذهب شما و ملاصدرا در معاد یکی است. لیکن شما بگویید که مذهب شما در معاد چیست؟
شیخ گفت که من معاد را «جسم هور قلیائی» می دانم و آن در همین بدن عنصری است مانند شیشه در سنگ. شهید فرمود که بدن «هور قلیایی» غیرعنصری است و ضروری دین اسلام است که در روز قیامت همین بدن عنصری عود می کند. نه بدن هور قلیائی. شیخ گفت که مراد من همین بدن است.
بالجمله هنگامه مناظره در میان ایشان گرم شد. پس یکی از تلامذه شیخ که از اهل ترکستان بود با شهید در مقام مجادله برآمد و غرضش محاجه و مجادله بود، نه
استکشاف و حق، شهید سکوت می نمود. پس از آنجا برخاستند و اجتماع مبدل به افتراق و وفاق مبدل به شقاق شد. در آن روز شیخ چون به مسجد برای نماز رفت از علما کسی همراه او نرفت و در مسجدش حضور بهم نرسانیدند مگر حاجی ملا عبدالوهاب. پس حاجی ملاعبدالوهاب از شیخ احمد خواهش نمود که رساله ای در معاد و اعاده بدن عنصری تألیف نمائید تا رفع شبهه شود. شیخ رساله ای نوشت ثمری نبخشید. و همهمه «تکفیر» شیخ در قزوین شیوع یافت. و آن رساله در «اجوبه المسائل» شیخ جمع شده و در دارالطباعه منطبع گردید. چون «هنگامه تکفیر شیخ» گرم شد و شیخ مرد معروف معلمی بود حاکم شهر «شاهزاده رکن الدوله علینقی میرزا» بود. به جهت رفع بدنامی خود که در قزوین چنین هنگامه شد و البته خوش آیند پادشاه نخواهد بود. لهذا خواست که شقاق را به وفاق مبدل سازد. پس علما را در شبی ضیافت نمود و شهید و شیخ را نیز دعوت کرد. در زمان حضور مجلس شیخ احمد مصدر بود. بعد از او شهید نشست. اما میان خود و شیخ فاصله قرار داد. چون خوان ترتیب دادند، برای شهید و شیخ یک خوان نهادند. شهید در آن خوان شریک نشد. و آن خوان که پس از او گذاشتند شروع به غذا خوردن نمود و در هنگام نشستن دست بر یکطرف صورت گذاشت که محاذات با شیخ داشت. پس از صرف غذا شاهزاده که مضیف بود، عنوان سخن آغاز و در باب انجام ساز و باز اهتمام تمام فرمود که جناب شیخ سرآمد علمای عرب و عجم و لازم الاحترام است، شهید نیز باید در احترام ایشان کوتاهی جایز ندارد و سخن مفسرین که در میان این دو عالم، افساد و شجره عناد را کشته اند قلع و قمع واقع باید نمود. شهید در جواب گفت که درمیان کفر و ایمان اصلاح و آشتی نیست. و شیخ را در معاد مذهبی است که خلاف ضروری دین اسلام است، و منکر ضروری کافر است، شاهزاده هرچند الحاح در انجاح امرا صلاح نمود، از اصلاح جز سلاح حاصلی پدید نیامد و آن مجلس منقضی شد. شهید در تکفیر شیخ تأکید و تشدید نمود»...!

[2]

پس از مرحوم شیخ محمدتقی قزوینی، به استناد گفته مرحوم میرزا محمدتنکابنی، «آقاسیدمهدی»، و «حاجی ملا جعفر استرآبادی»، و «آخوند ملاآقا دربندی»، و «مرحوم شریف العلما»، و «آقا سید ابراهیم»، و «شیخ محمدحسین صاحب فصول»، و «شیخ محمدحسن نجفی صاحب جواهر»، بلکه اکثری از فقهای عصر شیخ، ایشان را تکفیر نموده اند. و این موضع گیری هم تنها به خاطر نظریات خاص شیخ احمد در باب معاد جسمانی نبوده است. اکنون بایست دید مشایخ شیخیه در این خصوص چه نظریه ای اظهار فرموده اند!
شیخ سفرهایی دیگری به شیراز کرمانشاه و اصفهان داشت و در هیج جا بعد از تکفر و رانده شدن از بین علما ، عتبات را برای اقامت برمگزیند .
شیخ احمد پس از ماه مبارک رمضان، اصفهان را به قصد زیارت عتبات عالیات، ترک کرد. و در دوازدهم شوال همان سال، وارد کرمانشاه شد. شیخ پس از یک سال توقف در آن دیار، جهت مجاورت عتبات عالیات عازم ارض مقدس شد و چون به انجام زیارات توفیق یافت، در کربلای معلی اقامت گزید. ولی کربلاء و حوزه های دینی آن، نسبت به شیخ، نه به گونه گذشته، بل به صورتی مخالف، از خود واکنش نشان می داد.
علمای بزرگ شیعه در کربلاء، از تکفیرها و طردها و طعن های مکرر و متعدد و عقاید و سیر و سلوک شیخ، آشنایی لازم را به دست آورده بودند و همین امر، موقعیت مذهبی شیخ را متزلزل کرده بود.
در بین اینکه نه میتوتنست در ایران و نه در عراق بماند و از سویی چون داوود پاشا سنی مذهب به عراق حمله کرده

[3]

دیگر نیتوانست در انجا بماند از این رو شیخ، کربلا و عراق و ایران را مکانی مساعد برای ماندن ندید، و عازم بیت الله الحرام شد. لبته حاج محمدکریم خان کرمانی معتقد است: «همین که این حکایت... به شیخ رسید، بسیار بسیار دلگیر و دیدند که دیگر ماندن در کربلا ممکن نیست و آخر متعرّض ایشان خواهند شد. به مقتضای"فَفِرُّوا إِلَی اللهِ"

[4]

فرار را بر قرار اختیار کردند، و رو به مکه معظمه رفتند».

[5]

انتهای راه
«شیخ عبدالله» : «در اثنای راه مزاج مبارکش را ملالتی به هم رسید و همواره در تردید بود تا دو منزلی مدینه طیبه، در آن محل به مقتضای «کُلُّ نَفْس ذائقَهُ الْمَوْت...» جهان فانی را وداع و قرب جوار پروردگار را اختیار فرمود. (در روز یکشنبه بیست و یکم شهر ذی القعده الحرام از سال یک هزار و دویست و چهل و یک هجری) و بدن مقدسش را به مدینه طیبه نقل نموده در بقیع رفیع، پشت دیوار قبه مطهره، طرف جنوب زیر میزاب محراب که علی قول قبر مطهر حضرت فاطمه آن جاست، مقابل بیت الأحزان دفن نمودند».

[6]

میرزا محمدباقر خوانساری صاحب روضات الجنات در شرح حال شیخ، تاریخ فوت شیخ را 1243هـ . ق ، در 90 سالگی می دانند.

[7]




[1]

ابوعبدالله شمس الدین دمشقی، متوفی 786 هـ .ق . ، از اکابر علمای امامیه را «شهید اوّل» و شیخ زین الدین بن علی، متوفی 965 هـ .ق . ، از مفاخر و اعیان علمای امامیه را «شهید ثانی» و ملا محمد تقی برغانی که در سال 1264 هـ .ق . به دست بابیه کشته شد ملقب به «شهید ثالث» شد. بعضی از فضلا هم، قاضی نورالله شوشتری و بعضی دیگر ملا عبدالله شوشتری را به عنوان شهید ثالث یاد کرده اند.



[2]

«قصص العلماء»، ص42



[3]

در سال 1258هـ . ق نجیب پاشا پس از داودپاشا به کربلاء حمله کرد



[4]

الذاریات: 50



[5]

«هدایه الطالبین»، ص130



[6]

«رساله شیخ عبدالله»، ص40



[7]

«روضات الجنات»، ج1، ص94
ادامه دارد...
====================
کاری از گروه پژوهش پیروان موعود
====================

امضای mahdy30na
بسم الله الرحمن الرحیم
ادع إلى سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة وجادلهم بالتي هي أحسن إن ربك هو أعلم بمن ضل عن سبيله وهو أعلم بالمهتدين

با حکمت و اندرز نيکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشى که نيکوتر است، استدلال و مناظره کن! پروردگارت، از هر کسى بهتر می‏داند چه کسى از راه او گمراه شده است؛ و او به هدايت‏يافتگان داناتر است

Invite to the way of your Lord with wisdom and good instruction, and argue with them in a way that is best. Indeed, your Lord is most knowing of who has strayed from His way, and He is most knowing of who is [rightly] guided.
نحل 125
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، aboutorab
۲۱:۲۰, ۱۴/آذر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/آذر/۹۱ ۲۱:۲۳ توسط mahdy30na.)
شماره ارسال: #12
آواتار
گرایشات سیاسی شیخ احمد
باید گفت: تا قبل ازسفر به ایران و اقامت در یزد، فعالیت سیاسی خاصی از او مشاهده نشده است. وقتی او در یزد اقامت گزید و در بین علمای حوزه از شهرتی برخوردار شد، دربار قاجار برای استفاده از شهرت او به نفع خود با او باب مراوده آغاز نمود. درتهران شاه و درباریان سؤالات مذهبی و عقیدتی زیادی را مطرح می کردند وشیخ احمد پاسخ می داد

[1]

عقاید و آرای احسایی
نشر عقاید احسایی، با اعتراض و انتقاد جدی و پیگیر عالمان بزرگ قرن سیزدهم هجری رو به رو شد. چون ذکر همه ی آرای وی در این سلسله نوشتار، میسور نیست، به ناچار، به اهم آن ها اشاره خواهیم کرد. پیش از آن، وصف کلی اندیشه ی احسایی را یادآور می شویم. نوشته اند:
شیخ احمد احسایی، علوم و حقایق را، به تمامی، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام می داند و از دیدگاه او، حکمت - که علم به حقایق اشیاء است - با باطن شریعت و نیز با ظاهر آن، از هر جهت سازگاری دارد. او، معتقد است که عقل، آن گاه می تواند به ادراک امور نایل شود که از نور اهل بیت علیهم السلام روشنی گیرد و این شرط، در شناخت های نظری و عملی، یک سان وجود دارد. درست است که تعقل در اصول و معارف دین، واجب است، اما از آن جا که حقیقت با اهل بیت علیهم السلام همراهی دارد، صدق احکام عقل در گرو نوری است که از ایشان می گیرد.

[2]

شیخ احمد احسایی، در بسیاری از موارد، در تالیفات خود، مخصوصا شرح زیارت جامعه ی کبیره می گوید: «از امام صادق علیه السلام شنیدم » و در برخی از موارد می گوید: «شفاها از او شنیدم » . مراد او، از این عبارات، این نیست که در عالم بیداری از ائمه شنیده است، بلکه مرادش، چیزی است که در رساله ی جداگانه ای نوشته است.او می گوید، در آغاز کار، به ریاضت مشغول بودم. شبی، در عالم خواب دیدم که دوازده امام، در یک جا جمع بودند. من، به دامان حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام متوسل شدم و عرض کردم: «مرا چیزی تعلیم کنید تا هر وقت که مشکلی روی داد، و خواستم یکی از شما را در خواب ببینم، تا آن مشکل را پرسش کنیم، بتوانم.» . آن جناب، اشعاری فرمود که بخوان. بیدار شدم. بعضی از اشعار را فراموش کردم. بار دیگر به خواب رفتم. باز همان مجمع و امامان را در خواب دیدم و آن ابیات را مداومت و مواظبت کردم تا این که از تاییدات ایزدی و الهام ربانی دانستم، مراد آن حضرت، مداومت در قرائت الفاظ آن اشعار نیست، بلکه باید به مضمون آن متصف شد. پس کوشش خود را به کار بردم و همت گماشتم و خود را به معانی آن متخلق و معتقد ساختم. هر زمانی که یکی از امامان را قصد می کردم، در عالم رؤیا، به دیدار او مشرف می گشتم و حل مشکلات مسایل از ایشان می کردم. تا آن که مرا به دیار ایران گذر افتاد و با شاهنشاه قاجار و حاکمان، آمیزش شد. اعتباری یافتم. خوراک ایشان را خوردم پس از آن، حالت نخستین از من رفت. اکنون، کم تر، ائمه علیهم السلام را در خواب می بینم.

[3]

به راستی آیا با این ادعا، می توان سخن از عقاید گوناگون به میان آورد و جعل اصطلاح کرد!
احسایی، بر آن است که تمسک اش به اهل بیت علیهم السلام در دریافت حقایق، سبب شده است که در برخی مسایل، با بسیاری از حکما و متکلمان، مخالفت کند. وی، در عین احاطه بر آرای حکما، مبانی فلسفی را تا آن جا پذیرفته است که از دید او با باطن تعالیم شریعت، در تعارض نباشد. در نتیجه، اصطلاحاتی هم که به کار برده است، در مواردی، با آن چه از این اصطلاحات در حکمت رایج فهمیده می شود، تفاوت دارد. شاید از همین رو باشد که برخی گمان کرده اند، آن چه در نظر عده ای، احسایی را بنیانگذار مکتبی بیرون از جریان مقبول امامیه نمایانده است، می تواند ناشی از دو عامل باشد: یکی، آسان فهم نبودن پاره ای از آراء، و دیگر، تندروی هایی از هر دو جانب مخالف و موافق او که گاه با شناخت لازم نیز همراه نبوده است.

[4]

این تعلیل، سبب نمی شود که هر عقیده ی خلاف واقع و ناموزون وی، مورد اعتراض قرار نگیرد و احیانا، آن دسته از عالمان بزرگ که به نقد و بررسی افکار وی پرداخته اند، به تند روی یا عدم فهم درست اصطلاحات به کار گرفته از سوی احسایی، متهم گردند. همان طور که پیش از این یادآور شدیم، نظریه ی «تفویض » و طرح «جایگاه امام در آفرینش » نکته ای نیست که فهم آن آسان نباشد، بلکه موضوعی است که پیش از وی، رواج داشت و از سوی پیشوایان معصوم علیهم السلام مورد مذمت قرار گرفته است. علاوه بر آن، برخی از مدافعان احسایی، ضمن اعتراف به وجود متشابهات، در کلام احسایی، و توصیه به دیگران نسبت به اخذ محکمات کلمات وی، اظهار داشته است:
ما نمی گوییم حتما کلام متشابه شیخ احسایی و یا دیگران را تاویل صحیح کنند. اگر چه وظیفه ی هر مسلمان، این است که گفته ی متشابه مسلمانان را تا هفتاد مرتبه تا آن جا که می تواند، توجیه کند و به محمل های صحیح حمل کند، ولی لااقل، آن متشابه را به محکمات کلام خود او برگردانند.

[5]

راستی، اگر سخنان هر نویسنده ای، تا هفتاد مرتبه توجیه گردد، هیچ مخالف و معاندی تمییز داده خواهد شد؟ !





[1]

بهائیت درایران، دکترسیدسعید زاهد زاهدانی، مرکزاسناد انقلاب اسلامی،ص118-124.



[2]

ر.ک: شرح الزیارة الجامعة الکبیرة، شیخ احمد احسایی، به کوشش عبدالرضا ابراهیمی، ج 3، صص 217- 219، کرمان، 1355 ش; دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 664.



[3]

شیخی گری، بابی گری، ص 16.



[4]

دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 664.



[5]

حقایق شیعیان، حاج میرزا عبدالرسول احقاقی اسکویی، ص 13- 14، چاپخانه ی رضایی، تبریز، 1334 ش.

====================
ادامه دارد....
====================
کاری از گروه پژوهش پیروان موعود
====================
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، aboutorab
۱۱:۴۳, ۱۸/آذر/۹۱
شماره ارسال: #13
آواتار
به پاره ای دیگر از آرای احسایی اشاره می شود:
الف) معاد جسمانی
معروف ترین رای احسایی، درباره ی کیفیت معاد جسمانی است. همین نظریه، دلیل اصلی تکفیر او از سوی برخی علما، از جمله ملا محمد تقی برغانی بود که گزارش آن را تنکابنی

[1]


و دیگران آورده اند.
احسایی، اصل «معاد جسمانی » را که در آیات قرآنی و احادیث مستفیض، بر آن تاکید شده، می پذیرد، اما تفسیر ویژه ای از جسم ارایه می دهد که مقبول دانشمندان مسلمان نیست. معنای متداول و عرفی معاد جسمانی، این است که آدمی، در حیات اخروی، مانند حیات دنیوی، دارای کالبد ظاهری مرکب از عناصر طبیعی است. بدن، در سرای آخرت، محشور گردیده و نفس، بار دیگر، به آن تعلق می پذیرد، و پاداش ها و کیفرها و لذات و آلامی که جنبه ی جزئی و حسی دارند و تحقق آن ها بدون بدن و قوای حسی امکان پذیر نیستند، محقق می یابد.

[2]


احسایی، معاد جسمانی را به این معنا، نمی پذیرد و بر آن است که این نحوه ی فهم با آن چه از تغیر و تباهی در کالبد ظاهری می شناسیم، سازگار نیست و باید پاسخ را در حقیقت جسم انسانی جست و جو کرد. وی، بحثی لغوی و حدیثی درباره ی «جسم » و «جسد» می آورد و توجه می دهد که معانی این هر دو واژه از آن چه به ذهن متبادر می شود، گسترده تر است.

[3]


بر این اساس می گوید، آدمی، دو جسد و دو جسم دارد: جسد اول، کالبد ظاهری ما است که از عناصر زمانی تشکیل یافته و از عوارض حیات دنیوی است، پیدا است که این جسد، در بردارنده ی حقیقت انسانی نیست; زیرا، در عین کاهش و افزایشی که در آن روی می دهد، حقیقت فرد و صحیفه ی اعمال او کاهش و افزایش نمی یابد. جسد اول، در واقع، به منزله ی جامه ای است که بر تن داریم. این جسد، در قبر، تجزیه و زوال می پذیرد و سرانجام، به عناصر تشکیل دهنده ی خود در طبیعت باز می گردد.

[4]


آدمی را جسد دومی نیز هست به نام جسد هور قلیایی

[5]

که ویژگی های فناپذیر جسد اول را ندارد و در قیامت برانگیخته می شود. در حدیث آمده است که «طینت » آدمی، در قبر، به صورت «مستدیر» باقی می ماند. این طینت، همان جسد دوم است. معنای مستدیر ماندن آن، این است که هیئت پیکری و ترتیب اندام ها را در دل خاک از دست نمی دهد. این جسد، مرکب از عناصر مثالی و لطیف زمین هورقلیا است که عناصری برتر از عناصر دنیا هستند.


[6]

جسد دوم، پیش از مرگ، در باطن جسد اول نهفته است و پس از زوال آن در خاک، خلوص یافته، در قبر بر جا می ماند، اما به سبب لطافت اش، قابل رؤیت نیست.

[7]


مرگ آدمی، مفارقت روح از این دو جسد است و این مفارقت، با جسم اول صورت می گیرد که حامل روح در عالم برزخ است. جسم اول، جسمی است لطیف و اثیری که صورت دهنده ی آثار و قوای روح در حیات برزخی انسان است، همچنان که جسد مادی، صورت دهنده ی آثار حیات دنیوی او است.

[8]


آن چه در همه ی این نشئات، هویت شخص را ثابت می دارد، جسم اصلی و حقیقی او است (جسم دوم) که جز در فاصله ی دو نفخه ی صور، از روح جدا نیست.

[9]


با دمیدن نفخه ی نخست (نفخه ی صعق) جسم اول، از روح جدا می گردد و از میان می رود و آن چه پس از نفخه ی دوم (نفخه ی بعث) حشر می یابد، جسم دوم به همراه جسد دوم است.

[10]

احسایی، تاکید می کند که بدن اخروی انسان - که عبارت از مجموع جسم دوم و جسد دوم است - همان بدن دنیوی انسان است، با این تفاوت که بدن دنیوی، کثیف و متراکم است، اما بدن اخروی، از تصفیه های متعدد عبور کرده و لطیف و خالص شده است. وی، از همین جا نتیجه می گیرد که به معاد جسمانی معتقد است.

[b]




[1]

ر.ک: قصص العلماء، ص 42- 43.



[2]

منشور عقاید امامیه، جعفر سبحانی، ص 189، نشر مؤسسه ی امام صادق علیه السلام، چاپ یکم، زمستان 1376 ش.



[3]

ر.ک: شرح الزیارة الجامعة، ج 4، ص 24- 26; شرح العرشیة، احمد احسایی، ج 1، ص 267- 268، کرمان، 1364 ش.



[4]

شرح الزیارة الجامعة، ج 4، ص 26- 27، 29; شرح العرشیة، ج 2، ص 189.



[5]

عالم هورقلیا، در یک تفسیر، همان عالم برزخی است که حد وسط میان عالم ملک (عالم مادی) و عالم ملکوت (عالم مجرد) است و نیز به آن «عالم مثال » می گویند. توضیحات بیش تر درباره ی «هورقلیا» را در شماره ی دوم همین فصلنامه، ص 297- 305 بخوانید.



[6]

ر.ک: مجموعة الرسائل الحکمیة، احمد احسایی، ص 308- 309، کرمان، 1360 ش.



[7]

وی، در این باره آورده است: «..ان الانسان له جسدان و جسمان: فاما الجسد الاول فهو ما تالف من العناصر الزمانیة. و هذا الجسد کالثوب یلبسه الانسان و یخلصه و لا لذة له و لا الم و لاطاعة ولامعصیة... و اما الجسد الثانی فهو الحسد الباقی و هو طینته التی خلق منها... و هذا الجسد الباقی هو من ارض هور قلیا و هوالجسد الثانی الذی فیه یحشرون و یدخلون به الجنة والنار...; شرح الزیارة، ج 4، ص 25- 28; شرح العرشیة، ج 2، ص 189- 190.



[8]

شرح العرشیه، ج 2، ص 190- 191; شرح الزیارة، ج 4، ص 29- 30.



[9]

مجموعة الرسائل الحکمیة، ص 110- 111.



[10]

شرح الزیارة الجامعة، ج 4، ص 29- 30 مجموعة الرسائل الحکمیة، ص 310.
====================
ادامه دارد....
====================
کاری از گروه پژوهش پیروان موعود
====================
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، aboutorab ، laanbar1-2-3
۲۱:۵۲, ۱/دی/۹۱
شماره ارسال: #14
آواتار
ب) کالبد پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام در قبر
بر اساس مبنایی که احسایی درباره ی جسم و جسد، اختیار کرد، می گوید، حکم تباهی کالبد در قبر، درباره ی پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام نیز صادق است، اما این کالبد، از جسم اصلی ایشان که در غایت لطافت است، جدا است و امری است عارضی که دیدار و استفاده ی خلق را از ایشان امکان پذیر ساخته است. زمانی که خداوند در ابقای صورت ملموس آنان، مصلحتی ببیند، قالب خاکی با مرگ تجزیه می شود و از میان می رود. پس اگر در احادیث از بقای اجساد امامان علیهم السلام در قبر سخن رفته است، مقصود جسدی است بدون صورت عنصری، یعنی همان جسد هور قلیایی که این جسد تنها برای امامان دیگر قابل مشاهده است.

[1]

ج) معراج پیامبر صلی الله علیه و آله
همان گونه که ملاحظه شد، قول به جسد هورقلیایی در تفکر احسایی، تبیین کننده ی معاد جسمانی به شمار رفت و بر همین اساس، در نظام اعتقادی شیخیه، مبنای تبیین مسئله ی معراج پیامبر صلی الله علیه و آله نیز قرار گرفته است. احسایی، معتقد بود که معراج جسمانی، طبق برداشت از ظاهر آیات و روایات و فهم متعارف مسلمانان، مستلزم خرق و التیام است و خرق و التیام نیز محال است. در نتیجه، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در هر فلکی، جسمی متناسب با آن را داشتند.

[2]

البته، شاید سخن شیخ احمد احسایی در شرح جمله «مستجیر بکم » از زیارت جامعه، دلالت بر تجدید نظر و برگشت وی از نظریه سابق در باب معراج جسمانی پیامبر صلی الله علیه و آله باشد، چنان که آورده است:
... ولهذا صعد النبی صلی الله علیه و آله لیلة المعراج بجسمه الشریف مع ما فیه من البشریة الکثیفة و بثیابة التی علیه و لم یمنعه ذالک عن اختراق السماوات والحجب و حجب الانوار، لقلة ما فیه من الکثافة. الاتراه یقف فی الشمس ولایکون له ظل مع ان ثیابه علیه کاضمحلالها فی عظیم نوریته و کذالک حکم اهل بیته علیهم السلام.
در هر حال، این سخنان، مخالف قول مشهور و برداشت عمومی و عرفی از مسئله ی معراج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و کیفیت زندگی ظاهری آن حضرت است.
د) زندگی و غیبت امام زمان علیه السلام
از دیگر آرای ویژه ی احسایی، آن است که وی درباره ی زندگی امام زمان علیه السلام معتقد است که آن حضرت، در عالم هورقلیا، به سر می برند و هر گاه بخواهند به اقالیم سبعه تشریف بیاورند، صورتی از صورت های اهل این اقلیم را می پوشند جسم و زمان و مکان ایشان، لطیف تر از عالم اجسام، و از عالم مثال است. و به جهت آن که نفس ایشان، حقیقت هر چیز را می بیند و از تخیلات و تصورات به دور است، پس بهشت را بنفسه، نه با صورت آن بهشت، می بیند.

[3]

علاوه بر آن، یکی از آثار مکتوب شیخ احمد احسایی، رساله ای است به نام حیاة النفس در باب اصول عقاید که به دست شاگردش، سید کاظم رشتی، به زبان فارسی ترجمه شد، در این کتاب، از وجود مبارک امام زمان علیه السلام و تولد و نسب او و لزوم شناخت امام علیه السلام و عقیده به ظهور وی و... همانند آرای علمای معروف شیعه، سخن به میان آمده است، ولی اختلافاتی با اعتقادات شیعه وجود دارد. مثلا، شیعه می گوید، امام دوازدهم، زنده است و با قالب جسمانی خود، مرور ایام می کند تا روزی که اراده کند و ظاهر شود، اما شیخی ها، با این عقیده مخالف هستند و می گویند، امام دوازدهم علیه السلام با قالب روحانی زنده است. آزادی او هم به دست خودش نیست، بلکه مانند سایر بندگان خدا، تقدیر و سرنوشت اش به دست ذات باری تعالی است.
در تعقیب این نظریه، شیخیه می گویند، روح امام دوازدهم، قابل انتقال است و اکنون از بدن یک نفر به بدن دیگری منتقل می شود. به این طریق که وقتی قالب جسمانی از بین رفت، روح آن امام، به جای این که محو شود، مکان دیگری، یعنی کالبد دیگری را برای خود انتخاب می کند و به این طریق زندگی اش را می گذراند و زنده است.

[4]




[1]

شرح الزیارة الجامعة، ح 3، ص 127- 128- 129.



[2]

شیخی گری، بابی گری، مرتضی مدرس چهار دهی، کتابفروشی فروغی، تهران، 1345 ش.



[3]

ر.ک: جوامع الکلم، شیخ احمد احسایی، رساله ی دوم; شیخیگری، بابیگری، ص 74 (به نقل از: سید محمد هاشمی کرمانی، مؤلف کتاب تاریخ و مذاهب کرمان) .



[4]

ر.ک: شیخی گری، بابی گری، ص 41 (به نقل از «کنت دوگوبینو» وزیر مختار اسبق دولت فرانسه در دربار ایران، در کتاب سه سال در ایران) .
====================
ادامه دارد....
====================
کاری از گروه پژوهش پیروان موعود
====================
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، aboutorab ، laanbar1-2-3 ، پیروان موعود
۲۱:۰۹, ۲۱/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #15
آواتار
خلاصه بعضی از اعتقادات ایشان را این گونه است:
شیخ احمد در مقابل تكفیر ملا محمد تقی برغانی،ایستادگی كرد و گفت: شیعه خالص منم و ائمه اطهار(علیهم السلام) علل اربعه همه خلقند.
شیخ احمد معتقد بوده عنصر«هورقلیائی» دربدن مانند شیشه درسنگ است و همین جسم لطیف درمعاد ظهور می كند، و پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) با این بدن به معراج رفته و مهدی موعود با پیكر هورقلیائی بسر می برد.
وی دركتاب «حیوه النفس» می گوید: حق تعالی حلول نمی كند در چیزی و متحد نمی شود بغیر خود و رویت و ادراك ذات حق ممكن نیست و معرفت او از مشاهده آیات اوست.
هركسی كه كشته شد در رجعت، دو برابر ایام حیات گذشته اش زندگی می كند و بعد فوت می كند. و قاتل در رجعت برگشته و كشته می شود.
-در ایام قائم آل محمد(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، امام حسین(علیه السلام) با هفتاد و دوتن رجعت فرماید و قتله كربلا را به قتل رسانند. و حضرت علی(علیه السلام) با شیعیان خود رجعت فرماید و مجددا به شهادت رسند.
ائمه دوباره به دنیا رجعت فرمایند، حتّی حضرت قائم(علیه السلام) و حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) حربه ای از نور برپشت ابلیس زند كه از سینه وی بدرآید.
شیخ احمد احسائی دركتاب شرح الزیاره می گوید: ائمه هدی هم علت فاعلی و هم علت غائی جمیع موجودات می باشند و ائمه هدی محیی و ممیت و خالق و رازقند.
چند موضوع
جناب شیخ از گفتن نمیدانم خوشش نمی آمد و برای هر سوالی یک جواب داشت . و علت این بود که از هر علم ان زمان مقداری بلد بود و در جوابهای خویش از انها استفاده میکرد و هیچ سوالی برایش بی پاسخ نبود.
نمونه ای از این جوابها
شیخ احمد احسایی، امام زمان علیه السلام را زنده و در عالم هورقلیا می داند. وی می گوید: «هورقلیا ملک آخر است که دارای دو شهر جابرسا - که در مغرب قرار دارد - و جابلقا - که در مشرق واقع است - می باشد. پس حضرت قائم علیه السلام در دنیا در عالم مثال نیست; اما تصرفش به گونه ای است که به صورت هیکل عنصری می باشد و با مثالش در مثال، و با جسدش در اجساد، و با جسمش در اجسام، و با نفس خود در نفوس، و با روحش در ارواح است » .

[1]

بدن هور قلیایی
یکی از مهم ترین اندیشه های شیخ احمد احسایی «بدن هور قلیایی » است که این بدن در شهر «جابلقا و جابرسا» قرار دارد. او به گمان خود، با این نظریه سه مساله مهم دینی و عمیق فلسفی را تحلیل نموده است; یعنی، معراج جسمانی رسول خدا صلی الله علیه و آله، حیات امام زمان علیه السلام در طول بیش از ده قرن و معاد جسمانی را با این عقیده تفسیر کرده و هر سه را از یک باب می داند. او نه تنها زمین محشر را «هور قلیایی » می داند;

[2]

بلکه معتقد است که امام زمان علیه السلام نیز با بدنی غیر عنصری و تنها هور قلیایی و در شهر «جابلقا و جابرسا» زندگی می کند.
قریه ظاهره
سید کاظم با توجه به ایه 18 سوره سبا «و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قریً ظاهرةً وقدرنافیها الّّسیر سیروا فیها لیالی و ایّاماً آمنین. » (سوره سبا آیه 18) این مورد را بازیچه خود قرار داد.سيد كاظم رشتى، به موضوع قريه ظاهره اهميت زياد مى داد و پياپى مردم را به يافتن اين رجل الهى دعوت مى نمود و در واقع به طور غيرمستقيم آنان را به سوى خويشتن مى خواند. وى مدعى بود كه اساس دين بر شناسايى چهار ركن استواراست: خدا، پيغمبر،امام و باب امام يا قريه ظاهره.اما مردم نمى توانند به معرفت خدا و پيامبر و امام و شناخت آنان نائل گردند زيرا كه از دسترسشان بدورند. پس بناچار بايد به دنبال ركن چهارم و يا شيعه خالص باشند و با شناخت او به معرفت اركان بعد نائل آيند. بر اين پايه وى مريدان بسيارى را گرد آورد.
جا داره این رو هم اضافه کنم که این ایه را در احنجاج امام باقر علیه السلام با حسن بصری تفسیر کردند .

[3]






[1]

«جوامع الکلم » رساله دمشقیه، قسمت 2، ص 103.



[2]

«ارشاد العوام » ج 2، ص 151.



[3]

حسن بصری نزد امام باقر علیه السلام رفت و عرض کرد:« آمده‌ام سؤالاتی از شما بپرسم.»

امام فرمود:« مگر تو فقیه اهالی بصره نیستی؟»

گفت:« چنین می‌گویند.»

امام فرمود:« امر بزرگی را به عهده گرفته‌ای. شنیده‌ام که می‌گویی خداوند مردم را به خودشان واگذار کرده است!»

حسن بصری ساکت شد.

امام فرمود:« اگر خداوند به کسی وعده‌ی امن و امان دهد، آیا او دیگر باید از چیزی بترسد؟»

گفت:« نه»

امام فرمود:« من آیه‌ای می‌خوانم که تو آن را به اشتباه تفسیر کرده‌ای.»

پرسید:« کدام آیه؟»

فرمود:«و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قریً ظاهرةً وقدرنافیها الّّسیر سیروا فیها لیالی و ایّاماً آمنین. » (سوره سبا آیه 18)

شنیده‌ام که جای امن را به مکّه تفسیر کرده‌ای؟ وای بر تو! این چه امنیتی است که اموال اهالی آنجا به سرقت می‌رود و همواره عده‌ای کشته می‌شوند؟!»

سپس امام باقر علیه السلام به سینه مبارک خود اشاره کرد و فرمود:« آن قریه‌های مبارک ماییم.»

حسن بصری گفت:« فدایت شوم! آیا در قرآن آیه‌ای هست که به انسان‌ها بگوید قریه؟»

امام فرمود:«بله، آیه 8 سوره طلاق:« و کاین من قریه عتت عن امر ربها ورسله فحاسبناها حسابا شدیدا و عذبناهاعذابا نُّکرا" (و چه بسیار قریه‌هایی که از امر پروردگاروپیامبرانش سرپیچی کردند ،وماحسابسختی از آنان کشیدیم و به عذاب بدی مجازاتشان کردیم.)

بعد فرمود:«آیا سرپیچی‌کننده در و دیوار است یا انسان‌ها؟»

حسن بصری گفت:«بله؛ منظور همان انسان‌هاست.»

امام فرمود:« در آیه‌ی « واسأل القریه التی کنافیها»» _سوره یوسف،آیه 82_ (از قریه ای که ما بودیم بپرس.) از قریه و دهستان سؤال می‌شود یا از اشخاص؟!»

سپس فرمود:« قری یعنی علمای شیعیان ما و مقصود از سیر، علم است. یعنی هر کس به سوی ما آمد و حلال و حرام را از ما آموخت، دیگر از شک و گمراهی در امان است؛ زیرا احکام را از آنجا که باید بیاموزد، آموخته است؛ چون اهل بیت وارثان علم و فرزندان برگزیده‌اند و آن فرزندان ما هستیم، نه تو و امثال تو. و مبادا بگویی خداوند بندگان را به خودشان واگذاشته زیرا خداوند عزوجل، دچار سستی و ضعف نیست تا کاری را به مردم واگذار کند. آنها را هم به چیزی مجبور نمی‌کند که در این صورت به آنها ظلم می‌شود؛ خدا با بندگانش نه با جبر رفتار می‌کند نه با تفویض؛ بلکه با امری بین آن دو رفتار می‌کند.»

بحار الانوار، ج 24، ص 232، ح 1. بحار الانوار، ج 24، ص 235، ح 4.
====================
ادامه دارد....
====================
کاری از گروه پژوهش پیروان موعود
====================
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: laanbar1-2-3
۱۴:۱۸, ۲۲/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #16
آواتار
با سلامی دوباره

مهمترین تألیفات شیخ احمد عبارتند از:
1- جوامع الکلام،که بر رساله های متعددی از علوم اسلامی مشتمل است.
2- کتاب شرح الزیارة،این کتاب به زبان عربی نوشته شده و در آن مطالب بسیار غلوآمیزی دربارۀ امامان گفته شده و بیشتر عقاید تازۀ شیخ احمد درآن بیان شده است.
3- کتاب حیات نفس؛این کتاب مشتمل برمباحث عقاید و مسائل کلامی است.
4- کتاب شرح عرشیه که شیخ آن را درشرح رسالۀ عرشیۀ ملاصدرا تألیف کرده است.
متن تاریخ نبیل زرندی در وصف شیخ
در هنگامی که آفتاب حقيقت اسلاميّه بواسطهء نادانی و تعصّب و فساد پيروانی که بفرق مختلفه منقسم و با هم بجدال مشغول بودند پنهان و مختفی گشت کوکب درخشندهء هدايت شيخ احمد احسائی از افق شرق طالع گرديد. آن بزرگوار چون ضعف اسلام را که بواسطهء رؤسای دين حاصل شده بود مشاهده فرمود روحش پژمرده و مندهش گرديد و از مشاهدهء فساد و بيخبری و جدال و شروری که بين شيعيان ظاهر شده بود بی‌اندازه ملول گشت . چون قلب شيخ بزرگوار بنور الهی روشن بود در قبال ارباب فساد بمقاومت قيام نمود و همّت گماشت که فرقهء شيعه را از خواب غفلت بيدار سازد و برای ظهور موعود مقدّس که در آخر الزّمان ظاهر خواهد شد تهيّهء طريق فرمايد تا آن موعود جليل وحده ظلمات جهل و نادانی را که بر پيروان اسلام احاطه کرده پس از ظهورش محو و نابود کند. از اين جهت به هدايت نور باطنی و قدرت الهی بتشريح آيات مشکله و شرح بشاراتی که دربارهء ظهور مظهر عظيم بود قيام کرد. از بشارات مذکوره در کتب اسلاميّه برای او اين مطلب محقّق بود که جز در پرتو ظهور جديد و انوار مظهر موعود اصلاح مفاسد و ازالهء ظلمات جهل و نادانی از بين مردم صورت نخواهد گرفت لذا با نهايت انقطاع در اوائل قرن سيزدهم هجری که چهل سال از عمرش گذشته بود باجرای منظور قيام نمود و بنجف و کربلا مسافرت فرمود از موطن خويش که در جنوب خليج فارس و يکی از جزاير بحرين بود هجرت کرد و اهل و عشيرهء خويش را در آنجا گذاشت.چون به نجف و کربلا رسيد بر افکار و آراء و مشارب علمای اسلام مطّلع گرديد شهرتی عجيب در آن سامان برای او حاصل شد و در جرگهء کبار مجتهدين محسوب گشت. هر دانشمندی که بملاقات شيخ ميرفت باحاطهء علمی آن بزرگوار و اطّلاع حضرتش بر اسرار الهی و قوّت او در تأويل متشابهات و حلّ معضلات اعتراف ميکرد. متدرّجاً عدّهء بسياری شاگردی او را اختيار کردند و در محضرش باستفاضه مشغول شدند. شهرت شيخ بحدّی رسيد که طبقات مختلفه را از عظمت خود برعب و ترس مبتلا ساخت پيروان تصوّف و ارباب فلسفه بر او حسد ميبردند و از علم و دانش او غبطه ميخوردند. هر چه احترام شيخ زيادتر ميشد بر خضوع و فروتنی او ميافزود و اعتنائی بمدح و تمجيد کسی نمی‌نمود. از تعلّق مردم بجاه و جلال ظاهری متعجّب بود و از علاقه‌ای که بمنصب و مقام داشتند شگفتی می‌نمود.پس از چندی از عتبات عاليات قصد مسافرت ايران نمود علّت اصليّهء توجّه خود را بايران از همراهان و ياران خويش مخفی داشت و در ظاهر چنين وانمود کرد که بقصد زيارت حضرت امام رضا عليه السّلام عازم مشهد مقدّس است ولی در حقيقت بسر منزل معشوق ميشتافت از راه خليج فارس عازم شيراز گرديد يعنی سرزمينی که گنج خداوندی در آن پنهان و پس از چندی مقدّر شده بود که از آن ديار ندای مظهر پروردگار بلند شود و خلق را بامر جديد دعوت کند. در شيراز به مسجد جمعه که از حيث هيئت و شکل بخانه کعبه شباهت داشت ميرفت و چون وارد آن مسجد ميشد ميگفت " راستی خانهء خدا را علاماتی مخصوصه است که جز صاحب نظران بدان پی نبرند من معتقدم کسی که اين مسجد را ساخته ملهَم بوده است بقدری در وصف شيراز سخن سرائی کرد که سامعين متعجّب می‌شدند هر چند مسجد را بچشم خود ميديدند ولی چون از حقيقت امر بيخبر بودند از گفتار شيخ و آنهمه تعريف و تمجيد او عجب ميکردند. شيخ بآنها ميفرمود تعجّب نکنيد بزودی سرّ سخنان من برای شما ظاهر خواهد شد.بعضی از شما آن روز را خواهيد ديد و بلقای دوره‌ای که انبيای قبل آرزوی آنرا داشتند و بمقصود نرسيدند مشرّف خواهيد شد. دانشمندان چون بجلالت مقام شيخ معترف بودند نفهميدن کلمات او را از قصور ادراک خويش ميدانستند.شيخ پس از چندی بجانب يزد عزيمت فرمود و مدّتی در آن بلده توقّف نمود، بنشر حقائق لازمه پرداخت و بيشتر از مؤلّفات خويش را در آن شهر تأليف نمود. شهرت شيخ و آوازهء علم و دانش او بگوش سلطان ايران فتح عليشاه رسيد نامه‌ای بخط خويش نگاشت و از طهران بيزد بحضور شيخ احمد فرستاد. محتويّات آن نامه مسائلی بود مشکل که شاه از هر کس پرسيده بود جواب مقنعی نشنيده بود از شيخ تقاضا کرد که آن مشکلات را جوابی مشروح مرقوم دارد و برای شاه ارسال نمايد. شيخ احمد رسالهء سلطانيّه را بنگاشت و جواب معضلات شاه را در آن رساله مندرج ساخت و بحضور سلطان فرستاد. شاه ايران از عبارات دلپذير و معارف عاليه که در آن رساله مندرج بود بی‌نهايت مسرور گرديد نامه ديگری برای شيخ فرستاد و از وی درخواست نمود که بپايتخت ايران عزيمت فرمايد. شيخ جواب دادند که من از عتبات بايران برای زيارت حضرت رضا عليه السّلام در خراسان آمده‌ام از سلطان رجاء دارم که مرا ازاين موهبت ممنوع نسازد پس از زيارت خراسان انشأ اللّه اميدوارم که بطهران سفر کنم و شرافتی را که سلطان بمن اختصاص داده است بنحو کمال دريابم.
ادامه دارد..
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: laanbar1-2-3
۱۱:۱۸, ۲۴/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #17
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



شيخ در يزد به تبشيرنفوس مشغول بود از جمله نفوسی که با راز شيخ همدم گشت و مقصود واقعی او را از بياناتش فهميد مردی با تقوی و خداترس بود که حاجی عبد الوهّاب نام داشت. هر روز با شخص ديگری که بعلم و دانش مشهور و به عبد الخالق يزدی موسوم بود بحضور شيخ مشرّف ميشد اغلب اتّفاق ميافتاد که شيخ احمد ميخواست مطالبی را بتنهائی به عبد الوهّاب بفرمايد از اين جهت عذر عبد الخالق را ميخواست و از او طلب مينمود که او را با عبد الوهّاب تنها بگذارد. اين رفتار بر عبد الخالق که خود را دانشمند و صاحب نفوذ ميدانست گران می‌آمد.
پس از آنکه شيخ از يزد مسافرت فرمود عبد الوهّاب از مردم کناره گرفت و بساط معاشرت را فرو پيچيد مردم گمان کردند که عبد الوهّاب ترک دنيا گفته و در سلک اهل تصوّف داخل شده چند تن از رؤسای طرق مختلفهء تصوّف از قبيل نعمت اللّهی و ذهبی بمخالفت او قيام کردند و چنان پنداشتند که عبد الوهّاب را خيال چنان است که طريقه‌ای ايجاد کند و رياستی برای خود بر قرار نمايد.
عبد الوهّاب که در بين مردم بصوفی معروف بود بهيچ يک از طرق تصوّف و ادّعای متصوّفين اعتنائی نداشت از مخالفت رؤسای طريق نترسيد و از معاشرتشان کناره گيری اختيار کرد با کسی همدم و همراز نبود مگر حاجی حسن نامی از اهل نائين که با او طريق مصادقت سپرده و اسراری را که از شيخ احمد احسائی فرا گرفته بود برای حاجی حسن شرح داد.
بعد از وفات عبد الوهّاب حاجی حسن در سبيل او سالک شد و اگر شخص مستعدّی را می‌يافت او را بقرب ظهور موعود بشارت ميد‌اد.
در شهر کاشان مردی نود ساله را موسوم به ميرزا محمود که از اهل قمصر کاشان بود ملاقات کردم مشارٌ اليه اين قضيّه را برای من حکايت کرد ."
====================
ادامه دارد....
====================
کاری از گروه پژوهش پیروان موعود
====================
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: laanbar1-2-3
۱۱:۵۲, ۲۹/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #18
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

در ايّام صباوت که در کاشان بسر ميبردم اغلب می شنيدم که شخصی در شهر نائين مردم را بقرب ظهور موعود بشارت ميدهد و هر که با او ملاقات ميکند خواه از دانشمندان باشد يا از ارباب مناصب و يا از از عوام از گفته‌های او متأثّر شده پشت پا بدنيا ميز‌ند. پس از چندی در صدد برآمدم که اين مسئله را شخصاً تحقيق نمايم. بدون آنکه به برادران خود اطّلاع بدهم بنائين سفر کرده حاجی حسن را ملاقات نمودم و آنچه را دربارهء او شنيده بودم رسيدگی کرده بشارت قرب ظهور موعود را بگوش خود از او شنيدم. مشارٌ اليه گفتار مؤثّری داشت که حکايت از نورانيّت قلب و اشتعال روح او می‌نمود. يک روز بعد از ادای نماز صبح حاجی حسن بمن فرمود عنقريب زمين بهشت برين خواهد شد و ايران کعبهء مقصود عالميان خواهد گرديد روز ديگر هنگام فجر او را ديدم که بسجده افتاده و و جملهء اللّه اکبر را مکرّر بر زبان ميراند. پس از چندی بجانب من متوجّه شده و فرمود ميرزا محمود آن وجود مقدّسی که مژدهء ظهور او را بتو دادم السّاعه متولّد شد اين همان بزرگواری است که عالم را بانوار خويش روشن خواهد ساخت . براستی بتو ميگويم عنقريب بچشم خود آن ايّام را خواهی ديد ميرزا محمود ميگفت اين کلمات که حاجی حسن بمن گفت در ذهن من باقی بود و دائماً متذکّر بودم تا پس از چندی ندای موعود در سال شصت بگوش من رسيد. متأسّفانه در آن ايّام چون در بستر مرض افتاده بودم نميتوانستم خود را بشيراز برسانم و بلقای موعود مشرّف شوم در اوقاتی هم که سيّد باب بشهر کاشان ورود فرمودند و سه شب در منزل حاجی ميرزا جانی مهمان بودند من آگاه نشدم و از تشرّف بحضورش محروم ماندم. بعدها ازمؤمنين بامر حضرت باب تاريخ تولّد آن حضرت را سؤال کردم گفتند حضرت باب در اوّل محرّم سال ١٢٣٥ هجری متولّد گرديده . من اين تاريخ را با تاريخی که برای تولّد موعود حاجی حسن نائينی بمن فرموده بود مختلف يافتم زيرا آنروز که حاجی حسن مژده تولّد موعود را داد روز دوّم محرّم ١٢٣٣ هجری بود و بين آن تاريخ و تاريخ تولّد باب دو سال اختلاف بود. اين مطلب بر حيرت و سر گردانی من افزود. پس از مدّتی با حاجی ميرزا کمال الدّين نراقی ملاقات نمودم مشارٌ اليه مژدهء ظهور حضرت بهاءاللّه را بمن داد و گفت که آن حضرت در بغداد اقامت دارند و چند فقره از کلمات مکنونهء فارسی و عربی و بعضی ابيات از قصيدهء ورقائيّه را که از آثار حضرت بهاءاللّه است برای من خواند. اين کلمات مبارکه در اعماق روح من اثری شديد نمود و از جمله فقراتی که خواند هنوز اين دو فقره در نظر من هست : " يا ابن الوجود فؤادک منزلی قدّسه لنزولی و روحک منظری طهّره لظهوری ." و " اگر مرا خواهی جز مرا مخواه و اگر ارادهء جمالم داری چشم از عالميان بربند زيرا که ارادهء من و غير من چون آب و آتش در يک دل و قلب نگنجد ." من از حاجی کمال تاريخ تولّد حضرت بهاءاللّه را جويا شدم فرمود تولّد آن وجود مبارک در فجر روز دوّم محرّم سال ١٢٣٣ هجری است. چون اين را شنيدم بياد بيانات حاجی حسن نائينی افتادم که در چند سال قبل در چنين روزی مژده تولّد موعود عالميان را بمن داد. فوراً بسجده افتادم و گفتم خدايا سپاس ترا که يوم موعود را بمن بشارت دادی و باين فيض و موهبت عظمی مرا مخصّص داشتی ديگر در دنيا کاری ندارم اگر اجل من فرا رسد حاضرم با نهايت اطمينان جان بسپارم . ميرزا محمود در همان سال وفات کرد و آن سال ١٢٧٤ هجری بود .اين داستان که از ميرزا محمود شنيدم و داستانهای ديگری که از اين قبيل سايرين ميگفتند دليل بر عرفان کامل شيخ احمد احسائی و تأثير شديد بيانات او در قلوب شاگردان مقرّب او است. در ايّاميکه شيخ احمد احسائی مهيّای مسافرت از شهر يزد بود نفس مقدّس روحانی و مهبط نور الهی سيّد کاظم رشتی از گيلان بمحضر شيخ احمد احسائی شتافت و در جرگه شاگردان او در آمد. در اوّل وهله چون شيخ او را ديد فرمود خوش آمدی مدّتها است منتظر تو بودم تا مرا از ملالت اين گروه نادان برهانی .من از بی‌مبالاتی و بد کرداری اين مردم به تنگ آمده‌ام. و بعد اين آيه ( قرآن ٧٢:٣٣ ) را تلاوت فرمود " إنّا عَرَضنَا الأمانَةَ عَلی السّمواتِ وَ الأرضِ وَ الجبالِ فأبَينَ أن يَحمِلْنَها و أَشْفَقْنَ مِنها وَ حَمَلهَا الإنسانُ إنّه کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً ".آثار نجابت و علامت قوّت روح از دورهء صباوت در شخص سيّد کاظم رشتی ظاهر و آشکار بود. بر همگنان تفوّق داشت در يازده سالگی تمام قرآن را از اوّل تا آخر از حفظ ميخواند در سنّ چهارده احاديث و ادعيه بسيار حفظ کرده بود در هيجده سالگی بر آية الکرسی قرآن تفسيری نگاشت که دانشمندان زمان را متحيّر و متعجّب ساخت کوچک و بزرگ چون بحضور او ميرفتند از اخلاق نيکو و تواضع و تقوای او بی‌اندازه متأثّر می‌گشتند .در سال ١٢٣١ هجری که سنّ سيّد کاظم به ٢٢ سال رسيده بود اقوام و خويشان خود را ترک گفته از گيلان عازم محضر شيخ احسائی که مردم را بقرب ظهور الهی مژده ميداد گرديد.پس از چند هفته که در محضرشيخ بسر برد شيخ باو فرمود :
" در خانه خود بنشين و بمحضر من ميا هر يک از شاگردان من که مسئلهء مشکلی دارند بايد بخدمت تو بشتابند و حلّ مشکل خويش را از تو جويا شوند زيرا خداوند بفضل و موهبت خود قوّه‌ای بتو عطا فرموده که ميتوانی مشکلات آنان را بگشائی و سبب اطمينان قلوب شوی بقوّهء بيان خود دين جدّت حضرت رسول اللّه (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را که بواسطهء اهمال نفوس پژمرده و افسرده شده حيات تازه مبذول داری ."
====================
ادامه دارد....
====================
کاری از گروه پژوهش پیروان موعود
====================
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: پیروان موعود
۱۹:۵۰, ۴/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #19
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

اين بيانات را که شيخ بسيّد کاظم فرمود چون برخی از تلاميذ شنيدند آتش حسد در سينهء آنها زبانه کشيد مخصوصاً ملّا محمّد ممقانی و ملّا عبد الخالق يزدی بيش از سايرين بسيّد حسد بردند ولی شيخ احمد شخصاً بدرجه‌ای نسبت بسيّد کاظم احترام روا ميداشت که معاندين و حاسدين مجبور بودند بسيّد احترام کنند مخصوصاً که او را در علم و حکمت بر خود و سايرين مقدّم ميد‌يدند.
چون شيخ احمد احسائی شاگردان خود را بسيّد کاظم رشتی سپرد از يزد بخراسان عزيمت فرمود در شهر مشهد مدّتی توقّف نمود و اغلب در جهات مجاورهء قبر حضرت رضا عليه السّلام بسر ميبرد و مردم را با تعاليم خويش آشنا ميکرد. مشکلات نفوس را حلّ مينمود و بشارت ظهور را بمردم ميداد و چون ميدانست روز ولادت موعود عظيم نزديک است و چيزی نمانده که مفاد احاديث مرويّه راجع بظهور موعود تحقّق يابد و نور الهی از نور مازندران بر عالم پرتو افکن شود و سرّ حديث " سترون رَبّکم کَما تَرونَ القَمر لَيلة أرِبَعَةَ عَشَر وَ ستَنکرونه " و همچنين حديث "إنَّ من أشراط السّاعة أن تَلِدَ الأمَةُ ربَّها " واضح و عيان گردد لذا قلباً متوجّه باقليم نور بود و از خراسان با چند تن از شاگردان و مصاحبت سيّد کاظم رشتی بجانب طهران عزيمت فرمود.چون بپايتخت نزديک شد جميع اعيان و ارباب مناصب عاليه بامر شاه ايران از طهران خارج شده شيخ را استقبال شايانی نمودند سلطان ايران شيخ و همراهانش را ضيافت نمود و پذيرائی شاهانه کرد و شخصاً بملاقات شيخ رفت و او را فخر امّت و زينت رعيّت ناميد.در آن ايّام در ميان عائلهء شريفه ا ی که اهل نور بودند در طهران مولود مسعودی قدم بعرصهء شهود نهاد. اين مولود جليل حضرت بهاءاللّه بود. پدر بزرگوارش ميرزا عبّاس نوری معروف بميرزا بزرگ ميباشد که در ايران وزير مشهوری بود. حضرت بهاءاللّه در فجر روز دوّم محرّم سال ١٢٣٣ هجری متولّد شدند.
اهمّيّت اين ساعت تولّد از نظر اهل جهان پنهان بود زيرا دراين ساعت کسی بوجود آمد که از خوان احسان خويش نعمتی فراوان بجهانيان مبذول داشت تنها شيخ احمد از اين رمز بزرگ باخبر بود و ميخواست بقيّهء عمر خود را در طهران که موطن اين موعود الهی است بگذراند لکن مجبور شد که امر الهی را تسليم شود و شهر محبوب خويش را وداع گويد لذا از طهران بکرمانشاه سفر نمود.
حاکم کرمانشاه محمّد علی ميرزا بزرگترين پسران فتحعليشاه بود که در نزد شاه تقرّبی تمام داشت و شاه او را بسيار دوست می داشت. شاهزاده پس از ورود شيخ بکرمانشاه از پدر خويش شاه ايران درخواست نمود که اجازه فرمايد تا خود او در کرمانشاه شخصاً بخدمت شيخ قيام نمايد شاه باو اجازه داد.
شيخ چنانچه گفتيم طهران را وداع گفت و زمام امور خويش را به تقدير الهی سپرد قبل از خروج از طهران بدرگاه ايزد منّان مناجات کرد تاحقّ منيع آن مولود جديد را محافظت فرمايد و آن گنج الهی را متبارک سازد. هموطنانش را در ساحت جلالش خاضع کند و بعظمتش معترف سازد تا بخدمت امرش پردازند. باری چون شيخ بکرمانشاه ورود فرمود ازميان شاگردان خويش جمعی را انتخاب کرد وبآنها تأکيد نمود که خود را برای نصرت امر جديد آماده سازند دربيشتر از مؤلّفات خويش مخصوصاً در کتاب شرح الزّياره به تعبيراتی عاليه و گفتاری ممتاز مناقب ائمّهء اطهار را مندرج ساخت و اخبار و احاديثی را که راجع بظهور موعود از ائمّهء اطهار عليهم السّلام وارد شده بود در مؤلّفات خود ذکر کرد. شيخ اغلب اسم حسين را بر زبان ميراند و نام علی را نيز مکرّر می‌فرمود. مقصودش از حسين، حسين شهيد نبود بلکه مولود جديد بود. و مقصودش از علی مبشّر آن ظهور فريد .در جواب سؤالاتی که از او مينمودند اغلب بظهور علامات روز موعود اشارت ميکرد و ميفرمود که ظهور علامات ناچار مبشّر قرب ظهور موعود است. شيخ پسری داشت موسوم به شيخ علی که در سال تولّد حضرت باب پسر شيخ وفات کرد شاگردان بر وفات آن پسر تأسّف ميخورد‌ند .شيخ بآنها می فرمود از فوت پسرمن محزون نشويد زيرا من او را در راه علی که همهء شما منتظر ظهور او هستيد فداء ساختم. من فرزندم را برای همين مقصود پرورش دادم.
حضرت باب نام مبارکش سيّد علی محمّد و در اوّل محرّم ١٢٣٥ هجری در شيراز متولّد شد. خانواده‌ای که اين بزرگوار از آن ظاهر گشت از اولاد رسول و خاندان نبوّت بودند. در بين عموم بنجابت و اصالت مشهور و معروف. پدر حضرت باب سيّد محمّد رضا از اولاد رسول و مادر آن حضرت نيز از خانوادهء نبوّت و دارای شرافت و نجابت بودند.
====================
ادامه دارد....
====================
کاری از گروه پژوهش پیروان موعود
====================
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۲۵, ۷/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #20
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
از حضرت امير المؤمنين علی عليه السّلام روايت شده که می‌فرمود :
" أنا أصغر من ربّی بسنتين " سرّ اين حديث از همه مستور بود. چون حضرت باب متولّد گرديد اهل عرفان که پس از اظهار امرش به نصرت او قيام نمودند به سرّ حديث مزبور پی بردند و دانستند که مقصود چيست زيرا حضرت اعلی دو سال از حضرت بهاءاللّه کوچکتر بودند. حضرت باب در اوّلين کتاب که بزرگترين آثار آن حضرت بشمار است راجع بحضرت بهاءاللّه چنين فرمود : " يا بقيّة اللّه قد فديتُ بکلّی لک و رضيتُ السّبّ فی سبيلک و ما تَمَنّيتُ إلّا القتل فی محبّتک و کفی باللّه معتصماً قديماً و کفی باللّه شاهداً و وکيلاً ".
در اوقات توقّف شيخ در کرمانشاه شاهزاده محمّد علی ميرزا با نهايت خضوع بخدمت شيخ پرداخت. روزی شيخ دربارهء او فرمود من محمّد علی را پسر خود ميشمارم اگر چه از نسل فتحعلی است. نفوس بسيار و شاگردان زياد در محضر شيخ حاضر ميشدند و از درس او استفاده ميکردند ولی شيخ جز به سيّد کاظم بديگران نظر خاصّی نداشت و او را از بين جميع انتخاب کرده بود تا پس ازدوران حيات شيخ قائم مقام او شود و مقاصد او را انجام دهد.روزی يکی از حضّار از شيخ پرسيد در احاديث مذکور است که چون حضرت موعود ظاهر شود بکلمه‌ای تکلّم مينمايد که نقبای ارض و سيصد و سيزده نفر از بزرگان که در خدمت او هستند از شنيدن آن کلمه فرار خواهند کرد آن کلمه کدام است. شيخ فرمود گفتاری را که نقبای ارض طاقت شنيدن ندارند تو چگونه جرأت کردی که از آن کلمه پرسيدی طالب محال مباش زيرا اين مطلب نگفتنی است و اين راز نهفتنی استغفار کن و اين پرسش را تکرار منما. سائل مغرور سؤال را تکرار کرد و بالحال و اصرار تمنّای جواب نمود آخر کار شيخ باو فرمود اگر در آن روز باشی و بتو بگويند که دست از ولايت علی بردار چه خواهی کرد. سائل مزبور فرياد بر آورد خدا آن روز را نياورد چنين چيزی هرگز ممکن نيست چطور ميشود باور کرد که از لسان حضرت موعود امثال اين کلمات صادر شود. شيخ سائل مزبور را باين عبارت امتحان کرد و نقض ايمان او آشکار شد زيرا آن بيچاره نميدانست حضرت موعود دارای قدرت و اختياری است که هيچ کس نبايد در مقابل او بمعارضه قيام و بمناقشه اقدام کند زيرا آن بزرگوار مظهر يفعل ما يشاء و يحکم ما يريد است. هر کس با او مجادله کند از فضل الهی محروم و در زمرهء غافلين محسوب است و لکن هيچ يک از شاگردان شيخ احمد بمقصود اصلی او از جوابی که بسائل داد پی نبردند و جز عدّهء قليل با آن راز همدم نشدند.
چون شاهزاده محمّد علی ميرزا وفات کرد شيخ بکربلا عزيمت نمود. توقّف او در کرمانشاه بنا بدرخواست شاهزاده بطول انجاميده بود. شيخ در کربلا هر چند دور ضريح حضرت سيّد الشّهداء امام حسين عليه السّلام طواف ميکرد ولی معنیً طائف حول حسين حقيقی موعود بود که در هنگام مناجات و دعا قلب و فؤادش را بآن بزرگوار متوجّه مينمود. در کربلا جمع بسياری از علماء بملاقات او ميآمدند و بيشتر بر شهرت او حسد ميبردند .

====================
ادامه دارد....
====================
کاری از گروه پژوهش پیروان موعود
====================
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا