کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایات و سخنان پندآموز 2
۲۰:۲۲, ۲۳/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



حکایات و سخنان پندآموز 1



گويند: كافرى از ابراهيم (ع ) طعام خواست . ابراهيم گفت : اگر مسلمان شوى ، تو را مهمان كنم و طعام دهم . كافر رفت . خداى عزوجل وحى فرستاد كه اى ابراهيم !ما هفتاد سال است كه اين كافر را روزى مى دهيم و اگر تو يك شب ، او را غذا مى دادى و از دين او نمى پرسيدى ، چه مى شد؟
ابراهيم در پى آن كافر رفت و او را باز آورد و طعام داد . كافر گفت : چه شد كه از حرف خود، برگشتى و پى من آمدى و برايم سفره گستردى ؟ ابراهيم (ع ) ماجرا را بازگفت . كافر گفت : اگر خداى تو چنين كريم و مهربان است ، پس دين خود را بر من عرضه كن تا ايمان بياورم و مسلمان شوم . (60)


*********************************

گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى گفت : من در همه عمر، خدا را نافرمانى كرده ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ام . اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند، پس ‍ چرا ما را كيفرى و عذابى نمى رسد!؟
در همان روزها، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت : خداوند، مى فرمايد كه ما تو را عذاب هاى بسيار كرده ايم و تو خود نمى دانى !آيا تو را از شيرينى عبادت خود، محروم نكرده ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ايم ؟ عذابى بزرگ تر و سهمگين تر از اين مى خواهى ؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، ali.khm ، وحید110 ، Agha sayyed ، vahrakan ، aboutorab ، شهیدطیبه واعظی ، جویای حقیقت ، مجید املشی ، mohaddese ، rastin ، یاوران مهدی ، میثاق ، سدرة المنتهی ، ساقی ، Islam ، سعید 63 ، mahdy30na ، ترنم ، fiftynine ، منادی حق ، soheyl68 ، ahmad1300 ، DRiVeR ، warior ، مهسا110 ، ilidin ، s-r ، Night_World ، چکاوک92 ، عبدالرحیم ، سیدمرتضی ، شیدا ، عبدالرحمن ، mohammad reza ، آفتاب ، نرگس مهدوی

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۶:۴۸, ۲۴/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #11
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

بوى عطر

مرحوم آخوند ملاعلى همدانى رحمة ‏الله‏ علیه ، حكایت نموده ‏اند كه: روزى پیرمردى جهت‏ حساب خمس و زكات نزد من آمد، متوجه شدم كه از آن پیرمرد بوى عطر عجیبى به مشامم مى‏رسد كه تا به حال نظیر آن را استشمام نكرده ‏ام. از او پرسیدم از چه عطرى استفاده مى‏كنى؟ گفت: این بوى خوش، قصه‏ اى دارد كه تا كنون آن را براى احدى نقل نكرده ‏ام. قصه این است كه شبى در عالم خواب پیامبر خدا صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله را زیارت نمودم ، در حالى كه آن حضرت نشسته بودند و حدود ده یا بیست نفر اطراف ایشان حضور داشتند و من هم در آن مجلس بودم.

حضرت فرمودند: كدام یك از شما بر من زیاد صلوات مى ‏فرستید ؟
مى‏ خواستم بگویم كه من زیاد صلوات مى ‏فرستم، اما ساكت‏ شدم.

بار دوم پرسیدند: باز هم كسى پاسخ نگفت.

براى بار سوم حضرت فرمودند: كدام یك از شما بر من زیاد صلوات مى‏ فرستد؟

مى‏ خواستم بگویم من، كه با خود فكر كردم شاید دیگران بیشتر از من صلوات مى ‏فرستند.پس آنگاه پیامبر اكرم صلى ‏الله‏ علیه ‏و آله، بلند شده و خطاب به من فرمودند: شما بر من زیاد صلوات مى‏ فرستى ، و مرا بوسید. از آن پس این بوی عطر از من استشمام می گردد.

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ali.khm ، جویای حقیقت ، ساقی ، شیدا ، shafagh_mah ، ترنم ، شهیدطیبه واعظی ، Night_World ، DRiVeR ، ilidin ، mohammad reza
۱۰:۴۴, ۲۹/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #12
آواتار
یک داستان آموزنده ... !!!

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى روم و مى گویم
که لباس گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند
در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى کردم
اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد.......!!!!


ازتون میخوام هیچوقت هیچوقت به کسی وعده ای ندید ، که بعدا از انجام ندادنش سخت پشیمون بشید ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Night_World ، جویای حقیقت ، شهیدطیبه واعظی ، شیدا ، DRiVeR ، ali.khm ، Ramin_Ghn ، ساقی ، ilidin
۱۱:۲۵, ۳۱/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۲ ۱:۰۳ توسط somayeh.)
شماره ارسال: #13
آواتار
یا نور
از وصایای ارزشمند آیت الله حاج عبدالکریم حق شناس(قدس سره):
  • من هیچ وقت نمی گویم خدای عزیزم !اگر اعتقاد به عزیز بودن او داشتم بهتر از امروزم بودم!
  • طلب علم واجب تر از طلب مال است برای اینکه پروردگار عزیز،رزق و روزی شما را تعهد کرده است ولی علم شما را تعهد نکرده است.علم را باید از صاحب علم طلب کنید.اگر نکنید،همه اینها برای شما وزر و وبال می شود.
  • کلاس اول علم است.این تازه ابتدای حجاب است.بعد از این مرحله،تازه باید آن علم را در قلب پیاده کرد،این قوه برهان باید به قلب برسد.علم حقیقی،علمی است که انسان را به هدایت خاصه راهنمایی کند.علمی است که او را به احوال دلش آگاه بکند.باید به علم حقیقی برسیم و الا عقل ما کامل نیست.
ادامه دارد.......
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: SAViOR ، شهیدطیبه واعظی ، ali.khm ، جویای حقیقت ، شیدا ، Ramin_Ghn ، ساقی ، Islam
۱:۰۲, ۲/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۲ ۱:۰۵ توسط somayeh.)
شماره ارسال: #14
آواتار
یا مغیث
از وصایای ارزشمند آیت الله حاج عبدالکریم حق شناس:
  • حکمتی که خداوند به لقمان حکیم عنایت کرده چیست؟اگر تو هم به فرامین حضرت حق گوش کنی آن حکمت را به توهم می دهند و آن حکمت چیزی جز فهم و عقل نیست.خداوند متعال می فرماید:همانطور که اراده من نافذ است،اراده تو هم نافذ است.عمل جاهل-ر قدر هم که بر سرعت سیرش اضافه بکند-بدون استاد او را از هدفش دورتر می کند.

  • هر کس تفقه در دین پیدا کند حکیم است.

  • بعد از امام زمان علیه السلام کسی عالمتر از ابلیس نیست،99 عذر شرعی برای شما اقامه می کند تا شما را مطیع خود بکند.


ادامه دارد....
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: SAViOR ، شیدا ، DRiVeR ، شهیدطیبه واعظی ، ali.khm ، Ramin_Ghn ، ساقی
۱۵:۴۲, ۲/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۲ ۲۲:۵۹ توسط somayeh.)
شماره ارسال: #15
آواتار
یا معز
از وصایای ارزشمند آیت الله حاج عبدالکریم حق شناس:
  • در آخرت عمل شما معرفت شماست.
  • یا علم باش،یا متعلم،یا مستمع و یا اینکه دوستدار اهل علم باش.
  • مذاکره علم افضل است بر شب زنده داری در شب قدر.

    ادامه دارد....
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، ali.khm ، SAViOR ، شیدا ، Ramin_Ghn ، ساقی
۲۲:۵۹, ۲/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۲ ۲۳:۰۴ توسط somayeh.)
شماره ارسال: #16
آواتار
یا معین
از وصایای ارزشمند آیت الله حاج عبدالکریم حق شناس:
  • ساعتی که شما در تحصیل علم صرف کنید مساوی است با شب زنده داری.
  • حضرت ملک الموت علیه السلام به صورت عمل خودمان ظاهر می شود.
  • باید به دستورات و اوامر معصومین علیهم السلام عمل کرد نه اینکه ما بتوانیم مثل آنها بشویم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، ali.khm ، SAViOR ، شیدا ، Ramin_Ghn ، ساقی
۱۲:۴۱, ۱۰/تیر/۹۲
شماره ارسال: #17
آواتار
***جوان پرهیزکار

در میان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه واله جوانی بود که در میان مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و کسی احتمال گناه در باره‌اش نمی‌داد. روزها در مسجد و بازار، همراه مسلمانان بود، ولی شب‌ها به خانه‌های مردم دستبرد می‌زد.

یک بار، هنگامی که روز بود، خانه‌ای را در نظر گرفت و چون تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، از دیوار خانه بالا رفت. از روی دیوار به درون خانه نگریست. خانه‌ای بود پر از اثاث و زنی جوان که تنها در آن خانه به سر می‌برد. شوهرش از دنیا رفته بود و خویشاوندی نداشت. او، به تنهایی در آن خانه می‌زیست و بخشی از وقت خود را به نماز شب و عبادت می‌گذراند.

دزد جوان با مشاهده جمال و زیبایی زن، به فکر گناه افتاد. پیش خود گفت: « امشب، شب مراد است. بهره‌ای از مال و ثروت، و بهره‌ای از لذّت و شهوت!» سپس لختی اندیشید. ناگهان نوری الهی به آسمان جانش زد و دل تاریکش را به نور هدایت افروخت. با خود گفت:

«به فرض، مال این زن را بردم و دامن عفتش را نیز لکّه‌دار کردم، پس از مدّتی می‌میرم و به دادگاه الهی خوانده می‌شوم. در آن جا، جواب صاحب روز جزا را چه بدهم؟!»

از عمل خود پشمیان شد، از دیوار به زیر آمد و خجلت زده، به خانه خویش بازگشت. صبح روز بعد، به مسجد آمد و به جمع یاران رسول خدا صلی الله علیه واله پیوست. در این هنگام زن جوانی به مسجد در آمد و به پیامبر گفت:

«ای رسول خدا! زنی هستم تنها و دارای خانه و ثروت. شوهرم از دنیا رفته و کسی را ندارم. شب گذشته، سایه‌ای روی دیوار خانه‌ام دیدم. احتمال می‌دهم دزد بوده، بسیار ترسیدم و تا صبح نخوابیدم. از شما می‌خواهم مرا شوهر دهید، چیزی نمی‌خواهم؛ زیرا از مال دنیا بی‌نیازم.»

در این هنگام، پیامبر صلی الله علیه وآله نگاهی به حاضران انداخت. در میان آن جمع، نظر محبت‌آمیزی به دزد جوان افکند و او را نزد خویش فرا خواند. سپس از او پرسید: «ازدواج کرده‌ای؟»

- نه!

- حاضری با این زن جوان ازدواج کنی؟

- اختیار با شماست.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله زن را به ازدواج وی در آورد و سپس فرمود:«برخیز و با همسرت به خانه برو!»

جوان پرهیزکار برخاست و همراه زن به خانه‌اش رفت و برای شکرگزاری به درگاه خدا، سخت مشغول نماز و عبادت شد.

زن، که از کار شوهر جوانش سخت شگفت‌زده بود، از او پرسید: «این همه عبادت برای چیست؟!

جوان پاسخ داد:

«ای همسر باوفا! عبادت من سببی دارد. من همان دزدی هستم که دیشب به خانه‌ات آمدم، ولی برای رضای خدا از تجاوز به حریم عفت تو خودداری کردم و خدای بنده نواز، به خاطر پرهیزکاری و توبه من، از راه حلال، تو را با این خانه و اسباب به من عطا نمود. به شکرانه این عنایت، آیا نباید سخت در عبادت او بکوشم؟!»

زن لبخندی زد و گفت: «آری، نماز، بالاترین جلوه سپاس و شکرگزاری به درگاه خداوند است!»

عرفان اسلامی، حسین انصاریان، ج 8 ، ص254.

از سایت وعده صادق http://www.alvadossadegh.com/
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Night_World ، شهیدطیبه واعظی ، جویای حقیقت ، somayeh ، SAViOR ، شیدا ، Ramin_Ghn ، ساقی ، ilidin ، mohammad reza
۱۴:۵۵, ۱۱/تیر/۹۲
شماره ارسال: #18
آواتار
یا لطیف
حکایتی از آقای قرائتی:
  • بچه ام کوچولو بود،از من بیسکوئیت خواست
  • گفتم :امروز می خرم
  • وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم،بچه دوید جلو و پرسید:بابا بیسکوئیت کو؟
  • گفتم :یادم رفت
  • بچه تازه به زبان آمده بود،گفت:بابا بده،بابا بده
  • بچه را بغل کردم و گفتم:بابا جان!دوستت دارم
  • گفت:بیسکوئیت کو؟
  • دانستم که دوستی بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد
چگونه ما میگوییم خدا و رسول و اهل بیت او را دوست داریم ولی در عمل کوتاهی میکنیم؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: SAViOR ، شهیدطیبه واعظی ، شیدا ، ali.khm ، Ramin_Ghn ، ساقی ، soheyl68 ، ilidin ، جویای حقیقت ، mohammad reza
۲۳:۳۷, ۱۱/تیر/۹۲
شماره ارسال: #19
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم




[تصویر: nokhodaki-1.jpg]
آیت ا... شیخ حسنعلی نخودکی درباره صدق در عبادت می فرماید: «ای عزیز، اگر در ایاک نعبد راستگو شدی، به یقین که در ایاک نستعین هم صادقی. زیرا اگر کسی خدا را شناخت و به عنوان عبودیت او را سجده کرد، نمی تواند از دیگری استعانت جوید.


اما اگر او را نشناخت و نتوانست او را سجده کند، در کارهای خود حیران و سرگردان می ماند و هر لحظه به جایی نگران است زیرا رسم است که بنده از مولای خود استعانت جوید. حال اگر انسان خدای خود را نشناخت و سجده اش به قلب نبود و بلکه به صورت بود، همچون گدایان کوچه و بازار در به در و سرگردان خواهد بود.»


چشمه سار معرفت- صفحه ۳۷
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، شهیدطیبه واعظی ، ali.khm ، عبدالرحیم ، ساقی ، soheyl68 ، ilidin
۱۰:۱۵, ۱۵/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #20
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان. لطفاً نظرتان را درباره این داستان بگویید. برای خودم که باورش کمی سخت است.



در کتاب کیفر کردار جلد دوّم آمده است : رابعه عدویه مى گوید:

دوستى داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبى بود بر اثر جوانى و زیبائى ، جوانان و دوستان بذه کارش او را به طرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بى بند و بار و شیّاد و لات شد.
بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکارى شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.
یک روز که به دیدن او به خانه اش رفتم ، یک وقت دیدم او در سجّاده عبادتش ایستاده نماز مى خواند و غرق در زهد و تقوى و ورع و عبادت و نماز و طاعت است ، عجب نماز با حال و با خشوع و خضوع و گریان و نالان بود.
از حالش متعجّب و حیران شدم ! با خود گفتم آن حال گناه و معصیت و بذه کارى چه بود؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه و ناله و زهد و تقوى چیست ؟ چطور شده که عتبة بن علام عوض شده ؟!
صبر کردم تا نمازش را تمام کرد، بعد گفتم : ابن علام خودتى ؟! تو آن کسى نبودى که همه اش در هوى و هوس و عیش و نوش و غرق در معاصى و گناه و خلاف و عشق و شراب بودى چطور شده به طرف خدا آمدى ؟ با خدا آشتى کردى ؟ و چگونه از گناهان خودت برگشتى ؟!
عتبه گفت : اگر یادت باشد من در اوائل جوانیم خیلى معصیت کار بودم و به خانم ها خیلى علاقه داشتم و در این کار حریص بودم ، همانطور که مى دانى بیش از هزار زن در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادى داشتم .
یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمى افتاد که جز چشم هایش چیزى پیدا نبود و حجاب کاملى داشت ، شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشى بر افروخته شد، دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمى داد و هرچه با او صحبت مى کردم اعتنایى به من نمى کرد، نزدیکش رفتم ، گفتم : واى بر تو مرا نمى شناسى ؟! من عتبه هستم که اکثر زنهاى بصره عاشق و دلباخته من هستند ... با تو حرف مى زنم ، به من بى اعتنائى مى کنى ؟! گفت از من چه مى خواهى ؟ گفتم مرا مهمانى کن .
گفت : اى مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست دارى و نسبت به من اظهار علاقه مى کنى ؟
گفتم : من همان دو چشم هاى قشنگ و زیباى تو را دوست دارم که مرا فریب داده .
گفت : راست گفتى من از آنها غافل بودم . اگر از من دست بر نمى دارى بیا تا حاجت تو را برآورده کنم .


سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد من هم داخل شدم وقتى که وارد منزلش شدم دیدم چیزى از قبیل اسباب واثاثیه در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه ندارى ؟
گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم گفتم کجا؟ گفت مگر قرآن نخوانده اى که خداوند مى فرماید:
تِلْک الدّار الا خِرَةُ تَجْعَلُها لِلَّذینَ لایُریدُونَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَلا فَسادا وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ.[sup]1[/sup] ؛ این سراى (دائمى و با عظمت ) آخرت را فقط به افرادى اختصاص (داده و) مى دهیم که در نظر ندارند در زمین برترى جوئى و فساد نمایند و عاقبت نیک و شایسته و خوب براى افراد با تقوا و پرهیزگار خواهد بود.


بله ما هرچه داشتیم براى آخرت جاوید فرستادیم دنیاى باقى ماندنى نیست . اکنون اى مرد بیا و از خدا بترس و از این کار درگذر حذر کن از اینکه بهشت همیشگى را به دنیاى فانى بفروشى و حوران را به زنان .
گفتم : از این پرهیزگارى درگذر و حاجت مرا روا کن .
خیلى مرا نصیحت کرد دید فایده اى ندارد گفت : حال که از این کار نمى گذرى آیا ناگزیرم و ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!
گفتم آرى .
دیدم رفت در اُتاق دیگر و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنى در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم آب آوردند و وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند من همین طوردر فکر بودم که این جا کجاست اینها کى هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقى برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد.
بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادى زدمن وحشت زده پریدم دیدم آن دختر جفت چشم هایش را با کارد بیرون آورده و روى پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتى آن پیرزن آن طبق را به سوى من آورد دیدم چشم ها با پیه آن هنوز در حرکت بود.
پیرزن که ناراحت و رنگ از صورتش پریده بود گفت : آنچه را که عاشق بودى و دوست داشتى بگیر ما را تو حیران کردى خدا ترا حیران کند. طبق را جلوى من گذاشت ، من وحشت کرده بودم نمى توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چکارى بود که آن دختر انجام داد.

پیر زن با حالت گریه گفت ماده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمى رفتیم و خرید خانه را این دختر مى کرد و براى ما چیزى مى آوررد ولى تو ما را حیران و سرگردان و ناراحت و افسرده کردى خوب شد؟! این چشم هائى که تو به آنها علاقه مند شده بودى بگیر؟!
همینکه سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتى بیهوش شدم وقتى که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم و بر گذشته هایم تأسف خوردم گفتم : واى به حال من یک عمر دارم گناه مى کنم هیچ ناراحت نبودم ولى این دختر با این کار مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم ، رفتار و کردار و کارِ آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمودم .


منبع: کتاب قصص التوابین از حسین میر خلف زاده

تنظیم : گروه دین و اندیشه تبیان
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عشقم کربلا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و حکمت هائی از مولای متقّیان امیرالمؤمنین امام علی ع Hadith 9 3,955 ۴/خرداد/۹۳ ۱۷:۴۰
آخرین ارسال: Hadith
Lightbulb حکایتها و سخنان پندآموز Ramin_Ghn 600 227,236 ۲۳/اردیبهشت/۹۲ ۲۱:۱۱
آخرین ارسال: Agha sayyed

پرش در بین بخشها:


بالا