کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایات و سخنان پندآموز 2
۲۰:۲۲, ۲۳/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



حکایات و سخنان پندآموز 1



گويند: كافرى از ابراهيم (ع ) طعام خواست . ابراهيم گفت : اگر مسلمان شوى ، تو را مهمان كنم و طعام دهم . كافر رفت . خداى عزوجل وحى فرستاد كه اى ابراهيم !ما هفتاد سال است كه اين كافر را روزى مى دهيم و اگر تو يك شب ، او را غذا مى دادى و از دين او نمى پرسيدى ، چه مى شد؟
ابراهيم در پى آن كافر رفت و او را باز آورد و طعام داد . كافر گفت : چه شد كه از حرف خود، برگشتى و پى من آمدى و برايم سفره گستردى ؟ ابراهيم (ع ) ماجرا را بازگفت . كافر گفت : اگر خداى تو چنين كريم و مهربان است ، پس دين خود را بر من عرضه كن تا ايمان بياورم و مسلمان شوم . (60)


*********************************

گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى گفت : من در همه عمر، خدا را نافرمانى كرده ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ام . اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند، پس ‍ چرا ما را كيفرى و عذابى نمى رسد!؟
در همان روزها، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت : خداوند، مى فرمايد كه ما تو را عذاب هاى بسيار كرده ايم و تو خود نمى دانى !آيا تو را از شيرينى عبادت خود، محروم نكرده ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ايم ؟ عذابى بزرگ تر و سهمگين تر از اين مى خواهى ؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، ali.khm ، وحید110 ، Agha sayyed ، vahrakan ، aboutorab ، شهیدطیبه واعظی ، جویای حقیقت ، مجید املشی ، mohaddese ، rastin ، یاوران مهدی ، میثاق ، سدرة المنتهی ، ساقی ، Islam ، سعید 63 ، mahdy30na ، ترنم ، fiftynine ، منادی حق ، soheyl68 ، ahmad1300 ، DRiVeR ، warior ، مهسا110 ، ilidin ، s-r ، Night_World ، چکاوک92 ، عبدالرحیم ، سیدمرتضی ، شیدا ، عبدالرحمن ، mohammad reza ، آفتاب ، نرگس مهدوی

آغاز صفحه 6 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۱:۵۳, ۲۶/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #51

دکتر گلن گانینگهام
مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.
او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».
پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.
سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.
سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: محمدهادی ، شیدا ، حوریه سادات ، ساقی ، Ramin_Ghn ، عشقم کربلا ، Kol ، عبدالرحمن ، mahdy30na
۱۰:۱۵, ۲۹/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #52
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم




[تصویر: 109100296-43fb9d44c064930662638290e729d9e9-520.jpg]


[align=JUSTIFY ITEMPROP=ARTICLEBODY]بخشی از وصیت نامه شیخ حسنعلی نخودكی

اگر آدمى یك چهله(چهل روز) به ریاضت بپردازد، اما یك نماز صبح از او قضا شود، نتیجه آن اربعین بر باد رفته است. در تمام عمرم، تنها یك روز نماز صبحم قضا شد. پسر بچه‏اى داشتم؛ شب آن روز از دست رفت. سحرگاه به من گفتند كه این رنج فقدان را به علت فوت نماز صبح، مستحق شده‏اى؛ اینك اگر شبى، تهجد و شب‏ زنده‏دارى‏ام ترك گردد، صبح آن، انتظار بلایى را مى‏كشم.
انجام امور مكروه، موجب پایین آمدن مقام بنده خدا مى‏شود و به عكس، انجام مستحبات، مرتبه او را ترقى مى‏بخشد. بدان كه اگر در راه سیر و سلوك، به جایى رسیده‏ام، به بركت بیدارى شب و مراقبت در امور مستحب و ترك مكروهات بوده است...[/align]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، elyas3 ، عشقم کربلا ، عبدالرحمن ، mohammad reza ، mahdy30na
۲۲:۱۶, ۲۱/مهر/۹۳
شماره ارسال: #53

[تصویر: 1413246813.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عشقم کربلا ، Ramin_Ghn ، عبدالرحمن ، mahdy30na ، ساقی
۱۴:۳۸, ۵/آبان/۹۳
شماره ارسال: #54
آواتار
سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند. بعد، آنها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد.
حال، از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند. همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد میکردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حدّی نداشت.
مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد. بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است. در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.
سخنران ادامه داده گفت، "همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد. همه دیوانه‌وار و آسیمه‌سر در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است. سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید. این هدف زندگی انسان است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عشقم کربلا ، Kol ، Ramin_Ghn ، عبدالرحمن ، mahdy30na
۲۱:۲۸, ۱۱/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #55
آواتار
بسم الله

در ضلع شرقی مسجد جامع بازار تهران، دکان غذاخوریی بود که بالای پیشخوان دکانش نوشته بود؛ "نسیه و پول دستی داده میشود، به قدر قوه..."

و هر وقت کودکانی که برای بردن غذا برای صاحبکارشان می آمدند، را می دید ... لقمه ای چرب و لذیذ از بهترین گوشت و کباب و ته دیگ زعفرانی درست میکرد و خود با دستانش بر دهان آنها میگذاشت و می گفت مبادا صاحبکارش به او از این غذا ندهد و او چشمش به این غذا بماند و من شرمنده خدا بشم...

او بهترین کاسب قرن حاج میرزا عابد نهاوندی بود معروف به "مرشدچلویی" پیر مردی بلند قامت با چهره ایی بسیار نورانی و خوشرو و با محاسنی سفید...

رحمةالله علیه.

[تصویر: 77dce0fb7022926f1699c6e78726fd17-425]

[تصویر: 896a5e40534368f0c70fa1763b670057-425]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، عبدالرحمن ، Ali#59 ، mohammad reza ، mahdy30na
۱۲:۱۶, ۲۶/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #56
آواتار
بسم الله

حکایت سخن گفتن بهلول با مردگان زاهدی گفت : روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟
گفت : با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند اگر از عقبی غافل شوم یاد آوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند..
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohammad reza ، mahdy30na ، آفتاب ، ساقی
۱۷:۲۱, ۲۲/اردیبهشت/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۳۰ توسط aboutorab.)
شماره ارسال: #57
آواتار

(۱۰/خرداد/۹۲ ۲۰:۰۶)aboutorab نوشته است:  
سلام دوستان
اين مطلب رو من گذاشتم ولي خودم سيگاريم لطفاً شما دنبال سيگار نريد .
فقط همين

چرا امام خمینی(رحمة الله علیه) سیگار را ترک کرد؟

.........

گذشت دوران سیگاری من


زمانی که اون مطلب را نقل میکردم سیگاری بودم
امروز بزرگواری بهم اعتباری داد اتفاقی به این ارسالم برخوردم حیفم اومد برای شما نقل نکنم
خدارو شکر بعد از مدتهای طولانی سیگار کشیدن
ترک کردم
مصرف سیگارم به نزدیکی 2 پاکت در روز میرسید
برای خودم یک بتی ساخته بودم از سم نیکوتین و فرار از شرش را غیر ممکن میدانستم
همه اطرافیانم نیز از این حرکتم شوکه شدند و
خلاصه راحت شدم
الان دوباره سفارشمو تکرار می کنم
عزیزانم" لطفا شما دنبال سیگار نروید
سلامت باشید و به دیگران سلامتی هدیه دهید
یا علی علیه السلام
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahdy30na ، آفتاب ، ساقی
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و حکمت هائی از مولای متقّیان امیرالمؤمنین امام علی ع Hadith 9 3,954 ۴/خرداد/۹۳ ۱۷:۴۰
آخرین ارسال: Hadith
Lightbulb حکایتها و سخنان پندآموز Ramin_Ghn 600 227,117 ۲۳/اردیبهشت/۹۲ ۲۱:۱۱
آخرین ارسال: Agha sayyed

پرش در بین بخشها:


بالا