|
به سوى خودسازى
|
|
۱:۵۵, ۲۳/خرداد/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/مرداد/۹۲ ۱۵:۴۹ توسط پرنیان.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
به سوى خودسازى
انسان از جهات گوناگون موضوع علوم گوناگون قرار مى گيرد و درباره او بحث مىشود.اما بحث ما درباره نفس انسان و انگيزه ها و گرايش هاى آن است كه در شعاع تجربه حسى واقع نمىشود و متعلق علم شهودى و حضورى ماست. ما مىكوشيم كه از راه تأمل در وجود خويش و يافتن عواملى كه در فطرت ما براى سير و وصول به هدف اصلى نهاده شده است و نيز شناختن جاذبه ها و كشش هاى باطنى و روحى كه خداوند براى رسيدن به آرمان هاى بلند آسمانى در وجود ما به وديعت نهاده است و هم چنين روابطى كه وجود ما را با ديگران پيوند مىدهد و به ما اين امكان را مىبخشد كه با استفاده از آنها و كوشش در راه تحكيم و تقويت آنها خود را نيرومندتر و براى ترقى و تكامل آماده تر سازيم، راه بهره بردارى بهتر و فزون تر از نيروهاى درونى و امكانات بيرونى را براى رسيدن به كمال و مقصد اصلى و سعادت حقيقى بشناسيم. باشد كه به يارى خداى متعال قدمى در راه تكامل خود و ديگران برداريم. بنابراين، موضوع بحث عبارت است از: «انسان از اين نظر كه موجودى كمال پذير است.» و هدف و فايده آن عبارت است از: «شناخت كمال حقيقى و راه رسيدن به آن». اسلوب بحث عبارت است از: «بررسى بينش هاى درونى خويش براى بازشناختن خواست ها و كنش هايى كه در وجود ما براى كمال نهاده شده است و هم چنين بررسى شرايطى كه مىتوان از آنها براى اين منظور بهره بردارى كرد.» براى اثبات مطالب مىكوشيم به دريافت هاى وجدانى و براهين ساده عقلى اكتفا كنيم و با استفاده از روشن ترين و قطعى ترين معلومات به كشف مجهولات نايل آييم؛ و در مورد لزوم به دليل هاى پيچيده عقلى و نقلى نيز اشاره اى خواهيم داشت. جستارى در هويّت و ماهيت انسان اقوالى را كه در زمينه ماهيت انسان مطرح شده است، مىتوان در دو دسته كلى قرار داد: مادّى و الهى. كسانى كه هستى را با ماده مساوى مى پندارند، يا دست كم انسان را پديده اى كاملا مادّى تلقى مىكنند، جزو دسته اول قرار دارند. آنها همه قوانينى را كه بر وجود انسان حاكم است شعبه هايى از قوانين مادّى تلقى مىكنند و تمامى قوانين (اعم از مكانيكى، زيستى يا روان شناختى و...) را براساس نگرش مادى تحليل مىكنند. مثلا روان شناسى غربى كه امروزه در خيلى از كشورها رايج است، از فرضيه هاى مادّه گرايانه متأثر است، و گرچه برخى تجربه گرايان به دليل مطالعات عميق تر مجبور به عقب نشينى از موضع اوليه خود شده اند، اما تلقّى انسان به عنوان موجودى مادّى همچنان بر روان شناسى حاكم است. ساير علوم انسانى غربى نيز از اين رويكرد مستثنى نيستند. برخلاف دسته فوق، گروه دوم علاوه بر بُعد مادّى انسان، به جنبه غير مادّى او نيز اعتقاد دارند و براى انسان علاوه بر جسم او روح خدايى قايلند. روشن است كه نظر اسلام با گرايش دوم موافق است و اصلا محور بحث در گرايش الهى روح انسان است؛ يعنى اگر كسى عقيده داشت كه انسان فقط پديده اى مادّى است، يا به روح و روان اعتقادى ندارد؛ يا اين كه روح را هم مادّى مى پندارد. اما اگر باور داشت كه انسان علاوه بر جسم، بُعدى غير مادى هم دارد، به وجود روح مجرد و آدمى اعتراف كرده است. يعنى اعتراف كرده است كه علاوه بر خواص فيزيكى و مادى، واقعيت ديگرى نيز وجود دارد كه با چشم و حواس ظاهرى ديده و درك نمىشود و در عين حال، وجود آن غير قابل انكار است و بايد آن را با ابزارهاى غير تجربى و غير حسى شناخت. ![]() |
|||
|
| آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۴:۰۸, ۷/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #31
|
|||
|
|||
|
3ـ كمال انسان در ترقيّات معنوى و روحانى است كه از طريق رياضت و مبارزه با لذايذ مادى حاصل مىشود. اين نظريه درست در نقطه مقابل دو نظريه قبلى قرار دارد؛ چون اصالت را به روح مىدهد و آن را متضاد با بدن معرفى مىكند و براساس آن، هرآنچه لذت حسى براى انسان فراهم آورد، باعث دورشدن از كمال مى گردد.
4ـ كمال انسان در ترقّى عقلانى است كه از راه علم و فلسفه حاصل مىشود. در اين نظريه، گرچه روح از اصالت و شرافت برخوردار است، اما بين روح و بدن تضادى نيست و براى رسيدن به كمال نبايد از همه لذت هاى مادى چشم پوشيد. در اين رويكرد، توجه اصلى انسان بايد معطوف به علم باشد، چون روح انسان بيش از هرچيز از ترقّى علمى و عقلانى لذت مىبرد و از اين رو، فيلسوف به عنوان انسان كامل معرفى مى گردد. 5ـ كمال انسان در رشد عقلانى و اخلاقى است كه از راه تحصيل علوم و كسب ملكات فاضله به دست مىآيد. دو نظريه اخير نيز مانند نظريه سوم با اصالت ماده و اصالت لذت منافات دارد، با اين تفاوت كه در نظريه سوم بدن به عنوان دشمنى كه بايد با آن دست و پنجه نرم كرد و با پيروزى بر آن به كمال انسانى نايل شد شناخته شده، ولى در دو نظريه اخير به عنوان ابزارى كه بايد از آن براى رسيدن به كمال بهره بردارى كرد. البته تفاوت نظريه پنجم با نظريه چهارم در اين است كه نظريه اخير علاوه بر ترقى عقلانى و علمى، تهذيب اخلاق و كسب ملكات فاضله را نيز در حصول كمال انسان دخيل مىداند. (البته برخى نظريه پنجم را ناظر بر نظريه چهارم مىدانند، با اين توجيه كه علم در نظريه چهارم، شامل علم اخلاق و حكمت عملى نيز مىشود.) بديهى است كه هريك از نظريه هاى فوق و هم چنين نظريه هاى ديگرى كه در اينجا ذكر نشد، مبتنى بر اصول فلسفى خاصى است كه در جاى خود بايد مورد بررسى قرار گيرند و طرح آنها در اين مجموعه مستلزم ارائه يك سلسله بحث هاى فلسفى عميق است كه با روش اين بحث سازگار نيست؛ زيرا چنان كه در آغاز اشاره كرديم، اسلوب اين بحث استفاده از روشن ترين معلومات وجدانى و يقينى و اجتناب از استدلالهاى پيچيده اى است كه احتياج به مقدمات زياد دارد، تا هم فايده اش بيشتر باشد؛ يعنى افرادى كه چندان آشنايى با مسايل فلسفى و استدلالات نقلى ندارند بتوانند بهره مند شوند؛ و هم تا امكان پيمودن راه ميان بر و سرراست وجود داشته باشد، پيمودن راه هاى پيچيده و پر دردسر وجهى ندارد. ما مىكوشيم كه براى شناخت كمال حقيقى انسان نقطه ثقل استدلال را بر پايه هاى فلسفى معينى كه تنها براى گروه خاصّى قابل قبول است قرار ندهيم، بلكه بحث را از ساده ترين و روشن ترين معلومات خود درباره انسان آغاز مىكنيم. بديهى است كه لازمه آغاز كردن از چنين مقدماتى اين نيست كه در ارائه پاره اى از استدلال ها و استنتاج ها، برخوردى با پاره اى از نظريات فلسفى روى ندهد و نتيجه بحث هم مورد قبول همه مكتب ها و مذهب ها باشد. اساساً داشتن چنين انتظارى، در حكم انتظار توافق آراى متناقض است كه بالضرورة محال مىباشد. |
|||
|
|
۱۵:۴۸, ۸/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #32
|
|||
|
|||
|
جهت يابى اميال فطرى
از راه تأمل در اميال فطرى، ما مىتوانيم هدف خويش را بشناسيم و به واقع اميال فطرى به مثابه عقربه قطب نما، جهت كمال را به ما نشان مىدهند و توسط آنها ما مىتوانيم به جهت حركت وجودى خويش پى ببريم. به علاوه، آن اميال نيرو و توان لازم جهت حركت به سوى كمال را نيز در ما فراهم مىآورند. بر اين اساس، شناخت تمايلات فطرى و سوگيرى و خط سير آنها، ما را از تمسك به استدلال هاى عقلى و دلايل نقلى و تعبّدى ـ كه دشوارى هاى خاص خود را دارند ـ بى نياز مىسازد. چون بهره گيرى از براهين عقلى فرصت و مجال گسترده اى مىطلبد و بعلاوه، كاركرد عمومى ندارد و تنها در سطح خواص و آشنايان به علوم عقلى طرح براهين عقلى ميسور است. استدلال به آيات و روايات نيز در ميانه راه گرفتار تفاوت نگرش ها و سوء برداشت ها مى گردد، چرا كه ممكن است هر كسى تفسير خاصى ارائه دهد كه در نهايت، وحدت رويه از بين مىرود و اختلاف در استدلال و استنتاج چه بسا نتيجه معكوس مىدهد. به علاوه، احاطه بر همه آيات و روايات و استفاده جامع و تطبيقى از آنها بسيار دشوار است. از اين رو، براى شناخت خواسته هاى اصيلى كه خداوند در اعماق دل ما قرار داده، ساده ترين و كوتاه ترين راه كاوش در اميال فطرى است. البته پس از بررسى در تمايلات فطرى، اگر به استدلالات عقلانى و دلايل روايى و نقلى نيز تمسك جستيم و آنها را نيز منطبق بر نتيجه بررسى خويش در تمايلات فطرى يافتيم، اطمينان بيشترى براى ما حاصل مى گردد. ________________________________ . بررسى اجمالى واژه فطرت: «فطرة» بر وزن «فِعْلَة» و مصدر نوعى است. كلمه اى كه در اين وزن استعمال گردد، بر نوعى عمل و يا حالت خاصّى دلالت دارد. مثلا «جلوس» مصدر و به معناى نشستن است و «جِلْسَه» كه از آن اشتقاق يافته، اسم نوع و به معناى نوع خاصّى از نشستن مىباشد؛ كلمه فطرت نيز چنين است و گرچه فعل ماضى آن؛ يعنى «فطر» بر مطلق «خلق» و آفرينش دلالت دارد، اما فطرت نوع خاصى از خلقت را مىرساند. در باب ريشه يابى استعمال كلمه فطرت، ريشه اوليه آن كلمه به معناى شكافته شدن از درون است و در استعمالات بعدى به معناى خلق و آفرينش به كار رفته است. شايد اين كاربرد بدان جهت باشد كه لازمه آفرينش اين است كه پرده عدم دريده و شكافته شود. در قرآن مشتقات واژه فطرت همه در معناى لغوى آن به كار رفته اند و گرچه برخى تصور كرده اند كه استعمال آن واژه در مورد انسان معناى خاصى را تداعى مىكند كه با استعمال آن در مورد آسمان و زمين كه به معناى خلق است، متفاوت مىباشد، اما به نظر ما كاربرد آن واژه در مورد انسان به همان معناى لغوى است و عنايت خاصى در اينجا مدّ نظر نبوده است. على رغم كاربرد لغوى واژه فطرت در قرآن، اما بتدريج معناى خاصى از آن برداشت شد و چون واژه هاى فراوانى كه معناى لغوى آنها گستره وسيعى دارد و سپس در عرف مردم و يا عرف گروه خاصّى در مورد خاص استعمال شدند و اصطلاح خاصى از آنها به دست آمد، هم چنين مفهوم اصطلاحى خاصى از فطرت ارائه شده كه اخص از معناى لغوى آن است. به طور كلى مىتوان اصطلاحاتى را كه در باب فطرت انسانى وجود دارد، در سه اصطلاح زير خلاصه كرد: 1ـ فطرت هر نوع گرايشى در نهاد انسان است كه داراى سه ويژگى عموميّت، ذاتى بودن و ثبات باشد. در اين اصطلاح، حتى نياز انسان به آب و غذا، و ميل به ارضاى ساير غرايز نيز فطرى محسوب مى گردند. 2ـ فطرت فقط شامل گرايش ها و بينش هاى خاص انسانى مىشود و تمايلاتى از قبيل عشق به حقيقت و جمال و در رأس همه اينها، عشق به خدا، تمايلات فطرت به حساب مىآيند. 3ـ فطرت هر نوع تمايل و بينشى است كه در نهايت به خداوند منتهى مى گردد و چنين تمايلى در انسان يافت مىشود و لااقل در ساير حيوانات شناخته شده نيست؛ البته ممكن است مرتبه ضعيفى از آن در حيوانات نيز بروز يابد كه از ديد پنهان است. ![]() |
|||
|
|
۲۱:۵۲, ۱۰/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #33
|
|||
|
|||
|
بررسى اميال فطرى
انسان داراى غرايز، عواطف، انفعالات، احساسات، اميال و انگيزه ها و كيفيّات نفسانى و روانى زيادى است. هريك از اصطلاحات فوق معانى مختلفى دارند و با توجه به اين كه نسبت و رابطه عام و خاص با يكديگر دارند، ما به ذكر همه آنها پرداختيم تا هم تفاوت هاى آنها و هم وجه مشترك آنها ملحوظ گردد. جهت روشن گرى بيشتر ما به پاره اى از آن مفاهيم اشاره مىكنيم: 1ـ غرايز: كشش ها و ادراكات غير اكتسابى مربوط به نيازهاى حياتى كه با اندامى از اندام هاى بدن ارتباط دارد، «غريزه» ناميده مىشود؛ مثل غريزه خوردن و آشاميدن كه هم نياز طبيعى انسان را رفع مىكند و هم با اندام گوارشى مرتبط است. يا غريزه جنسى كه بقاى نسل را تضمين مىكند و با دستگاه تناسلى ارتباط دارد. 2ـ عواطف: ميل هايى است كه در رابطه با انسان ديگر به هم مىرسند؛ مثل عاطفه والدين به فرزند و برعكس، و يا كشش هاى گوناگون ما نسبت به انسانهاى ديگر. هرچه روابط اجتماعى، طبيعى و معنوى بيشتر باشد، عاطفه قوى تر مىشود؛ مثلا در رابطه والدين با فرزند، چون پشتوانه اى طبيعى دارد، عاطفه قوى تر است و رابطه معلم و متعلّم تنها پشتوانه اى معنوى دارد. 3ـ انفعالات يا كشش هاى منفى در مقابل عواطف و عكس آن است؛ يعنى حالتى روانى است كه براساس آن انسان به علّت احساس ضرر يا ناخوشايندى، از كسى فرار يا او را طرد مىكند. نفرت، خشم و كينه و امثال آن جزو انفعالات محسوب مىشوند. 4ـ احساسات: طبق برخى اصطلاحات، احساسات حالت هايى است كه از سه مورد مذكور قبلى شديدتر و تنها به انسان اختصاص دارد. آن سه مورد قبلى، كم و بيش، در حيوانات نيز موجود است، ولى احساسات ويژه انسان است؛ مثل احساس تعجّب، احساس استحسان، احساس تجليل، احساس عشق ... تا برسد به احساس پرستش. مسلماً هر رفتارى كه از انسان سر مىزند، ناشى از ميل و كششى است كه در انسان وجود دارد و انسان در انجام هر كارى به دنبال تأمين خواسته ها و نيازش هست. پس منشأ همه فعاليت ها و حتى منشأ انديشيدن، ميل و انگيزه اى است كه در انسان وجود دارد. اين اميال فطرى به دو دسته تقسيم مىشوند: دسته اول اميالى هستند كه مربوط به حيات و زندگى مادى انسان هستند؛ مثل غريزه تغذيه و غريزه جنسى. وجه مشترك اين اميال اين است كه محدود و موقتى و غير اصيل مىباشند و همواره ظهور و بروز ندارند. موقتى بودن اين اميال از آن روست كه هدف محدودى دارند و زود آن هدف تأمين مىشود و با تأمين و اشباع نياز انسان، طبيعى است كه آن ميل نيز فروكش مىكند. مثلا كسى كه گرسنه است، وقتى غذا خورد و سير گشت، ديگر تمايلى به غذا ندارد. بى ترديد اين دسته از اميال نمىتوانند هدف و كمال نهايى انسان را نشان دهند و در نهايت تداوم حيات انسان بر روى زمين را نشان مىدهند. ما وقتى به غريزه تغذيه نظر مىافكنيم، به روشنى درمى يابيم كه هدف آن تأمين نيازهاى غذايى بدن ماست تا ما سالم بمانيم و زندگى مان تداوم يابد. آن گاه سؤال اساسى و اصلى اين است كه چرا ما خلق شده ايم و هدف نهايى زندگى ما چيست؟ هم چنين هدف از تعبيه غريزه جنسى در انسان اين است كه نسل ما منقرض نگردد؛ چون بدون غريزه جنسى انسان تمايلى به ازدواج پيدا نمىكند و در نتيجه، نسل او منقرض مى گردد. آن گاه سؤال اساسى اين است كه چرا نسل بايد حفظ گردد و رو به فزونى رود؟ ![]() |
|||
|
|
۱۹:۵۴, ۱۵/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #34
|
|||
|
|||
|
در مقابل، بخشى از اميال انسان هيچ گاه فروكش نمىكنند و همواره در انسان فعّال باقى مىمانند و رفته رفته شديدتر نيز مى گردند. اين اميال اصيل از انسانيّت و فعليت اخير انسان نشأت مى گيرند و خواسته هاى اصيل و دايمى انسانى را پيجويى مىكنند. بى ترديد در پرتو شناخت اين اميال و جهت يابى آنهاست كه انسان بر هدف اصلى خويش وقوف مى يابد. هدفى كه حيات انسانى و مجموعه امكاناتى كه هر فردى از آنها برخوردار است، مقدمه وصول به آن مىباشند و براى تأمين آن تحقق يافته اند.
در كل، با توجه به نقش و اهميّت غرايز، احساسات، عواطف و ... فلاسفه، روان شناسان و روان كاوان از زواياى گوناگونى آنها را مورد بررسى قرار داده اند و درباره شناخت حقيقت، دسته بندى و تشخيص تمايلات اصيل از غير اصيل و كيفيت پيدايش و رشد، و ارتباط آنها با اعضاى بدن، و مخصوصاً سلسله اعصاب و مغز و غدد، نظرات گوناگونى ابراز داشته اند كه نقل و نقد آنها با اسلوب بحث ما سازگار نيست. ما در اينجا بدون اين كه مكتب فلسفى يا روان شناسى و روان كاوى خاصّى را مورد تأييد و يا رد قرار دهيم، به تأمل درباره تعدادى از اصيل ترين اميال فطرى مى پردازيم و مىكوشيم مظاهر گوناگون و سير تكاملى آنها و تلاش هايى را كه انسان براى ارضاى آنها، در شرايط و فصول گوناگون زندگى، انجام مىدهد بررسى كنيم؛ شايد بتوانيم بدين وسيله راهى براى شناخت كمال حقيقى و هدف نهايى انسان بجوييم. زيرا اميال فطرى اصيل ترين نيروهايى هستند كه دست آفرينش در نهاد آدمى به وديعت نهاده است تا به اقتضاى آنها به حركت و جنبش و تلاش و كوشش پردازد و با استفاده از نيروهاى طبيعى و اكتسابى و امكانات خارجى مسير خود را به سوى كمال و سعادت بپيمايد. بنابراين، جا دارد با دقّت و حوصله آنها را مورد مطالعه و تأمل قرار دهيم و با اجتناب از پيش داورى و قضاوت هاى عجولانه بكوشيم نتيجه صحيح و قاطعى از تأملات خود بگيريم، تا كليد گنج سعادت را به دست آوريم. ![]() |
|||
|
|
۱۸:۳۸, ۱۸/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #35
|
|||
|
|||
|
1ـ ميل فطرى كنجكاوى، حقيقت جويى و علم دوستى
ميل فطرى و غريزى كنجكاوى و حقيقت جويى انسان را به دانستن و آگاهى و احاطه كامل بر حقايق هستى وامىدارد و بر اين اساس، انسان پيوسته به دنبال كشف مجهولات است و مىخواهد جهل را از ساحت انديشه خود بزدايد. مسلماً كاربرد اين غريزه تنها در راستاى تأمين نيازمندى هاى زندگى و تداوم آن نيست، بلكه اين ميل فطرى اهداف متعالى و نامحدود را دنبال مىكند كه حصار تنگ زندگى مادى نمىتواند آنها را در كمند خود گيرد. از اين روست كه ما مىنگريم كه انسان در آستانه مرگ نيز چه بسا در جستجوى كشف مسأله اى علمى است و با اين كه مىداند دانستن آن مسأله براى زندگى اش سودى ندارد، اما دانستن آن را براى خود لازم و مهم مىداند و با كشف آن احساس لذت مىكند. البته ممكن است اين ميل فطرى، تحت تأثير محيط و يا تعليم و تربيت و يا غريزه ديگرى از جهت اصلى خود منحرف شود و تنها در راستاى منافع زندگى مادى به كار گرفته شود. چنان كه انسان هاى شكم پرست و شهوت ران همه امكانات و تمايلات خويش را در راه شهوت رانى و شكم پرستى به كار مى گيرند. يا كسانى كه از انديشه هاى متعالى بى بهره اند و فقط در پى شناخت مسايل بيهوده و بى فايده هستند و از ميل فطرى كنجكاوى استفاده شايسته و بهينه نمىكنند، باعث مى گردند اين ميل از مسير خودش منحرف گردد. اما سخن ما اين است كه ميل فطرى اگر محكوم غرايز صرفاً مادى و يا عوامل بيرونى نگردد، ما را به كشف واقعيت ها و حقايق هستى وا مىدارد و محدوديتى براى خود نمىشناسد و در رهگذر آن، انسان پيوسته در جستجوى گمشده خويش به طرح سؤالات و حل مسايل، در زمينه هاى متنوع و موضوعات گوناگون، مى پردازد و در نهايت، در پى شناخت هدف اصلى و نهايى خويش برمىآيد. ![]() |
|||
|
|
۲۳:۴۹, ۲۰/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #36
|
|||
|
|||
|
ميل فطرى دانستن، آگاه شدن و احاطه يافتن بر حقايق هستى از همان اوان كودكى بروز مىكند و تا پايان زندگى از انسان سلب نمى گردد. كودك از وقتى لب به سخن مى گشايد، پى در پى، سؤالاتى را مطرح مىكند. اين پرسش هاى فراوان براى درك امور ناشناخته پيرامون او و اطلاع از مسائلى است كه فراتر از نياز زندگى روزمره او نيز مىباشد. هرقدر بر فهم و شعور كودك افزوده مىشود و استعداد فراگيرى او فزونى مى گيرد، پرسش هاى او نيز وسيع تر و عميق تر مى گردند؛ چون هر قدر بر اطلاعات و معلومات او افزوده گردد، مجهولات بيشترى در برابرش نمايان مى گردند و مسائل جديدترى براى او مطرح مىشوند. مثلا، سؤال مىكند كه چگونه لامپ روشن مى گردد؟ وقتى به او پاسخ گفتند كه با زدن كليد برق لامپ روشن مى گردد، مجدداً سؤال مىكند كه چگونه زدن كليد باعث روشن شدن لامپ مى گردد، پاسخ مىدهند كه با زدن كليد جريان مثبت و منفى الكتريسيته به لامپ وصل مى گردد و توليد نور مىكند. سپس مى پرسد: الكتريسيته مثبت و منفى چيست و چگونه توليد مىشوند. وقتى از وجود دستگاه مولّد الكتريسيته مطلع شد، مى پرسد كه مخترع آن دستگاه چه كسى است و همين طور سؤالات ادامه مى يابد.
به واقع، افزايش اندوخته هاى علمى شخص موجب طرح سؤالات جديدى مىشود و طرح سؤال خود يك عمليات علمى است كه موجب افزوده شدن بر شاخ و برگ و بار درخت معلومات انسان مى گردد. پس جهت ميل نيروهاى ادراكى كه ابزارهايى براى اشباع اين خواست فطرى هستند، به سوى احاطه علمى كامل و همه جانبه بر جهان هستى است و دايره اين خواست به قدرى وسيع است كه هيچ موجودى از آن خارج نمىماند. ![]() |
|||
|
|
۲۳:۳۰, ۲۵/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #37
|
|||
|
|||
|
ابزار و مراتب ادراك
پس از پى بردن به اين كه خصيصه كنجكاوى و كسب علم و آگهى و حق جويى فطرى است و مرزى نمىشناسد، لازم است كه نگرشى به ابزار شناخت و آگاهى و مراتب آن داشته باشيم. آگاه شدن انسان از جهان به وسيله حواس ظاهرى و ارتباط اندام هاى بدن با اشيايى كه در پيرامون آن قرار دارد، شروع مىشود، و هر يك از اندام هاى حسى با فعل و انفعالات خاصى آثارى از نور، صوت، حرارت، بو و مزه و مانند آنها را به اعصاب و سپس به مغز منتقل مىكند و بدين وسيله، انسان از اين گونه كيفيّات و خصوصياتى كه مربوط به ظواهر اشياء مادى و در شعاع معينى در پيرامون او قرار گرفته است، آگاه مىشود. براى بررسى نحوه ارتباط هريك از دستگاه هاى حسى با خارج، علم و دانش ويژه اى در نظر گرفته شده است و از بارزترين علومى كه در اين زمينه شكل گرفته، علم فيزيولوژى است كه به بررسى نحوه شكل گيرى ادراكات حسى مى پردازد. بايد توجه داشت كه ادراك حسى از جهاتى نارسا و براى اشباع حس كنجكاوى و غريزه حقيقت جويى انسان كافى نيست؛ زيرا اولا: به كيفيات معينى از ظواهر و اعراض اشياء محسوس تعلق مى گيرد، نه به همه آنها و نه به ذات و جوهر آنها و نه به اشياى غير محسوس. ثانياً: شعاع كشف آنها محدود و مقيّد به شرايط خاصى است. به عنوان نمونه، يكى از ادراكات حسى ما «ديدن» است كه توسط چشم انجام مى پذيرد. در فرايند ديدن، نورى از جسم به چشم مىتابد و بر اثر اين عمل و به كمك مغز، ما صورت آن جسم را درك مىكنيم. پس در عمليات ديدن يك سرى فعل و انفعالات فيزيولوژيكى انجام مى پذيرد تا ما چيزى را ببينيم. با اين وجود، اين دستگاه با همه پيچيدگى و عظمتى كه دارد، كاربردش محدود است و هر چيزى را درك نمىكند. از بين رنگ هاى متنوعى كه وجود دارد، چشم ما انوارى را مىتواند ببيند كه طول موج آنها از 4% ميكرون كمتر و از 8% ميكرون بيشتر نباشد و از اين رو، فقط هفت رنگ براى ما قابل رؤيت هستند كه از قرمز شروع مىشود و به بنفش ختم مى گردد و انوار مادون قرمز و ماوراى بنفش براى ما قابل رؤيت نيستند. هم چنين گوش صداهايى را مىتواند بشنود كه فركانس آنها بين 20 تا 2000 هرتز در ثانيه باشد، و هم چنين ساير ادراكات حسى داراى شرايط معينى هستند. ثالثاً: بقاى ادراكات حسى، از نظر زمان، بسيار كوتاه است و مثلا چشم و گوش اثر نور و صوت را تنها يك دهم ثانيه مىتواند در خود حفظ كند و اگر ما مجدداً بخواهيم اثر محسوسى را در اندام حسى خود بيابيم، مجدداً بايد با آن ارتباط پيدا كنيم و مثلا مجدداً نورى از شىء مشاهده شده با چشم برخورد كند تا اثر آن در چشم ظاهر گردد. مىنگريد كه با قطع فرايند ديدن و شنيدن و يا قطع ارتباط ساير اندام حسى با خارج، راه آگاهى ما مسدود مى گردد. موضوع خطاهاى حسى نيز داستان ديگرى دارد كه نارسايى ادراكات حسى را بيشتر روشن مىسازد. پس انسان براى شناخت حقايق، سخت به حواس پنج گانه احتياج دارد، چون هريك از آنها چهره اى از واقعيت را به انسان نشان مىدهند؛ اما همه واقعيت ها و حقايق با حواس ظاهرى درك نمىشوند. ![]() |
|||
|
|
۲:۰۰, ۳۰/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #38
|
|||
|
|||
|
ولى راه آگاهى و شناسايى منحصر به اندام هاى حسى نيست و قوا و ادراكات باطنى ما نيز در آگاهى و شناخت ما نقش دارند. از جمله اين قواى باطنى قوه خيال است كه پس از قطع ارتباط بدن ما با جهان ماده، صورت شىء مشاهده شده را در خود حفظ مىكند و در موقع لزوم به خاطر مىآورد و در صفحه ذهن منعكس مىسازد. بى ترديد ادراك خيالى ما چون درك و شناخت حسى ما جزئى است، با اين تفاوت كه در درك حسى حضور و وجود ماده شرط است، اما در احضار صور خيالى، ماده حضور ندارد؛ چون قوه خيال صورت ها را مجرد از جهات مادى آنها در خود حفظ مىكند. بنابراين، قوه خيال و حافظه نقش بايگانى و ذخيره سازى آثار ادراكات حسى را در قالب صور ذهنى به عهده دارند و اگر انسان بى بهره از چنين نيرويى مىبود، با قطع ارتباط با جهان ماده، ذهن او از هر نوع ادراكى خالى مى گشت.
باز عمليات كسب آگاهى و شناسايى ما به اينجا ختم نمىشود و فراتر از قوه حس و خيال و صورت هاى محسوس و خيالى، انسان از قوه عاقله برخوردار است كه از مجموع صورت هاى جزئى مفاهيم كلى را درك مىكند و ذهن را براى ساختن تصديقات و قضايا آماده مىسازد و تفكر و استنتاجات ذهنى را، اعم از تجربى و غير تجربى، ميسّر مى گرداند. مثلا، وقتى ما آبى را حرارت داديم و دريافتيم كه در دماى 100 درجه سانتى گراد به جوش مىآيد، آنگاه با تكرار آن آزمايش بر روى نمونه هاى مشابه، به اين استنتاج و حكم كلى و قطعى مىرسيم كه آب در دماى 100 درجه سانتى گراد به جوش مىآيد و مسلماً اين حكم شامل مواردى نيز كه توسط ما آزمايش نشده مى گردد. پس انسان به وسيله قواى درونى مىتواند دايره آگاهى خود را توسعه دهد و از تجربيات و ادراكات فطرى و بديهى نتيجه گيرى به عمل آورد و پيشرفت فلسفه، علوم و صنايع خصوصاً مرهون نيروى عقلانى و مبتنى بر مفاهيم كلى است كه با فعاليت هاى ذهنى به دست مىآيد و اگر نبود دستگاهى كه مفاهيم كلى را درك كند، اين پيشرفت ها صورت نمى پذيرفت. با اين تفاوت كه آنچه در علوم ديگر (غير از فلسفه) مورد نظر است، شناخت خواص و آثار موجودات براى بهره بردارى بيشتر از آنها در راه بهزيستى است. ولى منظور اصلى در فلسفه، شناختن ماهيات اشياء و روابط علّى و معلولى آنهاست، و طبق قاعدهفلسفى ذوات الاسباب لاتعرف الاّ بأسبابهاـ كه شيخ الرئيس در برهان شفا مبسوطاً به آن پرداخته است ـ شناخت كامل يك موجود بدون شناخت علل وجودى آن ميسّر نيست. از سوى ديگر، چون سلسله عقل منتهى به ذات مقدّس حق تعالى مىشود، مىتوان نتيجه گرفت كه سير عقلانى انسانى منتهى به خداشناسى مى گردد. ![]() |
|||
|
|
۰:۱۱, ۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #39
|
|||
|
|||
|
شكى نيست كه فعاليت ها و ادراكات عقل نظرى متفاوتند، چراكه گاهى انسانى با علم حضورى واقعيت و حقيقت چيزى را درك و شهود مىكند و گاهى بر اثر فعاليت ذهنى خويش، تنها صورتى از واقعيت و حقيقت خارجى را به ذهن مىسپارد و به واسطه آن صورت، به حقيقتى علم پيدا مىكند. به واقع، در اين صورت انسان با علم حصولى به چهره و صورتى از حقيقتى پى مىبرد و از درك و شهود خود آن محروم است؛ چنان كه حواس ظاهرى تنها چهره هايى از واقعيت اشياء را به ما نشان مىدهند و شناخت كُنه و واقعيت آنها را براى ما فراهم نمىسازند، از طريق عقل و علم حصولى نيز ره يافتى به كُنه و حقيقت موجودات ممكن نيست؛ چون عقل بر روى همان مفاهيم برگرفته از ادراكات جزئى فعاليت دارد و راهى به درك حضورى و شهودى حقايق عينى ندارد. با اين وجود، بسيارى از فلاسفه پنداشته اند كه تكامل علمى انسان به همين جا خاتمه مى يابد و كمال انسان، يا به تعبير دقيق تر كمال علمى انسان را منحصر به آگاهى همه جانبه ذهن از جهان هستى دانسته اند. ولى تأمل بيشتر در خواست هاى فطرى نشان مىدهد كه غريزه حقيقت جويى انسان به اين حد از آگاهى كاملا قانع نمىشود و خواستار آگاهى عينى و درك حضورى و شهودى حقايق هستى است، و چنين دركى به وسيله مفاهيم ذهنى و بحث هاى فلسفى حاصل نمىشود.
تصوّرات و مفاهيم ذهنى هرقدر وسيع و روشن باشند، نمىتوانند حقايق عينى را به ما نشان دهند و فرق بين آنها با حقايق خارجى را مىتوان به فرق بين مفهوم گرسنگى با حقيقت وجدانى آن قياس كرد: مفهومى كه ما از گرسنگى داريم، آن حالتى است كه هنگام نياز بدن به غذا براى انسان حاصل مىشود؛ ولى اگر كسى چنين حالتى را در خود احساس نكرده باشد، هيچ گاه نمىتواند از راه اين مفهوم آن را بيابد. ما اذعان داريم كه فلاسفه براى حلّ بسيارى از مسائل تلاش هاى چشمگيرى داشته اند و بخصوص فلاسفه اسلامى، با بهره گيرى از وحى، براهين و استدلال هاى دقيقى درباره خداشناسى، معاد، روح و مسايل ديگر ارائه كرده اند و مشكلات فكرى فراوانى را حل كرده اند؛ ولى دست آورد همه آن تلاش ها يك سلسله مفاهيم ذهنى است و از راه آن مفاهيم ذهنى مثلا ما پى مىبريم كه خدا وجود دارد و يا با براهينى كه فلاسفه براى تجرد روح اقامه كرده اند، پى به تجرد روح مىبريم؛ اما نقطه اوج معرفت انسانى فراتر از دست آوردهاى فلسفى است و خداوند انسان را چنان آفريده است كه به تحقيقات و تحليل هاى دقيق فلسفى نيز قانع نمىشود و مفاهيم ذهنى كه فلسفه از حقايق هستى ـ از خدا تا مادّه ـ ارائه مىدهد هيچ گاه نمىتواند عطش حقيقت جويى و حس كنجكاوى ما را كاملا سيراب سازد و خواست عميق فطرى بشر را تأمين گرداند. آنچه عطش حقيقت جويى ما را سيراب مىسازد، علم حضورى و درك شهودى حقايق عينى است كه ملازم با درك مقوّمات و ارتباطات وجودى آنهاست، و چنان كه همه موجودات امكانى به صورت تعلقات و ارتباطاتى با قيوم متعال مشاهده شوند، در حقيقت همه معلومات عينى برمى گردد به علم به يك حقيقت مستقل و اصيل و پرتوها و اظلال، يا مظاهر و جلوه گاه هاى او. ![]() |
|||
|
|
۲۲:۴۰, ۹/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #40
|
|||
|
|||
|
2ـ قدرت و مظاهر آن
از جمله اميال فطرى انسان، ميل به قدرت و توانايى بر انجام كار و تصرّف در موجودات ديگر و تسخير آنهاست؛ تا آنجا كه انسان در پرتو اين ميل به تسخير كهكشان ها نيز مىانديشد. اين ميل فطرى از اوان طفوليت بروز مىكند و نشانه آن، جنب و جوش و حركت دادن مداوم دست و پا در نوزادان سالم و جست و خيزهاى خستگى ناپذير كودكان است و همچنان دايره قدرت طلبى انسان تا پايان زندگى ادامه مى يابد و البته شعاع آن به سوى بى نهايت امتداد خواهد يافت. انجام كار و اِعمال نيرو و بسط قدرت، در ابتدا، به وسيله اعصاب و عضلات بدن و تنها به اتكاى نيروهاى طبيعى صورت مى گيرد و همين حركات پى درپى كه طفل به حكم غريزه انجام مىدهد به افزايش نيروى بدنى اش كمك مىكند. رفته رفته، عضلات او قوى تر و براى انجام كارهاى بزرگ تر و سنگين تر آماده تر مىشود؛ تا هنگامى كه به سرحد جوانى و اوج قدرت بدنى برسد، و از آن پس دوران ركود و توقف و سپس دوران ضعف و پيرى فرا مىرسد و تدريجاً نيروهاى بدنى تحليل مىرود. ولى عطش قدرت طلبى هيچ گاه در درون آدمى فرو نمىنشيند. انسان براى توسعه قدرت خود به نيروهاى طبيعى اكتفا نمىكند و مىكوشد به كمك علوم و صنايع، تغييراتى در جهان پيرامون خود ايجاد كند و ابزارهاى بهترى براى تصرف در جهان و تسخير كاينات بيابد. اكتشافات و اختراعات علمى، بخصوص در اعصار اخير، در پرتو اين خواست فطرى انجام پذيرفتند. چه بسا وقتى كه ايده و طرح پاره اى از آن اختراعات در ذهن انسان جستجوگرى ايجاد مىشد، ابتدائاً غير ممكن و غير قابل تحقق مىنمود و از اين رو احمقانه به نظر مىرسيد. اما تاريخ ثابت كرده است كه بسيارى از ايده ها و خواسته هاى به ظاهر غير قابل تحقق و احمقانه، مبناى تحولات شگرف بشرى شده است. به عنوان نمونه، در آغاز انسان رؤياى پرواز به سر داشت و گرچه آن را غير ممكن مى پنداشت، اما از تلاش دست نكشيد و به تكاپو ادامه داد تا اين كه به رؤياى خود تحقق عينى بخشيد و همان رؤياى به ظاهر احمقانه، موجب اختراع هواپيما و سير در آسمان ها گشت. پس انسان با همّت بلند و تلاش پى گير و در پرتو غريزه قدرت طلبى، توانست امور به ظاهر ناممكن را ممكن سازد و لحظه اى از تلاش باز نايستد. ![]() |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






![[تصویر: Optimized_f019b2eb8447cd6e5e9d98488c749d33_XL.jpg]](http://s4.picofile.com/file/7869649244/Optimized_f019b2eb8447cd6e5e9d98488c749d33_XL.jpg)

