کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کـــــمــــــکــــــــــ...
۱:۳۹, ۳/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/تیر/۹۲ ۱۹:۱۵ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام


تجربه من حقیر نشون داده که هروقت تو تاپیکی کمک خواسته شد،بچه های خونگرم تالار همیشه سعی کردن مشارکت و کمک کنن


اینبار هم همینطوره.کمک میخوام.خواهش میکنم تا آخرشو بخونید.حداقل بخاطر امشبی که شب نیمه شعبانه



این بخش های سبز،بیوگرافی و معرفی شخصیت خودمه و به خدا قسم توش قصد خودنمایی و این چیزا نداشتم،فقط برای این نوشتمشون که بیشتر با شخصیت روز مره من آشنا بشین تا بتونین راح حل بهتری بدید

نوجوانی هستم به اسم محمد و 15 سال سن دارم.( 27 تیر 1377


)
تو مدرسه تیزهوشان درس میخونم.تازه اول دبیرستانم تموم شده.سعی میکنم مذهبی باشم.4-5 سال پیش،حدود 4-5 جزء قرآنو حفظ بودم.اما از وقتی وارد تیزهوشان شدم،از سر جهل،کلاس قرآنو ول کردم و الانم تاحدودی فقط جزء یکو بلدم و با همون تو مسابقات مراکز تیزهوشان شرکت میکنم و معمولا رتبه هم میارم


.
از نگاه فامیل،کمی خجالتیم.اما از نظر دوستان اینطور نیستم.علاقه و استعداد خاصی در کارهای هنری دارم.خداروشکر فکر میکنم صدای خوبی دارم و چند وقتیه با چند تا از دوستان آهنگساز،تصمیم به خوانندگی حرفه ای گرفتم.درحالیکه هیچکس حتی افراد خانواده هم ازین موضوع خبر ندارن.البته من تقریبا قراره به سبک آقای سامی یوسف،یعنی هدف دار و ارزشی و در چارچوب احکام اسلامی بخونم و باهاش اسلام و فکر اسلامی رو ترویج بدم.اما خوانندگی،هرگز هدف اصلی من در زندگی نبوده و نیست.میخوام خوانندگی رو بصورت موازی با بقیه فعالیت ها و نه به صورت فعالیت اصلی در زندگی انجام بدم.چون طرز فکرم طوری نیست که تو زندگیم فقط بخوام به این قضیه بسنده کنم


.
استعداد و توانایی زیادی در طراحی دارم.من فقط یکی دوسال اونهم بصورت تقریبا تفریحی اونهم درسن 8-9 سالگی به کلاس طراحی میرفتم.اما فکر میکنم نقاشیم مادرزادی خوب بوده،چون الان که نقاشی های دوران دبستان،حتی پیش دبستانمو میبینم،خودم کف میکنم! و البته چندسالی هست که این استعداد رو بیشتر به طراحی صنعتی محدود کردم.علاقه بسیار زیادی به طراحی صنعتی دارم و همچنین،طراحی صنعتی تقریبا همون چیزیه که هدف اصلی منو در آینده میسازه.البته طراحی صنعتی ای که من میکنم،فقط به علاقه و استعداد ختم نمیشه،بلکه مهارت و تجربه زیادی هم دارم و انشالله خواهم داشت.توانایی من به حدیه که گاهی اوقات بعضی طرح هام برابری میکنه و باطرح های روز دنیا و معدود اوقاتی هم حتی بالاتر از اونها


!
خداروشکر کلا خط خوبی دارم(تقریبا بدون کلاس و آموزش


).
میخوام رشته ریاضی فیزیکو برای دبیرستان انتخاب کنم،در دانشگاه هم هنوز دقیق مشخص نیست،اما محدوده ی مکانیک و طراحی صنعتی مدنظرم هست.دوست دارم در آینده کمپانی ای ایجاد کنم که توش بتونم تمام ایده هامو پیاده و اجرا کنم


.
اتوموبیل، موبایل و لوازم الکترونیکی مشابه
اساسا کلیه کارهایی که مربوط به نیمکره راست مغر میشه رو توش تبهر خاصی دارم.چون چپ دستم.از موسیقی گرفته تا طراحی و درک هنری و سه بعدی گرفته تا تخیل و ایده پردازی و ...
الان(این تابستون ) هم بخاطر گذران وقت و هم بخاطر اینکه چیزی یاد گرفته باشم،تو فنی و حرفه ای،کلاس جوشکاری میرم.خیلی باحاله.دوست دارم ورزش کنم اما بیشتر به کشتی علاقه دارم.که البته یکی دوهفته رفتمو قبل از امتحانای ترم ول کردم و تا الان هم نرفتم،خیــــلی ورزش سختیه.به حدی که آدم خیر علاقشو میخوره،به غلط کردن می افته!!! به همین دلیل،یه نمه اضافه وزن هم دارم
به نظرم،خیلی احساسی هستم.یه کوچو هم تنبلم که فکر کنم اینقدر تنبلی عادیه! در مقابل حرفایی که تو هیچ منطقی جا نمیگیره،اعصابم خورد میشه.در کل،مخصوصا تو دوره نوجوونی،زیاد عصبی نیستم و همیشه هم سعی میکنم عصبانیتمو خفه کنم.گاهی اوقات کم حوصله میشم(تقریبا کم پیش میاد).بیشتر دوست دارم تنها باشم،چون تا حالا آدم خوبی برای همدمی دوروبرم نبوده
حالا میریم سر اصل مطلب،یعنی همون مشکلی که قراره باشما درمیون گذاشته بشه.
دو سه سالی میشه که به بلوغ رسیدم.البته این رو هم میدونم که بلوغ جنبه های مختلف داره.به گفته ی بعضی ها،احتمالا تا حدودی به بلوغ عقلی هم رسیدم!
در اوایل نوجوونی،نیازی رو حس میکردم.یعنی نه فقط نیاز جنسی،بلکه نیازی بزرگ به اسم نیاز عاطفی.به نظرم بزرگترین دلیلش اینه که در خانواده ی مذهبی ای زندگی میکنم که عقاید سنتی داره و یه نمه هم خشکه،یعنی اساسا بین من و پدر و مادرم رابطه چندانی وجود نداره.یه برادر دارم که چند سال ازم بزرگتره و تقریبا رابطه خوبی باهاش دارم.اما از وقتی که ازدواج کرد،این رابطه کمتر شد و منم تنها تر شدم.
اون موقع تنها چیزی که آرزو داشتم،داشتن یه خواهر تقریبا همسن بود.آرزویی که قاعدتا امکان پذیر نبود.خب البته اون موقع هنوز تو فاز بچگی بودم،قطعا آرزو هام هم بیشتر تو همون حال بود.
بعد از تقریبا کمتر از یک سال که یه کم عاقل تر شدم،تونستم این واقعیتو به خودم اثبات کنم.
تا مدت کوتاهی خواستم همه ی این افکارو بذارم کنار،اما دیدم در حقیقت گستردگی ذهنم( که فکر میکنم خیلی از نوجوون های هم سن و سالم متفاوت هستم)،نمیذاره که مدت زیادی رو اینطوری سر کنم.(من یادمه که از همون یکی دوسال پیش،مسیر کلی و اهدافی که در چندین سال زندگی میخوام بهش برسم رو مشخص کرده بودم،که این مسیر و اهداف،در طی زمان،اصلاح و کم و زیاد شد،درحالیکه نوجوونایی که دوروبر من هستند و حتی شاید بزرگتر از من،خودشون هم نمیدونن که هدف نهاییشون چیه و تو زندگیشون حداقل از لحاظ مادی میخوان به کجا برسن)
اتفاقا در تمام این دوران،سعی کردم مشکلاتمو تو تالار بیان کنم و خدارو شکر با استقبال خوبی هم روبرو شده بودم.چون اولین کسی بودم که به اینصورت تو تالار مشکلات خودشو بیان میکنه.(البته اون موقع هنوز اون توانایی هایی که اون بالا هست رو به طور واضح تو خودم نیافته بودم)
از بعد اون دوران،یعنی از حدود 1 - 1.5 سال پیش،راه حل خودمو تو ازدواج پیدا کردم.چون تقریبا همه اون راه هایی که دوستان تو تالار معرفی کردن رو امتحان کردم،اما فایده نداشت،چون قضیه بزرگتر از چیزی بود که بقیه فکر میکردن و چون شخصیت من هم یه کم فرق میکرد!
تو حدود 2-3 ماه اول که فکر ازدواج به سرم زده بود،فرد خاصی تو ذهنم نبود.اون موقع به هردری زدم که این مسئله رو با بقیه درمیون بذارم.شاید بعضیا یادشون باشه که تو تالار دراین مورد خیلی بحث شده بود.با یه مشاور اینترنتی هم صحبت کردم.اما تقریبا از همشون جواب منفی گرفتم.و واقعا حس میکردم که کسی منو درک نمیکنه.نه شخصیت و طرز فکر منو،و نه مشکلات منو
تا اون موقع ، هرگز با افراد خانواده(بغیر از مقدار کمی با برادرم) با کسی در مورد این مسائل صحبت نکردم،چون مطمئن بودم که قلم پام شکسته خواهد شد!
حالا،این مشکلات زمانی به اوج خودش رسید که من عاشق هم شدم،حالا آهو بیارو باقالی بار کن! مشکلم کم بزرگ بود،بزرگترم شد
عرضم به حضورتون که شخص مورد نظر،(در دوران تقریبا کوتاهی) همبازی دوران کودکیم بوده و نوه عموم تشریف داره! و همچنین،یک سال هم ازم بزرگتره! حالا مشکل بزرگتر هم شد! درضمن،از لحاظ اعتقادی،اطلاع چندانی از فرد مذکور ندارم،فقط اینو میدونم که الان 2دبیرستانه و معماری میخونه،یعنی فکر کنم کار و دانشه.
در چندین ماه اول،یعنی تا همین 3-4 ماه پیش،هییییچکس غیر از خدا ازین موضوع خبر نداشت.حتی شما بیداری اندیشه ای ها و حتی خانواده و حتی برادرم!
(زیاد به اعداد و ارقامی که گفته شده توجه نکنید،چون تقریبیه و گاهی اوقات توشون تداخل پیش میاد! )
از نظر خودم،این عشق،عشق هوسی نیست.من بیشتر از یک ساله(یا حتی1.5 ساله) که روز به روز عاشق تر میشم و هرروز ریشش تو فکر و ذهن و وجودم عمیق تر میشه! (این چیزیه که من حس میکنم).دلیل اصلی این مسئله از نظر من،اخلاق و رفتار و در درجه دوم،چهره و خاطرات (هرچند غیر واضحیه) که باهاش دارم.باور کنید فکر نکنم تو این مدت،روزی شده باشه دقایقی هرچند کوتاه بهش فکر نکرده باشم و باور کنید که در طول این مدت،فقط از خدا و ائمه کمک خواستم.
اما دیگه طاقت نیاوردم،حدود 3-4 ماه پیش،مسئله رو بصورت سربسته با یکی از فامیلای نزدیک درمیون گذاشتم،بازهم جوابی نگرفتم
چندین بار خواستم کاملا فراموشش کنم،فکر میکردم ازین عشقای هوسی زودگذره،اما هرکاری کردم نشد.اصلا اگه زود گذر و سطحی بود،یک سال و نیم تو دلم ریشش روز به روز قویتر نمیشد!
شروع این عشق،بخاطر این بود که اون اوایل،ایشون تنها گزینه بودن که برای ازدواج توفامیل بودن.(البته تنها که نه،تنها گزینه ای بود که مد نظر من بود) .اما خب یواش یواش همونطور که گفته شد،تو دلم رخنه کرد!
این عشق،از جهاتی هم برام خیلی خوب و ارزشمند بود و هست.اول اینکه هدفم تو این مسیر مشخص شد و ازون سردرگمی ای که در اوایل نوجوونی دجارش بودم خارج شدم،دوم اینکه باعث شد بهش پایبند باشم و هرگز دنبال عشقهای هوسی کوچه خیابونی نرم و ازین بابت خدارو خیلی شکر میکنم
حدود دوسه ماه پیش یا کمتر،این مسئله رو بطور واضح تو دفتر خاطراتم نوشتم.از شانس نمیدونم خوب یا بد من،مادرم این دفترو خوند و تا حدی به این مسئله پی برد.به روم نیاورد،من هم نمیدونستم که خونده.بعد هم رفت و اونو با پدرو برادر و زن داداشم درمیون گذاشت.بازهم من نمیدونستم.بالاخره من به طریقی متوجه این قضیه شدم.از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون،زن داداشم این مسئله رو بهم گفت،و تا اونجایی که من فهمیدم،بابام یه کم استقبال کرد اما وقتی فهمید یک سال ازم بزرگتره،یه کم عقب کشید.(این تنها خبریه که ازون جلسه به دست من رسیدهBig Grin )
خلاصه ، اونا هم به روم نیاوردن،منم دیگه به روشون نیاوردم که قضیه رو میدونم.البته پدرو مادرم نمیدونن که من این قضیه رو میدونم!
و خلاصه این داستان دراز ،اینکه جان هرکی دوست دارین،بیاید به من بیچاره کمک کنید.گاهی اوقات میبرم از همه چی،خسته میشم ازین همه فشار،ازین که این همه نیاز دارم،عاشقشم،اما نمیتونم بهش برسم
بیاید و راه حل بدید،اما مثل قدیما نگید که برو ورزش کن،یا نگید که ازش صرف نظر کنم.
من خیلی دلم میخواد تو همین سن ازدواج کنم
منتظر جواب هاتون هستم
و در آخر هم خیلی خیلی خیلی ممنونم ازینکه دردودل های من حقیرو که ماشالله کم هم نبودن رو تا آخر خوندیدAngel
یا حق
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Farzaneh ، Reza2035 ، Havbb 110 ، DRiVeR ، pari74bala ، Bahar ، مهدی2012 ، شهیدطیبه واعظی ، rastin ، meshkat ، شیدا ، یاســین ، fiftynine ، Hadith ، مهسا110 ، black ، arman mohseny ، sarallah ، Mohammad Trust ، راحیل ، رمز شب ، سرباز منتظر ، hesam110 ، mahdy30na ، انديشه نو ، Mitsonary ، یاوران مهدی ، بچه شیعه ، 313flowers ، faateme-313 ، یا فاطمه الزهرا ، سرباز سید علی ، ilidin ، مصطفای جبهه ها ، m.hossein ، ساقی ، Tolou ، ترنم ، omidman ، ali0077 ، رهگذر. ، آفتاب ، Hadiss313

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۴:۵۳, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #21
آواتار
دوست عزیز فدایی ولایت حتما الان ناراحت هستی که همه دارن حرف هایی رو میزنن که منصرف بشی(سنت کمه، کار نداری و ...)

من نظر خودم رو بگم:
من در مساله ازدواج به قسمت خیلی اعتقاد دارم یعنی اگه به خدا توکل کنی و اونجوری که خدا میخواد عمل کنی به احتمال 100 درصد با اون کسی ازدواج میکنی که خدا برات در نظر گرفته پس غصه نخورWink

البته بگم اونجوری که خدا میخواد نه اینکه به پدر مادرت بگی من زن میخوام من زن میخوام اگه برام نگیرین یا خودم رو میکشم یا دختره رو میکشم!!!Big Grin حالا گیرم که خودت یا دختره رو کشیدی!!! که چه؟؟؟ فوقش 90 کیلو میشی!!!

شغل داری؟ بچه پولداری؟ میخوای چه جوری خرج زندگیتو دربیاری؟
ازت یک سال بزرگتره با هم تفاهم دارین؟ اخلاقتون با هم جور هست؟ اصلا تو رو دوست داره؟ اصلا خونوادش و خونوادت اجازه میدن با هم ازدواج کنین؟
میتونی هم درس بخونی و هم کار کنی و هم خرج زندگی رو دربیاری؟ یا میخوای بیخیال درس بشی؟
خودت رو جای پدرت بذار میتونی مثل پدرت باشی و یک خونواده رو اداره کنی؟
اگه جوابت مثبته بسم الله

تو 15 سال سن داری میخوای ازدواج کنی؟Sadهیی روزگار اونایی که 20 و 25 سالشون شده و ازدواج نمیکنن کجاین که از تو یاد بگیرن!!Sad
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Fatemeee ، یاســین ، فدايي ولايت ، sarallah ، Bahar ، اولولالباب ، ilidin ، m.hossein
۱۵:۱۰, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #22

با سلام جناب فدایی ولایت .

1.هیچوقت اینطور صحبت ها رو توی فضای مجازی مطرح نکنید و از همون ابتدا به خانوادتون بگید و این و برادرانه عرض میکنم اگر شما در این سن ازدواج کنید باید پدرتون تا چند سال توانایی ساپورت زندگی شما رو داشته باشه و مهم ترین مسئله مسکنه !

2.این چیزهایی که توی بیوگرافی خودتون نوشتید اصلا ملاک نیست ! بهتر بود مینوشتید ایا با محیط کار اشنا هستین ؟ تا به حال زندگی مستقل رو تجربه کردین ؟ از حساب و کتاب زندگی چی میدونید ؟
جامعه ی ما اون چیزی نیست که توی احادیث و روایات اومده و متاسفانه همین چیزیه که روانشناس ها میگن ... حالا چه شما خوشتون بیاد و چه نیاد حرفهای روانشناس ها امروز عین حقیقته !

بلوغ جنسی و عقلی و اقتصادی ! این حرفهایی هست که روانشناس ها در اوردن ولی عین حقیقته !

من به شما پیشنهاد میکنم به جای این کارهایی که توی بیوگرافیتون گفتین ... برید یه مدت یک جا کارگری کنید و بعد ببینید زندگی مشترک با حقوق 390 تومن و کار از 7 صبح تا 7 شب بدون هیچ اوقات فراغتی اصلا میشه روش اسم زندگی گذاشت ؟

من فکر میکنم شما خیلی رویایی فکر میکنید و تا به حال با چیزی به نام سختی مواجه نشدید ! البته قصدم توهین نیست... ولی کمی برید سختی های زندگی مستقل رو خودتون در همین تابستون تجربه کنید اگر دیدید واقعا مرد زندگی هستید این حرفها رو بزنید .

منم به ازدواج فکر میکردم وقتی هم سن و سال شما بودم و این شکلی بودم >>>Big GrinHeart
اما الان وقتی اسم ازدواج میاد این شکلی میشم >>>MatUndecidedSilent


یا علی
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فدايي ولايت ، black ، sarallah ، یاســین ، مهسا110 ، Bahar ، Havbb 110 ، rastin ، pari74bala ، ilidin ، m.hossein ، Mitsonary
۱۵:۴۰, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #23
آواتار
اولا،تشکر میکنم از همه عزیزان بابت این مشارکتشون

یه نکته ای رو قرار بود بگم که یادم رفت.منظور من از ازدواج در این سن،حتما زیر یک سقف زندگی کردن و خرج زندگی رو درآوردن نیست.قاعدتا هم فکرنکنم بشه تو این سن یک زندگی مستقل به وجود آورد.با توجه به اینکه محل سکونت ایشون یک شهر دیگست
دراصل،منظورم اینه که این چند سال اول،فقط طوری باشه که باهم محرم باشیم،و بعد وقتی از نظر عرف جامعه به سن ازدواج رسیدیم و یا اینکه احساس کردیم که میتونیم مستقل باشیم،مثل همه،زندگی رو تشکیل میدیم و زیر یه سقف زندگی میکنیم

تا اینجای کار،نظرات خیلی خوبی داده شد که اینجا خلاصه شو میگم: (نظراتی که خودم هم قبولشون کردم)



نقل قول: طبق فرموده شمایک مورد مهم واصلی که اتفاق افتاده است همان اطلاع خانواده شما وهمچنین نظر مثبت پدرتون هست .یعنی نیمی از راه طی شده است

نقل قول:خیلی راحت با خانواده مطرح کنید وهمه چیز رااول به خدا وبعد به خانواده تان بسپارید


نقل قول:برادرم مدت زمان علاقه شما در حال حاضر به هیچ وجه سندی برای علاقه واقعی شما نیست.
چون در تمام این مدت شما فقط یک طرفه به این قضیه فکر کردید و ذهنتون رو روی این موضوع که ایشون بهترین گزینه هستن بستین.


نقل قول:این رو هم فراموش نکنین که آدم در سنین نوجوانی بسیار عاطفی عمل میکنه و خودش متوجه این قضیه نیست به خاطر همین پیشنهاد میکنم که اصلا شتاب زده عمل نکنین و حتما با یک مشاور مشورت کنین

نقل قول:بحث سربیخیال شدن شما نسبت به اون شخص نیست ممکنه تاچندسال ذره ای ازعلاقه تون نسبت به شخص مقابلتون کم نشه امااین حس باید دوطرفه باشه وازطرفی تنها علاقه ملاک نیست.

نقل قول:1- خداروشکر شما ازراه شرعی وارد شدید قصد ازدواج دارید وتصمیمتان قطعی است.
2- نظر خانواده مثبت است .
3- میماند انتخاب صحیح وشخص "هم کفو" که بهتراست کاملا حساب شده باشد.اینجا تاکید میکنم معرفی وپیشنهادباخانواده است وان شاءالله انتخاب باشماست.

نقل قول:به نظر من یک خانم زیرک و سیاس پیدا کنید که از زیر زبان دختر خانم حرف بکشه که حداقل معیار هاش چیه،شاید گفت شوهرم از خودم بزرگتر باشه،واسه خیلی ها مهمه،و مسائل دیگه
نقل قول:از من به تو یه توصیه. سعی نکن با عشق به یکی دیگه به زندگیت هدف بدی.
ممکنه بعدش شدیدا پشیمون بشی و همه چیزتو ببازی.

نقل قول: من در مساله ازدواج به قسمت خیلی اعتقاد دارم یعنی اگه به خدا توکل کنی و اونجوری که خدا میخواد عمل کنی به احتمال 100 درصد با اون کسی ازدواج میکنی که خدا برات در نظر گرفته پس غصه نخور[تصویر: wink.png]


نقل قول: 2.این چیزهایی که توی بیوگرافی خودتون نوشتید اصلا ملاک نیست ! بهتر بود مینوشتید ایا با محیط کار اشنا هستین ؟ تا به حال زندگی مستقل رو تجربه کردین ؟ از حساب و کتاب زندگی چی میدونید ؟
بهتره بگم تجربه خاصی در این مسائل ندارم. فقط کلاس جوشکاری میرم که البته تنها فرقش با یه شغل واقعی اینه که آخرش به آدم مزد نمیدن!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهدی2012 ، یاســین ، rastin ، Reza2035 ، m.hossein
۲۰:۱۰, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #24
آواتار
بنام خدا
سلام دوست عزیز امیدوارم خوشبخت باشید وبرتر از ان سعادتمند بشید اما دوست عزیز به نظر من درباره این ازدواج اول باید موضع خودتون را مشخص کنید با خودتون کنار بیایید یعنی با خودتون بسیار منصفانه وعقلانی خلوت کنید اگر به نظر خودتان مرد شدید ومیتوانید زندگی را شروع کنید بسم اله در این تفکر باید خوب بیندیشید ببیند درخواستتان از همسر آینده تان چیست خودتان چه انتظاری از خودتان دارید اگر فقط میخواهید ازدواج کنید تازه میشود اول مشکلات چون ممکن است زندگی مشترک انچه که شما فکر میکنید نباشد اول راجع به زندگی مشترک تحقیق کنید به زندگی پدرو مادرو برادرتان دقیق شوید تفکر خودتان را با انها بسنجید به هرحال شما در این خانواده بزرگ شده اید بعدا میتوانید معیارهایتان را تعریف کنید و ببینید با معیارهای شما تطبیق حتی سی یا چهل درصدی دارد یا نه؟به هرحال شما میخواهید ازدواج کنید که به ارامش برسید نه اینکه تازه اول دردسرهایتان باشدBig Grin
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، یاســین ، Bahar ، فدايي ولايت
۲۳:۱۵, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #25
آواتار
از اونجایی که دو سه سال ازت بزرگترم و این روزا رو گذروندم،واقعا درکت میکنم پس از این نظر ناراحت نباش که کسی درکت نمیکنه!
همه تو این سن دچار این درگیری ها میشن که تنها راه حلشم صبره!
نمیگم فکرشو از سرت بیرون کن چون میدونم نمیشه ولی مطمئن باش گذر زمان همه چیو برات عوض میکنه و چندسال دیگه به این احساست میخندی
الان واسه اینکه اذیت نشی تا جاییکه میتونی خودتو مشغول کن،باور کن نصیحت نیست،تجربه دارم که میگم!(آهنگ عاشقونم گوش نکن!Wink)
در ضمن الان ازدواج بنظرم کار عقلانی ای نیست،چون تو این سن آدم اصلا ثبات شخصیتی و عاطفی نداره حالا هرچیم با بقیه فرق داشته باشی و تاحدی به بلوغی که میگی رسیده باشی ولی مطمئن باش تا چند سال دیگه بازم طرز فکرت عوض میشه
از لحاظ کارهای هنری که انجام میدی و اینکه بزرگتر از هم سن و سالات فکر میکنی منم دقیقا شبیه تو بودم،ولی باور کن الان طرز تفکر و ارزش هام تو زندگی جوری شده که خوندن دفتر خاطرات 2-3سال پیشم که با کلی اشک و ناله مینوشتم صرفا برام جنبه سرگرمی داره!Angel
موفق باشی داداش
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Fatemeee ، Bahar ، مهسا110 ، فدايي ولايت ، Reza2035 ، ilidin
۲۳:۳۵, ۳/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/تیر/۹۲ ۲۳:۴۶ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #26
آواتار
(۳/تیر/۹۲ ۱۵:۴۰)فدايي ولايت نوشته است:  اولا،تشکر میکنم از همه عزیزان بابت این مشارکتشون

یه نکته ای رو قرار بود بگم که یادم رفت.منظور من از ازدواج در این سن،حتما زیر یک سقف زندگی کردن و خرج زندگی رو درآوردن نیست.قاعدتا هم فکرنکنم بشه تو این سن یک زندگی مستقل به وجود آورد.با توجه به اینکه محل سکونت ایشون یک شهر دیگست
دراصل،منظورم اینه که این چند سال اول،فقط طوری باشه که باهم محرم باشیم،و بعد وقتی از نظر عرف جامعه به سن ازدواج رسیدیم و یا اینکه احساس کردیم که میتونیم مستقل باشیم،مثل همه،زندگی رو تشکیل میدیم و زیر یه سقف زندگی میکنیم
سن شما طوریه که به سرعت علایق وسلایقت تغییر میکنه. پس از کجا معلوم که چند سال بعد باز هم دوست داشته باشی با اون خانوم زندگی کنی؟Huh
باور کن چند سال دیگه نظرت اینه:


(۳/تیر/۹۲ ۱۵:۱۰)Reza2035 نوشته است:  منم به ازدواج فکر میکردم وقتی هم سن و سال شما بودم و این شکلی بودم >>>Big GrinHeart
اما الان وقتی اسم ازدواج میاد این شکلی میشم >>>MatUndecidedSilent


میتونی این چند سال رو تنهایی سپری کنی و درستو به یه جایی برسونی. و بعد عاقلانه تر تصمیم بگیری. باور کن کار سختی نیست. خیلی ها این کار رو کردن شما اولیش نیستی.

سعی کن نبینیش.

ز دست دیده و دل هر دو فریاد / که هر چه دیده بیند دل کند یاد
اما فک میکنم اشکالی نداره به عنوان همسر آینده در نظر داشته باشیدش.

بعد که شرایط مساعد شد ، اقدام کن.الان اصلا وقت خوبی برای ازدواج شما نیست. من فکر میکنم دلیل اینکه پدر و مادرت به روشون نمیارن اینه که ، فکر میکنن به زودی از یادت میره.

مگه نمیگی به بلوغ لازم واسه ازدواج رسیدی؟؟

کسی که به بلوغ رسیده میدونه که هر آدمی یه عیب هایی داره ،پس شما باید بتونی عیب های اون خانوم رو واسه خودت بشمری وگرنه...

اگه به بلوغ رسیدی باید بتونی مشکلات زوج شدن ( در عین تمام شیرینی ها و لذت هایی که داره) رو به خوبی واسه خودت شرح بدی.

اگه بالغی باید بدونی که اون خانوم هم حق داره جفتشو خودش انتخاب کنه و این کار رو هم میکنه ،پس چون یه طرف قضیه اونه ، شما نباید تو ذهت اونو به عنوان همسر بدونی.باید به او هم حق داد.


شما به یه همدم نیاز داری تا یه همسر. یکی که حرفاتو بفهمه. سعی کن این همراهی رو در درجه اول از خونوادت و بعد از دوستای مومن ودرس خونت دریافت کنی.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bahar ، حوریه سادات ، DRiVeR ، راحیل ، یاســین ، فدايي ولايت ، Reza2035 ، ilidin
۱۲:۲۰, ۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #27
آواتار
سلام
با تشکر از همه
تا اینجای قضیه ،لپ کلام اینه که من باید این دخترو فراموش کنم،تا چند سال دیگه هم حرفی از ازدواج نزنم
شما فکر کنید من اینو قبول کردم! اما دیگه نمیتونم اونو فراموش کنم.چون در اونصورت،برمیگردم به همون حالی که 2-3 سال پیش بودم.یعنی بهتر نمیشم که هیچ،1000 برابر بدتر هم میشم


یه نکته در مورد کارگری.خب خیلی هایی که حتی تو سن 25 سالگی هم ازدواج میکنن،تا حالا پشت میز هم ننشستن،چه برسه به کارگری!فقط داشتن درس میخوندن. بعد حالا چی شده شما ها گیر دادید به کارگری من؟؟؟!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۲:۲۹, ۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #28
آواتار
برادر من فکر نکن که زندگی فقط امروز آدماست . مطمئن باش اگه سال دیگه به الانت نگاه بندازی میفهمی که چقدر بی تجربه بودی.
گذشت زمان برای آدما خیلی چیزا رو ثابت میکنه. نیاز عاطفی داری قبول ولی شرایط جامعه رو هم باید درک کنی. الان هیچکی پیدا نمیشه به تو دختر بده حتی اگه خانوادت هم راضی باشن.
حقیقت اینه که باید کنار بیای. میتونی این نیز عاطفی رو با هر چیزی پر کنی. حتی نیاز کاذب . اگه سرت شلوغ بشه دیگه فکر دختر جماعت رو نمیکنی.
سعی کن از اجتماع گوشه گیری نکنی و همیشه در اجتماع فعال باش.
حقیقت الان برات تلخه ولی اینه دیگه. هیچکی به تو دختر نخواهد داد حتی اگر پدر مادرت راضی باشن.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فدايي ولايت ، Reza2035 ، sarallah
۱۲:۳۰, ۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #29
آواتار
(۴/تیر/۹۲ ۱۲:۲۰)فدايي ولايت نوشته است:  سلام
با تشکر از همه
تا اینجای قضیه ،لپ کلام اینه که من باید این دخترو فراموش کنم،تا چند سال دیگه هم حرفی از ازدواج نزنم
شما فکر کنید من اینو قبول کردم! اما دیگه نمیتونم اونو فراموش کنم.

بذارید بقیه قضیه رو من براتون بگم.
به احتمال 99.99 درصد شما اون دختر رو فراموش نمیکنید. اما!اما بعد از چند سال به انتخابتون میخندید. یعنی نمیخندید ها. بلکه گزینه های بهتری برای ازدواج پیدا میکنید. و بعد خداروشکر میکنید که باهاش ازدواج نکردید.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فدايي ولايت ، Reza2035 ، حوریه سادات
۱۲:۴۱, ۴/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۲ ۱۲:۴۲ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #30
آواتار
شما فکر کنید من قبول کردمWinkBig Grin

باور کنید باور کردنش سخته!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهسا110
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا