کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کـــــمــــــکــــــــــ...
۱:۳۹, ۳/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/تیر/۹۲ ۱۹:۱۵ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام


تجربه من حقیر نشون داده که هروقت تو تاپیکی کمک خواسته شد،بچه های خونگرم تالار همیشه سعی کردن مشارکت و کمک کنن


اینبار هم همینطوره.کمک میخوام.خواهش میکنم تا آخرشو بخونید.حداقل بخاطر امشبی که شب نیمه شعبانه



این بخش های سبز،بیوگرافی و معرفی شخصیت خودمه و به خدا قسم توش قصد خودنمایی و این چیزا نداشتم،فقط برای این نوشتمشون که بیشتر با شخصیت روز مره من آشنا بشین تا بتونین راح حل بهتری بدید

نوجوانی هستم به اسم محمد و 15 سال سن دارم.( 27 تیر 1377


)
تو مدرسه تیزهوشان درس میخونم.تازه اول دبیرستانم تموم شده.سعی میکنم مذهبی باشم.4-5 سال پیش،حدود 4-5 جزء قرآنو حفظ بودم.اما از وقتی وارد تیزهوشان شدم،از سر جهل،کلاس قرآنو ول کردم و الانم تاحدودی فقط جزء یکو بلدم و با همون تو مسابقات مراکز تیزهوشان شرکت میکنم و معمولا رتبه هم میارم


.
از نگاه فامیل،کمی خجالتیم.اما از نظر دوستان اینطور نیستم.علاقه و استعداد خاصی در کارهای هنری دارم.خداروشکر فکر میکنم صدای خوبی دارم و چند وقتیه با چند تا از دوستان آهنگساز،تصمیم به خوانندگی حرفه ای گرفتم.درحالیکه هیچکس حتی افراد خانواده هم ازین موضوع خبر ندارن.البته من تقریبا قراره به سبک آقای سامی یوسف،یعنی هدف دار و ارزشی و در چارچوب احکام اسلامی بخونم و باهاش اسلام و فکر اسلامی رو ترویج بدم.اما خوانندگی،هرگز هدف اصلی من در زندگی نبوده و نیست.میخوام خوانندگی رو بصورت موازی با بقیه فعالیت ها و نه به صورت فعالیت اصلی در زندگی انجام بدم.چون طرز فکرم طوری نیست که تو زندگیم فقط بخوام به این قضیه بسنده کنم


.
استعداد و توانایی زیادی در طراحی دارم.من فقط یکی دوسال اونهم بصورت تقریبا تفریحی اونهم درسن 8-9 سالگی به کلاس طراحی میرفتم.اما فکر میکنم نقاشیم مادرزادی خوب بوده،چون الان که نقاشی های دوران دبستان،حتی پیش دبستانمو میبینم،خودم کف میکنم! و البته چندسالی هست که این استعداد رو بیشتر به طراحی صنعتی محدود کردم.علاقه بسیار زیادی به طراحی صنعتی دارم و همچنین،طراحی صنعتی تقریبا همون چیزیه که هدف اصلی منو در آینده میسازه.البته طراحی صنعتی ای که من میکنم،فقط به علاقه و استعداد ختم نمیشه،بلکه مهارت و تجربه زیادی هم دارم و انشالله خواهم داشت.توانایی من به حدیه که گاهی اوقات بعضی طرح هام برابری میکنه و باطرح های روز دنیا و معدود اوقاتی هم حتی بالاتر از اونها


!
خداروشکر کلا خط خوبی دارم(تقریبا بدون کلاس و آموزش


).
میخوام رشته ریاضی فیزیکو برای دبیرستان انتخاب کنم،در دانشگاه هم هنوز دقیق مشخص نیست،اما محدوده ی مکانیک و طراحی صنعتی مدنظرم هست.دوست دارم در آینده کمپانی ای ایجاد کنم که توش بتونم تمام ایده هامو پیاده و اجرا کنم


.
اتوموبیل، موبایل و لوازم الکترونیکی مشابه
اساسا کلیه کارهایی که مربوط به نیمکره راست مغر میشه رو توش تبهر خاصی دارم.چون چپ دستم.از موسیقی گرفته تا طراحی و درک هنری و سه بعدی گرفته تا تخیل و ایده پردازی و ...
الان(این تابستون ) هم بخاطر گذران وقت و هم بخاطر اینکه چیزی یاد گرفته باشم،تو فنی و حرفه ای،کلاس جوشکاری میرم.خیلی باحاله.دوست دارم ورزش کنم اما بیشتر به کشتی علاقه دارم.که البته یکی دوهفته رفتمو قبل از امتحانای ترم ول کردم و تا الان هم نرفتم،خیــــلی ورزش سختیه.به حدی که آدم خیر علاقشو میخوره،به غلط کردن می افته!!! به همین دلیل،یه نمه اضافه وزن هم دارم
به نظرم،خیلی احساسی هستم.یه کوچو هم تنبلم که فکر کنم اینقدر تنبلی عادیه! در مقابل حرفایی که تو هیچ منطقی جا نمیگیره،اعصابم خورد میشه.در کل،مخصوصا تو دوره نوجوونی،زیاد عصبی نیستم و همیشه هم سعی میکنم عصبانیتمو خفه کنم.گاهی اوقات کم حوصله میشم(تقریبا کم پیش میاد).بیشتر دوست دارم تنها باشم،چون تا حالا آدم خوبی برای همدمی دوروبرم نبوده
حالا میریم سر اصل مطلب،یعنی همون مشکلی که قراره باشما درمیون گذاشته بشه.
دو سه سالی میشه که به بلوغ رسیدم.البته این رو هم میدونم که بلوغ جنبه های مختلف داره.به گفته ی بعضی ها،احتمالا تا حدودی به بلوغ عقلی هم رسیدم!
در اوایل نوجوونی،نیازی رو حس میکردم.یعنی نه فقط نیاز جنسی،بلکه نیازی بزرگ به اسم نیاز عاطفی.به نظرم بزرگترین دلیلش اینه که در خانواده ی مذهبی ای زندگی میکنم که عقاید سنتی داره و یه نمه هم خشکه،یعنی اساسا بین من و پدر و مادرم رابطه چندانی وجود نداره.یه برادر دارم که چند سال ازم بزرگتره و تقریبا رابطه خوبی باهاش دارم.اما از وقتی که ازدواج کرد،این رابطه کمتر شد و منم تنها تر شدم.
اون موقع تنها چیزی که آرزو داشتم،داشتن یه خواهر تقریبا همسن بود.آرزویی که قاعدتا امکان پذیر نبود.خب البته اون موقع هنوز تو فاز بچگی بودم،قطعا آرزو هام هم بیشتر تو همون حال بود.
بعد از تقریبا کمتر از یک سال که یه کم عاقل تر شدم،تونستم این واقعیتو به خودم اثبات کنم.
تا مدت کوتاهی خواستم همه ی این افکارو بذارم کنار،اما دیدم در حقیقت گستردگی ذهنم( که فکر میکنم خیلی از نوجوون های هم سن و سالم متفاوت هستم)،نمیذاره که مدت زیادی رو اینطوری سر کنم.(من یادمه که از همون یکی دوسال پیش،مسیر کلی و اهدافی که در چندین سال زندگی میخوام بهش برسم رو مشخص کرده بودم،که این مسیر و اهداف،در طی زمان،اصلاح و کم و زیاد شد،درحالیکه نوجوونایی که دوروبر من هستند و حتی شاید بزرگتر از من،خودشون هم نمیدونن که هدف نهاییشون چیه و تو زندگیشون حداقل از لحاظ مادی میخوان به کجا برسن)
اتفاقا در تمام این دوران،سعی کردم مشکلاتمو تو تالار بیان کنم و خدارو شکر با استقبال خوبی هم روبرو شده بودم.چون اولین کسی بودم که به اینصورت تو تالار مشکلات خودشو بیان میکنه.(البته اون موقع هنوز اون توانایی هایی که اون بالا هست رو به طور واضح تو خودم نیافته بودم)
از بعد اون دوران،یعنی از حدود 1 - 1.5 سال پیش،راه حل خودمو تو ازدواج پیدا کردم.چون تقریبا همه اون راه هایی که دوستان تو تالار معرفی کردن رو امتحان کردم،اما فایده نداشت،چون قضیه بزرگتر از چیزی بود که بقیه فکر میکردن و چون شخصیت من هم یه کم فرق میکرد!
تو حدود 2-3 ماه اول که فکر ازدواج به سرم زده بود،فرد خاصی تو ذهنم نبود.اون موقع به هردری زدم که این مسئله رو با بقیه درمیون بذارم.شاید بعضیا یادشون باشه که تو تالار دراین مورد خیلی بحث شده بود.با یه مشاور اینترنتی هم صحبت کردم.اما تقریبا از همشون جواب منفی گرفتم.و واقعا حس میکردم که کسی منو درک نمیکنه.نه شخصیت و طرز فکر منو،و نه مشکلات منو
تا اون موقع ، هرگز با افراد خانواده(بغیر از مقدار کمی با برادرم) با کسی در مورد این مسائل صحبت نکردم،چون مطمئن بودم که قلم پام شکسته خواهد شد!
حالا،این مشکلات زمانی به اوج خودش رسید که من عاشق هم شدم،حالا آهو بیارو باقالی بار کن! مشکلم کم بزرگ بود،بزرگترم شد
عرضم به حضورتون که شخص مورد نظر،(در دوران تقریبا کوتاهی) همبازی دوران کودکیم بوده و نوه عموم تشریف داره! و همچنین،یک سال هم ازم بزرگتره! حالا مشکل بزرگتر هم شد! درضمن،از لحاظ اعتقادی،اطلاع چندانی از فرد مذکور ندارم،فقط اینو میدونم که الان 2دبیرستانه و معماری میخونه،یعنی فکر کنم کار و دانشه.
در چندین ماه اول،یعنی تا همین 3-4 ماه پیش،هییییچکس غیر از خدا ازین موضوع خبر نداشت.حتی شما بیداری اندیشه ای ها و حتی خانواده و حتی برادرم!
(زیاد به اعداد و ارقامی که گفته شده توجه نکنید،چون تقریبیه و گاهی اوقات توشون تداخل پیش میاد! )
از نظر خودم،این عشق،عشق هوسی نیست.من بیشتر از یک ساله(یا حتی1.5 ساله) که روز به روز عاشق تر میشم و هرروز ریشش تو فکر و ذهن و وجودم عمیق تر میشه! (این چیزیه که من حس میکنم).دلیل اصلی این مسئله از نظر من،اخلاق و رفتار و در درجه دوم،چهره و خاطرات (هرچند غیر واضحیه) که باهاش دارم.باور کنید فکر نکنم تو این مدت،روزی شده باشه دقایقی هرچند کوتاه بهش فکر نکرده باشم و باور کنید که در طول این مدت،فقط از خدا و ائمه کمک خواستم.
اما دیگه طاقت نیاوردم،حدود 3-4 ماه پیش،مسئله رو بصورت سربسته با یکی از فامیلای نزدیک درمیون گذاشتم،بازهم جوابی نگرفتم
چندین بار خواستم کاملا فراموشش کنم،فکر میکردم ازین عشقای هوسی زودگذره،اما هرکاری کردم نشد.اصلا اگه زود گذر و سطحی بود،یک سال و نیم تو دلم ریشش روز به روز قویتر نمیشد!
شروع این عشق،بخاطر این بود که اون اوایل،ایشون تنها گزینه بودن که برای ازدواج توفامیل بودن.(البته تنها که نه،تنها گزینه ای بود که مد نظر من بود) .اما خب یواش یواش همونطور که گفته شد،تو دلم رخنه کرد!
این عشق،از جهاتی هم برام خیلی خوب و ارزشمند بود و هست.اول اینکه هدفم تو این مسیر مشخص شد و ازون سردرگمی ای که در اوایل نوجوونی دجارش بودم خارج شدم،دوم اینکه باعث شد بهش پایبند باشم و هرگز دنبال عشقهای هوسی کوچه خیابونی نرم و ازین بابت خدارو خیلی شکر میکنم
حدود دوسه ماه پیش یا کمتر،این مسئله رو بطور واضح تو دفتر خاطراتم نوشتم.از شانس نمیدونم خوب یا بد من،مادرم این دفترو خوند و تا حدی به این مسئله پی برد.به روم نیاورد،من هم نمیدونستم که خونده.بعد هم رفت و اونو با پدرو برادر و زن داداشم درمیون گذاشت.بازهم من نمیدونستم.بالاخره من به طریقی متوجه این قضیه شدم.از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون،زن داداشم این مسئله رو بهم گفت،و تا اونجایی که من فهمیدم،بابام یه کم استقبال کرد اما وقتی فهمید یک سال ازم بزرگتره،یه کم عقب کشید.(این تنها خبریه که ازون جلسه به دست من رسیدهBig Grin )
خلاصه ، اونا هم به روم نیاوردن،منم دیگه به روشون نیاوردم که قضیه رو میدونم.البته پدرو مادرم نمیدونن که من این قضیه رو میدونم!
و خلاصه این داستان دراز ،اینکه جان هرکی دوست دارین،بیاید به من بیچاره کمک کنید.گاهی اوقات میبرم از همه چی،خسته میشم ازین همه فشار،ازین که این همه نیاز دارم،عاشقشم،اما نمیتونم بهش برسم
بیاید و راه حل بدید،اما مثل قدیما نگید که برو ورزش کن،یا نگید که ازش صرف نظر کنم.
من خیلی دلم میخواد تو همین سن ازدواج کنم
منتظر جواب هاتون هستم
و در آخر هم خیلی خیلی خیلی ممنونم ازینکه دردودل های من حقیرو که ماشالله کم هم نبودن رو تا آخر خوندیدAngel
یا حق
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Farzaneh ، Reza2035 ، Havbb 110 ، DRiVeR ، pari74bala ، Bahar ، مهدی2012 ، شهیدطیبه واعظی ، rastin ، meshkat ، شیدا ، یاســین ، fiftynine ، Hadith ، مهسا110 ، black ، arman mohseny ، sarallah ، Mohammad Trust ، راحیل ، رمز شب ، سرباز منتظر ، hesam110 ، mahdy30na ، انديشه نو ، Mitsonary ، یاوران مهدی ، بچه شیعه ، 313flowers ، faateme-313 ، یا فاطمه الزهرا ، سرباز سید علی ، ilidin ، مصطفای جبهه ها ، m.hossein ، ساقی ، Tolou ، ترنم ، omidman ، ali0077 ، رهگذر. ، آفتاب ، Hadiss313

آغاز صفحه 8 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۷:۲۰, ۱۹/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/تیر/۹۲ ۱۷:۴۱ توسط مصطفای جبهه ها.)
شماره ارسال: #71
آواتار
خب بذارید منم یه بیوگرافی کوچیک از خودم بگم و بگم که خیلی شبیه توام دوست عزیز .

اسم من محمد ، 16 سال سن 10 تیر 1376

توی مدرسه تیزهوشان درس میخونم . کلاس سوم بتدایی رو جهشی خوندم و همچنین مثل خودت نیمه اولی بودم و 6 سالگی رفتم مدرسه .
همه بهم میگن استعداد همه چی رو دارم . داستان نویسی ، شعر ، ریاضی ، فیزیک (مخصوصا اختر فیزیک و کوانتم ) ، زیست و شیمی ، همه چی .
من خواهر و برادر بزرگتر دارم که ازدواج کردن و رفتن خونه خودشون . اما من تنها توی خونه موندم . با ایکه رابطه اجتماعی خوبی برقرار میکنم اما منزوی شدم گوشه اتاقم . همش سرم تو درسه و تقریبا یکم افسرده ام . واسه همین به انواع کت غیر درسی پناه بردم .
اما من از 7 سالگی عاشق دختر عمه خودم بودم . تا الان هم هستم . فقط توی فکر اونم . از نظر مذهبی 180 درجه با خانواده ما فرق دارن . هرچی ما مذهبی هستیم اونا از قید و بند این چیزا رها بودن . پیرارسال عمه و شوهر عمه من توی تصادف از دنیا رفتن ، و دختر عمه من از کرج رفت به رشت .
حالا با این فکر افسردگی من شدید تر شده . دختر عمه من 6 ماه از من کوچکتره . من دوست دختر نداشتم و ندارم و به احترام دختر عمم به هیچ دختر دیگه ای فکر نمیکنم .
حال چه کنم ؟
به عنوان یک درد مشترک :
ببین من خودم هیچوقت این عشقو رها نکردم . اتفاقا باعث شد دنبال دوست دختر و اینا نرم . اما فکر مدامش هم باعث یه سری چیزا میشه و عوارض جانبی داره .
من و شما هرچه جلوتر بریم عرصه رو تنگ تر میبینیم . چون کار و تحصیل و سربازی و ... هست . ضمنا دانشگاه هم کشک نیست . مثل منی که واسه کنکور میخونه میفهمه که اگه الان دختر عمه م کنارم بود ، درس و مرس رو میذاشتم کنار .
اما چیزی دیگر : جناب فدایی ولایت باید منطقی بود .
اگر شما با طرف آشنایی کامل ندارید ، با خونوادش رابطه زیادی ندارید (البته شایدم رابطه داشته باشید ولی منظورم هی مهمونی برو و بیا) پس از کجا معلوم جواب مثبت بهت بده ؟
راه حلش اینه این فکرو تقریبا به حالت تعلیق گوشه ذهنت در بیاری . بذار باشه اما هی بهش نپرداز . من خودم طبعم گرم و تر هستش و این افراد معمولا دو آتیشه ن ، اما اگه این کارو که من گفتم نکنی ، افسردگی به دنبال داره . مطمئن باش تنها اتفاقی که با طرح این خواسته میوفته اینه که مادرت تا یه ماه باهات حرف نمیزنه . بابات هم دائما عصبانیه . چون فکر میکنن چیزی شده که سر و گوشت جنبیده . البته ناگفته نماند من از مهسا، دختر عمه م قول گرفتم بره دانشگاه و منتظر هم بمونیم . اون منو دوست داره ولی با این حال بازم شرایطم تا پارسال که بهش گفتم دوستش دارم و تمایل به ازدواج دارم با شما مشابه بود و از طرفی ، مشکلی هست و اونم اینه که من نمیتونم اونو شبیه خودم کنم و اونم نمیتونه منو شبیه خودش کنه . مهسا کمک کمک منو فراموش کرده . منم دارم همین کارو میکنم .
معقول باش . تناه کسی که میفهمه تو چی میگی منم و من بهت میگم عقد صیغه راهش نیست . بعد صیغه رابطه جنسی میاد (مطمئنم نمیتونی تحمل کنی با دختری که صیغه کردی رابطه جنسی نداشته باشی ) و بعد از اون هم مشکلات از پی . چون ازدواج کردن برای اون سخت تر میشه . و برای تو هم بعد از تکامل عقل ، ازدواج با اون .
موفق باشی .
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حوریه سادات ، omidman
۱۷:۵۸, ۱۹/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/تیر/۹۲ ۱۸:۰۶ توسط ELENOR.)
شماره ارسال: #72
آواتار
همه این دوره رو میگدرونن ... یک زمانی ما هم مدام گیر میدادیم که بیاید واسه ما زن بگیرید ... همان 15 ...16 سالگی ...
الان باید بیان بزور بهمون بگن زن بگیر .... WinkWink
در کل این سن رو رد کنید دیدتون نسبت به خیلی چیزها عوض می شود ...
تو این سن در تب و تاب خیلی چیزها هستید ...
من دیدم آدم هایی رو که سنشون از شما زیاد تر بوده و عجله کردن بعد ما رو فحش میدادن که چرا آن موقع نزدیم تو گوششوون که دور از جون شما غلط کردن رفتن زن گرفتن ...
الان تعاریفتون نسبت به خیلی چیزها کیلومترها فاصله دارد با واقعیتی که در آینده باهاش رو به رو می شوید و شده ایم ...
هر چی به وقتش ... نه 30 سالگی ... نه 15 سالگی ...
بگذارید کمی پخته تر بشید ... حداقل 4 سال باید بزرگ تر بشید ... کنکورتون رو بدید ... بفهمید تو زندگی چند چندین...
بگذار بزرگ بشی داداش گلم ... ازدواج هم می کنی.... الان باید درس بخونی برادر من
پافشاری کنید همون روشی که دوست قبلی همشهریتون گفتن رو باید پیاده کنیم یحتمل ...
تابستون شده ... پاشو برو بیرون زندگیت رو بکن ... زن می خوای چه کار؟؟؟ برو استخر ... دریا ... خوش بگذرون ... حال کن ... هنوز دنیا قسمت سختش واست شروع نشده
===============
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حوریه سادات
۱۸:۴۳, ۱۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #73
آواتار
سلام دوباره
برادرا و خواهرا ، بحث این تاپیک،قبل از 3-4 پست پیش تموم شد
و من هم بخوبی فهمیدم که باید چیکار کنم و خداروشکر الان همه چی بهتره
خواهشا دیگه با نظرات ضدو نقیض،وضع رو بد نکنین

یا علی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ELENOR
۱۹:۰۷, ۱۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #74
آواتار
(۱۹/تیر/۹۲ ۱۷:۵۸)ELENOR نوشته است:  همه این دوره رو میگدرونن ... یک زمانی ما هم مدام گیر میدادیم که بیاید واسه ما زن بگیرید ... همان 15 ...16 سالگی ...
الان باید بیان بزور بهمون بگن زن بگیر .... WinkWink
در کل این سن رو رد کنید دیدتون نسبت به خیلی چیزها عوض می شود ...
تو این سن در تب و تاب خیلی چیزها هستید ...
من دیدم آدم هایی رو که سنشون از شما زیاد تر بوده و عجله کردن بعد ما رو فحش میدادن که چرا آن موقع نزدیم تو گوششوون که دور از جون شما غلط کردن رفتن زن گرفتن ...
پافشاری کنید همون روشی که دوست قبلی همشهریتون گفتن رو باید پیاده کنیم یحتمل ...
تابستون شده ... پاشو برو بیرون زندگیت رو بکن ... زن می خوای چه کار؟؟؟

شما که اینطوری حرف میزنی النور جان ، این آقا فردا بره بیفته تو گناه ، شما تو اون دنیا جورشو میکشی که میگی ازدواج نکن؟! کلا ما خودمون چقدر درستیم که به دیگران راه درست رو داریم نشون می دیم؟ چون همه ی ما اشتباه کردیم باید بقیه هم همین اشتباه رو بکنن؟ اگر خواهیم نشویم رسوا باید همرنگ جماعت بشیم؟Huh
من که فدایی ولایت معتقدم شما تو راه راستی ، عین قضیه ی علامه حلی ، علامه ی حلی به کجا رسید ما به کجا می رسیم؟ الگو گرفتن یعنی این.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bahar ، فدايي ولايت
۲۰:۰۸, ۱۹/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/تیر/۹۲ ۲۰:۱۲ توسط m.hossein.)
شماره ارسال: #75
آواتار
من بیوگرافی نمینویسم ولی بگم تقریبا فاصله ی سنی من با محمد آقا حدود 7 ماه (6 ماه و اندی) است یعنی من متولد 19 بهمن ماه 1377 هستم ولی فرق من با شما اینکه آنقدر انسانی تخیلی هستم که وقت فکر کردن به موضوعات شما را ندارم یادمه موقعی که شش سالم بود ارتباط برعکس بود یعنی یکی دیگه عاشق من شده بود. که از من یکسال کوچکتر بود من این موضوع را با دختر عمه ی بزرگم مطرح کردم که ایشان پدری از بنده درآوردBig Grin که دیگر به این موضوع فکر نکردم.
بحران من در این سن کاملا متفاوت تر هست. بحران من اینه که احساس میکنم هیچکش منو دوست ندارهBig Grin به همین دلیل از اجتماع دورتر شدم فکر میکنم قیافم کریهه و تیپم ضایعست سعی میکنم کمتر در اجتماع آفتابی شم.



این بحران شما را من به عینه دیدم دوست دوست دوستم در سن 17 سالگی ازدواج کرده مثل اینکه شخصیت مذهبی بوده ولی الآنش درسشو ول کرده رفته کار میکنه کارگریBig Grinسیگاری هم شده و احتمالا کارش به جاهای باریک تری خواهد کشید و تازگی ها هم مثل اینکه چشم روشنی دارند.Big Grin یعنی ایشان سرپرستی یک خانواده رو خواهند داشت. ایشان توی چند ماه که فقط همسر داشت معتاد بود اگر بچه ایشان به دنیا بیاید واویلاست! یا نه یکی رو میشناختم از خودم چیزتر(مذهبی تر)‌ولی بدلیل همین عشقبازی ها الآن یک آدمی شده که باید بیای ببینی.(البته شما مستثنی از این قاعده اید) من هم مثل شما دلم میخواهد توی این سن ازدواج کنم اما وقتی فکر میکنم میفهمم من دار چندسال آینده باید ازدواج کنم پس قطعا در چند سال آینده هم وضعیت من بهتر خواهد بود هم پخته تر از امروز خواهم شد.هم اینکه شغل من دیگه کارگری و نمکی و ماست فروشی و ... نخوهد بود. نظر من بعنوان هم سنتون تحمل تا یک 4 و 5 سالی بزرگتر بشوید.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۲۰:۲۹, ۱۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #76
آواتار
آقایون به چی قسم،بحث این تاپیک تموم شده
بابا من خودم بیخیال شدم،شما چرا بیخیال نمشین؟!!! Big GrinHuh

من که گفتم.تصمیممو با توجه به پست ها گرفتم و خودم هم میدونم که باید کمی صبر کنم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein ، Havbb 110
۲۱:۳۴, ۱۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #77
آواتار
خوب دوست من گزارش کن مدیر بخش تاپیک رو ببنده
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein ، فدايي ولايت
۱:۰۱, ۲۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #78
آواتار
سلام
این تاپیک برای مدتی بسته بود،تقاضا کردم دوباره باز شه چون یه حرف دارم

من دیروز(27 تیر) وارد 16 سالگی شدم
از لحاظ کلامی فقط یک عدد از 15 رسید به 16 ، میخوام بازتاب اینو تو جواب هاتون ببینم،همه میتونن حرف بزنن ولی در اصل،روی حرفم به همه کسانیه که با ازدواج من مخالف هستن
خواهش میکنم بازهم مشارکت کنید و کمک هاتونو از من دریغ نکنید
و یک خواهش بزرگ تر ، منطقی حرف بزنید.نه اینکه بگید فلانی تو فلان سن ازدواج کرد الان وضعش فلانه
منتظرم
یا حق
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهدی2012 ، Mitsonary ، m.hossein ، Bahar
۱۸:۲۴, ۲۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #79
آواتار
با تشکر از اینهمه استقبال ! AngelConfused
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein
۱۹:۰۹, ۲۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #80
آواتار
(۲۹/تیر/۹۲ ۱۸:۲۴)فدايي ولايت نوشته است:  با تشکر از اینهمه استقبال ! AngelConfused


من مخالف نیستم ولی برام سواله ، شما چه توانمندی هایی دارین که میخواین از لحاظ اقتصادی مستقل بشین؟ من خودم مثلا چون می خوام زود ازدواج کنم ، دارم میرم فوتوشاپ و ... یاد بگیرم فردا چیزی تهه دستم باشه بتونم این کار نشد برم طراحی کنم ، پول در بیارم ، شما چه تواندمندی دارید ، از لحطا اقتصادی فکر کردی فدایی جان؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein ، مهدی2012
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:

پرش در بین بخشها:


بالا