|
شرح جامع زیارت عاشورا
|
|
۲۳:۰۵, ۱۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا اباعبدالله المظلوم یک منتظر دو زیارت را باید مهم و حیاتی بداند(حداقل) زیارت عاشورا و زیارت جامعه کبیره در این تاپیک میخواهم جامع ترین شرح زیارت مهم عاشورا را به تدریج ارائه کنم شارح این اثر آیت الله میرخانی هستند که در 51 جلسه سخنرانی کرده اند اگر شرحی بر جامعه کبیره به همین گستردگی پیدا کردم ارائه میکنم دوستان خواهشا اول کامل بخوانید و سریع رد نشوید و برای همین کم کم ارسال میزنم که خسته نشوید پس شروع میکنیم با ذکر نام باب الحسین ابالفضل العباس(علیه السلام)... ![]() ***** بسم الله الرحمن الرحیم مقدمه يا ولى العصر ادركنى پس از حمد و ستايش حضرت باريتعالى و درود بى منتهى بر حضرت خاتم النبيين و دوازده وصى گراميش صلوات الله عليهم اجمعين چنين گويد: اين بنده حقير سراپا تقصير كه مدتى بود در نظر داشتم كه شرحى بر زيارت عاشورا بنويسم و ضمنا طورى باشد كه در مجالس هفتگى خودم براى مردم هم گفته شود. تا اين ايام با سعادت كه مولود حضرت رضا عليه آلاف التحيه و الثناء ميباشد با استمداد از حضرت شروع بنوشتن اينمطالب نمودم ، اميدوارم از بحر مواج كرم آن بزرگوار و آباء و اجداد گرامش و ساير اولاد طاهرين آنحضرت چنانم كه خود آن بزرگواران نظر عنايتى فرموده اين زيارت عاشورا را باتمام رسد و چون اين مطالب در منبر براى مردم گفته ميشود بايد طورى باشد كه بصورت منبر درآمده و مستمع را كسل و ناراحت نكند، بنابراين اگر در بين مطالب ذكر قصص و حكايات و يا مواعظى را نموديم خرده گيرى از ما نشود، اگر چه اين سبك با نوشتن كتاب مخالف است ولى ما بيشتر رعايت جنبه منبرى را نموديم . مجلس اول : فضيلت زيارت عاشورا روايت اول شيخ طوسى در كتاب مصباح المجتهد از ((محمد بن اسماعيل بن يزبع )) و او از ((صالح بن عقبه )) و او از پدرش و او از حضرت باقر (ع ) روايت ميكند كه فرمود: هر كس حسين بن على (ع ) را در روز عاشورا - دهم محرم - زيارت كند و نزد قبر آنحضرت گريان شود روز قيامت خداوند را با ثواب دوهزار حج و دوهزار عمره و دوهزار جهاد ملاقات كند، آنهم ثواب حج و عمره و جهادى كه در خدمت رسول اكرم و ائمه طاهرين عليهم السلام بوده باشد. راوى ميگويد: عرض كردم فدايت شوم براى كسى كه در شهر يا كشور ديگريست و نمى تواند در آنروز خود را به قبر آنحضرت برساند چه ثوابى خواهد بود؟ حضرت فرمودند: اگر چنين باشد بصحرا يا بالاى بام خانه خود رود و با سلام اشاره به سوى قبر آنحضرت كرده بر لعن قاتلان آنحضرت جديت كند، و بعد دو ركعت نماز بخواند و اينكار را هنگام برآمدن روز قبل از ظهر انجام دهد، آنگاه هم خودش در مصيبت آنحضرت گريه كند و هم اگر ترسى نداشته باشد امر كند تا خانواده او نيز بر آنحضرت گريه كنند و در خانه اش مجلس مصيبتى برپا كرده و مصيبت حضرت سيدالشهداء را به يكديگر تعزيت گويند. من ضامن ميشوم كسى كه اين عمل را انجام دهد خداوند تمام آن ثوابها را به او عنايت فرمايد. راوى عرض كرد چگونه يكديگر را تعزيت بگوئيم ؟ فرمود بگوئيد: اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسين عليه السلام و جعلنا و اياكم من الطالبين تباره مع وليه الاءمام المهدى من ال محمد عليهم السلام . يعنى خداوند اجر ما را به سوگوارى بر حسين عليه السلام بيفزايد و ما و شما را از خونخواهان او همراه با ولى خود امام مهدى آل محمد عليهم السلام قرار دهد. آنگاه حضرت فرمودند: اگر ميتوانى آنروز از خانه بيرون مرو كه روز نحسى است و حاجت مؤ من برآورده نمى شود و اگر هم برآورده شود ميمون و مبارك نخواهد بود. هيچيك از شما در آنروز چيزى در منزل ذخيره نكند كه اگر چنين كرد بركت نخواهد داشت اگر كسى اين دستور را عمل كند ثواب هزار حج و هزار عمره و هزار جهاد با رسول خدا صلى الله عليه و آله را براى او خواهد نوشت و اجر و ثواب هر نبى و رسول و وصى و صديق و شهيدى كه از ابتداى خلقت دنيا تاكنون در راه خدا مرده يا شهيد شده است خواهد داشت . روايت دوم صالح بن عقبه و سيف بن عميرة نقل ميكنند كه علقمة بن محمد ((الخضرمى )) گفت : به امام باقر (ع ) عرض كردم دعايى بمن تعليم فرمائيد كه اگر از نزديك زيارت كردم بخوانم و دعايى كه اگر از دور اشاره به سلام كردم بخوانم . حضرت فرمودند: اى علقمه هر گاه تو اشاره بسلام نمودى و دو ركعت نماز را خواندى هنگام اشاره به آنحضرت بعد از تكبير اين قول - زيارت عاشورا- را بگو پس اگر تو اين زيارت را خواندى دعا كرده اى بآنچه كه ملائكه زائر حسين دعا ميكنند و خداوند صد هزار هزار درجه براى تو مينويسد و مانند كسى هستى كه با امام حسين عليه السلام شهيد شده و در درجات آنها شركت كرده باشد و براى تو ثواب زيارت هر پيغمبر و رسول و هر زائرى كه امام حسين عليه السلام را زيارت كرده نوشته شود. بعد از نقل زيارت علقمه ميگويد: امام باقر عليه السلام بمن فرمودند اگر بتوانى هر روز در خانه خود اين زيارت را بخوانى تمام اين ثوابها براى تو خواهد بود. ادامه مجلس اول در ارسال بعد ان شاء الله |
|||
|
| آغاز صفحه 15 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۰:۴۸, ۸/آبان/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/آبان/۹۳ ۰:۴۹ توسط سیمرغ.)
شماره ارسال: #141
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
گريه وحوش صحرا در شب عاشورا محدث نورى در كتاب دارالسلام از آخوند ملازين العابدين سلماسى كه از شاگردان برجسته سيد بحرالعلوم بوده نقل ميكند كه سالى از عراق عرب بقصد زيارت خراسان حركت كرديم تا به اسدآباد همدان جهان رسيديم و در نقطه خوش آب و هوايى كه گوسفندان زيادى هم در آنجا بود منزل كرديم در آخر شب كه براى نماز شب برخاستم ديدم مردى باعجله زيادى حركت ميكند و چون بمن رسيد اعتنايى نكرده گذشت من او را صدا زدم كه کیستى و اين وقت شب كجا ميروى گفت كار فورى دارم انجام ميدهم و بر ميگردم قدرى كه گذشت آمد و نزد من نشست گفتم شما چه كسى هستيد و كجا رفتيد گفت من اهل عالم همدانم شب در بستر خود خوابيده بودم على(علیه السلام) را در خواب ديدم بمن فرمود كه بر مي خيزى و به فلان خانه ميروى و ميگويى كه على(علیه السلام) ميگويد كه آن دو من جو كه نزد تو دارم بده ، آن را ميگيرى و فورى به آن پيرمردى كه در فلان موضع كوه اسدآباد مي باشد ميدهى من حسب الامر مولا برخاسته جو را گرفته و بردم نزد آن پيرمرد به او دادم . آخوند ملازين العابدين ميگويد از محل و شخصيت اين پيرمرد سئوال كردم گفت نميدانم اينقدر ميدانم كه مرديست كه در اين كوه خزيده و از مردم عزلت گزيده اگر ميخواهى خودت برو از حالش بپرس و مكان او را به من نشان داده رفت . من برخاستم و به آن مكان رفتم پيرمردى را در محراب عبادت ديدم بر او سلام كرده جواب شنيدم از حالش پرسيدم گفت شخصى از اهل همدانم در آخر عمر صلاح خود را در اين ديدم كه اموال خود را در ميان ورثه تقسيم كنم و در اين گوشه كوه به عبادت مشغول شوم گفتم روزى تو از كجا ميرسد؟ گفت گاهى از اين گوسفند دارها و گاهى از جاى ديگر ميرسد، ديروز آمدند كه اگر حاجتى باشد برآوريم گفتم نان امشب را كه دارم فردا اگر نرسيد به شما خبر ميدهم و شب صبح نشده دومن جو براى من رسيد بعد هم خدا رزاق است ، گفتم در اين مدت عزلت خود در اين كوه از غرائب روزگار چه ديدى ؟ گفت غرائب بسيار است لكن براى تو يكى را نقل ميكنم . *** در سال اول كه من در اين مكان آمدم مدتى در اينجا بودم و به جهت ترك معاشرت با مردم حساب ماه روز هم از خاطر من رفته بود اتفاقا از شبها كه هوا خوب و مهتاب بود من هم در جلوى اين غار نشسته بودم و به عبادت مشغول بودم ناگاه صدايى مهيب از دامنه كوه بلند شد طولى نكشيد كه شيرى عظيم وارد گرديد و در اين سعه كه مى بينى ايستاد، از مهابت آن حالتى به من دست داد كه بى اختيار ماندم و لرزه بر اندامم افتاد و گمان كردم كه قصد خوردن مرا دارد، طولى نكشيد كه صداى مهيب ديگرى آمد ديدم پلنگى از كوه آمد نزد شير ايستاد زمانى نگذشت كه آواز گرگى آمد و او هم نزد پلنگ ايستاد و همچنين آوازهاى مختلف حيوانات مختلف النوع متضادالطبع مختلف الخلقه مانند گرگ و آهو و درنده و چرنده يكيك مي آمدند و در پهلوى يكديگر مي ايستادند تا آنكه عده زيادى از حيوانات جمع شدند ناگاه صداى ضجه و ناله آنها بلند شد بطوريكه قطرات اشكهاى آنها فرو ميريخت و خود را بر زمين ميزدند و بعضى خاك زمين را با چنگال خود كنده بر سر ميريختند و بعضى خود را به خاك مي ماليدند من متحير و مبهوت مانده كه اين چه اوضاع است و چرا اين حيوانات اينگونه مي نمايند ناگاه به نظرم آمد كه امشب شب عاشوراى حسين است و اين حيوانات براى آن حضرت عزادارى ميكنند و تا صبح به همين شکل عزادارى ميكردند چون صبح شد ساكت شده پراكنده گشتند و تا كنون شب عاشورايى نگذشته كه اين حيوانات در اين محل جمع نشوند عزادارى نكنند. شيخ طريحى در منتخب از طريق اهل بيت روايت كرده كه وقتى حسين(علیه السلام) شهيد شد و جسم شريفش بر خاك كربلا افتاد و خون بدنش به روى زمين ريخت مرغى سفيد آمد پر و بال خود را به خون آن حضرت آلوده كرد و پرواز نمود در شاخه درختى جماعتى از مرغان را ديد كه از دانه و علف و آب مي كنند به آنها گفت واى بر شما به لهو و لعب مشغوليد و در طلب دنيا مي باشيد و حال آنكه حسين(علیه السلام) در زمين كربلا در اين هواى گرم به روى زمين افتاده و خون از بدنش جارى گشته چون مرغان اين را شنيدند همگى هم آواز شده به جانب كربلا پرواز كردند و چون رسيدند ديدند حسين(علیه السلام) سر بر بدن ندارد بى غسل و كفن به روى خاك و خاشاك كربلا افتاده مرغان چون اين منظره را ديدند صيحه زده و آغاز گريه و زارى نمودند و خودشان را بر خون حضرت ماليدند و سر تا پاى خود را خون آلود كرده و هر كدام به جانب شهرى رفتند تا اهل عالم را از فاجعه آگاهى دهند آن مرغى كه به مدينه آمد قبر پيغمبر را طواف كرد قطرات خون از او ميچكيد و ميگفت : الا قد قتل الحسين بكربلا، مرغان ديگر اطراف او جمع شدند و بانگ نوحه برآوردند آنگاه آن مرغ خون آلود در شاخ درختى از باغ مرد يهودى بنشست و آن مرد يهودى دخترى داشت كور و كر و زمين گير و جذامى آن دختر را زير درختى در آن باغ گذاشته و از براى انجام امرى با مادر او به شهر مدينه رفته بودند اتفاقا شب نتوانستند از مدينه مراجعت كنند چون قدرى از شب گذشت ناله آن مرغ بلند شد دختر يهودى خود را كشان كشان روى زمين كشانيد تا به زير آن درخت رسيده با آن مرغ هم ناله گشت ناگاه قطره اى از خون بال او بر يك چشم دختر و قطره اى ديگر بر چشم ديگرش افتاد و آن دو چشم كور بينا گشت و همچنين دو دست و دو پايش به بركت آن قطره خون شفا يافت. چون صبح پدر و مادر او از مدينه آمدند دخترى ديدند كه در ميان باغ گردش ميكند و قدم ميزند، گفتند تو كيستى و از كجا آمده اى ؟ ما دختر بيمارى در اين باغ داشتيم كه اكنون او را نمى بينيم ، گفت اى پدر قسم بخدا كه من همان دخترم ، مرد يهودى چون اين بشنيد افتاده بيهوش گشت چون بهوش آمد دختر پدر را زير آن درخت برد و مرغ خون آلود را بر او نشان داد مرد يهودى گفت اى مرغ تو را به آن كسى كه آفريده قسم ميدهم كه با من سخن گويى و از اين قصه مرا آگهى دهى بقدرت الهى مرغ بسخن آمد و قصه خود را از اول تا اخر براى مرد يهودى شرح داد. مرد يهودى گفت اگر اين حسين نزد خدا داراى مقام رفيعى نبود خون او شفاء دختر نميشد، پس او با خانواده اش و پانصد تن از يهودى ها مسلمان شدند. همين خوني كه يك قطره او شفاء دختر يهودى است در مجلس ابن زياد يك قطره خون از سر مطهر حضرت بر زانوى ابن زياد ميچكد زانوى او را سوراخ ميكند و بوى تعفنى ميگيرد كه هميشه ابن زياد عطرهاى زيادى استعمال ميكرد كه بوى او را مردم نشنوند ابراهيم پسر مالك اشتر چون ابن زياد را در جنگ كشت از بوى بد او دانست كه اين بايد ابن زياد باشد. و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤ منين و لا يزيد الظالمين الا خسارا. ((الاسرا -80)) صلوات
|
|||
|
|
۲۲:۲۶, ۸/آبان/۹۳
شماره ارسال: #142
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
گريه جنيان بر حسين عليه السلام در كامل الزياره از ابونصير و از او از حضرت باقر(علیه السلام) روايت ميكند كه فرمود: آدميان و جنيان و مرغان و وحوش بر حسين (علیه السلام) گريستند بطوريكه اشك از چشمان آنها فرو ريخت . در روايت محفوظ بن منذر است كه گفت مردى از بنى هاشم در ((رابيه )) كه اسم محلى است به من خبر داد كه گفت از پدرم شنيدم كه ميگفت ما كشته شدن حسين(علیه السلام) را ندانستيم تا شب يازدهم محرم با چند نفر نشسته بوديم صدايى شنيديم كه كسى اشعارى ميخواند و راجع به كشتن حسين(علیه السلام) در كربلا گريه ميكند ولى او را نمي ديديم به او گفتم خدا تو را رحمت كند تو كيستى ؟ گفت من از جنهاى نصيبين هستم از حج مراجعت كردم و براى يارى كردن آن حضرت به كربلا رفتم ولى زمانی رسيدم كه آن حضرت را شهيد كرده بودند. اشعاري كه در مصيبت حضرت سيدالشهداء(علیه السلام) از جن نقل شده و صداى گريه آنان را شنيده اند زياد است به كتب مراجعه شود. صلوات
|
|||
|
|
۰:۲۵, ۱۱/آبان/۹۳
شماره ارسال: #143
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
واقعه بئر ذات العلم (چاه دارای پرچم) در كتاب رياض القدس از ((ابوسعيد)) و ((خذيفه يمانى )) كه از اصحاب رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) هستند نقل ميكند كه در يكى از غزوات كه فتح و نصرت با مسلمين بود مراجعت ميكردند به زمين شوره زار و بى آب و علفى رسيدند كه بسيار گرم و سوزان و شنزار بود و راه عبور از آن بسيار دشوار مي نمود اصحاب آن حضرت بواسطه حرارت آفتاب و وزيدن بادهاى گرم و سوزان تشنه شده به قسمى كه صداى آنها بلند شد شكايت اين موضوع را خدمت حضرت نمودند حضرت به اصحاب خود فرمود كسى بين شما هست كه معرفت به اين سرزمين داشته باشد؟ يكى از اصحاب عرض كرد يا رسول الله من آشنايى كامل به اين سرزمين دارم و مكرر از اين بيابان عبور كرده ام اين وادى را وادى ((كشيب ارزاق )) نامند چه بسا كه در اين بيابان گمراه شده و هر سواره اى كه در وادى قدم نهاد شترش از رفتار بازمانده و هيچ لشكرى به اين وادى نيامده مگر اينكه هلاك شدند زيرا اينجا مقام جنيان و مسكن شياطين و لشكر ابليس است . مسلمانان چون اين سخنان شنيدند يقين به هلاكت نموده پناه به رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بردند و گريه و زارى نمودند و ساعت به ساعت به شدت گرماى هوا افزوده ميشد پيغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: هر كس در اين بيابان خبرى از آب به من بدهد من براى او بهشت را ضمانت ميكنم همان كسي كه گزارش اين سرزمين را به حضرت داده بود عرض كرد در اين بيابان چاهى است كه عرب آنرا بئرذات العلم ميخوانند و در آنجا آب سرد شيرين گوارايى وجود دارد ولى چه فايده كه كسى قدرت رفتن سر آن چاره را ندارد زيرا آن چاه محل جن و شياطين است كه از سليمان تمرد نموده اند و دود سياهى از آن چاه بلند ميشود و نمي گذارند كسى از آن چاه آب بردارد و اگر كسى بر سر آن چاه برود سوخته و مثل ذغال سياه ميشود، قوم تبع يمانى با لشكر زيادى كه داشت چون بر سر اين چاه رسيدند و خواستند آب بردارند ده هزار لشكر او هلاك شدند؛ ((برهام فارس )) با لشكرى بي حد و كثير چون بر سر آن چاه رسيدند و خواستند آب بردارند خلقى كثير از آنها هلاك شدند. ((سعدبن يرزق )) با لشكرى فراوان بر سر اين چاه آمدند بيست هزار آنان هلاك شدند و اكنون سرهاى آدميان و استخوانهاى آنها در كنار چاه ريخته است . رسول اكرم ص فرمود: لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم ، آنگاه فرمود اى اصحاب من آيا ميان شما كسى هست كه دامن همت بر كمر زند و مشك و دلو بر دارد و بر سر اين چاه رود و آب براى مسلمين بياورد تا بهشت را براى او ضامن شوم ؟ ابوالعاص بن الربيع كه برادر رضاعى آن حضرت بود عرض كرد: جعلت فداك يا رسول الله مرا امر فرماى تا من فرمان شما را بجا آورم زيرا كه من يك مرتبه ديگر هم با جماعتى بر سر اين چاه رفته چون بر سر اين چاه رسيديم عفريت جنى بزرگ از چاه نمودار شد و همراهان مرا هلاك كرد فقط من با يك نفر ديگر كه اسب تندرو داشتيم نجات يافتيم يا رسول الله آن روز من مسلمان نبودم ولى امروز مسلمان هستم و اميدوارم از بركت اسلام آسيبى به من نرسد، حضرت دعاى خير درباره او نمود و دو نفر ديگر از شجاعان را همراه او نمود با جمعى ديگر كه يكى ((قيس بن سعدبن عباد)) و يكى ((سعد بن معاذ)) و ((سعد بن بشر)) و ((ثابت بن اخنس )) و ديگران كه همه با شمشير و سپر و تير و كمان چون شير شكارى و بيست شتر با دلو و ريسمان به راه افتاده به سوى چاه رفتند و چاه بسيار بزرگى ديدند كه نظير آن را نديده بودند چون نزديك چاه شدند جنى از ميان چاه بيرون آمد مانند نخله سياه و چشمهايى چون طشت پر از آتش و دهانى مانند غار گشوده و بجاى نفس شعله آتش از دهان او بيرون مي آمد و در آن واحد تمام بيابان پر از دود آتش شد و صدايى مانند رعد بر كشيد كه زمين از صداى او به لرزه در آمد مسلمانان از ترس خواستند فرار كنند ابوالعاص بن ربيع گفت اى برادران مسلمان آيا از مرگ فرار مي كنيد كجا مي رويد بايستيد كه من با اين عفريت جن در آويزم و بر او ظفر مي يابم و اگر كشته شدم سلام مرا به پيغمبر خدا برسانيد پس ابوالعاص شمشير كشيد و قدم جرات پيش نهاد كه يكى از جنيان فرياد كرد كه كيستيد؟ و براى چه اينجا آمده ايد مگر نمي دانيد كه اينجا مكان پادشاهان و متمردين از فرمان سليمان و داود است آنانكه قوم عاد را كشتند و بسى دليران را خون آغشته اند در اين مكان ميباشند ابوالعاص گفت ما از اصحاب و انصار رسول خدائيم اگر اطاعت ما را كرديد كه ما با شما كارى نداريم و الا قهرا و جبرا شما را وادار ميكنيم كه ما را اطاعت كنيد هنوز كلام ابوالعاص به اتمام نرسيده بود كه ناگاه جنى صدايى زد و خود را بر روى ابوالعاص انداخت و ابوالعاص را مانند گنجشكى در چنگال باز ديديم و صداى او را شنيديم كه ميگفت برادران دينى من سلام مرا خدمت پيغمبر برسانيد ما از ترس فرار كرديم ديديم كه جنى به چاه فرو رفت برگشتيم ابوالعاص را مانند ذغال سياه ديديم نشستيم بر سر او گريه كرديم، ديديم از ميان چاه غلغله و ولوله بلند شد انواع و اقسام صورتهاى عجيب و غريب از چاه بيرون آمد ما از ترس همگى فرار نموديم و بسوى پيغمبر و اصحابش دويديم چون خدمت حضرت رسيديم ديديم رسول خدا نشسته و بر مرگ ابوالعاص كه جبرئيل بر آن حضرت خبر داده بود ميگريد پيش آمديم و عرض كرديم خدا در مرگ ابوالعاص به شما صبر عنايت فرمايد، پيغمبر فرمود به آن خدايى كه جان من در يد قدرت اوست الان روح ابوالعاص در بهشت متنعم است همه اصحاب طلب رحمت و تمناى مقام ابوالعاص را كردند ولى از حرارت آفتاب و عطش در پيچ و تاب افتاده بودند در اين اثناء على بن ابيطالب(علیه السلام) از دور نمايان شد حضرت فرمود ياران من سقاى تشنه لبان و نجات دهنده پير و جوان آمد استقبال على رويد و از او آب بخواهيد كه بغير از او كسى شما را سيراب نخواهد كرد اصحاب به استقبال على(علیه السلام) رفتند شرح تشنگى خود و كشته شدن ابوالعاص را بیان کردند و خدمت وجود مبارك پيغمبر آمدند، حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) على را استقبال نمود و او را بغل گرفت پهلوى خود نشانيد. اميرالمؤ منين(علیه السلام) عرض كرد يا رسول الله اذن ميدهى بروم از چاه ذات العلم آب بياورم پيغمبر فرمود برو انشاءالله بسلامت باشى آنگاه دست مبارك را بگردن على انداخت و گريست و رو بطرف آسمان نموده عرض كرد الهى داغ را بر دل من مگذار. چون على(علیه السلام) به امر و اجازه پيغمبر بئر ذات العلم شد ده نفر از شجاعان لشكر با بيست شتر متوجه چاه شدند و از قفاى اميرالمؤ منين(علیه السلام) تكبيرگويان مي آمدند چون حضرت به نزديكى چاه رسيد با صداى بلند از ته دل فرياد زد: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا . از صداى رعدآساى اميرالمؤ منين(علیه السلام) گويى زمين و زمان به لرزه درآمد آنگاه ديديم همان عفريت جنى كه ابوالعاص را كشته بود سر از چاه بيرون آورده دهن باز كرده گفت كيستى تو مگر ندانستى كه احدى اينجا قدم ننهاده مگر آنكه هلاك شده و بخاك تيره افتاده مگر اين كله ها و سرهاى انسانى را نمى بينى كه در اطراف چاه افتاده چرا عبرت نميگيرى و بر جان خود رحم نمى نمايى حضرت فرمود اى شيطان مردود و اى جنى مطرود من از كسانى نيستم كه تو ديده اى من نورى هستم كه از نار تو خاموش نمى شوم آن جنى گوش بحرف حضرت نداده خواست همان كارى را كه ابوالعاص كرده بود با على بنمايد كه ناگاه على صيحه اى بر او زده قبل از آنكه خودش را به آن حضرت برساند چنان ذوالفقار را بر كمرش نواخت كه مانند كوه دو نيمش كرد و در ميان چاه انداخت و ما را صدا زد كه مشكها را بياوريد و در ميان چاه انداخته آب برداريد سعيد بن عباده گفت به آن خدائي كه ما را جان داده ما با دلو و ريسمان و مشك خدمت آن حضرت آمديم ديديم كه عرق غيرت و شدت غضب چنان بر چهره آن حضرت ظاهر شده كه زهره شير از ديدن آن حضرت آب ميشود، در اين اثنا صورتهاى مختلف و بلندى از چاه متصاعد شد و طايفه جن از چاه بيرون آمدند و شعله هاى آتش از دهانه چاه فوران ميكرد بطوريكه تمام بيابان را دود فرا گرفت و در ميان دود سياه صورتهاى جن و شياطين مثل آتش شعله ور بود بقدرى ما از ديدن آن صورتها هول و وحشت نموديم كه نزديك بود جان از تن ما بيرون رود اميرمؤمنان(علیه السلام) با صداى بلند فرمود كه يا معشرالجن و الشياطين بر ولى خدا سركشى مينمائيد آيا خدا به شماها گفته كه به اين صور درآئيد و با من ستيزگى كنيد و يا افترا به خدا بنديد پس حضرت شروع نمود به دعا خواندن و به ايشان دميدن . قيس بن سعد گويد به خدا قسم كه آنقدر حضرت بر آنها دعا و سور قرآنى خواند و بر آنها دميد كه ديدم دود آتش ساكن شده و صورتهاى اجنه معدوم شدند و بسيارى از صورتهاى سوخته و هياكل افروخته بر روى خاك افتادند آنگاه حضرت ما را بر سر چاه طلبيد و دلو و ريسمان را با دست مبارك خود گرفت و در چاه افكند هنوز بوسط چاه نرسيده بود كه ريسمان را قطع كردند و دلو خالى را بيرون انداختند حالت غضب از صورت آن حضرت نمايان شد سر مبارك خود را ميان چاه كرد فرمود اى جنى كه دلو خدا را از ريسمان بريدى و بيرون انداختى خودت بيرون بيا تا سزاى ترا هم بدهم كه ناگاه جنى با صورت عبوس و چشمهاى برافروخته از چاه بيرون آمد حضرت او را فرصت نداد كه حمله كند فورى بر كمرش زد و او را دو نيمه ساخت پس دلو ديگرى در چاه افكند و بصوت و صداى بلند اين رجز را خواند: انا على النزع البطين اضرب هامات العدى بالسيف ان تقطع الدلولنا ثانيا اءضربكم ضربا بغير حيف منم شير يزدان على ولى منم شير خونخوار دشت يلى اگر بار ديگر شما جنيان بريديد دلو مرا ريسمان برآرم ز جان همه جنيان دمارى كه يك تن نماند ز جان عفريتى از جن از ميان چاه بصداى مهيبى جواب داد كه اى صاحب صدا چه از جان ما و چاه ميخواهى ما به شما آدميان آب نخواهيم داد خود را زحمت مده پيش از آنكه بر سرت بريزيم و پيكرت را بخاك اندازيم تا وحوش و طيور طعمه خود سازند. حضرت فرمود اى ملعون مرا بكشتن تهديد ميكنى هر آينه تو بدست من كشته خواهى شد اگر مرا نميشناسى بشناس من على ولى آنكه در تمام حروب, بزرگان كفر بدست من كشته شدند اگر بار ديگر دلو مرا بر گردانى با ذوالفقار وارد چاه ميشوم دمار از روزگار شما برآورم پس حضرت دلو را در ميان چاه انداخت هنوز به ميان چاه نرسيده بود كه دلو را بريدند و بيرون انداختند و عفريتى از جن ميان چاه فرياد كرد كه اى صاحب عظيم الشان دلو خود را كه از عدنان ميشمارى اگر راست ميگويى ما كه دلو تو را از چاه بيرون مياندازيم تو هم خود را به چاه انداز كه ناگاه غضب از سيماى آن حضرت نمايان شده فرمود اى گروه جن و شياطين آيا مرا از آمدن به چاه ميترسانيد، مهياى كشته شدن باشيد كه با ذوالفقار آمدم و رو بطرف همراهان و ياران خود كرده فرمود مرا ميان چاه فرو بريد مسلمانان به ناله و آه درآمدند كه قربانت گرديم كجا ميخواهى بروى چرا خودت را بدست خود تلف ميكنى اين چاه قعرش نمايان نيست و طايفه جن تو را خواهند كشت آنوقت ما جواب رسول خدا را چه دهيم و بصورت حسنين نگاه كنيم حضرت آنها را بحق رسول خدا قسم داد كه مرا به چاه بفرستيد اصحاب ريسمانى به كمر آن حضرت بستند و در ميان چاه فرو بردند. قيس بن سعد گويد هنوز حضرت به وسط چاه نرسيده بود كه ريسمان را بريدند و آن حضرت را در ميان چاه انداختند ما چون چنين ديديم صدا به ناله بلند كرديم كه آه پيغمبر خدا بى پسرعم و حسنين يتيم شدند هر چه گوش داديم كه صدايى از آن حضرت بشنويم جز صداى اجنه و شياطين چيز ديگرى بگوش نمي آمد يقين به هلاكت آن حضرت نموديم رو بطرف آسمان كرده عرض كرديم خدايا آل پيغمبر خودت را و دل ما را به مرگ على مسوزان ناگاه صداى رعدآساى على از ته چاه بگوش ما رسيد كه ميفرمود: الله اكبر جاء الحق و زهق الباطل . چون آمدن حضرت بطول انجاميد رسول خدا ناراحت شده جبرئيل بر پيغمبر نازل شده عرض كرد يا رسول الله چندين هزار ملائكه به حمايت و نصرت و حفظ و حراست پسرعمت گماشته كه آسيبى به او نرسد و اكنون خودت برخيز و بر سر چاه رو پيغمبر فورى سوار شده بااصحاب و انصار خود بطرف چاه حركت كرد. قيس بن سعد گويد كه ما در كنار چاه ايستاده بوديم و بر على گريه ميكرديم چه صداى آن حضرت بگوش ما نمي رسيد و صداى جنيان را مى شنيديم كه ناگاه از دور ديديم پيغمبر با اصحاب نمايان شدند چون بر سر چاه رسيدند جبرئيل بر آن حضرت نازل شد عرض كرد خدا ميخواهد فتح اين چاه و قتل متمردان جن بنام مقدس على (علیه السلام) باشد و الا خدا ميتواند ملكى را مامور كند كه در آن واحد همه را هلاك كند على را بخوان تا جواب دهد حضرت على را صدا زد جواب لبيك على از ته چاه شنيده شد كه ناگاه ديديم على(علیه السلام) بر سر چاه آمد پيغمبر پيشانى على(علیه السلام) را بوسيد بعد فرمود يا على تو خبر ميدهى كه در اين چاه چه كردى يا من بگويم ، على(علیه السلام) عرض كرد يا رسول الله چيزى از شما پوشيده نيست و لكن شنيدن آن از دو لب مبارك شما بهتر است . وجود مبارك پيغمبر فرمود: يا على بيست هزار جن را كشتى و ما بقى جنيان به تو ايمان آوردند و به آنها گفتى امان نيست مگر براى اهل ايمان كه از روى صدق و اخلاص و ايمان بگويند: لا اله الا الله محمد رسول الله و ديگر با من عهد كنيد كه احدى را از اين چاه ممانعت نكنيد و هر كه بيايد آب بردارد او را آزار نرسانيد قبول نمودند و بيست و چهار هزار قبيله از قبايل جن مسلمان شدند و ايمان به خدا آوردند چون تو سلطان آنان را كشته بودى پسر وي را خواستى و تاج و سلطنت را بر سر او نهادى و نام او را زعفر زاهد گذاشتى و حدود و شرايع اسلام را تعليم آنان نمودى آنگاه از چاه بيرون آمدى. عرض كرد چنين است يا رسول الله آنگاه رسول خدا اصحاب را اجازه داد كه از چاه برداشتند چهارپايان و خودشان را سيراب كردند و يك شبانه روز آنجا بودند و بعدا حركت كردند و متوجه مدينه شدند. صلوات
|
|||
|
|
۲۰:۰۹, ۱۲/آبان/۹۳
شماره ارسال: #144
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
آمدن زعفر جنى به كربلا سالها گذشت تا اينكه زعفر جنى در بئرالعلم مجلس عيش و عروسى به جهت خود مهيا كرد و بزرگان طايفه جن را دعوت نموده و خودش بر تخت شادى و عيش نشسته كه ناگاه شنيد از زير تختش صداى گريه و زارى مي آيد زعفر گريست كه در موقع شادى من چه کسی چنين گريه ميكند ايشان را خواست دو جن حاضر شدند سبب گريه آنها را پرسيد گفتند اى امير چون تو ما را به فلان شهر فرستادى از قضا عبور ما به شط فرات كه عرب آن را نينوا مي گويند و كربلا افتاد. ديديم در آنجا لشكر زيادى جمع شده و مشغول قتال و جدال هستند چون نزديك آن دو لشكر شديم ديديم ميان معركه جنگ حسين بن على(علیه السلام) پسر آن آقاى بزرگوار كه ما را مسلمان كرده يكه و تنها ايستاده و اعوان و انصارش تماما كشته شده و خود آن بزرگوار غريب تكيه بر نيزه بيك سى داده و نظر به يمين و يسار مي نمود و مي فرمود: اما من ناصر ينصرنا اما من معين يعيننا، و مى شنيديم كه اهل و عيال آن بزرگوار صداى العطش بلند كرده اند چون اين واقعه را ديديم فورى خود را به بئر ذات العلم رسانيديم تا تو را خبر كنيم كه اگر دعوى مسلمانى ميكنى پسر پيغمبر را الان مى كشند. زعفر تا اين سخنان را شنيد تاج شاهى را از سر بدور افكند لباس دامادى را از بدن بدور انداخت طوايف جن را با حربه هاى آتشين برداشت و با عجله به طرف كربلا روان شدند خود زعفر براى طلبه اى از علوم دينيه كه در بندى مفصلا شرح حال او را ميدهد نقل ميكند كه وقتى ما وارد زمين كربلا شديم ديديم چهار فرسخ از چهار فرسخ را لشكر دشمن فرا گرفته و صفوف ملائكه بسيارى را ديديم كه منصور ملك با چندين هزار ملك از يك طرف نصر ملك با چندين هزار ملك از طرف ديگر جبرئيل با چندين هزار ملك و در يك طرف ديگر ميكائيل با چندين هزار ملك و از طرف ديگر اسرافيل ملك رياح ملك بحار ملك جبال ملك دوزخ ملك عذاب هر كدام با لشكريان خود منتظر اذن و فرمانند. ارواح يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر از آدم تا خاتم همه صف كشيده مات و متحيرند خاتم انبياء آغوش گشوده ميفرمايد: ولدى العجل العجل انا مشتاقون ، ولى خامس آل عبا يكه و تنها ميان ميدان با زخمهاى فراوان و جراحات بى پايان ايستاده پيشاني اش شكسته, سر مجروح, سينه سوزان, ديده گريان، هر نفس كه ميكشد خون از حلقه هاى زره ميجوشد اصلا اعتنايى به هيچ يك از ملائكه نمي كند و مرا هم كسى راه نم يدهد كه خدمت آن حضرت برسم همانطور كه از دور نظاره ميكردم و در كار آن حضرت حيران بودم ناگاه ديدم آقا سر غربت از نيزه همه ملائكه بسوى من نظر افكندند و كوچه دادند تا من خودم را خدمت آن حضرت رسانيدم و عرض كردم كه من با سى و شش هزار جن آمده ايم تا يارى شما را بكنيم حضرت فرمود زعفر زحمت كشيدى خدا و رسولش از تو راضى باشند خدمت تو قبول درگاه باشد ولى لازم نيست برگرديد. گفتم قربانت گردم چرا اذن نميدهى ؟ فرمود شما آنها را مى بينيد ولى آنها شما را نمى بينند و اين از مروت دور است . زعفر گفت اجازه بفرما ما همه شبيه آدم ميشويم اگر كشته شويم در راه رضاى خدا كشته شديم حضرت فرمود زعفر اصلا ديگر مايل به زندگانى نيستم و آرزوى ملاقات پروردگار را دارم . زعفر بعد از كشته شدن على اكبر و عباس و قاسم ماندن در دنيا چه فايده اى دارد شما بجاى خود برگرديد و بجاى نصرت و يارى من گريه و عزادارى براى من بكنيد كه اشك عزاداران من مرهم زخم هاى من است . زعفر ميگويد من به امر امام مايوس برگشتم چون به محل خود رسيديم بساط عيش برچيديم و اسباب عزا فراهم آورديم مادرم بمن گفت پسرم چه ميكنى و كجا رفتى كه اينطور ناراحت برگشتى گفتم مادر پسر آن پدرى كه ما را مسلمان كرد حالش در كربلا چنين و چنانست رفتم ياري اش كنم اذن نداد چون امر امام واجب بود برگشتم ، مادر چون اين بشنيد گفت اى فرزند ترا عاق ميكنم فرداى قيامت من جواب مادرش فاطمه را چه بگويم ؟ زعفر گفت مادر من خيلى آرزو داشتم كه جانم را فداى او كنم ولى اجازه نداد، مادر گفت بيا من به همراه تو مي آيم و دامنش را مي گيرم و التماس ميكنم شايد اذن بدهد كه تو در ركابش شهيد شوى ، مادر از پيش و من با لشكريان از عقب بطرف كربلا روان شديم چون رسيديم صداى تكبير از لشكر شنيديم چون نظر كرديم ديديم سر آقا حسين بالاى نيزه و دود و آتش از خيام حرم حسينى بلند است مادرم خدمت امام سجاد رسيد اذن خواست تا با دشمنان جنگ كند حضرت اذن نداد و فرمود در اين سفر همراه ما باشيد اطفال ما را در بالاى شتران شبها نگهدارى كنيد آنان قبول كردند تا شهر شام با اسراء بودند تا حضرت آنها را مرخص كرد. تعجیل در فرج صلوات ... ![]() |
|||
|
|
۰:۱۸, ۱۴/آبان/۹۳
شماره ارسال: #145
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
مجلس بيست و يكم : گريه اهل آسمانها و زمين و تمام موجودات عالم بر حسين عليه السلام در مجلس قبل شرح گريه ملائكه و جن و طيور را مفصلا بيان كرديم و اينك در اين مجلس گريه آسمانها و زمين و اهل آنها را نقل خواهيم كرد: در كامل الزياره از اميرالمؤمنين(علیه السلام) روايت مي كند كه در رحبه كوفه اين آيه مباركه را تلاوت ميفرمود: فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين . ناگاه حسين(علیه السلام) از درى از درهاى مسجد وارد شد فرمود: اما ان هذا سيقتل و يبكى عليه السماء و الارض . آيه شريفه فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين درباره هلاكت قبطيان و قوم فرعون است كه فوت ايشان را تحقير مي نمايد به اينكه آسمان و زمين بر ايشان گريه نكرد و اعتنايى بر مرگ ايشان ننمود از مفهوم اين آيه استفاده ميشود كه اگر كسى مؤمن و خداپرست باشد آسمان و زمين بر مرگ او گريان شود. در مجمع البيان نقل ميكند كه از ابن عباس نقل كردند كه آيا آسمان و زمين بر فوت كسى گريه ميكند گفت بلى چون مؤمن از دنيا ميرود محل عبادت او در زمين و مصعد عمل او در آسمان كه محل بالا بردن عمل او باشد بر او گريه مي كنند. انس بن مالك از حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) روايت ميكند كه حضرتش فرمود: ما من مؤمن الا وله باب يصعد منه عمل و باب ينزل منه رزقه فاذا مات بكيا عليه . يعنى هيچ بنده مؤمن نباشد مگر آنكه براى او دو در باشد يكى از آن عملش بالا برود و ديگرى روزى او برايش نازل ميگردد و چون اين بنده بميرد اين دو در از عروج عمل نزول رزق محروم مانند و بر او بگريند. مرحوم (سيد مهدى تبريزى؛ صاحب خلاصة الاخبار) در كتاب (رياض المصائب) گويد كه ابن عباس در تفسير آيه شريفه فما بكت عليهم السماء و الارض گفته چون پيغمبرى از دنيا ميرود آسمان و زمين چهل سال بر او گريه ميكنند و در رحلت امام چهل ماه و در فوت عالم عامل چهل روز اما در شهادت امام حسين(علیه السلام) آسمان و زمين هميشه گريه مي كنند و دليل اين مطلب آنكه روز قتل آن حضرت از آسمان خون باريد و حمره آسمانى در روز عاشورا ظاهر شد و قبل از آن مشهود نبود و در روز قتل حسين(علیه السلام) هيچ سنگى را از جايش حركت ندادند مگر آنكه در زير آن خون بود. در امالى و علل الشرايع از ((ميثم تمار)) نقل ميكنند كه به جبله گفت : اى جبله بدان كه حسين بن على عليه السلام شهيد ميشود و سيد شهيدان خواهد بود و همچنين اصحاب او كه در كربلا شهيد ميشوند بر ساير شهدا برترى و مقام خواهند داشت . اى جبله هر وقت نظر بر آفتاب كردى و آن را چون خون سرخ ديدى بدانكه حسين بن على(علیه السلام) كشته ميشود جبله گفت روزى از حجره خود بيرون آمدم آفتاب را بر ديوار قرمز ديدم چون بر خورشيد نظر كردم رنگ او را غيرمعمولى ديدم گريه كردم و گفتم بخدا قسم كه حسين امروز كشته شد. در امالى و عيون از ((ريان بن شبيب )) نقل ميكند كه حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: آسمانهاى هفتگانه و زمينها بر حسين(علیه السلام) گريستند. ((قرطبى اندلسى )) در كتاب عقد از محمد بن شهاب زهرى نقل ميكند كه گفت وقتى شام نزد عبدالملك مروان آمدم جمعى آنجا بودند، عبدالملك از آنان سئوال كرد كه آيا شما ميدانيد كه روزي كه حسين بن على كشته شد در بيت المقدس چه واقع شد، حاضرين جواب ندادند تا نوبت به من رسيد از من سئوال كرد گفتم اى خليفه شنيده ام كه در روز شهادت حسين بن على(علیه السلام) در بيت المقدس هيچ سنگى از زمين برداشته نشد مگر آنكه در زير آن خون تازه اى يافتند. (ابن حجر) در (صواعق) پس از نقل گفتار زهرى ميگويد كه عبدالملك مرا خواست و به من گفت كه مردم اين موضوع را نمي دانند فعلا من بدانم و تو. به كسى نبايد بگويى زهرى ميگويد تا عبدالملك زنده بود جرات نكردم اين موضوع را بكسى بگويم . صلوات
|
|||
|
|
۲۳:۰۳, ۴/آذر/۹۳
شماره ارسال: #146
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
جارى شدن خون از سنگ و درخت در روز عاشورا بخش اول در كتاب رياض الشهاده نقل ميكند كه در يك فرسخى و موصل محلى است كه آن را مشهد نقطه گويند و به اين علت اين نام را بر آن محل نهاده اند كه چون سرهاى شهيدان را با اسراء شام ميبردند به هر بلد و منزلى كه مي رسيدند پيش از ورود خود خبر ميدادند كه شهر را آذين بندند و با استقبال بيايند در هر منزل كه ميرسيد اين برنامه اجرا ميشد ولى به موصل كه رسيد به عادت معهود خبر بحاكم موصل دادند كه شهر را آذين بندند حاكم جمعى از عقلا و پيرمردان را جمع كرده و در اين امر با آنها مشورت كرد و بالاخره قرار شد كه آنها را به شهر راه ندهند و در يك فرسخى شهر از آنها پذيرايى كنند. در محل پذيرايى سرها را بر نيزه ها نصب كرده بودند در پاى يك سنگ بزرگى سر مطهر منور حضرت ابى عبدالله الحسين ارواح العالمين له الفداء را بر سر نيزه زده در كنار آن سنگ بر زمين زدند در كنار آن خونى از سر مطهر بر آن سنگ چكيد و از آن تاريخ تا مدتهاى مديد هر ساله روز عاشورا از آن سنگ خون تازه ميجوشید و در آنجا مسجدى بنا نهاده و هر سال در روز عاشورا جماعتى زياد از شيعيان در آن محل جمع ميشوند و عزادارى مينمايند تا در زمان عبدالملك مروان آن سنگ را از آنجا بردند و ديگر اثرى از آن ظاهر نشد. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| سفارش مؤ كّد امام زمان (عج ) به خواندن زیارت عاشورا+فواید زیارات عاشورا | Ramin_Ghn | 20 | 18,999 |
۳/اردیبهشت/۹۵ ۱۱:۱۵ آخرین ارسال: collage |
|
| تدبری در زیارت عاشورا | مجنون الحسین | 8 | 4,696 |
۱۸/آبان/۹۲ ۲۲:۱۶ آخرین ارسال: یاســین |
|





![[تصویر: 133.png]](http://s4.picofile.com/file/7805335806/133.png)




![[تصویر: 1350150491251899_large.jpg?w=480&h=210]](http://sangariha.com/i/attachments/1/1350150491251899_large.jpg?w=480&h=210)