کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهایی از اهل بیت
۱۲:۲۹, ۸/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/آذر/۹۲ ۱۵:۴۶ توسط رهگذر..)
شماره ارسال: #1

داستانی از علی بن ابیطالب علیه السلام روحی فداه

سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (علیه السلام) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟

آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد.

امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود.

امیرالمومنین (علیه السلام) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (علیه السلام) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت .

و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی.

امام علی (علیه السلام) فرمودند:
چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟

آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت...
امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت...
اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟

گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت...
هدف از این تایپک یاداوری برخی از خصایص که داره کم کم به وادی فراموشی سپرده میشه
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجنون العباس ، در جستجوی سختی ، aboutorab ، sadegh313 ، Bamdaad ، SAViOR ، 135 ، محمد حسین ، لبخند خدا ، حسین14 ، عبدالرحمن
۱۳:۰۱, ۸/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/آذر/۹۲ ۱۴:۳۲ توسط مجنون العباس.)
شماره ارسال: #2
آواتار
داستان حضرت ابوالفضل وحافظ......شیخ رجبعلی خیاط فرمودند:درعالم معنا خواجه حافظ شیرازی رامشاهده کردم که بسیارمنبسط بودخواجه شیرازی روبه من کرده وگفت من غزل شاه شمشادقدان خسروشیرین دهنان رادروصف ماه منیرقمربنی هاشم سروده ام.....

امضای مجنون العباس
یاعلی ماراسفارش کن به دل بندت حسین
عشق این دردانه ماراآبرو بخشیده است.Heart
صلوات
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: در جستجوی سختی ، رهگذر. ، help me ، SAViOR ، لبخند خدا ، 135 ، عبدالرحمن
۱۶:۱۷, ۸/آذر/۹۲
شماره ارسال: #3

داستان جوانی که به خاطر امام حسین(علیه السلام) گناه بزرگی نکرد.

گفت شب عاشورا هرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند
نه نمازی، نه حسینی، هیچی
میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه!؟
میگفت ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم
تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، دخترخانم چادری داشت میرفت حسینیه
خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم با هر مکافاتی که بود، میرسونمت و ….ـ
خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی
اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری؟ آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن
گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندا درآوردند، این عربها با هم دعواشون شده به ما ربطی نداره
گفت توی گریه یه وقت گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره نیستم، من داشتم میرفتم حسینیه!
گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه چیز میشناسم: جوانی، جوانی کردن
جوانی، گناه
جوانی، شهوت
اینارو هم هیچ حالیم نیست
خانمه گفت: تو اگر لات هم هستی، غیرت لاتی داری یا نه؟ گفت: چطور؟
خودت داری میگی من زمین تا آسمون پر گناهم ، این همه گناه کردی، بیا امشب رو مردونگی لوتی وار به حرمت مادرم زهرا گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاری دلت میخواد بکن
گفت ما غیرتی شدیم و گفتم: یالا چادرو سرت کن ببینم، امشب میخوام تو عمرم برای اولین بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببینم این زهرا میخواد چیکار کنه مارو… یالا
سوار ماشینش کردم و اومدم نزدیک حسینیه ای که میخواست بره پیاده اش کردم از ماشین که پیاده شد داشت گریه میکرد
همینجور که گریه میکرد و درو زد به هم، دم شیشه گفت: ایشاالله مادرم فاطمه دستتو بگیره، خدا خیرت بده آبروی منو نبردی، خدا خیرت بده…
میگه اومدم تو خونه و حالا ضد حال خوردیم و ….
توصحبتهاکه داشتم میبردمش تا دم حسینیه،هی گریه میکردوبا خودش حرف میزد،منم میشنیدم چی میگه
اما داشت به من میگفت
میگفت: این گناه که میکنی سیلی به صورت مهدی میزنی، آخه چرا اینقدر حضرت مهدی رو کتک میزنی، مگه نمیدونی ما شیعه ایم، امام زمان دلش میگیره، اینارو میگفت
منم سفت رانندگی میکردم
پیاده که شد رفت، آمدم خونه
دیدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اینا همه رفتند حسینیه
تو اینام فقط لات من بودم
گفت تلویزیونو که روشن کردم دیدم به صورت آنلاین کربلا را نشون میده
صفحه ی تلویزیون دو تکه شده، تکه ی راستش خود بین الحرمین و گاهی ضریحو نشون میده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ی تلویزیون یه تعزیه و شبیه خونی نشون میداد، یه مشت عرب با لباس عربی، خشن، با چپی های قرمز، یه مشت بچه ها با لباس عربی سبز، اینارو با تازیانه میزدند و رو خاکها میکشوندند
میگفت من که تو عمرم گریه نکرده بودم، یاد حرف این دختره افتادم گفتم واااااای یه عمره دارم تازیانه به مهدی میزنم
میگفت پای تلویزیون دلم شکست، گفتم زهرا جان دست منو بگیر
زهراجان یه عمره دارم گناه میکنم، دست منو بگیر
من میتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم
کسی هم تو خونه نبود، دیگه هرچی دوست داشتم گریه کردم
گریه های چند ساله که بغض شده بود، گریه میکردم، داد میزدم، عربده میکشیدم، خجالت که نمیکشیدم دیگه، کسی نبود
میگفت نزدیکای سحر بود، پدر و مادرم از حسینیه آمدند
تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمش رضاست)، یه نگاه به من کرد گفت: رضا جان کجا بودی؟
گفتم چطور؟ گفت بوی حسین میدی!
رضاجان بوی فاطمه میدی، کجا بودی؟
افتادم به دست پدر و مادرم، گریه…. تورو به حق این شب عاشورا منو ببخش
من کتک زدم، اشتباه کردم
بابام گریه کن، مادرم گریه کن، داداشها، خواهرا… همه خوشحال
داداش ما، پسر ما، پسرم حسینی شده
صبح عاشورا، زنجیرو برداشتم و پیرهن مشکی رو پوشیدم و رفتم تو حسینیه
تو حسینیه که رفتم، میشناختند، میدونستند من هیچوقت اینجاها نمیومدم همه خوشحال
رئیس هیئت آدم عاقلیه آمد و پیشونی مارو بوسید و بغلمون کرد و گفت رضاجان خوش آمدی،منت سر ما گذاشتی
گفت منم هی زنجیر میزدم و یاد اون سیلی هایی که به مهدی زده بودم گریه میکردم
هی زنجیر میزدم به یاد کتکایی که با گناهانم به مهدی زدم گریه میکردم
جلسه که تمام شد، نهارو که خوردیم، رئیس هیئت منو صدا زد
(من یه خواهشی دارم به کسانی که دستشون به دهنشون میرسه، میتونند سالی چند نفرو کربلا ببرند تورو به خدا یکی از کسانی که کربلا میبرید از این طایفه باشه اون جوونی که اهل این حرفها نیست اما یه روز عاشورا میاد، همون روز دستشو بگیر بگو خوش آمدی، میای بریم کربلا؟ این جوونا اگر شش گوشه ی حسینو ببینند گریه میکنند، متحول میشن، کربلا آدمو آدم میکنه)
اومد به من گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!
گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت
میگفت حاج آقا هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم
رئیس هیئت اومد گفت که: آقارضا، بریم تو حرم
گفتم برید من یه چند دقیقه کار دارم
تنها که شدم، زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟
زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی بی جان آدمم کردی؟
اومدم شبکه رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم. داد میزدم، حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان، پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره
میگفت رئیس هیئت کاروان داره، مکه مدینه میبره. میگفت حاج آقا به جان زهرا سال تمام نشده بود گفت میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده …
خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم
گریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم مدینه ای؟
میگفت خلاصه کار برام پیش اومد و کار و دیگه رفیقای اون چنینی را گذاشتم کنار و آبرو پیدا کردم
یه مدتی، دو سالی گذشت
میگفت حاج آقا همه یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف
مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟
گفتم بریم مادر، یه دختر نجیب زندگی کن را پیدا کن
رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه و اینهاست، خلاصه رفتیم خواستگاری
پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.
چقدر خوبه دختردارها اینجوری دختر شوهر بدن، باریکلا
میگفت منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین رضاجان من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارها و چه جنایات و …. همه ی اینارو میدونم، ولی من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو. همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم.
میگفت منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم.
گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید
گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، خواهرمون، مادررمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه
عروس خانم وقتی سینی را آورد گذاشت جلوی ما، یه نگاه به من کرد، یه وقت گفت: یا زهرا!!!!!
سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین…
مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق
میگفت من دیدم حاج آقا فقط صدای شیون از اتاق بلنده
همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!!
منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟
گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟
گفتم چی میگه؟
گفت: مادر میگه که…. دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده…. به خاطر من ردش نکن
مادر دیشب فاطمه سفارشتو کرده
به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید، زهرا آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده
اینا شعار نیست به والله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: help me ، وحید110 ، aboutorab ، Islam ، SAViOR ، 135 ، لبخند خدا ، عبدالرحمن
۲۱:۲۰, ۸/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/آذر/۹۲ ۲۱:۲۲ توسط Bamdaad.)
شماره ارسال: #4
آواتار
نخلستان امام علی ( ع )
گویند روزی اما علی در سفر حج و در حال طواف بود که مشاهده فرمودند جوانی با حال زاری و فریاد بسیار رو به کعبه خواسته ای را در دل خود میگویند .
امام جلو رفت و فرمود : ای جوان خواسته ات را به من بگو شاید بتوانم برآروده سازم .
- نمیتوانی آن را برایم فراهم کنی زیرا خواسته ام بیشتر از حد توان یکنفر است .
- مولا فرمود : مرا که نمیشناسی . شاید با کمک خدا توانستم . بگو
- از خدا چهار هزار سکه میخواهم برای رفع حاجاتم .
- مولا فرمود : بگو آن را برای چه میخواهی تا برایت مهیا کنم .
- جوانی هستم بدهکار به مردم و هزار آرزو . . . - هزار تای آن را برای دادن بدهکاری هایم . هزار تای آن را برای فراهم کردنی شغلی و هزار تای آن را برای خرید خانه ای محقر و هزار تای مانده را برای ازدواج .
- مولا فرمود : پس از آنکه از حج تمام شدی به فلان ( یادم نیست خیلی وقت پیش شنیده بودم ) محله بیا و بگو دنبال کسی به نام علی میگردم .
روزها گذشت و مولا ( ع ) و جوان از حج تمام شدند . پس از چند روزی جوان به آن محله رفت و از رهگذری پرسید من دنبال کسی به نام علی میگردم . ( آن رهگذر حسین ( ع ) بود ) فرمود : آری میشناسم اش او پدرم هست . کاری با ایشان داشتید ؟ جوان گفت پدرت به من در حج گفته بود حاجتم را که چهار هزار سکه هست برایم فراهم میکند . امام حسین ( ع ) فرمود شما را پیش مولایم میبرم و ایمان دارم که حاجتت برآورده خواهد شد . . . و ایشان را به سوی منزل همای رحمت میبرند .
علی ( ع ) با دیدن ایشان خوشحال شده و او را به منزل دعوت میکند و از ایشان مهلتی را برای تامین حاجتش میطلبد . امام سپس به بیرون از منزل رفته و تنها نخلستانی را که منبع درآمداش بود برای فروش اعلام میفرماید طولی نمیکشد که ایشان نخلستان را به قیمت هفت هزار سکه میفروشند . این خبر که در اطراف پخش میشود بسیاری از نیازمندان شهر به درب خانه ایشان هجوم برده و طلب یاری مینمایند . مولا (علیه السلام) خطاب به همه میگوید ای عزیزان من به مومنی قول داده ام مقداری از این پول را برای کمک به او تقدیمش کنم صبر کنیئ تا امانت را بدهم .
علی ( ع ) پس از آنکه چهار هزار سکه به آن جوان داده و او با خوشحالی از منزل خارج شد ، بقیه سکه ها را هم بین میازمندان تقسیم کردند و حتی تک سکه ای را برای خودشان نگه نداشتند .
فرزند خردسال ایشان ( حسین ( ع ) ) رو به آن همام نمود و فرمود ای مولای من تنها منبع درآمدمان را فروختی حالا چگونه امرار معاش کنیم ؟ مولا فرمود : الحمد لله که توانستم به وفایم عهد کنم و حاجت آن جوان را برآورده سازم . خداوند متعال کریم است و رحیم . به سمت بازار میرویم تا کسبی فراهم سازیم
علی ( ع ) به همراه فرزندشان به سمت بازار میروند . . . پس از اندکی مردی به سوی آنها می آید و میگوید میخواهم شترم را هفتاد سکه بفروشم . . . مولا رو به فرزندشان میفرماید : حسین جانم با اینکه پول نداریم ولی برایش پیشنهاد قرض دهیم و این شتر را خریده و با اندکی سود آن را بفروشیم تا برایمان روزی تهیه کنیم . مولا خطاب به آن مرد فرمود : خریدار هستم ولی الان پولی ندارم تا آن را نقد برایت بدهم ، اگر موافق باشید من این پول را برایتان فردا در همین وقت و همین جا تقدیم خواهم نمود . آن مرد قبول میکند و شتر را به آنها میدهد .
طولی نمیپاید که مولا ( ع ) و فرزندشان که در حال بفروش گذاشتن آن شتر بودند مردی دگر بسویشان می آید و خواهان خرید شتر به مبلغ هشتاد و پنج سکه میشوند که مولا میفرماید ای برادر مومن من این شتر را هفتاد سکه خریده ام و پانزده سکه سود برایش زیاد است ، آن را برایت هفتاد و پنج سکه میدهم . و معامله صورت میگیرد . . .
علی ( ع ) به همراه فرزند خوشخالشان در حال روانه شدن به سوی دیگر بازار برای تهیه مایحتاج بودند که مولا در روبرویشان صورت مبارک رسول الله ( ص ) را میبینند که با سیمایی خوشحال و بشاش به ایشان نظاره گر هستند . مولا ( ع ) با سلام و صلوات بر ایشان جویای احوال میشوند که پیامبر میفرماید ای علی آیا دانستی آن مرد فروشنده و آن مرد خریدار چه کسانی بودند ؟
مولا فرمود : فدایتان شوم شما برفمایید . پیامبر ( ص ) فرمود : آن مرد فروشنده جناب جبرئیل و آن خریدار جناب میکائیل بودند که به واسطه آن شتر خواستند تا تو پیش فاطمه ( س ) شرمنده نباشی .
یا فاطمه
یا علی
نقل از سخنرانی حاج شیخ احمد کافی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Islam ، رهگذر. ، وحید110 ، SAViOR ، 135 ، aboutorab ، لبخند خدا ، محمد حسین ، حسین14 ، عبدالرحمن
۱:۳۱, ۹/آذر/۹۲
شماره ارسال: #5

گریه امام حسن ع وزن کامجو
ابن شهر آشوب در مناقب می نویسد که در ابواء زنی بادیه نشین خدمت حضرت مجتبی (علیه السلام) رسید درآنحال امام حسن (علیه السلام) مشغول نماز بود . نماز را کوتاه نمود و فرمود کاری داشتی جوابداد آری پرسیدحاجت تو چیست گفت من زنی بیشوهرم به این مکان وارد شداه ام و مایلم از شما کام بگیرم.

حضرت فرمود : دور شو از من می خواهی مرا با خودت در اتش جهنم بسوزانی . آن زن پیوسته درصدد دل بردن از آنجناب بود.

حضرت شرو ع به گریه کرد و در این بین می فرمود : دور شو وای بر تو . کم کم گریه آنجناب شدید شد . زن که حال امام مجتی (علیه السلام) را مشاهده کرد او هم شروع بگریه نمود امام حسین (علیه السلام) وارد شددید برادرش با این زن هر دو گریه می کنند . سیلاب اشک امام حسن (علیه السلام) چنان برادر را تحت تأثیر قرار

داد که او هم شروع بگریه کرد.

عده ای از اصحاب حضرت آمد ند هر کدام آن حال را مشاهده می کرد گریه آنها را می گرفت تا اینکه صدای گریه ایشان بلند شد . زن بادیه نشین خارج گردید . اصحاب نیز متفرق شدند . مدتی از این پیش آمد و گذشت . حسین بن علی (علیه السلام) از نظر عظمت و جلالت برادر خویش سبب گریه را نپرسید . نمیه شبی که امام حسن خوابی دیده بود ناگاه بیدار شده و گریه آغاز نمود . حسین(علیه السلام) پرسید چه شده برادر جان فرمود: خوابی دیدم از آن جهت گریه می کنم تفصیل خواب را جویا شد . فرمود تا زنده ام بکسی مگویوسف صدیق را در خواب دیدم . مردم برا ی تماشای او جمع شده بودند من هم جلو رفته او را تماشا میکردم همینکه حسن و زیبا ئی اش را دیدم گریه ام گرفت یوسف بسوی من توجه نموده گفت برادرم چرا گریه می کنی پدر و مادرم فدایت باد .گفتم بیاد آوردم جریان تو را با زن عزیز مصر که چه رنج ومشقتی کشیدی بزندان افتادی پیر کهنسال یعقوب در فراق تو چه دید برای آن گریه می کنم و د رشگفتم از نیروی تو که چه اندازه خود داری یوسف گفت چرا تعجب نمی کنی از خودت راجع به آن زن بادیه نشین که او در ابواء با تو مصادف شد . چه حالی پیدا کردی دیدی چگونه اشک ریختی؟

پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: کسیکه قدرت پیدا کند بر زنی یا کنیزی پس از ترس خدا او را ترک کند خد اوندآتش را بر او حرام می کند و او را از قیامت ایمن کرده وارد بهشت می نماید و اگر حرام مرتکب شود بهشت را برای او حرام کرده و او را وارد جهنم می نماید و در جای دیگر حضرت فرمود : بیشترین چیزی که باعث جهنمی شدن امت من میگردد دو چیز است شکم پرستی و شهوترانی.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: 135 ، aboutorab ، لبخند خدا ، محمد حسین ، حسین14 ، وحید110 ، عبدالرحمن
۰:۳۱, ۱۰/آذر/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار
کاسه ی انار
گویند روزی مولا علی ( ع ) وقتی به منزل میرسند و در کنار همسر خود مینشینند با محبت از او میپرسند ای فاطمه سالیانی هست که با هم زندگی میکنیم اما تا کنون شما چیزی از من نخواستید و هر چه آورده ام خدا را شکر کرده و قانع بوده اید . میخواهم از من چیزی ببخواهید و برایتان فراهم سازم .
فاطمه ( س ) میفرمایند ای همسر مهربانم خداوند را شاکر هستم که همسر مهربانی چون شما دارم و چیزی نمیخواهم .
فاطمه ( س ) پس از اصرار بسیار فراوان مولا که دیدند ناراحت خواهند شد به ایشان گفتند دلم انار میخواهد .
علی ( ع ) خوشحال از منزل خارج شده و در پی خرید انار بسوی بازار میروند . چون فصل انار در حال پایان بود مولا پس از جستجوی فراوان نتوانست پیدا کند تا اینکه پس از تلاش بسیار دریافت که در جایی از تو در تو های بازار فردی انار دارد پس بسوی او رفت و کاسه ای انار از وی خرید و خوشحال از اینکه توانسته خواسته ی فاطمه را مهیا سازد رو بسوی منزل بودند و موقع اذان مغرب که در راه حاجتمندی غریبه جلوی ایشان را گرفت و درخواست غذا نمود که بسیار گرسنه بود . مولا با دیدن وضع وی کاسه ی انار را در اختیارش گذاشت و او با ولع تمام همه ی انار ها را خورد و چیزی در کاسه باقی نماند . علی ( ع ) پس از این اتفاق و اینکه پیش فاطمه شرمنده خواهد بود ، ناراحت بسوی منزل و آماده شدن برای نماز بود .
وقتی رسیدند منزل مشاهده نمودند فاطمه ( س ) با کاسه ای انارهای درشت و زیبا به استقبالشان آمدند . . .
فاطمه ( س) فرمودند ای علی جان ممنونم از اینکه برایم این کاسه ی انار را فرستاده ای . . . !
مولا با تعجب فرمود چه کسی برایت آورده ؟
فاطمه ( س ) فرمودند : پیش پای شما مردی خوش سیما این کاسه را آورد و گفت که علی فرستاده . وقتی اسم ش را بچه ها پرسیده بودند گفت جبرئیل هستم ...
یا فاطمه .
[font=B Nazanin][/font]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: رهگذر. ، لبخند خدا ، محمد حسین ، حسین14 ، 135 ، عبدالرحمن
۲۰:۱۵, ۱۱/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/دی/۹۲ ۲۲:۴۵ توسط Agha sayyed.)
شماره ارسال: #7

داستان زید مجنون
به او زيد مجنون مي گفتند، ولي او انساني عاقل و صاحب نظر بود؛ اما به اين خاطر به او مجنون مي گفتند که هر انسان خردمند و اديبي را به سکوت وا مي داشت و دليل و برهان او را رد مي کرد و از جواب باز نمي ايستاد و از سخن گفتن خسته و ملول نمي شد.
وقتي خبر تخريب بارگاه سیدالشهدا عليه السلام و شخم زدن محل قبر را شنيد، اين مسأله برايش گران تمام شد و حزن و اندوهش شديد گرديد و مصيبت هاي امام به خاطر تخريب قبر امام حزن و اندوه بر او غالب شد، پاي پياده و ديوانه وار از مصر خارج شد، در حالي که به درگاه الهي شکوه مي کرد. او همچنان اندوهگين و افسرده بود تا به کوفه رسيد. بهلول آن زمان در کوفه بود.
زيد مجنون او را ديد و به او سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و از او پرسيد: از کجا مرا مي شناسي، در حالي که تو هرگز مرا نديده اي؟ زيد گفت: اي شخص بدان که قلوب مؤمنان چون سربازان مجهزي هستند که نسبت به آنچه شناخت دارند با هم ائتلاف مي کنند. بهلول پرسيد: زيد! چه مسأله اي موجب شده که تو پاي پياده از وطن و بلاد خودت بيرون بيايي؟ در جواب گفت: به خدا سوگند تنها شدت حزن و اندوهم مرا وادار به اين کار کرد. به من خبر رسيد که اين ملعون (متوکل) دستور داده است ساختمان قبر حسين را خراب کرد و آنجا را شخم بزنند و زائران آن حضرت را بکشند. اين مسأله مرا از وطن آواره کرد، عيشم را منغص، اشکم را جاري و خواب از چشمانم ربوده است. بهلول گفت: به خدا سوگند من هم چنين حالتي دارم. آنگاه به او گفت: برخيز به کربلا برويم تا قبور فرزندان علي مرتضي عليهم السلام را ببينيم.
دست يکديگر را گرفته راه افتادند تا به قبر حسين عليه السلام رسيدند. اما ديدند که قبر به حال خود باقي است و تغييري نکرده، ساختمان قبر را خراب کرده اند، اما هر چه آب بر آنجا بسته اند، به قدرت خداوند عزيز جبار در زمين فرو رفته و حتي يک قطره آب به قبر حسين عليه السلام نرسيده و هر گاه به طرف قبر شريف مي آيد، زمين قبر به اذن خداوند تعالي مرتفع مي شود. زيد مجنون از ديدن اين صحنه متعجب شد و به بهلول گفت: بهلول نگاه کن ببين! مي خواهند نور خدا را با دهانشان خاموش کنند، اما خدا مي خواهد نورش را کامل و تمام کند، هر چند که مشرکان را خوش نيايد. او گفت: متوکل در طول 20 سال به طور مرتب و دايم دستور داد محل قبر حسين عليه السلام را شخم بزنند و زراعت بکارند، اما قبر شريف همچنان به حالت خود باقي است و هيچ تغييري نکرده و حتي يک قطره آب هم به آن نرسيده است.
وقتي شخصي که مأمور بود آن محل را شخم بزند و زراعت کند، با اين قضيه مواجه شد، در فکر فرو رفت و گفت: به خدا و به محمد صلي الله عليه و آله ايمان آوردم. به خدا سوگند اگر ديوانه وار سر به بيابان مي گذارم، اما قبر حسين فرزند دختر رسول خدا را شخم نمي زنم و زراعت نمي کارم. مدت بيست سال است که معجزه الهي را مشاهده و دلايل و برهان هاي اهل بيت پيامبر خدا را مي بينم، اما عبرت نگرفته ام. آنگاه يوغ را (از گردن گاوها) باز و گاوها را رها کرد و به طرف زيد مجنون رفت و به او گفت: پيرمرد! از کجا آمده اي؟ گفت: از مصر. پرسيد: براي چه منظوري اينجا آمده اي، آيا از کشته شدن نمي ترسي؟ زيد گريه کرد و گفت: به خدا سوگند اطلاع پيدا کردم که قبر حسين عليه السلام را شخم زده اند. اين مسأله مرا اندوهگين کرد و باعث غم و ناراحتي من شد.
آن مرد بر روي پاهاي زيد افتاد و شروع به بوسيدن کرد و گفت: اي پيرمرد! پدر و مادرم به فداي تو باد. از وقتي تو پيش من آمدي رحمت الهي به من روي آورد و قلبم به نور خدا روشن گشت. من به خدا و رسول او ايمان آوردم. مدت 20 سال است که اين زمين را شخم مي زنم و هر وقت آب به قبر حسين عليه السلام بستم، فرو رفت و به صورت گرداب در آمد و يک قطره از آن به قبر حسين عليه السلام نرسيد. گويي که من با به حال مست بوده ام، اما اينک به برکت آمدن تو، به هوش آمده ام. آنگاه زيد گريه کرد و ابياتي خواند. آن شخص نيز گريه کرد و گفت: اي زيد! تو مرا از خواب غفلت بيدار کردي. نزد متوکل در سامراء مي روم، و ماجرا را همان طور که هست برايش بازگو مي کنم يا مرا مي کشد يا رهايم مي کند. زيد گفت: من هم به همراه تو مي آيم و در اين باره به تو کمک مي کنم.
وقتي آن شخص وارد بر متوکل شد و مشاهدات خود را درباره قبر حسين عليه السلام به اطلاع او رساند، خشم و غضب تمام وجود متوکل را فرا گرفت و بغض و کينه اش نسبت به اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله بيشتر شد و دستور قتل آن مرد را صادر نمود؛ همچنين دستور داد ريسماني به پاي او ببندند و او را با صورت در بازار بکشند و بعد در ميان مردم به دار آويخته شود تا براي آنان که مي خواهند عبرت بگيرند، درس عبرتي باشد و کسي باقي نماند (جراءت نکند) تا از اهل بيت ياري کند. اما زيد مجنون؛ حزن و اندوهش بيشتر شد و همچنان گريه مي کرد و صبر کرد تا آن شخص ‍ را از چوبه دار پائين آوردند و جسدش را در ميان زباله ها انداختند.
آنگاه زيد به سراغ او آمد، جنازه او را برداشت و به طرف دجله برد و در آنجا غسل داد و کفن نمود و بر او نماز خواند و سپس آن را دفن نمود و مدت سه روز تمام در کنار قبر ماند و قرآن تلاوت کرد و از او جدا نشد. يک روز که در کنار قبر نشسته بود، بناگاه صداي فرياد و نوحه و زاري زنان و مردان بسياري را شنيد که با خود جنازه اي حمل مي کردند. کثرت جمعيت به قدري بود که راه بند آمده بود، زيد گمان کرد که متوکل مرده است. به سوي يکي از افراد آن جمعيت رفت و از او پرسيد: اين ميت کيست؟ گفت: جنازه يکي از کنيزان متوکل است. نام اين کنيز ريحانه و او يک کنيز سياه حبشي بود که متوکل علاقه شديدي به او داشت.
وقتي زيد آن صحنه را ديد غم و اندوهش بيشتر شد و آتش سينه اش ‍ برافروخته گشت و بر سر و صورت خود مي زد و گريبان چاک مي کرد و خاک بر سر مي ريخت و مي گفت: واويلا وا اسفا، يا حسين! تو در سرزمين کربلا عريان، تنها و غريب، لب تشنه به شهادت رسيدي، زنان و دخترانت و اهل و عيالت را به اسارت بردند و کودکانت را کشتند، اما کسي براي تو گريه نمي کند. پيکر مطهر تو را بي غسل و کفن دفن مي کنند و بعد محل قبرت را شخم مي زنند تا نورت را خاموش نمايند، در حالي که شما فرزند علي مرتضي و فاطمه زهراء مي باشي. اين همه احترام و عظمت براي يک کنيز سياه قايلند، اما کسي براي فرزند محمد مصطفي صلي الله عليه و آله غمگين نيست و گريه نمي کند.
زيد همچنان گريه مي کرد و نوحه سر مي داد تا از هوش رفت و تمام مردم حاضر در آنجا نيز نظاره گر بودند. برخي از آنها دلشان به حال او سوخت. وقتي زيد دوباره به هوش آمد اين سخنان را بر زبان جاري ساخت: آيا قبر حسين را در کربلا شخم مي زنند، اما قبر فرزند آن زن زناکار را آباد مي کنند. شايد زمانه دوباره عوض شود و دولت حق روي کار آيد. خدا اهل فساد و آنکه را بر اين دنياي فاني ايمان دارد، لعنت کند.
گفته اند که زيد اين عبارات را در برگه اي نوشت و آن را به يکي از دربانان متوکل داد. وقتي متوکل آن را خواند به شدت خشمگين شد و او را احضار کرد. ميان زيد و او مطالبي از وعظ و توبيخ رد و بدل شد. متوکل براي تحقير شاءن امام علي عليه السلام، از او پرسيد درباره ابوتراب چه نظر داري؟ زيد گفت: به خدا سوگند! تو به فضل، شرف، حسب و نسب آن حضرت آگاه هستي و کسي جز کافران بدگمان فضل او را انکار نمي کند و جز منافقان دروغگو با او دشمني نمي کند. آنگاه شروع به بر شمردن فضايل و مناقب حضرت علي عليه السلام نمود و تا آنجا ادامه داد که متوکل به خشم آمد و دستور داد او را زنداني کنند.
چون شب فرا رسيد و متوکل به خواب رفت، هاتفي نزد او آمد و لگدي به او زد و گفت برخيز و زيد را از زندان بيرون بياور، و گرنه خداوند هر چه سريعتر تو را هلاک مي کند. متوکل خودش برخاست و زيد را از زندان آزاد کرد و خلعت بسيار گرانبهايي به او پوشانيد و گفت: هر خواسته اي داري، بگو. زيد گفت: خواسته ام عمارت و ساختن قبر حسين عليه السلام است و اينکه کسي متعرض زائران آن حضرت نشود. متوکل دستور اين کار را صادر کرد و زيد با شادي و سرور از نزد او بيرون آمد و در شهرها مي گرديد و مي گفت: هر کس قصد زيارت قبر حسين را دارد براي هميشه در امان است. (بحار ج 45 ص 407 - 403 - منتخب طريحي ج 2 ص 69 - 67 - مجلس 5 )
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: 135 ، حسین14
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  داستانهایی درباره آغاز و انجام دشمنان اهل بیت محمدهادی 1 1,032 ۱۵/شهریور/۹۳ ۱۶:۵۴
آخرین ارسال: محمدهادی

پرش در بین بخشها:


بالا