|
چگونه به او بگویم دوستش دارم!؟
|
|
۰:۲۰, ۲۴/مهر/۹۳
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
چند وقت پیش یکی از دوستان نزدیکم پیشم اومد و با ناراحتی گفت:
من اشتباه کردم نه؟؟ ایشون مدت 6 سال پسری حدودا 30 ساله رو دوست داشتن ولی خجالت می کشیدن این موضوع و بگن . تا اینکه بالاخره به جرات افتادن و این موضوع و برای خواهر پسر که همکلاسی شون بودن مطرح کردن! پس از گفتن حقایق به همکلاسی شون اول احساس سبک باری کردن ولی دو سه روز دیگه پشیمون شدن که آیا اشتباه کردن توضیح دادن،دوستم می گفت شاید صلاح نبوده ،شاید انتخابشون در این 6 سال اشتباه بوده! الان منتظر جواب هستن و جالبتر اینکه همکلاسی شون غیر مستقیم به برادرشون موضوع و مطرح کردن ولی برای آقا پسر موضوع جا نیفتاده و قراره مستقیم مطرح بشه. من نمی دونستم چطوری به دوستم کمک کنم! وقتی ازشون پرسیدم آیا در این 6 سال آقا پسر چیزی از دوست داشتن مطرح کردن گفتن نمی دونم شاید زیاد که نفهمیدن یا در حد آشنا بودن برخورد داشتن! واقعا مسئله پیچیده س،تصور اینکه در دوست داشتن صبر زیادی داشته باشی ! به طوری که در کتاب استاد مطهری خوندم که امام علی (علیه السلام) فرمودند :اگه کسی و دوست داشته باشی و عشقت و بروز ندیدی و بمیری ،شهید محسوب می شی!
|
|||
|
|
۲۱:۱۴, ۲۴/مهر/۹۳
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
امروز با یکی از دوستان صحبت کردم ،یادم رفته بود که دوستم زهرا برای رسیدن به مرتضی 4 سال چه افکاری داشت،چقدر گریه می کرد دست به دامان امام رضا (علیه السلام) بود با اینکه خواستارهای زیادی داشت.می گفت بعد از گفتن موضوع دوست داشتن به پسر عمویش 2 سال طول کشید که مرتضی هم عاشق شود و او مرتضی را به دست آورد در حالیکه از ارث محروم شد.2 سال طول کشید و چه سختی هایی به جون خرید که دوران عقد و بگذرونه از بیم اینکه خانواده ی همسرش مدام به رخش نکشند که او پا جلو گذاشته و چه حرفهایی نشنید و وقتی به مرتضی نگاه می کرد هیچ نمی گفت در حالیکه دور از چشم همسرش چه گریه هایی می کرد!
دو سال در زیر سایه ی خانواده مرتضی زندگی کردن و اینکه وقتی همسرش از حرف ها به سطوح می آمد که چرا خانواده ش مداخله در زندگیشان دارند و حال 2 سالست در خیابان و ساختمان دیگر زندگی میکنند و امروز شنیدم بچه ی دومش را به دنیا آمده و با تمام سختی هایی که کشیده هنوز هم بهم می گویند دوستت دارم. عشق یعنی ... |
|||
|
|
۲:۳۹, ۲۶/مهر/۹۳
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
علاّمه مجلسی می فرماید:
عشق به معنای زیاده روی در دوست داشتن و محبت است. گاهی خیال می شود عشق، مخصوص علاقه داشتن به امور باطل است، به همین جهت در علاقه به خدا به کار نمی رود! آن چه در مورد مذمت و سرزنش است، عشق جسمانی، حیوانی و شهوانی است و آن چه مورد مدح و ستایش قرار گرفته، عشق روحانی و انسانی می باشد. عشق نوع اوّل به مجرّد وصال و رسیدن به آن، فانی شده و از بین می رود و عشق از نوع دوم تا ابد باقی و پایدار است. [بحارالانوار، ج 67، ص 254] |
|||
|
|
۲۳:۰۵, ۲۷/مهر/۹۳
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
حرف های شنیدنی از یک مادر :
از ده سال پیش از بیماری کلیه رنج میبردم. اوایل نمیدانستم دچار ناراحتی کلیه هستم تا این که یک روز در خانه بیهوش شدم. خانوادهام وقتی مرا به بیمارستان بردند، پزشک احتمال داد دچار ناراحتی کلیه شده باشم بنابراین پس از چند آزمایش معلوم شد کلیههایم دچار مشکل شده و باید درمان جدی را شروع کنم. از آن موقع به بعد سه بار در هفته دیالیز میشدم. پس از مدتی هر دو کلیهام را از دست دادم و شوهرم با جمعآوری ضایعات هزینه زندگیمان را تامین میکرد. اما او نیز به دلیل بیماری کم سو شده و بسختی میتوانست کار کند بنابراین با از کار افتاده شدن شوهرم، تحت پوشش کمیته امداد قرار گرفتیم و دیگر پولی نداشتیم که با آن کلیه بخریم. سالها از پی هم میگذشت و حال من هر روز وخیمتر میشد چند روز پیش پسرم به ملاقاتم آمد و گفت یک اهداکننده کلیه بدون هیچ چشمداشتی میخواهد یکی از کلیههایش را به من هدیه کند. با شنیدن این حرف گریستم و خدا را شکر کردم که هنوز انسانهایی هستند که برای رضای خدا کار نیک انجام میدهند. هزاران بار دهنده عضو و خانوادهاش را دعا کردم که به یاریام شتافتند. هر چه از او خواستم نام دهنده کلیه را بگوید حاضر به گفتن نام وی نشد . لحظهای که روی برانکارد بودم و به سمت واحد پیوند میرفتم، پسرم را دیدم که خود را برای عمل آماده میکرد. پسرم با دیدن من خندید و خواست آرام باشم. فهمیدم او همان فردی است که به من کلیه هدیه کرده است. و جواب پسر بیست و چهار ساله اش:در این سالها وقتی رنج مادرم را میدیدم عذاب میکشیدم و نمیتوانستم این همه درد و رنج او را تحمل کنم.وقتی همه راهها را بر روی خود بسته دیدم تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که خود دست به کار شوم و یکی از کلیههایم را به او هدیه کنم، اما میدانستم اگر او بداند دهنده کلیه من هستم آن را نخواهد پذیرفت. دعا میکردم بعد از آزمایش پاسخ مثبت از پزشکان بگیرم و عمل پیوند انجام بشود تا مادرم نجات یابد. وقتی جواب آزمایشها آمد و متوجه شدم این کار عملی است، خوشحال شدم و از این که توانستم دین خود را به مادرم ادا کنم، خوشحالم و امیدوارم او از من راضی باشد ![]() وای بر روزی که عشق تمام شود... |
|||
|
|
۱۵:۲۵, ۲۸/مهر/۹۳
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
سپاسگزارم
چند ماه پیش خانم دکتری داشت بحث خانواده رو مطرح می کرد که اواسط صحبت، داستانی و تعریف کرد که خیلی جالب بود. زنی هر روز لیست خریدی از نیازهای خونه رو برای مرد می نوشت که سرراهش لوازم و بخره،و مرد در همه حال حتی خستگی زیاد لوازم و تهیه می کرد بدون هیچ اخمی!انقدر تکرار شد که یکبار دیگه زن به همسرش لیستی و داد و مرد با خستگی وارد مغازه شد و لیست و به فروشنده داد هنوز چند ثانیه نگذشته بود که فروشنده چشماش گرد شد و خندید،مرد پرسید چی شده ،ندارین؟تا اینکه فروشنده لیست به مرد تحویل می ده و مرد وقتی به کاغذ نگاه می کنه یه خجالتی همراه با خوشحالی تو چهره ش می یاد.زن اونروز تصمیمی گرفته بود به جای دادن لیست خرید،لیست محبت و نثار مرد کنه و تشکر زیاد از این که مرد همیشه در هر لحظه همسرش و حمایت می کنه ،فروشنده به مرد تبریک می گه و مرد با خوشحالی توام با غرور مغازه رو ترک می کنه.
|
|||
|
|
۱۶:۲۵, ۲۸/مهر/۹۳
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
خانه ای از عشق به وسعت یک شهر ![]() ![]() مرد نشسته بود ... زن میگفت : اینطوری خونمون خیلی دلباز تره ... مرد نشسته بود روی مبل ... زن میگفت : در ضمن ... من همیشه دوست داشتم یه خونه بزرگ داشته باشم ... اندازه کل محله ... یا اصلا اندازه کل شهر .. .مرد نشسته بود روی مبل و خیره شده بود .. زن میگفت : نظرت چیه مبل و بذاریم کنار تیر برق ... مرد نشسته بود روی مبل و خیره شده بود به حکم تخلیه... |
|||
|
|
۲۲:۵۳, ۳۰/مهر/۹۳
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
اى بنده ام، من همه اشیاء را به خاطر تو خلق کردم و تو را هم براى خودم آفریدم و من دنیا
را با احسان خود به تو بخشیدم و آخرت را هم به وسیله ایمان به تو دادم.
|
|||
|
|
۲۳:۰۵, ۳۰/مهر/۹۳
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
دوقلوهای دختر به نامهای بریل و کایری، ۱۲ هفته زودتر از موعد، به دنیا آمده بودند و بنابراین به مراقبتهای ویژه نیاز داشتند، آنها را در دستگاههای انکوباتور جدا گذاشتند.
کایری خوب وزن میگرفت و شرایطش پایدار بود، ولی بریل، فقط ۹۰۰ گرم وزن داشت، در تنفس مشکل داشت و دچار مشکل قلبی هم بود و انتظار نمیرفت، زنده بماند.
پرستارش هر کاری از دستش برمیآمد برای بریل انجام داد، اما شرایطش فرقی نکرد. تا این...که برخلاف قوانین بیمارستان، او آن دو را در یک انکوباتور قرار داد. او دو نوزاد را قدری تنها گذاشت و رفت که بخوابد، در بازگشت او این صحنه زیبا را دید و سایر پرستاران و پزشکان را صدا زد تا آنها هم این صحنه را ببینند.کایری، دست کوچکش را دور خواهرش گذاشته بود، انگار که میخواست او در آغوش بگیرد و از او محافظت کند. ![]() میخواهد تصادفی باشد یا نه، از زمانی که این دو در کنار هم قرار گرفتند، وضعیت تنفس بریل بهتر شد و شرایط قلبیاش پایدار شد... ![]() |
|||
|
|
۲۳:۰۵, ۳۰/مهر/۹۳
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
نویسنده: شهید مطهری
اواخر تابستان بود و گرما بيداد مىكرد.خشكسالى و گرانى اهل مدينه را به ستوه آورده بود.فصل چيدن خرما بود.مردم تازه مىخواستند نفس راحتى بكشند كه رسول اكرم به موجب خبرهاى وحشتناكى-مشعر به اينكه مسلمين از جانب شمال شرقى از طرف روميها مورد تهديد هستند-فرمان بسيج عمومى داد.مردم از يك خشكسالى گذشته بودند و مىخواستند از ميوههاى تازه استفاده كنند.رها كردن ميوه و سايه بعد از آن خشكسالى و در آن گرماى كشنده و راه دراز مدينه به شام را پيش گرفتن كار آسانى نبود.زمينه براى كارشكنى منافقين كاملا فراهم شد. ولى نه آن گرما و نه آن خشكسالى و نه كارشكنيهاى منافقان،هيچ كدام نتوانست مانع فراهم آمدن و حركت كردن يك سپاه سى هزار نفرى براى مقابله با حملهء احتمالى روميان بشود. راه صحرا را پيش گرفتند و آفتاب بر سرشان آتش مىباريد.مركب و آذوقه به حد كافى نبود.خطر كمبود آذوقه و وسيله و شدت گرما كمتر از خطر دشمن نبود. بعضى از سست ايمانان در بين راه پشيمان شدند.ناگهان مردى به نام كعب بن مالك برگشت و راه مدينه را پيش گرفت.اصحاب به رسول خدا گفتند:«يا رسول اللََّه!كعب بن مالك برگشت.»فرمود:«ولش كنيد،اگر در او خيرى باشد خداوند به زودى او را به شما برخواهد گرداند،و اگر نيست خداوند شما را از شر او آسوده كرده است.». طولى نكشيد كه اصحاب گفتند:«يا رسول اللََّه!مرارة بن ربيع نيز برگشت.»رسول اكرم فرمود:«ولش كنيد،اگر در او خيرى باشد خداوند به زودى او را به شما برمىگرداند،و اگر نباشد خداوند شما را از شر او آسوده كرده است.». مدتى نگذشت كه باز اصحاب گفتند:«يا رسول اللََّه!هلال بن اميه هم برگشت.» رسول اكرم همان جمله را كه در مورد آن دو نفر گفته بود تكرار كرد. در اين بين شتر ابوذر كه همراه قافله مىآمد از رفتن باز ماند.ابوذر هرچه كوشش كرد كه خود را به قافله برساند ميسر نشد.ناگهان اصحاب متوجه شدند كه ابوذر هم عقب كشيده،گفتند:«يا رسول اللََّه!ابوذر هم برگشت.»باز هم رسول اكرم با خونسردى فرمود:«ولش كنيد،اگر در او خيرى باشد خدا او را به شما ملحق مىسازد،و اگر خيرى در او نيست خدا شما را از شر او آسوده كرده است.». ابوذر هرچه كوشش كرد و به شترش فشار آورد كه او را به قافله برساند،ممكن نشد.از شتر پياده شد و بارها را به دوش گرفت و پياده به راه افتاد.آفتاب به شدت بر سر ابوذر مىتابيد.از تشنگى له له مىزد.خودش را از ياد برده بود و هدفى جز رسيدن به پيغمبر و ملحق شدن به ياران نمىشناخت.همانطور كه مىرفت،در گوشهاى از آسمان ابرى ديد و چنين مىنمود كه در آن سمت بارانى آمده است.راه خود را به آن طرف كج كرد.به سنگى برخورد كرد كه مقدار كمى آب باران در آنجا جمع شده بود.اندكى از آن چشيد و از آشاميدن كامل آن صرف نظر كرد،زيرا به خاطرش رسيد بهتر است اين آب را با خود ببرم و به پيغمبر برسانم،نكند آن حضرت تشنه باشد و آبى نداشته باشد كه بياشامد.آبها را در مشكى كه همراه داشت ريخت و با ساير بارهايى كه داشت به دوش كشيد.با جگرى سوزان پستيها و بلنديهاى زمين را زير پا مىگذاشت،تا از دور چشمش به سياهى سپاه مسلمين افتاد؛قلبش از خوشحالى تپيد و به سرعت خود افزود. از آن طرف نيز يكى از سپاهيان اسلام از دور چشمش به يك سياهى افتاد كه به سوى آنها پيش مىآمد. به رسول اكرم عرض كرد:«يا رسول اللََّه!مثل اينكه مردى از دور به طرف ما مىآيد.». رسول اكرم:«چه خوب است ابوذر باشد.» سياهى نزديكتر رسيد،مردى فرياد كرد:«به خدا خودش است،ابوذر است.». رسول اكرم:«خداوند ابوذر را بيامرزد،تنها زيست مىكند،تنها مىميرد،تنها محشور مىشود.». رسول اكرم ابوذر را استقبال كرد،اثاث را از پشت او گرفت و به زمين گذاشت. ابوذر از خستگى و تشنگى بىحال به زمين افتاد. رسول اكرم:«آب حاضر كنيد و به ابوذر بدهيد كه خيلى تشنه است.». ابوذر:«آب همراه من هست.». -آب همراه داشتى و نياشاميدى؟!. -آرى،پدر و مادرم به قربانت،به سنگى برخوردم ديدم آب سرد و گوارايى است.اندكى چشيدم،با خود گفتم از آن نمی آشامم تا حبيبم رسول خدا از آن بياشامد.» ![]() |
|||
|
|
۲۳:۲۱, ۳۰/مهر/۹۳
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
خدا و بنده اش خدا:بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. بنده:خدایا ! خسته ام! نمی توانم. خدا:بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. بنده:خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…. خدا:بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان بنده:خدایا سه رکعت زیاد است خدا:بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان بنده:خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟ ………. خدا:بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله بنده:خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد! خدا:بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله بنده:خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم خدا:بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد. خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است. امشب با من حرف نزده. ملائکه:خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید. خدا:ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست. ملائکه:پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود! خدا:اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد. ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟ خدا: اوجز من کسی را ندارد…. شایدتوبه کرد….. ![]() |
|||
|
|
|
|
|









![[تصویر: heart.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/heart.png)
![[تصویر: 46971318171584540045.jpg]](http://8pic.ir/images/46971318171584540045.jpg)