کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آیا خدا موجودی مستقل از آفرینش است؟
۲۰:۱۵, ۲۷/مهر/۹۳
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

خب دوستان الان در یه حالت خیلی دووشواری وارد اکانتم شدم! Smile راستش خیلی نمیتونم بنویسم.
فقط میخوام منظورم رو برسونم،بعد منتظر نظرات شما میمونم :
در عرفان،مبحثی که همیشه محل بحث بوده وجود خداست.خب،اصلا اساس عرفان بر شناخت خدا استوار شده و بنیان اصلی عرفان در هر آیینی و در هر شکلی شناخت و نزدیکی به یک موجود برتره،که ما «خدا» می نامیمش.

خب،توی عرفان اسلامی که قدمت تقریبا طولانی هم داره،از موضوعات بحث بر انگیز،بحث بر سر موجودیت خدا بوده.
این که خدا دقیقا چیه و ما میخوایم به چی نزدیک بشیم؟!
و از شاخه های مهم این سوال که خدا چیه ؟ این بوده که آیا خدا مستقل از خلقته ؟؟؟

منطق الطیر عطار کتاب جالب و پر نکته ایه...شکی هم نیست که این کتاب از کتب مهم عرفانیه...شاید بشه گفت که منطق الطیر به واضح ترین شکل ممکن و در سادگی تمام،منازل عرفان رو به خواننده معرفی میکنه.
هفت شهر عشق،که آخرینش فناست!
فنا در چی؟ یکی شدن با چی؟؟
چرا خبری از سیمرغ نبود...نور بود؟!!!

ببخشید طولانیه ولی بخونیدش میخوام منظورم رو بگیرید :

یوسفی کانجم سپندش سوختند
ده برادر چون ورا بفروختند
مالک دعرش چو زیشان می‌خرید
خط ایشان خواست، کار زان می‌خرید
خط ستد زان قوم هم بر جایگاه
پس گرفت آن ده برادر را گواه
چون عزیز مصر یوسف را خرید
آن خط پر غدر با یوسف رسید
عاقبت چون گشت یوسف پادشاه
ده برادر آمدند آن جایگاه
روی یوسف باز می‌نشناختند
خویش را در پیش او انداختند
خویشتن را چارهٔ جان خواستند
آب خود بردند تا نان خواستند
یوسف صدیق گفت ای مردمان
من خطی دارم به عبرانی زبان
می‌نیارد خواند از خیلم کسی
گر شما خوانید نان به خشم بسی
جمله عبری خوان بدند واختیار
شادمان گفتند شاها خط بیار
کور دل باد آنک این حال از حضور
قصهٔ خود نشنود چند از غرور
خط ایشان یوسف ایشان را بداد
لرزه بر اندام ایشان برفتاد
نه خطی زان خط توانستند خواند
نه حدیثی نیز دانستند راند
جمله از غم در تأسف ماندند
مبتلای کار یوسف ماندند
سست شد حالی زبان آن همه
شد ز کار سخت جان آن همه
گفت یوسف گوییی بی‌هش شدید
وقت خط خواندن چرا خامش شدید
جمله گفتندش که ما و تن زدن
به ازین خط خواندن و گردن زدن
چون نگه کردند آن سی مرغ زار
در خط آن رقعهٔ پر اعتبار
هرچه ایشان کرده‌بودند آن همه
بود کرده نقش تا پایان همه
آن همه خود بود سخت این بود لیک
کان اسیران چون نگه کردند نیک
رفته بودند و طریقی ساخته
یوسف خود را به چاه انداخته
جان یوسف را به خواری سوخته
وانگه او را بر سری بفروخته
می‌ندانی تو گدای هیچ کس
می‌فروشی یوسفی در هر نفس
یوسفت چون پادشه خواهد شدن
پیشوای پیشگه خواهد شدن
تو به آخر هم گدا، هم گرسنه
سوی او خواهی شدن هم برهنه
چون از و کار تو بر خواهد فروخت
از چه او را رایگان باید فروخت
جان آن مرغان ز تشویر و حیا
شد حیای محض و جان شد توتیا
چون شدند از کل کل پاک آن همه
یافتند از نور حضرت جان همه
باز از سر بندهٔ نو جان شدند
باز از نوعی دگر حیران شدند
کرده و ناکردهٔ دیرینه شان
پاک گشت و محو گشت از سینه‌شان
آفتاب قربت از پیشان بتافت
جمله را از پرتو آن جان بتافت
هم ز عکس روی سیمرغ جهان
چهرهٔ سیمرغ دیدند از جهان
چون نگه کردند آن سی مرغ زود
بی‌شک این سی مرغ آن سیمرغ بود
در تحیر جمله سرگردان شدند
باز از نوعی دگر حیران شدند
خویش را دیدند سیمرغ تمام
بود خود سیمرغ سی مرغ مدام
چون سوی سیمرغ کردندی نگاه
بود این سیمرغ این کین جایگاه
ور بسوی خویش کردندی نظر
بود این سیمرغ ایشان آن دگر
ور نظر در هر دو کردندی بهم
هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم
بود این یک آن و آن یک بود این
در همه عالم کسی نشنود این
آن همه غرق تحیر ماندند
بی تفکر وز تفکر ماندند
چون ندانستند هیچ از هیچ حال
بی زفان کردند از آن حضرت سؤال
کشف این سر قوی در خواستند
حل مایی و توی درخواستند
بی زفان آمد از آن حضرت خطاب
کاینه‌ست این حضرت چون آفتاب
هر که آید خویشتن بیند درو
جان و تن هم جان و تن بیند درو
چون شما سی مرغ اینجا آمدید
سی درین آیینه پیدا آمدید
گر چل و پنجاه مرغ آیید باز
پرده‌ای از خویش بگشایید باز
گرچه بسیاری به سر گردیده‌اید
خویش را بینید و خود را دیده‌اید
هیچ کس را دیده بر ما کی رسد
چشم موری بر ثریا کی رسد
دیده موری که سندان برگرفت
پشهٔ پیلی به دندان برگرفت
هرچ دانستی، چو دیدی آن نبود
و آنچ گفتی و شنیدی، آن نبود
این همه وادی که از پس کرده‌اید
وین همه مردی که هر کس کرده‌اید
جمله در افعال مایی رفته‌اید
وادی ذات صفت را خفته‌اید
چون شما سی مرغ حیران مانده‌اید
بی‌دل و بی‌صبر و بی‌جان مانده‌اید
ما به سیمرغی بسی اولیتریم
زانک سیمرغ حقیقی گوهریم
محو ما گردید در صد عز و ناز
تا به ما در خویش را یابید باز
محو او گشتند آخر بر دوام
سایه در خورشید گم شد والسلام
تا که می‌رفتند و می‌گفت این سخن
چون رسیدند و نه سر ماند و نه بن
لاجرم اینجا سخن کوتاه شد
ره رو و ره بر نماند و راه شد

این مسئله کلید فهمیدن این نکته ست که چرا امثال منصور حلاج،خودشون رو حق میدونستند؟؟
آیا آفریدگار موجودیتی مستقل از آفریدگانش داره؟
و اینکه آیا شاهد و گواهی بر این موضوع هست؟؟ (از آیات و احادیث و روایات)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Muhammad-Ali ، محمدهادی ، 135 ، سعدی
۱:۱۵, ۱/آبان/۹۳
شماره ارسال: #2
آواتار
به نام خدا
سلام عليكم

اين مشكليه كه من هم دارم.
ببينيد ذات خدا،اين جهان مادي نيست،ذات خدا،روح هم نيست،ذات خدا،در ذهن ما نمي گنجد.
اما جهان مادي،مال خداست،روح هم مال خداست.

اما اين مالكيت چه نوع مالكيتي است؟اين مهم است.

يك وقت هست،من مالك دفترم هستم،يك وقت هست من مالك دستم هستم.دستم ذات من نيست.

اين با آن فرق مي كند.

من فكر مي كنم رابطه ي ماليكتي خداوند با روح و جسم،از نوع دوم است.

انا الحق گفتن حلاج يا سبحاني ما اعظم شاني بايزيد بسطامي،نمونه اي از همان اتصال است.

حالا خيلي ها قبول ندارند اينها را،اما همين را بدانيد ذات ما از ذات خدا نيست،چون ذات خدا،در فهم ما نمي گنجد.

اي برتر از خيال قياس و گمان و وهم***وز هر آنچه كه خوانده ايم و شنيده ايم
مجلس به آخر رسيد و به تمام گشت عمر***ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم

اين خيلي پيچيده است.

خدا به ما از رگ گردنمان نزديك تر است.

ذات ما،مال اوست.

امثال حلاج،به اين دليل گفتند انا الحق چون كه به خدا رسيدند،اما بعضي ها ظرفيتشون زياده،مثل پيامبر،اما بعضي ها ظرفيتشون كمه مثل حلاج،سر ريز مي كنند.

في امان الله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: 135 ، Ali#59 ، سعدی
۱:۴۰, ۲۰/اسفند/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/اسفند/۹۴ ۱:۴۰ توسط حقیقتجو.)
شماره ارسال: #3

اینکه حلاج خودش رو حق خوند فکر میکنم بخاطر تاثیری بوده باشه که قرآن روی اون گذاشته. قرآن نیروی عظیمی داره که اگه حتی قسمت کوچیکی از این نیرو رو کسی برای لحظه ای احساس کنه از این جهان خارج میشه و وارد یک بعد مکان-زمان دیگه میشه. جسمش اینجا میمونه اما روح به جای دیگه ای میره. برخی جسمشون هم از این بعد خارج میشه. یک طرف این نیرو انسان رو تبدیل میکنه به یک گیاه و یک طرف دیگه ی اون احساس خدا بودن رو در انسان بر می انگیزه. به نظر من اینکه حلاج گفته انالحق منظورش این نبوده که به خدا رسیدم. حس خدا بودن رو در خودش باید دیده باشه.
از بحث منحرف شدمBlush
در احادیث انسان از فکر کردن در مورد ذات خدا نهی شده. باید به نشانه ها فکر کرد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سعدی
۹:۴۴, ۲۰/اسفند/۹۴
شماره ارسال: #4

سلام
هر چه به سمت شرق آسیا بریم، مفهوم خدا در ذهن مردم انتزاعی تر میشه و هر چه به سمت غرب بریم مادی تر. مثلاً در یونان باستان "زئوس" را داریم و شرق آسیا "تائو" را.

در دیدگاه شرقی، خدا موجودی نیست که مثل انسانها فکر کنه و تصمیم بگیره و ... . بلکه یک چیزیه مثل قوانین جهان که اگر باهاش همسو بشیم می تونیم پیشرفت کنیم. افرادی مثل عطار و اسپینوزا که دیدگاه را مطرح نموده اند هم تحت تاثیر فرهنگ شرقی بوده اند. تحقیق در مورد این دیدگاه می تونه به شناخت عقاید این بزرگان کمک کنه.

اما این که کدوم دیدگاه مورد تایید اسلام هست رو دقیقاْ نمی دونم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حقیقتجو
۱۱:۴۷, ۲۰/اسفند/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/اسفند/۹۴ ۱۱:۵۷ توسط قلب.)
شماره ارسال: #5
آواتار
سلام



حدیث قدسی
قال الله عزوجل:
اي آدم! آن‌چه بين من و توست: از تو دعا و از من اجابت.(الخصال شیخ مفید)
قال الله عزوجل:
بنده‌ام با چيزي بهتر از واجبات به من نزديك نمي‌شود. و با نافله(كارهاي مستحبي) به من نزديك مي‌شود تا اينكه دوستش بدارم. آن‌گاه كه دوستش بدارم، من گوش او خواهم شد كه با آن مي‌شنود و ديده‌ي او كه با آن مي‌بيند و زبان او كه با آن سخن مي‌گويد و دست او كه قدرت‌نمايي مي‌كند. اگر دعايم كند اجابتش مي‌كنم و اگر از من بخواهد به او مي‌دهم.(كافی ؛شیخ کلینی)


♥♥♡♥♥♡♥♥♡♥♥♡♥♥♡


http://line.me/ti/p/~@byh0839s
http://line.me/ti/p/~@byh0839s


یا حـــــــــــــق



داستانی بسیار زیبا در فهم توحید.
(از ماهیان دریا درس توحید بگیریم):

روزی ماهیهای دریا نزد بزرگ خود اجتماع کردند وبه او گفتند: ای فلانی ما تصمیم گرفتیم به سوی دریایی که ما به او موجود و بدون او معدومیم برویم، پس لازم است جهت آن را به ما بیاموزی و راهش را به ما یاد دهی، تا به سوی او برویم و به حضرتش برسیم، برای اینکه مدتی طولانی حرف او را می شنویم ولی او را نمی شناسیم و مکان و جهتش را نمی دانیم.

پس ماهی بزرگ به آنان گفت: ای یاران و برادران من! این کلام، لایق و سزاوار شما و امثال شما نیست، زیرا دریا بزرگ تر از آن است که کسی به او برسد و این، شغل شما و از مقام شما نیست، پس از آن ساکت باشید و بعد از آن مانند این کلام نگویید، بلکه برای شما کفایت می کند که معتقد باشید که شما به وسیله او موجود هستید و بدون آن معدومید.

پس آنان به او گفتند: این کلام ما را سود نمی دهد و ضرری را از ما دفع نمی کند، لازم است ما به او توجه کنیم وشما ما را به معرفت آن و به وجودش راهنمایی کنید.

پس چون که ماهی بزرگ صورت حال آنان را دانست و دانست که منع کردن فایده نمی دهد، برای آنان توضیح راشروع کرد و گفت: برادران من دریایی که شما آن را می طلبید و توجه به آن را اراده کردید، او با شماست و شما با اویید و او بر شما احاطه دارد و شما به وسیله او احاطه شده اید و احاطه کننده از احاطه شده جدا نیست و دریا عبارت است از آنچه که شما در آنید. پس هر طرف رو کنید، آن دریاست و غیر از دریا نزد شما چیزی نیست. دریا با شما و شما با دریایید و شما در دریا و دریا در شماست و دریا از شما غایب نیست و شما از دریا غایب نیستید و دریا از شما به شما نزدیک تر است.

پس زمانی که ماهی ها این کلام را از ماهی بزرگ شنیدند همه بلند شدند و قصد او کردند تا او را بکشند.
ماهی بزرگ به ماهیها گفت:چرا مرا می کشید و به خاطر چه گناهی مستحق کشته شدن شدم؟
پس ماهی ها به او گفتند: برای اینکه تو گفتی دریایی که ما می جوییم همانی است که ما در آنیم و حال آنکه آنچه ما در آنیم فقط آب است و کجا آب از دریا؟ پس تو از این سخن جز گمراه ساختن ما از راه او و کنار گرفتن ما اراده نکردی.

بزرگ ماهیها گفت: قسم به خدا اینطور نیست و جز حق و آنچه واقع هست نگفتم، برای اینکه دریا و آب در حقیقت یک چیز هستند و بین آن دو اصلاًَ مغایرت نیست، پس آب به حقیقت و وجود اسم، دریاست و دریا به حسب کمالات وخصوصیات وگستردگی و انتشار بر همه مظاهر اسم، آب است.

پس این مطلب را بعضی از ماهیها دانستند و عارف به دریا گشتند و از آن ساکت شدند و بعضی دیگر انکار کردند وبه آن کفر ورزیدند و از او در حالی که مطرود و محجوب بودند، برگشتند.

وزمانی که این مثال ماهی دریا محقق و ثابت شد پس بدان که شأن خلق در طلب کردن حق همینطور است، زیرا زمانی که خلایق نزد پیامبر یا امام یا عارفی جمع می شوند واز حق سوال می نمایند، پیامبر یا امام یا عارف، به ایشان می فرماید: به درستی که حقی که شما از آن سوال می کنید و آن را می خواهید او با شماست و شما با او هستید و او به شما احاطه دارد و شما به او احاطه شده اید و احاطه کننده از احاطه شونده جدا نیست «ولله المشرقُ والمَغربُ فَأینما تُولّوا فثمّ وجهُ الله اِنّ الله واسعً علیم» و او از شما غایب نیست وشما از او غایب نیستید، هر جا رو کنید پس آنجا ذات و وجه ووجود اوست و او با هر چیز و عین هر چیز است بلکه او همه چیز است وهمه چیز به او قائم است و بدون او زائل است و برای غیر او اصلاً وجودی نیست نه در ذهن و نه در خارج و او به ذات خود اول و به کمالات خود آخر است، به صفات خود ظاهر و به وجود خود باطن است و او برای هر مکان در هر زمان است و با هر انسان و جنّ است «هو الاول والا خر والظاهروالباطن وهو بکلّ شیء علیم»

پس هنگامی که خلق، آن سخن پیامبر و امام و عارف را می شنود همه به سوی او برخیزند وقصد او می کنند تا او را بکشند، پس پیامبر به آنان می فرماید: چرا مرا می کشید و به کدامین گناه مستحق کشتنم، می دانید؟

آنان به او می گونید: برای اینکه تو گفتی حق با شما و شما با حق هستید و در عالم، وجود جز او نیست و برای غیر او وجود نیست، نه در ذهن و نه در خارج، و ما به حقیقت می دانیم که در واقع موجوداتی غیر او هستند از قبیل عقل و نفس و افلاک و اجرام و ملک و جن و غیر آن، پس تو جز ملحدِ منکر خدا نیستی و این کلام جز منحرف کردن وگمراه کردن ما از حق وطریق حق را اراده نکردی.

پس پیامبر به آنها می فرماید: نه، به خدا قسم جز حق و واقع به شما نگفتم و با آن گمراه کردن وفریب دادن شما را اراده نکردم، بلکه آنچه او گفت وبا زبان پیامبرش به آن خبر داد به شما گفتم...

***پی نوشت:
برگرفته از جامع الاسرار سید حیدر آملی ، به نقل از جلد دوم شرح دروس معرقت نفس حضرت علامه حسن زاده آملی، صفحه 313


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حقیقتجو
۱۳:۴۳, ۲۰/اسفند/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/اسفند/۹۴ ۱۴:۲۳ توسط حقیقتجو.)
شماره ارسال: #6

(۲۰/اسفند/۹۴ ۹:۴۴)chiaueam نوشته است:  سلام
هر چه به سمت شرق آسیا بریم، مفهوم خدا در ذهن مردم انتزاعی تر میشه و هر چه به سمت غرب بریم مادی تر. مثلاً در یونان باستان "زئوس" را داریم و شرق آسیا "تائو" را.

در دیدگاه شرقی، خدا موجودی نیست که مثل انسانها فکر کنه و تصمیم بگیره و ... . بلکه یک چیزیه مثل قوانین جهان که اگر باهاش همسو بشیم می تونیم پیشرفت کنیم. افرادی مثل عطار و اسپینوزا که دیدگاه را مطرح نموده اند هم تحت تاثیر فرهنگ شرقی بوده اند. تحقیق در مورد این دیدگاه می تونه به شناخت عقاید این بزرگان کمک کنه.

اما این که کدوم دیدگاه مورد تایید اسلام هست رو دقیقاْ نمی دونم.
سلام
دیدگاه اسلام و قرآن مشخص است:
انالله و انا الیه راجعون
این جمله مربوط به مرگ نیست. بلکه در مورد زندگی صحبت میکنه. آیه ی کامل رو مطالعه بفرمایید. ما با خدا که در دیدگاه شرقی مانند قوانین جهان تعریف شده همسو نمیشیم. در این صورت انسان محدود میشه به قوانین طبیعت. در دیدگاه قرآن انسان به سوی خداوند باید حرکت کند. یعنی تمام اعمال و رفتار و گفتار انسان باید به سوی خداوند باشه و چون این راه نامحدود و لایتناهی ست انسان هیچوقت محدود و اسیر چیزی نخواهد شد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سعدی
۱۸:۳۵, ۲۰/اسفند/۹۴
شماره ارسال: #7
آواتار
(۲۷/مهر/۹۳ ۲۰:۱۵)Ali#59 نوشته است:  بسم الله الرحمن الرحیم

خب دوستان الان در یه حالت خیلی دووشواری وارد اکانتم شدم! Smile راستش خیلی نمیتونم بنویسم.
فقط میخوام منظورم رو برسونم،بعد منتظر نظرات شما میمونم :
در عرفان،مبحثی که همیشه محل بحث بوده وجود خداست.خب،اصلا اساس عرفان بر شناخت خدا استوار شده و بنیان اصلی عرفان در هر آیینی و در هر شکلی شناخت و نزدیکی به یک موجود برتره،که ما «خدا» می نامیمش.

خب،توی عرفان اسلامی که قدمت تقریبا طولانی هم داره،از موضوعات بحث بر انگیز،بحث بر سر موجودیت خدا بوده.
این که خدا دقیقا چیه و ما میخوایم به چی نزدیک بشیم؟!
و از شاخه های مهم این سوال که خدا چیه ؟ این بوده که آیا خدا مستقل از خلقته ؟؟؟

منطق الطیر عطار کتاب جالب و پر نکته ایه...شکی هم نیست که این کتاب از کتب مهم عرفانیه...شاید بشه گفت که منطق الطیر به واضح ترین شکل ممکن و در سادگی تمام،منازل عرفان رو به خواننده معرفی میکنه.
هفت شهر عشق،که آخرینش فناست!
فنا در چی؟ یکی شدن با چی؟؟
چرا خبری از سیمرغ نبود...نور بود؟!!!

ببخشید طولانیه ولی بخونیدش میخوام منظورم رو بگیرید :

یوسفی کانجم سپندش سوختند
ده برادر چون ورا بفروختند
مالک دعرش چو زیشان می‌خرید
خط ایشان خواست، کار زان می‌خرید
خط ستد زان قوم هم بر جایگاه
پس گرفت آن ده برادر را گواه
چون عزیز مصر یوسف را خرید
آن خط پر غدر با یوسف رسید
عاقبت چون گشت یوسف پادشاه
ده برادر آمدند آن جایگاه
روی یوسف باز می‌نشناختند
خویش را در پیش او انداختند
خویشتن را چارهٔ جان خواستند
آب خود بردند تا نان خواستند
یوسف صدیق گفت ای مردمان
من خطی دارم به عبرانی زبان
می‌نیارد خواند از خیلم کسی
گر شما خوانید نان به خشم بسی
جمله عبری خوان بدند واختیار
شادمان گفتند شاها خط بیار
کور دل باد آنک این حال از حضور
قصهٔ خود نشنود چند از غرور
خط ایشان یوسف ایشان را بداد
لرزه بر اندام ایشان برفتاد
نه خطی زان خط توانستند خواند
نه حدیثی نیز دانستند راند
جمله از غم در تأسف ماندند
مبتلای کار یوسف ماندند
سست شد حالی زبان آن همه
شد ز کار سخت جان آن همه
گفت یوسف گوییی بی‌هش شدید
وقت خط خواندن چرا خامش شدید
جمله گفتندش که ما و تن زدن
به ازین خط خواندن و گردن زدن
چون نگه کردند آن سی مرغ زار
در خط آن رقعهٔ پر اعتبار
هرچه ایشان کرده‌بودند آن همه
بود کرده نقش تا پایان همه
آن همه خود بود سخت این بود لیک
کان اسیران چون نگه کردند نیک
رفته بودند و طریقی ساخته
یوسف خود را به چاه انداخته
جان یوسف را به خواری سوخته
وانگه او را بر سری بفروخته
می‌ندانی تو گدای هیچ کس
می‌فروشی یوسفی در هر نفس
یوسفت چون پادشه خواهد شدن
پیشوای پیشگه خواهد شدن
تو به آخر هم گدا، هم گرسنه
سوی او خواهی شدن هم برهنه
چون از و کار تو بر خواهد فروخت
از چه او را رایگان باید فروخت
جان آن مرغان ز تشویر و حیا
شد حیای محض و جان شد توتیا
چون شدند از کل کل پاک آن همه
یافتند از نور حضرت جان همه
باز از سر بندهٔ نو جان شدند
باز از نوعی دگر حیران شدند
کرده و ناکردهٔ دیرینه شان
پاک گشت و محو گشت از سینه‌شان
آفتاب قربت از پیشان بتافت
جمله را از پرتو آن جان بتافت
هم ز عکس روی سیمرغ جهان
چهرهٔ سیمرغ دیدند از جهان
چون نگه کردند آن سی مرغ زود
بی‌شک این سی مرغ آن سیمرغ بود
در تحیر جمله سرگردان شدند
باز از نوعی دگر حیران شدند
خویش را دیدند سیمرغ تمام
بود خود سیمرغ سی مرغ مدام
چون سوی سیمرغ کردندی نگاه
بود این سیمرغ این کین جایگاه
ور بسوی خویش کردندی نظر
بود این سیمرغ ایشان آن دگر
ور نظر در هر دو کردندی بهم
هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم
بود این یک آن و آن یک بود این
در همه عالم کسی نشنود این
آن همه غرق تحیر ماندند
بی تفکر وز تفکر ماندند
چون ندانستند هیچ از هیچ حال
بی زفان کردند از آن حضرت سؤال
کشف این سر قوی در خواستند
حل مایی و توی درخواستند
بی زفان آمد از آن حضرت خطاب
کاینه‌ست این حضرت چون آفتاب
هر که آید خویشتن بیند درو
جان و تن هم جان و تن بیند درو
چون شما سی مرغ اینجا آمدید
سی درین آیینه پیدا آمدید
گر چل و پنجاه مرغ آیید باز
پرده‌ای از خویش بگشایید باز
گرچه بسیاری به سر گردیده‌اید
خویش را بینید و خود را دیده‌اید
هیچ کس را دیده بر ما کی رسد
چشم موری بر ثریا کی رسد
دیده موری که سندان برگرفت
پشهٔ پیلی به دندان برگرفت
هرچ دانستی، چو دیدی آن نبود
و آنچ گفتی و شنیدی، آن نبود
این همه وادی که از پس کرده‌اید
وین همه مردی که هر کس کرده‌اید
جمله در افعال مایی رفته‌اید
وادی ذات صفت را خفته‌اید
چون شما سی مرغ حیران مانده‌اید
بی‌دل و بی‌صبر و بی‌جان مانده‌اید
ما به سیمرغی بسی اولیتریم
زانک سیمرغ حقیقی گوهریم
محو ما گردید در صد عز و ناز
تا به ما در خویش را یابید باز
محو او گشتند آخر بر دوام
سایه در خورشید گم شد والسلام
تا که می‌رفتند و می‌گفت این سخن
چون رسیدند و نه سر ماند و نه بن
لاجرم اینجا سخن کوتاه شد
ره رو و ره بر نماند و راه شد

این مسئله کلید فهمیدن این نکته ست که چرا امثال منصور حلاج،خودشون رو حق میدونستند؟؟
آیا آفریدگار موجودیتی مستقل از آفریدگانش داره؟
و اینکه آیا شاهد و گواهی بر این موضوع هست؟؟ (از آیات و احادیث و روایات)

ایکاش بحث
  • كثرت وجود و كثرت موجود
  • وحدت وجود و وحدت موجود ( نگاه حلاج این دسته بوده * خودتون مطالعه کنید عبدالحسين زرين‌کوب، جستجو در تصوف ايران، صص 176-207 )
  • وحدت وجود و كثرت موجود
  • وحدت وجود و موجود در عين كثرت وجود و موجود
  • وحدت حقيقت وجود وكثرت تشكيكي ظهور و شئون وجود
  • و نگاه هایی دیگه ای که هست .
  • و همینطور بحث اصالت ماهیت و اصالت وجود رو هم برسی میشد خیلی زیبا میشد .البته تخصصی هست و از حوصله دوستان خارج Smile
وقتی به پاسخ رسیدین میشه گفت نگاه حلاج و ... چی بوده/
پیشنهاد میکنم وارد این بحث نشین جون هرکدو برای خودشون دلایل و دفاعیاتی دارن که سر صحبت همه باید نشست و با تامل نگاه کرد . البته پاسخ روشن هست و میشه با مطالعه مطالب اینها درک کرد که کدام یک صحیح و غلط هست.

رو مورد برسی قرار میدادین تا بحث روشن بشه و یان بحث حلاج و عطار و ... رو بعدا برسی میکردین. چون تو نگاه عقیدتی این دو شخص میشه نکاتی رو دید .
برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به
حَلّاج ، حسین بن منصور

(۲۰/اسفند/۹۴ ۱:۴۰)حقیقتجو نوشته است:  اینکه حلاج خودش رو حق خوند فکر میکنم بخاطر تاثیری بوده باشه که قرآن روی اون گذاشته. قرآن نیروی عظیمی داره که اگه حتی قسمت کوچیکی از این نیرو رو کسی برای لحظه ای احساس کنه از این جهان خارج میشه و وارد یک بعد مکان-زمان دیگه میشه. جسمش اینجا میمونه اما روح به جای دیگه ای میره. برخی جسمشون هم از این بعد خارج میشه. یک طرف این نیرو انسان رو تبدیل میکنه به یک گیاه و یک طرف دیگه ی اون احساس خدا بودن رو در انسان بر می انگیزه. به نظر من اینکه حلاج گفته انالحق منظورش این نبوده که به خدا رسیدم. حس خدا بودن رو در خودش باید دیده باشه.
از بحث منحرف شدمBlush
در احادیث انسان از فکر کردن در مورد ذات خدا نهی شده. باید به نشانه ها فکر کرد.

پیشنهاد میکنم درباره بحث وحدت وجود و وحدت موجود مطالعه بفرمایید تا بدونین صوفیان و عرفایی که این مسیر رو قبول کردن چی شدنBlush

ما حق داریم تا زیر عرش رو بپرسیم ( البته این رو اگه اشتباه نکنم سالها پیش تو یه حذیث بود خوندم اگه پیدا کردمش دوباره ، براتون میزارم .)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حقیقتجو ، قلب
۱۸:۳۸, ۲۰/اسفند/۹۴
شماره ارسال: #8
آواتار
سلام.


تا حالا از چند وجه مختلف به یک شی واحد نگاه کردید؟
در مشرب ذوقي اهل عرفان و مشرب حكمت متعاليه، وجود اشياء در مقايسه با وجود خداوند، وجود حقيقي نمي‌باشد، بلكه از قبيل «نمود» و «ظهور» است كه پيش از آنكه خود را نشان دهند، او را نشان مي‌دهند. معمولاً در مشرب فلسفي معمولي همانطور كه براي ساير اشياء «وجود» اثبات مي‌كنيم، براي او نيز وجودي اثبات مي‌كنيم. با اين تفاوت كه وجود او قائم به ذات و لايتناهي و ازلي و ابدي است و وجود ساير اشياء، قائم به او و ناشي از او و محدود و حادث. از نظر اهل ذوق و عرفان، جهان بمنزله آينه ذات حق است. آنها دلالت جهان را بر ذات حق، برتر و بالاتر از رابطه دلالت مصنوع بر صانع معمولي دانسته‌اند. هرگاه چنين توفيقي دست دهد و انسان بتواند مخلوقات را آنچنانكه هستند، ادراک كند، در آن وقت ادراک مي‌كند كه «حق مطلق» و «حق واقعي» منحصراً ذات پاك احديّت است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: قلب
۱۹:۰۴, ۲۰/اسفند/۹۴
شماره ارسال: #9

(۲۰/اسفند/۹۴ ۱۸:۳۵)mahdy30na نوشته است:  ایکاش بحث
  • كثرت وجود و كثرت موجود
  • وحدت وجود و وحدت موجود ( نگاه حلاج این دسته بوده * خودتون مطالعه کنید عبدالحسين زرين‌کوب، جستجو در تصوف ايران، صص 176-207 )
  • وحدت وجود و كثرت موجود
  • وحدت وجود و موجود در عين كثرت وجود و موجود
  • وحدت حقيقت وجود وكثرت تشكيكي ظهور و شئون وجود
  • و نگاه هایی دیگه ای که هست .
  • و همینطور بحث اصالت ماهیت و اصالت وجود رو هم برسی میشد خیلی زیبا میشد .البته تخصصی هست و از حوصله دوستان خارج Smile
وقتی به پاسخ رسیدین میشه گفت نگاه حلاج و ... چی بوده/
پیشنهاد میکنم وارد این بحث نشین جون هرکدو برای خودشون دلایل و دفاعیاتی دارن که سر صحبت همه باید نشست و با تامل نگاه کرد . البته پاسخ روشن هست و میشه با مطالعه مطالب اینها درک کرد که کدام یک صحیح و غلط هست.

رو مورد برسی قرار میدادین تا بحث روشن بشه و یان بحث حلاج و عطار و ... رو بعدا برسی میکردین. چون تو نگاه عقیدتی این دو شخص میشه نکاتی رو دید .
برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به
حَلّاج ، حسین بن منصور


پیشنهاد میکنم درباره بحث وحدت وجود و وحدت موجود مطالعه بفرمایید تا بدونین صوفیان و عرفایی که این مسیر رو قبول کردن چی شدنBlush

ما حق داریم تا زیر عرش رو بپرسیم ( البته این رو اگه اشتباه نکنم سالها پیش تو یه حذیث بود خوندم اگه پیدا کردمش دوباره ، براتون میزارم .)
کلماتی که بکار بردید در حد فهم بنده نیست. فکر میکنم کتابهاشون هم در حد فهم من نباشه. انگار فقط برای خودشون صحبت کردن. به هر حال ممنون از پیشنهادتونSmile
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  هدف آفرینش چیست؟ aaaaa 14 6,629 ۹/آبان/۹۳ ۱۲:۲۸
آخرین ارسال: aaaaa
  تنها موجودی كه در سه ميدان بايد بجنگد انسان است مصطفي مازح7610 0 925 ۲۰/اردیبهشت/۹۳ ۸:۱۰
آخرین ارسال: مصطفي مازح7610
  چرا هدف آفرینش انسان، عبادت است؟ Reza71 56 20,618 ۷/آبان/۹۱ ۱۶:۵۲
آخرین ارسال: mahdy30na

پرش در بین بخشها:


بالا