کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 26 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۱:۱۰, ۱۰/آذر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آذر/۹۰ ۱۱:۳۳ توسط MohammadSadra.)
شماره ارسال: #251
آواتار
برادر گلم حسن جان،

این از بزرگواری شماست. من کی باشم شما رو دعا کنم ولی چشم. بعد از ارسال شما این موضوع یادم اومد. دیدم خالی از لطف نیست شما هم مطالعه کنید.


یه روز یه کور مادر زاد از خدا خواست چشم بینا بهش بده.
در دم آرزوش براورده شد و خدا بهش دوتا چشم بینا داد
فرد تازه بینا شده که غرق شور و شعف بود دعا کرد

"خدایا کور کن کسی رو که از تو کم بخواد"

در دم کور شد.



برادرم به نظرم "زیاد خواستن از یک بی نهایت" ترس نداره. توصیه می کنم هر وقت دعا می کنیم اینطوری دعا کنیم.

الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

خدایا تمام خیری و ثوابی که از اولین انسان تا آخرین انسان دادی به اضافه تمام خیر و برکت دنیا و آخرت رو به برادر گلم حسن و باقی بچه های گل تالار عطا کن.

الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، saloomeh ، mohamad316910 ، shakiba ، V-E
۱۲:۱۱, ۱۰/آذر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/آذر/۹۰ ۱۱:۲۰ توسط رهجو.)
شماره ارسال: #252
آواتار
تفاوت میان عقاب و غاز

توی زندگی ، تفاوت آدم ها در نگاه شون به زندگی ، به اندازه تعداد اونهاست . همون طور که صورت ها و ظاهر آدم ها با هم فرق داره ، توی افکار و رفتارشون هم با هم تفاوت دارن .
به نوعی می شه گفت هر انسانی یک کتابه . تا زمانی که بازش نکنی و نخونیش ، اون رو کامل نشناختی . اصلا هم آسون نیست چون گاهی بعضی کتاب ها اونقدر وحشتناک هستند که تا چند وقت از خوندنشون کابوس می بینی و آشفته می شی ولی گاهی خوندن بعضی کتاب ها تا سال ها مستت می کنه چون یک جمله اش می تونه روحت رو دوباره از اول جلا بده و دلت رو صاف کنه .
توی این دنیا از بچگی ، ما تعلیم داده می شیم و قوانینی برای ذهن بی برنامه و خالی ما وضع میشه که از طرف خانواده ، دوست ، مدرسه و اجتماع خودآگاه ، نا خودآگاه ، مستقیم ، یا غیرمستقیم ، ارادی و غیرارادی در مغز کوچیک ما جا گرفته که پاک کردن و از اول نوشتن قوانین، اراده فولادی و تمرین خیلی زیاد می خواد .
دکتر وین دایر در کتاب عظمت خود را دریابید، میگه :
آدم ها دو دسته هستند: غازها و عقاب ها. هرگز نباید عقاب ها رو بهمدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پا گیر غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه. کسی که مثل غاز هست و تعلیم داده شده، نمی تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گیر می کنه که مانع پروازش می شه . ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابی که مثل غاز رفتار می کنه از ذات خودش فرار می کنه .
بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب هاست . این که ندونیم چطوری عقاب باشیم :
غازها همه مثل هم فکر می کنند و همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر می کنند . افکارشون کپی شده هست و اصلاً خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی با هم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا مثل هم فکر می کنند .
عقاب ها میدونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا کسی فکر نمی کنه .
غازها همیشه می دونند غاز دیگه چطوری زندگی کنه بهتره . هر کسی جای کس دیگه تصمیم می گیره . برای همین اکثراً یا دیر به بلوغ ( فکری – جنسی – احساسی ) می رسن و یا اصلا بالغ نمی شن.
عقاب ها به خلاقیت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگی, ماهیگیری به فرد یاد می دن و نه ماهی . در محله عقاب ها هر کسی جای خودش باید فکر کنه و کسی مسوولیت زندگی کس دیگه رو به عهده نمی گیره.
غازها از جسمشون بیش از حد کار می کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار می گیرن ولی به نتایج دلخواه نمی رسن .
عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر می گیرن ، باتوجه به تجارب قبلی و برنامه ریزی های ذهن خلاقشون تصمیم می گیرند و بعد شروع به کار می کنند . عقاب ها ایمان دارند که تلاش جسمی به تنهایی اصلا برای کار کافی نیست .
غازها حریم شخصی ندارند و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن چون حرمت ندارند .
عقاب ها به حریم شخصی هر فردی احترام می زارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی اونها می شن تذکر می دن .
غازها باید همه رو راضی نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط می کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضی باشند . به جای انجام وظایف و رسالت خودشون ، رضایت همه اطرافیان رو با هر زحمتی شده به دست می یارن چون اگر به دست نیارن احساس خلا می کنند .
عقاب ها می دونند که به دست اوردن رضایت همه افراد امکان نداره و نیمی از مردم همیشه با نیمی از افکار اونها مخالفند و این وظیفه یک عقاب نیست که مخالفانش رو راضی نگه داره .
غاز نه نمی گه و همش شاکی هست که چرا باید اینهمه به دیگران توجه کنه .
عقاب در مواقعی که لازم هست ، به راحتی نه می گه .
غاز شرط اول ارتباط رو صمیمیت بیش از حد می دونه .
عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل می دونه .
غاز نمی خواد باور کنه که دشمنی داره .
عقاب می دونه که باید دشمنش رو ببخشه ولی بهش اعتماد نمی کنه .
غاز از تجربیات درس نمی گیره و فقط آزار می بینه .
عقاب بعد از گذروندن سختی مسئله ، به فکر پذیرش مسئله و درس های ممکنه هست .
غاز از دلش هیچ وقت حرف نمی زنه .
عقاب با دلش زندگی می کنه .
غاز یا احساسیه و یا منطقی .
عقاب می دونه که در دورانی از زندگی باید مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دورانی دیگه باید دل رو نوازش داد و به حرف های دل بها داد .
غاز اشتباه نمی کنه .
عقاب می دونه اگر هیچ وقت اشتباهی نکرده ، دلیلش اینه که اصلا دست به عملی نزده .
غاز جای دیگران زندگی می کنه .
عقاب می دونه که باید به دیگران کمک کنه ولی جای کسی نباید زندگی کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته .
غاز همیشه همه کار می تونه انجام بده .
عقاب می دونه چه کارهایی رو می تونه انجام بده و چه جایی باید اعلام کنه که از عهده اون بر نمی یاد .
غاز همیشه مجبوره .
عقاب همیشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاری رو انجام بده ، می پذیره و می گه : ترجیح می دم این کار رو انجام بدم .
زمان تفریح غاز مشخص نیست .
عقاب برای تفریحش برنامه ریزی می کنه و می دونه که فاصله خالی این نت تا نت بعدی در موسیقی ، دلیل دل نشین بودن اون هست .
غاز همیشه ناراضیه و شاکی و همیشه در حال شناخت عامل این بدبختی است .
عقاب همیشه راضیه و می دونه هر سختی هم پایانی داره . عقاب باور داره ان مع العسر یسرا .
غاز عبادت عادتش شده .
عقاب تکرار و عادت و روزمرگی رو مرگ دل و پرستش می دونه .
غاز نسبت به عقاب یا احساس برتری می کنه و یا احساس ضعف .
عقاب باور داره برتری وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتری کسی بر کس دیگه نمی شه .
غاز زیاد از مغزش کار می کشه البته بدون بهره وری لازم .
عقاب مفید فکر می کنه و از اشتباهاتش درس می گیره .
غاز می خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپریدن خیلی آسون تر از پرواز و اوج گرفتنه.
عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتی اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهای سنگینی رو بپردازه .

عقاب باشید و سربلند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، MohammadSadra ، حسن عزتي
۱۱:۰۸, ۱۱/آذر/۹۰
شماره ارسال: #253
آواتار
آدم هاي بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند
آدم هاي متوسط در باره چیزها سخن می گویند
آدم هاي کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند
آدم هاي بزرگ درد دیگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي کوچک بی دردند
آدم هاي بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند
آدم هاي بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال کسب دانش هستند
آدم هاي کوچک به دنبال کسب سواد هستند
آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بی پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد
آدم هاي کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند
آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي کوچک مسئله ندارند
آدم هاي بزرگ سکوت را براي سخن گفتن برمی گزینند
آدم هاي متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند
آدم هاي کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، Anti gods ، MohammadSadra ، حسن عزتي
۱۷:۰۸, ۱۱/آذر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/آذر/۹۰ ۱۷:۱۹ توسط ali.khm.)
شماره ارسال: #254
آواتار
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
امام زین العابدین(علیه السلام) آنقدر در سوگ پدرشان گریستند که سلامتی چشمانشان به خطر افتاد
و این در حالی بود که هر گاه ظرف آبی در دست می گرفتند تا بنوشند می گریستند!
امام صادق (علیه السلام) در شدت حزن و اندوه آن حضرت فرمودند: حضرت سجاد چهل سال بر مصائب پدر بزرگوارش گریست ، در حالی که روزها روزه و شبها بیدار بود و خدا را عبادت می کرد
هنگام افطار وقتی غذا نزدش می آوردند، در حالی که به شدت می گریست می فرمود: چگونه آب بنوشم ؟ در حالی که پدرم را با لب تشنه شهید کردند و گریه می نمود به طوری که
غذا و نوشیدنیهایش با قطرات اشک او می آمیخت.او همواره اینگونه می زیست تا به لقاءالله پیوست.
خادم آن حضرت نقل می کند : روزی دنبال حضرت به صحرا رفتم امام روی تخته سنگی مشغول عبادت شدو سر به سجده گذارد و در حالی که می گریست سر از سجده برداشت به ایشان عرض کردم مولای من ! آیا وقت آن نرسیده که کمتر گریه کنید؟ فرمودند وای بر تو ! یعقوب پیامبر دوازده پسر داشت ، یکی از آنها از جلوی چشم او پنهان شده بود. آنقدر گریست که مویش سپید قدش خمیده و چشمش نا بینا شد .
حال آنکه من پدر ، برادران و عموها و دیگر عزیزانم را روی زمین قطعه قطعه دیدم در حالی که سر بر بدن نداشتند !
صل الله علیک یا ابا عبدالله


منبع : روزنامه آرمان روابط عمومی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، رهجو ، saloomeh ، shakiba ، حسن عزتي ، V-E ، بیداری اندیشه
۱۷:۱۹, ۱۲/آذر/۹۰
شماره ارسال: #255
آواتار
فرصت آيينه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
آشناتر شد
سايبان از بيد مجنون ،
- روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی يک گل شناور شد
می شود برخاست در باران
دست در دست نجيب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آيينه ها آميخت
چشمها را می شود آموخت
آسمان را می شود بوسيد
می شود برخاست
از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد
می شود دل را فراهم کرد
جای ما در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت
جای ما در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت
جای ما خالی است
ما کجا گم کرده ايم آهنگ باران را ؟!
ما کجا از مهربانی چشم پوشيدیم؟!
می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجويی داشت
در کجا يک کودک ششماهه در دلواپسی گم شد ؟!
در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آميخت
می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد
می شود کيفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد
در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد
جای ما خالی است
جای ما در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای ما در درس نقاشی
جای ما در جمع کوکها
جای ما در چشمهای روشن خورشيد
جای ما در لحظه های ناب
جای ما در نمره های بيست
جای ما در زندگی خالی است
می شود برگشت
اشتياق چشم هايت را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رويش را بيفروزيم
دوستی را می شود پرسيد
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بياموزيم...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ali.khm ، حسن عزتي
۲۲:۱۸, ۱۲/آذر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/آذر/۹۰ ۲۲:۵۶ توسط ali.khm.)
شماره ارسال: #256
آواتار
امام سجاد (علیه السلام):
"همانا برای عمویم اباالفضل العباس (سلام الله علیها) در نزد خدا مقامی ارجمند است که در قیامت شهیدان از آن حسرت می برند."
السلام علیک یا قمرالعشیره
یا اباالفضل العباس

حضرت عباس به روایت چلکوفسکی





پروفسور پیتر چلکوفسکی محقق آمریکایی در گفت‌وگویی با فارس درباره حادثه کربلا و ویژگی‌های آن سخن گفته است. او تشنگی کودکان و خواسته آب از حضرت عباس را دردناک ترین حادثه در کربلا می داند.



به گزارش مشرق، پروفسور پیتر ج. چلکوفسکی (Peter J. Chlkowski)، دانشمند آمریکایی لهستانی تبار، از دانشمندان متخصص فرهنگ ایران است که هم اکنون استاد رشته های مطالعات خاورمیانه، شرق شناسی و اسلام شناسی در گروه مطالعات اسلامی و خاورمیانه دانشگاه نیویورک است.
وی در گفت و گو با فارس، روایت جالبی از داستان کربلا دارد:

* شرق شناسی که جذب محرم شد

آقای چلکوفسکی لطفا خودتان را برای خوانندگان ما معرفی کنید.
چلکوفسکی: من پیتر چلکوفسکی شهروند آمریکایی هستم. لیسانس خود را در سال 1958 در رشته واژه شناسی شرقی از دانشگاه جگیلونیان شهر کراکوف لهستان دریافت کردم و در مدرسه درام همان شهر به تحصیل در رشته هنرهای تئاتری بپرداختم. در سال 1959 به لندن رفتم و در سال 1962 در مقطع فوق لیسانس در رشته تاریخ خاورمیانه اسلامی از مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی فارغ التحصیل شدم. در حال حاظر هم بیش از 40 سال است که استاد مطالعات اسلامی و خاورمیانه در دانشگاه نیویورک هستم. بخش عمده ای از تحقیقات و مطالعات من مربوط به اسلام شیعی و به طور خاص محرم و واقعه کربلا است و در این حوزه تا کنون ۳ کتاب و مقالات متعددی درباره امام حسین و واقعه کربلا نوشته ام.
علت سفر شما به ایران چه بود؟
چلکوفسکی: همانطور که گفتم در مقطع لیسانس زبان شناسی مشرق زمین خوانده بودم و در ادامه در یکی از دانشگاه های انگلیس مطالعات خاورمیانه را ادامه دادم و به همین دلیل با ایران آشنا شدم، به همین دلیل ایران را برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات زبان فارسی انتخاب کردم.
* جایی که با محرم آشنا شدم...
شما یکی از معروف ترین محققان غربی در حوزه محرم و عاشورا هستید. از آشنایی خود با محرم بگویید.
چلکوفسکی: درباره آشنایی با محرم و عاشورا باید بگویم که قبل از اینکه به ایران سفر کنم چیز زیادی درباره محرم نمی دانستم و زمانی که برای ادامه تحقیقاتم به شهر رشت سفر کردم مصادف بود با ماه محرم و انجا با یک اجرای تعزیه مواجه شدم. آنجا خیلی شیفته این مراسم شدم و باید اعتراف کنم که یک شبه عاشق محرم شدم. این نمایش برای من که هنرهای نمایشی در لهستان خوانده بودم فوق العاده بود. از آن زمان شروع کردم به تحقیق و نوشتن درباره تعزیه و محرم. از این نمایش به قدری هیجان زده و شگفت زده شده بودم که از آن روز به تحقیق درباره عاشورا و محرم پرداختم.
* هنر تعزیه مرا با محرم آشنا کرد
چیزی که در ابتدا من را به عاشورا و محرم علاقه مند کرد به دلیل اینکه اطلاعی از واقعه عاشورا نداشتم هنر تعزیه بود. رسم و اجرای فوق العاده ای است. اینکه نقش ها دیالوگ خود را با شعر بیان می کردند و رنگ هایی که آدم خوب ها و آدم بدها با آن تفکیک شده بودند. من درباره تعزیه تحقیقات گسترده ای در کشورهای مختلف دنیا کرده ام و ماحصل تحقیقاتم را در یکی از کتابهایم آورده ام.
* تعزیه امام حسین در منطقه کارائیب در قرن 19
امکان دارد یکی از مواردی که در که در مورد تعزیه و محرم در کشورهای دیگر بررسی کرده اید بگویید؟
چلکوفسکی: در قرن 19 میلادی در منطقه کارائیب، انگلیسی ها کارگران سیاه پوست را در مزرعه های نی شکر به خدمت گرفته بودند و آنها را استستمار می کردند و این کارگران سیاه پوست با انگلیسی ها درگیر شدند ولی از ادامه کار زیر سلطه انگلیسی ها که برای آنها به معنای بردگی بود کنار کشیدند و فرار کردند. به همین خاطر انگلیسی ها برای جبران نیروی کار در مزرعه های نی شکر هزاران نفر را از هند به این منطقه آوردند. جمعیت هندی هایی که به این منطقه آمده بودند مراسم عاشورا را برای دور هم جمع شدن و نشان دادن خود به مردم بومی منطقه انتخاب کردند با وجود اینکه اکثر آنها مسلمان و شیعه نبودند.
این مراسم در این منطقه رفته رفته بومی شد و به با نام تجا که شکل تغییر یافته تعزیه بود برگزار شده است. در این مراسم حسینه های خواصی که ارتفاع سقف آن بسیار بلند بود برپا می شود و از رنگ های متنوعی استفاده میشود.
*فرهنگ عاشورا ایران را در جنگ 8 ساله پیروز کرد
تاثیر محرم را در میان مردم ایران چگونه دیده اید؟
چلکوفسکی: مردم ایران و در کل شیعیان، واقعه عاشورا را بزرگترین مصیبت تاریخ بشریت می دانند. در ایران علاوه بر اینکه فرهنگ عاشور در تکیه ها و در ماه محرم گرامی داشته می شود در شئون مختلف زندگی مورد توجه قرار میگرد. جمله هر روز عاشوراست و هر روز کربلا است در جنگ 8 ساله تاثیر زیادی در مبارزه سربازان ایرانی داشت و همین مساله باعث انگیزه آنها برای ادامه مبارزه میشد. و اتفاقا همین فرهنگ بود که باعث پیروزی سربازان ایرانی شد. من مسلمان یا شیعه نیستم ولی خیلی مجذوب این فرهنگ شده ام.
آیا بررسی فرهنگ عاشورا تاثیری بر خود شما هم داشته؟
چلکوفسکی: با مرور واقعه کربلا بارها تحت تاثیر قرار گرفته ام و اشک درچشمانم جمع شده است ولی به خود اجازه نداده ام که گریه کنم چراکه من محقق هستم و نباید تحت تاثیر احساساتم قرار بگیرم.
* شیفته شخصیت حضرت عباس هستم
چه کسی در واقعه عاشورا شما را بیشتر تحت تاثیر قرار داده است؟
چلکوفسکی: من به صورت خاص شیفته شخصیت "حضرت عباس" هستم. من مقالات زیادی را درباره ایشان نوشته و چاپ کرده ام و متون زیادی را درباره مراسمی که به حضرت عباس مرتبط می شود را جمع آوری کرده ام.
* حضرت عباس به روایت چلکوفسکی
اگر بخواهید حضرت عباس را برای مخاطبان آمریکایی معرفی کنید چه می گویید؟
چلکوفسکی: عباس جنگ آور، آزادی خواه و مدافع شجاع و بی باکی است که از حسین و خانواده اش محافظت کرد.
عباس فردی است که شما در فارسی به آن میگویید پهلوان. عباس پهلوان واقعی بود. او از حسین و خانواده او تا آخرین لحظه محافظت میکند. او زمانی که می رود برای کودکان آب بیاورد دستانش را از دست می دهد بعد مشک را به دهن میگیرد و زمانی که می بینند او ایستادگی می کند و به راه خود ادامه می دهد او را می کشند.
* دردناک‌ترین حادثه کربلا به روایت کارشناس آمریکایی
دردناک ترین حادثه کربلا از نظر شما کدام حادثه است؟
چلکوفسکی: تشنگی کودکان در خیمه ها و طلب آب از عباس داستان دردناکی دارد که مرا واقعا تحت تاثیر قرار می دهد.
مردم ایران همه علاقه زیادی به حضرت عباس دارند و مراسم زیادی با نام ایشان برگزار میشود...
چلکوفسکی: من عاشق مراسمی هستم که نذر حضرت عباس میکنند. مانند سفره حضرت عباس.من بسیار در آیین سفره حضرت عباس دقت کرده ام و مشاهده کرده ام که چقدر زنان شیعه و زنان ایرانی اعتقاد به این رسم دارند ولی متاسفانه من چون خانم نیستم هیچگاه نتوانستم در این مراسم شرکت کنم. چون این مراسم را زنان برپا می کنند. من شاهد بوده ام زنانی را که نذر سفره حضرت عباس کرده اند و حاجت گرفته اند. برای مثال زنی که بچه دار نمی شد و از این طریق توانست حاجت خود را بگیرد.

منبع: http://www.alvadossadegh.com/
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، V-E
۱:۳۹, ۱۳/آذر/۹۰
شماره ارسال: #257
آواتار
(۷/آذر/۹۰ ۲۰:۱۸)علی 110 نوشته است:  سه نفر از کملین شیعه اند که شائبه ی عصمت دارند
سید بن طاووس، مقدس اردبیلی و علامه سید بحرالعلوم
شک نیست که این سه تن مکرر در مکرر خدمت ولی عصر عج الله تعالی فرجه رسیده اند

بحرالعلوم را به این علت می گویند بحرالعلوم که در آغوش حضرت حجت قرار گرفته اند و پس از آنکه سینه به سینه شده اند با حضرت حجت دریایی از علوم از قلب نازنین حضرت حجت به قلب ایشان وارد شده!!!!!!!!!!!!!!!
سید بحرالعلوم با تمام رئسای مذاهب شافعی و حنبلی و هنفی و مالکی با فقه خودشان مباحثه میکردند و شکستشان می دادند
ایشان شاگردی دارند به نام جناب کاشف القطاع که ایشان هم کمالات بسیار عظیمی داشته اند
و شیخ انصاری بزرگ با تمام عظمتش جناب کاشف القطاع است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و تمام شیعه جیره خوار آثار شیخ انصاری بزرگ است در فقه!!!!!!!
این شیخ انصاری می گوید اگر کسی تنها مقدمه ی فلان کتاب جناب کاشف القطاع را بفهمد از نظر من مجتهد است!!!!!
و این جناب کاشف القطاع افتخارش این بوده که با تحت الهنک عمامه اش نعلین های سید بحرالعلوم را تمیز کند!!!!!!!!
این مقدمه ای بود تا به عظمت جناب سید بحرالعلوم بیشتر پی ببریم!!!!!!!
گویند در یکی از روزهای عاشور، سید بحرالعلوم در حرم آقا امام حسین ناظر دسته های عزاداران حسینی بودند که فوج فوج به حرم وارد میشدند!!!!!!!!

ناگهان همه میبینند به یکباره سید بحرالعلوم زعیم شیعه و مرجع یگانه تشیع به سمت وسط یکی از دسته ها میدود
عبا را به یک طرف پرت میکند و عمامه را به یک طرف و مثل یک مجنون بر سر و سینه اش میکوبد و هر چه تلاش میکنند شاگردان جلوی ایشان را بگیرند نمیتوانند
بعد از پایان عاشورا ، بالاخره شاگردان جرأت میکنند تا سر مطلب را بپرسند

سید بحرالعلوم گفت:
چگونه می ایستادم در حالی دیدم مولایم حجت بن الحسن روحی فداک چگونه در بین عزاداران حسینی بر سر وسینه میزدند در حرم جدشان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صل الله علیک یا اباعبدالله
أین الطالب بدم المقتول کربلا
یا الله

امضای mohamad
[تصویر: abbasalef.jpg]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، shakiba ، حسن عزتي ، V-E ، rastin ، بیداری اندیشه
۱۲:۵۱, ۱۳/آذر/۹۰
شماره ارسال: #258
آواتار
زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت.


از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟


قرآن.


- از کجای قرآن؟


- انا فتحنا….


نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.


سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.


نادر گفت: چر ا نمی گیری؟


گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.


نادر گفت: به او بگو نادر داده است.


پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.


می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد.


حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.


از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Anti gods ، V-E ، parisan ، sadegh-a ، ali.khm ، rastin ، hajiali.m
۱۶:۳۳, ۱۳/آذر/۹۰
شماره ارسال: #259
آواتار
جواب سلام همراه با لبخند امام حسین(علیه السلام) به جوانی که زائر حرمش بود

آنچه در ادامه می‌خوانید ماجرای درباره عنایت حسین (ع ) به زوار حرم مطهرش است که مرحوم شهید آیت الله دستغیب شیرازی این ماجرا را به شرح زیر نقل کرده‌اند:

بعض از موثقین اهل علم در نجف اشرف نقل كردند از مرحوم عالم زاهد شیخ حسین بن شیخ مشكور كه فرمود در عالم رؤیا دیدم در حرم مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام مشرف هستم و یك نفر جوان عرب وارد حرم شد و با لبخند به آن حضرت سلام كرد و حضرت هم با لبخند جوابش دادند.
فردا شب كه شب جمعه بود، به حرم مطهر مشرف شدم و در گوشه‌اى از حرم توقف كردم ناگاه همان جوان عرب را كه در خواب دیده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضریح مقدس رسید با لبخند به آن حضرت سلام كرد ولى حضرت سیدالشهداء علیه السّلام را ندیدم و مراقب آن عرب بودم تا از حرم خارج شد، عقبش رفتم و سبب لبخندش را با امام علیه السّلام پرسیدم وتفصیل خواب خود را برایش نقل كردم و گفتم چه كرده‌اى كه امام علیه السّلام با لبخند به تو جواب مى‌دهد؟
گفت مرا پدر و مادر پیرى است و در چند فرسخى كربلا ساكنیم و شبهاى جمعه كه براى زیارت مى‌آیم یك هفته پدرم را سوار بر الاغ كرده مى‌آوردم و هفته دیگر مادرم را مى‌آوردم تا اینكه شب جمعه‌اى كه نوبت پدرم بود چون او را سوار كردم، مادرم گریه كرد و گفت مرا هم باید ببرى شاید هفته دیگر زنده نباشم.
گفتم باران مى‌بارد هوا سرد است مشكل است، نپذیرفت ناچار پدر را سوار كردم و مادرم را به دوش كشیدم و با زحمت بسیار آنها را به حرم رسانیدم و چون در آن حالت با پدر و مادر وارد حرم شدم حضرت سیدالشهداء را دیدم و سلام كردم آن بزرگوار به رویم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا به حال هر شب جمعه كه مشرف مى شوم حضرت را مى بینم و با تبسم جوابم مى‌دهد.
از این داستان دانسته مى‌شود چیزى كه شخص را مورد عنایت بزرگان دین قرار مى‌دهد و رضایت آنها را جلب مى‌كند صدق و اخلاص و محبت ورزى و خدمتگزارى به اهل ایمان خصوصا والدین و بالاخص زوار قبر حضرت ابى عبداللّه صلوات اللّه علیه است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، parisan ، sadegh-a ، ali.khm ، V-E ، shakiba ، hajiali.m ، بیداری اندیشه
۲۱:۴۱, ۱۳/آذر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/آذر/۹۰ ۱۰:۵۶ توسط ali.khm.)
شماره ارسال: #260
آواتار
شهادت حضرت عباس (علیه السلام)
چون تشنگی بر حسین و یارانِ او سخت گشت،
کودکان به امام علیه ا لسلام شِکوِه آوردند و از فَرط
عطش بنالیدند. امام، عباس علی هالسلام را بخواند و
بفرمود تا با تنی چند بر نشینَد و به فرات رود و از
برای تشنگان شربتی آب آرَد. عباس با ده سوار بر
نشست و مَشک ها برداشت و چون به مدخل آبِ
فرات رسید، یارانِ ابن زیاد بر کنار فرات نشسته و
شریعه را بر حرمِ رسولِ خدا فرو بسته. چون عباس را
بدیدند، بر او حمله آوردند و جمله صدها تن بودند
و عباس و یاران با آن جمع درانداختند و کوششی
سخت رفت. عباس از آن پس رَجَزی برخواند و
بر ایشان دستبردی مردانه کرد و ایشان را از چپ
و راست بپراکند و بسی مردم شجاع و سواران دلیر
از ایشان بکشت. دیگر باره بر آن جمع درانداخت
و ایشان را از شریعتِ فرات براند و مشک پر آب
کرد و جرع های آب به کف برداشت و تشنگیِ امام
به خاطر آورد و آب را فرو ریخت و گفت: هرگز
آب ننوشم و آقای من، حسین، تشنه باشد. آن گاه از
شریعت فرات بیرون شد و مَشک بر دوش افکند و
بر نشست. چون آن قوم، حالِ او بدین صفت دیدند،
ب یدرنگ تیر افشاندن گرفتند و از هر طرف، باران تیر
او را فرو گرفت و از بسیاریِ تیر، گویی بال و پر آورده.
در این حال کسی بر او حمله کرد و دست راست او
بینداخت و او شمشیر با دست چپ گرفت. عباس
ندا داد: به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع کنید،
همانا جهادکنان از دینم حمایت م یکنم. و همی رفت
و همی کُشت ولی بیشتر توجه، خاطرِ حَرم داشت
تا مگر بدان تشنگان آبی رساند. در این حال کسی
دیگر حمله برد و دستِ چپ او بینداخت و او به
روی فتاد و شمشیر به دهان مبارک خود برداشت.
عمر سعد چون آن حال را بدید، ندا در داد که مشکِ
او را نشانه ی تیر و تیغ کنند. از هر طرف، بدان مشک
تیرافشانی کردند و مشک راب دریدند. چون این حالت
روی داد، عباس را پای رفتن نماند، چه از رفتن به
خیمه بدان حالت شرم م یداشت. در همین زمان،
گمراهی، عمودی از آهن بر فرقِ همایون او فرود
آورد چنان که فرق مبارکش بشکافت و بیفتاد و در
خاک و خون همی غلطید و فریاد برآورد: یا اباعبداللّه
! از من بر تو سلام باد. چون آوازِ او به سمعِ همایون
برادر رسید، ب یدرنگ بر نشست و روی بر آن جمع
نهاد و ایشان را بپراکند و چون بر بالین عباس رسید،
هنوز از او رمقی باقی بود. سرِ او بر دامن گرفت و به
دست مبارک، خون از سر و رویِ او پاک م یکرد و بر
او دعای خیر م یگفت. و گفته اند که چون خواست
او را با حرم آرَد، از بسیاریِ زخم که بر بدن شریف
او رسیده بود و همه ی عضوها گسیخته، نتوانست.
لاجَرَم او را بر جای بگذاشت و بانگ برآورد و همی
فرمود: اکنون کمر من بشکست و مرا حیلتی نماند.
)امیدمن اامید شد.(
صل الله علیک یا قمرالعشیره یا ابا الفضل العباس(علیه السلام)




منبع : روزنامه آرمان روابط عمومی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: V-E ، saloomeh ، حسن عزتي ، علمدار133 ، shakiba ، hajiali.m
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,490 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا