کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 27 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۱:۱۸, ۱۴/آذر/۹۰
شماره ارسال: #261
آواتار

كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت:
ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است.
او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد.
خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد.
مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.
اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.
دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم
و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.
گزينش امروز ما ، برآيند انديشه ها و راه بسيار درازيست كه تا كنون از آن گذشته ايم . اين گزينش مي تواند سيماي جديدي را از ما به نمايش بگذارد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: V-E ، saloomeh ، حسن عزتي ، علمدار133 ، hajiali.m
۱۰:۵۰, ۱۸/آذر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/آذر/۹۰ ۱۰:۵۲ توسط ali.khm.)
شماره ارسال: #262
آواتار
عوامل قصاوت قلب
أ) گناه بزرگترین سبب قساوت قلب است. امام علی (علیه السلام) می‌فرماید: «ما قست القلوب الا لکثرة الذنوب؛ دل ها جز با گناه سخت نمی شود».
ب) آرزوها و خواهش‏های دنیوی و خواسته‏های نفسانی. خدا به حضرت موسی (ع ) می فرماید: «لا تطول فی الدنیا املک فیقسو قلبک و القاسی القلب منی بعید»؛ آرزویت را در دنیا طولانی مکن تا قلبت با قساوت گردد. کسی که قساوت قلب دارد، از من دور است».
پ) پرخوری. پیامبر فرمود: «نمیرانید دل‏ها را به زیاد خوردن و آشامیدن؛ زیرا مانند زراعتی که بیش از حد آبش دهند، دل می‌میرد».(6) مولی علی (ع ) می فرماید: «من کثر طعامه سقم بدنه و قسی قلبه؛ هر کس طعامش زیاد شود بدنش بیمار و قلبش با قساوت می شود»

ت) پرگویی یا سخنی که حرام نباشد و چه بسا مباح بوده، اما زیادی آن مکروه و موجب قساوت قلب است



.
ث) پرخوابی. امام صادق (علیه السلام) فرمود: «خواب زیاد دین و دنیای شخص را از بین میبرد».
ج) ثروتمندی زیاد. امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود: «مال زیاد و حب به آن، دین شخص را فاسد میکند».
کسی که تلاش او جمع مال و حفظ و زیاد کردن آن شد دیگر در مقام تحصیل ایمان و عمل صالح و زیاد کردن توشه سفر آخرت نخواهد بود، نیز حقوق خدا را از ثروت خود ادا نمیکند، پس دین خود را خراب کرده است

ح) غفلت.
امام باقر(علیه السلام) به جابر جعفی فرمود: «پرهیز کن از غفلت که در غفلت قساوت قلب است».
خ) گناه پشت گناه

.

د) معاشرت زیاد با زنان


.

ذ) نشستن با مردگان و آنها به تعبیر پیامبر گرامی(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) هر بنده خوش گذران سرکش و هر شخصی است که برای حیات پس از مرگش کار نمیکند



.

ر) گوش دادن به لهو و لعب



.

ز) راحت‏طلبی.
منبع: http://www.alvadossadegh.com/
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، حسن عزتي ، MohammadSadra ، hajiali.m
۱۸:۲۲, ۱۹/آذر/۹۰
شماره ارسال: #263
آواتار
شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد


:




مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني نزديكترين را ه را به من نشان دهي؟


بهلول جواب داد


: نزديكترين و آسانترين راه : نرفتن بالاي كوه است !!!



*******************************************************************




فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن.


بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.


آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!


بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!


***********************************************




یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد !


هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!!


مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ...


بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟


آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.


بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر.


آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟


بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند !



***************************************************


روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.


با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد.


کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند.


بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت. ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند. ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد.


خدمتکاران حمامی متغیر گردیده پرسیدند: سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟


بهلول گفت:مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید !!!


***********************************************






[color=black lang=AR-SA]تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی![/color]



[color=black lang=AR-SA]اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای![/color]



[color=black lang=AR-SA]اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن![/color]



[color=black lang=AR-SA]*********************************************************[/color]







هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می‌شود!





گفتم: ای جنگل پیر تازگی‌ها چه خبر؟


پوزخندی زد و گفت: هیچ، کابوس تبر!






گفت: چند سال داری؟
گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند ساله‌ام!







گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند!







ديوانگي یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر هميشگي و انتظار نتيجه متفاوت داشتن!







شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بی دل می‌شود و دیگری دو دل!







پروانه گاهی فراموش می‌کند که زمانی کرم بوده است و کرم نمی‌داند که روزی به پروانه‌ای زیبا بدل خواهد شد...
فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست!







روزانه هزاران انسان به دنیا می‌آیند...



اما انسانیت در حال انقراض است!







وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن...
وقتی میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن...
باید از دوست داشتن آدما ترسید!







اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ...



در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند!







حرف هایم را تعبیر می‌کردی... سکوتم را تفسیر... دیروزم را فراموش... فردایم را پیشگوئی


...
به نبودنم مشکوک بودی... در بودنم مردد... از هیچ گلایه می‌ساختی ...از همه چیز بهانه


...
من کجای این نمایش بودم؟







علم فيزيک دروغ مي‌گويد!
براي ديدن نياز به نور نيست، فقط دليل لازم است!







پرواز كن آنگونه


كه مي‌خواهي



و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه مي‌خواهند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، حسن عزتي
۲۳:۲۰, ۱۹/آذر/۹۰
شماره ارسال: #264
آواتار
ای حسین دشمن نداد آبت اگر غم مخور حسین

صحرا به آب دیده چو دریا کنم تو را

ریزم به حلق تشنه تو اشک چشم خویش را

سیراب تا کی ای گل بد حال کنم تو را

هر جا روم لوای عزایت به پا کنم

ماتم سرا سراسر دنیا کنم تو را

خون خداست خون تو پایمال کی گردد؟

در شام و کوفه محکمه برپا کنم تو را


ان شاءالله رحمن
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علمدار133 ، حسن عزتي ، MohammadSadra ، hajiali.m
۲۳:۵۱, ۱۹/آذر/۹۰
شماره ارسال: #265
آواتار
فروش بهشت و جهنم
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست
بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...!
آن شخص کسی نبود جز مارتین لوتر رهبر پروتستانهای جهان...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Anti gods ، ali.khm ، حسن عزتي ، MohammadSadra ، shakiba ، hajiali.m
۰:۳۷, ۲۲/آذر/۹۰
شماره ارسال: #266
آواتار
علامه طباطبایی می فرمودند: چون در نجف اشرف برای تحصیل مشرف شدم، از نقطه نظرقرابت و خویشاوندی گاه گاهی به محضر مرحوم قاضی شرفیاب می شدم تا یک روز در مدرسه ای ایستاده بودم که مرحوم قاضی از آن جا عبور می کردند. چون به من رسیدند، دست خود را روی شانه من گذاردند و گفتند: ای فرزند! دنیا می خواهی نماز شب بخوان، آخرت می خواهی نماز شب بخوان.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: shakiba ، saloomeh ، MohammadSadra ، rastin ، حسن عزتي ، علمدار133 ، ali.khm ، hajiali.m ، بیداری اندیشه
۱۸:۲۳, ۲۲/آذر/۹۰
شماره ارسال: #267
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان

یه چند تا سخن پند آموز،انشالله مورد استفاده قرار بگیره....








از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نترس از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد .


مهم نیست چه مدرکى دارید مهم این است که چه درکى دارید . .




از درد های کوچک است که آدم می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شویم.




اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت و اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد،طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.


به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی . .




آرزو سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند مرد . .






آموختن تنها سرمایه ای است که ستمکاران نمی توانند به یغما ببرند . .




بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن


مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد . .


قصه عشقت را به بیگانگان نگو چرا که این کلاغهای غریب بر کلاه حصیری مترسک نیز آشیانه می سازند . .


اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . .




هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی میمیرند ولی در عزایشان گوسفندها راسر میبرند . . .





امان یا حسین (علیه السلام)

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علمدار133 ، hajiali.m ، رهجو
۱۶:۱۳, ۲۴/آذر/۹۰
شماره ارسال: #268
آواتار
راز زیبایی (ارنستو چگوارا)
[تصویر: fu1386.jpg]
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .

روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .


نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :


میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟


یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...


بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .


اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند


اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .


او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد


و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .


او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .


به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .


آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد


مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .


آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود


سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم


و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .


پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم


و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !


در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند


روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟


همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .


و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت

ارنستو چه گوارا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hajiali.m ، حسن عزتي ، مبينا ، نسیم
۱۷:۱۶, ۲۴/آذر/۹۰
شماره ارسال: #269
آواتار
فرق عشق و ازدواج :
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چیست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد
داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي ؟
با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به
اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين...!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش
كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين
درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: shafagh_mah ، علمدار133 ، محمود ، ali.khm ، hajiali.m ، حسن عزتي
۱۹:۵۴, ۲۴/آذر/۹۰
شماره ارسال: #270
آواتار
گنجشک به خدا گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم ، سر پناه بی کسیم بود
طوفان تو آنرا از من گرفت.

کجای دنیای تو را گرفته بودم؟

خداوند فرمود : ماری در راه لانه ات بود
تو خواب بودی
به باد گفتم لانه ات را واژگون کند

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

چه بسیار بلاها که از تو ، به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی!


یا حق
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rastin ، hajiali.m ، علمدار133 ، ali.khm ، حسن عزتي
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,473 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا