کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 51 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۷:۳۷, ۹/تیر/۹۱
شماره ارسال: #501
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



شاگردان تازه کار شیطان به تازگی از نخستین مأموریت در زمین، بازگشته بودند؛ همه دور شیطان حلقه زده بودند و هرکسی گزارشی میداد از آنچه کرده و از فریب هایی که در شبها و روزهای گذشته بر آدمیان رفته است. اما یکی از شاگردان، دل خسته و با لحنی سرشار از شکایت گفت: همه آنچه به ما گفتی، خوب بود و عملی. هر آدمی را ابزاری به کار می‌آمد و لذت فریفتن، آتش وجود ما را گرم و شعله ورتر می کرد. اما بودند گروهی کارآزموده، که خطا را از صواب به خوبی تشخیص میدادند...

آنها میدانستند که دروغگوئی خطاست و میتواند تخم کینه و دام شکست بپراکند. میدانستند که غرور خطاست و حس نفرت را در اطرافیان بیدار می کند.

آگاه بودند که خیانت خطاست و میتواند تناورترین درخت های دوستی را بشکند.
می فهمیدند که دزدی خطاست و آنکس که می دزدد، به زودی بیش از آنچه دزدیده، از اعتبار خود بر زمین خواهد گذاشت.

و میدانستند که ....

شیطان سخنان آن شیطانک را قطع کرد. لبخندی زد و با آرامش کامل گفت:

در گوش آنها بخوان :

«اینها همه خطاست. اما برای هر خطائی،‌ فرصت جبرانی هست

با این کار گناه خودرا کوچک می شمارند وچون این مهم عملی شد کم کم به جرگه مشتریان شما می پیوندند.

معصوم می فرماید: بزرگترین گناه کوچک شمردن عصیان است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: meshkat ، ali.khm ، MESSENGER ، peimane ، saloomeh ، میثاق ، Agha sayyed
۱۱:۳۳, ۱۱/تیر/۹۱
شماره ارسال: #502
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
الهی اَنطِقنی بِالهُدی و وفّقنی بِالتَّوبَة
السلام علیکَ یا مولانا یا اباعبدالله الحسین (علیه السلام)

توبه‏ جوان يهودى‏

امام باقر عليه السلام مى‏فرمايند: جوانى بود يهودى كه بسيارى از اوقات خدمت رسول خدا مى‏رسيد، رسول الهى رفت و آمد زيادش را مشكل نمى‏گرفت و چه بسا او را دنبال كارى مى‏فرستاد يا به وسيله‏ى او نامه‏اى را به جانب قوم يهود مى‏فرستاد.

چند روزى از جوان خبرى نشد، پيامبر عزيز سراغ او را گرفت، مردى به حضرت عرضه داشت: امروز او را ديدم در حالى كه از شدّت بيمارى بايد روز آخر عمرش باشد. پيامبر با عدّه‏اى از يارانش به عيادت جوان آمد، از بركات وجود نازنين پيامبر اين بود كه با كسى سخن نمى‏گفت مگر اينكه جواب حضرت را مى‏داد، پيامبر جوان را صدا زد، جوان دو ديده‏اش را گشود و گفت:

لبيك يا ابا القاسم، فرمودند بگو: اشهد ان لا اله الَّا اللّه و انى رسول اللّه‏.

جوان نظرى به چهره‏ى عبوس پدرش انداخت و چيزى نگفت، پيامبر دوباره او را دعوت به شهادتين كرد، باز هم به چهره‏ى پدرش نگريست و سكوت كرد، رسول خدا براى مرتبه‏ى سوم او را دعوت به توبه از يهوديّت و قبول شهادتين‏ كرد، جوان باز هم به چهره‏ى پدرش نظر انداخت، پيامبر فرمودند: اگر ميل دارى بگو و اگر علاقه ندارى سكوت كن. جوان با كمال ميل و بدون ملاحظه كردن وضع پدر، شهادتين گفت و از دنيا رفت! پيامبر به پدر آن جوان فرمودند: او را به ما واگذار. سپس به اصحاب دستور داد او را غسل دهيد و كفن كنيد و نزد من آوريد تا بر او نماز بخوانم، آنگاه از خانه‏ى يهودى خارج شد در حالى كه مى‏گفت: خدا را سپاس مى‏گويم كه امروز انسانى را به وسيله‏ى من از آتش جهنم نجات داد !

بهترین فرصت برای بازگشت در هنگام داشتن قدرت جسمی و روحی است و بهترین زمان برای آدمی ، در جوانی است .
پس قدر لحظه لحظه این ایام را بدانیم و بازگردیم به اصل خویش ، به خدایی شدن .


السلام علیکَ یا مولانا یا علی الاکبر (علیه السلام)
اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: meshkat ، saloomeh ، yamin ، ali.khm ، میثاق
۲۱:۲۲, ۱۲/تیر/۹۱
شماره ارسال: #503
آواتار
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتبا این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد..
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میثاق
۱۱:۴۴, ۱۳/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/تیر/۹۱ ۱۱:۴۵ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #504
آواتار
قال عمرو بن ابی المقدم عن ابیه عن ابی جعفر(علیه السلام):
یا ابا المقدم انما شیعة علی صلوات الله علیه الشاحبون الناحلون الذابلون ذابلة شفاههم من القیام،خمیصة بطونهم ،مصفرة الوانهم،متغیرة وجوههم ،اذا جنهم اللیل التخذوا الارض فراشا و استقبلوها بجباههم ، باکیه عیونهم ،کثیرة دموعهم،صلاتهم کثیرة و و دعاوهم کثیر،تلاوتهم کتاب الله،یفرح الناس و هم یحزنون

ابن ابی المقدم از پدرش نقل کرده که امام باقر(علیه السلام)فرمود:

(( ای ابی المقدم!شیعیان علی(علیه السلام)از زیادی بندگی و عبادت در شب ها و روزه داری در روزها ،لاغر و رنجیده و لب چروکیده هستند.از
زیادی ذکر خدا ،لبانی خشکیده و از بسیار روزه گرفتن، لاغر اندام می باشند رنگ صورتشان زرد و چهره ای در هم کشیده و دگرگون شده دارند.شب می شود،زمین را فرش خود می سازند و با چشمانی گریان و اشک آلود ، پیشانی بر زمین می گذارند. نماز و دعای ایشان فراوان است،قرآن می خوانند.در حالی که مردم خوش حال هستند ،آن ها اندوهگین می باشند.))
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، ali.khm
۲۳:۳۳, ۱۳/تیر/۹۱
شماره ارسال: #505
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

[B]شیخ حسنعلی نخودکی به سالک چه گفت؟

[تصویر: 50103236213042205781115020412614416411991.jpg]




فكرى در اعمال روزه گذشته کنید اگر موفق به طاعتى بوده اید شكر كنید و اگر خداى ناكرده ابتلاء به معصیتى یافته اید، استغفار كنید.


- یکی از نامه های مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی به یکی از سالکان الی الله به شرح زیر است:

به عرض عالى مى رساند امید است به الطاف الهى سرگشتگان وادى طلب به مقصد برسند.

دست از طلب مدار كه در طى این طرق

از پا فتادنى كه به منزل رسیدن است

«و من یخرج من بیته مهاجرا الى الله و رسوله ثم یدركه الموت فقد رفع اجره على الله و ان الله غفورا رحیما» (سوره نساء آیه ۱۰۰)

بارى ! آنچه كه امروز تكلیف است : نخست نماز اول وقت است ، دوم اهتمام در حضور قلب در وقت نماز و این كار مثل خوشنویسى است و به یك روز و دو روز درست نمى شود و طول زمان لازم دارد از آن كه گذشت بیدارى پیش ‍ از صبح است :
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ

از یمن دعاى شب و ورد سحرى بود

بین الطلوعین را به چهار قسمت تقسیم كنید: یكى اذكار و تسبیح دیگرى ادعیه سوم قرائت قرآن ، و بالاخره فكرى در اعمال روزه گذشته اگر موفق به طاعتى بوده اید شكر كنید و اگر خداى ناكرده ابتلاء به معصیتى یافته اید، استغفار كنید دیگر آنكه هر روز صدقه دهید، ولو به وجه مختصر. شبها، قدرى در بى اعتبارى دنیا و انقلاب آن فكر نمائید و ملاحظه كنید كه دنیا با اهل دنیا چگونه سلوك مى كند.

یاحق.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ali.khm ، حسن عزتي ، saloomeh ، میثاق
۰:۱۱, ۲۰/تیر/۹۱
شماره ارسال: #506
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

مردی که همسرش و خواهرش با وضع زننده ای بیرون آمده بودند با یک شخص متدین که همسرش چادر بر سر کرده بود روبرو شد وبا ناراحتی به او گفت ؛چرا زن خود را اینقدر محصور می کنی و اورا اذیت میکنی ؟
آن شخص گفت ,دقت کردی ماشین شخصی رو چادر میکشن نه اتوبوس همگانی ؟و از بین ماشین های شخصی هر کدوم که باکلاس تر و شیک تر و زیباتر هست چادر دارن ؟ژیان که چادر نمیخواد ؟

{انتخاب باشما اتوبوس همگانی یا کبوتر آسمانی }
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، saloomeh ، میثاق
۱۹:۳۶, ۲۰/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/تیر/۹۱ ۱۹:۴۳ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #507
آواتار
به نام خدا

غلامان رو سفید

مرد امان اسب را بریده بود، تازیانه می زد و می تاخت. دل در دلش نبود، هر طور بود می خواست خودش خبر را به گوش خلیفه برساند. بالاخره بر در سرای متوکل رسید و به سراغ بلطون، مسئول حفاظت خلیفه رفت. مرد از هولش زبانش بند آمده بود و با لکنت می گفت:
پیشکش! پیشکش. حاکم خزر برای خلیفه 50 غلام را پیشکش کرده است.

***

این بار هم خلیفه می خواست خودی نشان دهد و به خیالش ترسی به دل امام هادی علیه السلام بیندازد. او مجلسی برپا کرد و امام (علیه السلام) را دعوت کرد.خلیفه ظرفی از شراب را به امام هادی (علیه السلام) تعارف کرد و گفت: پسرعمو جان، می خواهی بخشی از سپاهم را ببینی؟ این را گفت و در قصر باز شد.

آن 50 غلام که حالا شده بودند فدایی متوکل وارد شدند. چشمشان که به امام (علیه السلام) افتاد همگی اسلحه هایشان را رها کردند و سر به سجده گذاشتند و شروع کردند به مدح و ستایش امام هادی (علیه السلام). متوکل در حالی که از تعجب خشکش زده بود، رنگش چون لبو سرخ شده بود. کارد می زدند خونش در نمی آمد. از هولش لیوان شراب از دستش بر زمین افتاد. او که نای تکان خوردن نداشت با آن حال کشان کشان از مجلس خارج شد و صدایش در نیامد.

امام (علیه السلام) که رفت متوکل بلطون را خواست و گفت: وای به حالت! این بود آن فداییانی که تربیت کردی؟ علت کارشان را بپرس، قانع نشدیم همه شان را از دم تیغ بگذران.
بلطون به سراغ سربازان رفت و علت را جویا شد، آنها اشک می ریختند و می گفتند آن مرد خلیفه و وصی پیغمبر خداست. هر سال ده روز نزد ما می آید و مسائل دین را به ما یاد می دهد. آخر بی احترامی به او روا نیست.

خلیفه علت را که شنید دستور اعدام را صادر کرد.

روزی گذشت بلطون از کنار خانه امام (علیه السلام) رد می شد، خادم امام نگاهی عمیق براو انداخت و گفت:
وارد شو
مرد وارد خانه که شد امام (علیه السلام) در گوشه ای مشغول عبادت بودند، او را که دیدند فرمودند: ای بلطون! با آن غلامان چه کردند؟
- یا ابن رسول الله طبق دستور خلیفه همه را سر بریدند.
- آیا خودت دیدی که سر تمامی آنها را بریدند؟ و همه آنها کشته شدند؟
- بلی به خدا سوگند من خود شاهد بودم.
- می خواهی آنها را زنده ببینی؟
-آقا جان مگر می شود؟
- پرده را کنار بزن و داخل شو.

بطلون پرده اندرونی را که کنار زد بر چارچوب در خشکش زد. از هولش دست و پایش را گم کرده بود. چیز عجیبی می دید. سربازان همگی دور هم نشسته بودند و مشغول خوردن میوه بودند.


منابع:
ثاقب فی المناقب، ص 529، حدیث 465
مدینه المعاجز، جلد7، ص 491، حدیث 2483
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، Agha sayyed ، hajiali.m ، فدک زهرا ، سدرة المنتهی
۲۲:۵۹, ۲۰/تیر/۹۱
شماره ارسال: #508
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
الهی اَنطِقنی بِالهُدی و وفّقنی بِالتَّوبَة
السلام علیکَ یا مولانا یا بقیة الله فی ارضه(علیه السلام)

داستان زنى كه با شنيدن آيه عذاب بيهوش شد

عالم بزرگ ملا فتح اللّه كاشانى در تفسير «منهج» روايت مى‏كند:
روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد مشغول نماز شد، پس از قرائت حمد به خواندن سوره حجر پرداخت، چون به اين آيه رسيد:

«وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ* لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» ؛

«و قطعاً وعده‏گاه همه آنان دوزخ است. «دوزخى» كه براى آن هفت در است، و از هر درى بخش معين از آنان «وارد مى‏شوند»»؛

زنى از اعرابيه كه هماهنگ با پيامبر نماز مى‏خواند با شنيدن اين دو آيه نعره‏اى زد و بى‏هوش شد. چون پيامبر از نماز فراغت يافت و آن حال را مشاهده كرد، فرمان داد آب آوردند و به چهره او پاشيدند تا به هوش آمد.

حضرت فرمود: اى زن تو را چه حالت است؟ گفت: يا رسول اللّه! چون تو را در نماز ديدم علاقه‏مند شدم پشت سر شما دو ركعت نماز بخوانم، چون به اين دو آيه رسيدى بى‏تاب شده بيهوش گشتم. سپس گفت: واى كه هر عضوى از اعضاى من به هر درى از درهاى هفتگانه دوزخ تقسيم خواهد شد.

حضرت فرمود: نه چنان است، مراد آيه اين است كه هر گروهى از بدكاران را بر درى از درهاى دوزخ به اندازه گناهشان عذاب كنند. گفت: يا رسول اللّه! من ثروتى جز هفت برده ندارم، تو را گواه مى‏گيرم كه هر يك را براى خلاصى از درى از درهاى دوزخ آزاد كردم.

فرشته وحى نازل شد و گفت: يا رسول اللّه! اعرابيه را بشارت ده كه حق تعالى همه درهاى دوزخ را بر تو حرام كرد و درهاى بهشت را براى تو باز نمود.

یک سؤال :
ما برای رهایی از آتش دوزخ از چه چیزهایی گذشته ایم ؟؟؟



سلام علی ربیع الانام
اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میثاق ، hajiali.m ، فدک زهرا ، mohammad reza ، ali.khm ، سدرة المنتهی ، taleb
۱۸:۰۳, ۲۱/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/تیر/۹۱ ۱۸:۰۳ توسط hajiali.m.)
شماره ارسال: #509
آواتار
علی علیه السلام در نامه 27 نهج البلاغه می فرماید:
پیامبر اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)به من فرمود:من بر امتم از مومن و مشرک نمی ترسم زیرا مومن را خداوند به سبب ایمانش باز می دارد و مشرک را به خاطر شرکش خوار می کند. ولکن بر شما از هر منافق دلِ دانا زبان می ترسم که آنچه را می پسندید می گوید و آنچه را ناشایسته می دانید انجام می دهد.....

[/b]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohammad reza ، فدک زهرا ، سدرة المنتهی
۲۳:۰۱, ۲۵/تیر/۹۱
شماره ارسال: #510
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
الهی اَنطِقنی بِالهُدی و وفّقنی بِالتَّوبَة
السلام علیکَ یا مولانا یا بقیة الله فی ارضه(علیه السلام)

راستگو و تائب‏

ابوعمر زجاجى انسانى وارسته و نيكوكار بود، مى‏گويد: مادرم از دنيا رفت، خانه‏اى را از او به ارث بردم، خانه را به پنجاه دينار فروختم و عازم حج شدم.

چون به سرزمين نينوا رسيدم، دزدى بيابانى در برابرم سبز شد، به من گفت: چه دارى؟ در درونم گذشت راستى و صدق امرى پسنديده و مورد دستور خداوند است، خوب است به اين دزد حقيقت مطلب را بگويم. گفتم: مرا كيسه‏اى است كه بيش از پنجاه دينار در درون آن نيست. گفت: كيسه را به من بده. كيسه را به او دادم، شمرد و سپس باز گرداند، گفتم: چه شد؟ گفت: آمدم پول تو را ببرم،

راستى تو مرا برد. از چهره‏اش نور ندامت پديدار شد، معلوم بود در درونش از وضع گذشته‏ى خود توبه كرده، از مركب پياده شد، به من گفت: سوار شو، گفتم:

نياز به سوارى ندارم. اصرار كرد سوار شدم، او هم به دنبال من پياده به حركت آمد. به ميقات رسيديم، به حال احرام درآمد، آنگاه به جانب حرم شتافت، تمام اعمال حج را در كنار من به جاى آورد، بعد از آن از دنيا رفت‏ !


دین ما دین جاذبه هاست ؛
کافی است تا با راستی و صداقت ، حتی با یک لبخند و صمیمیت ، فردی را به دین داری ، ولایت مداری و خدایی شدن رهنمون نماییم .
خداوند عظیم ترین پاداشهای اخروی را برای کسی در نظر می گیرد که نجات دهد فردی را از عذاب الهی .


سلام علی ربیع الانام
اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: abas_341 ، میثاق ، فدک زهرا ، سدرة المنتهی ، taleb
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,478 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا