کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 52 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۱:۰۴, ۲۷/تیر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/تیر/۹۱ ۲۱:۰۶ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #511
آواتار
به نام خدا

قال ابوجعفر(علیه السلام)لجابر :


((یاجابر انما شیعة علی(علیه السلام)من لا یعدو وصوته سمعه و لاشحتاوه بدنه،لا یمدح لنا قالیا ولایواصل لنا مبغضا و لایجالس لنا عائبا.
شیعة علی(علیه السلام)من لا یهر هریر الکلب و لایطمع طمع الغراب و لایسال الناس و ان مات جوعا،اولئک الخفیفة عیشتهم،المنتقله دیارهم،ان شهدوا لم یعرفوا و ان غابوا لم یفتقدوا و ان مرضوا لو یعادوا و ان ماتوا لم یشعدوا ، فی قبورهم یتزاورون.))
قلت:واین اطلب هولاء؟قال: (فی اطراف الارض بین الاسواق.و هوالله عزوجل: (اذلة علی المومنین اعزة علی الکافرین))

امام باقر(علیه السلام)به جابر فرمودند :

((ای جابر!شیعه علی(علیه السلام)کسی است که صدایش از گوشش بالاتر نمی رود و فریادنمی زند و به دیگران دشمنی و اذیت نمی رساندو از کسانی که پیرامون ما کوتاه آمده اند،تعریف و تمجید نمی کند و با دشمنان ما رابطه ای ندارد و همنشین کسی نمی شود که عیبی را به ما نسبت دهد.شیعه علی(علیه السلام)مانند سگ پارس نمی کند و پاچه کسی را نمی گیرد مانند کلاغ طمع کار نیست.از مردم چیزی نمی خواهد حتی از گرسنگی بمیرد،زندگی ساده ای دارد اگر در جایی حاضر شود ، مردم اورا نمی شناسند و اگر غایب باشد، کسی سراغ او را نمی گیرد،اگر بیمار شود کسی احوال او را نمی گیرد و اگر بمیرد، کمتر کسی با خبر می شود. در قبر ها، یکدیگر را ملاقات می کنند.))
عرض کردم: (این افراد را در کجا ببینیم؟))
فرمود: (گوشه و کنار زمین و بین بازار ها و این فرمایش خداوند بزرگ است انجا که می فرمایند:
((برای مومنان فروتن،و برای کافران گردن فرازند))
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: abas_341 ، MohammadSadra ، Ramin_Ghn ، ali.khm ، فدک زهرا ، سدرة المنتهی ، ahmad1300
۲۲:۳۵, ۲۷/تیر/۹۱
شماره ارسال: #512
آواتار
دزدی از شیطان
دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان ، بساطش را پهن کرده بود . فریب می فروخت ، مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو می کردند همدیگر را هول می دادند و بیشتر می خواستند ، توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ ، خیانت ، جاه طلبی و قدرت .
هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد بعضی تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را ، بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را . شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد حالم را بهم می زد دلم می خواست تمام نفرتم را توی صورتش تف کنم
انگار ذهنم را خواند ، موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم کسی را مجبور نمی کنم چیزی از من بخرد می بینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند ! جوابش را ندادم آنگاه سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با اینها فرق می کنی ، تو زیرکی و مومن ، زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب می خورند . . .
از شیطان بدم می آمد ، اما حرف هایش شیرین بود گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت ساعت ها کناربساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم با خودم گفتم بگذار یک بار هم شده یک نفر چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او فریب بخورد . به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم اما توی آن جز غرور چیزی نبود ! ! ! جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت فریب خورده بودم دستم را روی قلبم گذاشتم نبود فهمیدم آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم . . .
تمام راه را دویدم ، تمام راه خدا خدا کردم می خواستم یقه نامردش را بگیرم ، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم به میدان رسیدم اما شیطان نبود آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم . صدای قلبم را ... پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Nmm ، میثاق ، فدک زهرا ، MOHSEN-Z ، ahmad1300
۰:۱۵, ۲۹/تیر/۹۱
شماره ارسال: #513
آواتار
زمین خوردن بار سوم
وقت دارید بخوانید..... داستان خیلی قشنگ......
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید. اگر ارسال این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد، پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت. آیا آسان نیست که فقط کلید "ارسال" را فشار دهید و این پاداش را دریافت کنید؟

ستایش خدایی را است بلند مرتبه!
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ali.khm ، فدک زهرا ، Ramin_Ghn ، سدرة المنتهی ، میثاق ، azade ، ahmad1300
۱۴:۵۵, ۲۹/تیر/۹۱
شماره ارسال: #514
آواتار
یا سامع الشکایا

پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی شد.مدت ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجل علی دوام گفتی.پرسیدمش که چه میگویی؟ گفت:شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.

اگر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز

تا نگویی که در آ دم،غم جانم باشد
گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد
کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد


گلستان سعدی باب دوم در اخلاق پارسیان
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فدک زهرا ، سدرة المنتهی ، taleb ، میثاق
۲۳:۱۲, ۲/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #515
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم




از حضرت عیسی پرسیدند:

سخت ترین چیز در هستی چیست؟

گفت:خشم خدا

گفتند:چگونه از این خشم امان یابیم؟

فرمود:ترک خشم خویش کنید تا از خشم خدا ایمن شوید.


[تصویر: thumbnail.aspx?q=4533506135688129&am...af328b8966]


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سدرة المنتهی ، taleb ، فدک زهرا ، میلاد.م ، محمود ، میثاق ، ali.khm
۲۱:۱۷, ۳/مرداد/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/مرداد/۹۱ ۲۱:۲۲ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #516
آواتار
به نام خدا
ابوذر (علیه الرحمه) گفت:
آسانی مصیبت در چهار چیز است:
اول بدانی که قضا و قدر الهی لابد جاری خواهد شد
دوم اگر صبر نکنی از دستت چه می آید و چه توانی کرد؟
سوم اگر صبر نکنی بر این مصیبت، ممکن است بزرگتر و شدیدتر از آن بر تو واقع شود.
شاید خداوند به زودی فرج عطا کند و تو آن را نمیدانی.


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، ali.khm
۲:۳۱, ۵/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #517
آواتار
[color=#008000 id=yui_3_2_0_1_134323858974011406]خـداونـد از نـگاه ملاصـدرا[/color]


خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در حقیقت یافت نمیشود
که به دروغ پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!


از سخنان ملاصدرای شیرازی
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ali-ch ، hajiali.m
۱۶:۰۸, ۶/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #518
آواتار
حضرت آیت الله بهجت چه آدابی را در شب های قدر رعایت می کردند؟
ایشان در شب های قدر ادعیه وارده در آن شب ها را مراعات می کرد و شب های قدر را که بیدار می ماند قرآن سر می گرفت.

البته ایشان قرآن سر گرفتن را مخصوص شب قدر نمی دانست و معتقد بود که خیلی از عبادت ها وجود دارد که ما به جهت این که نوشته است در فلان زمان آن را باید بجا آورد، ما خود را از آن محروم می کنیم، لذا در وقت شدت و گرفتاری ها قرآن به سر گرفتن را توصیه می کرد و در ایام دیگر همانند شب های جمعه خود نیز مشغول این امر می شد.

علاوه بر این، ایشان شب ها قبل از خواب حدیث کساء را حتما قرائت می کردند و همچنین با وضو به بستر خواب می رفتند و بعدها که به جهت مشکلات نمی توانستند وضو بگیرند با تیمم می خوابیدند و بعضی شب هایی را که می خواستند احیاء بگیرند یک مقداری استراحت می کرند و سپس بلند می شدند و می فرمودند که حضرت زهرا(سلام الله علیها)، حسنین(علیه السلام) را شب زودتر می خواباندند تا قبل از نیمه شب برای احیاء بلند شوند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: vahrakan ، saloomeh ، فدک زهرا ، فاطمه خانم ، ali.khm
۲۲:۲۹, ۷/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #519
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
الهی اَنطِقنی بِالهُدی و وفّقنی بِالتَّوبَة
السلام علیکَ یا مولانا یا بقیة الله فی ارضه(علیه السلام)

توسّل و توبه‏

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايند: در حرم خدا، كنار مقام ابراهيم نشسته بودم، پيرمردى آمد كه تمام عمرش را به گناه گذرانده بود، به من نظرى انداخت و گفت:

نِعْمَ الشَّفيعُ الَى اللَّهِ لِلْمُذْنِبينَ.

براى اهل گناه، شفيع خوبى نزد خداوند هستى!

آنگاه پرده‏ى كعبه را گرفت و اشعارى به اين مضمون زمزمه كرد:

اى خداى مهربان، به حق جدّ امام ششم، به حق قرآن، به حق على، به حق حسن و حسين، به حق زهرا، به حق امامان، به حق مهدى، از خطاهاى بنده‏ى گنهكارت بگذر!

شنيد هاتفى مى‏گويد: اى پيرمرد! گرچه گناهت عظيم بود ولى همه‏ى آن را به حرمت آنان كه مرا به آنها سوگند دادى بخشيدم، اگر عفو گناه تمام اهل زمين را از من درخواست مى‏كردى مى‏بخشيدم، مگر پى كننده‏ى ناقه‏ى صالح و قاتلان انبيا و ائمه‏ .

پروردگارا ! تو را شکر که چهارده نور برای ما قرار دادی تا بوسیله آنها وجودمان نورانی گردد .
پروردگارا ! تو را شکر که حبل المتین ، علی بن ابی طالب ارواحنا فداه (علیه السلام) را مولایمان قرار دادی تا شیعیانش راه را گم نکنند در این تنگنای تاریکی .
پروردگارا ! تور را شکر که قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این خاندان را برایمان نگاه داشتی تا حلاوت و شیرینی شیعه علی (علیه السلام) بودن را بچشیم .


سلام بر ماه خدا ، رمضان
اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، فدک زهرا ، paradise ، hajiali.m ، محمود ، میثاق ، فاطمه خانم ، Ramin_Ghn ، ali.khm ، Hadith ، بیداری اندیشه
۱۰:۴۸, ۱۰/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #520
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
الهی اَنطِقنی بِالهُدی و وفّقنی بِالتَّوبَة
السلام علیکَ یا مولانا یا بقیة الله فی ارضه(علیه السلام)

گناه ترك احسان عظيم است‏

فقيه بزرگ سيدجوادعاملى مؤلف كتاب باعظمت مفتاح الكرامة ميگويد: شبى در حال غذا خوردن بودم كه دق الباب كردند، به نظرم رسيد كوبنده در خادم جناب سيدمهدى بحرالعلوم است، با عجله در را باز كردم، خادم سيد گفت غذاى‏ سيد را آماده و در برابرش نهاده ايم و ايشان منتظر شما هستند به شتاب حركت كنيد!

همراه خادم به خانه سيد رفتم، همين كه خدمت سيد رسيدم و چشم او به من افتاد گفت: از خدا نميترسى كه مراقب او نيستى، آيا از حضرت حق حيا نميكنى؟!

پرسيدم چه اتفاقى افتاده؟ گفت، مردى از برادران هم كيش تو براى خانواده‏اش هرشب خرماى زاهدى نسيه ميگرفت و وضع مالى‏اش اجازه نميداد غير خرما تهيه كند، اينك يك هفته بر آنان گذشته كه گندم و برنج نچشيده‏اند و جز خرماى زاهدى چيزى نيافته اند، امروز رفته از بقال همان خرما را بخرد، بقال به او گفته: بدهى و قرض شما از فلان مبلغ بيشتر شده و من خرما به شما نميفروشم، آن مرد آبرودار شرمنده شده و چيزى نخريده و به خانه برگشته و امشب خود و خانواده‏اش بدون شام و غذا شب را به روز ميآورند ولى تو خوب ميخورى و با اين كه او را ميشناسى و همسايه توست و نامش فلانى است به او توجه ندارى!!

به سيد گفتم: من از وضع او كمترين اطلاعى نداشتم، سيد گفت اگر آگاهى داشتى و كمك نميكردى يهودى بلكه كافر بودى!!

اين خشم و درشتى من براى اين است كه چرا از وضع و حال برادران دينى ات تجسس نميكنى و از همسايه احوال نميپرسى، اكنون اين ظرف‏هاى غذا را خادمم برميدارد با او در خانه آن مرد برو و بگو: علاقه داشتم امشب باهم غذا بخوريم و اين كيسه را كه مقدارى پول در آن است زير حصير او بگذار و ظرف‏هاى غذا را نيز برمگردان.

خادم ظرف‏هاى پر از غذا را كه در سينى بزرگى بود برداشت و تا درب خانه آن مرد آورد، آنجا از او گرفتم و در را كوبيدم، آن مرد در را باز كرد من وارد شده گفتم: ميل داشتم امشب باهم غذا بخوريم، پذيرفت، هنگامى كه سينى را جلو كشيد ملاحظه كرد از غذاها بوى خوشى استشمام ميشود و اين غذا غذاى ثروتمندان و ارباب نعمت است.

به من گفت: سيدجواد ،اعراب نميتوانند چنين غذائى تهيه كنند، بايد اين غذا مربوط به شخص متمكنى باشد، داستانش را بگو تا بخورم. آنقدر بر خواسته خود پافشارى كرد تا حكايت را شرح دادم.

سوگند ياد كرد و گفت: جز خدا احدى تا الآن از حال من آگاهى نداشت، حتى همسايگان نزديك نميدانستند زندگى من چگونه ميگذرد چه رسد به كسانى كه دورند و اين پيش آمد را از سيد بسيار عجيب و شگفت آور شمرد.

مرد تهيدست شيخ محمد نجم عاملى نام داشت، پولى كه در كيسه قرار داشت شصت عدد شوش بود كه واحد پول آن زمان است و هر شوشى دو ريال و اندى ميشد.

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم:
ما آمَنَ بى مَن باتَ شَبعانَ وَجارُهُ طاوِيا، ما آمَنَ بى مَن باتَ كاسيا وَجارُهُ عاريا؛
به من ايمان نياورده است آن كس كه شب سير بخوابد و همسايه اش گرسنه باشد. به من ايمان نياورده است آن كس كه شب پوشيده بخوابد و همسايه اش برهنه باشد.


مستدرك الوسائل، ج8، ص429، ح9897

سلام بر ماه خدا ، رمضان
اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میثاق ، فدک زهرا ، Hadith ، ilidin ، بیداری اندیشه
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,476 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا