|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر طرف میدوید پناهى نمىدید. تا رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى او باران نمىآمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغشد.عیسى علیه السلام به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! منچگونه دعا كنم، و حال آنكه گناهى كردهام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ من معلوم نیست، زیرا از خدا خواستهام كه اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد از آنفرمود: چه گناه كردهاى؟ گفت: روزى از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است. پندها: *خداوند تعالی فرمود: پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم منبع:معراج السعادة، ملا احمدنراقی |
|||
| آغاز صفحه 39 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۷:۱۳, ۲۱/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #381
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم داستان از مرحوم محدّث فرزند مرحوم محدث قمى صاحب كتب ارزندهاى چون «سفينة البحار»، «مفاتيح الجنان» و «الكنى و الالقاب» و... برايم نقل كرد، پدرم دچار چشم درد شديدى شد، اطباى عراق از علاجش عاجز شدند، روزى از مادرم خواست كتاب «الكافى» را به او بدهد، كتاب را از دست همسرش گرفت و گفت: اين كتاب مايه از اهل بيت رسول اللّه عليهم السلام دارد و امكان ندارد خداوند به وسيله ماليدن اين كتاب به چشم مرا از درد ديده خلاص نكند، چشم به حق دوخت و با دلى سوخته كتاب «الكافى» را بر چشم ماليد، ديده او از درد و الم رهايى يافت. ديگر اين كه: پدرم دچار مرض سختى شد، دارو نسبت به او از اثر افتاده بود، پس از رنج بسيار به مادرم گفت: اين انگشتان من سالهاست كه آثار اهل بيت عليهم السلام را مىنويسد، اگر اثرى الهى در اين انگشتان نباشد بايد آن را قطع كرد، ظرفى پاك بياورد و مقدارى آب در كنار آن بگذارد، آب و ظرف را به حضور آن مرد الهى آورد، انگشتانش را در آن ظرف گرفت و آب بر روى آن ريخت و آن آب را در حاليكه به سبب آن از خداوند طلب شفا كرده بود خورد و از بيمارى برخاست . نتیجه : اگر کارهایمان و اعمالمان برای رضای حضرت احدیت باشد ، به برکت آنها خداوند دربهای رحمتش را بر رویمان باز خواهد کرد . اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . |
|||
|
|
۱۷:۲۱, ۲۱/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #382
|
|||
|
|||
(۱۷/اسفند/۹۰ ۱:۴۷)ساقی نوشته است: این داستانی که گذاشتید، اسم نویسنده اش رو می دونید؟ آخه من توی کتاب 17 داستان کوتاه کوتاه از انتشارات خورشید خونده بودم ولی نوشته بود این 17 داستان از نویسنده های گمنامه.اگر می دونید ممنون میشم که بگید تا بقیه ی داستان هاش رو هم پیدا کنم!
|
|||
|
|
۱۷:۵۲, ۲۱/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/اسفند/۹۰ ۱۹:۴۷ توسط حسن.س..)
شماره ارسال: #383
|
|||
|
|||
|
خوب است با دقت و تذکر خوانده شود.
![]() آورده اند که شیخ (قدس الله روح العزیز) می رفت،ماری عظیم بیامد و خویشتن را در پای شیخ می مالید و به وی تقرب می نمود. در خدمت شیخ درویشی(صوفی) حاضر بود، از آن حال تعجب می کرد. شیخ درویش را گفت که این مار به ما سلام داده است تو خواهی که تو را همچنین باشد؟ مرد گفت: خواهم. شیخ گفت هرگز تو را این نباشد چون خواهی. |
|||
|
|
۱۸:۳۲, ۲۲/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #384
|
|||
|
|||
|
آرامش چیست؟ نگاه به گذشته و شکر خدا. نگاه به آینده و اعتماد به خدا. نگاه به اطراف و جستجوی خدا. نگاه به درون و دیدن خدا . ” لحظه هایتان سرشار از بوی خدا”
|
|||
|
|
۲۲:۵۴, ۲۲/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #385
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم چهار وصيت به موسى عليهالسلام موسى عليهالسلام از جانب حضرت حق به چهار چيز وصيت شد كه بر تمام مردم واجب است به اين چهار حقيقت توجّه كنند : 1ـ تا نمىدانى خداوند تو را آمرزيده به عيوب مردم كار نداشته باش بلكه در فكر وسيله آمرزش خويش باش. 2ـ تا نمىدانى گنجهاى خزائن من تمام شده از براى روزى غصه مخور كه آنچه مقدر توست به آن مىرسى . 3 ـ تا نمىدانى سلطنت و حكومت من خاتمه پيدا كرده به كسى اميدوار مباش . 4 ـ تا خبر مرگ شيطان اين دشمن خطرناك به تو نرسيده از مكر او ايمن مباش . به حضرت وحى شد : مرا دوست داشته باش و مردم را نيز به محبت من آراسته كن . عرضه داشت : تو مىدانى كه تو را از همه بيشتر دوست دارم ، اما بندگانت را چگونه به محبتت بخوانم ؛ پاسخ آمد نعمتهايى را كه به آنها دادهام به ياد آنان آر تا قدردان نعمت شوند و از اين طريق به من علاقهمند گردند ؛ زيرا دلها به احسان صيد مىشود . برگرفته از کتاب حکایتهای عبرت آموز استاد حسین انصاریان اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . |
|||
|
|
۱۶:۵۹, ۲۳/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #386
|
|||
|
|||
|
چهار نفريني که مستجاب شد! مردي که دو پا و دو دست او قطع شده بود و هر دو چشمش نيز کور بود، فرياد مي زد:- خدايا مرا از آتش نجات بده !به او گفتند:- از براي تو مجازاتي باقي نمانده ، باز مي گويي خدايا مرا از آتش نجات بده ؟ گفت :- من در کربلا با افرادي بودم ، که امام حسين (ع ) کشتند، وقتي امام شهيد شد، مردم لباسهاي او را به تاراج بردند، شلوار و بند شلوار گران قيمتي در تن آن حضرت ديدم ، دنياپرستي مرا به آن داشت تا آن بند قيمتي را از شلوار درآورم .به طرف پيکر حسين (ع ) نزديک شدم ، همين که خواستم آن بند را باز کنم ، ناگاه ديدم آن حضرت دست راستش را بلند کرد و روي آن بند نهاد! من نتوانستم دست آن مظلوم را کنار بزنم ، لذا دستش را قطع کردم ! همين که خواستم آن بند را بيرون آورم ، ديدم حضرت دست چپ خود را بلند کرد و روي آن بند نهاد! هر چه کردم نتوانستم دستش را از روي بند بردارم ، بدين جهت دست چپش را نيز بريدم ! باز تصميم گرفتم آن بند را بيرون آورم ، صداي وحشتناک زلزله اي را شنيدم ! ترسيدم و کنار رفتم و شب در همان جا کنار بدن هاي پاره پاره شهدا خوابيدم .ناگاه ! در عالم خواب ، ديدم که گويا محمّد(ص ) همراه علي (ع ) و فاطمه (س ) و امام (ع ) را بوسيد و سپس فرمود:- پسرم تو را کشتند، خدا کساني را که با تو چنين کردند بکشد!شنيدم امام حسين (ع ) در پاسخ فرمود:- شمر مرا کشت و اين شخص که در اينجا خوابيده ، دست هايم را قطع کرد.فاطمه (س ) به من روي کرد و گفت :- خداوند دست ها و پاهايت را قطع و چشم هايت را کور نمايد و تو را داخل آتش نمايد!از خواب بيدار شدم . دريافتم که کور شده ام و دست ها و پاهايم قطع شده . سه دعاي فاطمه (س ) به استجابت رسيده و هنوز چهارمي آن يعني ورود در آتش - باقي مانده ، اين است که مي گويم :- خدايا! مرا از آتش نجات بده ! بحار الانوار جلد 1 |
|||
|
|
۱۹:۱۲, ۲۳/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/اسفند/۹۰ ۱۷:۴۸ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #387
|
|||
|
|||
|
بنام خداوند متعال
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !.... پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد: فکر می کنم ! پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست ! در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم ! |
|||
|
|
۸:۲۸, ۲۵/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #388
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم حکایتی آموزنده مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. باديهنشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديهنشین تعویض کند. باديهنشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیلهای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری میکرد، در حاشیه جادهای دراز کشید. او میدانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور میکند. همین اتفاق هم افتاد... مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد. مرد گدا نالهکنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخوردهام و نمیتوانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول باديهنشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! میخواهم چیزی به تو بگویم. باديهنشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمیآید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. "برای هیچکس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي..." باديهنشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درماندهای کنار جادهای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد. باديهنشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد... برگرفته از کتاب بالهايي براي پرواز اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . |
|||
|
|
۱:۳۴, ۲۶/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #389
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟ پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد... . ***** ابراهیم زمان چون یوسف در چاه غیبت گرفتار است و دوستانش با گناهان و بی توجّهی ها جانش را بر منجنیق آتش میگذارند، او را بر صلیب میکشند و دوستدارانش سرگشته طور سینایند. اما بزودی یوسف از چاه برون خواهد آمد..... ...... و مرا خواهند پرسید : و تو چه کردی ؟ ***** و خوشا به حال گنجشکان سرفراز در پناه صاحب الزمان اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ |
|||
|
|
۱:۵۹, ۲۶/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #390
|
|||
|
|||
|
حسن ختام آخرین شب جمعه سال 1390 با ذکری ازاربابمون ابا عبدالله به اتمام میرسونیم. سالها گذشت تا اينكه زعفر جنى در بئرالعلم مجلس عيش و عروسى بجهت خود مهيا كرد و بزرگان طايفه جن را دعوت نموده و خودش بر تخت شادى و عيش نشسته كه ناگاه شنيد از زير تختش صداى گريه و زارى ميآيد زعفر گريست كه در موقع شادى من چنين گريه ميكند ايشان را خواست دو جن حاضر شدند سبب گريه آنها را پرسيد گفتند اى امير چون تو ما را بفلان شهر فرستادى از قضا عبور ما بشط فرات كه عرب آنرا نينوا ميگويند و كربلا افتاد ديديم در آنجا لشكر زيادى جمع شده و مشغول قتال و جدال هستند چون نزديك آن دو لشكر شديم ديديم ميان معركه جنگ حسين بن على (ع ) پسر آن آقاى بزرگوار كه ما را مسلمان كرده يكه و تنها ايستاده و اعوان و انصارش تماما كشته شده و خود آن بزرگوار غريب تكيه بر نيزه بيكسى داده و نظر به يمين و يسار مينمود و ميفرمود: اما من ناصر ينصرنا اءما من معين يعيننا، و مى شنيديم كه اهل و عيال آن بزرگوار صداى العطش بلند كرده اند چون اينواقعه را ديديم فورى خود را به بئر ذات العلم رسانيديم تا ترا خبر كنيم كه اگر دعوى مسلمانى ميكنى پسر پيغمبر را الان مى كشند. زعفر تا اين سخنان را شنيد تاج شاهى را از سر بدور افكند لباس دامادى را از بدن بدور انداخت طوايف جن را با حربه هاى آتشين برداشت و با عجله بطرف كربلا روان شدند خود زعفر براى طلبه اى از علوم دينيه كه در بندى مفصلا شرح حال او را ميدهد نقل ميكند كه وقتى ما وارد زمين كربلا شديم ديديم چهار فرسخ از چهار فرسخ را لشكر دشمن فرا گرفته و صفوف ملائكه بسيارى را ديديم كه منصور ملك با چندين هزار ملك از يك طرف نصر ملك با چندين هزار ملك از طرف ديگر جبرئيل با چندين هزار ملك و در يك طرف ديگر ميكائيل با چندين هزار ملك و از طرف ديگر اسرافيل ملك رياح ملك بحار ملك جبال ملك دوزخ ملك عذاب هر كدام با لشكريان خود منتظر اذن و فرمانند. ارواح يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر از آدم تا خاتم همه صف كشيده مات و متحيرند خاتم انبياء آغوش گشوده ميفرمايد: ولدى العجل العجل انا مشتاقون ، ولى خامس آل عبا يكه و تنها ميان ميدان با زخمهاى فراوان و جراحات بى پايان ايستاده پيشانيش شكسته سر مجروح سينه سوزان ديده گريان ، هر نفس كه ميكشد خون از حلقه هاى زره ميجوشد اصلا اعتنايى به هيچيك از ملائكه نميكند و مرا هم كسى راه نميدهد كه خدمت آنحضرت برسم همانطور كه از دور نظاره ميكردم و در كار آنحضرت حيران بودم ناگاه ديدم آقا سر غربت از نيزه همه ملائكه بسوى من نظر افكندند و كوچه دادند تا من خودم را خدمت آنحضرت رسانيدم و عرض كردم كه من با سى و ششهزار جن آمده ايم تا يارى شما را بكنيم حضرت فرمود زعفر زحمت كشيدى خدا و رسولش از تو راضى باشند خدمت تو قبول درگاه باشد ولى لازم نيست برگرديد. گفتم قربانت گردم چرا اذن نميدهى ؟ فرمود شما آنها را مى بينيد ولى آنها شما را نمى بينند و اين از مروت دور است . زعفر گفت اجازه بفرما ما همه شبيه آدم ميشويم اگر كشته شويم در راه رضاى خدا كشته شديم حضرت فرمود زعفر اصلا ديگر مايل بزندگانى نيستم و آرزوى ملاقات پروردگار را دارم . يعنى زعفر بعد از كشته شدن على اكبر و عباس و قاسم ماندن در دنيا چه فايده اى دارد شما بجاى خود برگرديد و بجاى نصرت و يارى من گريه و عزادارى براى من بكنيد كه اشك عزاداران من مرهم زخمهاى منست . زعفر ميگويد من به امر امام مايوس برگشتم چون بمحل خود رسيديم بساط عيش برچيديم و اسباب عزا فراهم آورديم مادرم بمن گفت پسرم چه ميكنى و كجا رفتى كه اينطور ناراحت برگشتى گفتم مادر پسر آن پدرى كه ما را مسلمان كرد حالش در كربلا چنين و چنانست رفتم ياريش كنم اذن نداد چون امر امام واجب بود برگشتم ، مادر چون اين بشنيد گفت اى فرزند ترا عاق ميكنم فرداى قيامت من جواب مادرش فاطمه را چه بگويم ؟ زعفر گفت مادر من خيلى آرزو داشتم كه جانم را فداى او كنم ولى اجازه نداد، مادر گفت بيا من به همراه تو ميآيم و دامنش را ميگيرم و التماس ميكنم شايد اذن بدهد كه تو در ركابش شهيد شوى ، مادر از پيش و من با لشكريان از عقب بطرف كربلا روان شديم چون رسيديم صداى تكبير از لشكر شنيديم چون نظر كرديم ديديم سر آقا حسين بالاى نيزه و دود و آتش از خيام حرم حسينى بلند است مادرم خدمت امام سجاد رسيد اذن خواست تا با دشمنان جنگ كند حضرت اذن نداد و فرمود در اين سفر همراه ما باشيد اطفال ما را در بالاى شتران شبها نگهدارى كنيد آنان قبول كردند تا شهر شام با اسراء بودند تا حضرت آنها را مرخص كرد. ---------------------- بحارالنوار, ج 44, ص 330 :شیخ مفید به سند خود ازامام صادق (ع ) این نکته را نقل کرده است در کتاب حماسه خسینی، ج1، ص29 وص53 و ج3، ص272 وص 284 (مرتضی مطهری آمده
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,506 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|









![[تصویر: image006.jpg]](http://www.hodablog.ir/files/maghalat2/hoseynebehzad_files/image006.jpg)


