کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 42 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۳:۴۴, ۱۴/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #411
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم




[/B]
[تصویر: 321246966272786149611151142192022432167.jpg]

سیـّد جلیل ، علی نقی کشمیری ، فرزند صاحب کرامات باهره حاج سید مرتضی کشمیری- فرمود: از فاضل محترم جناب آقای سیدعباس لاری شنیدم که فرمود: دراوقات مجاورت درنجف اشرف برای تحصیل علوم دینیه ، روزی ازماه مبارک رمضان طرف عصر، خوراکی برای افطار خود تدارک کرده درحجره گذاردم و بیرون آمده در را قفل کردم . پس ازادای نماز مغرب وعشا و گذشتن مقداری از شب ، برگشتم مدرسه برای افطار کردن، چون به درحجره رسیدم، دست درجیب نموده کلید را نیافتم . اطراف داخل مدرسه را تفحص کردم و از بعضی طلاب که درمدرسه بودند پرسش نمودم اما کلید را نیافتم . به واسطه فشار گرسنگی و نیافتن راه چاره ، سخت پریشان شدم ؛ ازمدرسه بیرون آمده متحیرانه درمسیرخود تا به حرم مطهر می رفتم و به زمین نگاه می کردم، ناگاه مرحوم حاج سید مرتضی کشمیری اعلی الله مقامه را دیدم . سبب حیرتم را پرسید، مطلب را عرض کردم، سپس با من به مدرسه آمد و مقابل حجره ام فرمود: می گویند نام مادر موسی را اگر کسی بداند و بر قفل بسته بخواند باز می شود، آیا جده ما حضرت فاطمه علیها سلام کمتر از اوست؟ سپس دست به قفل نهاد و ندا کرد : " یا فاطمة" ، قفل باز شد .پی نوشت:
داستان های شگفت ، شهید دستغیب، صص 133 و134.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: abas_341 ، MAHDI59 ، saloomeh ، MohammadSadra ، vahrakan ، ali.khm
۲۱:۵۱, ۱۵/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/فروردین/۹۱ ۲۱:۵۲ توسط yashar1374.)
شماره ارسال: #412
آواتار
سلام
كتاب پيام پاكان از انتشارات آشيانه كتاب .
برچيده شده از بهترين سخنان چهارده معصوم هست . به شما پيشنهاد ميكنم كه حتما اونو بخونيد Wink
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: abas_341 ، vahrakan
۲۱:۵۷, ۱۵/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #413

به نام خدا

موقع خداحافظي كه مي شد ، مي گفت : الهي از عمرت پشيمون نشي ...
آيت الله بهجت را مي گويم .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: abas_341 ، MAHDI59 ، ساقی ، saloomeh ، MohammadSadra ، vahrakan ، یا ثارالله ، Ramin_Ghn
۱۱:۰۲, ۱۸/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #414
آواتار
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)، دختر گرامی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و خدیجه کبری است. حضرت زهرا (سلام الله علیها) در خانه‌ای که محل نزول وحی و آیات قرآن است، پرورش یافته اند. ایشان دارای ویژگی‌های اخلاقی و معرفتی فراوانی هستند، آن گونه که ایشان را «بانوی دو عالم» نام نهاده‏اند.


كرامت در حال روزه ‏داری

امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) بیمار شده بودند. حضرت زهرا (سلام الله علیها) و خاندان ایشان به توصیه پیامبر برای شفای حسنین (علیه السلام) سه روز، روزه نذر کردند. در روز اول هنگام افطار، فقیری رسید و در خواست غذا کرد. حضرت زهرا (سلام الله علیها) افطار خود و خانواده خود را به فقیر دادند. روز دوم در هنگام افطار، یتیمی نزد خانه ایشان آمد و درخواست کمک کرد. حضرت زهرا (سلام الله علیها) بار دیگر افطار خود و خانواده خود را به یتیم دادند. روز سوم در هنگام افطار اسیری نزد ایشان آمد و درخواست غذا کرد و این بار هم حضرت زهرا (سلام الله علیها) افطار خود و خانواده خود را به اسیر دادند. اینجا بود که آیه شریفه نازل شد « وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا، إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنكُمْ جَزَاء وَلَا شُكُورًا» (سوره انسان آیات ۸ و ۹)؛ طعام را با آنکه خود بدان نیازمندند، به فقیر و یتیم و اسیر می‌دهند و (زبان حالشان این است که) برای خشنودی خدا به شما طعام می‌دهیم و از شما هیچ پاداش و سپاسی نمی‌خواهیم.

هرگز از انجام عمل خیر دریغ نمی‌کردند

روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه (سلام الله علیها) راهنمایی کرد. پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) رفت و از ایشان کمک خواست. حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن ‏بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن ‏بند را گرفت و به مسجد آمد.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) هنوز در میان اصحاب نشسته بود كه پیرمرد عرض کرد: ای پیامبرخدا (صلی الله علیه و آله)، فاطمه (سلام الله علیها) این گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) گریست. عمّار یاسر با اجازه پیامبر (صلی الله علیه و آله) گردن بند را از پیرمرد خرید. عمار پس از خرید گردن بند، گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تقدیم کن، خودت را هم به او بخشیدم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید. غلام نزد فاطمه (سلام الله علیها) آمد و آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید. حضرت فاطمه (سلام الله علیها) راز این خنده‌ را پرسید. غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد، چون گرسنه‌ای را سیر کرد، برهنه‌ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده‌ای را سوار نمود، بنده‌ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت.
http://www.alvadossadegh.com
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: parisan ، أین المنتظر ، hajiali.m ، ساقی ، Ramin_Ghn ، MohammadSadra ، vahrakan ، saloomeh ، yamin ، بیداری اندیشه
۲۱:۱۸, ۱۸/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/فروردین/۹۱ ۲۱:۲۶ توسط hajiali.m.)
شماره ارسال: #415
آواتار
امام علی ع می فرماید:
روزگار بر دو قسم است یا با توست یا علیه توست اگر علیه توبود صبر کن اگر با تو بود مغرور نشو.........
راز تو اسیر در دست توست .اگر آنرا افشا كردی تو اسیر دست او خواهی شد........



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ساقی ، parisan ، Ramin_Ghn ، MohammadSadra ، یا ثارالله ، vahrakan ، Agha sayyed ، yamin ، yashar1374 ، فانوس *7* ، بیداری اندیشه
۲۱:۴۰, ۱۸/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #416
آواتار
امام صادق ع به ابو حنیفه فرمود :شنيده ام كه تو بر اساس قياس فتوا مى دهى؟
ابوحنيفه : آرى.
امام عليه السلام : واى بر تو! اوّلين كسى كه بر اين اساس نظر داد ، شيطان بود. وقتى كه خداوند به او دستور داد كه به آدم سجده كند، گفت : «من سجده نمى كنم؛ زيرا مرا از آتش آفريدى و او را از خاك ، و آتش ، گرامى تر از خاك است» . سپس امام براى اثبات بطلان «قياس» ، مواردى از قوانين اسلام را كه بر خلاف اين اصل است ،... ذكر نمود ....
امام عليه السلام : به نظر تو ، كشتن كسى به ناحق مهم تر است يا زنا؟
ابوحنيفه : كشتن كسى به ناحق..
امام عليه السلام : بنابراين اگر عمل كردن به «قياس» صحيح باشد ،
پس چرا براى اثبات قتل، دو شاهد كافى است؛ ولى براى ثابت نمودن زنا چهار گواه لازم است؟
آيا اين قانون اسلام ، با «قياس» توافق دارد؟
ابوحنيفه : نه.
امام عليه السلام : بول ، كثيف تر است يا منى؟
ابوحنيفه : بول.
امام عليه السلام : پس چرا خداوند در مورد اوّل ، مردم را به وضو امر كرده؛
ولى در مورد دوم ، دستور داده كه غسل كنند؟
آيا اين حكم با «قياس» توافق دارد؟
ابوحنيفه : نه.
امام عليه السلام : نماز ، مهم تر است يا روزه؟
ابوحنيفه : نماز.
امام عليه السلام : پس چرا بر زن حائض ، قضاى روزه واجب است؛ ولى قضاى نماز واجب نيست؟
آيا اين حكم با «قياس» توافق دارد؟
ابوحنيفه : نه.
امام عليه السلام : شنيده ام كه اين آيه : «در روز قيامت به طور حتم از نعمت ها سؤال مى شود» را چنين تفسير مى كنى كه : خداوند ، مردم را درباره غذاهاى لذيذ و آب هاى خنك كه در فصل تابستان مى خورند ،مؤاخذه مى كند .
ابوحنيفه : درست است. من اين آيه را اين طور معنا كرده ام.
امام عليه السلام : اگر مردى تو را به خانه اش دعوت كند و با غذاى لذيذ و آبى خنك از تو پذيرايى نمايد، و بعد براى اين پذيرايى بر تو منّت بگذارد، درباره چنين كسى چگونه قضاوت مى كنى؟ابوحنيفه : مى گويم : آدم بخيلى است.امام عليه السلام : آيا خداوند ، بخيل است تا در روز قيامت ، در مورد غذاهايى كه به ما داده، ما را مورد مؤاخذه قرار دهد؟ابوحنيفه : پس ، مقصود از نعمت هايى كه قرآن مى گويد انسان درباره آنها مؤاخذه مى شود ، چيست؟
امام عليه السلام : مقصود ، نعمت دوستى ما خاندان رسالت است .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، MohammadSadra ، ali.khm ، یا ثارالله ، meshkat ، yamin ، فانوس *7* ، بیداری اندیشه
۲۰:۲۷, ۱۹/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #417
آواتار
بسم الله النور ...
بهلول و خرقه و نان جو و سرکه


آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست. روزی به عادت معهود به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید پرسید بهلول چه می کنی؟

بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند.
هارون گفت :آیا می توانی از قیامت و صراط و سئوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟
بهلول جواب داد: به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و "تابه" بر آن آتش نهند تا سرخ و خوب داغ شود.
هارون امر نمود تا آتشی افروختند و "تابه" بر آن آتش گذاردند تا داغ شد آن گاه بهلول گفت :ای هارون! من با پای پرهنه روی این "تابه" می ایستم و خودم را معرفی می نمایم و آن چه خورده ام و هر چه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمائی و خود را معرفی کنی و آن چه خورده و پوشیده ای ذکر نمایی.
هارون قبول کرد. آنگاه بهلول روی "تابه" داغ ایستاد و فوری گفت:
بهلول، خرقه و نان جو و سرکه .
بهلول فوری پایین آمد که ابدا پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض این که خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و پایین افتاد.
پس بهلول گفت: ای هارون! سؤال و جواب قیامت به همین طریق است. آن ها که درویش بودند و از تجملات دنیایی بهره ندارند، آسوده بگذرند و آن ها که پای بند تجملات دنیا باشند، به مشکلات گرفتار آیند.

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: meshkat ، یا ثارالله ، vahrakan ، shakiba ، yamin ، MohammadSadra ، ساقی ، فانوس *7* ، بیداری اندیشه
۲۳:۰۶, ۱۹/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #418
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
السلام علیکِ یا بنت رسول الله یا فاطمة الزهرا


داستانى عجيب از مسأله برزخ‏

ملا مهدى نراقى- كه از اعاظم علما و فلاسفه و عرفاى شيعه است- مى‏گويد:

سالى در نجف اشرف قحطى فوق العاده‏اى پيش آمد كه جمعى از مردم از گرسنگى تلف شدند. من داراى عايله‏اى سنگين بودم و امر معاش بر من خيلى سخت شد.
روزى از براى رفع هم و غم خود در وادى السلام به زيارت قبور مؤمنان رفتم، در اين اثنا ديدم جنازه‏اى را آوردند و در وادى دفن نمودند و رفتند. من مشغول گردش و زيارت قبور بودم كه ناگاه باغ با عظمتى كه وصف آن به زبان ممكن نيست به نظرم آمد در آن باغ مشغول گردش شدم از هر جهت آنرا آراسته ديدم و نهرهاى آب زلال در زير اشجار مثمره آن جارى بود.

در اين هنگام تختى مرصّع به جواهرات ديدم و جوانى در كمال حسن صورت بر روى آن تخت مشاهده كردم، چون مرا ديد از من استقبال نمود و بسيار احترام كرد، به من گفت: مرا نمى‏شناسى؟ گفتم: نه. فرمود: من صاحب آن جنازه مى‏باشم كه الآن دفن كردند! از او گذشتم مشغول گردش بودم ناگاه شنيدم مرا به اسم صدا مى‏زنند چون نظر كردم ديدم پدر و مادرم با بعضى از اقوام و ارحامم كه از دنيا رفته بودند در كمال خشنودى و مسرت كنار هم نشسته‏اند، احوال مرا پرسيدند، گفتم: از فقر و بيچارگى به ما بسيار سخت مى‏گذرد، پدرم اشاره به اطاقى كرد و گفت: هرچه مى‏خواهى از آن برنج‏ها بردار و براى عيالات خود ببر.

چون وارد اطاق شدم در آن برنج‏هاى خوب ديدم، عباى خود را پهن كردم و از برنج هرچه خواستم برداشتم و از شدّت شوق از باغ بيرون آمدم خود را در وادى‏السلام ديدم در حالتى كه عبايم پر برنج بود، آن را به خانه آوردم و مدت زيادى از آن استفاده مى‏كرديم و تمام نمى‏شد، تا اين كه همسر من اصرار كرد اين برنج را از كجا آوردى كه هرچه مصرف مى‏كنيم تمام نمى‏شود، پس از اصرار زياد قصّه عجيب كشف شدن برزخ را براى عیال خود گفتم ولى پس از نقل داستان حبّه‏اى از آن برنج باقى نماند!!


ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، saloomeh ، yamin ، MohammadSadra ، Ramin_Ghn ، ساقی ، vahrakan ، فانوس *7* ، بیداری اندیشه
۹:۴۵, ۲۰/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #419
آواتار
نوشته‏اند : در بنى‏اسرائيل زنى زناكار بود ، كه هركس با ديدن جمال او ، به گناه آلوده مى‏شد ! درب خانه‏اش به روى همه باز بود ، در اطاقى نزديك در ، مشرف به بيرون نشسته بود و از اين طريق مردان و جوانان را به دام مى‏كشيد ، هركس به نزد او مى‏آمد ، بايد ده دينار براى انجام حاجتش به او مى‏داد !عابدى از آنجا مى‏گذشت ، ناگهان چشمش به جمال خيره كننده زن افتاد ، پول نداشت ، پارچه‏اى نزدش بود فروخت ، پولش را براى زن آورد و در كنار او نشست ، وقتى چشم به او دوخت ، آه از نهادش برآمد كه اى واى بر من كه مولايم ناظر به وضع من است ، من و عمل حرام ، من و مخالفت با حق ! با اين عمل تمام خوبى‏هايم از بين خواهد رفت !! نگ از صورت عابد پريد ، زن پرسيد اين چه وضعى است . گفت : از خداوند مى‏ترسم ، زن گفت : واى بر تو ! بسيارى از مردم آرزو دارند به اينجايى كه تو آمدى بيايند .
گفت : اى زن ! من از خدا مى‏ترسم ، مال را به تو حلال كردم مرا رها كن بروم ، از نزد زن خارج شد در حالى كه بر خويش تأسف و حسرت مى‏خورد و سخت مى‏گريست !زن را در دل ترسى شديد عارض شد و گفت : اين مرد اولين گناهى بود كه مى‏خواست مرتكب شود ، اين گونه به وحشت افتاد ؛ من سال‏هاست غرق در گناهم ، همان خدايى كه از عذابش او ترسيد ، خداى من هم هست ، بايد ترس من خيلى شديدتر از او باشد ؛ در همان حال توبه كرد و در را بست و جامه كهنه‏اى پوشيد و روى به عبادت آورد و پيش خود گفت : خدا اگر اين مرد را پيدا كنم ، به او پيشنهاد ازدواج مى‏دهم ، شايد با من ازدواج كند !و من از اين طريق با معالم دين و معارف حق آشنا شوم و براى عبادتم كمك باشد .بار و بنه خويش را برداشت و به قريه عابد رسيد ، از حال او پرسيد ، محلّش را نشان دادند ؛ نزد عابد آمد و داستان ملاقات آن روز خود را با آن مرد الهى گفت ، عابد فريادى زد و از دنيا رفت ، زن شديداً ناراحت شد . پرسيد از نزديكان او كسى هست كه نياز به ازدواج داشته باشد ؟ گفتند : برادرى دارد كه مرد خداست ولى از شدت تنگدستى قادر به ازدواج نيست ، زن حاضر شد با او ازدواج كند و خداوند بزرگ به آن مرد شايسته و زن بازگشته به حق پنج فرزند عطا كرد كه همه از تبليغ كنندگان دين خدا شدند !!
برگرفته از كتاب داستانهاي عبرت آموز استاد حسين انصاريان
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، yamin ، Agha sayyed ، MohammadSadra ، یا ثارالله ، vahrakan ، فانوس *7* ، بیداری اندیشه
۱۷:۲۹, ۲۰/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/فروردین/۹۱ ۱:۲۰ توسط AlMatin.)
شماره ارسال: #420
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


در این بخش قصد دارم داستان هایی که از انسان های وارسته نقل شده است را قرار بدهم و سعی می کنم هر چند روز یک بار آن را بروز رسانی کنم.

داستان شماره یک:مراقبه کن،آقا خودشان می آیند

در زمان ما یکی از دغدغه های بسیاری از جوانان متدین و مذهبی، دیدار با امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. همین مساله به تناسب محبوبیتی که دارد سبب انحراف گروهی شده و متاسفانه برخی افراد با استفاده از موقعیت های اجتماعی کاذبی که برای خود ایجاد می کنند در صدد به دام انداختن جوانان پاک و متدین برمی‌آیند و
با کمال تاسف این گروه‌ها تا حدی در کار خودشان موفق بوده اند.
اما اینکه چرا در تبریز مجتهد جلیل القدری بود به نام آیت الله آقا میرزا رضی تبریزی(رضوان الله علیه) که در زمان ابتداء طلبگی بنده،ایشان مرحوم شدند.
کتابی است به نام «مطارح الانظار فی طبقات اطباء الاعصار» تالیف میرزا عبدالحسین خان فیلسوف الدوله، کتاب کمیابی است. مؤلف کتاب، برادر آقا میرزا رضی می باشد.
از کسی شنیدم که وقتی ایشان به قم آمده بودند و مهمان امام خمینی شده بودند، ایشان به خانواده شان فرموده بودند: این مهمان ما کسی است که با دلگرمی می شود از او تقلید کرد! و این کلام ایشان به خوبی دلالت بر عظمت علمی و عملی آقامیرزا رضی دارد.
مرحوم آقا میرزا رضی گفته بود:
ما در منزلمان کار بنایی داشتیم؛ عده ای کار می کردند. در میان کارگرها یک نفر بود که معلوم بود با دیگران فرق دارد. دنبال بهانه ای می گشتم که با او سر صحبت را باز کنم. برای کار، نیاز به نردبان بلندی داشتیم که آن را کرایه نمودیم و پس از اتمام کار بنا شد آن کارگر، نردبان را ببرد و تحویل دهد.
وقتی رفت و برگشت، مقداری بیش از معمول طول کشید؛ چون حدود مسافت را می دانستم، دیدم بهانه ای است برای صحبت کردن؛ به او گفتم: چه شد که مقداری طول کشید؟
با یک متانتی جواب داد: چون نردبان بلند بود و ممکن بود که به دیوار خانه های مردم اصابت کند و من مدیون شوم، لذا با احتیاط بیشتری حرکت کردم؛ به همین جهت مقداری بیشتر طول کشید.
فصل تابستان بود و آفتاب دیر غروب می کرد. هنگام ظهر که کارگرها برای تهیه غذا و صرف نهار متفرق شدند، او اول وقت به سراغ نماز رفت و با حالت توجه خاصی نماز میخواند.

وقتی تکبیر می گفت، من شدیداً تحت تأثیر قرار می گرفتم، بدنم گویا به لرزه میافتاد!

نماز که تمام شد، رفتم به او گفتم: شما بعد از اتمام کار، باز هم وقت برای نماز خواندن داشتی، چرا درزمان کار من، نماز می خوانی؟
در جواب من فقط این را خواند:«و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا = و مساجد مخصوص خداوند است پس نباید با خدا احدی غیر او را پرستش کنید».
با این جواب او، گویا پاهایم لرزید و نتوانستم خود را کنترل کنم، همانجا نشستم و فهمیدم شخص فوق العاده ای است.
از او عذرخواهی کردم و گفتم: غرضم از این مطالب این بود که خواستم مقداری با تو صحبت کنم. حالا بگو امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) الان کجا هستند؟
گفت: حضرت در تبریز تشریف داشتند؛ یک ساعت است که این شهر را ترک نموده اند.
گفتم:
چکار کنم که خدمتشان برسم، راهش چیست؟
گفت: یک مقداری به خودت رسیدگی کن، مراقبه داشته باش؛ آقا خودشان تشریف می آورند!
پس از آن صحبت هم دیگر او را ندیدم!
منبع:پایگاه یا مجیر به نقل از استاد فاطمی نیا

*برای مطالعه مطالب مرتبط مطرح شده توسط اینجانب در سایت بیداری اندیشه بر روی صفحه های زیر کلیک کنید:







ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، ساقی
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,489 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا