کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 44 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۵:۵۶, ۲۵/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/فروردین/۹۱ ۱۲:۴۵ توسط yashar1374.)
شماره ارسال: #431
آواتار
عاقل به سعی و کوشش خود تکیه میکند و نادان به آرزوهای د_______ور و درا_________ز خویش
امام حسین ( ع )
اندیشه کن و آنگاه سخن بگو تا از لغزش بر کنار باشی
رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
مالی بهتر از عقل و عبادتی بهتر از تفکر نیست
رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، yamin ، vahrakan ، ساقی
۱۹:۵۴, ۲۵/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #432
آواتار
مرحوم دیلمی صاحب کتاب ارشادالقلوب، روایتی را از حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) نقل می‌کند که حضرت به یکی از ارادتمندان ساحت قدسی اهل‌بیت(علیهم السلام) می‌فرمایند هیچ مومنی در شرق و غرب عالم از نظر ما پنهان نیست.


به گزارش «شیعه نیوز» ، این عالم ربانی در کتاب خود در بیان حکایتی آورده‌اند: «رميله» يكى از اصحاب خاص امير المؤمنين عليه السّلام بود، از او روايت شده كه گفت: در زمان امير المؤمنين عليه السّلام سخت بيمار شدم، كم‏كم حالم بهبود يافت و روز جمعه‏اى احساس كردم،كمى سبك شده‏ام. با خود گفتم: بهترين كار اين است كه امروز غسل كنم و به مسجد بروم و پشت سر امام عليه السّلام نماز بخوانم، و اين كار را كردم.

وقتى كه امام عليه السّلام در مسجد جامع كوفه، بر فراز منبر نشست، همان بيمارى به من عود كرد، پس از اينكه امام عليه السّلام از مسجد بيرون رفت، پشت سرش راه افتادم، نگاهى به من كرد، و فرمود: تو را افسرده مى‏بينم؟ گویا كه بيمارى؟ و با خود گفتى: كارى بهتر از اين نيست كه غسلى كنى و براى نماز جمعه در مسجد حاضر شوى و با ما نماز بخوانى؟ و كمى احساس سبكى كردى و وقتى كه نماز خواندى و من به منبر رفتم، بيماريت عود كرد!.

«رميله» گويد: به امام عليه السّلام عرض كردم، به خدا سوگند، از داستان من يك حرف كم و زياد نكردى؟! فرمود: اى رميله هيچ مؤمنى بيمار نمى‏شود، مگر اين كه ما هم به خاطر او بيمار مى‏شويم و اندوهى به او نمى‏رسد، جز اين كه ما هم اندوهگين مى‏شويم و هيچ دعايى نمى‏كند، مگر اين كه برايش آمين مى‏گوييم و هر گاه ساكت باشد، برايش دعا مى‏كنيم

رميله گويد: عرض كردم، اين مسأله نسبت به كسانى است كه در اين شهر با شما ساكن هستند، ولى كسانى كه در اطراف جاهاى دور، سكونت دارند، چطور؟

فرمود: اى رميله هيچ مؤمنى در شرق و غرب عالم از نظر ما پنهان نيست، مگر اين كه او با ماست و ما با اوييم!.

http://www.alvadossadegh.com
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: abbas313 ، Agha sayyed ، یا ثارالله ، yamin ، فانوس *7* ، vahrakan ، yashar1374 ، ساقی
۲۲:۳۳, ۲۵/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #433
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
السلام علیکِ یا بنت رسول الله یا فاطمة الزهرا

داستان رهائى و نجات از بركت بسم‏الله‏

آورده‏اند كه بشر حافى در بدايت جوانى، رندى بود پرده حيا از پيش برداشته، و به شوخ چشمى و بى‏باكى رايت فاسقى و ناپاكى برافراشته، پيوسته مسكن او در خرابات و مصاحب خراباتيان بودى و اسباب فساد مهيا ساختى، هر شام در پرده ظلام جان معصيت به كام رسانيدى، و هر صباح از چنگ خميده قامت، نواى حى على الصبوح شنيدى.

روزى افتان و خيزان چنان كه عادت مستان و طريق هواپرستان باشد، در كوچه‏اى مى‏گذشت، ناگاه در ميان راه كاغذ پاره‏اى ديد افتاده و بسم الله الرحمن الرحيم بر آن نوشته، نفس بى‏ادب چشم احترام فرو بسته خواست كه بگذرد، ناگاه پاسبان قصر دل كه مدد توفيق ربانى است نهيب بر او زد كه اى بشر، دليرى بسيار كرده‏اى، خداى خود را بى‏شمار رنجانده‏اى، راه صلح گشاده دار و بيش از اين بر دل تيره پرده غفلت مگذار، اى غافل از نام دوست برگذشتن ناجوانمردى تمام، و با اسماء الهى بى‏حرمتى كردن در مذهب مردى و مروت حرام.

اين نكته در دل بشر اثر كرد، دست بر دو آن كاغذ را از خاك برداشته، بوسيد و بر ديده ماليد و با مقدارى عطر، مطيب و خوشبو گرانيد در موضعى پاك نهاد و سپس روى به خرابات آورده در گوشه مصطبه مأوى گرفت و مشغول عمل خود گرديد.
لطف ازلى حسن معامله او را پسنديده، توفيق را رفيق او گردانيد تا آن كه به دست موسى بن جعفر (علیه السلام) توبه نمود.

داستان توبه‏اش چنين است: كه آن حضرت از پيش خانه بشر گذشت و آواز ساز و غلغله دف شنيد، كنيزكى را به در خانه ديد، از آن كنيزك پرسيد صاحب‏ تو آزاد است يا بنده؟ كنيزك گفت: آزاد، آن سرور فرمود:
راست گفتى اگر بنده بود بندگى مى‏كرد و بى‏ادبى نمی نمود، و گستاخى نمى‏كرد! و از خداى تعالى انديشه مى‏كرد.
سپس از آنجا گذشت، كنيزك به درون خانه رفت و گفتگوئى كه ميان او و حضرت شده بود براى ارباب خود بشر بازگو كرد، بشر با شنيدن گفتار امام از خواب غفلت بيدار شد و با پاى برهنه از خانه بيرون دويد و با شتاب تمام دنبال آن حضرت روان شد، تا به محضر آن مربى حقيقى و هدايت‏گر واقعى رسيد، خود را در پاى مبارك حضرت انداخت و بر دست همايون او رايت ندامت و توبه برافراخت، و همواره پاى برهنه بود تا به عالم بقا رخت كشيد! بشر به خاطر حرمت نهادن به اسم حضرت حق محتشم و محترم هر دو سراى شد و دبدبه عزت و طنطنه حشمتش در افواه و السنه افتاد.

بنده مؤمن كه پيوسته به دل و جان «و به عمل و اخلاق» اين نام «و مفهومش، و اين اسم و معنايش» را برمى‏دارد و به عطر اخلاص معطر مى‏گرداند و در درج دل محفوظ مى‏دارد بنگر «كه از سوى صاحب اسم كه رحمانيت و رحيميتش ظاهر و باطن هستى را فرا گرفته» چه روح راحتى و چه بشارت و كرامتى يابد؟

ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، MohammadSadra ، yamin ، فانوس *7* ، ساقی
۲۱:۴۱, ۲۷/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #434
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
آدم خدایی سنگینی گناه را حس می‌كند كسی كه نورانی و سبك شده، حتی یك پر كاه هم مثل كوه دماوند برای او سنگین است...
وقتی گنه‌كاری نزد امام صادق(علیه السلام) آمد و گفت كه می‌خواهم توبه كنم، امام فرمودند: واقعاً می‌خواهی توبه كنی یا مثل بقیه حرف می‌زنی؟!
گفت: نه، می‌خواهم واقعاً توبه كنم.
فرمود : توبه‌ای كه ما می‌گوییم حاضری انجام دهی؟!
عرض كرد : بله.
فرمود: اگر این توبه‌ای كه من می‌گویم، انجام دهی، به خدا قسم بهشت خدا را برای ورود تو ضامن می‌شوم. اگر آن توبه‌ای كه من می‌گویم انجام بدهی، معامله‌ای بالاتر از این با تو می‌كنم، من توبه‌ای كه به تو می‌گویم اگر عمل كنی، بهشت را ضامن می‌شوم.
عرض كرد: آقا بگویید.

امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «اخرُج مِما أنتَ فِیهِ» هر چه كه خدا نمی‌خواهد و الان هستی بیرون بیا، این توبه است. حسودی! رابطه‌ات را با حسد بِبُر، متكبری! پَرِ تكبرت را قیچی كن، مغروری! پر غرورت را آتش بزن، ریاكاری! ریایت را بیرون بیاور و در آتش جهنم بریز، منافقی! از دو رو بودن دست بردار، در اداره كم كاری می‌كنی؟! كم كاری نكن، از شهوترانی بیرون بیا، چشم‏چرانی! از چشم‏چرانی بیرون بیا، هنوز هم مال حرام دوست داری، علاقه‌ات را از مال حرام قطع كن: «اخرُج مِما أنتَ فِیهِ» بیرون بیا، از جلد گناه بیرون بیا. فكری كرد و گفت: «خَرَجتُ مِما أنا فیِهِ» بیرون آمدم، میلیونر هم بود، گوسفند داشت، شتر داشت، آسیاب داشت، مغازه داشت، ملك اجاره‌ای داشت، بیرون آمد.

ابوبصیر می‌گوید: روزی در كوفه او را دیدم كه فقط یك پیراهن عربی پوشیده بود. به او گفتم كجایی؟!
گفت: دنبال یك پیراهن می‌گردم، این پیراهنی كه تن من است، مال همان روزهایی است كه در گناه بودم، از كوه به تنم سنگین‏تر است. گفت: یك پیراهن به او دادم، مرا دعا كرد.

گفتم: خانه‌ها، آسیاب و غیره را چه كردی؟ گفت: هیچ كدام درست نبود، پرسیدم: گوسفندها را چه كردی؟ گفت: هیچ كدام درست نبود، زن و بچه را چه كردی؟ گفت: ازدواج من با زن طاغوتی بود، از طاغوتی‏های بنی‏امیه. او حاضر نشد راه مرا قبول كند. پرسیدم : الان بچه‌ها چه كاره هستند؟ گفت: بچه‌ها مرا دیوانه خواندند، آنها هم رفتند، ما ماندیم و این پیراهن. گریه‌ام گرفته كه این پیراهن چرا تن من است؟ چطور زمانی كه این همه مال داشتی، سنگین نبود، چون خدایی نبودی، آدم خدایی سنگینی گناه را حس می‌كند كسی كه نورانی و سبك شده، حتی یك پر كاه هم مثل كوه دماوند برای او سنگین است.

چند روز او را ندیدم، سراغش را گرفتم، گفتند یك قطعه‌ای هست خراب شده كسی هم در آن نیست، صاحبانش هم دست برداشته‌اند آنجا افتاده، بالای سرش رفتم، گفتم دكتر برایت بیاورم؟
گفت : نه، دكتر مرا مریض كرده است :
در دست طبیب است علاج همه دردی دردی كه طبیبم دهد آن را چه علاج است
سرش را به دامن گرفتم، از حال رفت، بعد از چند لحظه چشمش را باز كرد و گفت: ابو بصیر، مولایم امام صادق علیه السلام الان به ضمانتش عمل كرد، چون پارسال به من گفته بود كه بیا بیرون، من ضامن می‌شوم تا به بهشت بروی، الان ملائكه خدا در خرابه هستند، آنها به من گفتند كه امام صادق علیه السلام به ما گفته‌اند كه تو اهل بهشت هستی. بیا بیرون.

حجت الاسلام شیخ حسین انصاریان در شرح این حدیث و درباره "نفس" می‌گوید: گناه چه ارزشی دارد؟ گناه تاكنون چه خدمتی به ما كرده است؟ بله، بالاترین خدمت گناه به ما این بوده كه ما را از تو جدا كرد، این بالاترین خدمت گناه است، حال دوست داری ما به تو وصل شویم؟

ما را بیامرز، یعنی از گناهان ما بگذر، ما می‌شویم مال تو، اما تا پرونده ما سیاه است، تا دل ما پر از آلودگی رذایل اخلاقی است، تا نفس ما زخم خورده شیطان است، ما مال تو نیستیم. زمانی كه دكتر بالای سر منِ مریض می‌آید، دماغش را می‌بندد، دهانش را می‌بندد، دستكش دستش می‌كند، الكل دنبالش می‌گذارد، برای این كه من آلوده هستم، می‌گوید: ولش كن، نه با من دست می‌دهد، نه نزدیك تخت من می‌آید، به محض این كه نبض مرا گرفت، با صابون دستش را می‌شوید، می‌گوید آلوده است، اما همین كه خوب شدم و می‌خواهم حسابش را بدهم، مرا در مطب كنار خودش می‌نشاند، دست می‌دهد و در هنگام خداحافظی بغل می‌كند و دیگر دهان و دماغش را نمی‌بندد.

ما نیز دلمان می‌خواهد از آلودگی‏ها بیرون بیاییم، ولی از بس بار ما سنگین است نمی‌توانیم بیرون بیاییم، دست ما را بگیر خودت ما را از این آلودگی‏ها بیرون بكش .

این قلب ما بیت تو بود، ولی ما با آن از ابوجهل بدتر معامله كردیم، این جا را بتخانه كرده‌ایم، شماره بت‏ها هم در این خانه معلوم نیست، هر چه بت بوده ما راه داده‌ایم، بت دنیا، بت مال، بت حب مقام، بت حب ریاست، بت منیت ... نمی‌توان شمرد، از بس كه زیاد هستند.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، vahrakan ، ali.khm ، Agha sayyed ، parisan ، yashar1374 ، MohammadSadra ، یاران مهدی ، hajiali.m ، ساقی ، yamin
۲۲:۴۱, ۲۸/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #435
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
السلام علیکِ یا بنت رسول الله یا فاطمة الزهرا

داستانی از رحمت‏

در روايتى آمده:

چون روز قيامت شود، عبد را به جايگاه حساب درآورند، و نامه عمل او را كه پر از گناه است به دست چپ وى دهند.
عبد، وقتِ گرفتن نامه به خاطر عادتى كه در دنيا داشته‏ «بسم اللَّه» به زبان جارى كند و با خواندن خدا به رحمت، نامه را بستاند.
چون بگشايد آن را سپيد يابد و هيچ نوشته‏اى در آن نامه به نظرش نيايد، گويد: اين جا نوشته‏اى نيست تا بخوانم. فرشتگان گويند: در اين نامه سيئات و خطاهايت نوشته بود، ولى به بركت اين آيه زايل شد و حضرت عزّت از تو گذشت‏.


اللهمّ العن الجّبتَ و الطّاغوت


ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: abas_341 ، انصارالمهدی ، یا ثارالله ، أین المنتظر ، Ramin_Ghn ، yamin ، vahrakan ، hajiali.m ، peimane ، ساقی
۰:۳۴, ۳۰/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #436
آواتار
رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) می فرمایند : هر کس به فردی غیر امین امانت بسپارد، خداوند ضامن او نیست، زیرا او را از امانت سپاری به غیر امین بازداشته است.

بحارالأنوار ۱۰۳/۱۷۹/۳
در پناه حق باشید
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فانوس *7* ، یا ثارالله ، ساقی ، saloomeh
۲۳:۳۱, ۳۰/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #437
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

امام عسکری جریان مهمان نوازی امام علی علیه‌السلام را چنین نقل می کند:
پدر و پسرى از برادرانِ ایمانى امیرالمؤمنین علیه السلام خدمت ایشان رسیدند. حضرت برایشان بلند شد و با احترام آن دو را در بالاى مجلس نشاند و خود مقابل آنها نشست.
سپس دستور داد غذایى آوردند و آن دو غذا خوردند. پس از غذا قنبر، آفتابه و لگنى چوبى و حوله اى براى خشک كردن دست هایشان آورد و جلو آمد كه روى دست مرد آب بریزد.
امیر المؤمنین علیه السلام از جا جَست و آفتابه را گرفت تا به دست مرد آب بریزد. اما مرد خودش را به خاک افكند و عرض كرد: یا امیر المؤمنین! خدا مرا در حالى ببیند كه شما روى دست من آب مى ریزید؟!
حضرت فرمود: بنشین و بشوى؛ زیرا خداوند عزّ و جلّ تو را مى بیند كه برادرت كه بر تو امتیاز و فضیلتى ندارد خدمتت مى كند و قصدش از این خدمت آن است كه خداوند در بهشت ده برابر جمعیّت دنیا عطایش فرماید.
مرد نشست و على علیه السلام به او فرمود: تو را به بزرگى حقّ من كه تو آن را شناختى و حرمتش را به جا آوردى و براى خدا فروتنى كردى ـ تا جایى كه خداوند در قبال آن، این پاداش را به تو داد كه مرا مأمور خدمت به تو كرد و این افتخار را نصیب تو نمود ـ سوگند مى دهم كه وقتى دستانت را مى شویم كاملاً آسوده باشى، همان گونه كه اگر قنبر به دستت آب مى ریخت.
مرد اطاعت كرد. وقتى حضرت دست او را شست، آفتابه را به محمّد بن حنفیّه داد و فرمود: فرزندم! اگر این پسر بدون پدرش بر من وارد مى شد، خودم دستش را مى شستم. اما خداوند عزّ و جلّ خوش ندارد كه وقتى پدر و پسرى در یک جا جمع باشند, میان آنها برابرى نهد. بلكه پدر روى دست پدر آب مى ریزد و باید پسر روى دست پسر آب بریزد. محمّد بن حنفیّه هم بر دست پسر آن مرد آب ریخت.
امام حسن عسكرى علیه السلام پس از نقل این داستان فرمود:
كسى كه در این زمینه از على علیه السلام پیروى كند، شیعه حقیقى است.

(بحارالأنوار, ج 75, ص 117)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، ساقی ، peimane ، MohammadSadra
۳:۰۸, ۳۱/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/فروردین/۹۱ ۳:۱۱ توسط yashar1374.)
شماره ارسال: #438
آواتار
در روز های سختی ، دوستان واقعی را میتوان شناخت
رسول خدا


انکه از لغزش دوستان نگذرد دوستی در جهان برایش باقی نخواهد ماند
امام هفتم ( ع )


بهترین دوستان شما کسی است که عیوب شمارا به شما ارائه دهد
امام مجتبی ( ع )


به دوست هرچه خواهی عطا کن جز اسرار خود را
حضرت علی ( ع )

راز موقع دوستی را زمان دشمنی ابراز نمودن دور از شهامت و اخلاق و جوانمردی است .

امام صادق ( ع )

از خودپسندی اجتناب کن وگرنه دوستی برای تو باقی نخواهد ماند .
رسول خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ساقی ، یا ثارالله ، yamin ، MohammadSadra
۵:۰۳, ۳۱/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #439
آواتار
خبر غیبی امام هادي(علیه السلام)
در روایت آمده که گروهی از مردم اصفهان در زمانی که در آن شهر از ولایت و امامت خبری نبود، نزد شخصی به نام «عبد الرحمن» که عاشق امامت و ولایت بود آمده، از او پرسیدند که چرا شما شیعه شدید؟ در جواب آنها گفت: من در جمع گروهی از مردم این شهر به کنار خانه متوکل رفته بودیم. هدف ما تظلّم و درخواست کمک از خلیفه عباسی بود. جمع زیادی در آنجا ایستاده بودند، ناگاه فرمان متوکل صادر شد که «علی بن محمد» را دستگیر کنید.

من از رفقا و از بعض حاضرین پرسیدم که «علی بن محمّد» کیست؟ جواب دادند: او امام شیعه هاست و به احتمال زیاد متوکل او را به قتل می رساند. من با خودم گفتم: از اینجا نمی روم تا چهره او را ببینم و از نتیجه کار او آگاه شوم. ناگهان دیدم او را سوار بر اسب نموده، آوردند و مردم برای دیدن او صف کشیده بودند.
عبد الرحمان می گوید: من از دیدن آن حضرت دگرگونی در خود احساس کردم و قلبم پر از عشق و محبت گردید؛ لذا مرتب دعا می کردم که از ناحیه متوکل به او آسیبی نرسد. مأموران همچنان آن حضرت را در میان صفوف جمعیت می آوردند، ولی او با تمام متانت و وقار بر مرکبش قرار گرفته بود و به جایی نگاه نمی کرد و به کسی توجّه نمی نمود تا اینکه مقابل من رسید، صورت خود را به سوی من گردانید و فرمود: «خداوند دعایت را مستجاب کرده است و به تو عمر طولانی و مال زیاد و فرزندان متعدد مرحمت می فرماید.»

من از شنیدن این سخنان به خود لرزیدم و همراهان و حاضران از من سؤال می کردند: شما کیستی؟ و چه کار داری؟ و او با تو چه گفت؟...
جواب دادم: خیر است. و راز گفته شده را به آنها نگفتم. تا زمانی که به اصفهان برگشتم و خداوند گشایشی در روزی من ایجاد کرد و علاوه بر مال زیاد، عمرم نیز از هفتاد گذشت و دارای دو فرزند شدم...؛ لذا به امامت او معتقد گشتم و از شیعیان او گردیدم.

جلاء العیون، ج 3، ص 122؛ الخرائج و الجرائح، راوندی، ج 1، ص 402، شماره 8
******

صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
وَ افْعَلْ بِي مَا أَنْتَ أَهْلُهُ‏وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ الْأَئِمَّةِ الْمَيَامِينِ مِنْ آلِهِ )

أَهْلِهِ( وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً )کَثِيراً.
درود فرست بر محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)

و آل محمد (علیه السلام)
و با من آن کن که لایق حضرت توست .

اللهم صل علي محمد ال محمد و عجل فرجهم
و لعنة الله على عدائهم اجمعين و جعلنا من خير أنصاره و أعوانه

و المستشهدين بين يديه
واللهم عجل الوليك الفرج

التماس دعا...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، yamin ، hajiali.m ، MohammadSadra ، فدک زهرا
۱۹:۳۰, ۱/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #440
آواتار
مـــــــــــزه ایمـــــــــــان را نخواهیــد چشید


مگـــــــــــــــر اینکــه


◄◄◄ دروغ را تـــــــرک کنید ●ஜ▬


•°*"˜¯`´¯˜"*°•♥• چه جدی چه شوخی •♥•°*"˜¯`´¯˜"*°•


آیت الله مجتهدی(رحمة الله علیه)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، yamin ، yashar1374 ، یا ثارالله ، abas_341 ، hajiali.m ، MohammadSadra
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,478 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا