کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 5 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۳:۲۹, ۳۱/فروردین/۹۰
شماره ارسال: #41
آواتار
ابوسعید ابوالخیر با جمعى از اصحاب از كنار روستایی از مناطق اطراف نیشابور به طرف مقصدى مى‌گذشتند.

مردى مُقنی مشغول خالى كردن چاه مستراح بود، اصحاب از بوى تعفن كثافات، دماغ خود را گرفتند و به سرعت از آن محل گذشتند، ولى مشاهده كردند شیخ نیامد.

چون نظر كردند دیدند شیخ با حالت تفكر كنار كثافات ایستاده فریاد زدند استاد بیا. فرمود مى‌آیم،
پس از مدتى تأمل در كنار كثافات به سوى اصحاب روان شد، چون به آنان رسید عرضه داشتند:
اى راهنما براى چه كنار كثافات ایستادى؟

فرمود:
چون شما دماغ خود گرفتید و به سرعتِ حركت خود افزودید، صدایی از كثافات و فضولات برخاست كه:
هان اى روندگان! دیروز گذشته، ما با حالتى طیب و طاهر و پاكیزه و رنگ و بوئى بسیار عالی بر سر بازار به صورت سبزیجات و میوه‌جات و حبوبات قرار داشتیم و شما بنى‌آدم به خاطر به دست آوردن ما بر سر و بار یكدیگر مى‌زدید و به انواع حیله‌ها و خدعه‌ها متوسل مى‌گشتید، و از هیچگونه تقلبی خوددارى نمى‌كردید، چون ما را به دست آوردید خوردید، ما بر اثر چند ساعت همنشینى با شما تبدیل به این حال گشته و به این سیه روزى افتادیم، به جاى این كه ما از شما فرار كنیم، شمایى كه باعث این تیره‌بختى براى ما شدید؛ از ما فرار مى‌كنید اى اف بر شما !!!

من كنار كثافات ایستاده و به پند و نصیحت آنان گوش فرا داده تا شاید عبرتى از آنان بگیرم!


منبع:
عرفان اسلامی (شرح جامع مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه)، ج 4، حسین انصاریان.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: رضا1357 ، نا بلد ، parisan ، ONLY66 ، elhamA ، علی 110 ، 7parsa4 ، بچه شیعه
۹:۴۳, ۱/اردیبهشت/۹۰
شماره ارسال: #42
آواتار
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب .
کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره .
براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها...
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد...



مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علی 110 ، رضا1357 ، Seyed Mohsen ، نا بلد ، parisan ، ONLY66 ، elhamA ، 7parsa4 ، ehsan_mt ، سدرة المنتهی
۱۹:۴۰, ۵/اردیبهشت/۹۰
شماره ارسال: #43
آواتار
موش و سر خدا !

روزى، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت:اى شيخ!آمده‏ام تا از اسرار حق، چيزى به من بياموزى.
شيخ گفت: بازگرد تا فردا .
آن مرد بازگشت،
شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه ( جعبه ) بكردند و سر آن محكم ببستند .
ديگر روز آن مرد باز آمد و گفت:اى شيخ آنچه ديروز وعده كردى، امروز به جاى آرى.
شيخ فرمان داد كه آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: ((مبادا كه سر اين حقه باز كنى .))
مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت . در خانه صبر نتوانست كرد و با خود گفت: آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند . چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت .
مرد، پيش شيخ آمد و گفت: اى شيخ!من از تو سر خداى تعالى‏خواستم، تو موشى به من دادى؟!
شيخ گفت: اى درويش!ما موشى در حقه به تو داديم، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوييم؟

اسرار التوحيد، ص 213، با اندكى تغيير در الفاظ
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Seyed Mohsen ، Ara ، rastin ، parisan ، ONLY66 ، elhamA ، 7parsa4 ، fandogh ، سدرة المنتهی
۱۲:۵۳, ۶/اردیبهشت/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/اردیبهشت/۹۰ ۱۳:۳۲ توسط Ara.)
شماره ارسال: #44
آواتار
عايشه همسر رسول اكرم در حضور رسول اكرم نشسته بود كه مردى يهودى‏ وارد شد.هنگام ورود به جاى سلام عليكم گفت:«السام عليكم»يعنى«مرگ بر شما».طولى نكشيد كه يكى ديگر وارد شد،او هم به جاى سلام گفت‏ «السام عليكم».معلوم بود كه تصادف نيست،نقشه‏اى است كه با زبان،رسول اكرم را آزار دهند.عايشه سخت خشمناك شد و فرياد برآورد كه:«مرگ بر خود شما و...». رسول اكرم فرمود:«اى عايشه!ناسزا مگو.ناسزا اگر مجسم گردد بدترين و زشت‏ترين صورتها را دارد.نرمى و ملايمت و بردبارى روى هرچه گذاشته شود آن‏ را زيبا مى‏كند و زينت مى‏دهد،و از روى هر چيزى برداشته شود از قشنگى و زيبايى‏ آن مى‏كاهد.چرا عصبى و خشمگين شدى؟». عايشه:«مگر نمى‏بينى يا رسول اللََّه كه اينها با كمال وقاحت و بى‏شرمى به جاى‏ سلام چه مى‏گويند؟». -چرا،من هم در جواب گفتم:«عليكم»(بر خود شما)همين قدر كافى بود.»
مردى به رسول خدا صلى الله عليه و آله (السلام عليك ) گفت ، حضرت در جواب فرمودند: (و عليك السلام و رحمة الله ). ديگرى آمد و گفت : (السلام عليك و رحمة الله و بركاته ). سومى آمد و عرض كرد: (السلام عليك و رحمة الله و بركاته ). حضرت فرمودند: (عليك ). آن مرد عرض كرد: جواب مرا كم فرمودى ، مگر دستور خداى تعالى نيست ، و اگر به شما درود گفتند به بهترين وجه پاسخ دهيد؟ حضرت فرمودند: تو براى من جاى پاسخ بهتر گفتن باقى نگذاشتى ، ناگزير من همانند سلام تو جواب گفتم

شخصى به پيغمبر صلى الله عليه و آله عرض كرد:
فلانى به ناموس همسايه (خائنانه ) نگاه مى كند و اگر امكان آن را داشته باشد از اعمال خلاف عفت نيز پروا ندارد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين قضيه سخت بر آشفت و فرمود:
- او را نزد من بياوريد!
شخص ديگرى گفت :
او از پيروان شما مى باشد و از كسانى است كه به ولايت شما و ولايت على عليه السلام معتقد است و نيز از دشمنان شما بيزار است .
پيغمبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود:
نگو او از پيروان شما است ، زيرا كه اين سخن دروغ است . چون پيروان ما كسانى هستند كه پيرو ما بوده و عملشان همانند عمل ما مى باشد.
ولى آنچه درباره اين مرد گفتى از اعمال و كردار ما نيست
نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از شخصى تعريف شد. روزى او به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. اصحاب عرض كردند: يا رسول الله ، اين همان كسى است كه از او به خوبى تعريف كرديم .
حضرت فرمود: من در چهره او نوعى سياهى از شيطان مى بينم . او نزديك شد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله سلام كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا در پيش خود نگفتى كسى بهتر از من در ميان مردم نيست ؟
او در پاسخ گفت : بله ، همين طور است كه فرموديد.

شخصى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: يا رسول الله ! بستگانم با من قطع رابطه كرده و مرا مورد حمله و شماتت قرار داده اند، آيا من هم با آنها قطع رابطه كنم ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: با اين وضع ، خداوند نظر رحمتش را از همه شما بر مى دارد.
آن مرد گفت : پس چه كنم ؟
حضرت فرمود: ايجاد رابطه كن با كسى كه با تو قطع رابطه كرده است ، و ببخش به كسى كه تو را محروم ساخته است ، و عفو كن كسى را كه به تو ظلم كرده است ؛ در اين صورت ، از سوى خداوند پشتيبانى در برابر آنها خواهى داشت
رسول اكرم صلّى اللََّه عليه و آله در يكى از مسافرتها با اصحابش در سرزمينى‏ خالى و بى‏علف فرود آمدند.به هيزم و آتش احتياج داشتند،فرمود:«هيزم جمع‏ كنيد.»عرض كردند:«يا رسول اللََّه!ببينيد اين سرزمين چقدر خالى است!هيزمى‏ ديده نمى‏شود.»فرمود:«در عين حال هركس هر اندازه مى‏تواند جمع كند.». اصحاب روانهء صحرا شدند،با دقت به روى زمين نگاه مى‏كردند و اگر شاخهء كوچكى مى‏ديدند برمى‏داشتند.هركس هر اندازه توانست ذره ذره جمع كرد و با خود آورد.همينكه همهء افراد هرچه جمع كرده بودند روى هم ريختند،مقدار زيادى‏ هيزم جمع شد. در اين وقت رسول اكرم فرمود:«گناهان كوچك هم مثل همين هيزمهاى كوچك‏ است،ابتدا به نظر نمى‏آيد،ولى هر چيزى جوينده و تعقيب كننده‏اى دارد؛همان‏طور كه شما جستيد و تعقيب كرديد اين قدر هيزم جمع شد،گناهان شما هم جمع و احصا مى‏شود و يك روز مى‏بينيد از همان گناهان خرد كه به چشم نمى‏آمد،انبوه عظيمى‏ جمع شده است.»
حضرت على عليه السلام فرمودند: با رسول خدا صلى الله عليه و آله به انتظار وقت نماز در مسجد نشسته بوديم ، در اين بين ، مردى برخاست و گفت : اى رسول خدا! من گناهى كرده ام ، براى آمرزش آن چه بايد بكنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله روى از او برگرداند. هنگامى كه نماز تمام شد، همان مرد برخاست و سخن خود را تكرار كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ فرمود: آيا هم اينك با ما نماز نگزاردى ، و براى آن به خوبى وضو نگرفتى ؟ عرض كرد: بلى ، چنين كردم . فرمود: همين نماز، كفاره و سبب آمرزش گناه تو خواهد بود
قافله چندين ساعت راه رفته بود.آثار خستگى در سواران و در مركبها پديد گشته بود.همينكه به منزلى رسيدند كه آنجا آبى بود،قافله فرود آمد.رسول اكرم نيز كه همراه قافله بود شتر خويش را خوابانيد و پياده شد.قبل از همه چيز،همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم كنند. رسول اكرم بعد از آنكه پياده شد،به آن سو كه آب بود روان شد،ولى بعد از آنكه‏ مقدارى رفت،بدون آنكه با احدى سخنى بگويد به طرف مركب خويش بازگشت. اصحاب و ياران باتعجب با خود مى‏گفتند آيا اينجا را براى فرودآمدن نپسنديده‏ است و مى‏خواهد فرمان حركت بدهد؟چشمها مراقب و گوشها منتظر شنيدن فرمان‏ بود.تعجب جمعيت هنگامى زياد شد كه ديدند همينكه به شتر خويش رسيد، زانوبند را برداشت و زانوهاى شتر را بست و دومرتبه به سوى مقصد اولى خويش‏ روان شد. فريادها از اطراف بلند شد:«اى رسول خدا!چرا ما را فرمان ندادى كه اين كار را برايت بكنيم،و به خودت زحمت دادى و برگشتى؟ما كه با كمال افتخار براى انجام‏ اين خدمت آماده بوديم.». در جواب آنها فرمود:«هرگز از ديگران در كارهاى خود كمك نخواهيد،و به‏
ديگران اتكا نكنيد ولو براى يك قطعه چوب مسواك باشد.»
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به طواف كعبه مشغول بود، مردى را ديد كه پرده مكه را گرفته و مى گويد: خدايا به حرمت اين خانه مرا بيامرز.
حضرت پرسيد: گناهت چيست ؟
او گفت : من مردى ثروتمند هستم . هر وقت فقيرى به سوى من مى آيد و چيزى از من مى خواهد، گويا شعله آتشى به من رو مى آورد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: از من دور شو! و مرا به آتش خود نسوزان .
سپس فرمود: اگر تو بين ركن و مقام (كنار كعبه ) دو هزار ركعت نماز بگزارى و آن قدر گريه كنى كه از اشكهايت نهارها جارى گردد، ولى با خصلت بخل بميرى ، اهل دوزخ خواهى بود.



انس بن مالك سالها در خانهء رسول خدا خدمتكار بود و تا آخرين روز حيات‏ رسول خدا اين افتخار را داشت.او بيش از هركس ديگر به اخلاق و عادات شخصى‏ رسول اكرم آشنا بود.آگاه بود كه رسول اكرم در خوراك و پوشاك چقدر ساده و بى تكلف زندگى مى‏كند.در روزهايى كه روزه مى‏گرفت همهء افطارى و سحرى او عبارت بود از مقدارى شير يا شربت و مقدارى تريد ساده.گاهى براى افطار و سحر، جداگانه،اين غذاى ساده تهيه مى‏شد و گاهى به يك نوبت غذا اكتفا مى‏كرد و با همان روزه مى‏گرفت. يك شب،طبق معمول،انس بن مالك مقدارى شير يا چيز ديگر براى افطارى‏ رسول اكرم آماده كرد.اما رسول اكرم آن روز وقت افطار نيامد،پاسى از شب گذشت‏ و مراجعت نفرمود.انس مطمئن شد كه رسول اكرم خواهش بعضى از اصحاب را اجابت كرده و افطارى را در خانهء آنان خورده است.از اين رو آنچه تهيه ديده بود خودش خورد. طولى نكشيد رسول اكرم به خانه برگشت.انس از يك نفر كه همراه حضرت بود پرسيد:«ايشان امشب كجا افطار كردند؟»گفت:«هنوز افطار نكرده‏اند.بعضى‏ گرفتاريها پيش آمد و آمدنشان دير شد.»
انس از كار خود يك دنيا پشيمان و شرمسار شد،زيرا شب گذشته بود و تهيهء چيزى ممكن نبود.منتظر بود رسول اكرم از او غذا بخواهد و او از كردهء خود معذرت خواهى كند.اما از آن سو رسول اكرم از قرائن و احوال فهميد چه شده،نامى‏ از غذا نبرد و گرسنه به بستر رفت.انس گفت:«رسول خدا تا زنده بود موضوع آن‏ شب را بازگو نكرد و به روى من نياورد.»



خداوند به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وحى كرد كه من از جعفر بن ابى طالب به خاطر چهار صفت قدر دانى مى كنم .
پيغمبر صلى الله عليه و آله جعفر را خواست و موضوع را به ايشان خبر داد.
جعفر عرض كرد:
اگر خداوند به شما وحى نمى كرد، من هم اظهار نمى كردم .
يا رسول الله ! من هرگز شراب ننوشيدم ، زيرا مى دانستم كه اگر بنوشم عقلم نابود مى شود.
و هرگز دروغ نگفتم ، زيرا دروغ خلاف مروت و ضد كمال انسان است .
و هرگز زنا نكرده ام ، زيرا ترسيدم با ناموسم همان عمل انجام بشود.
و هرگز بت نپرستيدم ، زيرا مى دانستم كه بت پرستى منفعتى ندارد.
رسول خدا دست مباركش را بر شانه وى زد و فرمود:
سزاوار است كه خداوند به تو دو بال مرحمت كند، تا در بهشت پرواز كنى


پيامبر صلى الله عليه و آله در باب جهاد و پاداش مجاهدان سخن مى گفت . در اين بين ، زنى بپاخاست و پرسيد: آيا براى زنان هم از اين فضيلت ها بهره اى هست ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: آرى ، از هنگامى كه زنان باردار مى شوند، تا لحظه اى كه كودكان خود را از شير باز مى گيرند، همانند مجاهدان در راه خدا پاداش مى برند. و اگر در اين فاصله ، اجل آنان فرا رسد و مرگ ايشان را دريابد، اجر و منزلت شهيد را دريافت خواهند كرد.


در عهد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله زنى زيورى را سرقت كرد او را گرفتند و به حضور رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بردند و عرض كردند: اين زن از ما زيورى را سرقت كرد. حضرت دستور داد دست راست او را قطع كنيد. اقوام اين زن گفتند: آيا مى‏توانيم دست او را به پانصد دينار باز خريد كنيم؟ حضرت به اين در خواست التفاتى نفرموده و بار ديگر فرمود: دست او را ببريد. دست او را قطع كردند. زن گفت آيا اگر توبه كنم مورد قبول واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى، توبه تو مورد قبول واقع مى‏شود و تو امروز پاكى از گناهان چنانكه آن روز از مادر زادى. در آن حال اين آيت آمد:
فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أصْلَحَ فَإِنَّ اللَّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (5مائده/39) و هركس كه بعد از ستمش، توبه و درستكارى پيشه كند، خداوند از [گناه] او در مى‏گذرد، چرا كه خداوند آمرزگار مهربان است
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) با دوازده هزار نيروى مسلح بدون اينكه مردم مكّه از ورودش به مكه آگاه شوند آن ناحيه باعظمت را فتح كرد چنان با مردم با مهربانى و بردبارى رفتار كرد كه تاريخ را به شگفتى انداخت ! براى يك نفر قابل باور نبود كه سردارى پيروز با طرف شكست خورده خود اين گونه رفتار كند ! !
مردم مكه در مسجد الحرام به صف ايستاده بودند تا رهبر اسلام و مسلمانان كه از قدرت نظامى شگرفى برخوردار شده بود ، از درون كعبه درآيد و حكم لازم را نسبت به مردم مكه كه سيزده سال انواع آزارها را به او روا داشته بودند به آن دوازده هزار سپاه تا دندان مسلح اعلام كند .
چون از درون كعبه پس از شكستن بت ها درآمد به اهل مكه خطاب كرد : هان اى مردم ! بد عشيره و همسايگانى براى من بوديد ، مرا از اين ديار رانديد و پس از آن در تعقيب من لشكر كشيديد و بر من تاختيد و ناجوانمردانه هجوم آورديد ، از آزردن من و اذيت و تبعيد و كشتن دوستانم و يارانم فروگذار نكرديد ، عمويم حمزه را كشتيد . شما كه در حق من كه فرستاده خدا بودم چنين كرديد بى ترديد برايم حق قصاص و انتقام است و برابر اين حق بايد مردانتان كشته شوند و زن و فرزندانتان اسير گردند و خانه هايتان خراب شود و اموالتان نصيب نيروى فاتح گردد ولى من حكم و نظر نسبت به شما را به خودتان وا مى گذارم ! شما چه مى گوييد و چه گمان مى بريد ؟
مَاذَا تَقُولُونَ ؟ وَمَاذَا تَظُنُّونَ ؟
سهيل بن عمرو به نمايندگى از همه مردم مكه گفت :
نَقُولُ خَيراً وَنَظُنُّ خَيراً ؟ أخٌ كَرِيمٌ وَابنُ أخ كَريم ؟ وَقَد قَدَرتَ .
سخن به خير مى گوييم و گمان به خير مى بريم ، تو برادر بزرگوار و كريم و فرزند برادر بزرگوار و كريمى و اكنون بر ما قدرت يافته اى .
پيامبر بزرگوار اسلام (صلى الله عليه وآله) را از اين سخن رقّتى در قلب حاصل شد و اشك در ديده اش نشست . مردم مكه چون حال او را ديدند بانگ به زارى و گريه برداشتند ، آنگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود :
فَإنّى أقُولُ كَما قَال أخِى يُوسُفُ : ( لاَ تَثرِيبَ عَلَيكُمُ اليَومَ يَغفِرُ اللّهُ لَكُم وَهُو أرحُمُ الرَّاحِمينَ ).
من همان را مى گويم كه برادرم يوسف گفت : امروز گناهى بر شما نيست ، خدا شما را بيامرزد و او مهربان ترين مهربانان است .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: محب الزهرا ، MESSENGER ، رضا1357 ، نا بلد ، ONLY66 ، elhamA ، 7parsa4 ، سدرة المنتهی
۲۱:۳۱, ۲۷/اردیبهشت/۹۰
شماره ارسال: #45
آواتار
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...


کشیشی او را ديد و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

يک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد!

يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند! در واقعيت وجود ندارند!

يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت!

يک پرستار کنار چاله ايستاد و با او گريه کرد!

يک روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

يک تقويت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکی از پاهات رو بشکنی!



سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: parisan ، علی 110 ، zarati313 ، Ara ، نا بلد ، rastin ، mohamad ، Ramin_Ghn ، محب الزهرا ، MEHJR ، 7parsa4 ، zahra.shakiba ، Farzaneh ، بیداری اندیشه
۱۲:۰۳, ۳۱/اردیبهشت/۹۰
شماره ارسال: #46
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



چهره زشت نفرت

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.
در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rastin ، parisan ، shia12 ، mohamad ، Ramin_Ghn ، MESSENGER ، aliakbar ، علی 110 ، MEHJR ، 7parsa4 ، سدرة المنتهی ، بیداری اندیشه
۱۰:۴۹, ۱/خرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱/خرداد/۹۰ ۱۰:۵۸ توسط Anti-satanism.)
شماره ارسال: #47
آواتار
آیا داستان پیرمرد نورانی و مسافران قطار را شنیده‌ای؟

اگر پاسخت منفی است بیا با هم این داستان را بخوانیم.
مطمئن باش داستانی که می‌خواهم آن را تعریف کنم هم زیبا است و هم عبرت آمیز و هم به نوعی به همه‌ی ما مربوط است! هم من و هم تو و هم دیگران لحظه به لحظه‌ی این داستان را زندگی کرده‌ایم…

این داستان در یک قطار رخ داده است…

روزی از روزها سوت قطار داستان ما به علامت آغاز سفر به صدا در آمد… همه‌ی مسافران به جز پیرمرد باوقار داستان که دیرتر از دیگران به قطار رسیده بود سوار قطار شدند… اما خوشبختانه او توانست خود را به قطار برساند… او سوار شد و مشاهده کرد که دیگر مسافران همه‌ی کوپه‌های قطار را پر کرده‌اند و جایی برای او نمانده است.

پیرمرد به سوی کوپه‌ی اول رفت…

در کوپه‌ی اول کودکانی را دید که به بازی با یکدیگر مشغولند… پیرمرد به آن‌ها سلام گفت… آن‌ها با دیدن آن پیرمرد باوقار و چهر‌ه‌ی نورانی وی بسیار خوشحال شدند…

- خوش آمدی پدر! با دیدن شما خیلی خوشحال شدیم!

پیرمرد از آن‌ها پرسید که آیا اجازه می‌دهند وی در کوپه‌ی آن‌ها بنشیند؟

آن‌ها در پاسخ وی گفتند:

جای شما بر روی چشمان ماست. اما!… ما کودکانی در نخستین سال‌های عمر خویش هستیم و با یکدیگر به بازی و تفریح مشغولیم برای همین می‌ترسیم که شما در کوپه‌ی ما راحت نباشید و باعث اذیت شما شویم… تازه وجود شما با ما باعث می‌شود ما راحت نباشیم… شما به کوپه‌ی بعدی بروید مطمئنا همه‌ی دوست دارند شما مهمان آن‌ها باشید…

پیرمرد داستان ما به سوی کوپه‌ی دوم به راه افتاد…

در کوپه‌ی دوم سه نوجوان بودند که ظاهرا در مرحله‌ی دبیرستان قرار داشتند… آنان با خود ماشین حساب و خط کش و گونیا داشتند و به شدت مشغول در حل معادله‌های ریاضی و بحث و جدل در نظریه‌های فیریکی بودند…

پیرمرد به آنان سلام گفت… آنان با دیدن پیرمرد باوقار بسیار خوشحال شدند و از دیدار وی اظهار خوشحالی کردند.

- خوش آمدی پدر…

پیرمرد از آنان پرسید که آیا اجازه می‌دهند با آن‌ها در کوپه‌شان همسفر شود.

آنان گفتند: ما آرزو داریم که با شخصی چون شما همسفر شویم اما!!… اما همانطور که می‌بینید ما مشغول ریاضیات و هندسه و… هستیم و گاه شور و شوق باعث می‌شود صدایمان را بلند کنیم و می‌ترسیم که باعث اذیت شما شویم… در ضمن ترس این داریم که نشستن شما کنار ما باعث شود در این فرصت کمی که پیش از امتحانات باقی است احساس راحتی نکنیم و نتوانیم از آن استفاده کنیم… شما می‌توانید به کوپه‌ی بعدی بروید چون هر کس چهره‌ی نورانی شما را ببیند آرزو می‌کند افتخار همسفری شما را به دست آورد.

پیرمرد باوقار ما به کابین بعدی رفت…

در آن کوپه زن و شوهر جوانی بودند که ظاهرا ماه عسل خود را می‌گذراندند… سخنان رمانتیک… خنده‌های گاه به گاه… احساسات ظریف و عاشقانه…

به آن‌ها سلام گفت و آنان نیز با دیدن چهره‌ی نورانی پیرمرد بسیار خوشحال شدند.

- خوش آمدی پدر!…

پیرمرد از آن‌ها پرسید که آیا اجازه می‌دهند همسفر آن‌ها شود؟

آنها در پاسخ وی گفتند: طبیعتا ما آرزو داریم که افتخار همسفری شما را داشته باشیم… اما!! اما همانطور که می‌بینید ما زوج جوانی هستیم که در حال گذراندن ماه عسل خود هستیم… می‌بینی که در شرایط رمانتیک و عاشقانه‌ای به سر می‌بریم… می‌ترسیم شما با ما احساس آسایش نکنید یا آنکه از روی شرم از دنبال کردن سخنان عاشقانه‌ خودداری کنیم… مطمئن باشید همه‌ی مسافران قطار آرزو دارند شما با آن‌ها در کوپه‌شان همسفر باشید…

پیرمرد باوقار به کوپه‌ی بعدی رفت…

امروز و فردا کردن دردی است که در همه‌ی کار‌های خود از آن رنج می ‌بریم


دو نفر دید که ظاهرا در اواخر دهه‌ی سوم زندگی خویش قرار داشتند و با خود نقشه‌ی زمین‌ها و پروژه‌هایی داشتند و در مورد طرح‌هایی که در پیش داشتند و توسعه‌ی آن‌ها و ارزش سهام بحث و گفتگو می‌کردند…

پیرمرد به آنان سلام گفت… آن‌ها با دیدن وی بسیار خوشحال شدند و جواب سلام وی را گفتند…

- علیک السلام ورحمة الله وبرکاته، خوش آمدی شیخ بزرگوار!

پیرمرد داستان ما از آن‌ها پرسید که آیا می‌تواند در کوپه‌ی آن‌ها بماند؟

آنان در پاسخ وی گفتند: واقعا مایه‌ی افتخار ماست که شما در کوپه‌ی ما بمانید. تازه ما خیلی خوشبختیم که با دیدن چهره‌ی نورانی شما به فیض رسیده‌ایم! اما!! همانطور که می‌بینید ما مشغول تجارت و پول و بحث درباره‌ی راه‌های انجام پروژه‌هایی هستیم که آرزویش را داریم… همه‌ی حرف‌های ما درباره‌ی بازرگانی و پول است. می‌ترسیم شما را اذیت کنیم یا آنکه با ما احساس راحتی نکنید… به کوپه‌ی بعدی بروید که مطمئنا همه‌ی مسافران آرزوی هم‌نشینی شما را دارند…

و اینگونه پیرمرد داستان ما به آخرین کوپه‌ی قطار رسید…

در کوپه‌ی آخر خانواده‌ای دید شامل یک مرد و زن و فرزندان آن‌ها. هیچ جای خالی در آن کوپه وجود نداشت…

شیخ به آن‌ها سلام گفت:

- السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته

آن‌ها پاسخ سلام وی را گفتند و از دیدن وی اظهار خوشحالی کردند…

ـ وعلیک السلام ورحمة الله وبرکاته، خوش آمدی ای شیخ بزرگوار!

پیش از آنکه پیرمرد از آن‌ها اجازه‌ی نشستن بخواهد خود آن‌ها از وی خواستند که افتخار دهد و با آنان همسفر شود…

- محمد توی بغل برادرت بشین… این ساک‌ها را از سر راه بردارید… عبدالله تو بیا پیش بابا…

پیرمرد باوقار شکر خداوند را به جای آورد و پس از آن همه راه رفتن و خشتگی بالاخره جایی پیدا کرد و نشست…

قطار در یکی از ایستگاه‌ها توقف کرد…

فروشنده‌ی غذا و تنقلات وارد قطار شد… پیرمرد وی را صدا کرد و از او خواست به همه‌ی افراد آن خانواده هر چه می‌خواهند بدهد و برای خودش “ساندویچ پنیر” خواست.

آن خانواده در برابر چشمان حسرت بار دیگر مسافران هر چه دوست داشتند برداشتند. دیگر مسافران از اینکه شیخ را مهمان نکرده بودند پیشمان شدند اما…

فروشنده‌ی آب میوه وارد قطار شد… پیرمرد وی را صدا کرد و از وی خواست به افراد خانواده هر شربتی را که دوست دارند بدهد و برای خودش شربت پرتقال خواست. نگاه حسرت بار مسافران قطار آن‌ها را در بر گرفته بود… حیف… می‌خواست با ما همسفر شود اما…

پس از آن روزنامه‌فروش داخل قطار شد… پیرمرد باوقار وی را صدا زد و برای همه‌ی افراد آن خانواده مجلاتی مناسب آن‌ها خرید… نگاه‌های حسرت‌بار دیگر مسافران بر چهر‌ه‌ی آن‌ها نمایان بود. اما هنوز حسرت واقعی باقی مانده بود…

قطار در شهر مقصد از حرکت ایستاد…

همه‌ی مسافران با دیدن گارد استقبال و فرش قرمز و ایستگاه تزیین شده به شگفت آمدند… مدتی نگذشته بود که افسری بلندپایه وارد قطار شد و از مسافران خواست تا پیاده شدن “مهمان ویژه‌ی پادشاه” از قطار پیاده نشوند زیرا پادشاه خود به استقبال وی آمده است… مهمان پادشاه کسی نبود جز همان پیرمرد باوقار نورانی…

هنگامی که آن افسر از وی خواست پیاده شود او حاضر نشد بدون آن خانواده پیاده شود و درخواست نمود پادشاه آنان را نیز مورد احترام قرار دهد… پادشاه این درخواست را پذیرفت و آن‌ها را به مدت سه روز در مهمان‌خانه‌ی ویژه‌ی خویش مهمان کرد و هدایا و پاداش‌های فراوانی به آن‌ها ارزانی داشت و آن‌ها در این مدت از مناظر زیبای آن قصر و باغ‌های رویایی آن لذت بردند…

اینجا بود که دیگر مسافران به شدت حسرت خوردند… این حسرت واقعی آن‌ها بود… البته وقتی که دیگر پشیمانی فایده نداشت…

اکنون و پس از آنکه با همدیگر از این داستان زیبا لذت بردیم، سوالی باقی مانده است که باید از شما بپرسم…

آن پیرمرد باوقار که بود؟

چرا در آغاز داستان گفتم این داستان به همه‌ی ما مربوط است و ما لحظه به لحظه‌ی آن را زندگی کرده‌ایم؟!

می‌دانم همه‌ی شما دانستید منظورم چه بود و هدف از نقل این داستان را نیز حدس زدید.

آن شیخ باوقار همان “دین” است…

ابلیس ـ که لعنت خداوند بر وی باد ـ وعده داده است که تا روز قیامت دست از گمراه سازی ما برندارد. خداوند متعال نیز در کتاب خود نقشه‌ی اساسی وی را فاش ساخته آن جا که ابلیس گفت: {و حتما آنان را دچار آرزوهای دور و دراز خواهم کرد} [نساء: ۱۱۹]

ابلیس مطمئن است که اگر بخواهد ما را چنین وسوسه کند که دین بد است و هیچ سودی ندارد نخواهد توانست اکثر مردم را به این روش از دین دور سازد و حتما شکست خواهد خورد…

اما او از راهی دیگر برای گمراه سازی ما وارد شده است یعنی از راه “این روز به آن روز کردن”

این حرف دل بسیاری از ماست:

پایبند بودن به دین چه زیباست… اما بچه‌های من هنوز کودکند و فعلا وقت بازی و تفریحشان است… وقتی بزرگ شوند هم دین را یادشان خواهیم داد و هم آن‌ها را به آن پایبند خواهیم کرد…

دیندار بودن چه زیباست… اما!! این‌ها هنوز دانش‌آموزند و مشغول تحصیلند… درس و مشق و امتحان دارند… بعد از پایان تحصیل به دین پایبند خواهند شد…

ما هنوز اول ازدواجیم و تازه در ماه عسلیم!… دین خیلی خوب است اما بعدا…

من هنوز اول کسب و کارم… وقتی توانستم تجارتی به هم بزنم بیشتر به دینم خواهم رسید… پایبند می‌شوم…

و نمی‌دانیم که آیا فردا خواهد آمد؟ و آیا آن در قید حیاتیم یا آنکه زیر خاک خواهیم بود؟!

امروز و فردا کردن دردی است که در همه‌ی کار‌های خود از آن رنج می‌بریم… این مثل را که “کار امروز به فردا مینداز” قبول داریم اما آن را در عمل پیاده نمی‌کنیم… برای همین همانطور که در آخرت خود شکست خورده‌ایم در ساختن آینده‌ی خود نیز شکست می‌خوریم

عمر ما می‌گذرد و ما همچنان این را تکرار می‌کنیم که: فردا این کار را خواهم کرد… انجام خواهم داد… اما بعد از اینکه این یکی را انجام دادم… هنوز کوچکم، وقتی بزرگ شدم انجامش می‌دهم… بعد از ازدواج پایبند دین خواهم شد… بعد از فارغ التحصیلی… بعد از اینکه کار پیدا کردم… بعد از… بعد از…
______________________________________________________
http://www.dineelahi.mihanblog.com/post/category/4
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: نا بلد ، mohamad ، MESSENGER ، aliakbar ، وحید110 ، Hadith ، MEHJR ، 7parsa4 ، سدرة المنتهی
۱۱:۵۲, ۱/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #48
آواتار
بسم الله

[تصویر: 211001982142128211217454911796518111925254.jpg]

شادمانى ملائكه از قضاوت حضرت زهرا سلام اللّه علیها... ولادتش مبارك

امام حسن عسكرى علیه السلام حكایت فرمود: روزى دو نفر زن همسایه ، كه یكى از آن دو نفر از دوستان و شیعیان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و دیگرى از مخالفین و از دشمنان ایشان بود، بر سر مسئله اى از مسائل دین با یكدیگر اختلاف و نزاع پیدا كردند؛ و چون به توافق نرسیدند، جهت رفع اختلاف و روشن شدن حقیقت نزد فاطمه زهراء سلام اللّه علیها شرف حضور یافتند.

حضرت زهرا سلام اللّه علیها پس از توجّه به سخنان دو طرف و شنیدن استدلال هر دو نفر، حقّ را با زن شیعه دانست و استدلال و محاجّه او را تشریح نمود، و او چون بر رقیب مخالف خود تسلّط یافت ، شادمان و خوشحال گردید. و امّا زن مخالف چون دلیلى بر حقّانیت خود نداشت تسلیم شد و ساكت ماند.

پس از آن ، حضرت زهرا سلام اللّه علیها خطاب به زن شیعه كرد و فرمود: همانا ملائكه به جهت پیروزى و شادمانى تو، شادمان گردیدند و شیطان بسیار غمگین و محزون گشت .

امام حسن عسكرى علیه السلام در ادامه فرمایش خود افزود: در این هنگام ، خداوند متعال به ملائكه خطاب نمود و فرمود: اى ملائكه ! اكنون چون فاطمه زهرا، گشایشى براى این زن با ایمان به وجود آورد و او را شادمان و مسرور نمود؛ پس درجات او را در بهشت چندین برابر افزایش دهید. و به بركت این روز، هر كس كه براى بنده ضعیفى از بندگان من گشایشى ایجاد كند، ترفیع درجات عالیه، در بهشت برایش ثبت و محسوب كنید


از : احتجاج طبرسى ، ج 1، ص 18، و : تفسیر امام عسكرى علیه السلام، ص 346.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، MAHDI59 ، Seyed Mohsen ، نا بلد ، parisan ، MESSENGER ، aliakbar ، وحید110 ، 7parsa4 ، بچه شیعه ، سدرة المنتهی ، بیداری اندیشه
۱۲:۰۵, ۲/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #49
آواتار
سلام
داستان برصیصاى عابد و شیطان
[تصویر: 23556254145134461445135126761456722615195.jpg]

ابن عباس می گوید : در میان بنى اسرائیل عابدى بود بنام "برصیصا" كه زمانى طولانى عبادت كرده بود، و به آن حد از مقام قرب رسیده بود كه بیماران روانى را نزد او مى آوردند و با دعاى او سلامت خود را باز مى یافتند، روزى زن جوانى را که از یک خانواده با شخصیت بود به وسیله برادرانش نزد او آوردند، و بنا شد مدتى بماند تا شفا یابد، شیطان در اینجا به وسوسه گرى مشغول شد، و آنقدر صحنه را در نظر او زینت داد تا آن مرد عابد به او تجاوز كرد! چیزى نگذشت كه معلوم شد آن زن باردار شده (و از آنجا كه گناه همیشه سرچشمه گناهان عظیمتر است ) زن را به قتل رسانید، و در گوشه اى از بیابان دفن كرد!

برادرانش از این ماجرا با خبر شدند كه مرد عابد دست به چنین جنایت هولناكى زده ، این خبر در تمام شهر پیچید، و به گوش امیر رسید، او با گروهى از مردم حركت كرد تا از ماجرا با خبر شود، هنگامى كه جنایات عابد، مسلم شد او را از عبادتگاهش فروكشیدند، پس از اقرار به گناه دستور داد او را به دار بیاویزند، هنگامى كه بر بالاى چوبه دار قرار گرفت شیطان در نظرش مجسم شد، گفت : من بودم كه تو را به این روز افكندم ! و اگر آنچه را مى گویم اطاعت كنى موجبات نجات تو را فراهم خواهم كرد!


عابد گفت چه كنم ؟ گفت : تنها یک سجده براى من كن كافى است ! عابد گفت: در این حالتى كه مى بینى توانائى ندارم شیطان گفت : اشاره اى كفایت مى كند، عابد با گوشه چشم ، یا با دست خود، اشاره اى كرد و سجده به شیطان آورد و در دم جان سپرد و كافر از دنیا رفت !


آرى چنین است سرانجام وسوسه هاى شیاطین، و منافقانى كه در خط آنها هستند.

قرآن در این رابطه میگوید :
«كَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِّنكَ إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ رَبَّالْعَالَمِینَ » ؛ (این منافقان ) در مثل مانند شیطان اند كه به انسان (همان برصیصاى عابد) گفت : به خدا كافر شو. پس از آن كه به دستور آن ملعون كافر شد، به او گفت : من از تو بیزارم . من از عذاب پروردگار عالمیان مى ترسم !



منبع: تفسیر نمونه جلد 23
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، نا بلد ، MESSENGER ، Seyed Mohsen ، محب الزهرا ، 7parsa4 ، ehsan_mt ، بچه شیعه ، بیداری اندیشه
۱:۱۱, ۵/خرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/خرداد/۹۰ ۱:۱۲ توسط MESSENGER.)
شماره ارسال: #50
آواتار
می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود!
همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود!
وقتی پدر وارد شد،
مادر شکایت او را به پدرش کرد..
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت!
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است!
وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد!
خودش را به سینه‌ی پدر چسباند...!
شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد...!

.
.
.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است! به سوی خدا فرار کنید...
«وَ فِرُّوا إلی الله...»


(به نقل از حاج محمد اسماعیل دولابی)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، akhevi ، محب الزهرا ، hussain ، Seyed Mohsen ، علی 110 ، Ramin_Ghn ، mohager ، Anti-satanism ، Hadith ، فاطمه خانم ، MEHJR ، 7parsa4 ، ehsan_mt ، ilidin ، Farzaneh ، سدرة المنتهی ، بیداری اندیشه
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,478 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا