کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 7 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲:۲۵, ۲۷/خرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/خرداد/۹۰ ۲:۲۷ توسط Anti-satanism.)
شماره ارسال: #61
آواتار
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود،
مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی،
طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:
مرتیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... گه می‌خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی‌کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحشهای مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد،
همانطور موأدبانه و متین ادامه داد:
خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین،
دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می‌برن،
من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
________________________
http://www.moshkan.com/
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MESSENGER ، mohamad ، parisan ، fr60din ، Seyed Mohsen ، mohammad790 ، shafagh_mah ، فاطمه خانم ، انتصـار ، 7parsa4 ، mia'd ، سدرة المنتهی
۱۷:۵۲, ۲۷/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #62
آواتار
جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید:
- `پشت پنجره چه می بینی؟`
- `آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.`
بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
- `در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی.`
- `خودم را می‌بینم.`
- ` دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ئ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.`
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Seyed Mohsen ، parisan ، mohammad790 ، وحید110 ، fazel ، MESSENGER ، paradise ، 7parsa4 ، سدرة المنتهی
۹:۳۱, ۲۸/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #63
آواتار
یكى از بارزترین اوصاف انسان‏هاى كامل، صبر و بردبارى در فراز و نشیب‏هاى روزگار و تلخى‏هاى دوران است. قرآن كریم در آیات متعددى به صابران بشارت داده (23) و پاداش‏هاى فراوان آن‏ها را یادآورى نموده است. زینب علیهاالسلام از این جهت در اوج كمال قرار دارد. در زیارتنامه آن حضرت مى‏خوانیم:« لقد عجبت من صبرك ملائكه السماء؛ ملائكه آسمان از صبر تو به شگفت آمدند.» مخصوصا در ماجراى كربلا آن چنان صبر و رضا و تسلیم از خود نشان داد، كه صبر از روى او خجل است.

خــدا در مكتـب صبـر على پرداخت زینب را


بــــــراى كربـــــــلا با شیــــــر زهرا ســــاخت زینب را



بســان لیله القدرى كه مخفى ماند قدر او


كسى غیر از حسین بن على نشناخت زینب را ...



سلام بر تو اى كسى كه صبر شد حقیر تو


نــــدیـــده بـــعـــد فاطــمــه جـــهـــان زنــى نـظیر تو

در مجلس ابن زیاد؛ آن گاه كه آن ملعون با نیش زبانش نمك به زخم زینب مى‏پاشد و براى آزردن او مى‏گوید:«كیف رایت صنع الله باخیك واهل بیتك(24)؛ كار خدا را با برادر و خانواده‏ات چگونه یافتى؟» او در واقع با تعریض مى‏خواهد بگوید كه دیدى خدا چه بلایى به سرتان آورد؟ زینب علیهاالسلام در پاسخ درنگ نمى‏كند، با آرامشى كه از صبر و رضاى قلبى او حكایت داشت فرمود:« ما رایت الا جمیلا /جز زیبایى ندیدم.» ابن زیاد از پاسخ یك زن اسیر در شگفت مى‏ماند، و ا ز این همه صبر و استقامت و تسلیم او در مقابل مصیبت‏ها متعجب مى‏شود و قدرت محاجه را از دست مى‏دهد.

اى زینبى كه محنت عالم كشیـده‏اى


غیر از بلا و درد به عالم چه دیده‏اى؟



یارب زنى و این همه استوارى و علو


چــون زینــب صبــور مگــر آفریـده‏اى؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fazel ، علی 110 ، mohamad ، MESSENGER ، fr60din ، نا بلد ، سدرة المنتهی
۲۳:۰۵, ۲۸/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #64
آواتار
چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد.
او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به
دنبال آن همان.
عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون نتواند از آن بگذرد... نه چوبي كه بر
تن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته.

پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت
من چاره كار را مي‌دانم. آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد و آب
زلال جوي را گل آلود كرد.
بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد و در پي او تمام گله پريد.
چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟
پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت:
تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد
آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.

... و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد و خود
را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش و گاه آن را
مي‌پرستد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MESSENGER ، فرهاد ، علی 110 ، fr60din ، مسافر ، paradise ، فاطمه خانم ، 7parsa4
۲۳:۱۸, ۲۹/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #65
آواتار
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد … یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم … اقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش … همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت : چی مِخی نِنه ؟ پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت : هَمی ره گُوشت بده نِنه !

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم ؟ پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه ! قصاب اشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …..اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت : اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟ پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت : سَگ ؟ جوون گفت اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره … سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟ پیرزن گفت : مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره … جوون گفت نژادش چیه مادر ؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم !

جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن … پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی ؟ جوون گفت چرا ! پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه … بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت ! قصابه شروع کرد به وراجی که خوبی به این جماعت نیومده اقا … و از این خزعبلات … و من همینجور مات مونده بودم !!
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MESSENGER ، فرهاد ، mohamad ، parisan ، فاطمه خانم ، fr60din ، MEHJR ، وحید110 ، 7parsa4 ، boghz ، nafas ، سدرة المنتهی
۲:۵۶, ۳۰/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #66
آواتار
باقر آل محمد صلّى اللّه عليه و سلّم مي فرمايد:
دو فرشته كه از آسمان بطرف زمين مى‏ آمدند در بين هوا با يكديگر رسیدند.
يكى از آنان به ديگرى گفت: براى چه بسوى زمين ميروى؟
گفت: خدا مرا بسوى دريا (آيل) فرستاده، تا يك (ماهى) را براى يكى از جباران كه اشتها دارد ماهى بخورد به ساحل دريا روانه كنم. پروردگارم مرا مأمور كرده:
آن ماهى را بجانب صياد بفرستم و صياد آنرا براى آن شخص جبار صيد نمايد. تا خدا آن كافر را از منتها درجه كفرش بهره‏مند نمايد.

اكنون تو بگو: براى چه امرى مأمور شده ‏اى؟
گفت: خدا مرا براى انجام امرى عجيب‏تر از آنكه تو را فرستاده مأمور كرده است.
خدا مرا بسوى يكى از بندگان مؤمن و روزه‏دار و نماز شب‏خوان خود فرستاده كه دعاء كردن و روزه گرفتن او در آسمان معروف است.
مرا فرستاده او را از افطارى كه در ميان ديگ خود آماده كرده ممانعت بعمل آورم. تا خدا او را درباره آخرين درجه ايمانش امتحان كند!.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ــــــــــ
جلد دوم، علل الشرايع- صفحه- 465- معانى الاخبار، كافى، نور

امضای mohamad
[تصویر: abbasalef.jpg]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: نسیم ، فرهاد ، parisan ، باران ، فاطمه خانم ، محمود ، مسافر ، mohammad790 ، MESSENGER ، MEHJR ، 7parsa4 ، fr60din ، boghz ، Ara ، Amir ، ilidin ، علی 110 ، N.Mahdavian ، حسنیه ، سدرة المنتهی
۱۵:۱۲, ۳۰/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #67
آواتار
جبرئيل نزد پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آمد و گفت: اي پيامبر!
خداوند تبارك و تعالي مرا با هديه‌اي به سوي تو فرستاده است
كه پيش از تو ، به كسي چنين هديه‌اي عطا نفرموده است.

رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: آن هديه چيست؟ گفت:
صبر و شكيبايي و حتي بهتر از صبر.

حضرت رسول پرسيد: بهتر از صبر چيست؟ جبرئيل گفت:
خشنودي (به ارادة الهي) و بهتر از آن .

حضرت پرسيد: بهتر و نيكوتر از رضا چيست؟ جبرئيل گفت:
پرهيزكاري و نيكوتر از آن.

حضرت پرسيد: بهتر از اخلاص چيست؟ جبرئيل گفت:
يقين و بهتر از آن .

حضرت پرسيد: بهتر از يقين چيست؟ جبرئيل گفت:
راه وصول به درجة يقين ، توكل بر خداي عزوجل است.

حضرت پرسيد: توكل بر خداي عزوجل چگونه است؟ جبرئيل گفت:
رسيدن به اين آگاهي كه مخلوقات نمي‌توانند به انسان نفع يا ضرري رسانند و يا به او بخشش كنند و يا مانعي در برابرش باشند.

به كار بردن اين آگاهي باعث نااميدي (و دل كندن) از مخلوق مي‌شود.

اگر بنده‌اي چنين باشد،
كاري براي غير خداوند انجام ندهد،
جز به خداوند به كسي اميدوار نشود ،
از كسي غير از او نترسد
و به هيچ كس جز خداوند، چشم طمع نورزد ؛
و اين معني توكل است .

حضرت پرسيد: اي جبرئيل! تفسير صبر چيست؟ جبرئيل گفت:
صبر يعني داشتن حال يكسان در ناراحتي و خوشحالي ، تهيدستي و توانگري و گرفتاري و سلامت .
صبر يعني شكايت نكردن به مخلوقات از آنچه كه از بلا و گرفتاري به ايشان مي‌رسد .

حضرت پرسيد: تفسير قناعت چيست؟ جبرئيل گفت:
قانع شدن به آنچه كه از دنيا مي‌رسد .
قانع شدن به چيز كم و شكر گفتن براي اندك .


حضرت پرسيد: تفسير خشنودي چيست؟ جبرئيل گفت:
خشنود كسي است كه چه دنيا به او برسد و چه نرسد ، بر خداوند خشم نگيرد
و به اندكي از عمل خوب ، از نفس خود راضي نشود .

حضرت پرسيد: اي جبرئيل تفسير پرهيزكاري چيست؟ جبرئيل گفت:
پرهيزكار كسي است كه دوست بدارد آنچه را خداوند دوست دارد .
دشمن بدارد آنچه را خداوند دشمن دارد .
از حلال دنيا كناره بگيرد و به حرام آن توجه نكند ؛
زيرا در حلال دنيا حساب است و در حرام آن عقاب .
بر همه مسلمانان ترحم نمايد همچنان كه به نفس خود ترحم مي‌كند .
از پرحرفي كناره بگيرد همچنان كه از مردار بدبو دوري مي‌كند .
از زرق و برق دنيا اجتناب كند تا مبادا او را فرا گيرد .
آرزويش را كوتاه كند و مرگش را در نظر آورد .


حضرت پرسيد: تفسير اخلاص كدام است؟ جبرئيل گفت:
مخلص آن كسي است كه از مردم چيزي نخواهد تا آن را بيابد .
و هنگامي كه آن را يافت ، راضي شود .
هر گاه چيز اضافه‌اي در نزد او بماند ، در راه رضاي خدا بدهد .
كسي كه از بندگان چيزي درخواست نكند ،
به راستي كه به بندگي خداوند اقرار كرده و هر گاه چيزي بيابد ، راضي است
و خداوند هم از او خرسند است .


حضرت رسول پرسيد: تفسير يقين چيست؟ جبرئيل گفت:
صاحب يقين ، كارهايش براي خداست ،
چنان عمل مي‌كند كه گويي خداوند را مي‌بيند
و اگر خدا را نمي‌بيند ، خدا او را مي‌بيند


منبع
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: باران ، فاطمه خانم ، نا بلد ، Seyed Mohsen ، مسافر ، MESSENGER ، fr60din ، MEHJR ، فرهاد ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ilidin ، سدرة المنتهی
۱۷:۰۶, ۳۱/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #68
آواتار
روزى پیامبر اکرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله از راهى عبور مى ‏کرد. در راه شیطان را دید که خیلى ضعیف و لاغر شده است. از او پرسید: چرا به این روز افتاده ‏اى؟ گفت: یا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسیار هستم . پیامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه کرده ‏اند ؟ گفت: یا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند که من طاقت دیدن و تحمل این خصایص را ندارم .اول این که هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏کنند. دوم این که با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏کنند. سوم آن که ، هر کارى را که مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گویند ، چهارم از این خصلت ها آن است که استغفار از گناهان مى ‏کنند ، پنجم این که تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن که ابتداى هر کارى « بسم الله الرحمن الرحیم‏» مى‏ گویند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، فاطمه خانم ، فرهاد ، mohamad ، mohammad790 ، MESSENGER ، Ara ، boghz ، سدرة المنتهی
۱۵:۵۸, ۳/تیر/۹۰
شماره ارسال: #69
آواتار
بسم الله

[تصویر: 6ac224710d6d02017621b7260992ddfc-300]

"با جدیّت می گفت بهشتی سُنّیه! ” أشهد أنَّ علیا ولی الله” رو نمیگه.

گفته بود شب بیا پشت سرش نماز بخون تا بفهمی اشباه می کنی.

به بهشتی هم سپرده بود که فلانی می آد این جمله رو بلند بگو.

اذان و اقامه رو گفت ولی خبری از این جمله نشد.

به بهشتی اعتراض کرد که هر شب می گفتی حالا امشب چرا؟

گفت: اگر امشب می گفتم بخاطر اون آقا بود. ولی من که همه ی وجودم محبت به علی (علیه السلام) است، چرا باید برای یک نفر بگویم؟ "

یاحق.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Seyed Mohsen ، fr60din ، مسافر ، فرهاد ، نسیم ، MESSENGER ، mohammad790 ، nafas
۷:۰۶, ۵/تیر/۹۰
شماره ارسال: #70
آواتار
به نام خدا


راهبی را گفتند: تو راهبی؟
گفت: نه که سگ بانم.
گفتند: در کوی تو سگ نبینم.
گفت: من در درون خود همی بینم. او مرتب مرا می آزارد به پاسداری او نشسته ام و او را در قفس همی داشته ام.


دیوی است درون من که پنهانی نیست
برداشتن سرش به آسانی نیست
ایمانش هزار بار تلقین کردم
آن کافر را سر مسلمانی نیست


کشتن این دیو بعد از ایمان، اولین کار است و کارهای دیگر در پیش آن سهل و گذرا.

امام محمد باقر (علیه السلام) فرمود: « عَلَیکَ بذاتِ نَفسِک وَدَع ماسِواها »
بر تو باد اصلاح خویشتن و جز آن را رها کن

(برگرفته از کتاب تزکی، استاد کریم محمود حقیقی)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، mohamad ، نا بلد ، mohammad790 ، MESSENGER ، zarati313 ، مسافر ، Seyed Mohsen ، fr60din ، boghz ، سدرة المنتهی
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,474 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا