|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر طرف میدوید پناهى نمىدید. تا رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى او باران نمىآمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغشد.عیسى علیه السلام به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! منچگونه دعا كنم، و حال آنكه گناهى كردهام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ من معلوم نیست، زیرا از خدا خواستهام كه اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد از آنفرمود: چه گناه كردهاى؟ گفت: روزى از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است. پندها: *خداوند تعالی فرمود: پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم منبع:معراج السعادة، ملا احمدنراقی |
|||
| آغاز صفحه 14 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۰:۵۹, ۸/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #131
|
|||
|
|||
|
دو همسايه که يکي مسلمان و ديگري نصراني بود. گاهي با هم راجع به اسلام سخن ميگفتند. مسلمان که مرد عابد و متديني بود آنقدر از اسلام توصيف و تعريف کرد که همساية نصرانياش به اسلام متمايل شد و قبول اسلام کرد.
شب فرا رسيد هنگام سحر بود که نصراني تازه مسلمان ديد در خانهاش را ميکوبند متحير و نگران پرسيد: «کيستي؟» از پشت در صدا بلند شد: من فلان شخصم و خودش را معرفي کرد همان همساية مسلمانش بود که به دست او به اسلام تشرّف حاصل کرده بود. - «در اين وقت شب چه کار داري؟» - «زود وضو بگير و جامهات را بپوش که برويم مسجد براي نماز» تازه مسلمان براي اولين بار در عمر خويش وضو گرفت و به دنبال رفيق مسلمانش روانة مسجد شد. هنوز تا طلوع صبح خيلي باقي بود. موقع نافلة شب بود آن قدر نماز خواندند تا سپيده دميد و موقع نماز صبح رسيد نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقيب بودند که هوا کاملاً روشن شد. تازه مسلمان حرکت کرد که برود به منزلش رفيقش گفت: «کجا ميروي؟» - «ميخواهم برگردم به خانهام فريضة صبح را که خوانديم ديگر کاري نداريم.» - «مدت کمي صبر کن و تعقيب نماز را بخوان تا خورشيد طلوع کند.» - «بسيار خوب» تازه مسلمان نشست و آنقدر ذکر خدا کرد تا خورشيد دميد. برخاست که برود رفيق مسلمانش قرآني به او داد و گفت: «فعلاً مشغول تلاوت قرآن باش تا خورشيد بالا بيايد و من توصيه ميکنم که امروز نيت روزه کن نميداني روزه چقدر ثواب و فضيلت دارد!» کم کم نزديک ظهر شد گفت: «صبر کن چيزي به ظهر نمانده نماز ظهر را در مسجد بخوان» نماز ظهر خوانده شد به او گفت: «صبر کن طولي نميکشد که وقت فضيلت نماز عصر ميرسد آن را هم در وقت فضيلتش بخوانيم» بعد از خواندن نماز عصر گفت: «چيزي از روز نمانده» او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسيد. تازه مسلمان بعد از نماز مغرب حرکت کرد که برود افطار کند رفيق مسلمانش گفت: «يک نماز بيشتر باقي نمانده و آن نماز عشاء است صبر کن» تا در حدود يک ساعت از شب گذشته وقت نماز عشاء (وقت فضيلت) رسيد و نماز عشاء هم خوانده شد تازه مسلمان حرکت کرد و رفت. شب دوم هنگام سحر بود که باز صداي در را شنيد که ميکوبند پرسيد: «کيست؟» - «من فلان شخص همسايهات هستم زود وضو بگير و جامهات را بپوش که به اتفاق هم به مسجد برويم». - «من همان ديشب که از مسجد برگشتم از اين دين استعفا کردم برو يک آدم بيکارتري از من پيدا کن که کاري نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند من آدمي فقير و عيالمندم بايد دنبال کار و کسب روزي بروم.» امام صادق بعد از اينکه اين حکايت را براي اصحاب و ياران خود نقل کرد فرمود: «به اين ترتيب آن مرد عابد سختگير بيچارهاي را که وارد اسلام کرده بود خودش از اسلام بيرون کرد. بنابراين شما هميشه متوجه اين حقيقت باشيد که بر مردم تنگ نگيريد. اندازه و طاقت و توانايي مردم را در نظر بگيريد. تا ميتوانيد کاري کنيد که مردم متمايل به دين شوند و فراري نشوند. آيا نميدانيد که روش سياست اموي بر سختگيري و عنف و شدت است ولي راه و روش ما بر نرمي و مدارا و حسن معاشرت و به دست آوردن دلهاست؟» |
|||
|
|
۸:۰۱, ۸/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #132
|
|||
|
|||
|
روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد که:
ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟ شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو میدانم و از "بخشایش" تو میبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجدهات نکند؟ آواز آمد: نه از تو؛ نه از من. «تذكره الاولياء عطار نيشابوری» |
|||
|
|
۱۲:۰۳, ۸/شهریور/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/شهریور/۹۰ ۱۲:۱۱ توسط نسیم.)
شماره ارسال: #133
|
|||
|
|||
|
مى ترسم لذت آب ، مرا از لذت ذكر باز دارد
روايت شده موسى (عليه السلام) عرض كرد: خداوندا مى خواهم آن مخلوق تو راكه خودش را براى ذكر تو خالص و محض در طاعت تو كرده است را ببينم . خطاب رسيد موسى كنار فلان دريا برو تاآنكه را كه مى خواهى به تو بنمايانم . حضرت موسى (عليه السلام) بيرون رفت تا به كنار آن دريا رسيد،درختى در كنار دريا ديد كه مرغى بر شاخه اى از آن درخت نشسته در حالى كه آن شاخه به طرف دريا ميل نموده و كج شده و آن مرغ مشغول به ذكر خدا است ، پس آن حضرت از آن مرغ حالاتش را سوال كرد. آن مرغ عرض كرد: اى موسى از وقتى كه خداوند مرا آفريده من روى اين شاخه مشغول عبادت او هستم و ذكر او مى نمايم و قوت وغذاى من لذت ذكر خداوند است . حضرت موسى از او سوال نمود: آيا از آنچه در دنيا يافت مى شودچيزى را آرزو دارى . مرغ گفت : نه ، ولى در قلب خود يك آرزو دارم . حضرت موسى (عليهالسلام) فرمود: آن آرزو چيست . مرغ گفت آن اين است كه يك قطره از آب اين دريا را بياشامم حضرت موسى تعجب نمود و گفت : اى مرغ ، ميان منقار تو و آب اين دريا كه چندان فاصله اى نيست چرا منقار خود را به آب نمى رسانى مرغ عرض كرد، مىترسم لذت آن آب مرا از لذت ذكر پروردگارم باز دارد و مرا از ذكر او در اين لحظه كه آب بياشامم باز دارد. پس موسى از روى تعجب دو دست خود را بر سرزد [size=medium] کارهای شخصی اش را به هیچ وجه به کسی نمی گفت مثلأ می آمد پایین می دید که دندان هایش را جا گذاشته برمی گشت بالا دندان ها را برمی داشت یا دنبال عصایش که می خواست بگردد به هیچ کس نمی گفت آیت الله بهجت را می گویم یکی از مرغ ها مریض شده بود خیلی حالش بد بود اهل خانه چندان موافق نبودند که مرغ ها از قفس بیرون بیایند خب کثیف کاری می شد آقا هر روز مرغ مریض را یک ساعتی از قفس بیرون می آورد و خودش بالای سرش می ماند و مراقب بود می گفت خب حیوان باید قدم بزند که حال و هوایش عوض شود و "بهبود" پیدا کند یک ماهی بود که حیوان کاملا حالش خوب شده بود... فردای عصری که آقا رحلت کرد دیده بودند که حیوان هم مرده... آیت الله بهجت را می گویم مقید بود مرغ و خروس توی خانه داشته باشند و هم مقید بود رسیدگی به مرغ و خروس ها را خودش تنهایی انجام دهد صبح از مسجد که برمی گشت اول آب و دانه ی مرغ و خروس ها را می داد و قفسشان را مرتب می کرد خودش پوست خیارها و غذاهای مانده را از توی خانه جمع می کرد می آورد برای حیوان ها بعد ظرفی را که با آن غذا آورده بود توی حوض می شست می آورد داخل خانه یک بار هم اول شب به مرغ و خروس ها سر می زد یک بار هم بعد از عبادت یک ساعته ی سرشب هایش یک بار هم موقع خواب که روی قفس را با پتوی مخصوصشان می پوشاند می گفت سرما می خورند آیت الله بهجت را می گویم بچه توی حیاط بازی می کرد هی دور و بر درخت انار می پلکید آقا هی می گفت از دور و بر آن درخت بیا این طرف بازی کن فعلا دور و بر آن درخت نباش بچه گوش نمی کرد تا این که زنبور دستش را نیش زد آیت الله بهجت را می گویم رفته بودند آقا برایشان خطبه ی عقد بخواند آقا خطبه را که خوانده بود به عروس و داماد گفته بود حالا یک سفارش به عروس خانم دارم یک سفارش هم به آقا داماد منتها وقتی سفارش عروس خانم را می گویم آقا داماد باید گوشش را بگیرد و نشنود وقتی هم سفارش آقا داماد را می گویم عروس خانم باید گوشش را بگیرد و نشنود حالا کدامتان اول دست روی گوشش می گذارد؟... بعد گفته بود شوخی کردم. نمی خواهد دست توی گوشتان فرو کنید. اما هر کدامتان بدانید که نباید به سفارش آن یکی کاری داشته باشید.. منظور آقا این بود که عروس و داماد نباید یک سره توی روی هم در بیایند و بگویند چرا به سفارش آقا عمل نکردی ... هر کس باید به فکر سفارش خودش و وظیفه ی خودش باشد... عاقد آیت الله بهجت بود داماد هم علیرضا پناهیان بود |
|||
|
|
۱۳:۰۵, ۸/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #134
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
از نصیحتهای لقمان بر فرزند خویش فرزندم چون بر خانه ای بر آمدی( مهمان شدی) چهار چیز نگاه دار اول چشم دوم زبان سوم دل چهارم شکم |
|||
|
|
۱۲:۱۳, ۱۰/شهریور/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/شهریور/۹۰ ۱۲:۱۶ توسط نسیم.)
شماره ارسال: #135
|
|||
|
|||
|
آیت الله مطهری می گوید:داستانى الآن یادم افتاد، دریغ است كه آن را نگویم، یكى دو بار دیگر هم یادم هست كه در سخنرانیها گفتهام. مربوط به مرحوم آیة اللّه بروجردى (اعلى اللّه مقامه) است. قبل از اینكه ایشان به قم بیایند، من از نزدیك خدمت ایشان ارادت داشتم، بروجرد رفته بودم و در آنجا خدمتشان رسیده بودم.
مردى بود در حقیقت با تقوا و به راستى موحّد. نگویید هر كس مرجع تقلید شد، البتّه موحّد هست. توحید هم مراتب دارد. بله، اگر به مقیاس ما و شما حساب كنیم، مراجع تقلید درجات خیلى بالاتر از توحید من و شما را دارند ولى وقتى كه من مىگویم «موحّد»، یك درجه خیلى عالى را مىگویم. او كسى بود كه اساساً توحید را در زندگى خودش لمس مىكرد، یك اتّكا و اعتماد عجیبى به دستگیریهاى خدا داشت. سال اوّلى بود كه ایشان به قم آمده بودند. تصمیم گرفته بودند بروند به مشهد. مثل اینكه نذر گونهاى داشتند. در آن وقت كه بیمار شده بودند، آن بیمارى معروف كه احتیاج به جرّاحى پیدا كردند و ایشان را از بروجرد به تهران آوردند و عمل كردند و بعد به درخواست علماى قم به قم رفتند، در دلشان نذر كرده بودند كه اگر خداوند به ایشان شفا عنایت بفرماید، بروند زیارت حضرت رضا (علیه السّلام). بعد از شش ماه كه در قم ماندند و تابستان پیش آمد، تصمیم گرفتند بروند به مشهد. یك روز در جلسه دوستان و به اصطلاح اصحابشان طرح مىكنند كه «من مىخواهم به مشهد بروم، هر كس همراه من مىآید اعلام بكند»اصحابشان عرض مىكنند بسیار خوب، به شما عرض مىكنیم. یكى از اصحاب خاصّشان كه هم اینك یكى از مراجع تقلید است، براى من نقل كرد كه ما دور هم نشستیم كنكاش كردیم، فكر كردیم كه مصلحت نیست آقا بروند مشهد، چرا؟ چون آقا را ما مىشناختیم ولى در آن زمان هنوز مردم تهران ایشان را نمىشناختند، مردم خراسان نمىشناختند و به طور كلّى مردم ایران نمىشناختند، بنابراین تجلیلى كه شایسته مقام این مرد بزرگ هست، نمىشود، بگذارید ایشان یكى دو سال دیگر بمانند؛ براى نذرشان هم كه صیغه نخواندهاند كه نذر شرعى باشد، در دلشان این نیّت را كردهاند؛ بعد كه معروف شدند و مردم ایران ایشان را شناختند با تجلیلى كه شایسته شان است، بروند. تصمیم گرفتیم كه اگر دوباره فرمودند، ایشان را منصرف كنیم. بعد از چند روز باز در جلسه گفتند: «از آقایان كى همراه من مىآید؟». هر كدام از دوستانشان حرفى زدند و بهانهاى تراشیدند. یكى گفت: اى آقا شما تازه از بیمارى برخاستهاید (آنوقت فقط اتومبیل بود و هواپیما نبود) ناراحت مىشوید، ممكن است بخیهها باز شود. دیگرى چیز دیگرى گفت. ولى از زبان یكى از رفقا درز كرد كه چرا شما نباید به مشهد بروید. جملهاى گفت كه آقا درك كرد اینها كه مىگویند نرو مشهد، به خاطر این است كه مىگویند هنوز مردم ایران شما را نمىشناسند و تجلیلى كه شایسته شماست به عمل نمىآید. آن آقا براى من نقل مىكرد: آقا تا این جمله را شنید تكانى خورد (آن وقت ایشان هفتاد سال داشتند) و گفت: «هفتاد سال از خدا عمر گرفتهام و خداوند در این مدت تفضّلاتى به من كرده است و هیچیك از این تفضّلات، تدبیر نبوده است، همه تقدیر بوده است. فكر من همیشه این بوده كه ببینم وظیفهام در راه خدا چیست؛ هیچ وقت فكر نكردهام كه من در راهى كه مىروم ترقّى مىكنم یا تنزّل، شخصیّت پیدا مىكنم یا پیدا نمىكنم. فكرم همیشه این بوده كه وظیفه خودم را انجام بدهم؛ هر چه پیش آید، تقدیر الهى است. زشت است در هفتاد سالگى، خودم براى خودم تدبیر بكنم. وقتى كه خدایى دارم، وقتى كه عنایت حق را دارم، وقتى كه خودم را به صورت یك بنده و یك فرد مىبینم خدا هم مرا فراموش نمىكند؛ خیر، مىروم». و دیدیم این مرد از روزى كه فوت كرد، روز به روز خداوند بر عزّت او افزود.آیا آیة اللّه بروجردى- نعوذ باللّه- با خدا قوم و خویشى داشت كه مورد تفضّل و یا عنایت حق باشد؟ ابداً. امدادهاى الهى به افراد، به اجتماعات و به بشریّت، حسابى دارد. منبع : مجموعه آثار استاد شهید مطهرى ،ج3 ،ص 146 |
|||
|
|
۱۲:۱۸, ۱۰/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #136
|
|||
|
|||
|
ابومحمد بن یحیی که شغل معلمی داشت می گوید:
روزی به علت بیماری و اضطرار نشسته نماز می خواندم، اتفاقاً از شاگردم خطایی سر زد. برخاستم تا او را تنبیه کنم. شاگرد گفت: یاشیخ! برای گناه و تنبیه طفلی چون من، به پا خاستی ، ولی عبادت و اطاعت خدای بزرگ را نشسته انجام می دهی؟! شرمنده و خجالت زده شدم و با تمام کوچکی اش، درسی بزرگ از او فرا گرفت |
|||
|
|
۱۵:۵۶, ۱۰/شهریور/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/شهریور/۹۰ ۱۵:۵۸ توسط Kamy.)
شماره ارسال: #137
|
|||
|
|||
|
بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه, سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ, سنگ را به او داد مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود, از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند راحت زندگى کند, ولى چند روز بعد, مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر, بانوى خردمند را پیدا کند. بالاخره هنگامى که او را یافت, سنگ را پس داد و گفت: «خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است, اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى, آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى . . . |
|||
|
|
۱۷:۲۲, ۱۰/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #138
|
|||
|
|||
|
شخصی از امام جماعتی پرسید که امروز در مسجد مشغول نماز بودم دیدم دزدی می خواهد کفش های مرا ببرد ، من نمازم را قطع کردم و او را مانع شدم ، آیا به جهت این گناهی نکرده ام ؟
امام جماعت گفت کفش های تو چقدر ارزش داشت ؟ گفت : تقریبا دو قرون . گفت : عیبی ندارد ، نماز تو هم دو پول نمی ارزید! |
|||
|
|
۱۷:۲۶, ۱۰/شهریور/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/شهریور/۹۰ ۱۷:۳۶ توسط zohur.)
شماره ارسال: #139
|
|||
|
|||
|
در زمان حضرت سليمان، مردي سادهانديش در حالي كه سخت ترسيده و وحشتكرده بود و چهرهاش زرد و لبهايش كبود شده بود، خود را به حضرت سليمان رسانيد و گفت: اي سليمان به من پناه بده! حضرت سليمان پرسيد چه شده است؟ او گفت عزرائيل با خشم به من نگاه كرد و من وحشت كردهام. حال از شما تقاضاي عاجزانه دارم كه به باد فرمان بدهيد مرا به هندوستان ببرد تا از دست عزرائيل رهايي يابم. حضرت سليمان نيز اين كار را كرد.
روز بعد حضرت سليمان، عزرائيل را ديد و گفت چرا به اين بينوا، خشمآلود نگاه كردي و باعث شدي كه او از وطن خود آواره شده و بيخانمان گردد؟ عزرائيل گفت خداوند فرموده بود كه من قريب همان ساعت، جان او را در هندوستان بگيرم، لذا وقتي او را در اينجا ديدم در فكر فرو رفتم و حيران شدم كه چگونه جان او را در هندوستان بگيرم، در حالي كه او اينجاست. و او از چهره تعجبانگيز من ترسيد و من نگاه غضبآلودي به او نكردم. لحظاتي بعد به هندوستان رفتم و ديدم آنجاست و در نتيجه جانش را گرفتم. * * * آيه 8 سوره جمعه: قل ان الموت الذي تفرون منه فانه ملاقيكم... اي رسول ما، بگو مرگي كه از آن فرار ميكنيد، سرانجام به سراغتان آمده و شما را ملاقات خواهد كرد... برگرفته از كتاب اندرزها و حكايات گویند: وقتی شیطان نزد فرعون آمد دید که او خوشه ای انگور دارد و در حال خوردن است. شیطان به او گفت:آیا هیچ کس میتواند که این خوشه انگور تازه را به خوشه ی مروارید خوشاب تبدیل کند؟! فرعون گفت نه. ابلیس(شیطان) آن خوشه ی انگور را با سحر و جادو به خوشه ی مروارید خوشاب تبدیل کرد فرعون تعجب کرد و گفت : آفرین ! واقعا که مردی استاد هستی! ابلیس یک سیلی به گردن فرعون زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه ادعای خدایی می کنی؟! |
|||
|
|
۲۱:۲۲, ۱۳/شهریور/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/شهریور/۹۰ ۲۱:۲۴ توسط Ramin_Ghn.)
شماره ارسال: #140
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم در جنگ صفین كه در سال 37 قمرى بین سپاه امیر مؤمنان على علیه السلام و سپاه معاویه در سرزمین ((صفین )) (محلى نزدیك فرات بجانب شام ) واقع شده و 18 ماه طول كشید، مالك اشتر از سرداران و قهرمانان بزرگ ارتش على علیه السلام بود. در یكى از روزهاى جنگ ، یكى از دلاوران سپاه معاویه بنام ((عامر)) به صحنه آمد، به این قصد كه ((حجر بن عدى )) یكى از یاران شجاع و خاص على علیه السلام را بقتل رساند، در میدان در كمین ((حجر)) بود، تا اینكه فرصتى بدست آمد، همینكه به طرف حجر جهید، حجر آماده مقابله شد، مالك اشتر كه ناظر صحنه بود، همچون طوفان بنیان كن به سوى عامر حمله كرد، و هماندم عامر را از پاى درآورد، یاران عامر یكى پس از دیگرى براى نجات او به پیش آمدند، مالك اشتر همه آنها را به هلاك رساند. آنروز این خبر، معاویه را سخت رنجاند، دنیا در نظرش تیره و تار گردید، به مروان گفت : دیدى كه مالك اشتر چه مى كند، اگر مى توانى با یك گردان مجهز به او حمله كن ، و دل پر درد مرا شاد نما. مروان گفت : چرا به ((عمروعاص )) كه شعار و دثار (دوست خصوصى و همدم ظاهر و باطن ) تو است ، این پیشنهاد را نمى كنى ؟ معاویه گفت : اگر ((عمروعاص )) شعار و دثار من است ، تو نور چشم من هستى ! مروان گفت : اگر حرف تو راست است چرا استاندارى استان آباد مصر را به او دادى نه به من . معاویه از این سخن بیشتر ناراحت شد، ((عمروعاص )) را طلبید و به او گفت : ((مرا از غم مالك اشتر خلاص كن )). ((عمرو)) گفت : من مانند مروان به تو جواب نمى دهم ، گروهان ورزیده اى را آماده كرد و به قصد كشتن مالك روانه میدان شد. مالك در حالى كه رجز مى خواند چون شیر غرّان به آنها حمله كرد، عمروعاص از شدت ترس و هراس چون روباه درصدد بود بطور موزیانه كه برایش ننگ نباشد از میدان بگریزد، ولى راه آبرومندانه اى پیدا نكرد، بناچار پا به فرار گذاشت ، مالك اشتر هنگام فرار ((عمروعاص )) ضربتى بر او وارد آورد، ولى ضربت بر پشت اسب خورد، و ((عمرو)) و اسبش در زمین غلطید، بینى ((عمرو)) شكست و چهار دندانش از دهان ریخت ، برخاست پیاده پا به فرار گذاشت ، سواران او دستجمعى به سوى او شتافتند و او را نجات دادند. ((عمرو)) با این وضع به اردوگاه خود برگشت ، مروان به او گفت : مهم نیست ، استان آباد و پهناور مصر، نصیب تو مى شود، و براى تحصیل آن این گونه حوادث ، چیزى نیست (1). در اینجا ذكر این نكته جالب است ، كه افرادى مانند مالك اشترها كه مخلصانه در صحنه مبارزه با دشمن حضور دارند، تا سرحد شهادت از حریم حق و عدالت دفاع مى كنند، از یاران امام زمان علیه السلام خواهند بود، چنانكه در روایتى مى خوانیم : هنگام ظهور ولى عصر سلام الله علیه هفده نفر در پشت كوفه (نجف ) به سپاه امام زمان مى پیوندند كه یكى از آنها مالك اشتر است ، و در پیشگاه آنحضرت ، به عنوان انصار و فرماندهان ، مى باشند(2) و این است معیار شناختن یاران مخصوص امام زمان علیه السلام! 1- اقتباس از ناسخ التواریخ حضرت على علیه السلام جدید ج 2 ص 362. 2- بحار ط قدیم ج 13 ص 223 ارشاد مفید ص 393. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,474 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|











