|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر طرف میدوید پناهى نمىدید. تا رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى او باران نمىآمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغشد.عیسى علیه السلام به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! منچگونه دعا كنم، و حال آنكه گناهى كردهام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ من معلوم نیست، زیرا از خدا خواستهام كه اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد از آنفرمود: چه گناه كردهاى؟ گفت: روزى از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است. پندها: *خداوند تعالی فرمود: پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم منبع:معراج السعادة، ملا احمدنراقی |
|||
| آغاز صفحه 22 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۱:۰۳, ۱/آبان/۹۰
شماره ارسال: #211
|
|||
|
|||
|
به نام الله
امیر مؤمنان، علی علیه السلام با جمعى از پیروان خود در معبرى عبور مینمود كه پیرزنى را دید كه با چرخ نخریسى خود مشغول رشتن پنبه است. امام از او پرسید: پیرزن! "بماذا عرفت ربك" خداى را به چه چیز شناختى؟ پیرزن بجاى جواب دست از دسته چرخ برداشت، طولى نكشید پس از چند مرتبه دور زدن، چرخ از حركت ایستاد. عجوزه گفت یا على، چرخى بدین كوچكى براى گردش احتیاج به چون منى دارد، آیا ممكن است افلاك به این عظمت و كرات به این بزرگى بدون مدیرى دانا و حكیم و صانعى توانا و علیم با نظم معینى بگردش افتند و از گردش خود باز نایستند؟ على علیه السلام روى به اصحاب خود نموده، فرمود: " علیكم بدین العجائز " مانند پیرزنان خدا را بشناسید. داستانها و پندها - ج 1 - مصطفى زمانى وجدانى |
|||
|
|
۰:۳۱, ۲/آبان/۹۰
شماره ارسال: #212
|
|||
|
|||
|
امروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند… شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم:… به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی. |
|||
|
|
۱۱:۵۰, ۴/آبان/۹۰
شماره ارسال: #213
|
|||
|
|||
|
بنام ستار معاصی عاصیان روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت . استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ " شاگرد پاسخ داد :... " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش " پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید . استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . " پیر هندو گفت : رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب. یا علی (علیه السلام)مدد است.
|
|||
|
|
۱۲:۴۱, ۴/آبان/۹۰
شماره ارسال: #214
|
|||
|
|||
|
نامهای به دست ابوذر رسيد آن را باز كرد و خواند . از راه دور آمده بود . شخصی به وسيله نامه از او تقاضای اندرز جامعی كرده بود . او از كسانی بود كه ابوذر را میشناخت كه چقدر مورد توجه رسول اكرم بوده ، و رسول اكرم چه قدر او را مورد عنايت قرار میداده ، و باسخنان بلند و پرمعنای خويش به او حكمت میآموخته است . ابوذر در پاسخ فقط يك جمله نوشت ، يك جمله كوتاه : " با آن كس كه بيش از همه مردم او را دوست میداری ، بدی و دشمنی مكن " . نامه را بست و برای طرف فرستاد . آن شخص بعد از آنكه نامه ابوذر را باز كرد و خواند ، چيزی از آن سر در نياورد . با خود گفت ، يعنی چه ؟ مقصود چيست ؟ با آن كس كه بيش از همه مردم او رادوست میداری بدی و دشمنی نكن ، يعنی چه ؟ اينكه از قبيل توضيح واضحات است ، مگر ممكن است كه آدمی ، محبوبی داشته باشد - آن هم عزيزترين محبوبها و با او بدی بكند ؟ ! بدی كه نمیكند سهل است ، مال و جان و هستی خود را در پای او میريزد و فدا میكند . از طرف ديگر باخود انديشيد كه شخصيت گوينده جمله را نبايد از نظر دور داشت ، گوينده اين جمله ابوذر است . ابوذر ، لقمان امت است و عقلی حكيمانه دارد ، چارهای نيست بايد از خودش توضيح بخواهم . مجددا نامهای به ابوذر نوشت و توضيح خواست . ابوذر در جواب نوشت : " مقصودم از محبوبترين و عزيزترين افراد در نزد تو همان خودت هستی . مقصودم شخص ديگری نيست . تو خودت را از همه مردم بيشتر دوست میداری . اينكه گفتم با محبوبترين عزيزانت دشمنی نكن ، يعنی با خودت خصمانه رفتار نكن . مگر نمیدانی هر خلاف و گناهی كه انسان مرتكب میشود ،
مستقيما صدمهاش برخودش وارد میشود و ضررش دامن خودش را میگيرد |
|||
|
|
۱۰:۴۹, ۵/آبان/۹۰
شماره ارسال: #215
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم با كاروانى سفر مى كردم و مسئولیت آماده كردن غذا و آب و هر چیز لازم را پذیرفته بودم . این كار را به خاطر سیر كردن شكم خود و تنها نبودن در سفر قبول كرده بودم . مردم خوبى بودند. قبلا گفته بودند كه حاضرند مرا رایگان به سفر ببرند، اما نمى خواستم سربار آنان باشم .
صبح زود حركت كرده بودیم . نزدیك ظهر براى نماز و ناهار توقف كردیم . جاى با صفایى بود ؛ آب و درختى داشت ؛ منظره ى خوبى دیده مى شد و نماز خواندن و ناهار خوردن ، حال و صفاى خاصى داشت . غذا را حاضر كردم و كاروانیان یكى پس از دیگرى آمدند و سر سفره نشستند و خوردن را با ((بسم الله )) شروع كردند. بین آنان جوان متین و با وقار دیده مى شد كه او را نمى شناختم ، اما محبت عجیبى نسبت به او در دلم احساس مى كردم . پس از خوردن ناهار، بلافاصله مشغول جمع كردن سفره شدم . تكه هاى نان و غذا را كه كنار سفره ریخته بود جمع مى كردم كه آن جوان خوش سیما گفت : - آن ها را جمع نكن . بگذار باشد! - چرا؟ حیف است . مسلمان نباید اسراف كند. خدا در قرآن گفته كه اسراف كنندگان را دوست ندارد! جوان لبخندى زد و گفت : - این كار اسراف نیست . در بیابان و صحرا هر قدر كه غذا كنار سفره بریزد نباید جمع كرد. نباید حیوانات صحرا را از آن محروم ساخت ؛ اما در خانه تمامى آنچه را كنار سفره ریخته باید جمع كرد، زیرا مورد بى احترامى قرار مى گیرد. در برابر حرف حساب او جوابى نداشتم . وقتى به حاضران نگاه كردم ، دیدم همه ، گفته هاى او را با سر تایید مى كنند. جوان برخاسته بود تا از آب جارى كنارمان وضو بگیرد. هنوز به حرف هاى او فكر مى كردم كه سنگینى دستى را روى شانه ام حس كردم . یكى از همسفران بود. گفت : - خسته نباشى ! - درمانده نباشى ! - مى دانى او كسیت ؟ - نه ، ولى جوان بسیار متین و مهربانى است . از اخلاقش خوشم آمد! - او امام جواد است ، فرزند امام رضا. عرق سردى بر پیشانى ام نشست . دست و پایم سست شد. گفتم : - عجب ! پس چرا زودتر نگفتى ؟ مرا ببین كه برایش از آیات قرآن دلیل مى آوردم .1 حیات پاكان جلد ۴ مهدى محدثى تبیان |
|||
|
|
۱۳:۵۲, ۵/آبان/۹۰
شماره ارسال: #216
|
|||
|
|||
|
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: سه نفر از بنى اسرائيل با هم به مسافرت رفتند در ضمن سير و سفر در غارى به عبادت خدا پرداختند، ناگهان ! سنگ بزرگى از قله كوه فرود آمد و بر در غار افتاد و دهانه غار به كلّى بسته شد. و مرگ خود را حتمى دانستند. پس از گفتگو و چاره انديشى زياد به يكديگر گفتند: به خدا سوگند! از اين مرحله خطر راه رهايى نيست مگر اينكه از روى راستى و درستى با خدا سخن بگوييم . اكنون هر كدام از ما عملى را كه فقط براى رضاى خدا انجام داده ايم به خدا عرضه كنيم ، تا خداوند ما را از گرفتارى نجات بخشد. يكى از آنها گفت : خدايا! تو خود مى دانى كه من عاشق زنى شدم كه داراى جمال و زيبايى بود و در راه جلب رضاى او مال زيادى خرج كردم ، تا اينكه به وصال او رسيدم و چون با او خلوت كردم و خود را براى عمل خلاف آماده نمودم ، ناگاه در آن حال به ياد آتش جهنم افتادم . از برابر آن زن برخواسته بيرون رفتم . خدايا! اگر اين كار من به خاطر ترس از تو بوده و مورد رضايت واقع شده ، اين سنگ را از جلوى غار بردار! در اين وقت سنگ كمى كنار رفت به طورى كه روشنايى را ديدند. دومى گفت : خدايا! تو خود آگاهى كه من عده اى را اجير كردم كه برايم كار كنند و قرار بود هنگامى كه كار تمام شد. به هر يك از آنان مبلغ نيم درهم بدهم ، چون كار خود را انجام دادند من مزد هر يك از آنها را دادم ولى يكى از ايشان از گرفتن نيم درهم خوددارى كرده و اظهار داشت : اجرت من بيشتر از اين مقدار است ، زيرا من به اندازه دو نفر كار كرده ام ، به خدا قسم كمتر از يك درهم قبول نمى كنم در نتيجه مزدش را نگرفته رفت و من با آن نيم درهم بذر خريده كاشتم خداوند هم بركت داد و حاصل زياد بر داشتم پس از مدتى همان اجير پيش من آمده و مزد خود را مطالبه نمود. من به جاى نيم درهم ، هيجده هزار درهم (اصل سرمايه و سود آن ) به او دادم خداوندا! اگر اين كار را من تنها به خاطر ترس از تو انجام داده ام اين سنگ را از سر راه ما دور كن ! در آن لحظه سنگ تكان خورد، كمى كنار رفت به طورى كه در اثر روشنايى همديگر را مى ديدند، ولى نمى توانستند بيرون بيايند. سومى گفت : خدايا! تو خود مى دانى كه من پدر و مادرى داشتم كه هر شب شير برايشان مى آوردم تا بنوشند، يك شب دير به خانه آمدم و ديدم به خواب رفته اند خواستم ظرف شير را كنارشان گذاشته و بروم ، ترسيدم جانورى در آن شير بيفتد، خواستم بيدارشان كنم ، ترسيدم ناراحت شوند، بدين جهت بالاى سر آنها نشستم تا بيدار شدند و من شير را به آنها دادم ! بار خدايا! اگر من اين كار را به خاطر جلب رضاى تو انجام داده ام اين سنگ را از ما دور كن ! ناگهان ! سنگ حركت كرد و شكاف بزرگى به وجود آمد و توانستند از آن غار بيرون آمده و نجات پيدا كنند. بحارالانوار جلد 14 صفحه 421، 427 و جلد 70 صفحه 244 ، 380 با كمى اختلاف
|
|||
|
|
۱۵:۴۰, ۵/آبان/۹۰
شماره ارسال: #217
|
|||
|
|||
|
تذکر الهی
حاج حسن محمدی نقل می کند: مرحوم پدرم این قضیه را خودش از زبان آقا شیخ مرتضی شنیده است و آنرا بدون واسطه، از آقا شیخ مرتضی برای ما نقل می کرد. قبل از پرداختن به این ماجرا ، شاید این توضیح لازم باشد که در قدیم بنا بر توصیه های حضرات معصومین علیهم السلام، مومنین، زیارت عاشورای امام حسین علیه السلام را بر بالای پشت بام خانه هایشان و رو به سوی حرم حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام می خواندند و آقا شیخ مرتضی زاهد نیز در جوانی و میان سالی که می توانسته به بالای پشت بام برود این عمل را انجام می داده است. مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد گفته بود: من یک روز به بالای یکی از پشت بامهای امام زاده سیداسماعیل علیه السلام رفته بودم و در آنجا رو به سوی کربلای امام حسین علیه السلام به زیارت عاشورا مشغول بودم. آن روز بعد از اینکه زیارت عاشورای من تمام شد، احساس و ادراکی خارق العاده در من پیدا شد. من در آن لحظات احساس می کردم می توانم درهوا به پرواز درآیم؛ احساس می کردم برای پایین آمدن از پشت بام، لازم نیست از پله ها استفاده کنم. در همان لحظه به خودم تکانی دادم و دیدم با یک اراده می توانم در هوا معلق بمانم. می خواستم از همان بالای پشت بام و بدون استفاده از پله و نردبان به حیاط امام زاده بیایم، ولی چون چند نفر در حیاط امام زاده سید اسماعیل علیه السلام حضور داشتند از این عمل منصرف شدم و به صورت عادی از پله ها پایین آمدم و به سوی خانه به راه افتادم. آن روز در حالی که به سوی خانه می رفتم، از این قوت و نیرویی که پیدا کرده بودم مقداری شگفت زده شده بودم و در دلم از خودم خوشم آمده بود. اما خداوند فقط با کمی فاصله و لحظاتی بعد مرا بیدار و ادب کرد! تازه وارد خانه شده بودم که صدای درب منزل بلند شد. به سوی در رفتم و در را باز کردم. پیرزنی ساده و مومنه در جلوی خانه ایستاده بود؛ آن پیرزن تا نگاهش به من افتاد شروع به حرف زدن کرد و گفت: آقا شیخ مرتضی! آقا شیخ مرتضی! من امروز برای سلام دادن و زیارت حضرت امام حسین علیه السلام به بالای پشت بام خانه مان رفته بودم. بعد از اینکه زیارتم تمام شد و خواستم از بالای پشت بام به پایین بیایم، ناگاه احساس کردم لازم نیست برای پایین آمدن، از پله ها استفاده کنم؛ دیدم می توانم به هوا بلند شوم و در حیاط فرود آیم. بعد از اطمینان، همینکار را هم کردم و از بالای پشت بام در هوا به حرکت درآمدم و به حیاط پانهادم! » آقا شیخ مرتضی زاهد بعد از نقل این قضیه گفته بود: ببینید، خداوند با این پیرزن خواست به من حالی کند که ای مرتضی! زیاد از خودت خوشت نیاید و از خودت خشنود و راضی نباش؛ چرا که این حالت و نیرویی که برای تو پیدا شد، برای پیرزنهای خانه نشین و بی ادعا نیز پیدا می شود و زیاد هم مهم نیست |
|||
|
|
۱۸:۴۸, ۸/آبان/۹۰
شماره ارسال: #218
|
|||
|
|||
|
بنام ستار معاصی عاصیان روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند. همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند. این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستاییها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستاییها که وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستاییها ماندند و یک دنیا میمون. یا علی (علیه السلام) مدد است.
|
|||
|
|
۲۲:۱۹, ۸/آبان/۹۰
شماره ارسال: #219
|
|||
|
|||
|
پیر خرد یک نفس آسوده بود
خلوت فرموده بود کودک دل رفت و دو زانو نشست مست مست! گفت :تورا فرصت تعلیم هست گفت: هست گفت :که ای خسته ترین رهنورد سوخته و ساخته گرم وسرد بر رخت از گردش ایام گرد چیست برازنده بالای مرد؟؟ گفت درد!! گفت چه بود؟ ای همه دانندگی راست ترین راستی زندگی! پیر که اصرار خرد خوانده بود سخت در اندیشه فرو مانه بود ناگه از شاخه ای افتاد برک گفت: مرگ!!! |
|||
|
|
۱۰:۴۹, ۲۱/آبان/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/آبان/۹۰ ۱۰:۴۹ توسط saloomeh.)
شماره ارسال: #220
|
|||
|
|||
|
حکایت تأثیر بسم الله [b]مردی خدمت حضرت علی(علیه السلام) آمد، خواست بنشیند یادش رفت «بسم الله الرحمن الرحیم» بگوید، زمین خورد و سرش شکست. امام فرمود: آیا فهمیدی چرا سرت شکست؟ برای اینکه بسم الله نگفتی . وقتی بنا شود که برای یک بسم الله نگفتن سر آدم بشکند پس امتی که در تمام شئون زندگی بسم الله یادش می رود چقدر باید در میان این امت سرها بشکند و دست ها بریده و شکم ها دریده شود. مگر ساده است؟ خالق را از محیط زندگی کنار زدن و دل به مخلوق های عاجز و ناتوان بستن و آن وقت زندگی خوش داشتن؟ این شدنی نیست.(۱)۱- صفیر هدایت ، آیه الله ضیاءآبادی ، توبه[/b] |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,481 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|











