کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 22 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۱:۰۳, ۱/آبان/۹۰
شماره ارسال: #211
آواتار
به نام الله


امیر مؤمنان، علی علیه السلام با جمعى از پیروان خود در معبرى عبور می‌نمود كه پیرزنى را دید كه با چرخ نخ‌‌ریسى خود مشغول رشتن پنبه است.
امام از او پرسید: پیرزن! "بماذا عرفت ربك" خداى را به چه چیز شناختى؟
پیرزن بجاى جواب دست از دسته چرخ برداشت، طولى نكشید پس از چند مرتبه دور زدن، چرخ از حركت ایستاد.

عجوزه گفت یا على، چرخى بدین كوچكى براى گردش احتیاج به چون منى دارد، آیا ممكن است افلاك به این عظمت و كرات به این بزرگى بدون مدیرى دانا و حكیم و صانعى توانا و علیم با نظم معینى بگردش افتند و از گردش خود باز نایستند؟
على علیه السلام روى به اصحاب خود نموده، فرمود:
"
علیكم بدین العجائز
" مانند پیرزنان خدا را بشناسید.




داستانها و پندها - ج 1 - مصطفى زمانى وجدانى
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علیرضا110 ، Anti gods ، MESSENGER ، حسن عزتي
۰:۳۱, ۲/آبان/۹۰
شماره ارسال: #212
آواتار
امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…


گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…


شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!


گفتم:…


به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟


گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟


شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: در جستجوی سختی ، علیرضا110 ، خاک ، parisan ، mahdy30na ، خیبر110 ، شیدا ، mohammad reza ، sarallah ، aleerz ، somayeh ، black ، سدرة المنتهی
۱۱:۵۰, ۴/آبان/۹۰
شماره ارسال: #213
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده

راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .

شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "

شاگرد پاسخ داد :...
" بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "

پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "


پیر هندو گفت :

رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.
یا علی (علیه السلام)مدد است.

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Anti gods ، صریا ، MESSENGER ، مبينا ، فاطمه خانم ، محیصا ، ساقی
۱۲:۴۱, ۴/آبان/۹۰
شماره ارسال: #214
آواتار
نامه‏ای به دست ابوذر رسيد آن را باز كرد و خواند . از راه دور آمده‏ بود . شخصی به وسيله نامه از او تقاضای اندرز جامعی كرده بود . او از كسانی بود كه ابوذر را می‏شناخت كه چقدر مورد توجه رسول اكرم بوده ، و رسول اكرم چه قدر او را مورد عنايت قرار می‏داده ، و باسخنان بلند و پرمعنای خويش به او حكمت می‏آموخته است .
ابوذر در پاسخ فقط يك جمله نوشت ، يك جمله كوتاه : " با آن كس كه‏ بيش از همه مردم او را دوست می‏داری ، بدی و دشمنی مكن " . نامه را بست و برای طرف فرستاد .
آن شخص بعد از آنكه نامه ابوذر را باز كرد و خواند ، چيزی از آن سر در نياورد . با خود گفت ، يعنی چه ؟ مقصود
چيست ؟ با آن كس كه بيش از همه مردم او رادوست می‏داری بدی و دشمنی‏ نكن ، يعنی چه ؟ اينكه از قبيل توضيح واضحات است ، مگر ممكن است كه‏ آدمی ، محبوبی داشته باشد - آن هم عزيزترين محبوبها و با او بدی بكند ؟ !
بدی كه نمی‏كند سهل است ، مال و جان و هستی خود را در پای او می‏ريزد و فدا می‏كند .
از طرف ديگر باخود انديشيد كه شخصيت گوينده جمله را نبايد از نظر دور داشت ، گوينده اين جمله ابوذر است . ابوذر ، لقمان امت است و عقلی‏ حكيمانه دارد ، چاره‏ای نيست بايد از خودش توضيح بخواهم .
مجددا نامه‏ای به ابوذر نوشت و توضيح خواست .
ابوذر در جواب نوشت : " مقصودم از محبوبترين و عزيزترين افراد در نزد تو همان خودت هستی . مقصودم شخص ديگری نيست . تو خودت را از همه‏ مردم بيشتر دوست می‏داری .
اينكه گفتم با محبوبترين عزيزانت دشمنی نكن ، يعنی با خودت خصمانه‏ رفتار نكن . مگر نمی‏دانی هر خلاف و گناهی كه انسان مرتكب می‏شود ،
مستقيما صدمه‏اش برخودش وارد می‏شود و ضررش دامن خودش را می‏گيرد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، میثاق ، MohammadSadra ، صریا ، MESSENGER ، مبينا ، Anti gods ، در جستجوی سختی ، فاطمه خانم ، parisan ، ساقی ، بیداری اندیشه
۱۰:۴۹, ۵/آبان/۹۰
شماره ارسال: #215

بسم الله الرحمن الرحیم
با كاروانى سفر مى كردم و مسئولیت آماده كردن غذا و آب و هر چیز لازم را پذیرفته بودم . این كار را به خاطر سیر كردن شكم خود و تنها نبودن در سفر قبول كرده بودم . مردم خوبى بودند. قبلا گفته بودند كه حاضرند مرا رایگان به سفر ببرند، اما نمى خواستم سربار آنان باشم .




صبح زود حركت كرده بودیم . نزدیك ظهر براى نماز و ناهار توقف كردیم . جاى با صفایى بود ؛ آب و درختى داشت ؛ منظره ى خوبى دیده مى شد و نماز خواندن و ناهار خوردن ، حال و صفاى خاصى داشت .

غذا را حاضر كردم و كاروانیان یكى پس از دیگرى آمدند و سر سفره نشستند و خوردن را با ((بسم الله )) شروع كردند.

بین آنان جوان متین و با وقار دیده مى شد كه او را نمى شناختم ، اما محبت عجیبى نسبت به او در دلم احساس مى كردم . پس از خوردن ناهار، بلافاصله مشغول جمع كردن سفره شدم . تكه هاى نان و غذا را كه كنار سفره ریخته بود جمع مى كردم كه آن جوان خوش سیما گفت :

- آن ها را جمع نكن . بگذار باشد!

- چرا؟ حیف است . مسلمان نباید اسراف كند. خدا در قرآن گفته كه اسراف كنندگان را دوست ندارد!

جوان لبخندى زد و گفت :

- این كار اسراف نیست . در بیابان و صحرا هر قدر كه غذا كنار سفره بریزد نباید جمع كرد. نباید حیوانات صحرا را از آن محروم ساخت ؛ اما در خانه تمامى آنچه را كنار سفره ریخته باید جمع كرد، زیرا مورد بى احترامى قرار مى گیرد.

در برابر حرف حساب او جوابى نداشتم . وقتى به حاضران نگاه كردم ، دیدم همه ، گفته هاى او را با سر تایید مى كنند.

جوان برخاسته بود تا از آب جارى كنارمان وضو بگیرد. هنوز به حرف هاى او فكر مى كردم كه سنگینى دستى را روى شانه ام حس كردم . یكى از همسفران بود. گفت :

- خسته نباشى !

- درمانده نباشى !

- مى دانى او كسیت ؟

- نه ، ولى جوان بسیار متین و مهربانى است . از اخلاقش خوشم آمد!

- او امام جواد است ، فرزند امام رضا.

عرق سردى بر پیشانى ام نشست . دست و پایم سست شد. گفتم :

- عجب ! پس چرا زودتر نگفتى ؟ مرا ببین كه برایش از آیات قرآن دلیل مى آوردم .1



حیات پاكان جلد ۴

مهدى محدثى
تبیان
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110 ، MohammadSadra ، علی 110 ، MESSENGER ، saloomeh ، مبينا ، حسن عزتي ، Anti gods ، parisan ، محیصا ، Ramin_Ghn ، ساقی ، نسیم ، بیداری اندیشه
۱۳:۵۲, ۵/آبان/۹۰
شماره ارسال: #216
آواتار
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم فرمود:
سه نفر از بنى اسرائيل با هم به مسافرت رفتند در ضمن سير و سفر در غارى به عبادت خدا پرداختند، ناگهان ! سنگ بزرگى از قله كوه فرود آمد و بر در غار افتاد و دهانه غار به كلّى بسته شد. و مرگ خود را حتمى دانستند. پس از گفتگو و چاره انديشى زياد به يكديگر گفتند:
به خدا سوگند! از اين مرحله خطر راه رهايى نيست مگر اينكه از روى راستى و درستى با خدا سخن بگوييم . اكنون هر كدام از ما عملى را كه فقط براى رضاى خدا انجام داده ايم به خدا عرضه كنيم ، تا خداوند ما را از گرفتارى نجات بخشد.
يكى از آنها گفت :
خدايا! تو خود مى دانى كه من عاشق زنى شدم كه داراى جمال و زيبايى بود و در راه جلب رضاى او مال زيادى خرج كردم ، تا اينكه به وصال او رسيدم و چون با او خلوت كردم و خود را براى عمل خلاف آماده نمودم ، ناگاه در آن حال به ياد آتش جهنم افتادم . از برابر آن زن برخواسته بيرون رفتم . خدايا! اگر اين كار من به خاطر ترس از تو بوده و مورد رضايت واقع شده ، اين سنگ را از جلوى غار بردار! در اين وقت سنگ كمى كنار رفت به طورى كه روشنايى را ديدند.
دومى گفت :
خدايا! تو خود آگاهى كه من عده اى را اجير كردم كه برايم كار كنند و قرار بود هنگامى كه كار تمام شد. به هر يك از آنان مبلغ نيم درهم بدهم ، چون كار خود را انجام دادند من مزد هر يك از آنها را دادم ولى يكى از ايشان از گرفتن نيم درهم خوددارى كرده و اظهار داشت : اجرت من بيشتر از اين مقدار است ، زيرا من به اندازه دو نفر كار كرده ام ، به خدا قسم كمتر از يك درهم قبول نمى كنم در نتيجه مزدش را نگرفته رفت و من با آن نيم درهم بذر خريده كاشتم خداوند هم بركت داد و حاصل زياد بر داشتم پس از مدتى همان اجير پيش من آمده و مزد خود را مطالبه نمود. من به جاى نيم درهم ، هيجده هزار درهم (اصل سرمايه و سود آن ) به او دادم خداوندا! اگر اين كار را من تنها به خاطر ترس از تو انجام داده ام اين سنگ را از سر راه ما دور كن ! در آن لحظه سنگ تكان خورد، كمى كنار رفت به طورى كه در اثر روشنايى همديگر را مى ديدند، ولى نمى توانستند بيرون بيايند.
سومى گفت :
خدايا! تو خود مى دانى كه من پدر و مادرى داشتم كه هر شب شير برايشان مى آوردم تا بنوشند، يك شب دير به خانه آمدم و ديدم به خواب رفته اند خواستم ظرف شير را كنارشان گذاشته و بروم ، ترسيدم جانورى در آن شير بيفتد، خواستم بيدارشان كنم ، ترسيدم ناراحت شوند، بدين جهت بالاى سر آنها نشستم تا بيدار شدند و من شير را به آنها دادم ! بار خدايا! اگر من اين كار را به خاطر جلب رضاى تو انجام داده ام اين سنگ را از ما دور كن !
ناگهان ! سنگ حركت كرد و شكاف بزرگى به وجود آمد و توانستند از آن غار بيرون آمده و نجات پيدا كنند.
بحارالانوار جلد 14 صفحه 421، 427 و جلد 70 صفحه 244 ، 380 با كمى اختلاف
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mitsonary ، صریا ، مبينا ، حسن عزتي ، Anti gods ، MohammadSadra ، Islam ، ساقی ، بیداری اندیشه
۱۵:۴۰, ۵/آبان/۹۰
شماره ارسال: #217
آواتار
تذکر الهی
حاج حسن محمدی نقل می کند:
مرحوم پدرم این قضیه را خودش از زبان آقا شیخ مرتضی شنیده است و آنرا بدون واسطه، از آقا شیخ مرتضی برای ما نقل می کرد.
قبل از پرداختن به این ماجرا ، شاید این توضیح لازم باشد که در قدیم بنا بر توصیه های حضرات معصومین علیهم السلام، مومنین، زیارت عاشورای امام حسین علیه السلام را بر بالای پشت بام خانه هایشان و رو به سوی حرم حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام می خواندند و آقا شیخ مرتضی زاهد نیز در جوانی و میان سالی که می توانسته به بالای پشت بام برود این عمل را انجام می داده است.

مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد گفته بود:
من یک روز به بالای یکی از پشت بامهای امام زاده سیداسماعیل علیه السلام رفته بودم و در آنجا رو به سوی کربلای امام حسین علیه السلام به زیارت عاشورا مشغول بودم. آن روز بعد از اینکه زیارت عاشورای من تمام شد، احساس و ادراکی خارق العاده در من پیدا شد.
من در آن لحظات احساس می کردم می توانم درهوا به پرواز درآیم؛ احساس می کردم برای پایین آمدن از پشت بام، لازم نیست از پله ها استفاده کنم.
در همان لحظه به خودم تکانی دادم و دیدم با یک اراده می توانم در هوا معلق بمانم. می خواستم از همان بالای پشت بام و بدون استفاده از پله و نردبان به حیاط امام زاده بیایم، ولی چون چند نفر در حیاط امام زاده سید اسماعیل علیه السلام حضور داشتند از این عمل منصرف شدم و به صورت عادی از پله ها پایین آمدم و به سوی خانه به راه افتادم.

آن روز در حالی که به سوی خانه می رفتم، از این قوت و نیرویی که پیدا کرده بودم مقداری شگفت زده شده بودم و در دلم از خودم خوشم آمده بود. اما خداوند فقط با کمی فاصله و لحظاتی بعد مرا بیدار و ادب کرد!
تازه وارد خانه شده بودم که صدای درب منزل بلند شد. به سوی در رفتم و در را باز کردم. پیرزنی ساده و مومنه در جلوی خانه ایستاده بود؛

آن پیرزن تا نگاهش به من افتاد شروع به حرف زدن کرد و گفت:
آقا شیخ مرتضی! آقا شیخ مرتضی! من امروز برای سلام دادن و زیارت حضرت امام حسین علیه السلام به بالای پشت بام خانه مان رفته بودم. بعد از اینکه زیارتم تمام شد و خواستم از بالای پشت بام به پایین بیایم، ناگاه احساس کردم لازم نیست برای پایین آمدن، از پله ها استفاده کنم؛ دیدم می توانم به هوا بلند شوم و در حیاط فرود آیم. بعد از اطمینان، همینکار را هم کردم و از بالای پشت بام در هوا به حرکت درآمدم و به حیاط پانهادم! »
آقا شیخ مرتضی زاهد بعد از نقل این قضیه گفته بود:
ببینید، خداوند با این پیرزن خواست به من حالی کند که ای مرتضی! زیاد از خودت خوشت نیاید و از خودت خشنود و راضی نباش؛ چرا که این حالت و نیرویی که برای تو پیدا شد، برای پیرزنهای خانه نشین و بی ادعا نیز پیدا می شود و زیاد هم مهم نیست

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، Anti gods ، فاطمه خانم ، MohammadSadra ، parisan ، ساقی ، بیداری اندیشه
۱۸:۴۸, ۸/آبان/۹۰
شماره ارسال: #218
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند.
همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون.
یا علی (علیه السلام) مدد است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: منتظر کوچولو ، Anti gods ، صریا ، MohammadSadra ، ساقی
۲۲:۱۹, ۸/آبان/۹۰
شماره ارسال: #219

پیر خرد یک نفس آسوده بود
خلوت فرموده بود
کودک دل رفت و دو زانو نشست مست مست!
گفت :تورا فرصت تعلیم هست
گفت: هست
گفت :که ای خسته ترین رهنورد
سوخته و ساخته گرم وسرد
بر رخت از گردش ایام گرد
چیست برازنده بالای مرد؟؟
گفت درد!!
گفت چه بود؟ ای همه دانندگی
راست ترین راستی زندگی!
پیر که اصرار خرد خوانده بود
سخت در اندیشه فرو مانه بود
ناگه از شاخه ای افتاد برک
گفت:
مرگ!!!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ELENOR ، حسن عزتي ، صریا ، MohammadSadra ، Anti gods
۱۰:۴۹, ۲۱/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/آبان/۹۰ ۱۰:۴۹ توسط saloomeh.)
شماره ارسال: #220
آواتار
حکایت تأثیر بسم الله

[b]مردی خدمت حضرت علی(علیه السلام) آمد، خواست بنشیند یادش رفت «بسم الله الرحمن الرحیم» بگوید، زمین خورد و سرش شکست. امام فرمود: آیا فهمیدی چرا سرت شکست؟ برای اینکه بسم الله نگفتی . وقتی بنا شود که برای یک بسم الله نگفتن سر آدم بشکند پس امتی که در تمام شئون زندگی بسم الله یادش می رود چقدر باید در میان این امت سرها بشکند و دست ها بریده و شکم ها دریده شود. مگر ساده است؟ خالق را از محیط زندگی کنار زدن و دل به مخلوق های عاجز و ناتوان بستن و آن وقت زندگی خوش داشتن؟ این شدنی نیست.(۱)
۱- صفیر هدایت ، آیه الله ضیاءآبادی ، توبه[/b]

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، MohammadSadra ، Ramin_Ghn ، Anti gods ، parisan ، محیصا ، Islam ، ساقی
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,481 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا