کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 31 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۰:۰۴, ۱۷/دی/۹۰
شماره ارسال: #301
آواتار
ذکر و یاد خد
«از دانشمندی پرسیدند: کسی که قرآن می خواند و نمی داند که چه می خواند، آیا هیچ اثری دارد؟ گفت: کسی که دارو می خورد و نمی داند که چه می خورد، اثر می کند؛ چگونه قرآن اثر نکند، بلکه بسیار اثر می کند!؟ پس چگونه خواهد بود، اگر بداند که چه می خواند».
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، MohammadSadra ، رهجو ، ساقی ، علمدار133 ، حسن عزتي ، N.Mahdavian ، بیداری اندیشه
۱۴:۳۸, ۱۸/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/دی/۹۰ ۹:۴۹ توسط peimane.)
شماره ارسال: #302
آواتار
بيشرمانه زيستن


ازمرحوم نادر ابراهیمی

[تصویر: nader.jpg]

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت : آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم : خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند . حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت : بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت ...

گفتم : این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول
هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟ آقای محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند ...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian
۱۵:۴۹, ۱۸/دی/۹۰
شماره ارسال: #303
آواتار
اعتراف به نادانی
«گویند: از عالمی مسئله ای پرسیدند، گفت: نمی دانم. سؤال کننده گفت: شرم نمی کنی که به جهل و نادانی خود اعتراف می کنی. گفت: چرا شرم کنم از گفتن کلمه ای که فرشتگان به آن سخن گفتند و هنگامی که خداوند درباره «اسماء» از آنها پرسید، گفتند: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الاّ ما عَلَّمْتَنا؛ خدایا ما چیزی نمی دانیم، جز آنچه تو به ما آموختی».
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، حسن عزتي ، فاطمه خانم ، ساقی ، Ramin_Ghn ، shafagh_mah ، Islam ، تازه مسلمان ، بیداری اندیشه
۱۶:۴۰, ۱۸/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/دی/۹۰ ۱۸:۴۳ توسط somayeh.)
شماره ارسال: #304
آواتار
سلام رفقا ، میخوام چند تا جمله از بزر گان امروز براتون بگم:
در محضر حضرت آیت الله صافی گلپایگانی:
واعتصموا بحبل الله جمیعا همگی چنگ به ریسمان الهی بزنیم ،برای این دین که با زحمت و مشقت بسیار به دست من و شما رسیده، احساس مسئولیت کنیم،همه شما در قبال این دین مسئولید!نگویید به ما چه؟همانطور ک معتقدید هوا را نباید آلوده کرد،آب را نباید آلود کرد،مسئولید،اسلام را هم نباید آلوده کنید با اعمال بد خودتان. شما هم خود را بسازید هم جامعه را ،امر به معروف و نهی از منکر کنید،ننشینید تحولات را تماشا کنید،قیام کنید! کسی که با قلب با دست و زبانش در مقابل منکرها ساکت باشد و کاری نکند،مرده است و این بی تفاوتی جامعه را به هلاکت می کشاند و حیات جامعه بستگی به امر معروف و نهی از منکر دارد.
در محضر آیت الله میرزا عبدالکریم حق شناس:
عمر شما در اثر خدمت به مردم زیاد می شود.
در آخرالزمان شیطان می آید و اول کاری که میکند عقیده ها را میبرد.
رسول اکرم صلی الله و علیه و آله می فرمایند:اگر کسی ما را دوست دارد باید به دستورات ما عمل کند آیا کافی است کسی بگوید من علی را دوست دارم ولی فعال نباشد و عمل به فرمایشات ایشان نداشته باشد؟!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، meshkat ، sadegh-a ، حسن عزتي ، فاطمه خانم ، Ramin_Ghn ، shafagh_mah ، Islam ، علمدار133
۱۶:۴۹, ۱۸/دی/۹۰
شماره ارسال: #305
آواتار
تيز كه نگاه مي كنم مي بينم همين الانه الانه الان كه توش هستم درست عينه يك ميليون لحظه مشابه در روزهاي قبلشه! پرتاب شده ايم در نوار روزمرگي هامان به خدا...
اين مي شه كه رجب ها و شعبان ها و رمضان ها ، قدرها و نفحه ها نه از كنار ما كه از ما رد مي شوند و ما درست مثل شيشه ، نه ، مثل هيچي ( عدم ) نسبت به آنها... آفرين بر همت برگ سبز كه نوري اگر بر او بتابد نه تنها اعراض نكرده كه روي خود بر جانب نور مي گيرد و نه اينكه آن را از دست بدهد و از خود عبورش دهد ، بلكه آن را در جان خود مي پروراند و سيبي سرخ ثمره مي دهد.
و حاشا به غيرت ما كه جايگاه و وضعيت و وظيفه و تكليف خود را فراموش كرده ايم . رك بگويم حتي مردن خود را.
بيايم هر روز صبح از نو متولد شويم ، از نو مسلمان شويم ( اللهم اني اجدد له في صبيحة يومي هذا...)
چه حرف جالبيه اين حرف كه وقتي صبح از خواب بلند شدي بگي: اِه ، چه جالب ، من زنده ام!!!
حاجي مي گه اول صبح بگو بسم الله و ...
اصلا اون تز خيلي باحاله كه بگي اين نيم ساعت نيم ساعت آخر عمر منه! نه ، نشد؟! بگو: بسم الله ، اين روز آخرين روز زندگي منه.
حاج آقا دولابي مي گفت: وقتي از خواب بلند شدين بگين: الحمد لله الذي احياني بعد ما اماتني (اين هم تير خلاص)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، MohammadSadra ، meshkat ، paradise ، رهجو ، mohammad790 ، حسن عزتي ، فاطمه خانم ، Ramin_Ghn ، shafagh_mah ، علمدار133 ، تازه مسلمان ، بیداری اندیشه
۹:۵۷, ۱۹/دی/۹۰
شماره ارسال: #306
آواتار
پرسه در حوالی زندگی



[تصویر: havali-zendegi.jpg]


آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت، قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود، گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد، با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر، اما كسي تصادف نكند و كسي سرطان نگيرد ، قبول كردم. حالا كلوديا - همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد ؛ با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند، بچه ها هم نمي دانند ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohammad790 ، حسن عزتي ، sadegh-a ، رهجو ، Ramin_Ghn ، meshkat ، shafagh_mah ، MohammadSadra
۱:۰۸, ۲۰/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/دی/۹۰ ۱:۱۰ توسط sadegh-a.)
شماره ارسال: #307
آواتار
قلب جغد پير شكست

[تصویر: m7jolb0ugl08hjx11fx9.jpg]


جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را.
و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد،
مي داند آواز او پيغام خداست
.
.
.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، Ramin_Ghn ، shafagh_mah ، حسن عزتي
۱۴:۵۶, ۲۰/دی/۹۰
شماره ارسال: #308
آواتار
دوستان پاک

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك (المپيك معلولين)در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه اين 9 نفر افرادي بودندكه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم.
آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند.بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودندو حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارندبلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيدتا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود. ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد...
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ،آنها ايستادند،سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگ شديد جسمي و رواني) بود،خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .
سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، وحید110 ، Ramin_Ghn ، meshkat ، shafagh_mah ، ali.khm ، حسن عزتي ، Islam ، علمدار133 ، بیداری اندیشه
۱۷:۰۲, ۲۰/دی/۹۰
شماره ارسال: #309
آواتار
جوانی که بدون پاسپورت و بلیت با هواپیما به زیارت عتبات رفت
***********************************************
شنیده بودیم که زیارت به دعوت است ، اما این بار این مساله را در نجف اشرف دیدیم چطور جوانی بدون ویزا، پاسپورت و بلیط و حتی برنامه قبلی دعوت شد و سر از عتبات عالیات درآورد.


[b]
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، می‌گفتند زیارت حرم ائمه اطهار به خواستن نیست بلکه به دعوت است و تا آنها شما را دعوت نکنند موفق به آن نمی شوی.
این را شنیده بودیم اما این بار این مساله را در نجف اشرف دیدیم چطور جوانی بدون ویزا، پاسپورت و بلیط و حتی برنامه قبلی دعوت شد و سر از عتبات عالیات درآورد.
جوانی 24 ساله است و فعالیتش کشاورزی است و با قصد بدرقه یکی از خویشان به فرودگاه رفت اما به ناگاه مسافر نجف و کربلا شد.
این جوان در گفت و گو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی بعثه مقام معظم رهبری در عتبات عالیات گفت: با یک وانت نیسان حامل محصول کشاورزی به فرودگاه رفتم تا خاله خود را بدرقه کنم، در فرودگاه از من خواسته شد تا یک زائر ویلچری را کمک کنم.
وی که "م ، ج" نام دارد افزود: با هدایت ویلچر از تمام گیت ها رد شدم و تا داحل هواپیما رفتم، در حالی که احدی از من نپرسید اسمت چیست، یا گذرنامه ات کو و یا شماره صندلی ات چند است، در هواپیما روحانی کاروان که از بستگان بود گفت اینجا چه کار می کنی زود پیاده شو.
وی افزود: قصد پیاده شدن داشتم که با مشاهده درب های بسته، ناخودآگاه به صورت غیر ارادی روی صندلی خالی هواپیما نشستم، یکدفعه دیدم که اعلام شد تلفن های همراه را خاموش کنید و من در این شرایط از نفر کناری تلفن گرفتم و به خانواده خبر دادم که در حال رفتن به کربلا هستم مادرم هم گریه کرد که تو ثبت نام نکردی چطور میشود؟
این جوان گفت: در فرودگاه عراق نیز بدون اینکه از من مدارکی طلب کنند به راحتی از گیت های مختلف عبور کردم و فقط روحانی کاروان با دیدن من در فرودگاه با حالت عصبانیت گفت چرا آمدی حالا چگونه برمی گردی گفتم آنکه مرا آورده همان برمی گرداند.
وی که هم اکنون به ایران بازگشته احساس خود را از این امر غیر قابل وصف خواند و اظهار داشت: در روز عاشورا و در مراسم شام غریبان امام حسین (علیه السلام) ناگهان دلم شکست و از آن حضرت طلب زیارت کربلا را کردم.
وی گفت: چنان این سفر غیر منتظره بود که با همین یک دست لباس آمدم و اینجا خاله ام برای من این پیراهن و لباسهای را تهیه کرده است.
مدیر کاروان این زائر نیز با تایید گفته های وی افزود: ما نیز اصلا متوجه این مساله نشدیم و در عراق دریافتیم که وی بدون اینکه نامش در مانیفست باشد به همراه کاروان به عراق آمده است آری این است مهمان واقعی دعوت شده.
گفتنی است این زائر پس از این ماجرا کلیه هزینه های سفر را پرداخت کرده است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، meshkat ، Ramin_Ghn ، shafagh_mah ، ali.khm ، حسن عزتي ، saloomeh ، Islam ، علمدار133 ، بیداری اندیشه
۱۹:۵۸, ۲۰/دی/۹۰
شماره ارسال: #310
آواتار
مرد جهادگرِ كشته شده در راه خدا، بيشتر نيست از انسان پارسا كه( معصيت كردن) تواند ، ليكن پارسا ماند و چنان است كه گويي پارسا ، فرشته اي از فرشته ها است .
نهج البلاغه-حكمت 474

امضای فاطمه خانم
[تصویر: 793255_714.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، تازه مسلمان ، وحید110 ، رهجو ، Ramin_Ghn ، shafagh_mah ، حسن عزتي ، ساقی ، saloomeh ، Islam ، علمدار133
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,473 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا