کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 37 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۴:۱۴, ۸/اسفند/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/اسفند/۹۰ ۱۴:۲۹ توسط yashar1374.)
شماره ارسال: #361
آواتار
مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی می‌کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد…
صمد بهرنگي
اينهم وبلاگ خوبيه Big Grin
http://delnegareha.mihanblog.com/
( مال يكي از فاميلامه Big Grin )
توصيه ميكنم يه سري بزنيد ، رو من كه خيلي تاثير گذاشت Angel
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fr60din ، ساقی ، shafagh_mah ، yamin ، سدرة المنتهی
۲۱:۴۲, ۸/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #362
آواتار
وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است.
اغلب آنهائی پیروز و موفق می شوند که کمتر تعریف و تمجید شنیده باشند.
بزرگترین داروی خشم ، صبر و درنگ است
رمز کلیه پیروزی ها ، اراده است.
فراموش نشدنی ترین اندرزها آنهایست که اندوهی فراوان برای کسب شان کشیده ایم
فرصت از دست مده ودر کارسستی مکن که میوه آن ذلت است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ساقی ، shafagh_mah ، yamin ، تازه مسلمان
۲۳:۱۴, ۸/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #363
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

داستانى عجيب از ثروتمند و فقير

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

مردى ثروتمند، پاكيزه لباس، كنار پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت، در آن حال انسانى تهيدست و چرك لباس به محضر آن حضرت آمد، ثروتمند لباس خود را جمع كرد و از خود مواظبت نمود!

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ترسيدى از فقر او چيزى به تو برسد؟ عرضه داشت: نه، فرمود: ترسيدى از ثروتت به او منتقل شود؟ گفت: نه، فرمود: ترسيدى لباست آلوده گردد؟ عرضه داشت: نه، فرمود: پس اين چه كارى بود از تو سر زد؟ عرض كرد: يا رسول اللَّه! نفس امّاره‏اى كه هنوز حاكم بر من است بدى را نزدم خوبى و خوبى را بدى جلوه مى‏دهد، من نصف ثروتم را به اين فقير بخشيدم.

حضرت به آن تهيدست فرمود: مى‏پذيرى؟ عرضه داشت: نه، فرمود: چرا؟


گفت: مى‏ترسم من هم به آنچه او مبتلاست مبتلا شوم.

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: shafagh_mah ، Ramin_Ghn ، yamin ، yashar1374 ، تازه مسلمان ، V-E ، ساقی ، فاطمه خانم ، shakiba
۱۵:۴۶, ۹/اسفند/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/اسفند/۹۰ ۱۵:۵۲ توسط yashar1374.)
شماره ارسال: #364
آواتار
(۸/اسفند/۹۰ ۲۱:۴۲)fr60din نوشته است:  وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است.
اغلب آنهائی پیروز و موفق می شوند که کمتر تعریف و تمجید شنیده باشند.
بزرگترین داروی خشم ، صبر و درنگ است
رمز کلیه پیروزی ها ، اراده است.
فراموش نشدنی ترین اندرزها آنهایست که اندوهی فراوان برای کسب شان کشیده ایم
فرصت از دست مده ودر کارسستی مکن که میوه آن ذلت است.

بينهايت ممنون . 90 درصد اينا دقيقا به من اشاره كرده Sad .
التماس دعا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: V-E ، shafagh_mah
۱۶:۳۶, ۹/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #365
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

داستانى عجيب در حسد

حسد بيمارى مهلك و عجيبى است كه گاهى آتش اين بيمارى خودِ انسان را گرفته و به ديار عدم و نيستى و مرگ و هلاكت مى‏برد.
نويسنده كتاب «الضوء اللّامع» داستان عجيبى درباره حسد نوشته است:
«مردى كه معاصر با موسى‏الهادى بود و در بغداد مى‏زيست، نسبت به يكى از همسايگان خود حسد مى‏ورزيد و با تمام امكاناتش عليه او مى‏كوشيد، ولى نتوانست به او زيانى برساند. برده خردسالى را خريدارى كرد و او را تربيت نمود تا سرانجام پا به سنّ جوانى و رشد گذاشت. روزى به او دستور داد كه وى را روى پشت بام منزلِ حريف و موردِ حسدش به قتل رساند تا همسايه او را به جرم قتلش‏ دستگير كرده و اعدام كنند.
كاردى تهيه كرده آن را تيز و بُرّان ساخت و در اختيار غلامش قرار داده و گواهينامه يا وصيت‏نامه‏اى را نوشت كه بر طبق آن، غلام مذكور پس از مرگش بايد آزاد شود و حدود يك ثلث از اموالش را به او بپردازند. اين فرد حسود شفاهاً نيز به غلام گفت: پس از كشتن من آزادى و به هر كجا كه دلت مى‏خواهد مى‏توانى مسافرت كنى.
مرد حسود غلام را پس از آن كه از چنين كارى سخت امتناع مى‏ورزيد وادار به اطاعت از فرمان خود ساخت. غلام به او مى‏گفت: من از خدا نسبت به جان تو بيمناك هستم، اى مولاى من! چرا براى كارى كه معلوم نيست بر وفق مرادت انجام گيرد جانت را به خطر مى‏اندازى؟ و بر فرض هم كه مطابق ميل تو، اين كار به ضرر همسايه‏ات تمام شود پس از مرگِ تو چه سودى عايد تو خواهد ساخت؟
مرد حسود نيمه‏هاى شب از بستر بيرون آمد و غلام را از خواب بيدار كرد. غلام با چهره‏اى سرشار از بيم و هراس از جا برخاست، چاقوى تيز را در اختيار غلام قرار داد و آرام آرام روى بام خانه همسايه رفتند، روى زمين خوابيد و بدنش را در برابر قبله قرار داد و به غلام گفت: زودتر كار را تمام كن.
غلام هم چاقو را به حلق او آشنا ساخته و رگ‏هاى گردن او را بريد و به بستر خود بازگشت و او را در حالى كه در خون خويش در مى‏غلطيد رها كرد.
بامدادان اهل منزل ديدند كه از پدر بچه‏ها خبرى نيست، سرانجام پس از تجسّس كافى بدن بى‏سر او را بر روى پشت‏بام همسايه يافتند و همسايه را دستگير كردند. اما وقتى براى موسى الهادى حقيقت قضيه مكشوف گرديد او را آزاد ساختند.» حسد تا اين پايه در آدمى پيشروى مى‏كند كه انسان، خود را براى رسيدن به‏ هدف خويش در حسد ورزيدن به كشتن مى‏دهد، علاوه بر آن كه خود مى‏خواهد با سرنوشت و تقدير الهى نيز به ستيز برخيزد.

پروردگارا ! بتو پناه میبریم از شر این بیماری که زندگی دنیوی و اخروی را یک سر به باد می دهد.

منصور فقيه مى‏گويد:
هان، به كسى كه نسبت به من حسد مى‏ورزد بگو، آيا مى‏دانى به چه كسى اسائه ادب مى‏كنى؟ به حضرت حق در كارهايش اسائه ادب مى‏نمايى، آنگاه كه از بخشش او نسبت به من احساس بى‏تابى و اظهار نارضايى مى‏نمايى.
جزا و عوائد تو از رهگذر حسد اين است كه بر پاداش من افزوده گردد و تو به مطلوب خويش دست نيابى.

چه خوب است انسان در همه امور، ديده از همه چيز برگيرد و جز به حضرت محبوب ننگرد، در اين صورت است كه درون و باطن و نفس و روان از آرامش عجيبى برخوردار مى‏شود و ديو رذيلت انسان را رها كرده و جاى خود را به فرشته فضيلت خواهد داد. آنان كه بدون او زندگى مى‏كنند، البته بايد دچار رذايل اخلاقى گردند و از پى آن گرفتار اضطراب و ناامنىِ درون شوند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، تازه مسلمان ، V-E ، ساقی ، abas_341 ، فاطمه خانم ، yamin ، shafagh_mah
۳:۲۰, ۱۰/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #366
آواتار
مردى به امام صادق عليه السّلام عرض كرد: مؤمن را براى من وصف فرما.


حضرت فرمود:
[مؤمن] در دين قوى است و در عين نرمى، دورانديش است. ايمانى سرشار از يقين دارد و در [فراگيرى علوم دين و] فهم [آن] حريص است.
...
در راه هدايت با نشاط، در نيكوكارى پايدار، و داراى علمى توأم با حلم و بردبارى است.
و در شكرگزارى مدارا كنند، در راه حقّ سخاوتمند، در بىنيازى و ثروتمندى ميانهرو، و در فقر و نيازمندى آراسته است. هنگام توانايى با گذشت، در عين خيرخواهى مطيع و فرمانبردار، با وجود تمايل پرهيزكار از حرام است، و در مخالفت با نفس حريص، و در عين اشتغال و گرفتارى نمازگزار است، در شدايد بردبار، در فتنههاى تكان دهنده با وقار، در سختيها شكيبا، و در راحتى و گشايش شكرگزار است.
غيبت نمیکند، تكبّر نمىورزد، از خويشاوندیش نمىبرد، و سست اراده و بد اخلاق و درشتخو نيست.
طغيان و سركشی اش بر او پيشى نمىگيرد، شكمش او را رسوا نمىسازد، شهوتش بر او غالب نمىشود، به مردم حسد نمىورزد و اسراف و تبذير ندارد.
مظلوم را يارى می نماید و بر تهيدستان رحم مىكند. نفسش را به رنج و سختى مىاندازد، اما مردم از او در آسايشند. به دنيا ميل و رغبتى ندارد، و از هول و هراسهاى مردم اهل دنيا نمىترسد. مردم، به همّ و غم خود روى آوردهاند و مؤمن نيز همّ و غمّى دارد كه او را به خود مشغول داشته است.
در حلم و بردباری اش كاستى نيست. در رأى و نظرش سستى راه ندارد، و در دينش تباهى ديده نمىشود.
كسى را كه با او مشورت كند، راهنمايى می نمايد، و يارى دهندهاش را كمك مىكند. از باطل، سخن زشت و جهل و نادانى مىپرهيزد. و اينها صفات مؤمن است.[1]
-----------------
[1].صفات الشيعه-ترجمه توحيدى، ص:
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، yamin ، fr60din ، shafagh_mah ، Agha sayyed ، V-E ، vahrakan ، سدرة المنتهی ، بیداری اندیشه
۱۸:۴۴, ۱۰/اسفند/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/اسفند/۹۰ ۱۸:۴۷ توسط fr60din.)
شماره ارسال: #367
آواتار
قابلیت انعطاف داشته باشید . تنها همین یک خصوصیت که بتوانید شیوه کار خود را تغییر دهید موفقیت شما را تضمین می کند .
اگر دشمنت با روی خوش نزدیکت شد ، در برابرش خموش باش و تنهایش بگذار .
قدرزمان حال را بدانید که گذشته بر نمی گردد و آینده شاید نیاید.
اندیشه و تفکر پشتوانه ای بزرگ در سراسر حیات بشر است و انسان بی اندیشه و تفکر به ماده ای بی روح می ماند .

آنچه مردم را دانشمند می کند ،مطالبی نیست که می خوانند بلکه چیزهایی است که یاد می گیرند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: shafagh_mah ، yashar1374 ، ساقی ، Agha sayyed ، yamin ، V-E ، vahrakan ، سدرة المنتهی
۰:۵۲, ۱۴/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #368
آواتار
اميرالمومنين (علیه السلام) فرمود:


انسان اگر عاقل باشد بايد در شبانه روز چهار وقت برای خود ايجاد كند:

زمانی برای مناجات با پروردگار

زمانی برای محاسبه نفس خود و بررسی عملكرد خويش

زمانی برای انس با اهل علم جهت كسب بينش دينی و نصايح مفيد

و زمانی برای بهره برداری از لذت‌های دنيوی حلال‌ها و زيبايی‌های دنيا.



....................................................................................................​................
و همچنین ایشان می فرمایند :

در شگفتم از بخيل : به سوى فقرى مى شتابد كه از آن مى گريزد ،

و سرمايه اى را از دست مى دهد كه براى آن تلاش مى كند در دنيا چون تهيدستان زندگى

مى كند ، اما در آخرت چون سرمايه داران محاكمه مى شود .

و در شگفتم از متكبرى كه ديروز نقطه اى بر ارزش ، و فردا مردارى گنديده خواهد بود ؛

و در شگفتم از آن كس كه آفرينش پديده ها را مى نگرد و در وجود خدا ترديد دارد!

و در شگفتم از آن كس كه مردگان را مى بيند و مرگ را از ياد برده است ،

و در شگفتم از آن كس كه پيدايش دوباره را انكار مى كند در حالى كه پيدايش آغازين

را مى نگرد و در شگفتم از آن كس كه خانه نابودشدنى ، را آباد مى كند اما جايگاه

هميشگى را از ياد برده است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، yamin ، fr60din ، Ramin_Ghn ، Agha sayyed ، abas_341 ، vahrakan ، سدرة المنتهی ، بیداری اندیشه
۱۷:۴۶, ۱۴/اسفند/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/اسفند/۹۰ ۱۷:۴۹ توسط peimane.)
شماره ارسال: #369
آواتار
خدایی که فراموشم نمی کند
[تصویر: 051116_ants_hmed_11a.hmedium.jpg]
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (علیه السلام) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت . سلیمان(علیه السلام) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد . این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ." سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ )) مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: yamin ، shakiba ، fr60din ، behzad-jn ، Ramin_Ghn ، ali.khm ، Agha sayyed ، abas_341 ، vahrakan ، سدرة المنتهی ، بیداری اندیشه
۱۹:۰۵, ۱۴/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #370
آواتار
داستان‌ حضرت‌ سليمان‌ با مرد وحشت‌زده‌ و ملك‌ الموت‌ گويند بامدادِ روزي‌ مردي‌ وحشت‌زده‌ خدمت‌ حضرت‌ سليمان‌ علي‌ نبيّنا وآله‌ و عليه‌ الصّلاة‌ و السّلام‌ رسيد. حضرت‌ سليمان‌ ديد از شدّت‌ ترس‌ رويش‌ زرد و لبانش‌ كبود گشته‌، سؤال‌ كرد: اي‌ مرد مؤمن‌! چرا چنين‌ شدي‌ ؟ سبب‌ ترس‌ تو چيست‌ ؟ مرد گفت‌: عزرائيل‌ بر من‌ از روي‌ كينه‌ و غضب‌ نظري‌ كرده‌ و مرا چنانكه‌ مي‌بيني‌ دچار دهشت‌ ساخته‌ است‌.
حضرت‌ سليمان‌ فرمود: حالا بگو حاجتت‌ چيست‌ ؟ عرض‌ كرد: يا نبيّ الله‌! باد در فرمان‌ شماست‌؛ به‌ او امر فرمائيد مرا از اينجا به‌ هندوستان‌ ببرد، شايد در آنجا از چنگ‌ عزرائيل‌ رهائي‌ يابم‌! حضرت‌ سليمان‌ به‌ باد امر فرمود تا او را شتابان‌ بسمت‌ كشور هندوستان‌ ببرد. روز ديگر كه‌ حضرت‌ سليمان‌ در مجلس‌ ملاقات‌ نشست‌ و عزرائيل‌ براي‌ ديدار آمده‌ بود گفت‌: اي‌ عزرائيل‌ براي‌ چه‌ سببي‌ در بندۀ مؤمن‌ از روي‌ كينه‌ و غضب‌ نظر كردي‌ تا آن‌ مرد مسكين‌، وحشت‌ زده‌ دست‌ از خانه‌ و لانۀ خود كشيده‌ و به‌ ديار غربت‌ فراري‌ شد ؟ عزرائيل‌ عرض‌ كرد: من‌ از روي‌ غضب‌ به‌ او نگاه‌ نكردم‌؛ او چنين‌ گمان‌ بدي‌ دربارۀ من‌ برد. داستان‌ از اين‌ قرار است‌ كه‌ حضرت‌ ربّ ذوالجلال‌ به‌ من‌ امر فرمود تا در فلان‌ ساعت‌ جان‌ او را در هندوستان‌ قبض‌ كنم‌. قريب‌ به‌ آن‌ ساعت‌ او را اينجا يافتم‌، و در يك‌ دنيا از تعجّب‌ و شگفت‌ فرو رفتم‌ و حيران‌ و سرگردان‌ شدم‌؛ او از اين‌ حالت‌ حيرت‌ من‌ ترسيد و چنين‌ فهميد كه‌ من‌ بر او نظر سوئي‌ دارم‌ در حاليكه‌ چنين‌ نبود، اضطراب‌ از ناحيۀ خود من‌ بود. باري‌ با خود مي‌گفتم‌ اگر او صدپر داشته‌ باشد در اين‌ زمان‌ كوتاه‌ نمي‌تواند به‌ هندوستان‌ برود، من‌ چگونه‌ اين‌ مأموريّت‌ خدا را انجام‌ دهم‌؟ ليكن‌ با خود گفتم‌ من‌ بسراغ‌ مأموريّت‌ خود مي‌روم‌، بر عهدۀ من‌ چيز دگري‌ نيست‌. به‌ امر حقّ به‌ هندوستان‌ رفتم‌ ناگهان‌ آن‌ مرد را در
آنجا يافتم‌ و جانش‌ را قبض‌ كردم‌.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آیدین ، peimane ، abas_341 ، vahrakan ، سدرة المنتهی
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,514 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا