|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر طرف میدوید پناهى نمىدید. تا رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى او باران نمىآمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغشد.عیسى علیه السلام به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! منچگونه دعا كنم، و حال آنكه گناهى كردهام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ من معلوم نیست، زیرا از خدا خواستهام كه اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد از آنفرمود: چه گناه كردهاى؟ گفت: روزى از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است. پندها: *خداوند تعالی فرمود: پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم منبع:معراج السعادة، ملا احمدنراقی |
|||
| آغاز صفحه 38 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۰:۳۶, ۱۴/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/اسفند/۹۰ ۲۰:۳۹ توسط آیدین.)
شماره ارسال: #371
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
خدا دوستدار آشناست. عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت.(دکتر شریعتی) درد من تنهایی نیست،بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت بی عر ضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را ،حکمت خداوند می نامند باتشکر آیدین |
|||
|
|
۱۳:۱۷, ۱۵/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #372
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم داستانى عجيب از عنايت الهى امام صادق عليه السلام مىفرمايد: عابدى در بنى اسرائيل بود، ابليس به سپاهيانش گفت: چه كسى راهزن او مىشود كه از دست او به عذابم؟ يكى گفت: من، گفت: از چه راهى؟ گفت: دنيا را در برابرش آرايش دهم. گفت: تو مرد او نيستى. ديگرى گفت: من، گفت: از چه راه؟ گفت: از راه زنان، گفت: تو هم مرد او نيستى. سومى گفت: من، گفت: از چه راه؟ گفت: از راه عبادت او، گفت: تو مرد اوئى. چون تاريكى شب عابد را فرا گرفت، آن شيطان در خانه او را كوبيد و گفت مهمان است و او را در خانه آورد و او شب تا بامداد نماز خواند و سه شبانه روز عبادتش را دنبال كرد بى آن كه چيزى بخورد يا بنوشد. عابد به او گفت: اى بنده خدا مانندت را نديدم، پاسخ داد: تو هيچ گناهى نكردى به همين خاطر نيرو و قدرت عبادتت سست است، گفت: چه گناهى كنم؟ گفت: چهار درهم بردار و برو نزد فلان زن بدكاره، يك درهم براى گوشت، يك درهم براى مى، يك درهم براى عطر، يك درهم براى مزد خودش. چهار درهم برداشت و به در خانه آن زن آمد و او را صدا زد، زن بيرون آمد وقتى چشمش به عابد افتاد، پيش خود گفت: به خدا فريب خورد، به خدا فريب خورد. به عابد گفت چه مىخواهى؟ گفت: اين چهار درهم را بگير و خوراك و نوشابه و عطر فراهم كن تا با تو درآميزم. زن رفت وقطعهاى گوشت خر مرده پيدا كرد، و بول كهنه در ميان تنگ ريخت و نزد او آمد، گفت: اى زن! اين خوراك توست؟ گفت: آرى، گفت: مرا بدان نيازى نيست، اين نوشابه را هم نمىخواهم برو خود را آماده كن. زن رفت و تا توانست خود را به نجاست آلوده كرد چون عابد او را بوئيد نفرت كرد و گفت: به خود تو هم نيازى نداريم . چون بامداد شد بر در خانه آن زن نوشته بود: خدا فلان زن بدكاره را براى خاطر فلان عابد آمرزيد!! اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . |
|||
|
|
۱۸:۰۵, ۱۵/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #373
|
|||
|
|||
|
جمعی از بنی اسرائیل در ساحل یکی از دریاها(ظاهراً دریای احمر بوده که در کنار سرزمین فلسطین قرار دارد) در بندری به نام «ایله» (که امروز به نام بندر ایلات معروف می باشد) زندگی می کردند و از طرف خداوند به عنوان آزمایش و امتحان دستوری به آنها داده شده و آن اینکه صید ماهی را در آن روز تعطیل کنند اما آنها با آن دستور مخالفت کردند و گرفتار مجازات دردناکی شدند که شرح آن در قرآن آمده است. [align=JUSTIFY DIR=RTL]قرآن در این زمینه می فرماید: « از قوم یهود درباره ی سرگذشت شهری که در کنار دریا قرار داشت سؤال کن زمانی که آنها در روزهای شنبه از قانون پروردگار تجاوز می کردند»[sup]1[/sup][/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]زیرا روز شنبه روز تعطیل آنها بود و وظیفه داشتند، دست از کار و کسب و صید ماهی بکشند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند، اما آنها این دستور را زیر پا گذاردند.[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]سپس قرآن آنچه را در جمله ی قبل سربسته بیان کرده بود چنین شرح می دهد به خاطر بیاور «آن هنگام که ماهیان در روز شنبه در سطح آب آشکار می شدند و در غیر روز شنبه به سراغ آنها نمی آمدند»[sup]2[/sup][/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]بدیهی است جمعیتی که در کنار دریا زندگی می کنند، قسمت مهمی از تغذیه و درآمدشان از طریق صید ماهی است، و گویا به خاطر تعطیل مستمری که قبلاً در روز شنبه در میان آنها معمول بود، ماهیان در آن روز احساس امنیت از نظر صیادان می کردند و دسته دسته به روی آب ظاهر می شدند، اما در روزهای دیگر که صیادان در تعقیب آنها بودند در اعماق آب فرو می رفتند![/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]این موضوع خواه جنبه ی طبیعی داشته، و یا یک جنبه فوق العاده و الهی، وسیله ای بود برای امتحان و آزمایش این جمعیت، لذا قرآن می گوید: «ما این چنین آنها را به چیزی که در برابر آن مخالفت می کردند آزمایش می کردیم.»[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]هنگامی که این جمعیت از بنی اسرائیل در برابر این آزمایش بزرگ که با زندگی آنان کاملاً آمیخته بود قرار گرفتند، به سه گروه تقسیم شدند: «گروه اول» که اکثریت را تشکیل می دادند، به مخالفت با این فرمان الهی برخاستند.[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]«گروه دوم» که قاعدتاً اقلیت کوچکی بودند، در برابر گروه اول به وظیفه امر به معروف و نهی از منکر قیام کردند.[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]«گروه سوم» ساکتان و بی طرفان بودند، که نه همگامی با گناهکاران داشتند و نه وظیفه ی نهی از منکر را انجام می دادند.[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]قرآن در ادامه ی این ماجرا، گفتگوی این گروه را با نهی کنندگان شرح می دهد و می گوید: « به خاطر بیاور هنگامی که جمعی از آنها به جمع دیگری گفتند: چرا جمعی گنهکار را اندرز می دهید که خداوند سر انجام آنها را هلاک خواهد کرد و یا به عذاب دردناکی کیفر خواهد داد.»[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]آنها در پاسخ گفتند: ما به خاطر این نهی از منکر می کنیم که وظیفه ی خود را در پیشگاه پروردگارتان انجام داده و در برابر او مسئولیتی نداشته باشیم، به علاوه شاید سخنان ما در دل آنها مؤثر افتد و دست از طغیان و سرکشی بردارند.»[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]امّا سرانجام، دنیا پرستی بر آنان غلبه کرد «و فرمان خدا را به دست فراموشی سپردند، در این هنگام آنها را که از گناه نهی می کردند رهائی بخشیدیم، ولی ستمکاران را به کیفر سختی به خاطر فسق و گناهشان مبتلا ساختیم.»[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]سپس قرآن مجازات آنها را چنین شرح می دهد: هنگامی که« در برابر آنچه از آن نهی شده بودند، سرکشی کردند به آنها گفتیم به شکل میمونهای طرد شده در آیید.»وآنان تبدیل به میمون شدند![/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]چگونه دست به گناه زدند؟[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]در اینکه این جمعیت، قانون شکنی را از کجا شروع کردند، در گفتگو است، از بعضی از روایات چنین استفاده می شود که نخست دست به حیله ی به اصطلاح شرعی زدند، در کنار دریا حوضچه هایی ترتیب دادند و راه آنرا به دریا گشودند، روزهای شنبه راه حوضچه ها را باز می کردند، و ماهیان فراوان همراه آب وارد آنها می شدند، اما به هنگام غروب که می خواستند به دریا باز گردند راهشان را محکم می بستند، سپس روز یکشنبه شروع به صیدمی کردندومیگفتندماصید نکرده ایم بلکه تنها آنها را در حوضچه ها محاصره نموده ایم.[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]بعضی گفته اند آنها روز شنبه قلابها را به دریا می افکندند، سپس روز بعد آنرا از دریا بیرون می کشیدند و به این وسیله صید ماهی می نمودند.[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]و از بعضی از روایات دیگر برمی آید که آنها بدون هیچ حیله ای با بی اعتنائی کامل روزهای شنبه مشغول صید ماهی شدند.[/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL] [/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL][/align] [align=JUSTIFY DIR=RTL]منبع: قصه های قرآن/ آیة الله مکارم شیرازی[/align]
|
|||
|
|
۲۳:۴۶, ۱۵/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #374
|
|||
|
|||
|
على بن ابى حمزه مىگويد:
دوستى داشتم كه در دستگاه بنى اميه نويسنده بود، از من خواست از حضرت صادق عليه السلام براى او وقت ملاقات بگيرم، حضرت اجازه داد. چون وارد شد سلام كرد و نشست و عرضه داشت: فدايت شوم، در ادارات بنى اميه نويسنده بودم و از اينرو مال فراوانى به دست آوردم. حضرت فرمود: اگر بنى اميه كسى را نمىيافتند تا در تمام امور به آنان كمك دهد، امر مال و غنيمت و مسئله جنگ و امور سياسى و اجتماعى، قدرت غارت كردن حق ما را نداشتند، اگر مردم آنان را رها مىكردند چيزى جز آنچه در دست داشتند، نمىيافتند. جوان عرض كرد: فدايت شوم راهى براى خروج از مال حرام جهت من هست؟ فرمود: اگر راهنمايى كنم مىپذيرى؟ عرضه داشت: آرى، فرمود: از آنچه از اين راه به دست آوردهاى بيرون شو، اگر صاحبان مال را مىشناسى به آنان برگردان، اگر نمىشناسى از جانب آنان صدقه بده، در اين صورت من بهشت را براى تو ضامنم! جوان زمانى طولانى سكوت كرد و سر به زير انداخت، سپس گفت: فدايت شوم، انجام دادم. او با ما به كوفه برگشت، چيزى نبود جز اينكه از آن جدا شد حتى از لباس ضرورى بدنش، ما براى او لباس تهيه كرديم و مختصر نفقهاى به او مىرسانديم. چيزى نگذشت كه مريض شد، به عيادتش رفتيم، در يكى از عيادتها او را به حال احتضار ديدم، چشم گشود و گفت: اى على بن ابى حمزه! به خدا قسم! امام صادق عليه السلام به عهدش وفا كرد! اين را گفت و چشم از جهان بست. چون به خدمت امام رسيدم به من نگريست و فرمود: عهدم را نسبت به دوستت وفا كردم، گفتم: فدايت شوم، راست مىگويى، او اين مسئله را به وقت مرگش به من خبر داد. «۱» در هر صورت از مال حرام به هر صورت كه هست بپرهيزيم، زيرا مال حرام باعث تاريكى باطن و غضب حضرت حق و دور افتادن از رحمت دوست و در بسيارى از مراحل، علت بطلان قطعى واجبات مانند نماز و طواف حج است. پایگاه عرفان |
|||
|
|
۱:۴۷, ۱۷/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/اسفند/۹۰ ۱:۵۰ توسط ساقی.)
شماره ارسال: #375
|
|||
|
|||
|
روزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت :50 سنت پسر دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید بستنی ساده چند است؟ خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده ای هم بیرون منتظر خالی شدن میز بودند با بی حوصلگی و با لحنی تند ی گفت 35 سنت پسرگفت: لطفا یک بستنی ساده برایم بیاورید خدمتکار بستنی را آورد و صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی اش را تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگامیکه خدمتکار برای تمیز کردن میز بازگشت، گریه اش گرفت. پسربچه روی میز کنار ظرف خالی، 15سنت برای او انعام گذاشته بود |
|||
|
|
۱۱:۵۹, ۱۷/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #376
|
|||
|
|||
|
مرداب به رود گفت: چرا اینقدر زلالی؟
گفت: گذشتم. |
|||
|
|
۲۰:۱۱, ۱۷/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #377
|
|||
|
|||
|
احسنت خیلی خوب بود
|
|||
|
|
۲۰:۳۳, ۱۷/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/اسفند/۹۰ ۲۰:۳۷ توسط فانوس *7*.)
شماره ارسال: #378
|
|||
|
|||
|
نجس ترین چیز گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد وزیر هم عازم سفر میشود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود میشود در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر میگوید من جواب را میدانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد چوپان هم میگوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او میگوید تو میتوانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول میکند و آن کار را (اسمشو نبر را) انجام میدهد سپس چوپان به او میگوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر میکردی نجس ترین است بخوری آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت مي داند ، آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور مي كند ، اما هر دو در اشتباهند ، زيرا ما گاهي خوشبختيم و غالبا بدبخت : بدبختي ما در آن ايامي است كه به نقايص زندگي خود توجه داريم و خوشبختي ما در لحظات كوتاهي است كه به نعمتهاي زندگي خود نظر مي اندازيم . |
|||
|
|
۱۶:۰۸, ۲۱/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/اسفند/۹۰ ۱۶:۰۹ توسط انتصـار.)
شماره ارسال: #379
|
|||
|
|||
|
شاگرد: استاد، چکار کنم که خواب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) رو ببینم؟ استاد: شب یک غذای شور بخور،آب نخور و بخواب. شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت. شاگرد: استاد دیشب دائم خواب آب میدیدم! خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم،کنار نهر آبی در حال خوردن آب هستم! در ساحل رودخانه ای مشغول...! استاد فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی؛ تشنه امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بشو تا خواب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ببینی...! |
|||
|
|
۱۶:۴۳, ۲۱/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #380
|
|||
|
|||
|
علامه جعفری و ازدواج با زیباترین دختر دنیا!به گزارش شیعه آنلاین به نقل از سایت علمی دانشجویان ایران، از علامه جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی؟! ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنند و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی است که به دنبال این امتحان الهی نصیبشان شده: «ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم. خیلی مقید بودیم که، در جشن ها و ایام سرور، مجالس جشن بگیریم، و ایام سوگواری را هم، سوگواری می گرفتیم، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم.
یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی، که نجف آبادی بود، معدن ذوق بود. او که، می آمد من به الکفایه، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت. آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد) که ما خرما پزان می گوییم نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می شد. آن سال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که، اصلا خواب و استراحت نداشتیم. آن سال آنقدر گرما زیاد بود که، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود. تقریبا هم مخروبه بود. من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم. اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود. گرما واقعا کشنده بود، وقتی میخواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که با دست نان را از داخل تنور بر می دارم، در اقل وقت و سریع!با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع، در بغداد و بصره و نجف، گرما، تلفات هم گرفته بود، ما بعد از شب نشستیم، شربت هم درست شد، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که، کتابی هم نوشته بنام «شناسنامه خر» آمد. مدیر مدرسه مان، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود، به آقا شیخ علی گفت: آقا شب نمی گذره، حرفی داری بگو، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد.عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید، با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (سلام الله علیه) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید .سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی(سلام الله علیها) هم مستحبی. گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟ معلوم شد نظر آقا چیست. شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت: آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی(سلام الله علیها) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی» (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی(سلام الله علیها) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب اهل ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود.یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا(سلام الله علیها) مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت: بلی. گفت: والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار )نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی(سلام الله علیها) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی(سلام الله علیها) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی(سلام الله علیها) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,515 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|










