کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 32 رای - 4.56 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات جبهه
۳:۳۱, ۲۹/دی/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۸۹ ۱۰:۴۱ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #1
آواتار

تاریکی شب حس غریبی داره. به خصوص نزدیکای اذان صبح و نماز. این حس وقتی عجیب تر می شه که مجبوری نماز صبحت رو بدون وضو و با تیمم ، با پوتین بخونی! در حال دویدن و با تجهیزات کامل! و گاهی حتی پشت به قبله!!
و چه حسی داشت این نماز. چه حس غریبی...


عملیات حاج عمران ، گردان مالک اشتر ، گروهان 2
فرمانده گروهان1 زخمی شده بود و کل گروهان مجبور شده بودن برگردن عقب. گروهان 3 هم زمین گیر شده بود . فقط گروهان ما مونده بود و بس . یه گروهان 150 نفری. من فرمانده دسته دوم بودم. به منطقه ای رسیده بودیم که سمت راست کوه بود و سمت چپ دره، فقط یه کوره راه به اندازه عبور یه نفر وجود داشت. تاریکی شب دید رو به طور کامل از بین برده بود.
هنوز تا منطقه عملیاتی فاصله زیاد بود کسی حتی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود. به قسمتی رسیدیم که باید از بین دو تا کوه عبور می کردیم. یعنی سمت چپ بعد از دره یه کوه وجود داشت. همین موقع بود که متوجه شدم چند نفر دارن بقیه رو راهنمایی می کنن (( برادر از این سمت بیا)) البته توی اون تاریکی زیاد عجیب به نظر نمی رسید که یه عده بقیه رو راهنمایی کنن .
همین موقع بود که صدای گلوله بلند شد. به کمین خورده بودیم. هنوز کسی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود . آتیش گلوله از همه جا رو سرمون می ریخت . یه چهار لول (ضد هوایی) از جلو داشت همه رو درو می کرد. سمت چپ که دره بود و نمی شد اون سمت رفت و از کوه مجاورش هم با تیربار شلیک می کردن. بالای کوه سمت راست چند تا تک تیر انداز بودن ا پشت سرمون هم محاصره شده بودیم...
فقط صدای گلوله بود و فریاد. یکی از بچه ها کنار من با گلوله ضد هوایی پاش کنده شد انقدر تجهیزات داشتن که برای نفر، از ضد هوایی استفاده می کردن!( روز بعد متوجه شدیم که با ضد هوایی شلیک می کردن! برای همین اگه گلوله به دست یا پای هر کس می خورد کنده می شد)دست و پا بود که قطع می شد. بدن ها که متلاشی می شد. هر چیزی که تا حالا توی فیلمها دیدین فراموش کنید! اونجا خبری از حاجی و سید و این حرفها نبود. خبری از موهای سشوار کشیده نبود. اونجا گلوله بود و آتیش. خاک بود و گل. اونجا جلوی چشمت سر بهترین دوستت کنده می شد و وقتی برای اینکه در آغوش بگیریش و مثلا برات یه دکلمه بگه و چند تا شعار هم بده نبود!!! گودال قتلگاهی بود که هچ راه فراری نداشت مرگ رو در یک قدمی خودت حس می کردی. برای شهادت نیاز به دعای طولانی نداشتی و فقط کافی بود یک لحظه آرزو کنی تا مستجاب شه. صدای گلوله ای که از بین پاهات رد می شد و بهت نمی خورد چنان وحشتی ایجاد می کرد تا حالا توی عمرت تجربه نکرده باشی
.جهانشاهی فرمانده گردان زخمی شده بود. رو به من فریاد زد : بچه هارو نجات بده. داد می زدم : عقب نشینی! خودتونو نجات بدین. به هر زحمتی بود یه راه برگشت پیدا کردیم . باید بچه هارو بر میگردوندم عقب ! بچه ها!!!!؟ کدوم بچه ها ؟! همه یا زخمی بودن یا شهید شده بودن . یه نو جوون کنارم رو زمین افتاده بود. سعی می کرد سر خودش رو بکنه زیر خاک!! دستشو گرفتم: پاشو باید بریم عقب!!! داد می زد و ناسزا می گفت: فلان فلان شده ولم کن !! ولم کن!! شوکه شده بود . واقعا کاری نمی شد کرد. جهانشاهی لباس پاسداری تنش بود . اگه دست عراقیا می افتاد سرشو گوش تا گوش می بریدن. باید می بردمش عقب. زیر بغلشو گرفتیم تا یه جایی بردیمش عقب. دوباره برگشتم فرمانده دسته اول زخمی روی زمین افتاده بود. زانوش داغون شده بود . بلندش کردم و اونم رسوندم عقب . برای بار سوم برگشتم . دیگه دیر شده بود...
نیروهای عراقی رسیده بودن بالای سر بچه ها . یه سری اسیر شده بودن یه سری شهید شده بودن . یه سری هم زخمی روی زمین افتاده بودن. چندتا از نیروهای عراقی میومدن بالای سر زخمی ها و یکی یکی تیر خلاص می زدن. چند نفر هم از همون افرادی که قبل از حادثه داشتن بچه هارو به سمتی که می خواستن، راهنمایی می کردن اونجا بودن. از گروهک منافقین که وظیفشون رو خوب انجام داده بودن. و حالا داشتن به جنازه هموطنانشون نگاه می کردن...
ااز گروهان 150 نفری فقط 15 نفر برگشتیم.فقط 15 نفر...
روز بعد برگشتیم که جنازه ها رو بیاریم. توی روشنایی روز تازه می شد دید که توی چه فضایی گیر افتاده بودیم. پیکر شهدا روی زمین ،همه جا دیده می شد. طبق تجربه ای که از قبل داشتیم با احتیاط یکی از جنازه ها رو بررسی کردیم. حدسمون درست بود. زیر بدن تک تک شهدا تله انفجاری کار گذاشته بودن. احتمال این می رفت که با تکون دادن بدن شهدا بازم شهید بدیم. از قرار گاه دستور دادن که شهدا رو به همون صورت رها کنیم و برگردیم. بعضی بدون سر ، بعضی بدون پا و دست...

متن بالا قسمتی از خاطرات پدرم بود

رفقا زمان زیادی از جنگ نگذشته. اینا قصه نیست ، اینا سرگذشت جووناییه که برای رضای خدا جنگیدن. برای رضای خدا کشته شدن.برای دینشون، مملکتشون. افرادی که هم سن و سال خودمون بودن. افرادی که زندگی رو دوست داشتن ، زندگی براشون عزیز بود اما نه عزیز تر از خدا.
کی می دونه اون لحظه ای که یه نفر زخمی افتاده روی زمین ، پاش قطع شده ، خون زیادی ازش رفته و بدنش بی حاله. داره می بینه تا چند لحظه دیگه یکی می خواد بهش تیر خلاص بزنه ، به چی فکر می کنه؟
شاید به بچه هاش، که منتظرن بابا برگرده خونه و طبق معمول از جبهه براشون تعریف کنه.
شاید به مادرش فکر می کنه که آخرین بار سرشو بوسیده و رفته تا بساط آش پشت پای پسرشو علم کنه.
یا به همسرش که تا دم ماشین بدرقه ش کرده و بهش سفارش کرده موقع برگشت یه مقدار از خاک جبهه رو برای تیمم بیاره
شاید...
شاید...


وحالا یک سوال
ما برای رضای خدا و حجتش چه کرده ایم؟

نوای آشنای یک شهید از جبهه می آید
که من سرباز اسلامم
مرا در خاک مسپارید
مرا در یاد بسپارید...

دانلود کنید

امضای MAHDI59
[تصویر: masoud.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، Ramin_Ghn ، مسافر ، rastin ، mosafer ، بیداری اندیشه ، علی 110 ، sunrise59 ، bozorgmehr ، ارتش1نفره ، aliakbar ، Seyed Mohsen ، سلمان ، MESSENGER ، yektasepas ، ضد ماسون ، حلما ، خادمة الزهرا ، shafagh_mah ، رهیافته ، محیصا ، chista3 ، fereshteh ، Abasaleh ، ali73 ، m.hossein ، mohammad1369 ، nasimesaba ، zealous ، pop110 ، فدک زهرا ، N.Mahdavian ، marzieh70 ، Amirsaeed ، باهتول ، حقیر ، سرباز سید علی ، شهیدطیبه واعظی ، تفکر ، taleb ، Farzaneh ، vahrakan ، مفقود الاثر ، عماره ، soheyl68 ، Islam ، *مهاجر* ، جویای حقیقت ، لبخند خدا ، fiftynine ، ali0077 ، آفتاب ، رهگذر. ، help me ، عبدالرحمن ، Hadith ، محمد امین + ، حسن.س. ، یاســین ، mahyamatin ، mahdy30na ، chekel ، صهبا ، حسن عزتي ، السا ، fafa* ، rahi ، Mohammad Trust ، انتصـار ، اسکای ، ballista ، میثم.ح ، بچه های گمنام ، سرباز ولایت ، جواد مخبریان ، mohsen 2012 ، Anti gods

آغاز صفحه 45 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۲:۰۱, ۳/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #441
آواتار
کلام شهدا
پيامبران الهى و پيام آوران خدا،سرور شهيدان عالم ‌شيعه، زندگى را در يك جمله بسيار مختصر و ساده اما بسيار پر معنا بيان مى كند. «ان الحياة عقيدة‌ و جهاد» (زندگى چيزى ‌جز عقيده‌ وتلاش‌ وكوشش در راه آن نيست ).براستى شهداى‌ ما مصداق اين كلام امامند. عیسی کریمی
خاطرات شهدا
در عملیات بدر، برادر مجروحی را دیدم كه تیر به چشم چپ او اصابت كرده بود؛ به طوری كه مردمك و كاسه چشم او روی چانه‌اش آویزان شده بود. از ناحیه دست و سر هم مجروح بود. از بس فشاری كه بر اثر جراحت به این برادر وارد می‌شد، زیاد بود، نه قدرت تكلم داشت و نه می‌توانست حداقل با اشاره منظور خود را به كسی تفهیم كند. چون وسیله‌ای برای بردن ایشان در منطقه عملیاتی بدر نبود و وسایل پزشكی لازم هم وجود نداشت، چند ساعت در همان جا ماند و درد و رنج را تحمل كرد. در عین حال، هنگا م نماز ظهر خود را جمع و جور كرد و دو زانو نشست و نماز خواند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohammadhadi ، یاوران مهدی ، عشقم کربلا
۱۰:۰۵, ۵/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #442
آواتار
کلام شهدا
وای بر آن انقلاب و انقلابی که در بامداد پیروزی بخواهد به محیط آرام و آسایش دهنده ی انقلاب پیروز شده، دل ببندد و با شهادت و مبارزه و پیکار خداحافظی کند. شهید دکتر بهشتی
خاطرات شهدا
يك ساعتى، كسى حرف نزد. نزديك صبح بود كه تانك هايشان، از خاك ريز ما رد شدند. ده پانزده تانك رفتند سمت گردان راوندى. ديدم اسير مى گيرند. ديدم از روى بچه ها رد مى شوند. مهمات نيروها تمام شده بود. بى سيم زدم عقب. حاج مهدى خودش آمده بود پشت سر ما. گفت «به خدا من هم اينجام. همه اينجان. بايد مقاومت كنين. از نيروى كمكى خبرى نيست. بايد حسين وار بجنگيم. يا مى ميريم، يا دشمنو عقب مى زنيم.» شهید مهدی زین الدین
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohammadhadi ، یاوران مهدی ، عشقم کربلا
۹:۳۸, ۷/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #443
آواتار
کلام شهدا
مبارزه ما مبارزه بر سر خاك و زمین نمی باشد بلكه مبارزه ما در عقیده مان می باشد و این اعتقاد و ایمان ماست كه دشمنان را به لرزه افكنده و آنان را به تكاپو انداخته است. شهید علی نصیرزاده
خاطرات شهدا
در یكى از شبها - در سال 1362 - ما كه با بچه‏ها در سنگر نشسته بودیم، محمدى - راننده گریدر - از ما پرسید: «راستى! شما وقتى به سوى جبهه حركت مى‏كنید، از خانواده چه‏طور خداحافظى مى‏كنید؟» گفتیم: مى‏گوییم خداحافظ، یا به امید دیدار! و اهل خانه پشت سر ما آب مى‏ریزند.‌» محمدى گفت: «مى‏دانید، من همیشه لحظه حركت به سوى جبهه، مثل شما مى‏گفتم خداحافظ؛ ولى این دفعه احساس عجیبى داشتم و ناخداگاه گفتم: این دفعه آخرى است كه با پاى خود به خانه آمدم!» چند روز بعد، در حالى كه مشغول زدن جاده بودیم، بچه‏ها براى نماز و استراحت، محل كارشان را ترك كردند؛ اما محمدى هنوز داشت كار مى‏كرد كه ناگهان در حال دورزدن، خمپاره به او اصابت كرد. وقتى بچه‏ها محمدى را از ماشین پایین مى‏آوردند، لبخند زیباى رضایت‏بخشى روى لبانش بود و ما تازه معناى حرفهاى چند شب قبل او را فهمیدیم. شهید محمدي
منبع : راوى: على‏اصغر حشمتى، ر. ك: خاكریز و خاطره، ص 83 و 84
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohammadhadi ، یاوران مهدی ، عشقم کربلا
۱۳:۵۴, ۸/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #444
آواتار
کلام شهدا
اولین شرط پاسداری از اسلام عشق به امام حسین(علیه السلام)است. زین الدین
خاطرات شهدا
در عملیات كربلاى 5 هنگام ظهر ما از خط برگشته بودیم. چون ناهار آماده بود، به كریم گفتم: «ناهار را بخوریم، بعد نماز بخوان.‌» او گفت: «نه، مى‏خواهم نماز بخوانم.‌» كریم رفت و ما مشغول خوردن شدیم. ناگهان صداى انفجار چند گلوله كاتیوشا به گوش رسید. مصطفى الموسوى با شتاب بیرون دوید و كریم را دید كه در كنار تانكر آب افتاده است. تركش قلبش را نشانه گرفته و به سینه‏اش اصابت كرده بود. آرى، سردار كریم صمدزاده طریقت - معاون فرمانده واحد طرح و عملیات لشكر 31 عاشورا - این‏چنین شهد شیرین شهادت را نوشید.
شهید كريم صمد زاده طريقت
منبع : راوى: غلامحسین سفیدگرى، ر. ك: فرهنگ‏نامه جاودانه‏هاى تاریخ (آذربایجان غربى)، ص 153
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohammadhadi ، vahrakan ، یاوران مهدی ، عشقم کربلا
۱۰:۵۵, ۹/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #445
آواتار
کلام شهدا
ای امت اسلام! ای ملت ایران! هرگز فریب منافقین و روشنفكران غرب زده و شرق زده را نخورید و برای دفاع از اسلام و انسانیت و آزادی دریغ نورزید كه (الاسلام یعلو و لایعلی علیه) روحانی شهید قدمعلی رییسی
خاطرات شهدا
گوني هاي‌ نان ‌خشك راچيده بوديم كنار انبار.حاجي وقتي فهميد خيلي عصباني شد. پريد به ما كه«ديگه چي ؟ نون خشك معني نداره.» ازهمان موقع دستور داد تا اين گوني ها خالي نشده كسي حق ندارد نان بپزد و بدهد به بچه ها. تامدتها موقع ناهار و شام، گوني ها را خالي مي كرديم وسط سفره ونان هاي سالم تر راجدا ميكرديم و مي خورديم . شهید ابراهیم همت
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، یاوران مهدی ، mohammadhadi ، عشقم کربلا
۲۲:۱۷, ۱۰/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #446
آواتار
کلام شهدا
ای امت عزیز! بدرستى اگر كسى ايمان قلبى و باورى درونى به خدا پيدا كند و بر اين ايمان خود استقامت ورزد به سعادت مطلوب و ابدى دست يافته همان گونه كه حسين بن على(علیه السلام) بر ايمان استوار خود استقامت ورزيد و به پيروزى معنوى و رستگارى دست يافت. مرتضی قربانی سینی
خاطرات شهدا
در منطقة عملیاتی فاو، كنار اروند، با یك نفر در حال نگهبانی بودیم. حاج حسین خرازی به تنهایی به طرف ما می‌آمد. به شخص همراه خود گفتم: ایشان فرماندة لشكر است. قبول نكرد و گفت: فرماندة لشكر این طور تنها و عادی بین نیروها حركت نمی‌كند. چند لحظه بعد حاج حسین آمد و به درون سنگر رفت. هنگام ظهر، برادرها از حاج حسین خواستند جلو بایستید. حاجی نپذیرفت و گفت: اگر هر كدام از شما برادران بسیجی جلو بایستید، پشت سرتان اقتدا می‌كنم. همین كار را هم كرد. شهید حسين خرازي
منبع : راوي: ‌‌رضا معيني،‌ ر.ك: دژ آفرينان، ص‌‌47
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، یاوران مهدی ، mohammadhadi ، عشقم کربلا
۱۳:۵۱, ۱۳/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #447
آواتار
کلام شهدا
آنچه را خداوند تقدیر می کند کسی قادر به آن نخواهد بود خداوند دقیقه و ثانیه‌ای مرگ کسی را به تأخیر نمی اندازد پس چه بهتر که انسان زندگی اش را در مسیر طاعت الهی و در جهت کسب رضایت خداوند قرار دهد وهمواره بیاد او باشد. سرلشکر شهید محمدحسن طوسی
خاطرات شهدا
یك روز مجروحی را به بیمارستان آوردند كه حدود 16 سال سن داشت. هر دو پای وی تا قسمت ران قطع شده بود. وقتی دید گریه سر می‌دهیم، برای دادن روحیه به ما گفت: دعا كنید پای مصنوعی به من بدهند تا دوباره به جبهه بازگردم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاوران مهدی ، mohammadhadi ، N.Mahdavian ، عشقم کربلا
۱۱:۳۰, ۱۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #448
آواتار
کلام شهدا
اى اميدهاي آينده اسلام! اى دانش آموزان واقعى مكتب حسين (علیه السلام) اين وظيفه است براى شما به ياد دوستانتان و به ياد رفقاى شهيدتان قدرى تفكر كنيد موقعيت زمانه را درك كنيد و قدرى تفكر كنيد چرا اينها رفتند و براى چه چيز رفتند . محمد قصابی سینی
خاطرات شهدا
برادران قرارگاه نصرت سوار بلم ها می شدند و چهل، پنجاه کیلومتر را در آبهای عراق می رفتند و کنار دجله نیروهای شناسایی را پیاده می کردند. حتی آبراه های دجله را متر می کردند که اگر قرار شد نیروها از جایی از دجله عبور کنند، عرض دجله را در نظر بگیرند. اتوبان بغداد - بصره را فیلم برداری می کردند و اطلاعات تهیه می کردند. آنقدر علی هاشمی و دوستانش بر هور مسلط شده بودند که یک هفته قبل از عملیات خیبر تصمیم گرفتیم همه فرماندهان جنگ را با لباس مبدل عربی و دشداشه و چفیه سوار بلم ها کنیم و فرستادیمشان به کنار دجله تا آنها به زمینی که قرار بود بسیجی ها چند روز بعد عملیات بکنند، دست بزنند و اوضاع را بررسی کنند. شهید علي هاشمي
منبع : برگرفته از پايگاه سردار هور
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saba ، vahrakan
۱۵:۲۶, ۱۸/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #449
آواتار
کلام شهدا
اى امت شهيدپرور، نگذاريد كه كتاب پرفضيلت آسمانى، قرآن مجيد را از شما بگيرند زيرا دشمنان تنها راه شكست شما را جداكردن از قرآن مى‏دانند. رضا پرسيا
خاطرات شهدا
در یکی از روزها که مشغول دیده بانی بر روی دکل بودم و مواضع دشمن را رصد می کردم به شهید باقری گفتم که دشمن دارد کانال درست می کند و تمام گزارش آن را به ایشان ارائه دادم. شهید باقری از من پرسید خاک های کانال را در سمت راست می ریزند یا چپ؟ و تاکید کرد که تا فردا گزارش کامل آن را به من بدهید. فردای آن روز به شهید باقری گفتم خاک های کانال ها را سمت راست می ریزند شهید باقری در پاسخ گفت: خیالم راحت شد چرا که اگر خاک ها را سمت چپ می ریختند می خواستند منطقه را آب بگیرد و در این صورت عملیات شکست می خورد ولی حالا که آن ها را سمت راست می ریزند در حال درست کردن خاکریز هستند که مقابله با آن خیلی سخت نیست. شهدای دانشجو اینگونه و با این دقت نظر و ریزبینی مسائل،در هشت سال دفاع مقدس حضور پیدا کردند. حسن باقري
منبع : ميلاد عزيزان به نقل از سردار فتح الله جعفري
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، MohammadSadra
۹:۵۲, ۱۹/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #450
آواتار
کلام شهدا
اي امت حزب‌الله، بدانيد كه امروز ايران است كه رسالت اسوه بودن را به عهده دارد، و اين پرچم را به دوش مي‌كشد و بايد استقامت كنيم و بيدار باشيم . قاسم شعباني
خاطرات شهدا
عراق در عملیات «بیت المقدس» به پاتك سنگینی دست زد. بسیاری از نیروهای تیپ «محمد رسول الله‏صلی الله علیه و آله» و تیپ «نجف اشرف» زخمی و شهید شدند. فشار دشمن لحظه به لحظه افزوده می‌شد. از احمد كاظمی خواستم برای حفظ نفر بری ـ كه در آن بود ـ از لودر بخواهد اطراف خودرو، خاكریز بزند. در این بین كه اوضاع خیلی بحرانی شده بود، نفر بر دیگری به حاج احمد نزدیك شد، به او گفت: من از نیروهای ارتش هستم. با موشك «تاد» به كمك شما آمده‌ام! با شنیدن این پیام، گویی از جانب خدای رحمان به من هدیه بزرگی رسید. احمد از آن ارتشی خواست جلوی نفربر فرماندهی رفته، به سمت تانكهای دشمن شلیك كند. موشكهای تاد یكی پس از دیگری به تانكهای دشمن اصابت كرد و از هفت گلوله آن، شش تانك به آتش كشیده شد. بی‌درنگ مسیر حركت تانكهای دیگر تغییر پیدا كرد. با این هديه بزرگ الهی، خطِ در حال سقوط حفظ شد. شهيد احمد كاظمي
منبع : راوي: سردار اسدي، ر.ك: فاتحان خرمشهر (8)، ص 64 و 65
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، MohammadSadra
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا