|
حسینیه منتظران _ "لطفا پست اول را مطالعه نمایید"
|
|
۲۳:۲۷, ۱۵/دی/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/فروردین/۹۱ ۱۷:۴۲ توسط Seyed Mohsen.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
أَیْنَ الْحَسَنُ أَیْنَ الْحُسَیْنُ؟ أَیْنَ أَبْناءُ الْحُسَیْنِ؟ صالِحٌ بَعْدَ صالِحٍ، وَ صادِقٌ بَعْدَ صادِقٍ، أَیْنَ السَّبیلُ بَعْدَ السَّبیلِ؟ أَیْنَ الْخِیَرَهُ بَعْدَ الْخِیَرَهِ؟ [اى پروردگار] کجاست حسن بن على؟ کجاست حسین بن على؟ آن پاکان و راستگویان عالم کجایند؟ آنها که یکی بعد از دیگرى، رهبر راه خدا و برگزیده از خلق خدا بودند؟ أَیْنَ الشُّمُوسُ الطّالِعَهُ؟ أَیْنَ الْأَقْمارُ الْمُنیرَهُ؟ أَیْنَ الْأَنْجُمُ الزّاهِرَهُ؟أَیْنَ أَعْلامُ الدّینِ، وَ قَواعِدُ الْعِلْمِ؟ کجا رفتند تابان خورشیدها؟ کجایند آن فروزان ماهها؟ کجا رفتند ستارگان درخشان؟ کجا رفتند آن رهنمایان دین و ارکان علم و دانش؟ أَیْنَ بَقِیَّهُ اللَّهِ الَّتى لا تَخْلُوا مِنَ الْعِتْرَهِ الْهادِیَهِ؟ کجاست حضرت بقیه اللَّه که عالم خالى از عترت هادى امت نخواهد بود؟ دوستان و همراهان عزیز، ان شاء الله در ایام حزن و اندوه و مناسبتهای شهادت معصومین(علیه السلام)، پستها و دردنوشتهایتان را در این تاپیک قرار دهید. البته به غیر از ایام بزرگی چون محرم، فاطمیه که با توجه به استقبال بیشتر و همچنین اهمیت فوق العاده آنها برای هریک از آنها تاپیک جداگانه ای ایجاد خواهد گردید. و من الله التوفیق
|
|||
|
| آغاز صفحه 6 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲:۵۳, ۲۷/آذر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/آذر/۹۰ ۲۲:۴۸ توسط Seyed Mohsen.)
شماره ارسال: #51
|
|||
|
|||
|
دوشنبه 23 محرم سالگرد تخریب حرم امامین عسگریین در سامرا به دست وهابیت نادان و جاهل است .... شیعه هیج وقت این مصیبت رو فراموش نمیکند
|
|||
|
|
۲۰:۵۶, ۲۷/آذر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/آذر/۹۰ ۲۱:۰۶ توسط mansour1362.)
شماره ارسال: #52
|
|||
|
|||
|
ضريح به اصطلاح صحابي بيامبر خالد بن وليد ![]() قبر و عمامه به اصطلاح صحابي ![]() حرم خالد بن وليد ![]() حرم امامين عسكريين بعد از تخريب ![]() ![]() اقايان وهابيييي بمب هايتان به حرمهاي خودتان سزاوارتر است نه حرم امامان معصوم ما ![]() ![]()
|
|||
|
|
۱۷:۲۶, ۲۸/آذر/۹۰
شماره ارسال: #53
|
|||
|
|||
|
دیروز،عدو،بقیع را ویران کرد
امروز،به سامرای تو،طغیان کرد ... ازخاک کنَد،ریشه ی وهابیت فردا که ظهور،مهدی دوران کرد |
|||
|
|
۲۲:۵۳, ۲۸/آذر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/آذر/۹۰ ۲۲:۵۵ توسط Seyed Mohsen.)
شماره ارسال: #54
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
الا لعنة الله على القوم الظالمين شده باغ آرزوهای شیعه پرپر
شده غرق خاک و خون آن صحن مطهر |
|||
|
|
۰:۰۵, ۲۹/آذر/۹۰
شماره ارسال: #55
|
|||
|
|||
|
سلام
گفتی خالد و دلم رو آتش زدی یه کم بخون و لذت ببر و البته قطره ای از دریا در کتاب کاشف الحق روايت است که حضرت رسول صلي الله عليه و آله چندين بار دست مبارک به درگاه الهي برداشته فرمودند: اللهم اني ابرء اليک مما فعل خالدا، يعني: خدايا پناه مي برم بتو و بري و بيزارم از آنچه خالد وليد کرده. و سببش آن بود که بني خزيمه قبيله اي بودند که در حوالي يلملم جا داشتند و خبر اسلام ايشان به سيد کاينات صلي الله عليه و آله رسيد، خالد را طلبيد با جماعتي نزد ايشان فرستاد و سفارش نمود که به احتياط برو و از ايشان خبر بگير، اگر شعار اسلام در ايشان ببيني زکات مال ايشان را جمع نموده بيا و الا به اسلام دعوت نما. چون خالد پليد به نزديک قبيله و طايفه ايشان رسيد کسي را فرستاده تفحص کرد و آن مرد خبر آورد که مساجد بنا کرده اند و نماز مي کنند و بانگ نماز ايشان را شنيدم، و چون خالد پليد از دور پيدا شد بني خزيمه را از قبل با طايفه اي از اعراب عداوتي بود به جهت احتياط با سلاح از خانه هاي خود برآمدند و چون از ايشان پرسيد که چرا با سلاح از خانه هاي خود برآمديد؟ گفتند از خوف آنکه مبادا آن جماعت دشمنان ما باشند. خالد پليد عذر ايشان را نپسنديد، گفت: سلاح از خود دور کنيد و آن بي گناهان به جهت آنکه او را فرستاده رسول خدا صلي الله عليه و آله مي دانستند، سلاحها را از خود بينداختند، و به روايتي آنکه چون از ايشان پرسيد که مسلمانيد يا نه؟ جواب گفتند: صبانا صبانا و نگفتند اسلمنا و معني صبانا از ديني به ديني نقل کردن است. [/font] به هر تقدير چون يکي از خويشان خالد در زمان جاهليت در دست اين قوم کشته شده بود رسالت رسول و سفارش آن سرور و مسلماني آن جمع و شرمندگي دنيا و عذاب آخرت را به يک طرف نهاده، زنان و اطفال آن قبيله را اسير کرده تيغ بيداد در آن طايفه نهاده اکثر را بکشت مگر قليلي که در دست جمعي از مهاجر و انصار بودند که ايشان گفتند صبر کنيم تا ببينيم چه مي شود، و يکي از آن قبيله که بوسيله کاري اسير نشده بود خود را به مدينه طيبه رسانيد و از ايمان آن طايفه و بناي مساجد و شعار اسلام و آنچه خالد جنايتکار به ايشان کرده بود به عرض حضرت رسول صلي الله عليه و آله رسانيد. و آن حضرت صلي الله عليه و آله بر ايشان گريسته آن کلام را مکرر ادا نمود و بعد از چند روز مال بسيار به اميرالمؤمنين (عليه السلام) داده به قبيله بني خزيمه فرستاد که ديه کشتگان را به وارثان ايشان برساند و رضاي آن جمع را حاصل کند. [font=B Zar]و حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) به آن قبيله رفته ديه کشتگان را ادا نمود و از اموال ايشان هر چه رفته بود از ميان تماما بايشان رسانيد و هنوز چيزي از آن زر مانده بود به ايشان سپرده تا اگر کسي پيدا شود از او چيزي رفته باشد يا پريشان يا محتاجي که غايب باشد حاضر گردد به او برسانند، و چون خاطر مبارک خود را آن حضرت بالکليه جمع نمود به خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله آمده خاطر مبارک حضرت رسول صلي الله عليه و آله را نيز جمع ساخت. هم چنين از کردار زشت خالد پليد آنکه روزي که به رفاقت عمر ملعون به خانه حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) آمدند که آن حضرت را به بيعت ابابکر بي دين درآوردند، خالد ملعون شمشيري که با غلاف در دست داشت بر حضرت فاطمه زهرا عليها السلام فرود آورده که بعضي اسقاط جنين محسن بن علي (عليه السلام) را از فعل قبيح آن سگ مي دانند. ايضا از افعال زشت خالد پليد آن است که قصد قتل مولاي مؤمنان (عليه السلام) نمود. {بحار الانوار ج 29 ص 159} و اين حکايت از روات ثقه به طريق مختلفه در اکثر کتب ذکر شده، خلاصه آنکه چون ابابکر ملعون خلافت را غصب نمود و بر مسند حکومت ظالمانه و امارت قرار گرفت از حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) ترسان و هميشه خائف بود که مبادا اعوان و انصار آن حضرت (عليه السلام) از اطراف جمع آمده آن بي دين را از خلافت و رياست عزل نمايند، و حق به مرکز خود قرار گيرد فکر آن بدبخت به مشورت آن شيطان امت بر آن قرار گرفت که حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را به قتل رساند، و به خاطر جمع بر مسند امارت و حکومت بنشيند و خالد وليد پليد را در خلوت طلبيده گفت: فضل و مناقب زوج بتول را مردم از حضرت رسول صلي الله عليه و آله بسيار شنيده اند و بيعت روز غدير هنوز از خاطر مردم محو نشده و گوش اهل اسلام از فضايل ومناقب او پر است و هر عقده و گرهي که باشد حل و گشايش در آن در پيش اوست، و هر بار که آن حضرت را مي بينم از بيعتي که در روز غدير خم به او کرده ام بيادم مي آيد، باعث خجالت و شرمندگي من مي شود، و تا علي هست خلافت و امارت من نسقي و رونقي در نزد خلق نخواهد داشت، و امروز به غير از تو اشجع و دليرتري در ميان دوستان خود نمي يابم که با علي برابري تواند کند و از عهده او برآيد، اگر چنانچه او را بکشي و زنگ ظلمت و کدورت از سينه من بزدايي انواع مهرباني و همراهي نسبت به تو به عمل خواهد آمد و هر چه در بيت المال بهم رسد بيشتر از آن تست و در مداخل و منافع خلافت شريک غالبي، به نام من و به کام تو خواهد بود، و هر بي حسابي و نا مشروعي که بکني بر تو گرفت و گير و بازخواستي نيست. و چون خالد وليد پليد آن گفتگو را از ابابکر بي دين شنيد قبول سخن آن مردود کرده گفت: در اثناي نماز آن کار بکنيم که کشتن علي (عليه السلام) در وقتي که در نماز باشد به آسانترين وجهي ممکن و ميسر است. و چون ابابکر به مسجد آمده و شروع به نماز کرد به خاطرش آمد که قتل علي (عليه السلام) کار بسيار مشکلي است بني هاشم و دوستان علي (عليه السلام) بسيارند و بعد از کشتن او صبر نخواهند کرد مرا و خالد را به قتل خواهند رسانيد، از واهمه آنکه مبادا خالد پليد بکار خود اقدام و آن را تمام کند. در اثناء تشهد نماز گفت: يا خالد لاتفعل، يعني: اي خالد آن کار مکن. خالد خبيث مطلب خليفه به ناحق را فهميده ترک آن عزيمت نمود. در کتاب احتجاج شيخ طبرسي آمده که عمر و ابابکر لعنه الله عليهما چون خالد وليد پليد را امر نمودند که حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را در نماز به قتل رساند اين خبر را اسماء بنت عميس زن ابابکر شنيد، کنيزک خود را به منزل مولاي مؤمنان فرستاد که آن خبر را برساند. چون آن حضرت آن خبر را از کنيزک شنيد و آن کلام را استماع نمود، گفت: خدا بيامرزد تو را و بگو به بي بي خود هرگاه من کشته شوم پس چه کسي قتال خواهد کرد با ناکثين و مارقين و قاسطين و خالد پليد وعده قتل آن حضرت (عليه السلام) را در وقت نماز صبح به ابابکر وعمر لعنه الله عليهما داد که مهم علي (عليه السلام) را کفايت کند، ودر آن وقت نماز خالد پليد به مسجد آمده در پهلوي آن حضرت به نماز ايستاد، چون ابابکر گفت: يا خالد لاتفعل ما امرتک به، مولاي مؤمنان ملتفت به خالد پليد شد ديد که او دست به شمشير است، گفت: اي خالد مرا به قتل مي رسانيدي؟ گفت: آري به خدا اگر ابابکر ملعون مرا نهي نمي نمود ترا به قتل مي رسانيدم. آن حضرت فرمودند: دروغ گفتي تو قادر بر قتل من نيستي و حلق او را فشرده به قدري که نزديک بود که هلاک شود. همچنين در آن کتاب آمده که خالد پليد را آن حضرت با انگشت سبابه و وسطي گرفت و بيفشرد، پس فرياد زد خالد، فرياد سختي و حدث به جامه خود کرد، بعد از آن حضرت سر پايي بر آن ملعون زده چند قدم او را به دور انداخت. و به روايتي آنکه در آن حال عمر منزل سقر به ياري و مدد خالد پليد برخاست، آن حضرت او را گرفته بر زمين زد، و گفت: اي پسر صهاکه حبشيه مادر تو مملوکه جد من عبد مناف بود و پدر تو با صهاک زنا کرد و اين عمل ها که از تو سر مي زند از آن جهت است، و اگر فرموده سيد کائنات صلي الله عليه و آله نبود و مرا امر به صبر نمي کرد به تو معلوم مي کردم که کدام يک از ما را ياور کم است و عدد اندک. در کتاب لوامع الانوار از عبدالله عباس و جابربن عبدلله الانصاري روايت است که يک روز در وقت چاشت نزد ابوبکر لعين نشسته بوديم که خالد وليد پليد آمد با لشگر بسيار و قطب آسيا برگردن او طوق، و از نمي تواند بر داشتن، رو به ابي بکر کرده گفت اين چه رسوايي و چه خلافت است که تو مي کني و سخنان درشت بسيار به او گفت، ويکي از حضار سبب آن طوق لعنت را از خالد پليد پرسيد؟ گفت: از طايف با اين لشگر و حشر مي آمدم در راه به علي بن ابي طالب (عليه السلام) و مواليان او رسيدم و او از روي خشم بر من نگريست و گفت تو بودي که بفرموده ابابکر ملعون مي خواستي که مرا بکشي؟ گفتم: به خدا اگر او بر اين کار محکم مي بود تو را مي کشتم، چون اين سخن شنيد آتش خشمش زياده شد دست دراز کرد و سر دوش مرا بگرفت و برد به آسيايي که آنجا بود و اين قطب آسيا به اين عظمت که مي بيني بر گردن من پيچيد، و هر چند ابابکر جد و جهد نمودکه آن را از گردن او بيرون کند نتوانست، و آهنگران را آوردند ايشان نيز عاجز گشتند و گفتند: بي کوره و آتش حل آن نمي شود، و هم چنين بود تا حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) به مدينه بازگشت و ابابکر و يارانش لعنه الله عليهم به خدمت آن حضرت آمده الحاح و التماس بسيار نمودند. آن حضرت (عليه السلام) دست دراز کرد و سرخالد پليد را به گرفت و او را پيش کشيد و سر قطب را بگرفت و در دست مبارکش چون موم نرم شد تا از گردن آن ملعون بيرون کرد. و اي ناصبي خبيث کور لعين و پير آن ملاعين به اين سخن مناز که خالد وليد پليد منافق از صحابه رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده، مگر نشنيده اي که گفته اند: دون، شود از قرب بزرگان خراب / جيفه، دهد بوي بد از آفتابدر کتاب اصابه ذکر شده که حضرت رسالت پناه صلي الله عليه و آله مالک ابن نويره را عامل صدقات قوم خود ساخته بود و چون خبر وفات حضرت رسول صلي الله عليه و آله و خلافت ابابکر به او رسيد آن صدقات را بر فقراء خود قسمت نموده، و ابابکر طلب زکوه نمود او گفت به طريقي که در حيات حضرت رسول صلي الله عليه و آله به فقراء قوم خود قسمت مي نموده ام الحال نيز به آن طريق عمل مي کنم، و اين باعث قتل مالک ابن نويره شد.
چون خالد پليد مالک را کشت و زن او را به حرام منصرف شد و قوم او را اسير کرد، برادر مالک نزد ابوبکر آمد و در آن باب با ابوبکر سخن گفت، اسيران را به او رد کرد الا زن مالک را که خالد به حرام متصرف شده بود، و عمر در آن باب غلظت بسيار به خالد و ابابکر نمود فايده اي بر آن مترتب نشده خالد آن زن را رد نکرد، و چون نوبت خلافت به عمر رسيد خواست که خالد را به خون مالک قصاص کند خالد از او گريخته به شام رفت و در آنجا بمرد. در تاريخ طبري مذکور است که چون نوبت حکومت به عمر رسيد وي را انديشه قتل خالد پليد در خاطر بود تا روزي در باغ يکي از اهل مدينه اجتماع ايشان شده، عمر روي به خالد نموده گفت: يا خالد تو آني که مالک ابن نويره را کشتي و با زن وي زنا کردي، خالد گفت که ميان من و او عداوت قديم بود، او را جهت تشفيه نفس خويش کشتم، اما از براي تشفيه نفس ابابکر و تو سعد بن عباده را نيز کشتم، عمر ملعون از فکر کشتن او بيرون آمد و او را نوازش نمود و گفت يا خالد انت سيف الله و به اين لقب در ميان عرب مشهور شد. |
|||
|
|
۲۳:۰۶, ۶/دی/۹۰
شماره ارسال: #56
|
|||
|
|||
|
بسم الرب الحسین
السلام علی اسیر الکربات و قتیل العبرات سلام علیکم زید بن علی بن حسین (علیه السلام)کیست؟ ابوالفرج اصفهاني (284-356ق) در معرفي زيدبن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب(علیه السلام) مينويسد: كنيهاش ابوالحسين و مادرش كنيزي بود كه مختار بن ابي عبيده او را به حضرت علي بن الحسين(علیه السلام) بخشيده بود و خداوند از آن كنيز زيد، عمر، علي و خديجه را به امام سجّاد(علیه السلام) عطا فرمود.(1) زياد بن منذر گويد: مختار بن ابي عبيده كنيزي را به سي هزار درهم خريد و چون او را ورانداز كرد و درست مشاهده نمود، گفت: من كسي را به اين كنيز شايستهتر از علي بن الحسين(علیه السلام) سراغ ندارم و به همين جهت او را براي حضرت سجّاد(علیه السلام) فرستاد و آن كنيز، مادر زيد بن علي(علیه السلام) بود. خصيب وابشي گويد: من هرگاه زيد بن علي را ميديدم فروغ نور را در چهرهاش مشاهده ميكردم. حسن بن علي سلولي به سندش از ابوقره نقل كرده، گويد: شبي با زيد بن علي به صحرا رفتيم، وي دستها را آويخته بود و هيچ چيزي در دست او نبود، به من گفت: اي اباقرّه گرسنه هستي؟ گفتم: آري، زيد يك دانه گلابي به من داد كه دست را پر ميكرد و من نميتوانم بگويم، آيا بوي آن بهتر بود يا مزهاش، آنگاه به من گفت: اي اباقرّه هيچ ميداني ما اكنون در كجا هستيم، ما در باغي از باغهاي بهشت هستيم، ما در كنار قبر اميرمؤمنان، علي(علیه السلام) هستيم. و به دنبال اين سخن فرمود: اي اباقرّه، سوگند بدانكه به زير رگ گردن زيد بن علي دانا است، از روزي كه زيد بن علي دست راستش را از دست چپش تشخيص داد، كار حرامي مرتكب نگشته و پردة حرمتي را از خداي ندريده، اي اباقرّه هر كه خداي را فرمانبرداري كند، مخلوقات خدا از او فرمان برند. علي بن محمد به سندش از ابوداوود علوي نقل كرده كه وي گفت: در نزد عاصم بن عبيدالله عمري سخن از زيد بن علي به ميان آمد، عاصم گفت: من از او بزرگترم و در وقتي كه جوان بود، من او را در مدينه ديدم، وقتي نام خدا نزد او برده شد، او غش كرد، به طوري كه گفتند: ديگر به اين دنيا باز نخواهد گشت. احمد بن سعيد به سند خود از هارون بن موسي نقل كرده، گويد: از محمد بن ايوب شنيدم كه ميگفت: مرجئه و اهل عبادت كسي را (در عبادت) برابر با زيد بن علي نميدانستند. علي بن عباس به سندش از سعيد بن خيثم نقل كرده، گويد: ميان زيد بن علي و عبدالله بن حسن معروف به «عبدالله محض» بر سر (توليت) موقوفات علي(علیه السلام) اختلافي رخ داد و آنها محاكمه را به نزد يكي از قضات بردند و چون از نزد او برخاستند، عبدالله را ديدم كه به شتاب خود را به مركب زيد رسانيد و ركاب او را گرفت (كه زيد سوار شود). و نيز وي از عباد يعقوب از محمد بن فرات نقل كرده، گويد: زيد بن علي را ديدم كه سجده در سيمايش اثر گذارده بود. محمد بن علي بن مهدي به سندش از عبدالله بن مسلم بابكي نقل كرده، گويد: به همراه زيد بن علي به مكه رفتيم و چون نيمة شب شد و ستارة ثريا (پروين) بالا آمد، به من گفت: اي بابكي اين ستاره را ميبيني، آيا دست كسي بدان ميرسد؟ گفتم: نه، فرمود: به خدا دوست داشتم كه دست بدان ستاره گرفته بودم و از آنجا به زمين يا به جاي ديگري ميافتادم و قطعه قطعه ميشدم، امّا خداوند ميان امّت محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را اصلاح ميفرمود و كارشان را سامان ميبخشيد. احمد بن سعيد به سندش از ابوالجارود نقل كرده، گويد: به مدينه رفتم و از هر كه احوال زيد بن علي را پرسيدم، گفتند: او حليف قرآن است. (يعني هيچگاه از قرآن و تلاوت آن جدا نميشود). احمد بن سعيد از يحيي بن الحسن بازگو كرده، گويد: از حسن بن يحيي پرسيدم: روزي كه زيد كشته شد، چند سال از عمرش گذشته بود؟ پاسخ داد: چهل و دو سال. علي بن عباس به سندش از جابر از امام باقر(علیه السلام) روايت كند كه رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به حسين(علیه السلام) فرمود: از صلب تو مردي به دنيا آيد كه نامش زيد است و در روز قيامت او و يارانش در حالي كه دست و صورتشان نوراني است به سر و گردن مردم پا نهند و بيحساب وارد بهشت گردند. محمد بن الحسين به سندش از عبدالملك بن ابي سليمان بازگو كرده، گويد: رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: مردي از خاندان من كشته و به دار آويخته خواهد شد و هر كس عورت او را نگاه كند، بهشت را نخواهد ديد. احمد بن سعيد به سندش از ابوداوود، از حضرت علي بن الحسين از پدرش از علي(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: در پشت شهر كوفه مردي قيام كند كه نامش زيد است و او داراي ابهت و شوكتي است كه پيشينيان بدان نرسيده و آيندگان بدان نرسند مگر آن كس كه به مانند او رفتار كند و در روز قيامت او و يارانش كه طومارهايي يا چيزهايي شبيه به طومار با آنها است، همچنان پيش روند تا از روي سر و گردن مردم بگذرند و فرشتگان آنها را ديدار كنند و گويند: اينهايند بازماندگان وفادار و خوانندگان به سوي حق. و رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به استقبال آنان آيد و گويد: اي فرزندان من به راستي كه انجام داديد آنچه را مأمور بدان بوديد، اينك بيحساب داخل بهشت شويد. علي بن عباس به سندش از ريطه از پدرش عبدالله بن محمد حنفيه روايت كرده كه گفت: زيد بن علي هنگامي بر محمد بن حنفيه گذشت و محمد دلش به حال او سوخت و او را نشانيد و بدو گفت: پناه ميدهم و ميسپارم تو را به خدا اي برادرزاده از اينكه تو همان زيدي باشي كه در عراق به دار آويخته شود و كسي بدو و به عورتش نگاه نكند جز آنكه در درك اسفل دوزخ قرار گيرد. محمد بن علي بن مهدي به سندش از خالد، وابستة زبيريان روايت كرده كه گفت: ما در نزد علي بن الحسين(علیه السلام) بوديم كه او فرزندش زيد را طلبيد، زيد با صورت به زمين خورد و خون از صورتش جاري گشت علي بن الحسين(علیه السلام) خون از روي او پاك ميكرد و ميفرمود: من تو را به خدا پناه ميدهم كه تو همان زيدي باشي كه در كناسة كوفه به دار آويخته شود، كه هر كه از روي عمد به عورتش نگاه كند، خدا رويش را با آتش دوزخ بسوزاند. احمد بن سعيد به سندش از يونس بن جناب بازگو كرده، گويد: در خدمت امام باقر(علیه السلام) به مكتب رفتيم، پس آن حضرت زيد را پيش خواند و او را در آغوش كشيد و سينهاش را به سينة خود نهاد و فرمود: پناه ميدهم تو را به خدا كه تو همان به دار آويخته در كناسة كوفه باشي. علي بن عباس به سندش از محمد بن فرات نقل كرده، گويد: زيد بن علي را در روز سبخه(2) ديدم كه ابري زرد رنگ بر سرش سايه افكنده بود و به هر سو كه زيد ميرفت آن ابر نيز بالاي سرش حركت ميكرد. حسن بن علي به سندش از ابوخالد نقل كرده، گويد: نقش نگين انگشتري زيد بن علي اين جمله بود: «اصبر تؤجر وتوق تنج؛ صبر كن تا پاداش بري و بپرهيز تا نجات يابي». شهادت زید بن علی بن الحسین(علیه السلام) زید، پس از امام باقر- علیه السلام- بزرگترین فرزند امام سجاد- علیه السلام- به زهد و فضل، علم و ورع و سخاوت و شجاعت معروف بودند . شیخ مفید از ابوالجارود و زیاد بن منذر روایت كرده است كه گفت : وارد مدینه شدم و از هر كس در مورد زید پرسیدم، پاسخ داد او حلیف القرآن است (یعنى پیوسته مشغول قرائت قرآن مجید است) . او به منظور امر به معروف و نهى از منكر و احقاق حق و بازگرداندن خلافت به صاحبان اصلى آن، یعنى اهل بیت- علیم السلام- با شمشیر قیام كرد و همین خروج و قیام مسلحانه سبب شد عده اى گمان كنند كه او مردم را به خود دعوت مى كند؛ حال آنكه هدف او احیاى حكومت اسلامى به رهبرى ائمه هدى- علیهم السلام- بود . زید بن على در تاریخ چهارشنبه، اول صفر سال 120 هجرى قیام خود را آغاز كرد . سبب قیام وى بنا به نقل شیخ مفید این بود كه وى براى شكایت از خالد بن عبدالملك بن حرث، والى مدینه، نزد هشام بن عبدالملك- خلیفه اموى- رفت و مدتى در شام بود تا با وى ملاقات كند؛ ولى او اجازه ملاقات نمى داد . زید هر بار نامه مى نوشت و مطلب خود را در آن ذكر مى كرد؛ ولى هشام در پایان نامه و در پاسخ او مى نوشت كه باید به سرزمین خود مدینه برگردد . اما زید ابا مى كرد تا آنكه هشام او را نزد خود خواند و گفت : شنیده ام كه در آرزوى خلافت هستى؛ اما تو شایسته این مقام نیستى؛ زیرا مادرت كنیزكى بیش نبود! وى در پاسخ گفت : مادر اسماعیل، پسر ابراهیم نیز كنیز بود؛ ولى خدا او را به پیامبرى برگزید و پیامبر ما را از صلب او بیرون آورد . سخنانى بین زید و هشام، رد و بدل شد تا اینكه هشام خشمگین شد و دستور داد زید را اخراج كنند . مأموران، وى را به جانب مدینه فرستادند تا از مرزهاى شام خارج شد . پس از جدا شدن مأموران، زید به عراق آمد و در كوفه مردم با او بیعت كردند . یوسف بن عمر ثقفى كه از طرف هشام، حاكم عراق بود، با وى نبرد كرد؛ ولى اطرافیان زید از او روى گردان شده، زید را تنها گذاشتند . زید با جماعت اندكى تا شب نبرد كرد و شب هنگام به واسطه شدت جراحات وارده به شهادت رسید . جنازه او را در كف نهر آبى دفن كردند و روى قبر او را پر از خاك و گیاه كرده، آب نهر را روى آن جارى ساختند تا از دید دشمن پنهان بماند؛ ولى خالد، حاكم مدینه مطلع شد و قبر را شكافته، سر زید را از بدن جدا كرد و براى هشام فرستاد . به دستور هشام، بدن زید را برهنه به دار كشیدند و پس از مدتى جنازه اش را سوزانده، خاكسترش را بر باد دادند . زید بن على بن الحسین (عهما) بنا به روایتى در تاریخ سوم صفر به شهادت رسید . ائمه هدى- علیهم السلام- همواره از زید بن على بن الحسین- علیهما السلام- به نیكى یاد مى كردند . امام صادق (علیه السلام) پس از آنكه بوسیله نامه اى از شهادت عموى خود مطلع شدند، گریستند و فرمودند : إنّا لله و إنّا إلیه راجعون! از خداوند به خاطر مصیبت عمویم زید اجر و مزد مى طلبم! زید، عموى خوبى بود و براى دنیا و آخرت ما سودمند بود . بخدا قسم كه عمویم شهید از دنیا رفت مانند شهدایى كه در خدمت رسول خدا و على و حسن و حسین- صلوات الله و سلامه علیهم- شهید شدند! و بروایتى هزار دینار از اموال خود را بین خانواده كسانى كه در راه یاورى وى شهید شده بودند تقسیم نمود . زید هنگام شهادت 42 سال داشت . پس از او فرزندش یحیى نیز در سال 125 هجرى در اوایل سلطنت ولید بن یزید بن عبدالملك خروج كرد و او نیز به شهادت رسید . (3) پينوشتها: (1)برگرفته از: ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ترجمه: سيّد هاشم رسولي محلاتي، ص133ـ 129. (2)سبخه به معناي زمين شورهزار است و نام زميني بوده در كوفه كه زيد در آنجا با لشكر شام جنگ كرد. لذا مراد از يوم سبخه روز جنگي است كه در آن سرزمين واقع شد. (3)منتهى الآمال ، تألیف مرحوم حاج شیخ عباس قمى الّلهم انّی اَشهُدکَ اَنّی ولیٌ لِمن والاهُ و عدوٌ لِمن عاداهُ موفق باشید و خدایی. |
|||
|
|
۱۹:۴۹, ۱۱/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/دی/۹۰ ۰:۳۷ توسط Agha sayyed.)
شماره ارسال: #57
|
|||
|
|||
|
بسم الرب الحسین
السلام علی اسیر الکربات و قتیل العبرات سلام علیکم به مناسبت هشتم ماه صفر، وفات جناب سلمان فارسی سلمان فارسی که نام او پیش از مسلمان شدن، روزبه بود، در روستای جی اصفهان در یک خانواده زرتشتی به دنیا آمد. او از همان دوران نوجوانی، به جستوجوی حقیقت برآمد و تا رسیدن به آن تلاش بسیار کرد و رنجهای فراوانی متحمل شد و در این راه از هیچ خطری نهراسید. او پس از آشنایی با آیین مسیحیت و مهاجرتش به شام و از آنجا به جزیرةالعرب، گمشده خود را در آنجا یافت و به دین اسلام گروید و پیامبر او را سلمان نامید. سلمان ضمن آموختن معارف و فراگیری ارزشهای والای انسانی از محضر رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، در عرصههای مختلف اجتماعی و سیاسی، بهعنوان یکی از صحابهخاص پیامبر به فعالیت پرداخت. او در میدان مبارزه با کفار و مشرکان، حضوری مؤثر داشت و با طرح و برنامههای جالب و مبتکرانه، سپاهیان اسلام را یاری میداد. او در جنگ احزاب، پیشنهاد حفر خندق را به پیامبر داد که مورد تأیید و موافقت آن حضرت و اصحاب قرار گرفت که در نهایت موجب پیروزی حق بر باطل شد. همچنین سلمان در جنگ طائف، روش بهکارگیری منجنیق را به مسلمانان ارائه داد. پس از رحلت پیامبر، سلمان علاوه بر گام برداشتن در مسیر آن حضرت و تمسک به سیره او، در دفاع از ولایت و اثرگذاری بر شیعه شدن ایرانیان مدائن کوشید.[1] پارسای پارسی در وجود سلمان ارزشهای متعالی و فضیلتهای گوناگونی وجود داشت که برخی از آنها نمود و جلوه بیشتری دارد. یکی از فضایل سلمان و ویژگیهای او، تلاش برای کسب علم و آگاهی بود،تا جایی که برخی از روایات، او را نظیر لقمان حکیم دانستهاند. علی(علیه السلام) از سلمان بهعنوان دانا به علوم گذشتگان و آیندگان یاد کرده است. ویژگی دیگر سلمان، زهد او بود. آن بزرگوار هیچگاه اسیر جاذبههای فریبنده زندگی نشد و در پارسایی، الگو و نمونه مسلمانان بود و به زهدش مثل میزدند و هنوز هم در ستایش از کسی که به اوج تقوا و پارسایی رسیده باشد، بهعنوان سلمان عصر یاد میکنند. زهد و وارستگی سلمان، از ایمان عمیق و سرشار او سرچشمه میگرفت. در زمان آغاز حکومت مدائن، مردم به سبب ذهنیت گذشته خود از حاکمان که کاخهای مجلل و لباسهای فاخر داشتند، گمان میکردند که حاکم جدید با چنین جلال و شکوهی وارد شهر میشود. برای آنان باورکردنی نبود که پیرمردی با لباس ساده و سوار بر مرکب و بدون خدمتگزار، بتواند شهری باشکوه چون مدائن را اداره کند. او مدتها در مدائن خانه نداشت و محل سکونتش، سایه درختان و یا دیوارها بود.[2] مدائن از شهرهای سرسبز و افسانهای ساسانیان در ایران بود که مسلمانان آن را فتح کردند. خلیفه دوم با مشورت امام علی(علیه السلام) سلمان را حاکم آنجا کرد. سلمان در ایام حکومت خود، بیتالمال را صرف مردم میکرد و حتی حقوق شخصی خود را به نفع جامعه و نیازمندان خرج میکرد. او در زندگی و حکومت خود به قدری سادهزیست بود که مورد اعتراض خلیفه قرار گرفت. او در ایام حاکمیت خود، قدرت و حاکمیت را از مسیر حقگرایی دور نکرد و از موقعیت امیری خود برای دنیای خویش ذخیره نیندوخت. سلمان با الهام از شیوه عملی پیامبر مسجد را مرکز تعلیم و تربیت و هدایت و پایگاه فعالیتهای اجتماعی ساخته بود و خود در مسجد برای مردم، سوره یوسف را تفسیر میکرد تا در سایهآن، آنان با درسهای عفت و صداقت و شیوه درست حکومت آشنا شوند. برخوردها و خلقیّات سلمان او را محبوب دلها کرده بود و او بر قلوب مردم حکومت میکرد. از همینرو، در هنگام بیماری سلمان که به وفاتش انجامید، مردم به شدت ناراحت و افسرده بودند و دسته دسته به عیادتش میرفتند و از صمیم قلب برای بهبودش دعا میکردند، اما او که چشم به دنیا نداشت، سبکبال به سوی معبودش پر کشید. [3] سلمان در یک دهه از عمر خود که همزمان و همراه بود با معاشرت و انس با پیامبر، میکوشید درباره قرآن بیاموزد و بیندیشد و تا آنجا که ممکن بود، از رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بپرسد. او به علت دانش گستردهاش در شناخت ادیان بزرگ الهی، بهویژه آیین یهود و مسیح،این امکان را داشت که بهتر و دقیقتر در مفاهیم آیات بیندیشد یار راستین پیامبر سلمان، یار راستین پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، پس از رحلت آن حضرت، سعی در زنده نگهداشن سنت و سیره رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) داشت. دوران استانداری او در مدائن، آمیخته با زهد و تقوا و اخلاص بود و با عدالتی مثالزدنی که نشئتگرفته از راه و روش امام علی(علیه السلام) بود، سراسر حکمت و عبرت و تعهد و مسئولیت را به نمایش گذاشت که میتواند به عنوان یک الگوی ناب، مورد استفاده و بهرهبرداری جوامع امروز بشری قرار گیرد. نام سلمان، پیش از اسلام آوردنش روزبه بود. پس از پذیرش اسلام، پیامبر او را سلمان نامید. کنیه او را نیز «ابوعبدالله» و «سلمان الخیر» نامیدند. یکی از جریانهایی که سلمان در آن حضور داشت، جریان پیمان اخوت بود که به دستور پیامبر میان مهاجران و انصار برقرار شد. در این رویداد تاریخی، سلمان با ابوذر غفاری پیمان برادری بست. سلمان، حدود بیست سال استاندار مدائن بود و پیش از او، مدتی حذیفه بن یمان، حاکم مدائن بود و در زمانی که استاندار مدائن نبود، چندی با سکونت در آن شهر، به تبلیغ و ترویج اسلام میپرداخت. سلمان و حذیفه هر دو شیعه امام علی(علیه السلام) بودند و روش علیگونه آنان، در گرایش مردم ایران به تشیع، نقش مهمی داشت. سلمان در یک دهه از عمر خود که همزمان و همراه بود با معاشرت و انس با پیامبر، میکوشید درباره قرآن بیاموزد و بیندیشد و تا آنجا که ممکن بود، از رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بپرسد. او به علت دانش گستردهاش در شناخت ادیان بزرگ الهی، بهویژه آیین یهود و مسیح،این امکان را داشت که بهتر و دقیقتر در مفاهیم آیات بیندیشد. روزبه، در کشاکش درونش همواره به دنبال تکیهگاهی امن و ایمن از تهاجم تردیدهای یأسآور میگشت. با آیینهای گوناگون آشنا شد و آنها را پویید، اما جز بر حیرت و گمگشتگیاش نیفزود. نوری در درونش سوسو میزد که هر چقدر به آن نزدیکتر میشد، به حقیقت و اطمینان راهی که میرفت، بیشتر ایمان میآورد. او در پی حقیقت و دین حق بود که با «بشارت ظهور احمد» آشنا شد و اینبار دینی را از روی تحقیق برگزید که در مقابل شبههها و تردیدهای جانکاه و خردسوز، استوار ماند و رنگ نباخت. او به سوی آخرین فرستاده خدا هدایت شد و وقتی رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را دید، مرگش فرا رسید. آری، روزبه مُرد و از خاکسترش سلمان، زاده شد؛ «یُحیِی الْحَیّ مِنَ الْمَیِّتِ.» اسلام که از مطهِّرات است، او را بسان آب، زلال و پاک کرد. سلمان پاک، از آن هنگام که بنده خدا شد،دیگر در بند کسی نبود. او آزاد و رها به دریای یقین رسید و در ساحل آرامش آن، پیامبرگونه و علیوار زندگی کرد. درس فروتنی رفتار سلمان، چنان متواضعانه و زندگیاش چنان ساده بود که غریبهها، هرگز درنمییافتند که او حاکم شهر است. روزی سلمان، در راه میرفت. مردی را دید که از شام میاید و بار خرما و انجیر به دوش دارد. مرد شامی که از به دوش کشیدن بار سنگین، خسته شده بود، با دیدن سلمان که ظاهری ساده و فقیرانه داشت، به خیال اینکه او باربر است، صدایش کرد تا در رساندن بار به مقصد، به او کمک کند و اجرتی بگیرد. سلمان بار را به دوش گرفت و همراه مرد شامی به راه افتاد. مردم در برخورد با سلمان سلام میکردند و از او به عنوان امیر یاد میکردند و عدهای به سرعت به طرف سلمان آمدند تا بار را از او بگیرند. مرد غریب شامی که تازه فهمیده بود این عابر و رهگذر، امیر مدائن، سلمان فارسی است، با وحشت و خجالت و عذرخواهی فراوان برای گرفتن بار از امیر، پیش آمد، ولی سلمان قبول نکرد و گفت: «باید بار را تا مقصد برسانم!...». آنگاه فرمود: «در این حمل بار سه ویژگی وجود دارد و به همین سبب من این بار را برایت حمل کردم. نخست اینکه کبر را از من دور میکند دوم اینکه یکی از مسلمانان را در مورد حاجتی که داشته یاری کردهام و سوم اینکه اگر من این بار را برایت نمیآوردم، ممکن بود فرد دیگری که از من ضعیفتر است، ناگزیر شود این بار را حمل کند».[4] علی(علیه السلام) از سلمان بهعنوان دانا به علوم گذشتگان و آیندگان یاد کرده است. ویژگی دیگر سلمان، زهد او بود. آن بزرگوار هیچگاه اسیر جاذبههای فریبنده زندگی نشد و در پارسایی، الگو و نمونه مسلمانان بود و به زهدش مثل میزدند و هنوز هم در ستایش از کسی که به اوج تقوا و پارسایی رسیده باشد، بهعنوان سلمان عصر یاد میکنند. زهد و وارستگی سلمان، از ایمان عمیق و سرشار او سرچشمه میگرفت انفاق در راه خدا روزی پیامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) یک درهم به سلمان و یک درهم به ابوذر داد. سلمان درهم خود را انفاق کرد و به بینوایی بخشید، ولی ابوذر با آن لوازمی خرید. روز بعد پیامبر دستور داد آتشی افروختند. سنگی نیز روی آن گذاشتند. همین که سنگ گرم شد و حرارت و شعلههای آتش در سنگ اثر کرد، سلمان و ابوذر را فراخواند و فرمود: «هر کدام باید بالای این سنگ بروید و حساب درهم دیروز را پس بدهید.» سلمان بدون درنگ و ترس، پای بر سنگ گذاشت و گفت: «در راه خدا انفاق کردم» و پایین آمد. وقتی که نوبت به ابوذر رسید، ترس او را فراگرفت. از اینکه پای برهنه روی سنگ داغ بگذارد و خرید خود را شرح دهد، وحشت داشت. پیامبر فرمود: «از تو گذشتم؛ زیرا حسابت به طول میانجامد، ولی بدان که صحرای محشر از این سنگ داغتر است».[5] نامه پندآموز سلمان زمانی که در مدائن بود، نامهای از ابودرداء دریافت کرد که در آن زمان، او از سوی عمر مسئولیت قضاوت در شام را برعهده داشت. ابودرداء در نامه نوشته بود: سلام بر تو، بعد از آنکه از همدیگر جدا شدیم، خداوند ثروت و فرزندانی به من بخشیده است و در سرزمین مقدس (شام و بیتالمقدس) سکونت کردهام. سلمان در پاسخ او چنین نوشت: «سلام بر تو، برای من نوشتهای که خداوند ثروت و فرزند به تو بخشیده است، ولی بدان که سعادت در افزایش ثروت و فرزند نیست، بلکه سعادت در افزایش بردباری است. همچنین آنگاه که علم تو برایت سودمند باشد. نوشتهای که در آن سرزمین مقدس (بیتالمقدس و اطراف آن) زندگی میکنی، ولی این را بدان که سرزمین برای کسی جانشینِ عمل نمیشود. کارهای نیک انجام بده، آنگونه که گویی عمل خود را میبینی. خودت را آماده مرگ کن، گویا که در حال مرگ هستی و باید از این دنیا بروی.» سلمان حکیم در نامه دیگری برای ابودرداء چنین نگاشت: «زمین کسی را مقدس نمیکند، بلکه رفتار انسان است که به او قداست میبخشد». [6] پی نوشت ها : [1]. حسین جعفری، مهاجر حقیقت، قم، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، 1385، صص 29 ـ 40. [2]. جواد محدثی، سلمان فارسی، قم، دفتر تبلیغات، 1371،صص 15 ـ 24. [3]. همان، صص 46 ـ 54. [4]. جواد محدثی، آشنایی با اسوهها: سلمان فارسی، همان، ص53. [5]. همان، ص 125؛ به نقل از: موسی خسروی، پند تاریخ، ج 1، ص 190. [6]. مهاجر حقیقت، ص 124. الّلهم انّی اَشهُدکَ اَنّی ولیٌ لِمن والاهُ و عدوٌ لِمن عاداهُ موفق باشید و خدایی. |
|||
|
|
۲۲:۵۵, ۱۱/دی/۹۰
شماره ارسال: #58
|
|||
|
|||
|
بسم الرب الحسین
السلام علی اسیر الکربات و قتیل العبرات سلام علیکم حوری سلمان و دیدار با زهرا(سلاماللهعلیها) عبداللّه فرزند سلمان فارسی از قول پدرش حکایت نماید: پس از گذشت ده روز از رحلت رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله)، از منزل خارج شدم و در مسیر راه، امیرالمؤمنین علیّ بن ابی طالب (علیه السلام) مرا دید و فرمود: ای سلمان! تو بر ما جفا و بی انصافی کردی. عرض کردم : یا امیرالمؤمنین! کسی مثل من، بر شما جفا نخواهد کرد، ناراحتی و اندوه من برای رحلت رسول اللّه (صلّی اللّه علیه و آله) مانع شد که بتوانم به ملاقات و زیارت شما موفّق شوم. امام (علیه السلام) فرمود: ای سلمان! همین امروز بیا به منزل حضرت فاطمه (سلام اللّه علیها) ؛ چون او علاقه دارد تو را ببیند و میخواهد که تحفه و هدیهای را از بهشت تقدیم تو نماید. گفتم : آیا بعد از وفات رسول اللّه (صلّی اللّه علیه و آله) ، فاطمه زهرا (سلام اللّه علیها) برای من تحفه بهشتی در نظر گرفته است؟! حضرت فرمود: بلی، دیروز فراهم شده است. پس من با سرعت روانه منزل آن بانوی جهان بشریّت گشتم، هنگامی که وارد منزل ایشان شدم حضرت را مشاهده کردم که در گوشهای نشسته و چادر کوتاهی بر سر خود افکنده است. وقتی نگاه حضرت بر من افتاد، اظهار داشت : ای سلمان! پس از وفات پدرم بر من جفا نمودی! گفتم : ای حبیبه خدا! فردی چون من چگونه میتواند بر شخصیّتی مثل شما جفا کند؟! حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) پس از آن فرمود: آرام باش، بنشین و در آنچه برایت میگویم دقّت کن و بیندیش. روز گذشته در حالی که درب منزل بسته بود، من در همین جا نشسته بودم و در غم و اندوه فرو رفته بودم . ناگهان متوجّه شدم که درب منزل باز شد و سه حوریّه بهشتی که تاکنون فردی به زیبائی شکل آنها ندیده بودم با اندامی نمونه و بوی عطر دل انگیز عجیبی ، با لباسهای عالی وارد شدند و من با ورود آنها از جای خود برخاستم ؛ و پس از خوش آمد گوئی به آنان ، اظهار داشتم : آیا شما از اهالی شهر مکّه یا مدینه هستید؟ گفتند: ما اهل مکّه و مدینه و بلکه از اهل زمین نیستیم ، ما حورالعین میباشیم و از دارالسّلام بهشت به عنوان دیدار با تو به اینجا آمدهایم . و چون رطب را در دهان نهادم و روزه خود را با آن افطار نمودم هستهای در آن نیافتم ، فردای آن روز بر حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) وارد شدم و عرض کردم : رطب بدون هسته بود! پس من به یکی از ایشان که فکر میکردم از آن دو نفر دیگر بزرگتر است گفتم : نام تو چیست ؟ در جواب پاسخ داد: من مقدوده هستم ؛ و چون علّت نامش را پرسیدم ، گفت : خداوند مرا برای مقداد، اسود کندی آفریده است . سپس به دوّمی گفتم : نام تو چیست ؟ گفت : ذرّه ؛ وقتی علّت آن را سؤال کردم ، جواب داد: من برای ابوذر غفاری آفریده شدهام . و هنگامی که نام نفر سوّم را جویا شدم ، گفت : سلمی هستم ، و چون از علّت آن پرسیدم ، اظهار داشت : من از برای سلمان فارسی مهیّا گشتهام . و پس از آن مقداری خرمای رطب که بسیار خوش رنگ و لذیذ و خوش بو بود به من هدیه دادند. سپس حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) فرمود: ای سلمان ! این خرما را بگیر و روزه خود را با آن افطار نما، و هسته آن را برایم بیاور. سلمان گفت : من رطب را از آن حضرت گرفتم و از خدمت ایشان خارج شدم و چون به هرکس مرور کردم ، اظهار داشت : آیا با خود مشک عطر همراه داری ؟ و من میگفتم : بلی . و چون رطب را در دهان نهادم و روزه خود را با آن افطار نمودم هستهای در آن نیافتم ، فردای آن روز بر حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) وارد شدم و عرض کردم : رطب بدون هسته بود! فرمود: آری ، درخت آن را خداوند در دارالسّلام بهشت ، کشت نموده است با کلام و دعائی که پدرم رسول خدا آن را به من آموخته است تا هر صبح و شام بخوانم . اظهار داشتم : ای سرورم ! آیا آن را به من تعلیم می نمائی ؟ حضرت فرمود: هرگاه خواستی تب و ناراحتی تو برطرف گردد، این دعا را بخوان : بِسمِ الله الّرحمن الرّحیم، بِسم الله النُّور،بِسم اللهِ النُّورِ النُّور،بِسم اللهِ نورٌ علی نُور، بِسم الله الّذَی هو مُدبِّرُ الاُمور، بِسم الله الّذی خَلَقَ نُّورَ مِنَ النُّورِ، اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذی خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَ أنْزَلَ النُّورَ عَلیَ الطُّورِ، فی کِتابٍ مَسْطُورٍ، فی رِقٍّ مَنْشُورٍ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ، عَلی نَبیٍّ مَحْبُورٍ، اَلْحَمْدُلِلّهِ الّذی هُوَ بِالْعِزِّ مَذْکُورٌ، وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ، وَ عَلیَ السَّراءِ وَ الضَّراءِ مَشْکُورٌ، وَ صَلَّی اللّهُ عَلی سَیِّدنا مُحَمّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرینَ. سلمان فارسی گوید: من این دعا را به بیش از هزار نفر از اهالی مدینه و مکّه که مبتلا به تب شدید بودند تعلیم نمودم و به برکت این دعا و لطف خداوند، جملگی شفا یافتند. پینوشتها: دلائل الامامة : ص 107، ح 35، بحارالا نوار: ج 43، ص 66 68، ح 59، الخرایج و الجرایح ، ج 2، ص 533، ح 9. منبع سایت تبیان الّلهم انّی اَشهُدکَ اَنّی ولیٌ لِمن والاهُ و عدوٌ لِمن عاداهُ موفق باشید و خدایی. |
|||
|
|
۲۱:۵۹, ۱۲/دی/۹۰
شماره ارسال: #59
|
|||
|
|||
|
بسم الرب الحسین
السلام علی اسیر الکربات و قتیل العبرات سلام علیکم سلمان محمدی (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) سلمان فارسی یکی از اصحاب شایسته رسول اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود وی که یکی از مردمان فارس بود، توانست از نظر رتبه و مقام معنوی تا جایی صعود نماید که وی را سلمان بن الاسلام و یا سلمان پاک و سلمان خیر و نیز سلمان محمدی (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نامیدند. رسول اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) درباره او فرمود: سلمانُ بحرٌ لایُنزَفُ و کنزٌ لاینفَدُ، سلمانُ منّا اهلَ البیت، یَمنَحُ الحکمة و یُؤتِی البرهان؛ سلمان دریایی است که نمی خشکد و گنجی است که تمام نمی شود. سلمان از ما خاندان است، حکمت می بخشد و برهان می دهد. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نیز در وصف سلمان فرمودند: سلمان از کسانی بود که بر حضرت زهرا (سلام الله علیها) نماز خواند. امام صادق (علیه السلام) او را بهتر از لقمان دانستند و فرمودند: سلمان علم اول و آخر را درک کرد و او دریایی است که هرکسی را بهره ای از آن نیست و او از ما اهل بیت است. در واقع مقام علمی و معرفتی سلمان تا جایی رسید که او را درگاه علم وصی نامیدند: أشهد انک بابُ وصیّ المصطفی و طریقُ حجة الله المرتضی و امین الله فیما استودعت من علوم الاصفیاء. شاید بتوان گفت مهمترین ویژگی بارز سلمان همین ویژگی اخیر وی بوده است که البته به نوعی نتیجه و ثمره سایر ویژگی های وی است: ولایت پذیری. سلام خدا بر سلمان در مقام و شأن معنوی سلمان همین بس که نقل شده است که هرگاه جبرئیل بر رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نازل می شد به پیامبر می گفت از جانب پروردگار به سلمان سلام برسان و او را به علم منایا و بلایا و انساب او را مطلع گردان! از این رو در شبها سلمان در خدمت رسول اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) حاضر می شدو علومی از مخزون و مکنون علم الهی را که احدی غیر از او تحمل و ظرفیت آن را نداشت، فرامی گرفت تا جایی که توانست به مقامی دست یابد که از اهل بیت رسول اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شمرده شود. همچنین در بحارالانوار نقل است که جبرئیل به پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) عرضه داشت: اشتیاق بهشت به سلمان بیشتر از اشتیاق او به بهشت است. سلمان علم اول و آخر را درک کرد و او دریایی است که هرکسی را بهره ای از آن نیست و او از ما اهل بیت است. دوستدار واقعی در مقام و مرتبه معنوی عظیم سلمان شکی نیست اما شاید این سؤال بی جا نباشد که سلمان چه کرد که توانست به این مراتب عالیه دست یابد؟ مقام و رتبه ای که کمتر کسی می تواند تصور رسیدن به آن را نیز بکند! سیدبن طاووس در مصباح الزائر زیارتی را برای آن جناب نقل نموده اند که توجه به مضامین این زیارت نامه بیشتر می تواند ما را به پاسخ سؤال نزدیک نماید! در این زیارت سلمان را صاحب رسول الله الامین و ولیّ امیرالمؤمنین خوانده است، به معنای همراه و هم صحبت پیامبر و دوست حقیقی و خاص امیرالمؤمنین علی (علیه السلام). از این فراز از زیارت فاکتور اول شخصیت سلمان بدست می آید: دوستدار واقعی! محبت سلمان به پیامبر و جانشین بلافصل او و خلیفه پس از او که از جانب خداوند برگزیده شده است، محبتی خالصانه و بی شائبه، بدون ریا و ناب بوده است. مخزن اسرار ویژگی دیگر شخصیت سلمان براساس زیارت آن حضرت، مخزن اسرار بودن اوست همچنان که می فرماید: یا مُودَعَ اسرار السّادة المَیامین؛ ای مخزن اسرار بزرگان اهل خیر (رسول اکرم و امیرالمؤمنین علیهماالسلام). قلب سلمان قلب وسیعی بود که اسرار خاص الهی را در خود نگه می داشت و هرگز به هویدا کردن اسرار اقدام نمی نمود! ولایت پذیری به همین دلیل موفق گردید که به اطاعت خدا و تبعیت رسول و جانشین پس از وی نائل گردد و ما در زیارت او گواهی می دهیم که: أشهد أنّک أطعت الله کما امرک و اتَّبَعتَ الرّسولُ کما نَدَبک و تَوَلّیتَ خلیفَته کما اَلزَمک؛ گواهی می دهم که تو بدان سان که مأمور بودی خدا را اطاعت کردی و بدانسان که رسول خدا تو را دعوت کرد او را اجابت کردی و پیروی نمودی و خیلفه پیامبر علی (علیه السلام) را آن سان که بر تو فرض و لازم بود یاری کردی. از این رو ویژگی دیگر سلمان که بدنبال علم و محبت بی دریغ او حاصل گردیده بود، اطاعت از خدا و رسول و ولایت پذیری وی بود که توانست در عرصه های خطر وی را نجات دهد؛ موقعیت هایی که بسیاری از امت پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) پایشان لغزید و در پرتگاه ضلالت فروافتادند. اما سلمان در آن هنگامه امتحان و فتنه تا جایی که توانست امت را به اهمیت و احترام ذریه پیامبر دعوت و ارشاد نمود: وَ دعوتَ إلی الاهتمامِ بذُریّته کما وقفک و بر آزار دشمنان و منافقان در این راه صبر نود تا امانت الهی را ادا نماید یعنی بر ولایت امیرالمؤمنان پابرجا باقی بماند: وَ اَدّیت الأمانة و نصحت الله و لرسوله و صبرتَ علی الأذی فی جنبه حتی اتک الیقین. شاید بتوان گفت مهمترین ویژگی بارز سلمان همین ویژگی اخیر وی بوده است که البته به نوعی نتیجه و ثمره سایر ویژگی های وی است: ولایت پذیری. او از جمله کسانی بود که درباره امر خلافت و غصب آن اعتراض نمود و با براهین استدلال های قوی و محکم از مقام امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مقابل غاصبان دفاع کرد. از جمله براهین و دلایل وی این بود که چگونه ممکن است مردم امامت کسی بر اعلم از خود را گردن نهند؟! همین تلاش ها و جانفشانی های صادقانه سلمان بود که در وداع زیارت او گواهی می دهیم: أشهد أنک قُلتَ حقّاً و نطقتَ صدقاً و دعوتَ إلی مولایَ و مولاکَ علانیةً و سرّاً؛ گواهی می دهم که تو به حق سخن گفتی و همیشه به صدق و حقیقت گویا بودی و خلق را به سوی ولای من و مولای خود امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آشکار و پنهان دعوت کردی. سلمان علم اول و آخر را درک کرد و او دریایی است که هرکسی را بهره ای از آن نیست و او از ما اهل بیت است. شاید بتوان گفت مهمترین ویژگی بارز سلمان همین ویژگی اخیر وی بوده است که البته به نوعی نتیجه و ثمره سایر ویژگی های وی است: ولایت پذیری. وفات سلمان و تشییعی علوی سرانجام سلمان در روز 8 صفر در سال 36 هجری در مدائن درگذشت. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در یک شب از مدینه به مدائن رفت و به دست مبارک خود او را غسل داد و کفن نمود و بر او نماز کرد در حالی که صفوف بسیاری از ملائکه همراه او بودند و همان شب به مدینه مراجعت فرمود. همین شرافت و برتری برای سلمان بس است که به دست مولای خود به خاک سپرده شد و به سوی جهان آخرت پرواز کرد! سلمان در شگفت است «از شش چیز در شگفتم: سه چیز آن مرا میخنداند و سه چیز دیگر به گریهام میاندازد. آن سه چیز که مرا به گریه میاندازد: جدایی از دوستان محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، هراس و وحشت قیامت و ایستادن در پیشگاه خدای عزّوجلّ است. و اما آن سه چیزی که مرا به خنده وا میدارد: یکی کسی است که در پی دنیاست، حال آنکه مرگ در پی اوست؛ دیگری کسی که در غفلت به سر میبرد، حالآنکه از او غافل نیستند؛ یعنی، خداوند ناظر اعمال اوست و سومی کسی که دهانش به خنده باز میشود، در صورتی که نمیداند آیا خداوند از او خشنود است یا ناخشنود». آرامگاه سلمان فارسی آرامگاهش کنار طاق کسری در شهر مدائن عراق، در 5 فرسخی بغداد است. در دوره حکومت بعثیها، بسیاری از نامهای تاریخی، از جمله سلمان فارسی را به سلمان پاک تغییر دادند. صدام این لقب را به او داد؛ یعنی، او با اسلام آوردن و عرب شدن از آلودگی مجوسی و فارسی پاک شدهاست. آرامگاه او بنام «حی سلمان باک» معروف است. حرم او طی اقدامات تروریستی به دنبال هتک حرمت حرم ائمه اطهار (علیه السلام) سامرای عراق مورد اصابت خمپاره قرار گرفت. چون علی در عالــــم مـــردانـــگی خرد شو تا شـــاه مـــردانت کنند همچو سلمان در مسلمانی بکوش ای مسلمان تا که سلمانت کنند حسینی جوهری الّلهم انّی اَشهُدکَ اَنّی ولیٌ لِمن والاهُ و عدوٌ لِمن عاداهُ موفق باشید و خدایی. |
|||
|
|
۱:۱۳, ۱۵/دی/۹۰
شماره ارسال: #60
|
|||
|
|||
|
بسم الرب العباس (علیه السلام)
عباس یعنی ذکر توفانی مهدی عباس آوای غزلخوانی مهدی درک محرم کرده ای دانی چه گویم عباس یعنی اوج مهمانی مهدی یا کاشف الکرب الحسین به به چه ذکری آرامش وقت پریشانی مهدی عباس یعنی پرچمی فوق علم ها نصب است در بیت بیابانی مهدی دانـــــــــــــــــــــــــــــلود |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| عزاداری در مساجد یا حسینیه ها؟ | شاهین نقوی | 8 | 4,746 |
۲۶/آبان/۹۱ ۲۱:۴۸ آخرین ارسال: mohammad reza |
|
| حسینیه منتظران(وِیژنامه ی اعیاد موالید) _ "لطفا پست اول را مطالعه نمایید" | oO DaViD Oo | 106 | 39,515 |
۱۵/خرداد/۹۱ ۱:۴۸ آخرین ارسال: جانثار مهدی |
|









![[تصویر: 4.jpg]](http://www.qatarpictures.com/qatargallery/up1/pic/4.jpg)
![[تصویر: 5.jpg]](http://www.qatarpictures.com/qatargallery/up1/pic/5.jpg)
![[تصویر: 2.jpg]](http://www.qatarpictures.com/qatargallery/up1/pic/2.jpg)
![[تصویر: okvczl.jpg]](http://i34.tinypic.com/okvczl.jpg)
![[تصویر: ycvemffbd3ykrer78sjq.jpg]](http://www.upload98.com/images/ycvemffbd3ykrer78sjq.jpg)

