|
خاطرات ما (ويژه سوم آبان، تولد تالار)
|
|
۲۰:۰۱, ۲۸/مهر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/مهر/۹۰ ۱:۳۷ توسط mohamad.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
با سلام به همه اعضاي تالار بيداري انديشهبا کمک و لطف خداوند متعال، يک سال از آغاز فعاليت تالار بيداري انديشه گذشته است. در اين يک سال، تالار بيداري انديشه در فرازها و فرودها به راهش ادامه داده و هر روز با توان بيشتر به سمت هدف گام برداشته است. به مناسبت اولين سالگرد افتتاح تالار گفتگوي بيداري انديشه، ويژه برنامه هايي را در دست اجرا خواهيم داشت. 1- صندلي داغ (ويژه تولد تالار) 2- خاطرات ما (ويژه تولد تالار) 3- بهترين تاپيک (ويژه تولد تالار) 4- بهترين ارسال (ويژه تولد تالار) 5- بهترين امضا، آواتار و جملات (ويژه تولد تالار) 6- بهترين سرصفحه (Header) (ويژه تولد تالار) 7- آمار و گزارشات (ويژه تولد تالار) خاطرات ما با سلام خدمت دوستان عزیز تالار بیداری اندیشه در این تاپیک قصد داریم برخی از خاطراتمان را در این یک سال گذشته از تالار بنویسیم. خاطراتی از آمدن ها و رفتن ها، گفتن ها و شنیدن ها، واقیعت ها و مجازی ها، نوشتن ها و پاک کردن ها، بی خوابی ها و سحرخیزی ها، وصل ها و فصل ها، راه ها و بیراه ها، انتظار و ... آنچه از این تالار دارید که می توان به عنوان خاطره نوشت، دریغ نفرمائید. همه دوستان در این تاپیک دعوت خواهند بود. یا علی مدد |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۲:۱۶, ۳۰/مهر/۹۰
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
یه ذره کلیشه ای نطق نماییم!! من به نوبه ی خودم سالگرد افتتاح تالار رو به همه حتی اونایی که اصلا نمیدونن تالار بیداری اندیشه چی چی هست یا اونایی عضو اینجا نیستن و به عنوان مهمان سر می زنن تبریک میگم علی الخصوص به مدیر زحمتکش و کم حرف تالار جناب مهدی2021 هر چند ازشون دلخورم ولی هرگز زحمات بی دریغ ایشون رو نسبت به تالار نه نادیده می گیرم ونه نفی می کنم چون سرور داشتن مراقبت و اینجور کارا زحمات بسیاری رو طلب می کنه و ایشون هم از اون بابت کم نمیذارن که ان شاالله خود اقا در روز حساب شفیع ایشون باشند. اما نقدهایی به ایشون وارده که بیان کردن انها در این تایپیک نه درسته ونه جاش هست. و بعد از ایشون به معاون زحمت کش و نمونه تالار اقا وحید این سالگرد فرخنده رو تبریک می گویم. اینکه میگم زحمتکش الکی و رو هوا نمیگم واقعا زحمات ایشون میشه دید به چشم هم نیاز نداره! وبعد از ایشون به همه ی بچه ها دیگه اسم نمیبرم وگرنه تا فردا باید با کیبرد مجازی گوشی تایپ کنم تبریک و تهنیت میگم ان شاالله سال بعد به همراه اقامون امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سالگرد تالار رو جشن بگیریم. بگو الهی آمین...... حالا نوبتی هم باشه نوبت نطق خودمونی هستش!! با همه هستم دمتون گرم!!!!! گل کاشتید !!!!! علی مع الحق و الحق مع علی
|
|||
|
|
۱۴:۰۳, ۳۰/مهر/۹۰
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
سلام، ببخشید که منم نظر میدم!! آخه هنوز خیلی خودمونی نشدم ولی تو این دو هفته که اینجا بودم خیلی چشمم به آقای وحید110 افتاده!! همینطور آقایون مسنجر و رضا جکمن و محمد و مسافر و فاطمه خانم و پریسان و...خودمو!؟!؟!؟!؟!؟! تعداد انگشت شماری ام هستن که با قصد و غرض خواسی اومدن و البته کاری ام از پیش نمیبرن!
![]() (شوخی!) و یعالمه دیگه که بخوام اسم ببرم تا چندساعت باید بنویسم...کلا همه مدیران و معاونین و ناظرین و کاربران عادی و خودمونی و پسرخاله و فعال و بیش فعال و پایه ثابت و همه و همه خوبن...اگه خوب نبودن که اینجا نمیومدن... |
|||
|
|
۱۴:۳۶, ۳۰/مهر/۹۰
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
و تبریک من رو هم پذیرا باشین و البته خیلی خوشحالم که من وتالار عزیزم تو یک ماه متولد شدیم من به جای تالار عزیز و - همه دوستان گلم که آشنایی با اونها از افتخارات بنده بود که هر یک هزار سال نوری اتفاق می افته ! - کیک تولد رو فوت میکنم.
فوووووووت ….. فووووووووت …. فوووووووت ….. فووووووووت … فوووووووت …. تولدت مبارک تالار عزیزم ایشاالله هزار ساله بشی
|
|||
|
|
۱۷:۴۷, ۳۰/مهر/۹۰
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
سلام .
چندهفته پیش که امپراتور اومده بود مشهد ما(یعنی من و منتقم زهرا ) فهمیدیم که تولد تالار چه وقتیه و فکر میکردیم ما تنها کسایی باشیم که از تولد تالار خبر داریم . ( نگو که همه میدونستن !! ) برای همین تصمیم گرفتیم بریم پیش استاد رائفی پور تا اگر پیامی برای تولد تالار دارن در اینجا قرار بدیم . ولی متأسفانه مدیر برنامه عزیزشون که شاید خیلی ها ایشون رو بشناسن سر مارو کلاه گذاشتن که بماند ماجراش چیه!!!!! امیدوارم که تمام کاربران این تالار مورد لطف و عنایت امام زمان قرار (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قرار بگیره . انشاءالله واقعا خدا خیر بده تمام کسانی رو که در راه پیشرفت این تالار دارن بدون هیچ منتی کار میکنند . خیلی ها با اومدن به این تالار واقعا اندیشه و فکرشون نسبت به خیلی از مسائل بیدارشد . و در آخر به عنوان عضو بسیاربسیار کوچکی از این تالار از تمام همسنگران عزیزم به خاطر حضور موثر در تالار تشکر میکنم . |
|||
|
|
۱۸:۳۶, ۳۰/مهر/۹۰
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
(۳۰/مهر/۹۰ ۱۴:۳۶)saloomeh نوشته است:با سلام و تشکر جناب سالومه مگه چند تا شمع بود که اینهمه با شدت فوت کردید!!
|
|||
|
|
۰:۱۱, ۱/آبان/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱/آبان/۹۰ ۶:۲۹ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
فصل هشتم
فصل اول میرزای قمی _الله اکبر صدای تکبیر سکوت سنگین پیرامونش را شکست. نماز می خواند و از این سکوت لذت می برد. حتی گرمای تابستان قم هم نمی توانست حس خوبش را از بین ببرد.به این فکر می کرد از میرزا چه بخواهد،از کجا شروع کند.با خود گفت : اول از فرج آقا ، بعد سلامتی رهبر ، شفای بیماران بعد... اما خوب می دانست ته دلش چیز دیگری می خواهد. در حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) هر چه با خودش کلنجار رفته بود نتوانسته بود درخواستش را بگوید. به خودش حق می داد که در خواستش را نگوید. این فکر مثل پیام بازرگانی دائما از جلوی چشمش عبور می کرد و هر بار همان جواب را به خودش میداد: آخه با چه رویی بگم اومدم دعا کنم دانشگاه قبول شم؟ خجالتم خوب چیزیه!! والا به خدا؟! السلام علیکم و رحمه الله و برکاته سلام نماز را که داد تازه متوجه شد نمازش تمام شده. ای لعنت بر شیطان.باز هم سر نماز به همه چیز فکر کرده بود الا خود نماز. با پررویی تمام ثواب نماز نیم بندش را تقدیم کرد به میرزای قمی. برگشت و دستش را به ضریح میرزا گرفت. مقبره کوچکی بود که وسط قبرستان شیخان قرار داشت، یک اتاق کوچک که ضریح جمع و جوری را در خود جای میداد. ![]() نفس عمیقی کشید و گفت: آقا شما که می دونی درد من چیه، توی حرم روم نشد بگم ولی شنیدم این جور دعاها رو می شه از شما خواست. آقا می دونم که پیش خدا آبرو داری. بیا واسطه شو مام یه جایی قبول شیم. والا از بابام خجالت می کشم. بیا آبروی ما رو حفظ کن. این را گفت و پولی که در دست داشت داخل ضریح انداخت. حس خوبی پیدا کرد و همین را به فال نیک گرفت که دعایش مستجاب می شود. کفش هایش را پوشید و بیرون رفت. فصل دوم میرداماد تند و تند نوشته های روی تابلو را داخل جزوه اش کپی می کرد. اصلا نمی دانست چه می نویسد! فقط می نوشت که زمان برایش زودتر بگذرد. و از شر کلاس راحت شود.یک سالی بود که از قبولیش در دانشگاه میرداماد می گذشت.حالادیگر به آب و هوای گرگان عادت کرده بود. مرطوب و چسبناک! حالا دیگر می دانست دانشگاه چه جور جاییست. فن دانشجویی را هم خوب یاد گرفته بود! کپی دروس و پیست آنها سر جلسه امتحان. امشب نوبت او بود که شام درست کند. _ یادم باشه سر راه سیب زمینی بخرم ، ماکارونی هم باید بگیرم. از قبلیه که چیزی نموده ، سعید دیروز اومد خونه و همشو بلعید. گامبو! در این فکرها بود که صدای خسته نباشید استاد را شنید.نفس راحتی کشید بالاخره آزاد شده بود! از دانشگاه که بیرون میامد طبق معمول سرش را پایین انداخت به سرعت راهی خانه شد. حوصله نگاه کردن به دختر و پسرهای سر خوش خیابان را نداشت. زیر لب زمزمه می کرد :الهی ، انی احبک . نگاهش به دختر بچه هایی افتاد که به نظر دبیرستانی می آمدند. با خودش گفت : لعنت به شیطون ،نخیر! انگار امروز گل و بلل همه ریختن تو خیابون!!!! به آسمان نگاهی کرد و گفت: خدایا! حالا من می گم دوسِت دارم دروغ می گم! تو که دیگه ما رو دوست داری! خودت یه کاری بکن امروز مثل آدم برسیم به خونه! همین طور که راه می رفت یاد این شعری افتاد که با صدای شهرام ناظری در ذهنش نقش بسته بود: ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و وز هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان برق اشکی در چشمانش درخشید. زمزمه می کرد و می رفت. فصل سوم یار ِ غار! دلش گرفته بود.مثل همیشه چراغ اتاق را خاموش کرد. چهار زانو روبروی یار دیرینش نشست. دستی به سر رویش کشید و در آغوشش گرفت. چشمانش را بست و شروع شد. سه تار ![]() تنها یاری بود که داشت. صدای ساز که بلند شد انگار مرغ خیالش ترسید و پر کشید. خود را زیر تک درختی می دید در دشتی سبز. سیمهای سازش که می لرزید انگار بند دلش را پاره می کردند. میزد و زمزمه می کرد. عشق در دل ماند و یار از دست رفت دوستان دستی ،که کار از دست رفت ای عجب گر من رسم در کام دل کی رسم؟ چون روزگار از دست رفت قطرات اشک راه خود را به سمت پایین پیدا کرده بودند و آرام آرام روی ساز می چکیدند تا شاید آتشی که به پا کرده بود خاموش کنند. چشمانش را باز کرد. دشت سبز جای خودش را به تاریکی اتاق داد. سازش را داخل جعبه گذاشت. انگار جنازه ای را داخل تابوت می گذاشت! می دانست این آخرین دیدار است. در تابوت را بست. لبخند تلخی زد و گفت: خداحافظ یار دیرن من. ای کاش می تونستم نگهت دارم. ولی ... اهل کام و ناز را ، در کوی رندی راه نیست/// ره رُوی باید، جهانْ سوزی، نه خامی بیغمی! فصل چهارم حاج حسین مدتی بود که با او آشنا شده بود. پسری با قدی متوسط موهای کوتاه ، عینکی بر چشم، و ریشهایی مرتب! انگار خدا در خلقت او تک به تک زاویه مناسبی برای تارهای ریشش انتخاب کرده بود! با این آشنایی زندگیش تغییر کرده بود و حالا دیگر مسیری را برای پیمودن یافته بود. در حالی که می دوید نگاهی به ساعتش کرد. دوساعتی از نیمه شب می گذشت. باید کمی عجله می کرد که سر وقت به بحث برسد. می دوید و زیر لب غرغر می کرد: خدا بگم چی کارت کنه حاج حسین. آخه ساعت د و نیم نصفه شب وقت بحث کردن در مورد آز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بوده؟؟!! یک ماهی بود که با حاج حسین و دوستان دیگرش بحثهایی را در مورد چیستی زندگی شروع کرده بودند. حاجی که بعد از مدتی بی انگیزگی بچه هارا دیده بود شرط کرده بود فقط از ساعت دو و نیم شب به بعد وارد بحث می شود! می خواست ببیند واقعا مشتاق هستیم یا نه. روز قبل با عصبانیت گفته بود: این که یه کلاس دو واحدی نیست که بخواید بگذرونید. باید دل بدید. هر کی می خواد ادامه بده باید فردا شب ساعت دو و نیم بیاد وسط جنگل!!! با زحمت زیاد راضی اش کرده بودند که از رفتن به جنگل صرفه نظر کند! حالا قرار بود در خانه ی آنها جلسه برگزار شود. در این فکرها بود که خود را جلوی خانه دید.زودتر از آن چیزی که فکر می کرد رسیده بود. به یاد حکایتی از مولوی افتاد که دویدن همراه با عشق را با دویدن از روی نفرت مقایسه می کرد.لبخندی زد، چه عشقی داشت به این بحث. وارد خانه که شد بعد از سلام و احوال پرسی گوشه ای نشست. حاج حسین در حالی که به اتاق خودش می رفت گفت: چند دقیقه صبر کن الان میام. همین طور که به دیوار تکیه داشت به فکر فرو رفت. می خواست زودتر جواب سوالاتش را بیابد. بالاخره نتیجه بحث ها به کجا می رسید؟ چند شب دیگر باید بیدار می ماند؟ و... حاج حسین که برگشت اورا دید که به خوابی عمیق فرو رفته! بیدارش نکرد. لبخندی زد و به اتاقش برگشت. با صدای اذان از خواب پرید. هنوز متوجه نبود کجاست، کمی به اطراف نگاه کرد . ای داد بی داد!! این را به خودش گفت و سریع بلند شد. خوابش برده بود و از بحث جامانده بود. همین که بلند شد صدای افتادن چیزی به گوشش خورد. خم شد و آنها را برداشت. دو تا گردو بود! ![]() گردو!؟ خیلی زود متوجه شد. یاد حکایتی افتاد. حکایت آن مدعی عشق.این حکایت را قبلا از خود حاجی شنیده بود. (حکایت: روزی جوانی عاشق پیشه با زحمت فراوان پیغامی به معشوقه خود فرستاد که مشتاق دیدار تو هستم. معشوقه پاسخ داد که نیمه شب به فلان جا بیا. جوانک سر ساعت سر قرار حاضر شد اما خبری از معشوقه نشد. فردا با ناراحتی به معشوقه پیغام فرستاد که چرا نیامدی؟ معشوقه بهانه ای آورد و قول داد که شب بعد حتما حاضر می شود. خلاصه این ماجرا چندین شب ادامه پیدا کرد تا این که در آخرین شب جوانک عاشق که حالا حسابی بی خوابی هم کشیده بود باز سر قرار حاضر شد ولی بعد از مدتی خوابش برد. معشوقه این بار سر قرار حاضر شد و چون جوانک را خواب دید چند گردو در دامن جوان گذاشت و رفت. غرض این که به جوان فهماند تو عاشق نیستی و اگر بودی خوابت نمی برد. بنابراین هنوز بچه ای و باید گردو بازی کنی!) نمازش را خواند.گردوها را برداشت و رفت. فصل پنجم Noreagaaa & Achernahr بعد از مدتها مشغول خواندن کتاب شده بود. البته با این تفاوت که کتاب های تخیلی جان کریستوفر جای خودش را به کتابهای شهید مطهری داده بود! گردو ها را در دستش می چرخاند و گرم خواندن بود. _مهدی بیا این سی دیه رو نگاه کن این را داوود گفته بود ، چند ماهی بود با هم همخانه شده بودند. با بی حوصلگی بلند شد و نگاهی به مانیتور لب تاب کرد. مدیا پلیر باز بود. روی صفحه این جمله نقش بست :جهان تغییر کرده است.نام سازندگان فیلم ظاهر شد: noreagaaa , achernahr و بعد از چند لحظه همراه با موسیقی جذابی این عنوان: THE ARRIVALS بدون حرف اضافه دیگری مشغول تماشا شدند. چند ساعتی همان طور به مانیتور زل زده بود. مطالبی می شنید و میدید که تا به حال به گوشش نخورده بود. حس عجیبی داشت. انگار به در و دیوار مشکوک شده بود! بالاخره مستند تمام شد. حالا جور دیگری به دنیا نگاه می کرد. یعنی این حرفها همه درست بودند. نمی دانست. بدون تامل به آدرسی که در انتهای هر قسمت بود مراجعه کرد. بیداری اندیشه. خبری نبود! فقط یک صفحه سفید. آدرس دوم را امتحان کرد. یک فروم بود ، از آنجا که انگلیسیش بسیار ضعیف بود انقدر سایت را زیر رو کرد تا یک فارسی زبان پیدا شد. پیغام خصوصی برایش ارسال کرد: سلام حال شما خوبه؟ من یه سوالاتی راجع به مستند برام پیش اومده می شه شما ... و این فصل جدیدی در زندگیش بود. چیزی که مسیرش را تغییر داد. فصل ششم بیداری اندیشه بیدا.....ریه ان.......دیشه ! این دیگه چیه؟ یکی از همکلاسیهایش کنار سیستم جا خوش کرده بود. و تمام حرکات اورا مانیتورینگ ! می کرد. سایت دانشگاه شلوغ بود و همه به زور کنار هم چاپیده بودند! با بی حوصلگی جواب داد: _ یه سایته!! _خسته نباشی! خوب توش چی هست؟ حتما در مورد آخرت و مرگ و ... آره؟ شما که غیر از اینا دنبال چیز دیگه ای نیستید!! _ کاش بودیم! نه برادر، تا حالا چیزی در مورد مستند ظهور شنیدی؟ نمی دانست طی روزهای اخیر این چندمین باریست که این نوع مکالمات را تکرار می کند؟! بعد از توضیح در مورد مستند مسئول مانیتورینگ! پرسید: _حالا این چه ربطی به بیداری اندیشه داره؟ نشانگر موس را روی اسم بیداری اندیشه که با رنگ قرمز برجسته شده بود برد و کلیک کرد: _این بنده خدا کار ترجمه اش رو انجام داده. _پس آدمای بی کار تر از توام پیدا میشن!! از معدود لحظاتی بود که دلش می خواست دستانش را روی گلوی مسئول مانیتورینگ بگذارد و... لبخندی زد و گفت : _آره پیدا می شه. بعد صدایش را پایین آورد،طوری که مسئول مانیتورینگ نشنود : _خدا خیرش بده فصل هفتم محمدعلی بعد از کلی کل کل در مورد یک موضوع حالا قرار گذاشته بود تا طرف را ببیند. جالب این بود که موضوع مورد بحث در تالار ((دیدار اعضا خارج از تالار بیداری اندیشه)) بود! و البته طرف مقابل ،مخالف این موضوع! ماجرا از آنجا شروع شد که طرف به او یک پیغام خصوصی داد که: _با توجه به این حرف شما تکلیف من با شما چیه؟ و لینک تاپیکی را که او در آن از دیدار اعضا خارج از محیط مجازی دفاع کرده بود زیر متنش فرستاده بود. بعد از این که متوجه شده بودند که در یک شهر و یک دانشگاه درس می خوانند حالا با هم قرار گذاشته بودند. صدای اذان بلند شد. از دانشگاه خارج شد و به سمت مسجد به راه افتاد. از خط عابر پیاده عرض خیابان را طی کرد. از وقتی حاج حسین با صد مدل صغری و کبری چیدن برایش ثابت کرده بود احترام به قوانین از نظر شرعی واجب است سعی می کرد فقط از خطوط عابر پیاده عبور کند! از هیاهوی خیابان به حیاط مسجد پناه برد.نعمتی بود در آن شلوغی شهر. صدای موبایل بلند شد. طرف بود. _سلام من مسجد امیرم. بیا اونجا گوشی را قطع کرد و مشغول وضو گرفتن شد. دوباره صدای گوشی درآمد. وقتی خواست از جیبش کاپشنش بیرون بیاورد متوجه کسی شد که موبایلی در دست دارد و مدام چشم چشم می کرد. معلوم بود منتظر کسی است. بله طرف بود! یک کاپشن چرمی سیاه با یک شلوار کتان.شاید هم کبریتی. موهای فر کوتاه، چهره ای دوستانه، انگار حس ششم طرف فعال شد که ناگهان به سمت او برگشت. به سمتش رفت. مصافحه انجام شد! _سلام _ سلام حال شما خوبه؟ چه خبر و... نمی دانست چه بگوید بنابر این احمقانه ترین جمله ای که به ذهنش رسید گفت: _ ای بابا! شمام سونی اریکسون؟؟!! در حالی که به گوشی طرف اشاره می کرد اینرا گفته بود. در آن لحظه نمی دانست که این آشنایی به کجا ختم می شود.فقط از این خوشحال بود که بالاخره یکی از آواتارهای تالار را لمس کرده است! تجربه ای تازه بود. بعد از آشنایی با محمد علی بود که زیبایی های گرگان را شناخت. جنگل را فهمید، حتی ورزشکار شد! حالا دیگر از یک انسان خموده و منفی گرا به یک آدم شاد و یک مقدار منفی گرا تبدیل شده بود! دانی که در غربت سخنها عاشقانه است این قصه را با من بخوان، باقی فسانه است این فصل را با من بخوان باقی فسانه است این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است فصل هشتم امام رضا(علیه السلام) به سمت قبله ایستاده بود.هشت نفر دیگر کنارش بودند.همه دستشان را به دعا بلند کرده بودند. علی دعا می خواند و گریه می کرد. دلش شکسته بود. حرف های علی را نمی فهمید ولی هرچه می خواند، خوب می خواند! واقعا نمی توانست علی را بفهمد! شاید اگر می خواست او را در یک جمله وصف کند می گفت :پر جنب و جوش ترین آرام دنیا!! روز سومی بود که آمده بودند مشهد. اعضای تالار بیداری اندیشه. می خواست در این لحظات آخر خوب همه را نگاه کند. نگاهش روی تک تک دوستان می ایستاد. دکتر ایستاده بود. چشمانش بارانی. چه مرد نازنینی بود . با این که سن و سالش به بقیه نمی خورد خانه و زندگی را رها کرده بود و آمده بود کنار بچه ها. برایشان کلی حرف زده بود. حرفهایش به دل می نشست. سید محمد، یک موجود دوست داشتنی! دلی با صفا ، روحی لطیف . اگر فردوسی پور آنجا بود حتما می گفت((در آینده از این مسافر بیشتر خواهیم شنییییییییییید!)) محمد علی حال خوشی داشت. لازم نبود با او حرف بزنی تا این را بفهمی ، به قول معروف رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون! مثل بچه ای که می خواهد از مادرش جدا شود دلتنگ شده بود. هم برای بچه ها و هم برای امام رضا(علیه السلام). به قول حاج حسین سیمش وصل شده بود. محمد ، یا به قول بچه ها محمد هفتصد و خورده ای! محمد را که نگاه کرد یاد خودش افتاد. در آن سن او را باید از کلوپها و گیم نت ها جمع می کردند ولی محمد همین الان هم از او خیلی جلوتر بود. با خودش گفت : خوش به حالت پسر. سید محسن ، از آن بچه های گل روزگار، دل نازک و دوست داشتنی. زیاد نمی شناختش ولی در کنارش بودن احساس خیلی خوبی داشت. چیزی که وصف کردنی نبود. مصطفی را که نگاه می کرد انگار کسی پس کله اش می زد که : ((هی پسر! یاد بگیر از این !! به جای این همه وراجی یاد بگیر یه کم گوش کنی!)) .آرامش خاصی داشت. شاید این خاصیت زندگی کنار دریاست! و بالاخره نگاهش به وحید افتاد. پشت آن چهره به ظاهر خشن، قلبی مهربان داشت. مثل معلم های اول دبستان! خوش صحبت هم که بود.شاید اگر به آموزش و پرورش می رفت معلم خوبی میشد. علی ساکت شد. حالا وقت خدا حافظی بود. ................................. روی صندلی اتوبوس نشسته بودند. بالاخره سفر به انتها رسیده بود. از خودش می پرسید :چرا؟ چرا اینجوری شد؟ سوالی مثل خوره به جانش افتاده بود. واقعیت این بود که در این سفر دلش نشکسته بود. نتوانسته بود ارتباطش را با امامش برقرار کند ، یا به قولی سیمش وصل نشده بود. با محمد علی که کنارش نشسته بود حرف می زد اما واقعا نمی شنید. تا این که میان حرفها چیزی گفته شد ، ناگهان فکری مثل برق از جلوی چشمش گذشت. به محمد علی گفت: _حالا فهمیدم چرا این دفعه مشهد بهم حال نداد! راستش وقتی فکرشو می کنم نمی تونم تشخیص بدم به خاطر امام رضا اومدم مشهد یا دیدن بچه ها!! همین بود. شاید شوق دیدن دوستان به شوق دیدن گنبد و بارگاه امام رضا (علیه السلام) چربیده بود. با خودش فکر کرد:چه حماقتی! خاک توی سرت ! محمد علی که انگار نمی خواست او را بی جواب بگذارد گفت: _عیب نداره، امام رضا انقدر رئوفه که خودش درستش می کنه! جواب ساده و کوتاهی بود. ولی حقیقت داشت. و بسیار بر دل او نشست. این خاندان خیلی مهربان بودند. و امام رضا(علیه السلام)، امام همه بود.با هر نیتی. امام آن تسبیح فروشی که دستانش قطع شده بود . نگاه خسته ای داشت. امام آن مغازه دار کلاه بردار که از تعطیلی بازار رضا سود می برد. امام پیرمرد و پیرزنی که معلوم بود با هزار زحمت به حرم رسیده بودند و پیرمرد که با موبایلش از صحن حرم فیلمبرداری می کرد و به پیرزن نشان می داد. امام آن جوانی که به زور همه را حل می داد تا دستش به ضریح برسد. و امام رضا(علیه السلام)، امام او هم بود. او که نفهمیده بود در پیشگاه چه کسی بوده و حالا در راه بازگشت. به فکر فرو رفت. دلش شکست. چشمش خیس شد. مهربانی امام کار خودش را کرده بود. تو بر کنار فراتی ندانی این معنی به راه بادیه دانند قدر آب زلال السلام علیک یا علی بن موسی الرضا دانلود کنید ![]() |
|||
|
|
۹:۵۲, ۱/آبان/۹۰
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
آقا وحید 110 عزیز !
![]() گفتم که از طرف همه بچه های تالار فوت کردم وگرنه من و تالار که سنمون زیاد نیست!
|
|||
|
|
۱۱:۱۳, ۱/آبان/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱/آبان/۹۰ ۱۱:۱۶ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
سلام
اول تشکر ویژه از آقای guided بخاطر نوشته زیباشون... و اما خاطره دیروز من از بیداری اندیشه! : دیروز بعد از حدود یکماه از داشتن مستند ظهور، تصمیم گرفتم ببینم چیه که اینقدر واسه بچه های بیداری اندیشه مهمه؟! رو همین حساب با 2 نفر از اعضای خونواده + یه مهمون عزیز تصمیم به دیدن این مستند گرفتیم، از قبل میدونستم که زیرنویس فارسی داره واسه همین به همه گفتم چشاشونو حسابی وا کنن که باید زحمت خوندنشو بکشن!! مستند شروع شد با نوشته های فارسی و موزیکی که آدمو بیشتر به خودش جذب میکرد... همینطور که داشتم تند و تند نوشته هارو میخوندم که از قافله عقب نمونم چشمم افتاد به: ترجمه توسط گروه "بیداری اندیشه" منو نمیگی چشام 4 تا شد!! اصلا باورم نمیشد ترجمه این مستند50 قسمتی کار گروه بیداری اندیشه باشه... بخصوص که اون بنده خدایی که این مستندو واسه ما آورد آدم چندان مذهبی نبود مثلا اگه رو لپ تابش 50 قسمت مستند ظهورو داشت همه کلیپای انریکه!!و...هم داشت و تو یکی از شهرای مرزی هم درس میخوند و اصلا فکرشو نمیکردم که لب مرزم؟! این مستند پیدا بشه و خوشحال تر بودم از اینکه مخاطب این مستند فقط بچه مذهبیا نیستن( البته بخاطر زحمتای گروه بیداری اندیشه که کار ترجمه و نشر این مستندو انجام دادن) دیگه باقیشو خودتون حدس بزنید که چقدر از تالار و بچه های تالار تعریف کردم و افتخار کردم به اینکه عضو کوچیکی از این گروهم(که البته هیچ نقشی در ترجمه نداشتم!) ولی اگه خدا بخواد سعی می کنم عامل پخش این مستند بین جوونا باشم... هرچند دیر ولی از همین جا به همه خسته نباشید و خداقوت میگم. دم همه بچه های بیداری اندیشه گرم و سایه شون مستدام و اجرشون با الله... |
|||
|
|
۱۷:۳۱, ۱/آبان/۹۰
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
من نظر خاصي ندارم!!!!!!!!
|
|||
|
|
۲۱:۲۵, ۱/آبان/۹۰
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
سلام به همه دوستان
ضمن تشکر از تک تک مدیران و ناظران و اعضای محترم تالار و آرزوی بهترینها برای همه عزیزان بسیار خرسندم از اینکه کنار شما هستم و خدا رو بسیار شاکرم.
"خلاصه خاطرات من از روز آشنایی با این تالار "
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| بهترين سرصفحه-Header (ويژه سوم آبان، تولد تالار) | mohamad | 36 | 18,203 |
۵/آبان/۹۰ ۱۱:۱۷ آخرین ارسال: Seyed Mohsen |
|
| بهترين امضا، آواتار و جملات (ويژه سوم آبان، تولد تالار) | mohamad | 83 | 43,082 |
۵/آبان/۹۰ ۱۱:۱۷ آخرین ارسال: Seyed Mohsen |
|
| بهترین تاپیک (ويژه سوم آبان، تولد تالار) | mohamad | 24 | 12,972 |
۴/آبان/۹۰ ۱۲:۵۹ آخرین ارسال: MAHDI59 |
|
| بهترین ارسال (ويژه سوم آبان، تولد تالار) | mohamad | 18 | 8,889 |
۴/آبان/۹۰ ۳:۲۹ آخرین ارسال: mohamad |
|















![[تصویر: 5d785d8e-18bf-4f6f-95c3-6bfe4b200c07.jpg]](http://www.rasekhoon.net/_WebsiteData/Article/ArticleDynamicImages/5d785d8e-18bf-4f6f-95c3-6bfe4b200c07.jpg)
![[تصویر: 252.jpg]](http://tqbd.org/wp-content/uploads/2011/06/252.jpg)
![[تصویر: 94419_214.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/6/26/94419_214.jpg)
![[تصویر: 2_1.jpg]](http://www.askquran.ir/gallery/images/57481/2_1.jpg)



