تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات ما (ويژه سوم آبان، تولد تالار)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
با سلام به همه اعضاي تالار بيداري انديشه
با کمک و لطف خداوند متعال، يک سال از آغاز فعاليت تالار بيداري انديشه گذشته است.
در اين يک سال، تالار بيداري انديشه در فرازها و فرودها به راهش ادامه داده و هر روز با توان بيشتر به سمت هدف گام برداشته است.

به مناسبت اولين سالگرد افتتاح تالار گفتگوي بيداري انديشه، ويژه برنامه هايي را در دست اجرا خواهيم داشت.


1- صندلي داغ (ويژه تولد تالار)
2- خاطرات ما (ويژه تولد تالار)
3- بهترين تاپيک (ويژه تولد تالار)
4- بهترين ارسال (ويژه تولد تالار)
5- بهترين امضا، آواتار و جملات (ويژه تولد تالار)
6- بهترين سرصفحه (Header) (ويژه تولد تالار)
7- آمار و گزارشات (ويژه تولد تالار)


خاطرات ما



با سلام خدمت دوستان عزیز تالار بیداری اندیشه
در این تاپیک قصد داریم برخی از خاطراتمان را در این یک سال گذشته از تالار بنویسیم.
خاطراتی از آمدن ها و رفتن ها، گفتن ها و شنیدن ها، واقیعت ها و مجازی ها، نوشتن ها و پاک کردن ها، بی خوابی ها و سحرخیزی ها، وصل ها و فصل ها، راه ها و بیراه ها، انتظار و ...

آنچه از این تالار دارید که می توان به عنوان خاطره نوشت، دریغ نفرمائید. همه دوستان در این تاپیک دعوت خواهند بود.

یا علی مدد
می خوام به عنوان اولین نفر یک خاطره جالب براتون تعریف کنم:

در ماه اولی که تالار راه اندازی شده بود، بنده با یکی از کاربران تالار در مورد موضوع خاصی کلی بحث جدل کردم.
جالب این بود که هیچ کدام هم کوتاه نمی اومدیم. به قول معروف که "یکی ایشون می گفت و یکی هم من جوابش را می دادم"

بعد از گذشت چند روز من کنجکاو شدم که این کاربر اهل کدام شهر است و یک سَری به پروفایلش زدم.
با تعجب دیدم که هم استانی هستیم. ولی ایشان نام شهر محل سکونتش را درج نکرده بود.

در یک پیام خصوصی از ایشان محل سکونتش را پرسیدم:
و جالب این بود که ایشان نه تنها هم استانی بنده بودند، بلکه همشهری نیز بودیم.

و داستان اینجا جالبتر می شود که ما نه تنها هم استانی و همشهری بودیم بلکه هر دو در یک دانشگاه درس می خواندیم.

به قول یک جمله معروف که دنیا به اندازه یک فندق بزرگ است
[تصویر: %D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82.jpg]
جالب اینجاست که بعد از مدتی، بنده مجددا با یکی دیگر از دوستان تالار شروع به بحث کردیم
و جالب اینجاست که ایشان نیز هم دانشگاهی ما از آب درآمد. (البته ساکن شهر ما نبود)
حالا هر سه نفر ما از ناظرین هستیم.

اکنون بعد از گذشت چندین ماه، ایشان از بهترین دوستان بنده هستند
بسم الله الرحمن الرحیم

من توی زندگیم خدا خیلی خیلی زیادی بهم حال داده و میده
اونم به طور 100 % تفضلی ،یعنی بدون اینکه استحقاق داشته باشم

قضیه برمیگرده به ایام فاطمیه ی 2 سال پیش ، من در دانشگاه بوعلی همدان سردبیر ویژه نامه ی مخصوص ایام فاطمیه شدم، خیلی از اون مقالات رو برای دوست و برادر عزیزم جناب prardise فرستادم، ما اونجا یک نمایشگاه هم اونسال دایر کردیم که خیلی خیلی با صفا بود غرفه های جالبی داشت
بگذریم برم سر اصل مطلب
توی یکی از این غرفه ها دوستانی در باب دشمن شناسی صحبت میکردند، یکی از رفقا از من خواست برم توی غرفه ی اونها و بهشون مقداری کمک کنم، اونجا با یک کسی آشنا شدم که برای اولین بار به لطف اون با مستند ظهور آشنا شدم ، در اون زمان دوستان بیداری اندیشه داشتند قسمت به قسمت ترجمه میکردند مستند رو و از طریق اون دوست عزیزم که الآن با نام abbas313 در تالار عضو هستند دریافت کردم
خلاصه اینجوری شد که با وبلاگ بیداری اندیش آشنا شدم

از وقتی که خودم رو میشناسم نسبت به حضرت حجت یک حس خاصی دارم
از سال دوم دبیرستان اتفاقاتی برام افتاد مهمترین هدف زندگی (و تنها هدف اصلی زندگیم) این شد که خرج امامم بشم (حال چه قدر اصلاً در این مسیر گام برداشتم یا نه بماند)
یکی از مهمترین دغدغه های من این بود که الان خیلی ها در این کشور و در کره ی زمین با دغدغه ی امام زمان دارند کار انجام میدن، هر کدوم به یک شکلی
اما!!!!!!!!!!!!!!!!
متأسفانه اکثراً جدا جدا و حتی با کارکردهای مشابه
به قول خودم ما کم نیستیم اما با هم نیستیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!​!!!!!!!
خلاصه همیشه دلم می خواست این جزایر از هم جدا رو یک جوری به هم نزدیک کنم
با همین نیت در اردیبهشت ماه سال 87 وبلاگ منتظران ظهور رو راه اندازی کردم که مثلاً بشه محفل انسی برای دوست داران حضرت حجت بعد از یک مدت یعنی در نمایشگاه قرآن حدود دو سال پیش دیدم فرصت مناسبی هست
یک نامه ی سرگشاده نوشتم و بعد فرستادم برای اکثر سایت ها معتبر و معروف مهدوی (مثل سایت مسجد جمکران و موعود و وعده ی صادق و بیداری اندیشه و... و توی نمایشگاه هم به جاهای معتبر پخش کردم) این کار رو به کمک abbas 313 انجام دادم
بعد هم گفتم اگه خود آقا صلاح بدونن به این کار برکت میدن و به این نامه ی سرگشاده جواب میدن، که تنها فقط و فقط مدیر وعده ی صادق به این نامه جواب داد
من هم گفتم یا وقتش نشده یا من لایق نبودم که امام زمان بیاندازد در دل اینها که توجه کنن به این فراخوان
البته متن این نامه ی سرگشاده الآن هم در تالار موجود هست .
بگذریم
من مد نظرم این بود که یک وبلاگ درست کنم که در اون سعی بشه تا اکثر آدمهای منتظر و دغدغه دار دور هم جمع بشن و یک جریان هماهنگ در عرصه ی فعالیت های مهدوی رخ دهد که در اون برهه نشد
تقریباً نزدیک یکی دو ماه بعد تالار بیداری اندیشه افتتاح شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در اون زمان افتتاح هم قدیمیهای تالار یادشون هست که تالار اصلاً بخش مهدویت نداشت!!!!!
غالباً حرف از دجال بود و فراماسونری بود و سحر و جادو
یه بخش آخرالزمان هم بود که بعضی وقتا در اونجا حرفهایی در باب امام زمان میزدند (اندکی)
تا اینکه خدا خیر بده به
oO DaViD Oo

این تاپیک رو ایجاد کرد
(۱۹/آبان/۸۹ ۱۰:۱۲)
oO DaViD Oo نوشته است: با سلام
یک پیشنهاد داشتم که یک قسمت مجزا توی فروم برای مهدویت هم ایجاد کنیم
این همه دجال_دجال می کنیم یکم هم در مورد عشقمون صحبت کنیم آخه

و بعد هم حقیر این را گفتم:
(۱۹/آبان/۸۹ ۱۰:۴۵)
علی 110 نوشته است: سلام
آقا حرف دل من و زدی خدا خودتو پدرو مادرتو بیامرزه
دمت گرم و قدحت پر می باد
یاعلی و خدا حافظ و نگهدارت باشه

ادامه ی ماجرا را هم میتونید از اینجا دنبال کنید که در نهایت منجر شد به ایجاد انجمن مهدویت در تالار گفتگوی بیداری اندیشه!
خلاصه من یک وبلاگ مهدوی میخواستم
ولی آقا امام زمان یک تالار گفتگوی مهدوی در اختیارم گذاشتند که خیلی خیلی فراتر از آن چیزی بود که من در ذهنم بود

خلاصه در زندگی هر چه خواستم به خصوص برای خدمت به آقا صاحب الزمان
خداوند خیلی بهترش را به من داد
گفت ببینم چه می کنی و حقیر تنها شرمنده شدم و نتوانستم آنچنان که عهد و پیمان بسته بودم به وعده هایم عمل کنم
و تنها رو سیاهش به من ماند

چند تاپیک را من با قلبم ایجاد کردم در این تالار که دوتای آن چیز دیگری است به نظر خودم
و مطمئن هستم إنشالله جزو باقیات الصالحات من خواهد شد
یکی تاپییک فضايلي غیر قابل انکار و بی نظیر برای مولا علی که هر شیعه باید بداند
و دیگری تاپیک گفتگوی منتظران
به هر تقدیر میدانم که نبودم آنچنان که باید میبودم
رفتارم و گفتارم در شأن مدیر بخش مهدویت نیست

تنها فقط و فقط والله یک تقاضای عاجزانه از دوستان دارم
اگر راه داشت حقیر را حلال کنند

خدا بخشندگان را دوست دارد

در این تالار دوستان بسیار دل انگیزی یافتم که خدا میداند که:
قلبم می گوید آقا با اینها کار دارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!​!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ای کاش من هم آدم شوم و توفیق داشته باشم در کنار شما منتظران حضرتش خرج آقامون بشیم
[/u]
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
برادران و خواهران ایمانی من
شما و من حقیقتاً نمیدانیم اثر دعای از ته قلب ما چه قدر در نزدیک شدن فرجش تأثیر دارد
دعا کنید و تا میتوانید خدا را به حق فاطمه ی زهرا قسم دهید که این قسم بر طبق روایات عرش را به لرزه در می آورد

یا علی
حق نگدار همه ما
التماس دعای فراوااااااااااااااااااااااااااااان
[b]به خصوص برای پدر و مادرم
راستش امروز صبح یه پستی دادم نمی دونم دوستان خوندنش یا نه اما دو باره این جا می نویسمش :

(۲۹/مهر/۹۰ ۱۲:۳۲)Gryffen نوشته است: [ -> ]عمر گران ما داره می گذره تا حالا بهش توجه کردید ؟؟؟
صبح از خواب بلند می شیم بعضی ها می رن مدرسه و بعضی ها کار های دیگه ای دارن و در طول روز کارهامون رو انجام می دیم و آخر شب هم می خوابیم و فردا دوباره همین برنامه " البته اشاره به تکراری بودن زندگی نمی کنم " منظورم اینه در طول روز کار هایی کنیم که شب با خیال راحت بخوابیم تا در طول روز کار هایی کنیم که در آینده از اون به عنوان یه خاطره خوش بهش نگاه کنیم.
زندگی داره می گذره به روال همیشه گیش و تنها چیزی که از زندگی می مونه خاطراتی هستش که تو تک تک ثانیه های ما آدم ها حک شده پس بیاید این خاطرات رو به خوشی حک کنیم تا هم نامی نیکو از ما به جا بمونه به قول گفتنی وقت طلاست نشه فردا روزی یکی بیایم بگیم :
" بار ها نوشتم و پاک کردم
بار ها نوشتم و پاک کردم
سر انجام آن شد که باید
ای کاش ته مداد زندگی ام پاک کنی داشت
پاک می کردم و پاک می کردم
دوباره می نوشتم آن گونه که باید
افسوس "

درست دوستان ثانیه ثانیه زندگی ما داره همین جوری مثل فیلمی کهرو دور تند باشه داره از جلوی ما می گذره و ما هیچی از اون نمی دونیم و تنها خاطره ها هستند که در ذهن ها باقی می مانند چه خوش گفت استاد شهید :
زندگی صحنه ی یکتای هنرمند ماست
هر کسی نغمه یخود خواند و صفحه رود
صفحه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند یاد

زندگی داره می ره مثل یک رود روان و کاری همبه کسی نداره اما ما داریم این رود رو چی کارش می کنیم ؟؟؟

در مورد خاطرات من خاطرات زیادی دارم هم خوب هم بد از بداش مثل در گذشت دو تا از از اعضای خانوادم در یک سال و از خوب هاش هم آشنا شدن با این تالار و..... Blush

با ارزوی شادی برای تک تک ثانیه های زندگی
من یک گیمر هارد کور بودم. یکسال پیش یکی از بچه ها که با هم گیم بازی می کردیم، مستند ظهور را به دست من رساند و گفت کلی چیزهای جدید در آن هست. با دیدن آن نسبت به کلمه فراماسونری کنجکاو شدم و با جستجو در گوگل، وارد تالار شدم و اولین تاپیکی که خواندم تاپیک ارباب حلقه ها بود. از نقد فیلم خوشم آمد و چون آن زمان مشغول بازی call of duty بودم، سعی کردم همان را نقد کنم و اولین تاپیکی هم که ایجاد کردم، call of duty و ناجی ماسونی بود. کم کم فعالیتم زیادتر شد و ناظر بخش سرگرمی و بازی های رایانه ای شدم. البته در بخش عرفان های نوظهور هم کمی کار کردم. چون از وقتی که عقلم درآمد [تصویر: biggrin.gif] (حدودا دوم دبیرستان بودم) اولین کتابی که خواندم کیمیای محبت و شرح حال رجبعلی خیاط بود. این بود که همیشه یک آرزو داشتم و آن این بود که عارف شوم. برای همین کتاب هم در یک بازه خیلی خواندم. و حتی در مورد سایر مکاتب و عرفان های غیر اسلامی هم مطالعه کردم. ماحصل دانسته هایم را در تاپیک "عرفان حلقه" و "انرژی یا تلقین" ارائه کردم.
سعی کردم در تالار درست صحبت کردن را و درست گوش دادن را تمرین کنم...
در این مدت فراز و نشیب های زیادی را تجربه کردم. فکر می کردم مثلا می شود هم مومن بود، هم گیم بازی کرد هم...
می گفتم درست این است که آدم متعادل باشد و همه چیزش سرجایش باشد. اما زندگی به من آموخت که حفظ تعادل از همه سخت تر است. نمی شود سراغ فیلم بروی، (ولو برای نقد هم شده) اما دلت تیره نشود. حتی اگر همه هم جمع شوند و تحسین کنند و به خاطر این نقد اصلا عده زیادی مسلمان شوند، من دیدم آدم به خودش که نمی تواند دروغ بگوید، خودش می بیند که دلش تیره شد، میل و کشش و محرکش عوض شد. کم کم ذائقه آدم هم عوض می شود. دیدم رفتار متناسب با تقوا نجات بخش است. قسمت بازی های رایانه ای را رها کردم. آمدم بخش مهدویت...
بعد گفتم من از نوجوانی دوست داشتم به خدا برسم ولی هیچگاه با تمام وجود تلاش نکردم! تا کی به عادت های روزمره ادامه بدهم! تا کی تنبلی را شیوه و روش خود قرار دهم. دیگر تمام است! بانگ جرس می آید...! چه تضمینی وجود دارد که زنده بمانم تا فردا؟!
این شد که از مادرم خواستم تا برایم دعا کند تا خدا هدایتم کند و خودم هم تنبلی را کم کردم. وقتی گیم و فیلم و تلوزیون را کنار می گذاری، اول فکر می کنی که حالا چکار کنیم!؟ آدم حوصله اش سر می رود! آدم کاری ندارد بکند. دیوانه کننده است. اما کم کم خدا آنچنان به زمان هایت برکت می دهد که وقت هم کم می آوری. چقدر کار بود که قبل از این به آنها توجه نداشتی. حتی شستن ظرف و خریدن میوه هم میشود سلوک. اگر توجه خودت مجذوب چیزی نباشد، دیگران که توجه تو را می خواهند دیگر برایت سخت و آزار دهنده نیست. با تمام وجود به آنها رسیدگی می کنی. هم آنها سرشار می شوند هم تو. بعد که سر سجاده که می نشینی انگار حالا یکی دارد به تو توجه می کند.
دارم فکر می کنم که آدم به وظیفه اش عمل کند و باقی را به خدا واگذار کند. همین قشنگ است. حرص بی خود دیگر نخواهد خورد.
اما نقطه عطف تالار برای من سفر مشهد بود. در آنجا با بچه ها از نزدیک دیدار کردم. بعد به آن چیزی که استادی 10 سال پیش به من گفته بود، که هدایت را از خدا بخواه، رسیدم!!!
تا قبل از این فکر می کردم، رسیدن به معرفت از راه اندیشه و مطالعه و ... ها ممکن است. تا اینکه فهمیدم نه....! کلی دانشمند و فیلسوف و اهل نقد و بحث هم که باشی، آخرش باید سرسجاده بنشینی راه ندارد! و آنجا که در نماز می گویی ایاک نعبد و ایاک نستعین، باید ببینی که چقدر صادق هستی؟!
سلام
بنده هم با مستند ظهور شروع کردم.بعد از این که مستند رو دیدم برادرم توی سایت عضو شد.به من هم پیشنهاد داد عضو بشم.

به برادرم گفتم حوصله این کار ها رو ندارم.نفهمیدم چطور شد عضو شدم.حالا برادرم اصلا به تالار نمیاد ولی من که هنوز هستم.توی ارسال ها هم کمکم میکنه.
این رو هم بگم که این جا تنها تالاریه که داخلش میتونید بنده رو پیدا کنید.

امیدوارم همه دوستان در سایه لطف امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشند.
سلام
آشنا شدن با تالار وخیلی دوستان دیگر برای من توزندگیم نقطه عطفی بود!
البته از نوع بدش!
نمیدونم چرا هنوز دارم تبعاتشو میدم....
نمیگم خوبی نداشت ولی باعث خیلی اتفقا شد
درکل برای همگی آرزوی موفقیت میکنم
یاعلی
بسم الله الرحمن الرحیم
حقیر یکی از اعضای قدیمی تالار هستم که چون نمی خواهم هویتم در این پست مشخص شود این نام کاربری جدید را انتخاب کردم (البته فکر کنم با توجه به نام کاربری انتخاب شده علی 110 عزیز مرا بشناسد). حقیقتش این است اول از گذشته خود و آنچه بوده ام خجالت می کشم و دوم آنکه مهم نیست من که هستم و این اتفاقات برای که افتاده ! مهم اینست که واقعا اتفاق افتاده اند.
حدودا 2 سال پیش خوابی دیدم که امشب برای اولین و آخرین بار و تنها در همینجا شرح آن را برای شما می گویم.
لحظه های آخر غیبت بود و همه آشفته بودند. هرج و مرج بود و دشمن تمام تلاش خود را می کرد که این اتفاق مهم نیقتد. در تمام لخظات خواب در کنار حضرت بودم و سرانجام در آغوش مولایمان به شهادت رسیدم.
صبح که از خواب بیدار شدم چهره آن حضرت را به یاد نمی آوردم. تمام روز به این فکر می کردم که این خواب یعنی چه. بعد از ظهر همان روز یکی از همکاران بسیار قدیمی پدرم با او تماس گرفت و چندین ساعت درباره امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و سلطه عده ای بر جهان امروز باهم صحبت کردند. اصلا نمی فهمیدم. خانه ای که سالی یکبارم در آن درباره امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صحبت نمی شد! درست همان روز که من این خواب را دیده بودم چنین صحبت هایی را به خود می دید. جالب اینکه آن دوست پدرم سواد آنچنانی نداشت ولی بحث هایی در مورد حوادث فیزیکی با پدرم کرد که پدر من که مهندس فیزیک هسته ای بود نمی فهمید.
اما چرا در خانه ما سالی یکبار هم درباره مولایمان صحبت نمی شد. من ساکن یکی از محله های بالای شهر تهران هستم و از ابتدا در محله و خانواده ای بزرگ شدم که اعتقادات قویی نداشتند و روز به روز نیز بدتر شدند. از کودکی در مهمانی های مختلط بوده ام. از وقتی که به یاد دارم ماهواره داشتیم و خلاصه اینکه من نیز اسباب گناه برایم فراهم بود. البته این را بگویم که پدرم و گهگاهی هم مادرم نمازشان را می خوانند. گناهان بسیاری در گذشته کرده ام که آن زمان از نظرم گناه نبودند ولی از همان ابتدا شروع به نماز خواندن کردم. اما دینداری در چنین فضایی سخت است. فضایی که برای روزه گرفتن توبیخ شوی!
برگردیم به داستان خودمان
مدتی گذشت و هرچه فکر می کردم مفهوم آن خواب را نمی فهمیدم و روز به روز نیز فضای زندگیم به زندگی غربی نزدیکتر می شد تا اینکه به صورت اتفاقی در یک سایت لینک های مستند ظهور را دیدم و قسمت اول را دانلود کردم. حس عجیبی داشتم. یک هفته تماما درگیر آن بودم. احساس می کردم تازه دارم می فهمم در زندگی چه می خواهم و دنبال چه باید بروم. بسیار متحول شده بودم. بعد از آن مستند بود که شروع به تحقیقات کردم. شبانه روز مطالعه می کردم. یک سال هیچکدام از دوستانم را ندیدم! فقط تحقیق می کردم. تا اینکه تصمیم گرفتم من نیز سهمی در این بیداری داشته باشم.
تصمیم گرفتم وبلاگی که ماه ها بود بروز نمی کردم را برای این کار شروع کنم (البته قبل از این در آن اخبار جالب را می نوشتم ولی چون اسم وبلاگ مناسب مطالب مهدوی بود از همان استفاده کردم). اما در دلم به کاری که می خواستم انجام دهم ایمان نداشتم , البته به درستیش شک نداشتم ولی از خدا خواستم که نشانه ای در مقابلم قرار دهد تا به درستی این کار ایمان بیارم و یقین پیدا کنم.
فردای آن روز وبلاگم را افتتاح کردم ولی یادم رفته بود از خدا چه خواسته ام, تا اینکه زمانی که در ماشین نشسته بودم به یکباره سکه ای از سقف ماشین افتاد. سکه را برداشتم. روی سکه نوشته شده بود یا صاحب الزمان و پشت آن نیز مردی نورانی بود. یاد خواسته ام فتادم و چند لحظه ای حالت عادی نداشتم. بعد از این اتفاق بود که در تالار عضو شدم و شروع به مقاله نوشتن کردم. مقاله اول در خبرگزاری دانشجویان نیز منتشر شد و وبلاگم در طی چند ماه تبدیل به یکی از وب سایتهای مهدوی شد.
از آن وقت به بعد همیشه آن سکه را همراه خود دارم و هر لحظه هدفم شهادت در راه آن حضرت است. به امید رسیدن به لحظه ای که خوابش را دیده ام زندگی می کنم.
اما می خواسم از تمامی شما عزیزان تشکر کنم که مرا از آنجا به اینجا رسانده اید. به راهتان ذره ای شک نکنید و با قدرت ادامه دهید و همچنین از شما می خواهم که دعا کنید خانواده من نیز به راه حق هدایت شوند.
سلام خیلی خلاصه میگم چطور با بیداری اندیشه اشنا شدم! یروز بود مثل سایر روزا که رفتم کتابخونه زمانی که پشت کنکور بودم بعد یه دو ساعت گفتم برم تو سالن کتابخونه رفتم تو سالن که دیدم یه 400 یا500 کتاب قدیمی ریختن یه گوشه سالن از فلاحتی پرسیدم اینا چیه گفت کتابای یه کتابخونه دیگه است که تعطیل شده اوردن اینجا اونایی که بدر نمیخوره ریختن اون گوشه تا اگر بدرد بچه میخوره بردارن اقا منم رفتم گشتم یه دو سه کتاب در مورد اسراییل و... پیدا کردم تا اینکه کتاب بزرگ دیدم روش نوشته بود ماهنامه های موعود سال 76تا77 این برداشتم دیدم در مورد امام زمانه منم که ارادت خیلی خاصی در حد خودم به اقام دارم اینو برداشتم خیلی باحال بود هنوزم دارمش ....خلاصه تو اینترنت نام موسسه موعود رو سرچ کردم تا با سایت موعود اشنا شدم بهترین سایتی که تا حالا دیدم!!! خلاصه تبلیغ مستند ظهور رو دیدم و خریدم و با ادرسی که تو زیر نویس مستند بود با تالار اشنا شدم بهترین تالاری که تا حالا دیدم .. علی مع الحق و الحق مع علی
علاقه داشتم یکی یکی از همه پست های ارزشمند تشکر کنم ولیکن از تمام دوستان ، خواهرها و برادران که اینجا کشفشون کردم(!) تشکر کنم . که متاسفانه امکان پذیر نیست .
ولیکن از زحمات بعضا شبانه روزی دوستان تشکر می کنم که بدون منت اطلاعات خودشون رو در اختیار دوستان دیگر قرار می دهند .
همه ما میدانیم که همه اعضا زندگی شخصی دارند . شغل ، خانواده و مسایل شخصی . ولیکن لطف دارند و این تالار و این سنگر و ما را تنها نمی گذارند .
از ذکر نام همه عزیزان معذورم ولیکن تشکر ویژه دارم از معاون محترم جناب آقا وحید به صورت خاص
همین طور آقای علی 110 به خاطر حضور موثرشانو تمامی ناظرین فعال (که البته الان ترفیع مقام پیدا کردند ) مثل آقای REZA JACMAN ; که حضور به موقعشان دلگرمی بخش است .
جناب MASSENGER به خاطر همراهی بی دریغ
کابران عادی که پست های ارزشمند و تامل برانگیز قرار می دهند .
باز هم اگر بخواهم نام ببرم می ترسم کسی رو از قلم بیاندازم من رو عفو بفرمایید Angel
(بیشتر از صد اسم جلوی چشمم هست که دوست دارم اسم همشان را اینجا بیاورم ! اسم خودتان را اینجا ببینید! Blushاگر چه ذکر نشد)
از همه کسانی تشکر می کنم که یک مطلب قرار می دهند و انسان را ساعتها به فکر وا می دارند و من یک تشکر فقط برایشان واریز می کنم! یا یک چند عدد اعتبار ! در صورتی که خداوند است که اجرشان را خواهد داد و این اعتبار یک مجاز بیشتر نبوده تا بخواهد دلگرمشان کند و دلگرمی از خداست .
امیدوارم خداوند منت سر همه ما بگذارند و افتخار سر بازی حضرت را به افسران این سنگر که حتی در محیط مجازی هم از خداوند غافل نشدند ، اعطا بفرماید .
تا افتخار حضور در کنار آقایمان که به قول دوستان اگر سعی کنیم هر کدام یک مانع از جلوی قدوم مبارکشان برداریم ، دیگر مانعی وجود نخواهد داشت .
دیگر زمانی نمانده و تپش های قلب های تک تک ما ، ما را به او نزدیک تر می کند .
( هر کجا می روم ، آخر به در خانه تو می رسم آقا!
دگر بس است جدایی . خدا کند که بیایی )
صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع