|
*متنهائی که بایدخواند*
|
|
۱۰:۲۸, ۳/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
محبوبيت با شهرت متفاوت است. محبوبيت حاصل محبتي است كه خدا در دل ديگران مي اندازد و اين محبت خود نتيجه تفرغ از دغدغه هاي دنياست اما شهرت مورد اشاره انگشتان قرار گرفتن است. محبوب در قلب مردم است و مشهور در سر انگشتان مردم. شهرت در ظاهر است چه دنيايي و چه اخروي.
پيامبر فرمود از دغدغه هاي دنيا فارغ شويد كه هر كس با قلبش بر خدا رو كند خدا قلبهاي بندگان را با مودت و رحمت فرمانبردار او مي كند (ميزان الحكمه، ج6، ح9979). و نيز فرمود آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد، مگر كسي كه خدا از بدي حفظش كند(ميزان الحكمه، ج6، ح9987). محبوب یادکردنش شیرین و آرامش بخش است و مشهور به هم نشان دادنش مایه سرگرمی. تلویزیون مایه شهرت است تا محبوبیت. ما بازیگران، برندگان مسابقات علمی و ورزشی و... و حتی دانشمندان را به هم نشان می دهیم و حتی وقتی همدیگر را در آینه تلویزیون می بینیم به هم خبر می دهیم ؛ بدون آنکه دلمان بلرزد و یادی در جانمان طنین بیندازد. فقط تعجب می کنیم و لبخندی از سر سرگرمی می زنیم. نتیجه این شهرت چیست؟ شناخت سطحی و توقف در ظواهر و حتی قضاوت های غلط و حواشی سنگین تر از متن. و خلاصه اینکه: آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد... |
|||
| آغاز صفحه 41 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۲:۱۳, ۲۶/تیر/۹۲
شماره ارسال: #401
|
|||
|
|||
|
کشیدن چادر یک محجبه توسط زن بیحجاب
سمانه شمس، دختر 30 سالهای است که یکشنبه 23 تیرماه امسال در پی امر به معروف و نهی از منکر به یک زن بدحجاب، مورد حمله وی قرار گرفت. این اتفاق در ماه مبارک رمضان در میدان پونک تهران رخ داد. به گزارش فارس، در این روزگاری که مردم در خواستههای «خود» غوطهور شدهاند و مشغولیتهای دنیایی آنها را سرگرم کرده است، هستند کسانی که هنوز میخواهند فروع دین خود را حفظ کنند و برای سرنوشت نیک جامعه، دست و پا میزنند. سمانه شمس، دختر 30 سالهای است که یکشنبه 23 تیرماه امسال در پی امر به معروف و نهی از منکر به یک زن بدحجاب، مورد حمله وی قرار گرفت. این اتفاق در ماه مبارک رمضان در میدان پونک تهران رخ داد. شرح این ماجرا را در گفتوگوی خبرنگار گروه جامعه خبرگزاری فارس با این بانوی آمر به معروف و ناهی از منکر بخوانید: ماجرای عصر یکشنبه را این طور شروع کنیم که شما پس از پایان یک روز تلاش و کار، به سمت منزل میرفتید تا اینکه با یک زن بدحجاب مواجه میشوید و برحسب وظیفه، احساس تکلیف میکنید که امر به معروف و نهی از منکر کنید اما واکنش این زن، خارج از تصور بوده است، بقیه اتفاق را خودتان توضیح دهید. شمس: مسیر برگشت من از محل کار به سمت منزل از محدوده میدان صادقیه تا میدان پونک است. ساعت حول و حوش 5 بعدازظهر بود که نزدیک مرکز خرید پونک رسیدم. معمولاً هم اطراف مرکز خریدها و پاساژها پاتوق زنان و دختران بدحجاب است با یکی از این زنان بدحجاب مواجه شدم و مثل همیشه که بر حسب تکلیف دینی، با یک جمله به آرامی، امر به معروف میکردم به این خانم تنها یک جمله گفتم و آن این بود که «میشود حجابت را رعایت کنی» فقط و فقط همین یک جمله را گفتم که هنوز به نقطه آخر آن نرسیده بودم به یک باره، به سمت من حمله کرد و گلوی من را فشار داد و با دست دیگر شروع به چنگ انداختن به صورت من کرد. من هم که روزه بودم و هوا هم گرم بود احساس خفگی می کردم اما به هر طریقی که بود تلاش کردم بدن خودم را از دستهای او جدا کنم. این تو هستی که باید حجابت را برداری شماها چند نفری بیشتر نیستید! یعنی هیچ صحبتی نکرد و در جواب امر به معروف به سمت شما حملهور شد؟ شمس: نه، در حین حمله ور شدن به سمت من، فحاشی میکرد و میگفت که «آدمت میکنم، بیجا میکنی که به من حرف میزنی، کاری میکنم که دیگر جرأت نکنی به کسی بگویی حجابت را رعایت کن و...» بعد از اینکه خودم را از دستهایش جدا کردم به او پیشنهاد کردم که کانکس کلانتری آن سمت خیابان است، بیا برویم تو به خاطر حرف من از من شکایت کن و من هم از اینکه شما کتکم زدی شکایت میکنم هنوز جمله را به پایان نبرده بودم این بار بدتر از دفعه قبل به سمتم حمله ور شد و تلاش کرد چادر و روسریام را از سرم بکشد هر چقدر او تلاش میکرد من هم مقاومت بیشتری میکردم حین این کار، بلند بلند فحاشی میکرد و میگفت «این تو هستی که باید حجابتو برداری، اینجا دیگه جای شماها نیست، این شماها هستید که باید از اینجا بروید، شماها چند نفری بیشتر نیستید، بمانید خودم چادر از سرتان میکشم و...» در این زمان دیگر صدای من هم بلند شده بود و تلاش میکردم که چادرم را روی سرم حفظ کنم و به لطف خدا هم این خانم نتوانست به هدفش برسد. دوره امر به معروف گذشته است؟! حوالی مراکز خرید معمولاً شلوغ است و پر رفت و آمد، کسی ناظر این اتفاق نبود که به کمک بیاید؟ شمس: چرا مردم بودند، حتی کانکس کلانتری هم در آنجا بود. اما مردم بیشتر رد میشدند و میرفتند تا اینکه وقتی زمان کشیده شدن چادر من شد و من صدایم بالا رفت یک آقایی از رهگذران آمد و آن خانم را از من جدا کرد و نجاتم داد. بعد از آن حدود بیست نفر دور ما جمع شده بودند که بیشتر آنها هم آقایان بودند. بعضیها در همان حین، به جای اینکه نسبت به وضع فاجعه بار ظاهر آن خانم، معترض باشند به من یادآوری میکردند که دوره امر به معروف گذشته است و نباید به این خانمهای با این ظاهر حتی نزدیک شد، خانمی به من میگفت «به تو چه ربطی داشته، هر کسی را در گور خود میخوابانند» آقایی میگفت « این زن اوضاعش معلوم است». با این اوصاف، وضع جسمی شما در حال حاضر چطور است؟ شمس: با اینکه چند روز از ماجرا گذشته اما هنوز آثار کوفتگی آن در سر و گردنم وجود دارد. گفتی که یک کانکس کلانتری هم آنجا بود یعنی مأموران کلانتری هیچ عکس العملی نسبت به این اتفاق نداشتند؟ شمس: نه، اصلاً! در تعجبم که نیروهای پلیس در آنجا پس چه نقشی دارند، مگر نه اینکه امنیت منطقه را باید تأمین کنند؟ نیروهای پلیس در کانکس حضور داشتند؟ شاید آن زمان در محل، حاضر نبودند؟ شمس: حضور داشتند همیشه یکی از نیروهایشان بیرون کانکس میایستد و کشیک میدهد، آن روز پلیس که از موضوع، مطلع نبود اما شلوغی بیست نفری در خیابان را که میدید میتوانست حداقل عکس العملی نشان دهد. این خانم به حدی رفتاری عجیب و غیرطبیعی داشت که حتی اگر یک سوزن در اختیارش بود چشمان من را درمیآورد چه برسد به اینکه وسیله دیگری برای حمله داشت معلوم نیست چه اتفاقی میافتاد. این خانم حتی زمانی هم که از دستش نجات پیدا کرده بودم فریاد می زد که «اگر یک بار دیگر ببینمت می کشمت، مگر یک بار دیگر نبینمت، زنده نمیگذارمت و...» در موارد قبلی که امر به معروف و نهی از منکر داشتید، برخوردها چطور بود؟ شمس:من همیشه با خودم اقلام تبلیغاتی برای حجاب به همراه دارم سعی میکنم به آرامی آنها را تشویق به باحجاب بودن کنم اما تا به حال با چنین صحنهای مواجه نشده بودم و این واکنش برای خودم خیلی عجیب بود. دیگر گشت ارشاد جمع شده است جلوی دزدی را میگیریم خوب، ماجرا را تا اینجا گفتید که آقایی، شما را از دست این خانم نجات داد بعد از آن چه اتفاقی افتاد سراغ کانکس کلانتری رفتید؟ شمس: نه، تعدادی از مردم برای اینکه خطری دوباره از طرف آن خانم برای من نباشد من را تا منزل همراهی کردند ولی وقتی رسیدم خانه، خانواده به من گفتند که باید به سراغ کلانتری میرفتم و شکایت میکردم برای همین دوباره با خانواده به سمت محل اتفاق برگشتیم و سراغ کانکس کلانتری رفتم موضوع را توضیح دادم و از اینکه عکسالعملی نشان نداده بودند گله کردم، آنها به من گفتند که حالا که این خانم رفته از چه کسی میخواهم شکایت کنم اما گفتم من شکایتم از مسئولان است نه از این خانم. پرسیدم گشت ارشادی که قبلاً روبروی این مرکز خرید میایستاد کجاست؟ جوابم را این طور دادند که «دیگر گشت ارشاد جمع شده»، البته آن زمان هم که گشت ارشاد بود از هر 10 نفر به یکی تذکر میداد ولی به هر حال، کمی نقش بازدارندگی داشت. سربازی که در کانکس بود به من گفت که «ما فقط وظیفه داریم اینجا مراقب باشیم که دزدی انجام نشود»! شما مسئول این اتفاق را چه کسی یا چه دستگاهی میدانید؟ شمس: من در کانکس کلانتری هم که بودم گفتم من میخواهم از آقای احمدی مقدم، فرمانده نیروی انتظامی شکایت کنم. بدحجابها وقیح شدهاند. آنها به من گفتند که این شکایت را اینجا نباید تنظیم کنی بلکه باید به مراجع بالاتر بروی مثل کمیسیون اصل 90 یا دفتر مقام معظم رهبری. من آنجا شکایتی را ننوشتم. حالا هنوز هم برای شکایت و مراجعه به این مراجع رسیدگی و دفاتر مصر هستید؟ شمس: بله، حتماً این موضوع را پیگیری میکنم چون نباید به جایی برسیم که حکمی به نام امر به معروف و نهی از منکر را فراموش شده بدانیم تا هر کسی هر طوری که میخواهد در جامعه اسلامی عمل کند. |
|||
|
|
۵:۵۶, ۲۷/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/تیر/۹۲ ۵:۵۸ توسط SAViOR.)
شماره ارسال: #402
|
|||
|
|||
|
''دل های بزرگ''
طالب یک عشق اند (خدا ) و ''دل های کوچک'' هزاران عشق دیگر...! ![]() |
|||
|
|
۶:۴۰, ۲۷/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/تیر/۹۲ ۶:۵۵ توسط s-r.)
شماره ارسال: #403
|
|||
|
|||
|
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد با این سؤالها ذهن شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی باقاطعیت پاسخ داد:”بله او خلق کرد” استاد پرسید:”آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟” شاگرد گفت:”بله آقا” استاد گفت:”اگر خدا همه چیز را خلق کرد پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق این قانون که کردار ما نمایانگر ماست، خدا نیز شیطان است!” شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.استاد با رضایت از خودش خیال می کرد بار دیگر توانسته ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت:”استاد، می توانم سؤالی بپرسم؟” استاد پاسخ داد:”البته” شاگرد ایستاد و پرسید:”استاد، سرما وجود دارد؟” استاد پاسخ داد:”این چه سؤالی ست البته که وجود دارد.آیا تاکنون حسش نکرده ای؟” شاگردان به سؤال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت:”در واقع آقا سرما وجود ندارد.مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست.هر موجود یا شئی را می توان مطالعه و آزمایش کرد وقتی که انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث می شود بدن یا هر شیء انرژی را انتقال دهد یا آن را دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست.تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده می شوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرده است.” شاگرد ادامه داد:”استاد تاریکی وجود دارد؟” استاد گفت:”البته که وجود دارد” شاگرد گفت:”دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که می توان آن را مطالعه و آزمایش کرد.اما تاریکی را نمی توان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن می توان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد.اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آن را روشن می کند. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای معین چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید که میزان نور موجود در آن را اندازه بگیرید.درست است؟ تاریکی واژه ای ست که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار می برد.” در آخر مرد جوان از استاد پرسید:”آقا، شیطان وجود دارد؟” استاد که زیاد مطمئن نبود گفت:”البته همانطور که قبلأ هم گفتم.ما هر روز او را می بینیم.او هر روز در نمونه هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده می شود.او در جنایت ها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افد وجود دارد.اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست” و آن شاگرد پاسخ داد:”شیطان وجود ندارد آقا! یا حداقل در نوع خود وجود ندارد.شیطان را می توان به سادگی نبود خدا دانست.درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی ست که وقتی بشر عشق به خدا را در وجود خودش حاضر نبیند به وجود می آید.مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خودبه خود می آید و تاریکی که در نبود نور به وجود می آید.” نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتین |
|||
|
|
۲۲:۲۹, ۲۷/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/تیر/۹۲ ۱:۱۵ توسط 135.)
شماره ارسال: #404
|
|||
|
|||
|
فرعون دلقکی داشت که خود را مثل حضرت موسی در می آورد و گاه گاهی لباسی همچون لباس چوپانی موسی کلیم الله می پوشید و وارد مجلس فرعون می شد و می گفت :به من ایمان بیاورید و همه زیر خنده می زدند، موجب خنده ی فرعون و اطرافیان می شد ولی خداوند او را در رود نیل غرق نکرد و نجات یافت. حضرت موسی (علیه السلام) به خداوند متعال عرض کرد چرا این دلقک را غرق نکردی ؟؟ خداوند فرمود : چون خودش را شبیه کلیم من کرده بود.
همین شبیه شدن هم بی اثر نیست شبیه شدن به خوب ها کتاب محبت ورحمت نوشته استاد فرحزاد |
|||
|
|
۲۲:۳۳, ۲۷/تیر/۹۲
شماره ارسال: #405
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از اب ،به دلایل طبیعی می میرد اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد ،تصدیق میکند که ماهی از بی ابی به دلیل طبیعی نمی میرد ماهی به خاطر اب خودش را می کشد! خشم....عجز........تنهایی...... اینها لغاتی علمی نیستند .ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود بر روی زمین! رمان :ارمیا نوشته :رضا امیرخانی توصیه اقا به خوندن این رمان یاعلی. |
|||
|
|
۱۵:۵۳, ۲۸/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/تیر/۹۲ ۱۵:۵۶ توسط Night moans.)
شماره ارسال: #406
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
"""""""""""""""سخنان دانشمندان درباره خدیجه(سلام الله علیها)""""""""""""""" دانشمند عرب (سنیه قراعد): تاریخ در مقابل عظمت ام المومنین خدیجه(علیه السلام) سر فرود می آورد، و در برابرش متواضعانه دست بسته می ایستد، نمی داند نام این بانو را در كدام شناسنامه بزرگان ثبت نماید.» سلیمان كتانی، نویسنده عرب: خدیجه ثروتش را به محمد بخشید. ولی این احساس را نداشت كه می بخشد، بلكه این احساس را داشت كه از او هدایت را كه بر همه گنجهای سراسر جهان برتری دارد، كسب می نماید، او احساس میكرد محبت و دوستی را به حضرت محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اهدا می كند، ولی در عوض همه ابعاد سعادت را از او كسب می كند.» عالم بزرگ شیخ حرعاملی: شیخ حرعاملی صاحب كتاب وسایل الشیعه شعری در وصف او سروده است: زوجته خدیجه و فضلها ابان عند قولها و فعلها بنت خویلد الفتی المكرم الماجد الموید المعظم لها من الجنة بیت من قصب لاصخب فیه ولالها نصب و هذه مورة لفظ الخبر عن النبی المصطفی المطهر "همسر پیامبر، خدیجه كه فضل و برتری او از گفتار و رفتارش آشكار است، دختر خویلد آن جوانمرد بزرگوار، و ارجمند تأییدشده و بلندمقام برای خدیجه و در بهشت خانه ای از یك قطعه گوهر بلورین آماده شده است كه در ناآرامی و رنج نیست. این موضوع عین سخن پیامبر برگزیده پاك خدا است كه خدیجه در بهشت دارای چنین خانه ای است." بنت الشاملی نویسنده عرب: آیا دیگری غیر از خدیجه را می شناسید كه با عشقی آتشین، و مهر و ایمانی استوار بی آن كه اندك تردیدی به دل راه دهد یا ذره ای از باورش به بزرگداشت همیشگی خدا و پیغمبر بكاهد، دعوت دین را از غار حرا پذیرا شود».(33) زبیر بن بکّار گفته است: خدیجه، در عصر جاهلیّت «طاهره» خوانده میشد. هشام بن محمّد: رسول خدا خدیجه را دوست داشت و به او احترام میگذارد و در بعضی کارها با او مشورت میکرد. او وزیر صدق و راستی بود و نخستین زنی است که به پیامبر ایمان آورد و پیامبر تا وقتیکه خدیجه زنده بود، هرگز همسر دیگری برنگزید. تمام فرزندانش بجز ابراهیم از خدیجه بودند. خدایا! به عظمت مقام حضرت خدیجه (علیها السلام) ما را از شیوه زندگی سراسر درخشان او بهرهمند فرما و از شفاعتش در قیامت مسرور گردان. "الهی آمین" |
|||
|
|
۱۶:۴۵, ۲۸/تیر/۹۲
شماره ارسال: #407
|
|||
|
|||
(۲۷/تیر/۹۲ ۶:۴۰)s-r نوشته است: به عنوان یه داستان هنری چیز جلبی بود،اما با تعاریف دینی ما سازگار نیست،این یه عقیده ست که میگه شیطان یک موجود نیست،بلکه یک تفکره.اما تو اسلام ما میگیم شیطان یک موجوده و وجود داره،جسم داره،فکر میکنه نقشه میچینه و... . اگه به این تفکر باشیم پس دیگه شیطان پرستی و شیاطین و اجنه و فراماسونری و کابالا و همه چیز رو هواست که!جمع کنیم بریم دیگه! |
|||
|
|
۱۴:۳۶, ۲۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #408
|
|||
|
|||
|
این دوستانی که دم از جنگ میزنند
از تیرهای نخورده چرا لنگ میزنند هم سفره های خلوت آن روزها ببین این روزها چه ساده به هم انگ میزنند هر فصل از وحشت رسوا شدن هنوز مارا به رنگ جماعتشان رنگ میزنند یوسف به بدنامی خود اعتراف کن کز هر طرف به پیرهنت چنگ میزنند بازی عوض شده وهمان هم قطارها از داخل قطار به ما سنگ میزنند بیهوده دل مبند بر این تخت روی آب روزی تمام اسکله ها زنگ میزنند |
|||
|
|
۱۸:۲۳, ۲۹/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/تیر/۹۲ ۱۸:۲۴ توسط یاوران مهدی.)
شماره ارسال: #409
|
|||
|
|||
![]() آتشي نمى سوزاند "ابراهيم" را ، و دريايى غرق نمي کند "موسى" را ؛ کودکي، مادرش او را به دست موجهاى "نيل" مي سپارد ، تا برسد به خانه ي فرعونِ تشنه به خونَش ؛ ديگري را برادرانش به چاه مى اندازند ، سر از خانه ي عزيز مصر درمي آورد ! مکر زليخا زندانيش مي کند ، اما عاقبت بر تخت ملک مي نشيند... از اين "قِصَص" قرآنى هنوز هم نياموختي؟! که اگر همه ي عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ، و خدا نخواهد ؛ نمي توانند ... او که يگانه تکيه گاه من و توست ! پس ؛ به "تدبيرش" اعتماد کن ، به "حکمتش" دل بسپار ، به او "توکل" کن ؛ و به سمت او "قدمي بردار" ، تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشيني... |
|||
|
|
۱:۰۵, ۳۰/تیر/۹۲
شماره ارسال: #410
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
به والدین خود احسان کنید ................... گاهی آنقدر مشغول بزرگ شدن هستیم که فراموش می کنیم آنها هم دارند پیر می شوند ............... "برای سلامتی، آمرزش گناهان و عاقبت بخیری عزیزانمون صلوات" |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |











![[تصویر: 89176165441277970684.jpg]](http://www.shiaupload.ir/images/89176165441277970684.jpg)


![[تصویر: 14-30-1.jpg]](http://3et.ir/up/2012/11/14-30-1.jpg)