|
*متنهائی که بایدخواند*
|
|
۱۰:۲۸, ۳/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
محبوبيت با شهرت متفاوت است. محبوبيت حاصل محبتي است كه خدا در دل ديگران مي اندازد و اين محبت خود نتيجه تفرغ از دغدغه هاي دنياست اما شهرت مورد اشاره انگشتان قرار گرفتن است. محبوب در قلب مردم است و مشهور در سر انگشتان مردم. شهرت در ظاهر است چه دنيايي و چه اخروي.
پيامبر فرمود از دغدغه هاي دنيا فارغ شويد كه هر كس با قلبش بر خدا رو كند خدا قلبهاي بندگان را با مودت و رحمت فرمانبردار او مي كند (ميزان الحكمه، ج6، ح9979). و نيز فرمود آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد، مگر كسي كه خدا از بدي حفظش كند(ميزان الحكمه، ج6، ح9987). محبوب یادکردنش شیرین و آرامش بخش است و مشهور به هم نشان دادنش مایه سرگرمی. تلویزیون مایه شهرت است تا محبوبیت. ما بازیگران، برندگان مسابقات علمی و ورزشی و... و حتی دانشمندان را به هم نشان می دهیم و حتی وقتی همدیگر را در آینه تلویزیون می بینیم به هم خبر می دهیم ؛ بدون آنکه دلمان بلرزد و یادی در جانمان طنین بیندازد. فقط تعجب می کنیم و لبخندی از سر سرگرمی می زنیم. نتیجه این شهرت چیست؟ شناخت سطحی و توقف در ظواهر و حتی قضاوت های غلط و حواشی سنگین تر از متن. و خلاصه اینکه: آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد... |
|||
| آغاز صفحه 46 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۰:۰۱, ۳/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #451
|
|||
|
|||
|
یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
ترسم کــــه بوی نسترن مست است هشیارش کند پـــــروانه امشب پر مزن انــدر حــــریم یار من تـــرسم صــدای شهــپرت قدری دل آزارش کند پیـــــراهنی ازبرگ گــل بــــهر نگــــارم دوختم بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند ای آفتـــاب آهســــته نِــه پا در حــــریم یــار من ترســـم صدای پای تو خواب است بیدارش کند |
|||
|
|
۰:۱۷, ۳/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #452
|
|||
|
|||
(۲۷/مرداد/۹۲ ۱:۵۳)s-r نوشته است: بسم الله الرحمن الرحیم به قول پسرم بابا ایول |
|||
|
|
۱:۳۶, ۳/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #453
|
|||
|
|||
|
گویند: صاحب دلى، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند؛
پس، از او خواستندکه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید.پذیرفت... نماز جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم ! هر کس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد! کسى برنخاست... گفت : حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد! باز کسى برنخاست... گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید..!!! |
|||
|
|
۸:۴۳, ۳/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #454
|
|||
|
|||
|
بسمه تعالی [align=-WEBKIT-RIGHT]بازار حسابی شلوغ بود و هرکسی به کاری مشغول ، و صدای همهمه خریداران و فروشندگان همه جا را پر کرده بود در وسط بازار میدان بزرگی بود که محل تجمع و اعلام خبرهای مهم شهر بود . در همین گیر و دار سواری که گرد خستگی روی تنش نشسته بود از راه رسید و مستقیم به سراغ میدان وسط شهر رفت . همه جمع شدند معلوم بود حامل پیام مهمی است سوار نفسی تازه کرد و سخنانش را با این آیه آغاز کرد : و نرید ان من علی الذین استضعفو فی الارض با شنیدن این آیه قلبم تکان سختی خورد انگار کسی حرف دلم را زده باشد سالها منتظر چنین لحظه ای بودم خوب به سخنانش گوش دادم سخنانش حق و کلامش طلای ناب بود با حرف حرف جملاتش سلول به سلول بدنم به جنبش در می آمد. مردم را به یاری دین خدا و بیعت با امامشان فرا می خواند منتظر بودم سخنانش را تمام کند تا اولین کسی باشم که دست بیعت با امام خود را بسویش دراز کنم او نمایند امام من بود و من سراپا مطیع و مجذوب کلامش شده بودم نگاهی به میدان انداختم همه مجذوب سیمای زیبا و سخنان گیرایش شده بودند اما در بین همه جمعیت شخصی را دیدم که از فرط عصبانیت لب به دندان میگزد بارها تعریفش را در احادیث خوانده بودم خودش بود همان رانده شده ی رجیمی که پدرمان را از بهشت بیرون کرد . از این دعوت به حق کاملا عصبانی شده بود و میخواست هرطور شده راه شنیدن کلام حق را ببندد . با اشاره به پسرانش وسواس و خناس دستور داد کارشان را شروع کنند . آنها به وسط میدان آمدند و اولی شروع کرد به آواز خوانی و دومی با ساز شروع به نواختن کرد در همان ابتدا ناگهان جمعیت به سمت آن دو متوجه شدند شیطان که از این توجه حسابی خوشحال شده بود جمعیت را به کف زدن و هیاهو کردن تشویق کرد کارشان حسابی بالا گرفته بود و صدای نماینده امام به سختی به گوش می رسید بوی توطئه کثیفی احساس می شد حسابی دلگیر و ناراحت شده بودم برای اینکه صدای حق را بشنوم سعی کردم توجهم را از آنها دور کنم و با دقت بیشتری به سخنان امامم که از دهان آن مرد بیرون می آمد گوش دادم در پشت سرم هیاهو شیطان صفتان برپا بود وسواس برای جذابیت بیشتر دست سه دختر زیبا را گرفت و آنها را به رقص دعوت کرد آنها هم پس از کمی ناز پذیرفتند و با رقصیدن آنها بازارشان حسابی گرم شده بود با دیدن این صحنه حالم از گردانندگان آن بهم می خورد صحنه ای مشمئز کننده که آن تک چشم به راه انداخته بود. با بعض و خشم به این کارشان نگاه میکردم و زیر لب بر این توطئه شوم لعنت میفرستادم نمیدانم این معرکه گیری چند دقیقه یا چند ساعت به طول انجامید که شیطان گفت برای امروز دیگر بس است آن یاوه گو دارد میرود به پشت سرم نگاه کردم ، نماینده امام با چند دلسوخته که بی توجه به این هیاهو ها تا آخر پای سخنانش نشسته بودند از آنجا دور شدند و من پای در گل کنار معرکه شیطانی نشسته بودم . اصلا نمیدانم چگونه و کی رویم را از سخنان حق برگردانده بودم ولی میدانم آن نفرین هایی که موقع تماشا فرستادم هیچ به کارم نیامد قافله عشق رفته بود و من بازنده اصلی این معرکه بودم شیطان با پوزخندی پیروزمندانه از کنارم گذشت او بار دیگر توانسته بود آدم را بفریبد .[/align][align=-WEBKIT-RIGHT]با گلویی بغض آلود و چشمانی اشک بار از آنجا گذشتم . نمیدانم چرا ولی چهره آن سه رقاصه برایم خیلی آشنا بود انگار آنها را در جایی دیده باشم شاید در یک فیلم هالیودی و یا در یک شبکه ماهواره ای و یا شاید هم در فیسبوک و شبه فیسبوک ها.[/align]
|
|||
|
|
۱۲:۳۲, ۳/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/شهریور/۹۲ ۱۲:۳۷ توسط zryy.)
شماره ارسال: #455
|
|||
|
|||
|
[B]
یک روزی علی میرود مدرسه . یک روز درسشان میرسد به آهن ربا و مغناطیس و معلم می اید مثال بزند که کجاها آهن ربا را استفاده می کنیم .آن وقت آدم دلش شور می زند که نکند لابه لای این مثالها توی سر علی بچرخد ....بمب مغناطیسی , همان که به به ماشین بابا مصطفی چسباندند و حواسش دیگر به کلاس نباشد و برود به قدیمها با یاد بابا ..... خدا کند معلم حواسش جمع باشد ..... یک مصطفی دادیم ما صد مصطفی تکثیر شد ... |
|||
|
|
۲۳:۰۶, ۳/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #456
|
|||
|
|||
|
روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.
پدرجا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من. پدر بغض کرد ودوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من . پدر ازجابلند شد چند قدم باناراحتی و اشک از پسرش دور شد و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت تو … پدر گفت چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم ؟ پسر گفت نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم ![]() |
|||
|
|
۲۳:۴۳, ۳/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #457
|
|||
|
|||
|
امروز را تنها لبخند خواهم زد....... بار خدایا شکر گذار لحظات طلایی ام خواهم بود.... شکرگزار لبخندهای روزانه ام خواهم بود........... لمس روزهایم را می پرستم و حضور پر رنگ خداییت را بر روی بالهای زندگانیم جشن خواهم گرفت..... نوازشت را می خواهم نوازش خدا ...یا نه تقدیر را.... من تقدیر را خواهم کشید خوشبختی را رنگ خواهم زد و به دنیا خواهم فروخت.... بار خدایا گوش میکنم می بینم لمس میکنم نفس می کشم اه که چه لذتی دارد بندگی ات........... ![]() متن رهگذر
![]() |
|||
|
|
۸:۳۶, ۴/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #458
|
|||
|
|||
|
موعظه ای از شیطان !
روزى شیطان خدمت حضرت نوح(علیه السلام) رسید و عرض کرد: تو به من خدمت کرده اى، من نیز مى خواهم به پاس آن کار، به تو خدمتى کنم! پس از پایان گرفتن طوفان و هلاکت تمام مشرکان و بت پرستان، روزى شیطان خدمت حضرت نوح(علیه السلام) رسید و عرض کرد: تو به من خدمت کرده اى، من نیز مى خواهم به پاس آن کار، به تو خدمتى کنم! حضرت نوح(علیه السلام) با تعجّب پرسید: چه خدمتى؟ گفت: این جمعیّتى که نفرین کردى و نابود شدند و همچنین نسل آنها را، شب و روز مى بایست وسوسه مى کردم و زحمت مى کشیدم تا هدایت نشوند. اکنون که هلاک شدند تا مدّتى آسوده ام! حضرت نوح(علیه السلام) (گویا اطمینان نداشت غذاى معنوى که شیطان مى خواهد به او بدهد غذاى مناسبى باشد و لذا آماده شنیدن سخنان او نبود. لذا، خطاب آمد نصایحش را بشنو! فرمود: چه خدمتى مى خواهى به من بکنى؟ شیطان گفت: در سه جا به یاد من باش که در آن سه حالت خیلى به بندگان خدا نزدیکم: «اُذْکُرْنى اِذا غَضِبْتَ; به هنگام خشم و غضب به یاد من باش (که بسیار به تو نزدیکم)». «وَاذْکُرْنى إِذا حَکَمْتَ بَیْنَ اثْنَیْنِ; به هنگام قضاوت بین دو نفر (نیز) به یاد من باش» «وَاذْکُرْنى إِذا کُنْتَ مَعَ امْرَأَة خالیاً لَیْسَ مَعَکُما اَحَدٌ; و به هنگامى که با زن تنهایى خلوت کرده اى و هیچ کس غیر از شما دو نفر در آن جا نیست (نیز) به یاد من باش». |
|||
|
|
۱۶:۴۱, ۴/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #459
|
|||
|
|||
|
آدم ها... برای یکدیگر سنگ تمام میگذارند... ولی نه الان ... ![]() وقتی که مردی سنگ تمام را میگذارند و میروند... |
|||
|
|
۱۷:۱۸, ۴/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #460
|
|||
|
|||
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |











![[تصویر: 13621223193587929202.jpg]](http://www.shiaupload.ir/images/13621223193587929202.jpg)


![[تصویر: 57945_957.jpg]](http://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1389/3/1/57945_957.jpg)