کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 66 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
*متنهائی که بایدخواند*
۱۰:۲۸, ۳/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #1
آواتار
محبوبيت با شهرت متفاوت است. محبوبيت حاصل محبتي است كه خدا در دل ديگران مي اندازد و اين محبت خود نتيجه تفرغ از دغدغه هاي دنياست اما شهرت مورد اشاره انگشتان قرار گرفتن است. محبوب در قلب مردم است و مشهور در سر انگشتان مردم. شهرت در ظاهر است چه دنيايي و چه اخروي.

پيامبر فرمود از دغدغه هاي دنيا فارغ شويد كه هر كس با قلبش بر خدا رو كند خدا قلبهاي بندگان را با مودت و رحمت فرمانبردار او مي كند (ميزان الحكمه، ج6، ح9979). و نيز فرمود آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد، مگر كسي كه خدا از بدي حفظش كند(ميزان الحكمه، ج6، ح9987).

محبوب یادکردنش شیرین و آرامش بخش است و مشهور به هم نشان دادنش مایه سرگرمی. تلویزیون مایه شهرت است تا محبوبیت. ما بازیگران، برندگان مسابقات علمی و ورزشی و... و حتی دانشمندان را به هم نشان می دهیم و حتی وقتی همدیگر را در آینه تلویزیون می بینیم به هم خبر می دهیم ؛ بدون آنکه دلمان بلرزد و یادی در جانمان طنین بیندازد. فقط تعجب می کنیم و لبخندی از سر سرگرمی می زنیم.

نتیجه این شهرت چیست؟ شناخت سطحی و توقف در ظواهر و حتی قضاوت های غلط و حواشی سنگین تر از متن.

و خلاصه اینکه: آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: parisan ، محب الزهرا ، MESSENGER ، zarati313 ، Mitsonary ، ساجد ، در جستجوی سختی ، SARV ، باهتول ، یاران مهدی ، vahrakan ، امیرحسن ، نگار ، Agha sayyed ، حسنیه ، m.hossein ، netlog36 ، یا صاحب الزمان ، بیداری اندیشه ، بیداری12 ، taleb ، فدک زهرا ، میثاق ، انتخاب ، taban ، saloomeh ، farzad313 ، سدرة المنتهی ، مفقود الاثر ، یاوران مهدی ، شهیدطیبه واعظی ، شیدا ، شیدا ، ساقی ، Farzaneh ، *ریحانه* ، عماره ، ShAyEsTeH ، علی امینی ، نسیم ، Night moans ، soltanmahmoud ، ترنم ، ali0077 ، حوریه سادات ، 135 ، s-r ، *مهاجر* ، mahdy30na ، آفتاب ، آلاله ، مرتاح ، fiftynine ، لبخند خدا ، kashkol-ir ، شاهد ، عبدالرحمن ، عبداللهی ، MohammadMeraj ، محمد امین + ، fafa* ، chekel ، صهبا ، mohammad reza ، رضوانه ، Mohammad Trust ، sabrina ، soora ، السا ، سیمرغ ، soheyl68 ، Just God ، aboutorab ، انتصـار ، چکاوک92 ، mohammadhadi ، Bamdaad ، ما 3 تا ، آسمانه سجادی ، نورالسادات ، mortozpasha ، مجتبی110 ، فدايي ولايت ، ( علقمه ) ، یاســین ، Muhammad-Ali ، حسن عزتي ، مجنون العباس ، جواد مخبریان ، غریب ، Anti gods

آغاز صفحه 10 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۳:۰۵, ۲/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #91

به نام او
وقتي به علاوه خدا باشي ، منهاي هر چيزي ميتوان زندگي كرد..
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، یا ثارالله ، حسن عزتي ، vahrakan ، ترنم
۱۵:۴۲, ۳/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #92
آواتار
یه پیشنهاد از برادر کوچیکتون سعی کنید کنار کپی کردن چند خطی هم از خودتون بنویسید حتی اگر کم باشه و حتی اگر زیبا هم نباشه ولی همین نوشتن خودتون برامون ارزشمنده البته برخی از دوستان این کارو کردن.

امضای سید ابراهیم
[تصویر: 70398176744835468767.png]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، rastin ، MohammadSadra ، ترنم ، saloomeh ، مبينا ، حسن عزتي ، yamin ، vahrakan ، shakiba
۱۶:۲۸, ۳/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/بهمن/۹۰ ۱۶:۳۷ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #93
آواتار
از خودم نمیگم.... نمیدونم ربطی داره یا نه. ولی همین الان تو فکرش بودم. خب تقریبا هم تو همین ایام بود دیگه جریان سقیفه و...
یادمه تو یه هیئتی بودیم که بزرگی از اخلاق و عرفان هم در آنجا حضور داشتن که قبلا هم کمی از ایشون گفتم. در حضور ایشون مداح جوانی روضه میخواندند. ولی به قول بچه هیئتی ها مجلس قفل شده بود... کسی گریه نمیکرد. اون مداح جوان هم تصور میکرد باید روضه اش را باز تر کنه تا ما گریه کنیم. خلاصه خیلی رفت جلو تا جاییکه دیگه داشت بی حرمتی میشد. به ناگاه استاد ما برخواستند میکروفن را گرفتند از جوان عذرخواهی کردند و گفتند : ((حالا این حرفها را نگید فعلا... من یادمه زمانی که کودک بودم با مادرم در کوچه ای راه میرفتیم که درآن خانه ای درحال ساخت بود. مادرم ناگهان سرش به داربست خانه خورد کمی سرش گیج رفت و نشست... من مونده بودم که چی کار کنم... بچه ها آن زمان من خیلی کوچیک بودم ولی مادرم به من تکیه داد میخواست بلند شه ولی نمیتونست چندتا کارگر میخواستن بیان جلو ولی من نمیدونم چرا رفتم جلوشونو گرفتم مادرم تنها میگفت عزیزم چادرم را ...بچه ها تاهمین امروز زمانی که داربست میبینم کل وجودم میلرزه... سلام بر تو ای امام مجتبی و ای امام غریب که با دیدن مغیره....))
فکر نکنم لازم باشه بگم با این بیانات ایشان مجلس چه حال عجیبی پیدا کرد...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، saloomeh ، rastin ، مبينا ، علمدار133 ، Islam ، حسن عزتي ، yamin ، یا ثارالله ، vahrakan ، shakiba ، ترنم ، rahi
۱۹:۴۶, ۳/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/بهمن/۹۰ ۲۲:۲۷ توسط علمدار133.)
شماره ارسال: #94
آواتار
بسم رب العباس(علیه السلام)
بااجازه ازحضرت ارباب
میخوام یه معجزه ای که توی زندگیم اتفاق افتاد براتون بگم
امیدوارم حوصله کنین وبخونین
من یه پسردارم الان12سالشه افتخارخودش وباباش هم اینه که ازدوسال قبل فاطمیه میون دار هیئته سال89چندروز مونده به پایان سال یه بعدازظهرازخواب بلندشدم دیدم باتوپ کاغذی که براخودش درست کرددورش هم چسب پهن زده تاسروصدانده وبتونه بازی کنه داره بازی میکنه
اومدم مغازه شب تماس گرفتم به خانمم گفتم:بفرستش بره نون بگیره براشام چون مغازه وخونه مون بهم نزدیکه دیدم نیومد بعدنیم ساعت دوباره تماس گرفتم دیدم خانومم میگه بچه داره توی تب میسوزه بیاببریمش دکتر
(متاسفانه این زمان حتی پول ویزیت دکترش روهم نداشتم)
شایدبراهمه اتفاق بیفته
گفتم:حالا بزارباشه میبرمش نون گرفتم رفتم خونه دیدم داره تو تب هذیون میگه شام روخورده نخورده بلندشدم بیام مغازه تاشاید فروش کنم بتونم ببرمش دکتر
(من سوپرمارکت دارم)
ولی کو تو اون سرماو...مشتری
خداروشکرتاساعت11پول ویزیت جور شد گفتم میبرمش دکتر اگه نسخه نوشت وزیادبود فردابراش میگیرم
بچه رو بغل کردم بردمش دکتر بعدازمعاینه گفت ببرین آزمایش گفتم الان دکتر؟گفت آره توی بیمارستان کشیک آزمایشگاه هستن.بردم تاساعت12/30آزمایش رو انجام دادم بماندکه توی آزمایشگاه منو کلی ترسوندن که این خیلی بدجوره حالش ممکنه فلان باشه بهمان باشه
تابردم آزمایش روبه دکترنشون دادم
گفت همین الان ببرش بیمارستان کودکان بخوابونش منم که بی پول گفتم دکترالان گفت آره عفونت بدنش بی نهایت بالاست روی فکرکنم گفت190هست پرسیدم نرمالش چنده گفت مثلازیر100باورکن دیگه هیچ چی نمیدیدم ونمیشنیدم دکترحرفهائی زدکه نشنیدم فقط گفتم دکتر الان کسی اونجابدادمون نمیرسه الان همه انترن هستن اونجا وازاین
حرفهاهرچندبی پولی باعث این حرفم بودولی قبلایه بارشب رفته بودم بیمارستان کودکان بعدازنیم ساعت معطلی ازلای دراتاق دکتردیدم یه خانم وآقائی تو اتاق دارن باهم صحبت...میکنن بیخیال مریضهای پشت در.
دکترکه دید من تمایل ندارم برم بیمارستان یه سرم وچندتاتب بر نوشت
گفت پس صبح زودببرینش بیمارستان
من هم اومدم خونه بعداینکه سرم تموم شد اومدم مغازه تادرروببندم
یه دفعه چشمم خورد به عکس آقااباالفضل بدون اینکه دست خودم باشه اشک مثل بارون ازچشمام اومد بهش گفتم آقا من بارها ازت خواستم هربلائی سرم میاری بیار ولی زن وبچه ام وحفظ کن اینم که میوندار هیئت خودته دیگه من چی بگم؟
هیچی نمیگم بهت.خودت میدونی
وضع منم میدونی
رفتم خونه اون شب تاصبح من وخانمم بالاسرش بیدارموندیم پاشورش کردیم پارچه خیس گذاشتیم روی پیشونیش تاهواروشن شدیه کم خوابیدم
گذشت تافردادیدم پسرم تبش کم شد
پسری که من بغلش میکردم میبردمش دکترباپای خودش اومد تو ماشین نشت تا بریم بیمارستان
نوبت گرفتم ازیه متخصص توی همون بیمارستان نوبت اول ساعت2بعدازظهررفتم پیشش
آزمایش رونشونش دادم نگاه کرد منو پسرم و آزمایش رو؟؟؟!!!پرسید مال این بچه هست؟
گفتم بله!شروع کرد به نوشتن نگران شدم پرسیدم دکترچی شد چیزی نگفت 2باره پرسیدم گفتم:دکتر اگه چیزی هست بهم
بگو
میخوای بچه هاروبفرستم بیرون به خودم بگی؟
گفت فعلا برواین آزمایشها روبگیر تابهت بگم!!!دوباره آزمایش؟؟
رفتم چکاب کامل کردیمش از سینوس بگیر تاکف پاش حتی عکس رادیولوژی ازقفسه سینه ووووو....
همه روبردم پیشش دید خندید !!!!!
سرش روبلندکرد منو که دیددارم باتعجب نگاهش میکنم بیشترخندید گفت:مطمئنی آزمایش مال پسرت بود گفتم:آره
گفت:شماره دکترش روداری ؟بهش دادم
بعدازتماس وگفتن کلی اصطلاح پزشکی قطع کردولی باتعجب گفت:من نمیدونم چی شدودیشب بهتون چی گذشت ولی شمایه آزمایش آوردین بهم نشون دادین که بعداز12ساعت من دستورتکرارش رودادم ولی این به اون اصلا ربطی نداره واگه همکارم تائیدش نمیکرد من رک بهتون بگم فکرمیکردم یادروغ میگین یا یه آزمایش اشتباه روآوردین چون برام غیرطبیعیه!!!
تودلم گفتم:برای تو غیرطبیعیه ولی برای من طبیعیه

بله دوستان این ماجرامال سال قبل منه خداروشکر
ببینین دوستان من ویاما نه بنده خاصه خداوندیم نه مستجاب الدعوه هستیم ولی اندک آبروئی پیش اربابمون داریم هرچندبرام سخت بودبنویسم ولی نوشتم تابدونین که من هم دست خداروتوی زندگیم دیدم نه یک بار بلکه چندین بار که این یکی وآخریش بودکه انشالله آخرینش نباشه
یاعلی مدد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: yamin ، حسن عزتي ، sadegh-a ، rastin ، مبينا ، یا ثارالله ، تازه مسلمان ، soldier ، vahrakan ، MohammadSadra ، سید ابراهیم ، Admirer ، shakiba ، saloomeh ، ترنم ، r_bashiri89 ، گل مرداب ، Tolou ، rahi ، mohammadhadi
۲۰:۲۲, ۳/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #95
آواتار
(۳/بهمن/۹۰ ۱۹:۴۶)علمدار133 نوشته است:  چشمم خورد به عکس آقااباالفضل بدون اینکه دست خودم باشه اشک مثل بارون ازچشمام اومد بهش گفتم آقا من بارها ازت خواستم هربلائی سرم میاری بیار ولی زن وبچه ام وحفظ کن اینم که میوندار هیئت خودته

بنام خداوند بخشنده مهربان

بسیار زیبا بود و موثر.
امید به اینکه شما و پسرتون کماکان از خادمان اهل بیت(سلام الله علیها) باقی بمونید و سایه اربابمون قمر بنی هاشم (علیه السلام) در دو دنیا محافظ شما باشه.انشالله

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علمدار133 ، یا ثارالله ، vahrakan ، MohammadSadra ، تازه مسلمان ، ترنم ، yamin
۱۲:۰۲, ۶/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #96
آواتار
در جایی مطلب زیر را دیدم گفتم شاید جالب باشد برایتان بگذارم.
در جائی خواندم که: بومیان آمازون روش جالبی برای شکار میمون دارند بدینصورت که نارگیل را از دو طرف سوراخ می کنند، یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند یک طناب را از آن عبور دهند و یک طرف کمی درشت تر در حدی که دست یک میمون به زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند رد می کنند و بعد طناب را به تنه درخت می بندند تا اینطوری میمون نتواند جر بزند و نارگیل را با خودش ببرد. سپس توی نارگیل خالی شده چند تا سنگریزه می اندازند و چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد ... تله آماده است.
میمون ها که شهوت کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد، می آیند و دستشان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت بسته شان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند، آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که بدست آورده اند از دست بدهند. آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی (عین آب خوردن) جمع می کند و توی قفس می اندازد.
این میمون ها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند. اولا وقتی می بینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ می کند باز هم برای کنجکاوی می روند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال جیغ و ویغ اند. ثانیا بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد، آزادش می کنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند باز همین میمون ها گیر می افتند و جیغ و ویغشان در می آید. این داستان قرن هاست که در جریان است! اما حق ندارید فکر کنید که این میمون ها از خنگیشان است که هر روزه توی این دام ها می افتند، اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود.
اگر خوب فکر کنیم ... آیا دور و بر خود ما پر از نارگیل های سوراخ داری نیست که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانه مان می کند؟ آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمی دانیم ارزشی دارند یا نه، چندین و چند بار در هر مدخل سوئی داخل نمی کنیم؟ آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا شب جیغ و ویغ می کنیم و خودمان را به زمین و آسمان می کوبیم؛ در حالی که فقط کافی است از یک سری چیزها دل بکنیم و برویم خوش و شاد روی درخت ها، بی دغدغه این جور چیزها، تاب بازیمان را بکنیم؟ آیا صدای جیغ و ویغ مذبوحانه اکثر دور و بری هایمان که خودشان را اسیر کرده اند را نمی شنویم؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، shafagh_mah ، ali.khm ، m.hossein ، Islam ، bagheri4 ، علمدار133 ، yamin ، گل مرداب ، در جستجوی سختی
۱:۴۴, ۹/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #97
آواتار
هشدارهای مهمی که نباید به سادگی از آن گذشت!

نحوه تشخیص امکان دیده شدن در اتاق های پرو

این روزها مساله امنیت و پخش عکس و فیلم های خصوصی داغ است و جدای اینکه با پیشرفت های خوبی که در زمینه ساخت دوربین های مخفی که تشخیص آنها هم چندان آسان نیست میسر شده، زمان خوبی هست که این مطلب را نیز بخوانید:

بحث آینه های دو طرفه، بله افرادی به این روش از شما در حالیکه در هتل یا اتاق پرو یا در حمام یا دستشویی هستید فیلم یا عکس تهیه کرده و به معرض دید عموم می گذارند. پس حتما قبل از اینکه از محل های دارای آینه استفاده کنید از یکطرفه بودن آن مطمئن شوید!

[تصویر: 07.jpg]

اما چطور؟

قبل از هرکاری از تست انگشت استفاده کنید :
انگشت خود را روی آینه قرار داده. اگر بین انگشت شما و تصویر آن یک فاصله ای باشد، این آینه واقعی است. اگر انگشت شما به تصویرش چسبیده باشد، این آینه دو طرفه است و فردی دارد شما را مشاهده می کند.

دلیل : چون در آینه واقعی لایه جیوه در پشت شیشه است ولی در آینه های دو طرفه لایه جیوه در روی سطح شیشه است. از همه شما دوستان خوبم انتظار دارم این موضوع را برای آشنایان خود مطرح کنید و نگذارید عده ای سودجو و فرصت طلب، آبروی فرد یا خانواده ای را مورد سوء استفاده قرار دهند.

[تصویر: separator22.gif]

شارژ سرطان پوست از طریق کارت !

استفاده از کارت های رمز دار مثل کارت شارژ تلفن همراه، کارت شارژ اینترنت، کارت های قرعه کشی و سایر کارت های از این دست، یکی از الزامات زندگی در عصر ارتباطات است. معمولا در اینگونه کارت ها شماره رمز، برای امنیت بیشتر، زیر یک لایه نازک نقره ای رنگ مخفی می شود. اگر مشتری اینگونه کارت ها بوده اید، حتما لذت خراشیدن این ورقه نازک نقره ای رنگ را تجربه کرده اید، اما...
[تصویر: 08.jpg]

آیا تابه حال فکر کرده اید که این ورقه نازک که حاوی ماده شیمیایی به نام سیلور نیترو اکسید (Silver Nitro Oxide) است و به آسانی با ناخن خراشیده می شود، می تواند یک تهدید جدی برای سلامت شما باشد؟!

به نقل از پزشکی. نت: بر اساس آخرین پژوهش های موسسه تحقیقات سرطان در آمریکا، این ماده شیمیایی یک ترکیب شدیدا سرطان زا بوده و تماس با آن موجب بروز سرطان پوست می گردد. توصیه پژوهشگران این است که حتی الامکان از خراشیدن این ورقه با ناخن خودداری کرده و برای آشکار شدن رمز روی کارت از وسیله دیگری استفاده کنید. ضمن اینکه پرهیز از تماس با تراشه های نقره ای رنگ سیلور نیترو اکسید نیز توصیه ای است که باید جدی گرفته شود.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، گل مرداب ، vahrakan ، یا ثارالله ، sadegh-a ، yamin ، در جستجوی سختی ، امیرحسن ، rahi
۲۰:۰۷, ۱۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #98
آواتار
پیدا کردن شماره تلفن خود با ماشین حساب
دی نیوز - ابتدا یک ماشین حساب آماده کنید تا با هم پیش رویم.ماشین حساب موبایل هم می شود.

۱.هفت رقم شماره ی تلفن خود را در نظر بگیرید.

۲.حالا سه رقم اول آن را وارد ماشین حساب کنید.یعنی اگر تلفن شما ۱۲۳۴۵۶۷ باشد ۱۲۳ را در ماشین حساب وارد کنید.

۳.حالا این سه رقم را در ۸۰ ضرب کنید و حاصل را با ۱ جمع کنید.

۴.عدد به دست آمده را در ۲۵۰ ضرب کنید.

۵.حالا چهار رقم پایانی تلفن خود رابا عدد به دست آمده جمع کنید. یک بار دیگر چهار رقم پایانی شماره ی خود را با آن جمع کنید.

۶.عدد ۲۵۰ را از حاصل به دست آمده کم کنید.

۷.حالا حاصل را تقسیم بر ۲ کنید.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، peimane ، r_bashiri89 ، yamin ، Patriot ، rahi ، sabrina
۲۰:۵۵, ۱۱/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/بهمن/۹۰ ۲۰:۵۸ توسط MohammadSadra.)
شماره ارسال: #99
آواتار
1234567 = 4567 + 123 * 10000

1- سه رقم اول مساوی است با ب
2- ب = 123

3- 1 + ب * 80

4- 250 * ( 1 + ب * 80 )

5- چهار رقم پایانی ( ج = 4567) پس ج * 2 + 250 * ( 1 + ب * 80 )

6- 250 - ج * 2 + 250 * ( 1 + ب * 80 )

7- ( 250 - ج * 2 + 250 * ( 1 + ب * 80 ) ) * 2/1

کمی ورزش فکری

(ج * 2 + ب * 80 * 250 ) * 2/1 = ( 250 - ج * 2 + 250 + ب * 80 * 250 ) * 2/1

حالا نوبته 2/1

ج + ب * 10000 = ج + ب * 40 * 250 = (ج * 2 + ب * 80 * 250 ) * 2/1

پس

1234567 = 4567 + 123 * 10000
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علمدار133 ، shakiba ، یا ثارالله ، r_bashiri89 ، yamin ، rahi
۱۹:۴۱, ۱۶/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #100
آواتار
عابد و ابلیس
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...
باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!

ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: vahrakan ، r_bashiri89 ، yamin ، گل مرداب
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا