(۲۸/خرداد/۹۱ ۳:۴۷)alitalebi نوشته است: [ -> ]من که با بازی تخته و شطرنج ذهنم باز میشه و خیلی با اشتیاق دنبال میکنم اگر این فعالیت ذهنی از دید دوستان و مراجع قمار است و من کار حرام انجام میدهم بد نیست ابی به سر و صورت خود بزنند و این موضوع رو فراموش کنند.
بنده هم شما رو به امضاتون ارجاع می دم...
خیلی جالبه تا یک حکمی مخالف سلیقه خودمون می بینیم مراجع رو محکوم می کنیم
در صورتی که کسی که باید آب به صورتش بزنه خودمون هستیم نه مراجع
بسم الله الرّحمن الرّحیم
(۲۸/خرداد/۹۱ ۰:۴۹)شهرام نوشته است: [ -> ]سلام
دوستان من خیلی خوشحالم نسبت به اینکه،
تمامی دوستان ،تمام مسائل اسلامی را رعایت میکنند و تو فکر حرام و حلال بودن شطرنج و تخته و پاسور هستن!!!!!!!!
دشمنان ما تو فکر نابودی اسلام و ایران هستند و ما داریم،در مورد پیش پا افتاده ترین مسائل زندگی بحث میکنیم.
فلسطین نابود شد،عربستان وهابی شد،افغانستان و عراق هم تصرف شد،فردا هم سوریه رو میخوان نابود کنن،ما هم میشینیم و...........
دم هممون گرم
به ما میگن مسلمان!
سلام
چطوره من توی این تاپیک بمونم و به اصلاح و درمان خودم بپردازم و شما برید مشکلات مربوط به فلسطین و افغانستان و عراق و... رو حل بفرمایید....
تا ببینیم کار کدوممون به واقع عملی هست و نتیجه بیشتری داره...
راستی احتمالا مراجع هم کار عبثی انجام دادن که این احکام رو بیان کردند وقتی مسائل مهم تری وجود داره که بهش توجه نمیشه ، نه؟
شما هم لابد از مراجع بیشتر می فهمید...حتما همین طوره
خواهشا برید تا اوضاع عربستان و فلسطین ازین بدتر نشده کارها رو ردیف کنید.
(۲۸/خرداد/۹۱ ۱۲:۵۱)یا ثارالله نوشته است: [ -> ]خیلی جالبه تا یک حکمی مخالف سلیقه خودمون می بینیم مراجع رو محکوم می کنیم
در صورتی که کسی که باید آب به صورتش بزنه خودمون هستیم نه مراجع
این تمثیل زیبا رو تو تاپیک جامعه کبیره از زبان جناب معمار منتظرین نقل کردم. استدعا دارم با دقت بخونید :
یک روز مردی از مکانی عبور می کرده که می بینه یک بنده خدایی زیر درختی خوابیده و دهانش باز است. در همان لحظه یک مار داخل دهان اون فرد میشه. مرد عابر نگاه میکنه و از اسب پیاده میشه. به فکرش میرسه که اگر به اون مرد بگه در درون تو ماری وجود داره ، بنده خدا تحمل نمی کنه. و روح محدود و کوچک است و به دلیل همین کوچکی روح ممکنه ذکر حقیقت موجب وحشت او بشه و اتفاق بدتری بیوفته
پس مرد رو بیدار میکنه و بعد از بیدار شدن به او میگه بدو! اون فرد ناراحت میشه و میگه به چه حقی من رو بیدار کردی و تازه بعد از بیدار شدن به من میگی بدوم؟؟!
{حال به این نکته هم توجه داشته باشید که قدم به قدم این مراحل برای رسول اکرم هم به صورت خیلی وسیع تری اتفاق افتاده است!}
مرد بیدار شده گفت من نمی دوم! مرد عابر گفت اگر ندوی با این شلاق شما رو تادیب خواهم کرد.
{در اینجا فکر کنید به حدودی که خداوند وضع کرده و قوانینی که خداوند وضع کرده است که برای اصلاح خودمان است ولی به دلیل کوچکی روح نمی دانیم و نمی فهمیم!حتی گاهی بلاهایی که در طول زندگی برای ما پیش میاید هم دلیلش اصلاح درون ماست...}
خلاصه اون مرد شروع می کنه به دویدن. به یک سربالایی می رسن. عابر بهش گفت : ازین سربالایی هم برو بالا... مرد بهش گفت آخه فلان فلان شده تو از خواب بیدارمون کردی، شلاق هم که می خواهی بزنی ، این همه راه هم منو دواندی و حالا مجبورم میکنی از اینجا بالا برم؟
گفت اگر ندوی با این شلاق می زنم توی سرت! باید بدوی...
بعدش رسیدن به درختی که میوه های گندیده داشت...گفت اینها رو هم باید بخوری
طرف گفت : آخه پدرت خوب، مادرت خوب! چرا دست از سر ما بر نمی داری؟ بذار زندگیمونو بکنیم...
خلاصه میوه های گندیده را هم می خورد. بعد یکمرتبه حالش بهم خورد و مار هم بیرون افتاد
مرد شوک زده شد! و عابر به او گفت : عزیز من ازونجا تا الان جرئت نداشتم به تو بگم چه ماری در وجود تو هست!
در ادامه زیارت جامعه کبیره در جایی که این تعبیر آمده : " و منتهی الحلم" بیشتر توضیح می دهیم که چرا ائمه (علیه السلام) انتهای حلم رو درمورد ما به کار می برند تا ما آدم شویم.گاهی شصت سال با یک انسان مدارا می کنند تا رسالتشون انجام شود...