کلام شهدابدانید که به دو جای بدنم شلیک خواهد شد یکی به مغزم که به اسلام میاندیشد و دیگر بر قلبم که برای اسلام میتپد. شهید محمد تقی پکوک
خاطرات شهدا
زمستون بود و نزدیک عملیات خیبر. شب که اومد خونه ، اول به چشماش نگاه کردم ، سرخ سرخ بود. داد میزد که چند شبه خواب به این چشمها نیومده. بلند شدم سفره رو بیارم ، نذاشت. گفت: امشب نوبت منه ، امشب باید از خجالتت در بیام. گفتم : تو بعد این همه وقت خسته و کوفته اومدی ... نذاشت حرفم تموم بشه ، بلند شد و غذارو آورد. بعدش غذای مهدی رو با حوصله بهش دادو سفره رو جمع کرد. آخرش هم چایی ریخت و گفت : بفرما. شهید حاج محمد ابراهیم همت
منبع:به مجنون گفتم زنده بمان ص 52
کلام شهداعزيزانم! اگر شبانهروز شکرگزار خدا باشيم که نعمت اسلام و امام را به بما عنايت فرموده، باز هم کم است.
شهید مهندس مهدی باکری
خاطرات شهدا
ظرف های شام، دو تا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه. رفتم سر ظرف شویی. گفت«انتخاب کن. یا تو بشور من آب بکشم، یا من می شورم تو آب بکش.» گفتم «مگه چقدر ظرف هست؟» گفت «هرچی که هس. انتخاب کن.» شهید مهدی زین الدین
منبع:کتاب زین الدین
کلام شهداآنان كه امروز ما را از سلاحشان مىترسانند بر كوير انديشه باطلشان چيزى نخواهد روييد، كه ما در مكتب حسين (علیه السلام) درس شهادت آموخته ايم.
شهيد حميد خيردستجردى
خاطرات شهدا
دم در که میری این سطل زباله را هم ببر. - چشم خانم! ماشین شهرداری که آمد می برم. نگاه معنادار همسر را که دید گفت: بوی زباله همسایه ها را اذیت می کند. ما نباید کاری کنیم که همسایه ها آزار ببینند. همسفر زندگی اش می گفت که اگر بخواهم از دقت در رفتارش با همسایه ها بگویم مثنوی هفتاد من کاغذ است. شهید محمد علی رجایی
منبع:کتاب « خدا که هست » نوشته مجید تولایی
کلام شهدا
شکر خدای را که بر ملت ما منت گذارد و ملت غیور و دلاور ما را به ناجی و یاری دهنده دین مبین اسلام برگزید و خواست که دین مبینش را به دست مسلمانان با ایمان و دلیر و ملت قهرمان ما گسترش داده و سرافراز نماید.
طلبه ی شهید محمد محمدی
خاطرات شهدا
با چند تا از بچه های سپاه توی یه خونه ساکن شده بودیم. یه روز که حمید از منطقه اومد به شوخی گفتم: دلم میخواد یه بار بیای و ببینی اینجا رو زدن و من هم کشته شدم . اون وقت برام بخونی ، فاطمه جان شهادتت مبارک ! بعد شروع کردم به راه رفتن و این جمله رو تکرار کردم. دیدم از حمید صدایی در نمیاد. نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه ، جا خوردم و گفتم: تو خیلی بی انصافی. هر روز میری تو آتش و منم چشم به راه تو . اونوفت طاقت اشک ریختن منو نداری و نمیذاری گریه کنم . حالا خودت نشستی و جلوی من داری گریه میکنی؟ سرشو اورد بالا و گفت : فاطمه جان به خدا قسم اگه تو نباشی من اصلا از جبهه برنمیگردم. شهید حمید باکری
منبع:نیمه پنهان ماه ج 3
کلام شهدااز شهيدان راه اسلام شرمگينانه عذر خواهي نموده و شاکر خواهم بود، اگر اين روسياه را هم به خيل خونبار و کاروان پر کرامت خود بپذيرند.
شهيد حجت الاسلام و المسلمین ذبيحالله کرمي
خاطرات شهدا
تازه داماد و عروس بودند. آمده بود خانه با یک نان سنگک، یک سیر پنیر و یک صورت خندان. تازه عروس از وضع جیب تازه داماد طلبه خبر داشت. همان یک صورت خندان به کل عالم می ارزید. شهید محمدجواد باهنر
منبع:کتاب « هنر آسمان » نویسنده : مجید تولایی
کلام شهدابارالها!ما را یاری فرما از طریق خدمت های بزرگ به آئین پاکت و به بندگانت صفحات عمر خود را با خطوط زرینی که نمایانگر رضای توست رقم زنیم و سرانجام به فیض شهادت در راه تو نائل گردیم ودر آغوش رحمتت جای گیریم.
طلبه شهیدمجتبی آدینه وند
خاطرات شهدا
مادرم موقع خواستگاری برای مصطفی شرط گذاشته بود که این دختر صبح که از خواب بلند میشه باید لیوان شیرو قهوه جلوش بذاری و ... خلاصه زندگی با این دختر برات سخته. اما خدا میدونه مصطفی تا وقتی که شهید شد ، با اینکه خودش قهوه نمیخورد همیشه برای من قهوه درست میکرد. میگفتم واسه چی این کارو میکنی؟ راضی به زحمتت نیستم . میگفت: من به مادرت قول دادم که این کارو انجام بدم . همین عشق و محبتهاش به زندگیمون رنگ خدایی داده بود. شهید مصطفی چمران
منبع:افلاکیان جلد 4 ص 7
کلام شهداخواهرم حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را میبینی و دشمن تو را نمیبیند.
سردار شهید رحیم آنجفی
خاطرات شهدا
دخترمون نه روزش بود که علی از منطقه اومد. برای عقیقه ، گوسفند خریدو شروع کردیم به تدارکات مقدمات مهمونی.برنامه ریزیها شد ، مهمونها هم دعوت شدند. یه مرتبه زنگ زدن گفتند: ماموریتی پیش اومده و باید بیای اهواز. وقتی به من گفت خیلی ناراحت شدمو کلی گریه کردم. بهش گفتم: ما فردا مهمون داریم ، برنامه ریزی کردیم. وقتی حال من رو اینطور دید به دوستاش زنگ زد و رفتنشو کنسل کرد. گفته بود:بی انصافیه اگه همسرمو تنها بزارم ، این همه سختی رو تحمل کرده حالا یه بار از من خواسته بمونم. اگه بیام اهواز با روح جوانمردی سازگار نیست. شهید سید علی حسینی
منبع:چشم بی تاب ص94
کلام شهدا
ملت ما الان باید خود را بسازند تا فرد فرد این ملت یک مربی باشند و اول از خودمان شروع کنیم تا فردا بتوانیم برای صدور انقلابمان و زنده کردن اسلام در کشورهای عربی در حال خواب ، مربی و ناجی داشته باشیم.
سردار شهید ذبیح الله عاصی زاده
خاطرات شهدا
صبح زود حمید میخواست بره بیرون. براش تخم مرغ آب پز کرده بودم. وقتی رفتم از روی گاز بردارم پشت سرم .عمینکه برداشتم آب جوش ریخت پشت گردنش. هم عصبانی بودم که اومده تو آشپزخونه و هم ترسیده بودم که نکنه طوریش بشه. حمید سریع خودشو رسون تو اشپزخونه و با خونسردی بهم گفت: آروم باش . تا تو اروم نشی بچه رو نمیبرم دکتر. این قدر با نرمی و خونسردی باهام حرف زد که اروم شدم. یه هفته تموم میبردش دکتر. بهم میگفت: دیدی خودتو بیخود ناراحت کردی ، دیدی بچه خوب شد. شهید حمید باکری
منبع:نیمه پنهان ماه ج 10 ص 26
کلام شهداضعف مسلمين از آن روزي شروع شد كه فقط به ظواهر دين چسبيدند و از واقعيات آن صرف نظر نمودند.
آیت الله شهید دکتر مفتح
خاطرات شهدا
تا اومدم دست به کار بشم سفره رو انداخته بود. یه پارچ آب ، دوتا لیوان و دو تا پیش دستی گذاشته بود سر سفره . نشسته بود تا با هم غذارو شروع کنیم . وقتی غذا تموم شد گفت: الهی صد مرتبه شکر، دستت درد نکنه خانوم . تا تو سفره رو جمع میکنی منم ظرفها رو میشورم . گفتم: خجالتم نده ، شما خسته ای ، تازه از منطقه اومدی . تا استراحت کنی ظرفها هم تموم شده . نگاهی بهم انداخت و گفت: خدا کسی و خجالت بده که میخواد خانومشو خجالت بده . منم سرمو انداختم پایین و مشغول کار شدم.شهید حسن شوکت پور
منبع:حدیث آرزومندی ص 108
کلام شهدا
اگر می خواهید در مبارزات خویش پیروز و موفّق باشید،هدفی روشن و صریح،اراده ای قوی داشته باشید و هر چه دارید در راه هدف ایثار و گذشت نمائید که اگر هدف الهی شد جان که هیچ،هیچ چیزی ارزش ندارد.سردار شهید اصغر علیپور
خاطرات شهدا
هر چی از پشت در آشپزخونه خواهش کردم ، فایده نداشت. درو بسته بود و میگفت : چیزی نیست . الان تموم میشه . وقتی اومد بیرون دیدم آشپزخونه رو مرتب کرده ، کف آشپزخونه رو شسته ، ظرفهارو چیده سر جاشون ، روی اجاق گاز و تمیز کرده و خلاصه آشپزخونه شده مثل یه دسته گل. گفتم: با این کارا منو خجالت زده میکنی . گفت: فقط خواستم کمکی کرده باشم . شهید علی صیاد شیرازی
منبع:خدا میخواست زنده بمانی ص 7