تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: ˙·٠•●♥ خاطراتی از همسرداری شهدا ♥●•٠·˙
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
کلام شهدا
برادران، برای این انقلاب کار کنید و شب و روز را نشناسید و راه شهدا را ادامه دهید که پای آن ها خون زیادی ریخته شد.
آیت الله شهید وفائی نیا
خاطرات شهدا
مجید هرچه داشت، انفاق می کرد. یک بار که به اعتراض به او گفتم:« تو که درآمدی نداری و حتی پول توجیبی ات را از پدرت می گیری، حداقل کمی از این پول را برای خودت نگهدار و همه اش را نبخش» اما او گفت:«ثواب این کار، از نیاز من خیلی بیشتر است». شهید مجید قناعتی
منبع :سایت صبح
کلام شهدا
جندالله با ایمانش می جنگد بگذار بوق های تبلیغاتی رسانه های صهیونیستی و سران اسرائیل به ما بگویند شما برای خودکشی آمده اید. ما ثابت می کنیم که خون ما باعث خواهد شد که سرزمین های مقدس اسلامی از دست امپریالیزم و این رژیم غاصب و فاسد صهیونیستی آزاد بشود.
سردار شهید احمد متوسلیان
خاطرات شهدا
به حاج یدالله کلهر، یک خانه در کرج برای سکونت اهدا کرده بودند، حاج یدالله از آن جا که در همه ی امور زندگی، یار و یاور بچه ها بود، روزی همراه یکی از دوستانش برای خواستگاری رفت. پس از صحبت های اولیه، خانواده ی دختر پرسیدند که: «آیا ایشان خانه دارند یا خیر؟» آن برادر هم پاسخ داد: «نه، ندارم!» و خانواده ی آن دختر گفتند: «برای ما این مسأله مهم است، پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج کلهر در همین لحظه، پا درمیانی کرده، گفت: «چرا، خانه دارند، در فلان جای کرج، خودتان بروید و ببینید.» سپس آن مراسم به خوشی تمام شد و شهید کلهر در کمال ایثار، خانه ی خود را به آن برادر بخشید!؟ شهید کلهر
منبع :سایت صبح
کلام شهدا
هنگامی که پرواز می کنم احساس می کنم همچون عاشق به سوی معشوق خود نزدیک می شوم و در بازگشت هرچند پروازم موفقت آمیز بوده باشد، مقداری غمگین هستم چون احساس می کنم هنوز خالص نشده ام تا به سوی خداوند برگردم.
سرتیپ خلبان شهید علی اکبر شیرودی
خاطرات شهدا
بعد از شهادت حاجی هنوز هم، حضور او را به عینه در زندگی حس می کنم. یادم می آید یک بار یکی از فرزندانمان، پس از گذشت روز سختی، در اوج تب می سوخت. نیمه شب بود. همه توصیه می کردند که بچه را به دکتر برسانیم، اما من به دلایلی موافق این کار نبودم. نزدیک نماز صبح گریه ام گرفت و خطاب به حاجی گفتم: «بی معرفت! دو دقیقه بیا این بچه را نگه دار؟» نزدیک صبح برای لحظه ای، نمی گویم خوابم برد، یقین دارم که خوابم نبرد، حاجی برای لحظه ای آمد و بچه را از دست من گرفت و دو سه بار دست به سر او کشید... وقتی من به خودم آمدم، دیدم تب بچه قطع شده است. با خودم گفتم: این حالت شاید نشانه های قبل از مرگ بچه باشد. آفتاب که زد با حالت بی قراری و اشک و آه بچه را به دکتر رساندم. دکتر گفت: «این بچه که هیچ ناراحتی ندارد..». راوی: همسر شهید محمد ابراهیم همت
منبع :سایت صبح
کلام شهدا
بدانید اسلام منهای روحانیت اسلام نیست و این سد دشمن شکن را نگذارید بشکند.
حجت الاسلام و المسلمين شهید مصطفي رداني پور
خاطرات شهدا
بعد از شهادت همسرم «شهید محمدعلی پلنگی کتولی» هر سال، فامیل دور هم جمع می شدیم و مراسمی می گرفتیم. در یکی از این سال ها که گوشت سهمیه بندی شده بود، و به سختی پیدا می شد، به هر دری که زدم، و هرجا که سفارش کردم، گوشت پیدا نکردم، به ذهنم رسید که عدس پلو بدون گوشت درست کنم، یا برای مدتی مراسم را عقب بیندازم. از طرفی هم از این که نمی توانستم مراسم ساده ای بگیرم، خیلی ناراحت بودم. شب با ناراحتی خوابیدم، همسرم را در خواب دیدم که آمد و گفت: «زهرا اصلاً نگران نباش، همه را دعوت کن و مراسمت را بگیر، فردا همه چیز درست می شود». صبح که شد اول وقت، یکی در زد. در را باز کردم، یک نفر غریبه بود. یک ران بزرگ گوشت به من داد و گفت: «این را بگیر و مراسمت را برگزار کن». من می خواستم قیمت گوشت بپرسم که او خداحافظی کرد و رفت. شهید محمدعلی پلنگی کتولی
منبع :سایت صبح
قسم خوردن
خاطره ای از زندگی شهید عباس کریمی
من عادت داشتم که موقع قسم خوردن بگویم به جان خودم یا به مرگ خودم. عباس از این لفظ بسیار ناراحت می شد و بارها به من تذکر می داد که این عبارت را نگویم.
یکبار خودش هنگام صحبت کردن گفت به مرگ خودم، وقتی من اعتراض کردم که تو چرا خودت می گویی، گفت: « حالا متوجه شدی وقتی تو می گویی به مرگ خودم، من چه حالی دارم. تو تنها مال خودت نیستی، شریک زندگی منی. »
راوی: همسرشهید
منبع: کتاب کریمی
امر به معروف عملی
خاطره ای از زندگی شهید یعقوب خدادوست
اوایل زندگیشان بود و هنوز شناخت درستی از روحیات همدیگر نداشتند. رفتند خانه یکی از اقوام. صاحبخانه هم نه اینکه حجابی نداشته باشد، داشت اما حجاب قابل قبول و مورد پسندی نبود. انقلاب تازه پیروز شده بود و هنوز خیلی مسائل جانیفتاده بود...
در تمام دوساعتی که آنجا بودند یعقوب یکدفعه هم سرش را بلند نکرد و نگاه نکرد. همسرش به شدت خود را سرزنش می کرد و با خودش می گفت این مرد چه سعه صدری دارد که حتی نمی خواهد به خاطر این مسئله مرا برنجاند. با آنکه خودش ناراحت می شود اما حاضر نمی شود مرا ناراحت کند و به رویم بیاورد...
منبع: هفته نامه یالثارات الحسین (علیه السلام) شماره 614
مهربان غیرتی
خاطره ای از زندگی شهیدسلمان شفقی
همسرش را خیلی دوست داشت؛ مریم هم سلمان را. هرگز با حرفهایش مخالفت نمی کرد.دلش می خواست حرف، حرف سلمان باشد.
حتی یک مورد هم روی حرفش حرف نزد. سلمان هم با او فوق العاده مهربان بود.
در تمام 6، 7 سالی که زندگی مشترک داشتند هیچ وقت با صدای بلند هم حتی با هم حرف نزدند. با آنکه کمبود ها زیاد بود و سلمان کم به خانه می آمد
ولی زندگی شیرینی داشتند. حتی خواسته ها و توقعات و نصیحتهای سلمان هم برای مسائل روزمره و شخصی نبود.
همه توقعات و خواسته ها و انتظارات روی مسئله حجاب بود. مریم خانم هم که خودش نجیب بود و پاکدامن و هم بسیار سلمان را دوست می داشت همیشه مطیع او بود.
به او می گفت: « مهربان غیرتی» و این دیگر نهایت علاقه او را نشان می داد...
منبع: هفته نامه یالثارات الحسین(علیه السلام) شماره 640
میگن دعای عروس هنگامِ عقد مستجاب میشه...

مراسم عقدش بود
رو به همسرش کرد و گفت:
میگن دعای عروس هنگامِ عقد مستجاب میشه
بعد یه مکثی کرد و از همسرش خواست که
دعا کنه "شهید " بشه


از تبریز اعزام شد
مسئول آموزش شد
به بسیجیا خیلی سخت میگرفت

می گفت: هر چه در آموزش سخت بگیریم در عملیات کمتر تلفات میدیم
که بالاخره شبِ عملیات رسید و رو کرد به نیروهاش و گفت:
قمقمه ها رو زیاد پر نکنید! آخه ما به زیارت کسی میریم که لب تشنه شهید شده...

تو عملیات حماسه ها آفرید و آخرش،
آخرش مثل اربابش لب تشنه به دیدار عشقش رفت
دیگه ازش خبری نشد
طلائیه هنوز که هنوزه رازدارش هست

شهید علی تجلائی رو میگم...
زن من و صد حوریه
خاطره ای از زندگی شهیدبرونسی
حاجی (شهید برونسی) توی بیمارستان 17شهریور بستری بود.یک روز پدرم رفت ملاقاتش. وقتی برگشت ، گفت : بابا این فرماندت عجب مردیه !
گفتم : چطور؟
گفی : اصلا اهل این دنیا نیست ،اینجا موقتی مونده ، مطمئنم که جاش ، جای دیگه ایه.
ظاهرا خیلی خوشش آمده بود از حرفای حاجی. ادامه داد : همین جور که صحبت میکردیم، حرفش شد از حوریه . تو گوشش گفتم : خلاصه حاج آقا رفتی اون دنیا ، یکی ام برای ما بگیر.
اونم خندید و گفت : چشم
بعدش ، حرفی زد که خیلی معنی داشت. به ام گفت : ما صد حوریه ی اون دنیا رو به همین زن خودمون نمیدیم.
گفتم :حاجی همسرشو خوب شناخته ، قدر همچین زن فداکار و صبوری رو ،کسی مثل خود حاجی میدونه.
مجید اخوان
کتاب : خاک های نرم کوشک از سعید عاکف
هیچ وقت مرا مجبور به کاری نکرد.
ســردارشــهید حمــید قلنبــر
وقتی صحبت از اجازه گرفتن برای انجام کاری می کردم, می گفت:
" تو هم مثل من انسانی, خودت باید تصمیم بگیری که چه بکنی.اگر مایل بودی, با من مشورت کن, آن هم فقط در امور شخصی خودت. کاری که برای خدا ست, احتیاج به مشورت ندارد.مگر مواقعی که در مورد آن کار شک داشته باشی."
تولد مرداد ماه 1339 شهر ری/ شهادت 1360/6/2 کرمان به دست ضد انقلاب معاونت اطلاعات منطقه ششم کشوری
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
آدرس های مرجع