تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: طبع شاعری داری؟؟؟
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من ............. از لطف بی حساب تو شرمنده گشت روی من
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من .............از شهد می سرای تو پر شد سبوی من
چیزی نبوده ام به جز آیینه ای خموش...........نور تو بوده فلسفه ی گفت و گوی من
این آینه ستایش خورشید می کند.........این گونه بوده است هر آیینه خوی من
******************
خورشید را ندیده و کور از صنای او است........آخر چه حکمتی است که دل مبتلای او است.
******************

جانا چه می شود که به چشمان چون منی............افتد نگاه تو ، و تو در روبروی من
ای آب رفته باز به جوبار بازگرد.........باز آ نگار و باز بخر آبروی من.

بی آرو منم که در این دخمه سیاه........هر لحظه سوی تو که نیی رو به سوی من.
*****************
بی آبرو شدم که تو جستم نیافتم..........با هر گناه بند به دست تو بافتم.
*****************
درویش را بگو صفت هوی هوی من.........بیند دمی مسیر پریشان موی من.
من با نوای ندبه خدا را شناختم..........هر جمعه یافتم که تو ای راهجوی من.
بی تو تمام قطب نما ها فسانه اند........قطب جهان تویی و درت باز روی من.
*****************
رو بر تو کرده اند و خدا را شناختند........آنان که راز قطب نما را شناختند.
به نام خدا

از كيمياي مهر تو زر گشت روي من

اي ساقي بي ساغر آهسته خوي من

اي ساقي عاشق كش و سالار شاهدان

تا كي بگردي دخمه ها در جستجوي من
از كيمياي مهر تو زر گشت روي من ........... ساقی بریز باده به جام سبوی من
از كيمياي مهر تو زر گشت روي من ...........مهرت چون طلاست در روی من

مــــرا عهدیست بـا جانـان کــــه تـا جــان در بــدن دارم..........حالا مصرع دوم رو بگید
مرا عهدیست بـا جانان که تـا جان در بدن دارم.......... بسان بنده ای عاشق ز کویش بر ندارم سر
خفیف و خوار خواهم شد که سر بر دارم از آن در ........ چرا میدانم و هر دم خلاف وعده هست در سرSad
HeartHeartHeartHeartمــــرا عهدیست بـا جانـان کــــه تـا جــان در بــدن دارم..........قسم خوردم که تا آخر به عهدم پایبند باشمHeartHeartHeartHeart
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
دلی را نشکنم هرگز که در جان من هنر دارم

(اشاره به تا توانی دلی بدست آور دل شکستن هنر نمی باشد.)
مــــرا عهدیست بـا جانـان کــــه تـا جــان در بــدن دارم..........سراسر در دل خود نغمه یابن الحسن دارم
الا یابن الحسن امّیدوارم من به امّیدت..............بدون نور امّیدت کدامین نور،من دارم

در این دریای سرشار از تمام فتنه ها تنها.............ز کشتیّ تو امّید رهایی از فتن دارم

سراسر تیره گردیده است از موج گناهان روزگار من..........که در هر موج من بی پرده بیم از راهزن دارم
همه با خویش می گویم ، مگر روزی خرد ما را...........خریدارم نباشد او ، نه امید ثمن دارم.
حالا من یه مصراع می نویسم
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن ...
اصل بیت: منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
آدرس های مرجع