|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر طرف میدوید پناهى نمىدید. تا رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى او باران نمىآمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغشد.عیسى علیه السلام به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! منچگونه دعا كنم، و حال آنكه گناهى كردهام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ من معلوم نیست، زیرا از خدا خواستهام كه اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد از آنفرمود: چه گناه كردهاى؟ گفت: روزى از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است. پندها: *خداوند تعالی فرمود: پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم منبع:معراج السعادة، ملا احمدنراقی |
|||
| آغاز صفحه 28 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۲:۲۳, ۲۴/آذر/۹۰
شماره ارسال: #271
|
|||
|
|||
|
فرار به سوی خدا میگویند پسری در خانه خیلی شلوغکاری کرده بود. همهی اوضاع را به هم ریخته بود. وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت. پسر دید امروز اوضاع خیلی بیریخت است، همهی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینهی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد. شما هم هر وقت دیدید اوضاع بیریخت است به سوی خدا فرار کنید. «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله» هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست. حاج محمد اسماعیل دولابی، از اساتید بزرگ اخلاق و عرفان
|
|||
|
|
۰:۲۵, ۲۵/آذر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/آذر/۹۰ ۰:۴۴ توسط علمدار133.)
شماره ارسال: #272
|
|||
|
|||
|
-اینقدر نگوییم گل ها خار دارند،بگوییم خارها گل دارند. ----------------------------------------------------------
-قدر زمان حال را بدانید که گذشته هرگز برنمی گردد و آینده شاید نیاید.(گالیله) ----------------------------------------------------------
-دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آن ها را آشکار می کند.(آنتوان چخوف) ----------------------------------------------------------
-اگر صخره در مسیر رود نبود ،رود هیچ آوازی از خود سر نمی داد. ----------------------------------------------------------
-افراد شجاع فرصت می آفرینند .ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند.(گوته) ----------------------------------------------------------
-هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری ،آرزوی دیگران است.(جک لندن) ----------------------------------------------------------
-آیا می پنداری که جسم کوچکی هستی ؟ولی درون تو جهان بزرگی نهفته است.(امام علی علیه السلام) ----------------------------------------------------------
-آنچنان کار کن که گویی تا ابد زندگی خواهی کرد و آنچنان زندگی کن که گویی همین فرداخواهی مرد.(حدیث شریف) ----------------------------------------------------------
-هر انسانی مرتکب اشتباه می شود ؛اما فقط انسان های احمق اشتباه خود را تکرار می کنند.(سیسرون) ----------------------------------------------------------
-خداوند از ما نمی خواهد کارهای بزرگ را به ثمر برسانیم .او فقط از ما می خواهد کارهایکوچک را با عشقی شگرف انجام دهیم.(مادر ترزا) ----------------------------------------------------------
-تمامی آنچه بدان نیاز دارید تا به وسیله آن به رویاهای خود جامه عمل بپوشانید، هم اکنوناز آن شماست. ----------------------------------------------------------
-اگر تو نمی توانی باور کنی ،برای کسی که باور دارد همه چیز امکان پذیر است.(انجیل) ----------------------------------------------------------
-مشکلات مانند دست اندازهای جاده کمی از سرعتتان کم می کند، اما از جاده صاف بعداز آن لذت خواهید برد .زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به حرکتتان ادامه دهید. ----------------------------------------------------------
-هیچ وقت به خدا نگویید من یک مشکل بزرگ دارم ،به مشکلتان بگویید من یک خدایبزرگ دارم. ----------------------------------------------------------
-چه بسیارند کسانی که به هنگام غروب آفتاب چنان می گریند که ریزش اشک ها مانع از دیدن ستاره ها می شود. ----------------------------------------------------------
-انسان مانند زمین است.برای رسیدن به خوشبختی باید سختی بکشد.زیرا اگر زمین سختی زمستان را نکشد ،بهار نمی شود. ----------------------------------------------------------
-صاحب همت در پیچ و خم های زندگی هیچ گاه با یاس و استیصال روبه رو نخواهد شد.(ناپلئون بناپارت) ----------------------------------------------------------
-کسی که شهامت قبول خطر را نداشته باشد، در زندگی به مقصود نخواهد رسید. (محمد علی كلی) ----------------------------------------------------------
-اگر در قدم اول موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنایی نداشت.(موریس مترلینگ) ---------------------------------------------------------- آنقدر قوی باشید که هیچ چیز ذهنتان را به هم نریزد. در هر گفتگویی کلامی از سلامتی،... شادی و ثروت بر زبان بیاورید. توانایی دوستان را به آنها یادآوری شوید. نیمه روشن هر چیز را بنگرید. به بهترین، فکر؛ برای بهترین، کار؛ و بهترین را بخواهید. ... مشتاق موفقیت دیگران باشید. اشتباهات گذشته را فراموش کنید. به تمام موجودات زنده با لبخند نگاه کنید. برای ناراحتی، صبور؛ برای ترس، قوی؛ و در برابر خشم متین، باشید. بهترین باشید و به دنیا بگویید که بهترین هستید |
|||
|
|
۱۱:۲۱, ۲۵/آذر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/آذر/۹۰ ۱۱:۲۱ توسط ali.khm.)
شماره ارسال: #273
|
|||
|
|||
|
تاثیر دعا در تغییر سر نوشت امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: " دعا قضایی را که از آسمان نازل گردیده و به سختی استوار گشته است را باز می گرداند " همچنین از امام سجاد (علیه السلام) نقل است : " همانا دعا و بلا تا روز قیامت با هم رفاقت کنند و همانا دعا بلایی را که به سختی استوار گشته است را برگرداند " در دعایی از امام سجاد چنین رسیده است : پروردگارا ! عمرم را طولانی گردان و رزق مرا وسیع کن و جسم مرا سالم بفرما و به آرزویم برسان و اگر از اشقیا هستم (مرا از زمره آنان خارج فرما) و نام مرا در زمره سعادتمندان بنویس ، براستی که تو در کتاب نازل شده بر پیامبرت فرمودی: خداوند هرچه را بخواهد محو می کند و ام الکتاب نزد اوست.
|
|||
|
|
۰:۰۱, ۲۷/آذر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/آذر/۹۰ ۰:۰۳ توسط Ramin_Ghn.)
شماره ارسال: #274
|
|||
|
|||
|
بسم الله
از عطش امام حسین حیا کردم... آیت الله اراکی فرمود : شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت ... ![]() با لبخند گفت خیر. سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟ گفت: نه با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟ جواب داد: هدیه مولایم حسین است! گفتم چطور؟ با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد. آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت: به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم... منبع: کتاب آخرین گفتارها یا مولا حسین علیه السلام |
|||
|
|
۵:۳۳, ۲۷/آذر/۹۰
شماره ارسال: #275
|
|||
|
|||
|
سخنان حضرت علی(علیه السلام)درباره علم بهتر است یا ثروت ؟ جمعیت زیادی دور حضرت علی حلقه زده بودند. مرد وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید: یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟ علی در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد. مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همانطور که ایستاده بود بلافاصله پرسید: اباالحسن! سؤالی دارم، میتوانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟ علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ میکند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی. نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همانجا که ایستاده بود نشست. در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار! هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش مینشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید: یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ حضرتعلی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم میشود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده میشود. نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. حضرت علی در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل میدانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد میکنند. با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم میخواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد: یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد. همهمهای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را میپرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت علی و گاهی به تازهواردها دوخته میشد. در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید: یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟ امام دستش را به علامت سکوت بالا برد و فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه میشود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد. مرد آرام از جا برخاست و کنار دوستانش نشست؛ آنگاه آهسته رو به دوستانش کرد و گفت: بیهوده نبود که پیامبر فرمود: من شهر علم هستم و علی هم درِ آن! هرچه از او بپرسیم، جوابی در آستین دارد، بهتر است تا بیش از این مضحکة مردم نشدهایم، به دیگران بگوییم، نیایند! مردی که کنار دستش نشسته بود، گفت: از کجا معلوم! شاید این چندتای باقیمانده را نتواند پاسخ دهد، آنوقت در میان مردم رسوا میشود و ما به مقصود خود میرسیم! مردی که آن طرفتر نشسته بود، گفت: اگر پاسخ دهد چه؟ حتماً آنوقت این ما هستیم که رسوای مردم شدهایم! مرد با همان آرامش قلبی گفت: دوستان چه شده است، به این زودی جا زدید! مگر قرارمان یادتان رفته؟ ما باید خلاف گفتههای پیامبر را به مردم ثابت کنیم. در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید، که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش میماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است. سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمیگفت. همه از پاسخهای امام شگفتزده شده بودند که نهمین نفر وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید: یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل میکند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان میشود. نگاههای متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را میکشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبهرو چشم دوخت. مردم که فکر نمیکردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید: یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟ نگاههای متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند: علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی میکنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضعاند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بیصدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامیکه آنان مسجد را ترک میکردند، صدای امام را شنیدند که میگفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من میپرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی میدادم. |
|||
|
|
۹:۳۱, ۲۷/آذر/۹۰
شماره ارسال: #276
|
|||
|
|||
|
احترام پرندگان به امام هادی علیه السلام ابوهاشم جعفری میگوید: متوکل تالار آفتابگیری درست کرده بود که پنجرههای مشبک داشت و داخل آن پرندگان خوش آواز را رها ساخته بود. روزهایی که سران حکومت برای سلام رسمی و تبریک نزدش میآمدند، متوکل درون همین تالار مینشست اما بر اثر سروصدای پرندگان، نه حرف دیگران را میشنید و نه دیگران حرفش را میشنیدند. فقط وقتی که امام هادی علیه السلام وارد میشد تمام پرندگان ساکت و آرام میشدند و تا وقتی امام هادی از آنجا خارج نمیشد سر و صدا نمیکردند. (بحارالانوار، ج 50، ص 148، ح 34).
|
|||
|
|
۱۲:۳۳, ۲۸/آذر/۹۰
شماره ارسال: #277
|
|||
|
|||
|
یکی از مریدان حسن بصری ( عارف بزرگ ) در بستر مرگ استاد از او پرسید : مولای من! استاد شما که بود ؟ حسن بصری پاسخ داد :
صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد و باز هم شاید برخی را از قلم بیندازم . کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ حسن کمی اندیشید و بعد گفت : در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند، اولین استادم یک دزد بود! در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم ، و او در چشم بر هم زدنی ، در خانه را باز کرد. حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ، اما آن اندازه سپاسگزارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت : می روم سر کار ؛ به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن و وقتی بر می گشت ، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشا ء الله فردا دوباره سعی می کنم. " مردی راضی بود و هرگز او را افسرده ی ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد ، به یاد جملات آن دزد می افتادم : "امشب چیزی گیرم نیامد ، اما انشا ءالله ، فردا دوباره سعی می کنم ، و این جمله ، به من توان ادامه راه را می داد. " "نفر دوم که بود ؟ " "استاد دوم سگی بود! می خواستم از رودخانه آب بنوشم ، که آن سگ از راه رسید. او هم تشنه بود .اما هر بار به آب می رسید ، سگ دیگری را در آب می دید ؛ که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب. سگ می ترسید ، عقب می کشید ، پارس می کرد. همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی افتاد . سرانجام ، به خاطر تشنگی بیش از حد ، تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود و خود را به داخل آب انداخت ؛ و در همین لحظه، تصویر سگ دیگر محو شد. " حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد: "و بالاخره، استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست، به طرف مسجد می رفت. پرسیدم: خودت این شمع را روشن کرده ای؟ دخترک گفت: بله. برای اینکه به او درسی بیاموزم، گفتم :دخترم ، قبل از اینکه روشنش کنی ، خاموش بود، می دانی شعله از کجا آمد؟ دخترک خندید، شمع را خاموش کرد و از من پرسید: جناب! می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود، کجا رفت ؟ در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام! کی شعله خرد را روشن می کند؟ شعله کجا می رود؟ فهمیدم که انسان هم ما نند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد ، اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید. از آن به بعد، تصمیم گرفتم با همه پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم؛ با ابرها ، درخت ها، رودها و جنگل ها، مردها و زن ها. در زندگی ام هزاران استاد داشته ام . همیشه اعتماد کرده ام ، که آن شعله، هروقت از او بخواهم ، روشن می شود ؛ من شاگرد زندگی بوده ام و هنوز هم هستم. آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم ، مثل قصه هایی که پدران و مادران برای فرزندان خود می گویند. "
|
|||
|
|
۲۲:۲۰, ۲۸/آذر/۹۰
شماره ارسال: #278
|
|||
|
|||
|
تقدیم به علی 110!
![]() ![]() شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن... حاجب بروجردی قصیده ای زیبا در مدح امیر المومنین ، علی (علیه السلام) سرودند که شاه بیت آن این بود : حاجب اگر محاسبه حشر با علیستمن ضامنم که هر چه بخواهی گناه کن! همان شب در عالم رویا مولا علی بن ابیطالب (علیه السلام) به خواب ایشان آمده و فرمودند :اگر چه محاسبه در دست ماست اما اگر اجازه بدهی من بیت آخر شعرت را اصلاح کنم! حاجب عرض میکند : یا مولا شعر برای شما و در مدح شماست! حضرت علی(علیه السلام) میفرماید پس بیت آخرت را اینگونه بنویس : حاجب اگر محاسبه حشر با علیست شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن ... |
|||
|
|
۲۳:۵۸, ۲۸/آذر/۹۰
شماره ارسال: #279
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن و الرحيم
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم تقسيم هستي... روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت ميكرد. خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد. شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بخشنده است. وهر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن، يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را. در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد وبه خدا گفت: خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بالي و نه پايي و نه آسمان و نه دريا.....تنها كمي از خودت. تنها كمي از خودت به من بده و خدا كمي نور به او داد. نام او كرم شب تاب شد. خدا گفت: آن كه نوري با خود دارد بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگ كوچكي پنهان ميشوي و رو به ديگران گفت: كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست. فرشته يك كودك... كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد ( مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد. اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟)) خداوند پاسخ داد ( از ميان بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد. ))اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه. (( اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند. )) خداوند لبخند زد ( فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود. ))كودك ادامه داد ( من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟))خداوند او را نوازش كرد و گفت ( فرشته تو، زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. ))كودك با ناراحتي گفت ( وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟))خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت ( فرشته ات دستهايت را كنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني. ))كودك سرش را برگرداند و پرسيد ( شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟)) فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.كودك با نگراني ادامه داد ( اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود. ))خداوند لبخند زد و گفت ( فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گر چه من همواره در كنار تو خواهم بود. )) در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد و كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او با آرامي يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد (خدايا! اگر بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد. ))خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد ( نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني. ))شايسته ي نعمت الهي... کشتي در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره ي کوچک بي آب و علفي شنا کنند و نجات يابند. دو نجات يافته ديدند كه هيچ نمي توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهيم. بنابراين دست به دعا شدند و براي اين که ببينند دعاي کدا م بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد. اما مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا، به صورتي معجزه آسا، تمام چيزهايي که خواسته بود به او رسيد. مرد دوم هنوز هيچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتي اي آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزيره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا که درخواستهاي او پاسخ داده نشد، پس همينجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتي، ندايي از آسمان پرسيد: چرا همسفر خود را در جزيره رها مي کني؟ پاسخ داد: اين نعمت هايي که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست هاي او که پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد. ندا، مرد را سرزنش کر د: اشتباه مي کني. زماني که تنها خواسته ي او را اجابت کردم، اين نعمتها به تو رسيد! مرد با حيرت پرسيد: از تو چه خواسته که بايد مديون او باشم؟ ندا آمد: او از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم! اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بکوش، زيرا آن شادي که ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد . «بتهوون» چون همه پست ها رو نگاه نكردم اميدوارم تكراري نباشد |
|||
|
|
۲:۳۵, ۲۹/آذر/۹۰
شماره ارسال: #280
|
|||
|
|||
|
يا أَيهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ(الحجرات/13)
اي مردم! ما شما را از يک مرد و زن آفريديم و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يکديگر را بشناسيد؛ (اينها ملاک امتياز نيست،) گراميترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,474 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|










![[تصویر: 69194717797131675935166118562411543036.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1388/10/69194717797131675935166118562411543036.jpg)


![[تصویر: heart.gif]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/heart.gif)
![[تصویر: blush.gif]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/blush.gif)

( مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد. اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟)) خداوند پاسخ داد