کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
هنر نمیدونم گفتن.
۱۹:۲۷, ۱۸/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/دی/۹۰ ۱۸:۲۷ توسط MohammadSadra.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدمت همه دوستای گلم و سرورهای گرامی،

می خوام یه داستان بگم، داستان خودم. فکر می کنم یه چندتا نکته داشته باشه به درد خودم بخوره جهت یادآوری و شاید هم به درد شما بخوره. اگر این داستان رو خوندید و مفید بود برای پدر من هم یه فاتحه ای یا صلواتی بفرستید. (البته اگر حال داشتید. اجباری نیست. راستی دوستان میشه تا آخر با دقت مطالعه کنید.)

داستان از اونجایی شروع میشه که من درس خوندم. خوب هم درس خوندم. آقا امتحان ها، یکی پس از اون یکی منهدم میشدن و من روز به روز مغرورتر. باد می کردیم دیگه، اندازه بالن. کنکور اونجوری، دانشگاه یه جور دیگه، ارشد که ترکوندم. خلاصه ........ باد می کردیم عین بادکنک، روز به روز گنده تر از دیروز.

یه روزی شدیم ارشد، گفتیم بابا بسه دیگه زن می خوایم، طاقتمون آب روغن قاطی کرد. رفتیم پیش مامانه، که زن بگیر. اون هم نامردی نکرد و زد تو برجک ما، که کار داری؟ سربازی رفتی؟ درآمد داری؟ دختر مردم که فقط یه ... نیست. یه مسئله دیگه هم داشت بدجوری فشار می آورد و نمیشد قید زن گرفتن رو زد. منو میگی، داغه داغ، که کار می کنم. از فرداش مصمم، رفتم دنبال کار.

قبلش توضیح بدم که اکثر افرادی که از دانشگاه شریف میان بیرون در مقابل خدا فقط همینو به زبون نمیارن که: "بیا پایین جای من نشستی." تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل. تصور کنید با اونهمه قدرتی که امتحان ها رو پاس کرده بودم، توی شریف بردی بودم (توی شریف هر ترم اسامی نفرات اول هر رشته رو میزنن روی برد و مشهورن به بردی ها. ضمناً توی شریف حتماً وجود دارند افرادی که حتماً 20 می گیرن، تو امتحانی که از 800 نفر 200 نفر می افتن)، دیگه چه موجودی شده بودم.

سرتون رو درد نیارم، پس از یه سری رفت و آمد رسیدیم به یه شرکت خوب، رفتیم برای مصاحبه. مصاحبه های اعتقادی و غیره رو پاس کردیم گفتند فردا بیا یه نفر دیگه هم باید با شما صحبت کنه. گفتم چشم. فرداش رفتم سر جلسه. یه نفر نشسته بود کچل، با لباس ژولیده.
با خودم گفتم یکی از اون مالی هاشونه که چیزی بارش نیست، فیتیله است، سه سوت نفله ش می کنم.

آقا نگو این برادر خودش شریف درس خونده بود، مهندس بود (مهندس واقعی نه مهندس الکی)، آورده بودنش تا باد منو خالی کنه. سلام علیک و حال احوال شروع کرد به پرسیدن.

گفت: آقای مهندس، با یه دستگاه که دقت دو صدم داره میشه قطعه با دقت میکرون ساخت؟
این یکی رو بلد بودم. با اطمینان گفتم: نه.
گفت: پس دستگاههای دقیق که از ابتدای خلقت نبودند با همون دستگاه های قبلی درست شدند.
منو می گید، سرخ شدم، سیاه شدم، سفید شدم، فشارم نوسانات سینوسی گرفت.


گفت: آقای مهندس تعریف توان چیه؟
مطمئن از خودم، گفتم: جرم ضرب در سرعت.
گفت: پس موشک سرعتش زیاد میشه یعنی توانش زیاد میشه؟
آقا منو می گید، سرخ شدم، سیاه شدم، سفید شدم، فشارم افتاد. مگه میشه موشک توانش زیاد بشه؟ یه چرندیاتی بافتم.


یک ربع طول کشید من از حالت بادکنک تبدیل شدم به ورقه کاغذ یا بهتره بگم سوسک شدم رفتم زیر پایه صندلی و آقای رضازاده نشست روی صندلی.


بهش گفتم: آقای مهندس در مورد توان باید بگم بلد نیستم، نمی دونم. (می دونستم یه آدم بی سواد رو قبول نمی کنند، پس مثل سایر جاها نه رو، به شکل مودبانه می گن) گفتم: آقای مهندس بالا غیرتاً اگر می خوای قبول نکنی و رد کنی ما رو توی سیکل برو بیای مودبانه نانداز، بگو خودم میرم.


خندید و گفت: توی این مصاحبه دنبال توان علمیت نبودم. چون از نحوه نشستن تو روی صندلی توان علمیتو فهمیدم. دنبال این بودم که ببینم،


آیا بلدی بگی نمی دونم یا نه.

حالا که بلدی بگی نمی دونم از فردا بیا کارخونه.

دوستان یه دنیا مطلب زیر دست اون مهندس یاد گرفتم. اگر اجازه بدید فقط تیترهاشو بیارم اگر بعداً عمری بود و حوصله ای داستان هر کدوم رو می گم.

1- غرور، (باد کردگی اضافه) یک انسان احمق می سازد که فکر می کند می داند، در صورتی که نمی داند و این او را از یاد گرفتن باز می دارد و روز به روز بیشتر نمی داند.

2- آدم باید بلد باشه بگه نمی دونم. این عیب نیست.

3- ای کاش علم دین می خوندم.

4- دانشگاههای ما آدم نمی سازن، پروفسور می سازن. حوزه انسان می سازه. یه روزی بود طب و مهندسی و معماری هم توی حوزه تدریس می شد. چه بدی داشت که به این سیستم غربی گرفتار شدیم؟

5- تا آخر عمر باید در گوش خودم بخونم، آدم شدی؟ آدم شدی؟ این غرور لعنتی رو کنار گذاشتی؟ لعنت به لقب و اسم کنار آدم بی ظرفیت.

6- علم و دانش دست آدم نادان یه سمه، یه سلاح مهلکه. اول آدم بسازید عالم تولید میشه.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: paradise ، Abasaleh ، خادمة الزهرا ، یا ثارالله ، وحید110 ، بیداری اندیشه ، تازه مسلمان ، حسن.س. ، meshkat ، Agha sayyed ، میلاد.م ، shakiba ، alitalebi ، N.Mahdavian ، yamin ، اکبر.ع ، rastin ، emadm ، أین المنتظر ، saloomeh ، انصارالمهدی ، t.kam67 ، Hadith ، mrfarzadj ، MohammadMeraj ، ترنم ، iman-s ، jkb ، shafagh_mah ، nahal_m ، Admirer ، حسن عزتي ، Havbb 110 ، علمدار133 ، خیبر110 ، sogiii ، karimjannat ، yashar1374 ، blue.blood ، bi neshani ، محب الزهرا ، گل مرداب ، مسافر ، mia'd ، azade ، ضرغامیان ، مجید املشی ، faateme-313 ، سید هادی ، Farzaneh ، قلب ، سید ابراهیم ، من انقلابی ام ، MAHDI59 ، aboutorab ، nasimesaba ، عبدالرحمن ، مصباح

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۲:۱۸, ۲۰/دی/۹۰
شماره ارسال: #21
آواتار
آقا وحید من با اوشون ازدواج نکردم. شاه یه دختر خوب سر راه من گذاشت. چشم اون رو هم میگم. ولی قبلش می خوام داستان مسلمان شدن پسره رو بگم اگر اجازه بدید.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: jkb ، saloomeh ، وحید110 ، N.Mahdavian ، emadm ، ترنم ، nasimesaba
۱۶:۵۷, ۲۶/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/اسفند/۹۱ ۲۰:۳۲ توسط بیداری اندیشه.)
شماره ارسال: #22
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

چطور مسلمان شدم؟

مقدمه

راستش چندباره که دوستانی به من پیغام میدن که، ای ول تازه مسلمان شدی؟ اسم قبلیت چی بود؟ چرا مسلمان شدی؟ لازم دیدم یه توضیح مختصر راجع به خودم بدم و بعد شرح مسلمان شدنم رو بیارم.

یه روز یه پسره توی یه خانواده مسلمان به دنیا اومد. شناسنامه ی مسلمانه، شیعه دوازده امامی براش گرفتند و همه شاد و خوشحال که ای ول تاج سرمون شاخه گلمون اومد. پسره توی این خانواده مذهبی بزرگ شد، نماز می خوند و روزه می گرفت و ... تا اینکه طی ماجرای رومانتیکی که شرحش گذشت با یه کارخونه و یه مهندس بزرگ آشنا شد. از بد روزگار این مهندسه نه تنها از شریف فارغ التحصیل شده بود بلکه حوزه رو هم متر کرده بود.

یه روز پسره مشغول کار سختی بود، در حال حل مسئله سختی که مهندس داستان به عهدش گذاشته بود. سوال این بود، لطفاً زاویه این بلبرینگ انگولار کانتکت رو محاسبه کنید. طبق روال گذشته پسره گفته بود که خوب اینکه کاری نداره، سه سوت حله. آقا مهندسه هم نامردی نکرده بود و جولوی پسره سه تا سوت زده بود و حال پسره ناگفته معلوم. دچار فشار سینوسی شده بود و یک هفته روش نمیشد بگه سلام آقای مهندس. دانشکده مکانیک شریف رو زیر و رو کرد و با بلبرینگ سراغ هر کدوم از فضلا و ادبا و حضرات اجل رفته بود دست از پا درازتر برگشته بود. ناچار متوسل به حضرت بالاخونه شده بود و شبها توی کارخونه بسط می نشست.

آقا یه روز این خداهه نامردی نکرد و جواب مسئله رو به پسره داد. در دوران با تعداد بالا این زاویه از نسبت دوران کنس خارجی و کیس با صفر بودن حرکت کنس داخلی قابل محاسبه است. آقا این پسره دست از پا نمیشناخت، پیش آقای مهندس بالا و پایین می پرید و اظهار فضل می کرد. اون روز بعد از ظهر سوار ماشین جناب مهندس، از دماوند راهی تهران شدند. بین راه کلی صحبت کردند و گفتند و گفتند. آخه پسره از هم صحبتی با این آقای مهندس لذت می برد.

نزدیکای آخر مسیر جناب آقای مهندس از پسره پرسید راستی تو مسلمانی، پسره هم مثل همیشه بدون فکر جواب داد بله چه جورم. تازه روزه هم می گیرم. جناب مهندس یه نگاه متفکرانه انداخت و پرسید چرا؟

آقا چشمتون روز بد نبینه تمام لذت حل مسئله عین بستنی که روی بخاری آب میشه، شری از دماغ این پسره ریخت روی شلوارش. پس از یه مقدار نوسانات سینوسی در فشار، باز برگشت و گفت آقای مهندس به دلیل اینکه بابام مسلمون بود.

جناب مهندس هم نامردی نکرد و یک راست گفت پس مسلمون نیستی. (مثل اینکه خاصیت این شریفی ها همینه، فکر نمیکنه بابا با خاک یکسانش می کنی، بکن. چرا دیگه روش دستی می کشی، تک چرخ میزنی؟) آقا پسره رو میگی، به رگ غیرتش بر خورده بود، نمیشد که بابا. یه عمری نماز بخون، روزه بگیر، تازه اینها بی خیال، دبیرستان چقدر بابت ریش تازه جوونه زدش مسخره شد. حالا یکی اینطوری آفتابه بگیره به همش. مشکل اینجا بود که راست می گفت.

نتیجه یه زور آزمایی حسابی با این جناب آقای مهندس ختم شد به اینجا که پسره دین مبین اسلام رو به دلیل زیر پذیرفت. راستی مسیح گفته که انسان به بهشت نمی رود تا زمانی که دوباره متولد شود.

چرا مسلمان شدم؟

دلیل اول،
فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ
پس بشارت ده آن بندگان من که: به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند.

این گزاره به دو شکل قابل بیانه،

اول بدون نیاز به اعتقاد به اسلام و قرآن این یه گزاره منطقیه و همه جا کاربرد داره. گوش یده، از بهترین پیروی کن. پس قابل قبوله.

دوم، فقط کسی می تونه یه همچین ادعایی کنه که بهترین باشه و مطمئن از اینکه کسی حرفی بهتر از خودش نداره. خوب من به این موجود ایمان آوردم.

دلیل دوم، سوره ملک.
به نظرم من این سوره بدترین چیزی بوده که میشده به جامعه علمی حاضر داد. می دونید خدا اصلاً توی کارش بی ادبی نیست. همیشه یه جوری میگه که ...

مَّا تَرَىٰ فِي خَلْقِ الرَّحْمَـٰنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَىٰ مِن فُطُورٍ
در آفرینش آن بخشایشگر هیچ اختلاف نمی بینی. بازنگر آیا خلل می بینی؟

یعنی من بهتریم. جناب پروفسورها زیادی زور نزنید حریف نیستید. ضمناً فقط یه بهترین یا یه دیوانه می تونه با این اطمینان حرف بزنه، با توجه به سابقه قبلی این موجود به اسم خدا و شخصیتی به نام محمدبن عبدالله صفت دیوانگی براشون اصلا قابل تصور نیست در نتیجه می مونه همون گزینه بهترین.

ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَهُوَ حَسِيرٌ

باز دوباره بنگر تا نگاهت زبون و درمانده به سویت بازگردد.

یعنی همه علم و دانشتون هیچ. جایی که من هستم شماها غلط بکنید نفس بکشید. جمع کنید این کاسه کوزه رو ... یارویه علیل اومده یه کتاب راجع به زمان و بیگ بنگ نوشته فکر می کنه خیلی حالیشه. ادعا می کنه من به این نتیجه رسیدم خدا نیست، من هم به این نتیجه رسیدم که شیطان در نطفه شما شراکت داشته.

خلاصه اینکه آدم باشید، سوسک هم نیستید فکر نکنید خیلی بلدید، عدد این حرفا نیستید.

شما جای من، به این خدا ایمان نمیارید؟

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، Admirer ، shakiba ، sadegh-a ، emadm ، میلاد.م ، تازه مسلمان ، N.Mahdavian ، Havbb 110 ، خادمة الزهرا ، ترنم ، حسن عزتي ، یا ثارالله ، أین المنتظر ، sogiii ، yamin ، shafagh_mah ، yashar1374 ، گل مرداب ، mia'd ، azade ، ضرغامیان ، مجید املشی ، faateme-313 ، Lord_Contemno ، سید هادی ، حوریه سادات ، Farzaneh ، tazevared ، قلب ، MAHDI59 ، nasimesaba ، مصباح
۱۸:۰۲, ۶/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/بهمن/۹۰ ۱۸:۴۵ توسط MohammadSadra.)
شماره ارسال: #23
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


تقدیم به همسنگرهای بزرگوارم جناب Lord_Contemno و جناب Havbb چون توی تالار در زمینه موسیقی این دو بزرگوار بیشترین کمک رو به من دادند.

موسیقی


مقدمه
روزی بود روزگاری، یه پسری توی خونه ای که مامان جونش موسیقی رو حرام می دونست. خونواده مذهبی سفت و سختی نبودن ولی تاثیره مادره گل به حدی بود که ... توی این خونه یه ضبط صوت درب و داغون با قابلیت پخش سه بعدی و استریویه یک عدد کاست با گوشه لب پر شده، وجود داشت.

یه روز پسره یه نوار کاست عهد دقیانوس گیر آورد. رنگ و رو رفته، زیر آفتاب سوخته. نیازمند روغن کاری برای رهایی از صدای جیرجیر ناشی از اصطکاک بوجود آمده در قطعات متحرک نوار کاست. پسره با هوش فوق العاده ای که داشت متوجه شد که باید کاست رو درون ضبط قرار بده و دکمه جادویی رو فشار یده.

ای جانننننننننننننم شروع کرد، کفتر کاکل به سسر وایییی وای ..... دیر دارام دارام دووم دووم ....

داخل پارانتز بگم که برای گوش دادن به این موسیقی باید از سد اخم و تخم های مادر بزرگوار می گذشت، هر دو دقیقه یک بار نوار گیر کرده بین رول های چرخان ضبط رو با کلی زحمت بیرون می کشید و به کمک یه خودکار درون نوار کاست بر می گردوند تا بتونه دو دقیقه دیگه بره تو فضا.

پسره یه ذره با حیا بود ولی خوب اثر موسیقیه دیگه، نمیشه کاریش کرد. موسیقی لامذ... انگار سیم وصل کرده به دستگاه کنترل مرکزی بدن یه راست سیگنال میده به سیستم حرکتی، حرکات سینوسی در جریانی سیال از قسمت تحتانی به قسمت فوقانی منتقل می شدند. مشکل اینجا بود که حرکات فقط سینوسی نبودند بلکه به شکل سینوس در قسمت زیرین ظاهر می شدن و منتهی می شدن به حرکات اغتشاشی از نوع توربولانس در قسمت فوقانی (توربولانس حرکات موجی میرا در فضای سه بعدی هستند که با دست اجرا میشن و باکلاسها شکلشون رو به هم زدن شیر سفید درون فنجان قهوه تشبیه می کنند)

نکته! تعجب می کنم که چرا آغاز حرکات اغتشاشی منتج از موسیقی با حس حرکت سینوسی در قسمت یک وجب پایین تر از نیمه بدن شروع میشه؟ چه ارتباطی ببن این مرکز و موسیقی انرژیتیک وجود داره؟ شاید به این دلیل موسیقی رو تحریک کننده شهو... یا قوای جنسیه می دونند. به هر صورت ...

این شد اولین تجربه موسیقایی این پسره تا آخر دبیرستان. برای نشون دادن اینکه چقدر این شازده از مرحله پرت بود باید بگم که سال چهارم دبیرستان برای اولین بار عکس شخص شخیصی به نام ابی رو روی دسکتاپ یکی از بچه های دبیرستان دیده بود.

آشنایی عمیق
کنکور، رتبه، انتخاب رشته .... قبولی، خوابگاه، پشت پاشم آش رشته

پسره همراه همکلاسی های با کلاس دبیرستانی، راهی دیار غربت. کلکسیون رتبه بودند، به ترتیب 5، 23، 33، 60، 66، ... روی بالشتکی از هوا، بدون اصطکاک سر می خوردند به سمت تهران، شهر آرزوها، شهر هزار رنگ و هزار شکل. جوری که دیگه کسی سفتی صندلیهای اتوبوس بنز چهل سال پیش، همراه با یه میخ که از اون بغل زده بود بیرون رو حس نمی کرد.

مثل اینکه یه جورایی همیشه قسمت این پسره است که باید دمخور این باکلاس ها باشه. همگی توی اتوبوس، گرم صحبت و غافل از حقایق هستی تصمیم گرفتند هم اتاق بشن. سرتون رو درد نمیارم اتاقه معجونی بود. تنها چیزی که بینشون مشترک و نزدیک بود رتبه هاشون بود.

یکی از ویژگی های این حضرات با کلاس این بود که با صدای دلنشین موسیقی بزرگ شده بودند، به حدی که یارو صبح وقتی از خواب می پرید قبل از باز کردن چشمش دکمه ضبطش رو می زد و با حرکات ریتمیک درون رختخواب خودش رو گرم می کرد و پس از همنوایی دراماتیک با نغمه دریم دام دامه ضبطش، راهی دستشویی برای سبک شدن میشد.

در طی این یک سال پسره چشم و گوش بسته داستان شد یه پا کارشناس در زمینه کنسرت های ابی، داریوش، گوگوش ..... خیالتون رو راحت کنم، جواد یساری رو هم بی خیال نشدن. یکی ایبراهیم تاتسلیس گوش میداد به عشق نواختن بوغ اتوبوس و سیبل جان نیوش می کرد برای شازده ای که دلش رو برده بود. اون یکی مایکل جکسون میزد تو رگ، عکس جی لوپ رو دیوار،،،،، دیگه ما اوستا شده بودیم که یه شرکت بیمه باس... این عروسک رو برای تبلیغ خودش بیمه کرده، حالا خطر چی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ........... خودتون استادید.

پسره هم توی این جو، اتمسفر گرفته بودتش بد وضعیت. غصه دختر شاه پریون رو که داشت، داریوش میزد بالا و مسیر حموم خوابگاه رو برای گریه پیش می گرفت و حس وصالش همراه بود با نغمه مهرانا و آریانا (کیه کیه در میزنه من دلم می لرزه ...). یه روز منصور رو توی اون ماشین سقف باز و در حال پرش از هواپیما با چتر نجات می دید هوای لسانجلس می کرد و یه روز حس با کلاسیش میزد بالا سیلوئت می دید و توی حال و هوای مونترال نفس می کشید، آخه نا سلامتی اونجا شریف بود و هر کسی بسته به سطح علمیش از اون سال اول یه جایی رو برای رفتن انتخاب میکرد، یکی کبک، اون یکی ساسکاچوان، یکی دیگه مریلند. ماساچوست رو که دیگه نگو ... کشته منو MIT و هاروارد و استفوردش.

یه روز سوار مرسدس بنز چهل سال پیش با ایبراهم تاتلیس بوغ می زد و یه روز هم با مایکل جکسون جون برک. وای اون کنسرت گوگوش که مدونا یا یکی از این حضرات شرف حضور به هم رسونده بود، رو که دیگه نگو پیره زن نمی دونست برقصه، بخونه یا گلهای مردم رو جمع کنه ببره پشت سن.

آخرش رو بگم!!!!!!!!! حس روشن فکریش که گل می کرد و قیافه پروفسورهای شریف رو به خودش می گرفت، بتهوون و باخ و موتزارت گوش می داد.

تنلگر
پدر پسره، خدا بیامرزدش، آدمی بود که خیلی تو قید مذهب و اینها نبود ریشش رو با تیغ می زد و خلاصه یه آدم معمولی بود. با مذهب مشکلی نداشت، نماز هم می خوند. از آخوندها یکی آیت الله طالقانی رو خیلی دوست داشت یکی هم آیت الله خمینی. یه چندتا چیز خیلی بدش می اومد، اقلام کشیدنی که از سیگار شروع میشد به بالا، زهرماری و دزدی. این سه تا مستقل از مذهب توی ذهنش اینستال شده بود. به تبع پسره هم ... خوب نا سلامتی پدره رفیقش بود.

شد تعطیلات عید و دوستان دبیرستانی با یه مینی بوس اجاره ای راهی یکی از دره های شهر شدند. توی مینی بوس یکی داد زد "نیاوردین، من نخورم نمیشه ...." پسره دوزاریش کج بود نفهمید.

رسیدن و چادر زدن، یه عده آتیش روشن کردن و بساط کباب راه انداختن، یک عده فوتبال و یک عده توی چادر مشغول استراحت. پسره هم می چرخید. راهش افتاد به چادره. ای دل غافل... 40ای جلوش ورق بود و یک لیوان پر یخ، با زهرماریه قرمز مایل به قهوه ای. پسره رو می گید مثل اینکه فحش ناموس بهش داده باشن از همونجا پیاده برگشت، هر چی از پشت سر داد زدن که نرو برگرد، آقا بهش برخورده بود. پسر کو ندارد نشان از پدر ....

اوووووووه تازه فهمید اینها کی هستند، نمی دونم شاید یه تلنگری بود برای اینکه بره و یه چرخی بزنه ... اَی بِرار، این یارو ابی وسط کنسرت از زور زهرماری بالا آورده، نیم ساعت کنسرتش تعطیل شده..... داریوش معتاده 40یه، عشق داریوشه هم نمی تونه انکار کنه. سیلوئت که مظهر کار تیمی بود براش، حالا سپیده با اون دوتای دیگه زده بهم.... حالش از هر چی قرتی بود به هم می خورد.


دلبر
توی گیر و دار بیداری اندیشه، یه روز شام دعوتش کردند خونه اون سید بزرگوار، از اون شام دسته جمعی ها که ملت گشنه دانشگاهی به اسم نخبه تلپ میشن خونه آقا شروع می کنن به آروغ روشن فکری زدن. بیچاره چه صبری داره.

چه فحش هایی که نثارش نمیشد. کلاغ سیاهه عشق است، خوردن، بردن، کشتن. فلانش رو فلان و ... نگاهشون می کرد اما دیگه این پست فطرت ها رو نمی دید. راستش پسره خیلی روش نمیشد بره، آخه این کجا اون سید بزرگوار کجا؟ با کلی خجالت و این دست و اون دست کردن، رفتند خونه اون سید بزرگوار. خیلی شام عجیبی نبود، زرشک پلو با مرغ. از اون ارزون هاش، اتفاق عجیبی هم نیافتاد ولی شب که داشتند بر می گشتند،

خودش داشت بر می گشت......، دلش جا مونده بود.




پسره یادگرفت
اگر علی رو ول کنند خدا به جاش دومی ابنه رو میاره، یعنی خلایق هر چه لایق. مسئله این است یا خامنه ای یا محمدرضای ابنه.

فهمید که، یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم، آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم. ...... ابی و داریوش و این ولد فلان ها رو بیخیال، سید رو عشق است.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: اکبر.ع ، shafagh_mah ، sogiii ، میلاد.م ، یا ثارالله ، تازه مسلمان ، yamin ، saloomeh ، Lord_Contemno ، ترنم ، Havbb 110 ، N.Mahdavian ، yashar1374 ، bi neshani ، sadegh-a ، mia'd ، azade ، ضرغامیان ، مجید املشی ، سید هادی ، قلب ، MAHDI59 ، nasimesaba ، مصباح
۱۶:۰۷, ۱۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #24

بله ، در هر زمینه ای اگه از طریق دوستان نا اهل آشنا بشید زمینه ی فساد و سو استفاده هست.... حتی دین! دیگه چه برسه به موسیقی ....
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، shafagh_mah ، یا ثارالله ، yashar1374 ، ترنم ، سید هادی ، nasimesaba
۱۶:۴۶, ۱۵/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/بهمن/۹۰ ۱۶:۴۷ توسط bi neshani.)
شماره ارسال: #25
آواتار
سلام
محمد صدرای عزیز
بزرگوار نگفتی کلاس درس داری
قصه هزار و یک شب هم که میگی

ما هم قصه داشته باشیم میتونیم بگیم؟؟؟

خدا انشاء الله پدر عزیزتوتن رو غریق رحمت فرماید.

در سایه امن محبوب یکتا پایدار و موفق باشید.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، saloomeh ، emadm ، shafagh_mah ، سید هادی ، قلب ، nasimesaba
۱۶:۵۰, ۱۵/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #26
آواتار
چرا که نه برادر گلم، استفاده می کنیم.

ما اکثر العبر و ما اقل الاعتبار، پندها چه زیادند و پند پذیرها چه کم.

این داستان ها و نتایج با کلی هزینه برای ما حاصل شدند، امیدوارم دیگران به دنبال هزینه کردن دوباره نباشند و از نتایج بهره ببرند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، محب الزهرا ، تازه مسلمان ، emadm ، N.Mahdavian ، bi neshani ، ترنم ، shafagh_mah ، azade ، toloosoft ، Farzaneh ، MAHDI59
۱۹:۲۳, ۲۰/اسفند/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/اسفند/۹۱ ۱۹:۲۶ توسط قلب.)
شماره ارسال: #27
آواتار
(۲۶/دی/۹۰ ۱۶:۵۷)MohammadSadra نوشته است:  
بسم الله الرحمن الرحیم
یعنی همه علم و دانشتون هیچ. جایی که من هستم شماها غلط بکنید نفس بکشید. جمع کنید این کاسه کوزه رو ... یارویه علیل اومده یه کتاب راجع به زمان و بیگ بنگ نوشته فکر می کنه خیلی حالیشه. ادعا می کنه من به این نتیجه رسیدم خدا نیست، من هم به این نتیجه رسیدم که شیطان در نطفه شما شراکت داشته.

خلاصه اینکه آدم باشید، سوسک هم نیستید فکر نکنید خیلی بلدید، عدد این حرفا نیستید.
شما جای من، به این خدا ایمان نمیارید؟

سلام به همه
البته علیل بودن عیب نیست
عجب دیالگیSmileBig Grin
پند آموز بود
من هم تشکر میکنم بابت گفتن پندهاتون
Heart
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: nasimesaba ، MohammadSadra
۲۰:۵۱, ۲۰/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #28

سلام

اقای دکتر قربانی استادیار گروه دامپروری بودند و مولف کتابی که تدریس می شد و مدیر گروه:
به مبحث دستگاه های شیردوش که رسیدیم گفتند: من هیچی از این دستگاه ها سر در نمیارم.اگه کسی بلده بیاد توضیح بده و خودش رفت روی صندلی دانشجوها نشست تا یکی از دانشجوها که توی این زمینه وارد بود رفت برای تدریس این بخش.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، nasimesaba ، MohammadSadra
۲۱:۰۷, ۲۰/اسفند/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/اسفند/۹۱ ۲۱:۱۰ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #29
آواتار
ای کاش ما هم می تونستیم داستان زندگی رو بیگم
حیف که این رنگ سبز دست پامونو بسته Big Grin
ادامه بده برادر
خیلی خوب بود.
Heart

(۲۰/اسفند/۹۱ ۲۰:۵۱)mohammadhadi نوشته است:  سلام

اقای دکتر قربانی استادیار گروه دامپروری بودند و مولف کتابی که تدریس می شد و مدیر گروه:
به مبحث دستگاه های شیردوش که رسیدیم گفتند: من هیچی از این دستگاه ها سر در نمیارم.اگه کسی بلده بیاد توضیح بده و خودش رفت روی صندلی دانشجوها نشست تا یکی از دانشجوها که توی این زمینه وارد بود رفت برای تدریس این بخش.
یک استادی هم ما داشتیم به نام مهندس مایلی
توی شهر گنده ترین مهندس عمران بودن
میرفت سر کلاس یکی از شاگردای قدیمی خودش که حالا استاد شده بود!
مثل باقی دانشجو ها می نشست.
خدا حفظش کنه ان شاالله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: nasimesaba ، حسن عزتي ، MohammadSadra
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا