|
ویژه ی خانواده ی شهدا، جانبازان و ایثار گران
|
|
۰:۰۰, ۲۳/فروردین/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
برادران و خواهران عزیزم سلام
راستش از مدت ها پیش به پیشنهاد دوست خوبم علی 110 می خواستم یه تاپیک ایجاد کنم با این موضوع که آیا می شه یاران واقعی امام زمان رو شناسایی کرد! ؟ . . به این نتیجه رسیدیم که اگه قرار باشه دنبال یه همچین افرادی بگردیم بهترین انتخاب (( شهدا )) هستن. به این تاپیک یه نگاه بندازید. صفتی که تمام یاران امام زمان دارند و صفتی که هیچ یک از یاران امام زمان ندارند!!!!!!!! به این دلیل که خیلی از صفاتی که یک منتظر باید داشته باشه بین اکثر شهدا دیده می شه و اینکه مدت زیادی نیست که از جنگ تحمیلی می گذره. بنابراین خیلی راحت می شه با این افراد ارتباط برقرار کرد. از طرفی وقتی اشتیاق بچه های این تالار رو برای انجام یه کار عملی و درست و حسابی دیدم به نظرم رسید خیلی بهتره اگه همه بچه ها توی این تاپیک کمک کنن. شاید تا به حال بارها و بارها وقتی از سر کوچه یا محله تون عبور می کنید اسم کوچه رو دیده باشید.شهید ... و یک اسم. چقدر در باره این اسم می دونید. اینکه چه طور زندگی کرده. کجا شهید شده و... هیچ وقت کنجکاو نشدید در مورد این شهید تحقیق کنید. کاری که باید بکنیم همینه. یه شهید که می تونه از اقوام باشه یا از دوستان ، یا مثل چیزی که گفتم فقط یه اسم ازش می دونید رو انتخاب کنید و برید در مورد زندگیش تحقیق کنید. خاطره جالبی که اقوام یا دوستان شهید ازش دارن. بینید چه طور زندگی می کرده. قبل و بعد از جبهه رفتنش چه تغییری کرده؟ یا اگه امکانش براتون نیست یه کتاب در مورد یه شهید بخونید و نکته جالبی از زندگیش که روی خودتون تاثیر گذار هست رو اینجا قرار بدین. دوستان نمی خوام اینجا فقط مطالب رو کپی پیست کنیم !! مثل بعضی از یادواره ها و یا کتابچه هایی که ارگانها چاپ می کنن که متن 90 درصدشون یه همچین چیزیه: شهید فلانی در سال فلان در خانواده ای مومن و متعهد به دنیا آمد. اودر سال فلان به مدرسه رفت و تا مقطع فلان تحصیلاتش را ادامه داد. با شروع شدن جنگ تحمیلی دعوت مراد خود را لبیک گفت و به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت... و همینطور تا آخر !!!!! و مثلا 4،5تا متن این شکلی آماده هست که برای 400 ، 500 تا شهید می نویسن و فقط اسم ها رو عوض می کنن. نتیجه این میشه که افرادی مثل من که جنگ رو ندیدن نمی تونن این حرف ها رو باور کنن. و حق هم دارن. خلاصه من خودم و همه کسانی که می خوان همکاری کنن و اینجا مطلب بذارن تنها می ذارم با وجدانشون! و اون شهیدی که دارن در موردش مطلب می نویسن! دیگه خود دانید!! انشاالله اگه مطالب خوبی بدست اومد، مطالب رو به شکل یه کتاب و یا هر قالب دیگه ای که بشه ارائه می دیم. اگه دوستان نظری دارن خوشحال میشم در میون بذارن. هر کس که برای انجام این کار آماده اس بسم الله یه یاعلی بگه تا شروع کنیم. |
|||
|
| آغاز صفحه 6 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۰:۲۳, ۹/تیر/۹۳
شماره ارسال: #51
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
باور كنيد كه شهادت از عسل شيرين تر است اگر در بطن كلمه شهادت برويد متوجه خواهيد شد كه چقدر كشته شدن در راه خدا شيرين است. شهيد محمود خادم سيدالشهدا خاطرات شهدامحمود هنوز نوجوان بود که روزی با اعلامیه ی شهیدی به خانه آمد و گفت:«مادر! چه خوب است که عکس مرا هم در این اعلامیه بزنند» پس از شهادت دوستانش، علی خانیان و حسین رستمی دیگر تاب نیاورد و با اصرار به مادر گفت:«از روی مادر شهدا خجالت می کشم.» دیگر هر طور شده باید به جبهه بروم. او با رضایت مادر به جبهه رفت و به شهادت رسید. شهید محمدعلوی منبع:سایت صبح |
|||
|
|
۱۷:۱۰, ۱۴/تیر/۹۳
شماره ارسال: #52
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
زندگى هايى كه همه چيز آن تأمين است، و تنها خدا در ميان آن نيست، زودگذر است و فنا شده. و منتظر آتش جهنم شدن است. شهيد محمد حسن فايده خاطرات شهدا نشسته کنار مادر، آرام و سر به زیر می گوید: _ مادر! پارگی شلوارم خیلی زیاد شده. در مدرسه ... حرفش را قطع می کند و باز ... _ اگر به بابا فشار نمی آید، بگو شلواری برایم تهیه کند. پدر می گفت: « محمدجواد » خیلی محجوب بود. مواظب بود چیزی نخواهد که در توانمان نباشد. شهید محمد جواد باهنر منبع:کتاب « هنر آسمان » نویسنده : مجید تولایی |
|||
|
|
۱۲:۱۹, ۲۸/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #53
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
من با چشم باز این راه را پیموده ام و ثابت قدم مانده ام.؛امیدوارم این قدم هایی که در راه خدا برداشته ام،خداوند آن ها را قبول درگاه خودش قرار بدهد و ما را از آتش جهنم نجات دهد. سردار شهید حاج عبدالحسین برونسی من را کشید یک گوشه ، گفت « مادر! من باهاش صحبت کرده م . این جور که فهمیدم چیز مهمی هم نبوده . سر یه چیز کوچیک بحثشون شده. دلش می خواد برگدن سر خونه زندگیشون. تو هم با خانمش صحبت کن. » ساکش را برداشت. در را باز کرد که برود. گفت «مادر! ببینم چی کار می کنی ها.» شهید حاج حسین خرازی منبع:کتاب خرازی
|
|||
|
|
۲۱:۳۱, ۳۰/مرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/مرداد/۹۳ ۲۱:۳۱ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #54
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا انسان با عمر كوتاهش باید از این دنیا توشه و آذوقه ای برای آخرت بردارد كه در غیر این صورت هلاك خواهد شد. شهید خلیل واحدی خاطرات شهدا سوم دبيرستان بود. دوست داشت به جبهه برود. گفتم:«يك سال ديگه صبر كن، ديپلمت رو بگير بعد برو! ». گفت:« نه، مملكت ما در حال جنگه و از هر طرف آتش ميباره؛ اون وقت من اين جا راحت و بيخيال بشينم؟ » شهید رضا حسین ابوالی منبع:راوی: پدر شهيد
|
|||
|
|
۱۱:۱۶, ۲۶/شهریور/۹۳
شماره ارسال: #55
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
باید همه دست به دست هم داده متحدا و متفقا خالصانه به ریسمان الهی چنگ زده و با قلبی مملو از ایمان، تقوا و خلوص در مسیر این حرکت الهی تلاش نمود تا خدای ناکرده گزندی به اسلام عزیز و قرآن کریم نرسد و ما هم ان شاء الله عاقبت به خیر و در نهایت به مقام قرب ذات باریتعالی نایل گردیم. سرلشکر شهید محمدحسن طوسی بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی، که تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس میگذشت، او را به محل کارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم. در اتاق کارم به عباس گفتم: ـ پسرم پشت این میز بنشین و مشق هایت را بنویس. سپس جهت تحویل دارو به انبار رفتم و پس از دریافت و بسته بندی، آنها را برای جدا کردن و نوشتن شماره به اتاق کارم آوردم. روی میز به دنبال مداد می گشتم. دیدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است. پرسیدم: ـ عباس! مداد خودت کجاست؟ گفت:ـ در خانه جا گذاشتم. به او گفتم: ـ پسرم! این مداد از اموال اداری است و با آن باید فقط کارهای مربوط به اداره را انجام داد. اگر مشقهایت را با آن بنویسی ، ممکن است در آخر سال رفوزه شوی. او چیزی نگفت. چند دقیقه بعد دیدم بی درنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند. شهید عباس بابایی منبع :مرحوم حاج اسماعیل بابایی(پدرشهید) |
|||
|
|
۱۹:۲۴, ۲/مهر/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/مهر/۹۳ ۱۹:۲۴ توسط Bidel.s.)
شماره ارسال: #56
|
|||
|
|||
|
امروز توی ساختمان خاتم الانبیا(ساختمان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان) به مناسبت هفته دفاع مقدس برنامه ای برای یادبود شهدا برگزار شده بود.
من در انتهای مراسم بود که از دانشگاه برمی گشتم با خودم گفتم برم یه سری به کتابخونه ساختمان خاتم الانبیا بزنم دنبال یه کتابی بگردم. برای رفتن به کتابخونه باید از راهرو سالن مراسم می گذشتم. وقتی وارد سالن شدم یه مرد میانسال دست یه پیرزنی رو گرفته بود و آروم آروم از سالن مراسم بیرون می یاورد. خواستم از کنارشون رد شم که سه تا مرد 30 ساله جلو راهم سبز شدن و شروع کردن به احوال پرسی از پیرزن پیرزن به دست های مرد میانسال تکیه داده بود چادر سیاه داشت با عینک مربعی بزرگ. یکی از جوان ها خم شد و گوشه چادر پیرزن رو بوسید اونجا بود فهمیدم که پیرزن، مادر یکی از شهدا هست. من به صورت اتفاقی کنار سه مرد 30 ساله مونده بودم منتظر بودم خوش و بش ها تموم شه من بتونم از راهرو رد بشم یکی از جوان ها گفت« ما و همه فرزندان شهدا هستیم! مادر جان!» پیرزن هم به ما چهار نفر نگاه کرد و گفت« پس کاری نکنید که پدرانتان حجل شوند» چه حسی داری؟ در چه وضعی هستی؟ |
|||
|
|
۸:۱۳, ۱۰/مهر/۹۳
شماره ارسال: #57
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
تجلی عشق ما به خدا این است که دشمنان اسلام را از پای دربیاوریم، ما را از این پیکار می ترسانند. شهید سید مهیا موسوی خاطرات شهدا به من می گفت: مادر جان وقتی من و داداش خونه ایم درست نیست شما و خواهرم در حیاط را باز کنید . یا من می روم یا داداش، شاید یه مرد نامحرمی پشت در باشه خوب نیست صدای شما را نامحرمی شنوه خیلی حساس بود با اینکه ما خودمان رعایت می کردیم اما همیشه حواسش بود، مخصوصا به خواهرش شهید حسن آقاسی زادهمنبع:شهاب ص24 |
|||
|
|
۱۵:۵۱, ۱۰/مهر/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مهر/۹۳ ۱۵:۵۹ توسط andishe.)
شماره ارسال: #58
|
|||
|
|||
|
پسر بچه های روستایی با يك نارنجك بازي كرده بودند و بر اثر انفجار دستهايشان قطع شده بود وبه شدت زخمي شده بودند. مهدي مادرهای بچه ها را كه ديد بچه هايشان را بغل كردهاند و جلوي سپاه شيون و فرياد ميكنند، اشك توي چشمهايش جمع شد و گفت: بايد اين بچه ها رو برسونيم به اروميه ... اما نيروهاي ارتش براي انتقال مجروحين با هليكوپتر هم كاري نميكردند. دست آخر مهدي با تهديد خلبانها بچه ها را به اروميه رساند و جانشان را نجات داد . شهید محمد مهدی کازرونی فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله نيروهاي ضد انقلاب از دو چيز خيلي ميترسيدند. يكي پاسدار و ديگري هليكوپتر كبري. بعضي از عناصر ضد انقلاب كه جرمشان سنگين نبود و بخشيده شده بودند، ميگفتند: سران ضد انقلاب كه عمل كرد مهدي را ميبينند، ميگويند: او به اندازهي دوازده هليكوپتر كبري براي جمهوری اسلامی كار ميكند. **** مقر ضد انقلاب هتلي بود كه از هر گوشهاش به طرف ما تيراندازي ميشد. حجم آتش ضد انقلاب آن قدر زياد بود كه فقط توي سنگرهاي مان پناه گرفته بوديم و حتی جرأت نمی کردیم سرمان را بالا بیاوریم. چند ساعت بعد از شروع تیر اندازی، ناگهان سر و صدا ها و تیر اندازی قطع شد. سرم راکه از سنگر بيرون آوردم، هم تعجب کردم وهم خنده ام گرفته بود. مهدي و چند نفر از بسيجيها هتل را پاكسازي كرده بودند و داشتند به طرف مقر خودمان بر ميگشتند. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده بود. ميآمدند و با خنده وشوخي به طرف هم گلوله برفي پرتاب میکرد چند تا از بچه ها را كه هيكل درشتي داشتند صدا زد؛ لباسش را در آورد و بچهها را قسم داد تا جايي كه توان دارند بيفتند به جانش و بزنندش. حدود يك ساعت كتك خورد، اما وقتي از جايش بلند شد انگار خوش حال بود. دليل كارش را كه پرسيدم گفت: چون زياد توي شهر رفت و آمد ميكنم اگه به دست دموكراتها بيفتم ده برابرِ این كتك ميخورم. الآن ميخواستم بفهمم طاقت شكنجهي اونها رو دارم يا نه؟ |
|||
|
|
۲۳:۲۷, ۲۸/مهر/۹۳
شماره ارسال: #59
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
پدر و مادر! من زندگی را دوست دارم، ولی نه آن قدر که آلوده اش شوم و خویش را فراموش و گم کنم. علی وار زیستن و علی وار شهید شدن و حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست دارم. سردار شهید حاج ابراهیم همت ظرف ها را از مادر گرفت ، شست و گفت : دستات دیگه حساسیت گرفته مادر. مادر رفت سراغ غذا که روی اجاق گاز بود. پسر ، دنبال مادر رفت ؛ مثل اینکه می خواست به مادر چیزی بگوید . رفت کنار مادر و خیلی مودب گفت : مادر چرا اسمم را گذاشتید فرزام؟! چرا علی نه ؟! حسین نه ؟! ... و ادامه داد که : آخه آدم با شنیدن فرزام یاد هیچ انسان خوبی نمی افته! من اصلا صاحب نامم رو نمی شناسم که بهش افتخار کنم! از همان روز به بعد بود که همه علی صدایش می زدند شهید علی پورحبیب منبع:آب زیر کاه ص 37 |
|||
|
|
۱۳:۳۰, ۱/آبان/۹۳
شماره ارسال: #60
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
امیدوارم ٬ تمام نهادهای انقلاب اسلامی همان طوری که امام فرمودند ٬ مجتمع و منسجم و در خدمت مردم باشند. سردار شهید پرویز محبی خاطرا شهداآخر شب بود . نشسته بود لب حوض داشت وضو می گرفت. مادر بهش گفت : پسرم تو که همیشه نمازت رو اول وقت می خوندی چی شده که ... ؟! البته ناراحت نباش حتما کار داشتی که تا حالا نمازت عقب افتاده محمد رضا لبخندی زد و بعد از اینکه مسح پاشو کشید گفت : الهی قربونت برم مادر ! نمازم رو سر وقت مسجد خوندم . دارم تجدید وضو می کنم تا با وضو بخوابم ؛ شنیدم هر کس قبل خواب وضو بگیره و با وضو بخوابه ، ملائکه تا صبح براش عبادت می نویسن. شهید محمدرضا میدان دار منبع:مجموعه همکلاسی آسمانی 5-2-41 ص 47 |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| کسانی که لاین دارن لطفا پیج" کهف" ویژه شهدا رو ادد کنن | آوا | 0 | 1,264 |
۵/اسفند/۹۳ ۱۴:۴۰ آخرین ارسال: آوا |
|
| شهدا و آزاده ها و جانبازان زن | m.hossein | 83 | 35,020 |
۲/اسفند/۹۳ ۱۳:۲۶ آخرین ارسال: شهیدطیبه واعظی |
|
| ماه عسل :خانواده ی این شهید گران قدر را پیدا کنیم | yektasepas | 2 | 3,066 |
۳۱/تیر/۹۲ ۲۳:۲۰ آخرین ارسال: علمدار133 |
|
| شنای گروهی از جانبازان در محل شهادت شهدای ایر باس | yektasepas | 0 | 1,374 |
۱۲/تیر/۹۲ ۱۵:۲۸ آخرین ارسال: yektasepas |
|










