کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام

نظرسنجی: آیا طرح را میپسندید؟
بله( همکاری کنید(اطلاع رسانی))
خیر(چرا؟؟!)
 توجه: این نظرسنجی عمومی است و سایر کاربران می توانند گزینه منتخب شما را مشاهده کنند. [نمایش جزئیات آرا]
     


ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ویژه ی خانواده ی شهدا، جانبازان و ایثار گران
۰:۰۰, ۲۳/فروردین/۹۰
شماره ارسال: #1
آواتار
برادران و خواهران عزیزم سلام

راستش از مدت ها پیش به پیشنهاد دوست خوبم علی 110 می خواستم یه تاپیک ایجاد کنم با این موضوع که آیا می شه یاران واقعی امام زمان رو شناسایی کرد! ؟ .

.
به این نتیجه رسیدیم که اگه قرار باشه دنبال یه همچین افرادی بگردیم بهترین انتخاب (( شهدا )) هستن.
به این تاپیک یه نگاه بندازید.
صفتی که تمام یاران امام زمان دارند و صفتی که هیچ یک از یاران امام زمان ندارند!!!!!!!!
به این دلیل که خیلی از صفاتی که یک منتظر باید داشته باشه بین اکثر شهدا دیده می شه و اینکه مدت زیادی نیست که از جنگ تحمیلی می گذره. بنابراین خیلی راحت می شه با این افراد ارتباط برقرار کرد.

از طرفی وقتی اشتیاق بچه های این تالار رو برای انجام یه کار عملی و درست و حسابی دیدم به نظرم رسید خیلی بهتره اگه همه بچه ها توی این تاپیک کمک کنن.

شاید تا به حال بارها و بارها وقتی از سر کوچه یا محله تون عبور می کنید اسم کوچه رو دیده باشید.شهید ... و یک اسم.
چقدر در باره این اسم می دونید.
اینکه چه طور زندگی کرده.
کجا شهید شده

و...
هیچ وقت کنجکاو نشدید در مورد این شهید تحقیق کنید.
کاری که باید بکنیم همینه.
یه شهید که می تونه از اقوام باشه یا از دوستان ، یا مثل چیزی که گفتم فقط یه اسم ازش می دونید رو انتخاب کنید و برید در مورد زندگیش تحقیق کنید.
خاطره جالبی که اقوام یا دوستان شهید ازش دارن.
بینید چه طور زندگی می کرده.
قبل و بعد از جبهه رفتنش چه تغییری کرده؟
یا اگه امکانش براتون نیست یه کتاب در مورد یه شهید بخونید و نکته جالبی از زندگیش که روی خودتون تاثیر گذار هست رو اینجا قرار بدین.

دوستان نمی خوام اینجا فقط مطالب رو کپی پیست کنیم !! مثل بعضی از یادواره ها و یا کتابچه هایی که ارگانها چاپ می کنن که متن 90 درصدشون یه همچین چیزیه:

شهید فلانی در سال فلان در خانواده ای مومن و متعهد به دنیا آمد. اودر سال فلان به مدرسه رفت و تا مقطع فلان تحصیلاتش را ادامه داد. با شروع شدن جنگ تحمیلی دعوت مراد خود را لبیک گفت و به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت...

و همینطور تا آخر !!!!! و مثلا 4،5تا متن این شکلی آماده هست که برای 400 ، 500 تا شهید می نویسن و فقط اسم ها رو عوض می کنن.

نتیجه این میشه که افرادی مثل من که جنگ رو ندیدن نمی تونن این حرف ها رو باور کنن. و حق هم دارن.
خلاصه من خودم و همه کسانی که می خوان همکاری کنن و اینجا مطلب بذارن تنها می ذارم با وجدانشون! و اون شهیدی که دارن در موردش مطلب می نویسن! دیگه خود دانید!!

انشاالله اگه مطالب خوبی بدست اومد، مطالب رو به شکل یه کتاب و یا هر قالب دیگه ای که بشه ارائه می دیم.

اگه دوستان نظری دارن خوشحال میشم در میون بذارن.

هر کس که برای انجام این کار آماده اس بسم الله
یه یاعلی بگه تا شروع کنیم.

امضای MAHDI59
[تصویر: masoud.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مسافر ، علی 110 ، Seyed Mohsen ، bahar2006 ، یاران مهدی ، parisan ، MohammadMeraj ، alasor ، rastin ، mohammad790 ، بیداری اندیشه ، K-1 ، sunrise59 ، yektasepas ، Ramin_Ghn ، ريحانه الرسول ، حلما ، خادمة الزهرا ، zarati313 ، sahel ، nasimesaba ، nafas ، m.hossein ، hajiali.m ، Farzaneh ، salman313 ، دل خسته ، عماره ، آفتاب ، عبدالرحمن ، fafa* ، شهیدطیبه واعظی ، soheyl68 ، حسن عزتي ، mahdy30na ، andishe ، مجتبی110 ، السا ، قبیله منتظر

آغاز صفحه 6 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۰:۲۳, ۹/تیر/۹۳
شماره ارسال: #51
آواتار
کلام شهدا
باور كنيد كه شهادت از عسل شيرين تر است اگر در بطن كلمه شهادت برويد متوجه خواهيد شد كه چقدر كشته شدن در راه خدا شيرين است.
شهيد محمود خادم سيدالشهدا
خاطرات شهدا
محمود هنوز نوجوان بود که روزی با اعلامیه ی شهیدی به خانه آمد و گفت:«مادر! چه خوب است که عکس مرا هم در این اعلامیه بزنند» پس از شهادت دوستانش، علی خانیان و حسین رستمی دیگر تاب نیاورد و با اصرار به مادر گفت:«از روی مادر شهدا خجالت می کشم.» دیگر هر طور شده باید به جبهه بروم. او با رضایت مادر به جبهه رفت و به شهادت رسید. شهید محمدعلوی
منبع:سایت صبح
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soheyl68 ، m.hossein ، حسن عزتي ، mahdy30na ، andishe ، مجتبی110
۱۷:۱۰, ۱۴/تیر/۹۳
شماره ارسال: #52
آواتار
کلام شهدا

زندگى هايى كه همه چيز آن تأمين است، و تنها خدا در ميان آن نيست، زودگذر است و فنا شده. و منتظر آتش جهنم شدن است. شهيد محمد حسن فايده

خاطرات شهدا
نشسته کنار مادر، آرام و سر به زیر می گوید: _ مادر! پارگی شلوارم خیلی زیاد شده. در مدرسه ... حرفش را قطع می کند و باز ... _ اگر به بابا فشار نمی آید، بگو شلواری برایم تهیه کند. پدر می گفت: « محمدجواد » خیلی محجوب بود. مواظب بود چیزی نخواهد که در توانمان نباشد. شهید محمد جواد باهنر
منبع:کتاب « هنر آسمان » نویسنده : مجید تولایی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: help me ، soheyl68 ، m.hossein ، N.Mahdavian ، mahdy30na ، andishe
۱۲:۱۹, ۲۸/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #53
آواتار
کلام شهدا
من با چشم باز این راه را پیموده ام و ثابت قدم مانده ام.؛امیدوارم این قدم هایی که در راه خدا برداشته ام،خداوند آن ها را قبول درگاه خودش قرار بدهد و ما را از آتش جهنم نجات دهد.
سردار شهید حاج عبدالحسین برونسی

خاطرات شهدا
من را کشید یک گوشه ، گفت « مادر! من باهاش صحبت کرده م . این جور که فهمیدم چیز مهمی هم نبوده . سر یه چیز کوچیک بحثشون شده. دلش می خواد برگدن سر خونه زندگیشون. تو هم با خانمش صحبت کن. » ساکش را برداشت. در را باز کرد که برود. گفت «مادر! ببینم چی کار می کنی ها.» شهید حاج حسین خرازی
منبع:کتاب خرازی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein ، N.Mahdavian ، mahdy30na
۲۱:۳۱, ۳۰/مرداد/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/مرداد/۹۳ ۲۱:۳۱ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #54
آواتار
کلام شهدا
انسان با عمر كوتاهش باید از این دنیا توشه و آذوقه ای برای آخرت بردارد كه در غیر این صورت هلاك خواهد شد.
شهید خلیل واحدی
خاطرات شهدا
سوم دبيرستان بود. دوست داشت به جبهه برود. ‌گفتم:«يك سال ديگه صبر كن، ديپلمت رو بگير بعد برو! ». ‌گفت:« نه، مملكت ما در حال جنگه و از هر طرف آتش مي‌باره؛ اون وقت من اين جا راحت و بي‌خيال بشينم؟ » شهید رضا حسین ابوالی
منبع:راوی: پدر شهيد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein ، N.Mahdavian ، mahdy30na ، andishe
۱۱:۱۶, ۲۶/شهریور/۹۳
شماره ارسال: #55
آواتار
کلام شهدا
باید همه دست به دست هم داده متحدا و متفقا خالصانه به ریسمان الهی چنگ زده و با قلبی مملو از ایمان، تقوا و خلوص در مسیر این حرکت الهی تلاش نمود تا خدای ناکرده گزندی به اسلام عزیز و قرآن کریم نرسد و ما هم ان شاء الله عاقبت به خیر و در نهایت به مقام قرب ذات باریتعالی نایل گردیم.
سرلشکر شهید محمدحسن طوسی

خاطرات شهدا
بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی، که تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس می‌گذشت، او را به محل کارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم. در اتاق کارم به عباس گفتم: ـ پسرم پشت این میز بنشین و مشق هایت را بنویس. سپس جهت تحویل دارو به انبار رفتم و پس از دریافت و بسته بندی، آنها را برای جدا کردن و نوشتن شماره به اتاق کارم آوردم. روی میز به دنبال مداد می گشتم. دیدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است. پرسیدم: ـ عباس! مداد خودت کجاست؟ گفت:ـ در خانه جا گذاشتم. به او گفتم: ـ پسرم! این مداد از اموال اداری است و با آن باید فقط کارهای مربوط به اداره را انجام داد. اگر مشق‌هایت را با آن بنویسی ‌، ممکن است در آخر سال رفوزه شوی. او چیزی نگفت. چند دقیقه بعد دیدم بی درنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند. شهید عباس بابایی
منبع :مرحوم حاج اسماعیل بابایی(پدرشهید)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahdy30na ، m.hossein ، MAHDI59 ، andishe
۱۹:۲۴, ۲/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/مهر/۹۳ ۱۹:۲۴ توسط Bidel.s.)
شماره ارسال: #56
آواتار
امروز توی ساختمان خاتم الانبیا(ساختمان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان) به مناسبت هفته دفاع مقدس برنامه ای برای یادبود شهدا برگزار شده بود.
من در انتهای مراسم بود که از دانشگاه برمی گشتم با خودم گفتم برم یه سری به کتابخونه ساختمان خاتم الانبیا بزنم دنبال یه کتابی بگردم.
برای رفتن به کتابخونه باید از راهرو سالن مراسم می گذشتم.
وقتی وارد سالن شدم یه مرد میانسال دست یه پیرزنی رو گرفته بود و آروم آروم از سالن مراسم بیرون می یاورد. خواستم از کنارشون رد شم که سه تا مرد 30 ساله جلو راهم سبز شدن و شروع کردن به احوال پرسی از پیرزن
پیرزن به دست های مرد میانسال تکیه داده بود چادر سیاه داشت با عینک مربعی بزرگ.
یکی از جوان ها خم شد و گوشه چادر پیرزن رو بوسید
اونجا بود فهمیدم که پیرزن، مادر یکی از شهدا هست.
من به صورت اتفاقی کنار سه مرد 30 ساله مونده بودم منتظر بودم خوش و بش ها تموم شه من بتونم از راهرو رد بشم
یکی از جوان ها گفت« ما و همه فرزندان شهدا هستیم! مادر جان!»
پیرزن هم به ما چهار نفر نگاه کرد و گفت« پس کاری نکنید که پدرانتان حجل شوند»
چه حسی داری؟
در چه وضعی هستی؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، m.hossein ، MAHDI59 ، andishe
۸:۱۳, ۱۰/مهر/۹۳
شماره ارسال: #57
آواتار
کلام شهدا
تجلی عشق ما به خدا این است که دشمنان اسلام را از پای دربیاوریم، ما را از این پیکار می ترسانند.
شهید سید مهیا موسوی
خاطرات شهدا
به من می گفت: مادر جان وقتی من و داداش خونه ایم درست نیست شما و خواهرم در حیاط را باز کنید . یا من می روم یا داداش، شاید یه مرد نامحرمی پشت در باشه خوب نیست صدای شما را نامحرمی شنوه خیلی حساس بود با اینکه ما خودمان رعایت می کردیم اما همیشه حواسش بود، مخصوصا به خواهرش شهید حسن آقاسی زاده
منبع:شهاب ص24
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: andishe ، m.hossein
۱۵:۵۱, ۱۰/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مهر/۹۳ ۱۵:۵۹ توسط andishe.)
شماره ارسال: #58
آواتار




پسر بچه های روستایی با يك نارنجك بازي كرده بودند و بر اثر انفجار دستهايشان قطع شده بود وبه شدت زخمي شده بودند. مهدي مادرهای بچه ها را كه ديد بچه هايشان را بغل كردهاند و جلوي سپاه شيون و فرياد ميكنند، اشك توي چشمهايش جمع شد و گفت: بايد اين بچه ها رو برسونيم به اروميه ...
اما نيروهاي ارتش براي انتقال مجروحين با هليكوپتر هم كاري نميكردند.
دست آخر مهدي با تهديد خلبانها بچه ها را به اروميه رساند و جانشان را نجات داد


. شهید محمد مهدی کازرونی
فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله


نيروهاي ضد انقلاب از دو چيز خيلي ميترسيدند. يكي پاسدار و ديگري هليكوپتر كبري.
بعضي از عناصر ضد انقلاب كه جرمشان سنگين نبود و بخشيده شده بودند، ميگفتند: سران ضد انقلاب كه عمل كرد مهدي را ميبينند، ميگويند: او به اندازهي دوازده هليكوپتر كبري براي جمهوری اسلامی كار ميكند.
****
مقر ضد انقلاب هتلي بود كه از هر گوشهاش به طرف ما تيراندازي ميشد. حجم آتش ضد انقلاب آن قدر زياد بود كه فقط توي سنگرهاي مان پناه گرفته بوديم و حتی جرأت نمی کردیم سرمان را بالا بیاوریم.
چند ساعت بعد از شروع تیر اندازی، ناگهان سر و صدا ها و تیر اندازی قطع شد.
سرم راکه از سنگر بيرون آوردم، هم تعجب کردم وهم خنده ام گرفته بود.
مهدي و چند نفر از بسيجيها هتل را پاكسازي كرده بودند و داشتند به طرف مقر خودمان بر ميگشتند.
انگار هيچ اتفاقي نيفتاده بود. ميآمدند و با خنده وشوخي به طرف هم گلوله برفي پرتاب میکرد


چند تا از بچه ها را كه هيكل درشتي داشتند صدا زد؛ لباسش را در آورد و بچهها را قسم داد تا جايي كه توان دارند بيفتند به جانش و بزنندش.
حدود يك ساعت كتك خورد، اما وقتي از جايش بلند شد انگار خوش حال بود. دليل كارش را كه پرسيدم گفت: چون زياد توي شهر رفت و آمد ميكنم اگه به دست دموكراتها بيفتم ده برابرِ این كتك ميخورم. الآن ميخواستم بفهمم طاقت شكنجهي اونها رو دارم يا نه؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علی امینی ، شهیدطیبه واعظی ، m.hossein
۲۳:۲۷, ۲۸/مهر/۹۳
شماره ارسال: #59
آواتار
کلام شهدا
پدر و مادر! من زندگی را دوست دارم، ولی نه آن قدر که آلوده اش شوم و خویش را فراموش و گم کنم. علی وار زیستن و علی وار شهید شدن و حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست دارم.
سردار شهید حاج ابراهیم همت

خاطرات شهدا
ظرف ها را از مادر گرفت ، شست و گفت : دستات دیگه حساسیت گرفته مادر. مادر رفت سراغ غذا که روی اجاق گاز بود. پسر ، دنبال مادر رفت ؛ مثل اینکه می خواست به مادر چیزی بگوید . رفت کنار مادر و خیلی مودب گفت : مادر چرا اسمم را گذاشتید فرزام؟! چرا علی نه ؟! حسین نه ؟! ... و ادامه داد که : آخه آدم با شنیدن فرزام یاد هیچ انسان خوبی نمی افته! من اصلا صاحب نامم رو نمی شناسم که بهش افتخار کنم! از همان روز به بعد بود که همه علی صدایش می زدند شهید علی پورحبیب
منبع:آب زیر کاه ص 37
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، m.hossein
۱۳:۳۰, ۱/آبان/۹۳
شماره ارسال: #60
آواتار
کلام شهدا
امیدوارم ٬ تمام نهادهای انقلاب اسلامی همان طوری که امام فرمودند ٬ مجتمع و منسجم و در خدمت مردم باشند.
سردار شهید پرویز محبی
خاطرا شهدا
آخر شب بود . نشسته بود لب حوض داشت وضو می گرفت. مادر بهش گفت : پسرم تو که همیشه نمازت رو اول وقت می خوندی چی شده که ... ؟! البته ناراحت نباش حتما کار داشتی که تا حالا نمازت عقب افتاده محمد رضا لبخندی زد و بعد از اینکه مسح پاشو کشید گفت : الهی قربونت برم مادر ! نمازم رو سر وقت مسجد خوندم . دارم تجدید وضو می کنم تا با وضو بخوابم ؛ شنیدم هر کس قبل خواب وضو بگیره و با وضو بخوابه ، ملائکه تا صبح براش عبادت می نویسن. شهید محمدرضا میدان دار
منبع:مجموعه همکلاسی آسمانی 5-2-41 ص 47
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مصباح ، m.hossein ، N.Mahdavian
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  کسانی که لاین دارن لطفا پیج" کهف" ویژه شهدا رو ادد کنن آوا 0 1,264 ۵/اسفند/۹۳ ۱۴:۴۰
آخرین ارسال: آوا
  شهدا و آزاده ها و جانبازان زن m.hossein 83 35,020 ۲/اسفند/۹۳ ۱۳:۲۶
آخرین ارسال: شهیدطیبه واعظی
  ماه عسل :خانواده ی این شهید گران قدر را پیدا کنیم yektasepas 2 3,066 ۳۱/تیر/۹۲ ۲۳:۲۰
آخرین ارسال: علمدار133
  شنای گروهی از جانبازان در محل شهادت شهدای ایر باس yektasepas 0 1,374 ۱۲/تیر/۹۲ ۱۵:۲۸
آخرین ارسال: yektasepas

پرش در بین بخشها:


بالا