|
داستانهایی از تشرفات
|
|
۱۵:۵۷, ۸/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/اردیبهشت/۹۱ ۱۱:۵۹ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
از سر نیاز کمی تأمل کن ... وقتی فکر میکنی بر داشتهها و نداشتههایت، برای کدام یک بیشتر حسرت میخوری؟ برای آنکه (و آنچه) داشتهای و از دستش دادهای یا برای آنکه (و آنچه) نداشتهای و فقط وصفش را شنیدهای؟ بدون شکّ، احساس حسرت ما بر فقدان آنانکه داشتهایم قویتر خواهد بود. فقدان هر عزیز برای ما حسرتبار بوده و هست. وقتی نعمت وجود و حضور هر یک از اینان را چشیده باشیم و سایة محبتشان، و علم و تجربهشان بر سر ما بوده باشد، فقدان آنان حسرتبارتر است. و چقدر فرق است میان احساس بیپدری کسی که سالها زیر سایة پدر، بزرگ شده با او که از دوران کودکی و طفولیت از این نعمت محروم شده است. ما لذت حضور هیچ یک از امامان معصوم(علیه السلام) را نچشیدهایم. سالیان سال است که کسی درک این حضور را نداشته است و همه ما در حسرت دیدار و درک حضور ایشان میسوزیم (هر یک به فراخور حال و روزمان). حال اگر امام زمان ما چند صباحی حاضر بودند (به معنای غایب نبودن) و بعد دوران غیبت پیش میآمد، آیا وضع و حال ما همین بود که هست؟ اگر لذت بودن با امام و زیر سایة لطف و محبت و حکومت عدل ایشان بودن را میچشیدیم و بعد از این وصل، جدایی دست میداد آیا حسرتی که بر دلهایمان میماند دو صد چندان نبود؟ مطمئناً دعای ما رنگ و بوی دیگری داشت، خواهش و طلب نبود، اصرار بود. التماس بود. دعا از سر نیاز و درد و احتیاج بود. زندگیهای ما متفاوت میشد و دغدغههایمان نیز. بیش از آنکه در روزمرگیهای زندگی گم شویم و روز به روز بیشتر از این حسّ فراق فاصله بگیریم، از قافلة حسرت بهدلان و سوختگان وصالش جا نمیماندیم. خوشا به حال آنانکه حسرت به دلترند در فراق امام زمانشان با آنانکه درک حضورش را نکردهاند (حضور به معنای ظهور از پس پردة غیبت). آنانکه امام زینالعابدین (علیه السلام) دربارةشان فرمودهاند: اهل زمان غیبت او که قائل به امامت او و منتظر ظهور او باشند، برتر از مردمان هر زمان دیگر هستند زیرا خدای تبارک و تعالی به آنها آنقدر عقل، فهم و شناخت عطا فرموده است که غیبت امام در پیش آنها چون زمان حضور شده است، خداوند اهل آن زمان را همانند مجاهدانی قرار داده که در محضر رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شمشیر میزنند آنها مخلصان حقیقی و شیعیان واقعی و دعوتکنندگان به دین خدا در آشکار و نهان هستند. دعا کنیم که از اینان باشیم و دعا کنیم از ته دل برای آقایمان و برای درک حضورش و التماس کنیم تعجیل در ظهور ایشان را و تلاش کنیم برای کسب معرفتش که از جمله وظایف منتظران در عصر غیبت درخواست معرفت امام عصر(علیه السلام) از خداوند است. |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۰:۴۸, ۲۸/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
اورا نجات دادند مرحوم عراقی مینویسد : یکی از کسانی که خدمت امام زمانعلیه السلام شرفیاب شده است عارف جلیل و ثقه عادلِ نبیل جناب سیّد محمّد علیّبن الحاج سیّد عبدالرّحیم عراقی کرهرودی است ، که الحقّ در حُسن حالت و علوّ همّت و سلوک راه معرفت و بسیاری از کمالات سرآمد اهل این زمان میباشد ، او در روز جمعه پانزدهم ربیع الثانی سال هزار و سیصد بر من ( مرحوم عراقی ) وارد شد ، در وقتی که مشغول نوشتن حکایت سابق بودم ( حکایت حضور امام زمانعلیه السلام در مجلس سنّیها ) چون ایشان خطّ جناب قندهاری را ملاحظه کرد و مضمون آن را مطّلع شد گفت : من نیز در این خصوص قصّهای دارم که از این قرار میباشد : او گفت : در سالی که من به زیارت ائمّه عراق فایز شدم ( و تو را هم در همان سال در نجف اشرف ملاقات کردم ) در بین راهِ زیارت بعد از اینکه از بعقویّه ( که در یک منزلی بغداد واقع است ) به سامرّه میرفتیم تا اینکه پس از زیارت قبر عسکریّینعلیهما السلام به بغداد و کاظمینعلیهما السلام رجوع کنیم ، از اهل قریّه مزبوره مردی را به عنوان بَلَد راه اجیر کردیم و روانه سامرّه شدیم ، چون از علی آباد و جزانیه گذشتیم عبور زوّار بر نهری پُر از آب و عریض و عمیقی افتاد، که حتّی عبور از مَعبر آن نهر نیز خطرناک بود ، و احتمال غرق شدن زیاد بود ، چه رسد به اینکه کسی معبر را هم نمیدانست ، و حتّی اگر از روی معبر نیز کسی میلغزید و از آن منحرف میشد غرق میشد ، و خلاصه مکان بسیار خطرناکی بود ، اتّفاقاً در بین زوّار زنی بود که سوار بر یابوئی بود ، و در بین راه یابوی او از معبر لغزید و در گودالی که در آن نهر بود فرو رفت ، و حیوان و آن زن در آب قوطهور شدند ، و اگرچه آن حیوان با سرعت شنا میکرد و خود را از غرق شدن حفظ میکرد و خود را از زیر آب بیرون میآورد امّا چون آن زن توانائی نداشت که خود را حفظ کند و لباسهای آن زن و جُل خود حیوان خیس شده بود سنگینی زیادی حاصل شده بود، و آب نهر نیز بسیار تُند و روان بود و پاهای آن حیوان نیز به زمین نمیرسید دیگر نتوانست به شنا ادامه دهد و نزدیک به غرق شدن بود ، آن زن بیچاره صدای خود را به استغاثه به صاحب الزّمانعلیه السلام بلند کرد ، و دائماً صدا میزد : « یا صاحب الزّمان » « یا صاحب الزّمان » . . . من وقتی این حالت را از آن زن دیدم همانگونه که سوار بر اسب بودم با شتاب داخل آب شدم که شاید بتوانم تدبیری کنم ، ناگاه دیدم شخصی در جلوی من و پشت سر یابوی آن زن پیاده بر روی آب روان بود ، و چنان بر آب حرکت میکرد که گویا بر زمین سخت راه میرود و پاهای او در آب فرو نمیرفت ، و بلکه گویا اثری از رطوبت آب نیز بر پا و لباسها و سایر اعضای او نبود ، در این هنگام دیدم دست انداخت و آن حیوان و زن را گرفت و با شتاب از آب بیرون آورد و بر کنار آب روی خشکی گذاشت ، و من متوجّه شدم که گویا آن زن متوجّه آن بزرگوار نشد ، و فقط خود را یک مرتبه در خشکی دید ، و من نیز دیگر او را ندیدم ، و فقط شمایل او را به خاطر سپردم ، که او مردی بود با قامتی معتدل ، و صورتی نورانی ، و دماغی کشیده ، و خلاصه تمام اوصاف مهدویّه « علیه آلاف التحیّة و السّلام » در او آشکار بود ، من پس از مشاهده این واقعه در بین راه آن شمایل را به خاطر میآوردم و با یاد او خود را مسرور، و تسلّی خاطر مینمودم . تا اینکه وارد نجف اشرف شدیم ، در ایّام اقامت در نجف روزی به قصد زیارت قبر مطهّر امیرالمؤمنینعلیه السلام وارد حرم شریف آن حضرت شدم که ناگاه در بین انجام اعمال زیارت چشمم به طرف بالای سر افتاد ، دیدم همان بزرگواری که آن زن را از غرق شدن نجات داد بالای سر مطهّر ایستاده و مشغول سلام و یا دعا بود ، با عجله به طرف او شتافتم ، امّا ازدحام جمعیّت مانع شد که من سریع خود را به ایشان برسانم ، و گویا حسّ کردم در اعضای بدنم نیز قدرت بر حرکت سریع نمیباشد ، بالاخره با هر زحمتی بود خود را به بالای سر مطهّر رسانیدم امّا او را در آنجا ندیدم ، تمامی حرم مطهّر را جستجو کردم و پس از اینکه ایشان را در آنجا نیافتم به صحن و سایر اماکن و ملحقات حرم شریف رفتم ، امّا در هیچ کجا آن بزرگوار را ندیدم ، پس مأیوس شدم و برگشتم. پی آن دلبر شیرین شمایل میروم دل پی او رفت و من هم از پی دل میروم میروم نزدیک آن قصّاب و گو خونم بریز من هلاک قتل خویشم، سوی قاتل میروم گر زند تیغ، از سر کویش نخواهم رفت، لیک چند گامی همچو مرغ نیم بسمل میروم چون به کوی او روم ترسم رقیبان پی برند زانکه من در گریه خود پای در گل میروم ای که میگویی برو تحصیل درس عشق کن میروم، امّا پی تحصیل حاصل میروم وادی درد و بلا در عشق هر یک منزل است کردهام عزم سفر، منزل به منزل میروم میروم سویش به استقبال و خوشحالم که باز میرسد اقبال و من هم در مقابل میروم در ره عشق ای «هلالی» از من آگاهی مجو زانکه من این راه را بسیار غافل میروم |
|||
|
|
۱۰:۳۷, ۲۹/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/اردیبهشت/۹۱ ۱۰:۴۰ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
بیاختیار متوسل به آن حضرت شدم ... به قصد یکی از شهرها از مشهد خارج شدم. در بین راه، هوا طوفانی شد و برف زیادی آمد، به طوری که راه بسته شد و من در برف ماندم. وقتی ماشین را نگه داشتم، موتور ماشین هم خاموش شد و از کار افتاد. هر چه کوشش کردم حداقل ماشین را روشن نگه دارم و از سرمای طاقت فرسا خودم را حفظ کنم، نتوانستم. گاهی فشارها و سختیهای بزرگ زندگی باعث اضطرار اشخاص میشود و هنگامی که فرد امیدش از همه جا قطع میشود، اتصال روحیاش به یک مبدأ غیبی برقرار شده، مورد لطف و عنایت قرار گرفته، مشکلش حل میشود. گرچه تحمل آن لحظههای سخت و فشارهای روحی، بسیار تلخ و ناخوشایند است؛ ولی شیرینی توجه و عنایتی که بعد از آن به وقوع میپیوندد، همه آن تلخیها و سختیها را از یاد میبرد. رانندهای که از مشهد به مقصد یکی از شهرهای ایران بار زده بود، جریان شیرین خود را برای یکی از وعاظ مشهدی نقل کرده بود. آن واعظ هم جریان راننده را برای زائران و مجاوران حضرت رضا(علیه السلام) بیان کرده است. اصل داستان که مربوط به سالها قبل از پیروزی انقلاب اسلامی میباشد، چنین است: راننده میگوید: به قصد یکی از شهرها از مشهد خارج شدم. در بین راه، هوا طوفانی شد و برف زیادی آمد، به طوری که راه بسته شد و من در برف ماندم. وقتی ماشین را نگه داشتم، موتور ماشین هم خاموش شد و از کار افتاد. هر چه کوشش کردم حداقل ماشین را روشن نگه دارم و از سرمای طاقت فرسا خودم را حفظ کنم، نتوانستم. پس از حدود چهار ساعت، در اثر شدت سرما، کمکم مرگ را جلوی خود مجسم دیدم. به فکر فرو رفتم که خدایا راه چاره چیست؟ وقتی از همه راههای ظاهری برای نجات خود مأیوس شدم، یادم آمد سالهای پیش، واعظی در منزل ما منبر میرفت. بالای منبر گفت: مردم! هر وقت در تنگنا قرار گرفتید، و از همه جا مأیوس شدید، به آقا امام زمان(علیه السلام) متوسل شوید که انشاءالله حضرت کمک میکنند. بیاختیار متوسل به آن حضرت شدم. سپس از ماشین پایین آمدم و باز هم موتور را بررسی کردم تا شاید بتوانم آن را روشن کنم، امّا موفق نشدم. دوباره داخل ماشین رفتم و پشت فرمان نشستم. غم و غصه تمام وجودم را گرفته بود. ناگاه وسوسههای شیطانی و القائات به ذهن من شروع شد که متوسل به کسی شدی که اصلاً وجود خارجی ندارد. فهمیدم این وسوسة شیطان است که در لحظات آخر عمر، برای فریب من آمده است. ناراحتیام زیادتر شد. باز هم از ماشین پیاده شدم و از خداوند، مرگ خود یا نجات را طلب کردم. امّا چون خودم را روسیاه و شرمندة درگاه الهی میدانستم، خجالت میکشیدم درخواستی کنم. چون تا آن زمان به نماز اهمیتی نمیدادم، گاهی میخواندم و گاه قضا میشد و گاه آخر وقت میخواندم. به گناهانی نیز آلوده بودم. به همین دلیل با حالت شرمندگی، با خداوند متعال عهد کردم که اگر من از این مهلکه نجات پیدا کنم و دوباره زن و فرزندم را ببینم، از گناهانی که تا آن روز آلوده به آن بودم، فاصله بگیرم و نمازهایم را هم اوّل وقت بخوانم. به محض اینکه جدّی و حقیقی با خدا عهد بستم، متوجه شدم یک نفر با پای پیاده از داخل برفها، به طرف من میآید. در ابتدا چنین تصور کردم کمک رانندهای است، ماشینش خراب شده و برای کمک گرفتن به سوی من میآید، چون آچار به دست داشت. آهسته آهسته آمد تا نزدیک ماشین من رسید، من هم بدون آنکه از ماشین پیاده شوم، تنها مقداری شیشه ماشین را پایین آوردم. منتظر بودم چه کمکی از من میخواهد. یک وقت دیدم از همان پایین ماشین، گفتند: «سلام علیکم. چرا سرگردانی؟» من هم که هنوز نمیدانستم آقا چه کسی هستند، شروع کردم ماجرای طوفان و برف و خاموشی ماشین را به طور مفصل برایشان گفتم. آن شخص فرمودند: «من ماشین را راه میاندازم». بعد به من فرمودند: «هر وقت گفتم، استارت بزن». کاپوت ماشین را بالا زدند. ندیدم اصلاً دست ایشان به موتور برخورد کرد یا نه، سوئیچ ماشین را که حرکت دادم، ناگهان ماشین روشن شد. فرمودند: «حرکت کن برو!» با خودم گفتم الآن میروم جلوتر، باز هم در میان برفها میمانم. راه هم که بسته است. فرمودند: «ماشین شما در راه نمیماند، حرکت کن!» من که تعجب کرده بودم و شرمنده از اینکه آن شخص پیاده در میان برفها به سوی ماشین آمده بود، گفتم: ماشین شما کجاست؟ میخواهید من به شما کمکی بدهم؟ فرمودند: «من به کمک شما احتیاجی ندارم». بر اثر شرمندگی زیاد، تصمیم گرفتم مقدار پولی که داشتم به ایشان بدهم. شیشه ماشین پایین بود و من هم پشت فرمان و آقا هم پایین. گفتم: پس اجازه بدهید مقداری پول به شما بدهم. فرمودند: «من به پول شما احتیاج ندارم». پرسیدم: عیب ماشین چه بود؟ فرمودند: «هر چه بود، رفع شد». گفتم: ممکن است دوباره دچار نقص شود. فرمود نه! این ماشین شما دیگر در راه نمیماند. گفتم: آخر اینکه نشد، شما نه کمک از من خواستید و نه به پول من احتیاج دارید و از نظر استادی هم که مهارت فوقالعاده نشان دادید، من از جهت وجدانم نمیتوانم از اینجا بروم تا خدمتی به شما بکنم، چون من راننده جوانمردی هستم که باید زحمت شما را جبران کنم. آقا تبسمی نمودند و پرسیدند: «تفاوت راننده جوانمرد و ناجوانمرد چیست؟» من در حالی که داخل ماشین نشسته و به شدت شرمندة لطف و محبت آقا شده بودم، گفتم: شما خودت کمک رانندهای میدانی که شوفر ناجوانمرد اگر از کسی خدمتی و نیکی ببیند، نادیده میگیرد و میگوید وظیفهاش را انجام داده، ولی شوفر جوانمرد اگر از کسی لطفی و خدمتی ببیند، تا جبران محبت و خدمت او را نکند وجدانش راحت نمیشود. من نمیگویم جوانمرد هستم، ولی ناجوانمرد هم نیستم و تا به شما خدمتی نکنم، وجدانم ناراحت است و نمیتوانم حرکت کنم. یک وقت دیدم آقا در حالی که پایین ماشین روی برفها ایستاده بودند، فرمودند: «خیلی خوب! حالا اگر میخواهی به ما خدمت کنی، به عهدی که با خدای متعال بستی، عمل کن. همین خدمت به ما محسوب میشود». من که از این جمله کاملاً متعجب شده بودم، پرسیدم: من چه عهدی با خدا بستم؟ دیدم آقا با صراحت فرمودند: «یکی اینکه از گناه فاصله بگیری و دوم اینکه نمازهایت را اوّل وقت بخوانی». وقتی این مطلب را شنیدم، بر خود لرزیدم؛ زیرا این همان مطلبی بود که من وقتی دست از جان شسته بودم، با خدا درد دل کردم و متوسل به امام زمان(علیه السلام) شدم. بلافاصله درب ماشین را باز کردم و پایین پریدم که آقا را از نزدیک ببینم و در بغل بگیرم و ببوسم که ناگهان دیدم هیچ کس آنجا نیست. فهمیدم همان توسلی که به آقا و مولایم صاحبالزمان(علیه السلام) پیدا کرده بودم، اثر گذاشته و این وجود مبارک آقا بودند که نجاتم داده بودند. نگاه کردم جای پای آقا را هم در برفها ندیدم. حالم منقلب بود. پشت ماشین نشستم و پس از مدتی که بر اعصابم تسلط پیدا کردم، با یاد امام زمان(علیه السلام) ماشین را حرکت دادم و با آن حضرت تجدید عهد کردم. وقتی حرکت کردم دیدم کامیون من بدون هیچ توقفی روی برفها حرکت میکند. بالاخره آن سفر تمام شد و من چنان تحول روحی پیدا کرده بودم که همیشه همة نمازهایم را اوّل وقت میخواندم و همه گناهانی را که به آن آلوده بودم، کنار گذاشتم. چون به منزل رسیدم، زن و فرزندان را دور خود جمع نمودم و موضوع مسافرتم را با آنها در میان گذاشتم و گفتم از این به بعد، وضع زندگی ما کاملاً مذهبی است و همگی باید نمازهایمان را اوّل وقت بخوانیم. حتی به همسرم گفتم: اگر نمیتوانی اینگونه که گفتم رفتار کنی؛ با کسانی که بیبندوبارند و نماز نمیخوانند یا حجاب ندارند، قطع رابطه کنی؛ میتوانی طلاق بگیری. همسر من که کاملاً تحت تأثیر صحبتهای من و این واقعه قرار گرفته بود، از پیشنهاد من استقبال نمود و گفت: شما قبلاً این چنین بودی و ما به رفتارهای شما عادت کردیم. یعنی شما نماز نمیخواندی، ماهم نمیخواندیم، شما افراد ناجور را میپذیرفتی و ما هم تابع شما بودیم، ولی از امروز ما هم رفتارمان تابع شماست و خوشحال هستیم که رفتارمان در زندگی عوض شده است. به لطف الهی زندگی ما کاملاً تغییر پیدا کرد. من دیگر آن رانندة قبلی نبودم. از طرفی به خاطر آنکه اهل منزل چندان با مسائل و احکام اسلام و نماز آشنا نبودند، از یک شخص روحانی تقاضا کردم مرتب به منزل ما بیاید و به ما احکام اسلام را بگوید تا همه به وظایف خویش آشنا باشیم. در مسافرتها هم اوّل وقت نماز میخواندم. روزی در یکی از گاراژها، منتظر خالی کردن بار بودم که ظهر شد. رانندههای کامیونهای دیگر گفتند: برویم غذا بخوریم و باهم باشیم. من گفتم: اوّل نماز میخوانم بعد غذا. همگی به هم نگاه کردند، مرا مورد تمسخر قرار دادند و گفتند: این دیوانه شده، میخواهد نماز بخواند. من که تا آن زمان مایل نبودم خاطرة آن سفر را برای کسی نقل کنم و آن را از اسرار خود میدانستم، چون دیدم اینها به نماز توهین کردند، مجبور شدم سرگذشتم را برای آنها بگویم. بعد از گفتن ماجرا، دیدم چنان صحبتهای من روی آنها اثر گذاشت که همگی دست مرا بوسیدند و از من عذرخواهی کردند. بعد هم حمالها و رانندهها همه به نماز ایستادند. معلوم بود که تصمیم گرفته بودند از گناه هم فاصله بگیرند. به دنبال این تحول روحی که برای من اتفاق افتاد، تصمیم گرفتم حقالنّاسهایی را که بر ذمّه داشتم و اجناسی را که در حین بار زدن حیف و میل کردهام جبران کنم و رضایت صاحبان آنها را جلب نمایم. با شرمندگی نزد اولین نفر رفتم، وقتی فهمید برای کسب حلالیّت نزد او رفتهام، خیلی خوشحال شد و مرا تشویق کرد و گفت حالا که حقیقت را گفتی، همه را بخشیدم و چیزی از من نگرفت. دومی و سومی نیز همینطور و فقط یک نفر از من طلبش را گرفت و خدا را شکر از این مظلمه هم به برکت حضرت بقیةالله(علیه السلام) نجات پیدا کردم. تو دانی در بساطم نیست آهی به حالم بهتر از هرکس گواهی تو میبینی که از پا اوفتادم نیندازی چرا بر من نگاهی؟ گدائی، دردمندی، بیپناهی فقیری، مستمندی، روسیاهی به درگاه تو رو آورده، شاید برآری حاجتش را با نگاهی (یونسیان) پیامها و برداشتها 1. گاهی اضطرار انسان باعث زدودن غفلت و بیداری فکر میشود. این نوع بیداریها غالباً موقت و در هنگام اضطرار است و با رفع اضطرار ممکن است انسان دوباره متوجه لذتهای دنیا شود و غفلت عارض او گردد. قرآن کریم بیداری موقت و اتّصال به خداوند متعال را چنین بیان میکند: «فإذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدّین فلمّا نجّاهم إلی البّر إذا هم یشرکون؛ هنگامی که سوار بر کشتی شوند، خدا را با اخلاص میخوانند (و غیر او را فراموش میکنند) امّا هنگامی که خدا آنان را به خشکی رساند و نجات داد، یار مشرکان میشوند». اگرچه این بیداری موقت خوب است، ولی خوبتر آن است که در همه حال، این بیداری، خلوص در دعا و درخواست از باریتعالی برای انسان بماند و این زمانی رخ میدهد که انسان همان عوامل ظاهری مؤثر در کمک انسان را به ارادة الهی مؤثر بداند و آن عوامل را بدون ارادة الهی هیچ بداند. 2. القای افکار پوچ، توهمات خیالی و افکار معصیت و گناه، یکی از ترفندهای شیطان است. کسانی که ایمان در وجود آنها به درجة یقین نرسیده است، شیطان از خلأ ایمانی آنها سوء استفاده میکند و افکار انحرافی و گناه را به ذهن آنها پرتاب میکند و هرچند بدون دلیل است امّا این افکار مؤثر واقع میشود. شیطان تنها از انسانهای مخلص مأیوس است، امّا نسبت به تودة انسانها گفته است: « خواهم گرفت و آنها را گمراه میکنم و به آرزوها سرگرم میسازم... شیطان به آنها وعدههای دروغین میدهد و به آرزوها سرگرم میسازد، در حالی که جز فریب به آنها وعده نمیدهد». تجربه نشان داده است که این تسویلات شیطانی معمولاً در همان لحظاتی اتفاق میافتد که انسان میخواهد به نتیجه مثبت و خوبی برسد. در این لحظات انسان باید به این افکار بیدلیل و پوچ و انحراف شیطانی توجه نکند و بر عمل صالح خویش استمرار ورزد تا به نتیجة مطلوب دست یابد. نباید فراموش کنیم شیطان گفته است: پنج دسته هستند که من هیچ راه نفوذی در آنها ندارم، امّا سایر مردم در مشت من هستند: 1ـ کسی که از روی نیت صادق به خداوند پناه برده، در همة امورش بر وی توکّل نماید، 2ـ آنکه تسبیحش در شب و روز فراوان باشد، 3ـ آنکه آنچه را برای خود میپسندد، برای برادر مؤمنش نیز بپسندد، 4ـ آنکه هنگام مصیبت، جزع و فزع نماید، 5ـ آنکه به روزی تقسیم شدهاش راضی باشد (خداوند را) مورد اتهام و شکایت قرار ندهد. 3. لازم است ابتدا یک قدم در راه مستقیم برداریم، سپس انتظار لطف از خداوند داشته باشیم. امّا بدون حرکت، انتظار برکت داشتن صحیح نیست. آری کسی که یک حسنه بیاورد، میتواند انتظار ده برابر داشته باشد: «من جاء بالحسنـه فله عشر أمثالها». 4. محافظت بر اوقات نماز، برای تقرب و نزدیکی به پروردگار تأثیر فراوانی دارد. حضرت علی(علیه السلام) میفرمایند: «هیچ عملی محبوبتر از نماز نزد خداوند نیست؛ پس به هیچ وجه نباید چیزی از کارهای دنیا شما را از وقتهای نماز غافل کند. زیرا خداوند عزّوجلّ گروهی را مذّمت کرده و فرموده است کسانی که در نماز خود سهلانگاری میکنند: یعنی اینکه ایشان غافلاند و در اوقات نماز سستی میکنند». شنیدم مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی برای نورانی کردن روح و صفای دل، اعمالی انجام میداده است؛ همچون چهل روز روزه و یک ختم قرآن، یا چهل روز روزه و شبها تا به صبح احیا داشتن و یا روزی چهارده هزار صلوات فرستادن تا چهل روز. امّا ایشان پس از مدتی فرموده بود: به این نتیجه رسیدم که عملی فوق این اعمال سخت هست که برای انسان نورانیت به ارمغان میآورد و آن نماز اوّل وقت است. امام صادق(علیه السلام) میفرماید: «نماز آخر وقت برای مریض، علیل و کسی که عذری دارد گذاشته شده است و اوّل وقت خشنودی خداست و آخر وقت، عفو و بخشش خداوندی است». مرحوم آیتالله میرجهانی میگفتند: «اینکه نماز در آخر وقت عفو و بخشش است، کاشف از تقصیر و گناه انسان است؛ لکن با انجام دادن نماز، خداوند او را عفو مینماید». 5. گناه و معصیت آثاری بر دل و بر چشم دارد و در زوال نعمت، نزول بلا و در جهان هستی مؤثر است حتی آثار شومی برای اطرافیان انجام دهندة گناه به همراه دارد. الف) اثر آن بر دل، سیاه شدن و زنگ قلب است: «کلاّ بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون؛ چنین نیست (که آنها میپندارند) بلکه اعمالشان بر دلهایشان زنگار زده است». ب) اثر آن بر چشم، خشک شدن اشک چشم است. امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرمایند: «اشک چشم خشک نمیشود، مگر به خاطر قساوت دلها و قساوت دلها تنها به خاطر کثرت گناهان است». ج) هیچگاه خداوند نعمتی را از انسان نمیگیرد، مگر اینکه انسان گناهی انجام دهد و مستحقّ سلب آن نعمت شود. د) گناه، باعث نزول بلا و مصیبت میشود. «و ما أصابکم من مصیبةٍ فبما کسبت أیدیکم و یعفوا عن کثیر؛ هر مصیبتی به شما رسد به خاطر اعمالی است که انجام دادهاید و بسیاری را نیز عفو میکند». ه ) اثر آن در جهان هستی این است که امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرمایند: «هیچ سالی باران آن کمتر از سال دیگر نیست و لکن خداوند باران را هر جا بخواهد قرار میدهد. وقتی گروهی معصیت میکنند، خداوند آنچه از باران را برای آنها تقدیر کرده بود، از آنها منصرف میگرداند» . و) آثار شومی که از گناه گریبانگیر دیگران میشود سه چیز است: «انسان یا گنهکار را سرزنش میکند، پس خود به آن گناه دچار میشود یا غیبت او را میکند، گناه غیبت به گردن او میافتد یا راضی به گناه اوست، پس شریک در گناه او شده است». چون انسان ذاتاً فقیر است، هر خدمتی که به کسی انجام میدهد، پاداش آن را ـ هرچند در آخرت ـ خواهد گرفت. فقط خداوند است که ذاتاً بینیاز است و اگر لطفی به انسانها میکند، بدون هیچ احتیاج و نیازی است. حتی وقتی اظهار محبت و علاقه میکند نمیخواهد کمبود خود را برطرف کند: «الحمدلله الذّی تحبّب إلیّ و هو غنیٌّ عنّی». 6. سعی کنیم اگر مورد احسان و لطف دیگران واقع شدیم، محبت آنها را جبران کنیم. جبران کردن میتواند سه نوع باشد: الف) جبران احسان با عمل نیک برابر با آن، ب) ستایش و ثناگویی او اگر نتواند جبران کند، ج) اگر از ستایش هم ناتون و معذور است پس حداقل باید محبت او را در دل داشته باشد. در غیر اینصورت احسان او را حرام کرده است. این را هم از یاد نبریم که هر گاه از کسی تشکر کردیم، در واقع از خالق تشکر کردهایم؛ زیرا شخص منعم، واسطهای بیش در ایصال نعمتهای الهی به ما نیست. امام رضا(علیه السلام) میفرمایند: «و کسی که تشکر میکند در واقع سود آن به خودش برمیگردد و خداوند نیازی ندارد». «و من شکر فإنّما یشکر لنفسه و من کفر فإنّ ربّی غنیٌّ کریمٌ؛ و هر کس شکر کند به نفع خودش شکر کرده و هر کس کفران نماید پروردگارم غنی و کریم است». 7. امام زمان(علیه السلام) از همة عهد و پیمانهای ما با خداوند مطلع است، حتی از تصمیم قلبی ما که آیا جدّی است یا ضعیف. 8. خوب است همة انسانها در صدد ترویج دین و اخلاق دینی در میان اهل خانه خود باشند. زیرا یکی از حقوقی که همسران بر گردن شوهران خویش دارند، رساندن آنها به کمال انسانیت است. البته اگر مرد مستقیماً از عهدة این کار بر نمیآید، باید برای این کار واسطه شود و زمینة رشد معنوی همسر و فرزندان خویش را با جلسات مذهبی، ارتباط با روحانی، کتب دینی و ... فراهم آورد. 9. توبه کردن از گناهان گذشته و تصمیم برای ترک گناه کافی نیست. اگر حق النّاس ضایع شده است تا رضایت صاحبان حق فراهم نگردد، توبه پذیرفته نمیشود. لازم است حق النّاس و حق الله همچون نماز قضا و ... جبران گردد و سپس توبه نصوح انجام گیرد. |
|||
|
|
۱۲:۰۳, ۳۰/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
تشرّف مشهدی محمّد علی نسّاج دزفولی صاحب کتاب عبقریّ الحسان گوید : این قضیّه را جناب مستطاب ثقة المسلمین و الاسلام آقای میرزا محمّد باقر اصفهانی برای من نوشت تا در این کتاب بنویسم ، ( و خود او نیز از بعضی از بزرگان و موثّقین این حکایت را نقل کرده که یکی از تجّار مورد اعتماد به نام خواجه طاهر شوشتری از قول تاجر دیگری به نام حاج محمّد علی نقل کرده که ) : من روزی در بین بازار اصفهان راه میرفتم که تاجری به نام محمّد حسین با من روبرو شد و از من سؤال کرد اهل کجائی؟ من گفتم : اهل دزفول میباشم ، وقتی فهمید من از اهالی دزفول هستم شروع کرد با من روبوسی کردن ، و بسیار به من اظهار محبّت نمود ، و گفت : امشب برای شام به منزل ما بیایید ، من مقداری ترسیدم و با خود گفتم من بدون سابقه آشنائی با این شخص چگونه به منزل او بروم ، وقتی دید من تأمّل کردم از حال من دریافت که نگران هستم ، گفت : اگر خوف دارید کسی را هم همراه خود بیاورید ، من به او وعده دادم و او نشانی خانه را به من داد و شب به خانه او رفتم ، دیدم تشریفات و تدارک فراوان به جای آورده ، و پس از سلام و احوالپرسی به من گفت : علّت اظهار محبّت من به شما برای این است که من از شهر شما دزفول فیض عظیمی بردهام ، و چون شنیدم شما اهل دزفول هستید خواستم قدری تلافی آن فیض را به شما کرده باشم . و آن فیض این است که من تاجر ثروتمندی میباشم، امّا فرزند نداشتم و به این سبب بسیار محزون و غمگین بودم ، تا اینکه مشرّف شدم به کربلا و نجفاشرف ، و از اهل علم در آنجا سؤال کردم برای حاجت مهمّ چه توسّلی در اینجا مؤثّر است؟ گفتند : شب چهارشنبه به مسجد سهله برو و اعمال آن مکان مقدّس را به جای آور تا انشاء اللّه از طرف امام عصر « صلوات اللّه علیه » به تو توجّهی شود ، من در مدّتی که آنجا بودم شبهای چهارشنبه به مسجد سهله میرفتم ، و اعمال آن مسجد مقدّس را به جای میآوردم ، تا اینکه شبی در خواب کسی به من فرمود : حاجت تو به دست مشهدی محمّد علی نسّاج در شهر دزفول بر آورده میشود ، و من تا آن شب اسم دزفول را نشنیده بودم ، از چند نفر سؤال کردم دزفول کجاست؟ گفتند : یکی از شهرهای ایران است ، پس من به طرف دزفول حرکت کردم، و چون به آن شهر رسیدم به نوکر خود گفتم : من در این شهر به دنبال کسی هستم و باید او را پیدا کنم ، تو در منزل بمان و اگر هم من دیر کردم از منزل بیرون میا تا من خودم برگردم ، و سپس در جستجوی مشهدی محمّد علی نسّاج از خانه بیرون آمدم و تا عصر به دنبال او بودم ولی کسی او را نمیشناخت ، تا اینکه بالاخره به کوچهای رسیدم و از شخصی سراغ او را گرفتم ، او گفت : سر همین کوچه مغازه او است ، چون به مغازه رسیدم دیدم دکّان بسیار کوچکی بود و او داخل مغازه نشسته بود ، وقتی مرا دید قبل از آنکه من سخنی بگویم گفت : حاج محمّد حسین سلامٌ علیک! خداوند چند اولاد پسر به تو مرحمت میفرماید ( و حتّی تعداد آنها را نیز به من گفت و من به همان تعدادی که گفته بود فرزند پیدا کردم ) من تعجّب کردم که با اینکه او قبلاً هیچ شناختی از من نداشت چگونه اسم مرا گفت و حتّی از حاجت من نیز خبر داد ، پس من نشستم درب دکّان او و چون فهمید که من غذا نخوردهام یک سینی چوبی با کاسه چوبی آورد که در آن مقداری ماست و دو گرده نان جو بود ، بعد از صرف غذا نماز خواندم و گفتم : اگر ممکن است من امشب مهمان شما باشم ، گفت : حاجی! منزل من همین دکّان است و هیچ رو اندازی ندارم ، گفتم : من به همین عبای خودم اکتفا میکنم ، او به من اجازه داد و من شب را نزد او ماندم ، چون مغرب شد دیدم اذان گفت و نماز مغرب و عشاء را خواند و سپس همان سینی چوبی و کاسه را آورد با ماست و چهار گرده نان جو ، و بعد از صرف غذا خوابید ، من هم خوابیدم، اوّل اذان صبح برخاست و اذان گفت و نماز خواند ، و سپس نشست سر کار خود ، من سؤال کردم : شما مرا از کجا شناختید و چگونه از حاجت من مطّلع شدید؟ گفت : حاجی تو به مقصد خود رسیدی دیگر چه کار به این کارها داری؟ من اصرار کردم ، گفت : این خانه بسیار عالی را میبینی؟ ( نگاه کردم دیدم از دور منزلی بسیار زیبا نمایان است )، گفتم : آری آن را دیدم ، گفت : این منزل یکی از لُرهای ثروتمند میباشد ، هرسال پنج شش ماه میآید اینجا و چند سرباز نیز برای حفاظت از او با او هستند ، در یکی از سالهائی که آمدند بین آن سربازان یک سربازی لاغر اندام بود ، او روزی نزد من آمد و گفت : تو برای تهیّه نانت چه میکنی؟ گفتم : اوّل هر سال به اندازه روزی چهار دانه نان جو که لازم دارم جو میخرم و آنها را آرد میکنم و روزی چهار عدد از آنها را میدهم برایم طبخ کنند ، گفت آیا ممکن است من هم به تو پول بدهم تا همانقدر هم برای من تهیّه کنی؟ من قبول کردم ، او هر روز میآمد چهار دانه نان جو از من میگرفت و میرفت ، تا اینکه یک روز ظهر شد دیدم نیامد ، رفتم از رفقای او سراغش را گرفتم گفتند : امروز کسالت پیدا کرده و در مسجد خوابیده ، من به مسجد رفتم و او را دیدم ، چون از حالش پرسیدم گفت : من امروز فلان ساعت از دنیا میروم ، و سپس گفت : کَفَن من در فلان مکان است ، تو در دکّان خود بمان و مواظب باش هرکس شب هنگام آمد و تو را طلبید از او اطاعت کن ، و هرچه جو از من نزد تو مانده برای خودت بردار ، من آمدم در دکّان نشستم ، چند ساعتی که از شب گذشت شخصی آمد و مرا صدا زد ، من برخاستم و با او آمدم تا داخل مسجد شدیم ، دیدم آن سرباز از دنیا رفته ، آن شخصی که به دنبال من آمده بود به من امر کرد تا با کمک یکدیگر او را برداشتیم و آوردیم بیرون شهر نزد چشمه آبی ، سپس با آن مرد مشغول غسل و کفن و دفن سرباز شدیم ، و چون فارغ شدیم بدون اینکه من از او سؤالی کنم آن مرد رفت و من نیز آمدم به طرف مغازهام ، تقریباً یک ماهی از این قضیّه گذشته بود ، یک شب کسی آمد درب مغازه و مرا صدا زد ، وقتی درب را گشودم آن شخص به من گفت : تو را طلبیدهاند ، من برخاستم و همراه آن مرد از شهر خارج شدیم ، تا اینکه به صحرایی رسیدیم ، دیدم جمعیّت زیادی از آقایان دور یکدیگر نشستهاند ، و به قدری آن صحرا در آن موقع شب روشن و با صفا بود که نمیتوان آن را توصیف نمود ، یکی از آن آقایان از همه محترمتر و با عظمتتر بود ، ایشان به من توجّه فرموده و گفتند : میخواهم تو را به جای آن سرباز منصوب کنم ، به خاطر آن خدمتی که به او کردی در امر تهیّه نانش ، من چون ملتفت حقیقت مطلب نبودم عرض کردم : من چگونه از عهده سربازی برآیم؟ و این چه کاری است ، خیلی انسان در این امر ( سربازی ) ترقّی کند منصب سلطانی پیدا میکند ، فرمود : مطلب چنان نیست که تو گمان میکنی ، ( چون صحبت به اینجا رسید همان شخصی که به دنبال من آمده بود گفت : ) این بزرگوار حضرت صاحب الامر« صلوات اللّه علیه » میباشند ، پس من عرض کردم : سمعاً و طاعتاً ، فرمودند : تو را به جای او گماشتم تا اینکه هر موقع فرمانی به تو دادیم انجام دهی . سپس مشهدی محمّد علی نسّاج به من گفت : یکی از آن فرمانهایی که از طرف امام زمانعلیه السلام به من رسید این پیغامی بود که در مورد فرزند دار شدن تو به تو دادم . مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید که زِ انفاس خوشش بوی کسی میآید از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش زدهام فالی و فریاد رسی میآید زاتش وادی ایمن نه منم خرّم و بس موسی اینجا به امید قبسی میآید هیچکس نیست که در کوی توأش کاری نیست هرکس اینجا به امید هوسی میآید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست اینقدر هست که بانگ جرسی میآید جرعهای ده که به میخانه ارباب کرم هر حریفی زِ پِیِ ملتمسی میآید خبر بلبل این باغ مپرسید که من نالهای میشنوم کَز قفسی میآید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بیا خوش که هنوزش نفسی میآید یار دارد سر صید دل «حافظ» یاران شاهبازی به شکار مگسی میآید |
|||
|
|
۹:۲۹, ۱/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱/خرداد/۹۱ ۹:۳۴ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
حضرت صاحب الأمر تو را طلبیدهاند تشرّف استاد جعفر نعلبند اصفهانی صاحب کتاب عبقریّ الحسان از قول یکی از علماء، به نام حاج میرزا محمّد علی گلستانه اصفهانی نقل میکند که ایشان فرمودند : عموی من سیّدِ سندِ صالح آقای سیّد محمّد علی طاب ثراه برای من نقل فرمودند که : در زمان ما در اصفهان شخصی بود به نام استاد جعفر نعلبند ، و او سخنانی میگفت که باعث طعن و ردّ مردم میشد ، و او را مسخره میکردند ، و از سخنان او این بود که میگفت : من با طیّ الارض به کربلا رفتم ، و یا میگفت : من مردم را به صورتهای برزخیشان دیدم ، و همچنین میگفت : خدمت امام زمانعلیه السلام مشرّف شدهام ، و چون مردم به او بد حرفی میکردند او نیز این سخنان را ترک کرده بود، و دیگر با کسی در این مورد صحبت نمیکرد ، تا اینکه روزی من برای زیارت قبرستان متبرّکه تخت فولاد به آنجا میرفتم ، در بین راه با استاد جعفر نعلبند روبرو شدم ، و فهمیدم او نیز برای زیارت تخت فولاد آمده ، به او نزدیک شدم و گفتم : میل داری با همدیگر همراه شویم؟ گفت : چه ضرری دارد ، با هم صحبت میکنیم و زحمت راه را هم متوجّه نمیشویم ، پس مقداری با او صحبت کردم تا اینکه پرسیدم : این سخنانی که از تو نقل میکنند چیست؟ آیا صحّت دارد؟ گفت : آقا از این مطلب بگذرید ، من اصرار کردم و گفتم : من که غَرَضی ندارم ، مانعی ندارد برای من بگویی ، گفت : آقا شرح حال من این است که من با پول نعلبندی بیست و پنج سفر به کربلا مشرّف شدم ، و همه این سفرها برای ایّام عرفه بود ، تا اینکه در سفر بیست و پنجم در بین راه شخصی از اهالی یزد با من رفیق شد ، چون چند منزل با او رفتیم بیمار شد ، و کمکم بیماری او شدّت پیدا کرد ، تا اینکه در راه رسیدیم به منزلی که بسیار وحشتناک بود ، و به همین علّت دو روز قافله را در کاروانسرا نگه داشتند تا قافلههای دیگر برسد و جمعیّت زیاد شوند و بعد حرکت کنیم ، و در همین ایّام حال رفیق یزدی من سختتر شد و مُشرِف به فوت شد ، و چون روز سوّم شد و قافله خواست حرکت کند من متحیّر بودم که چگونه او را با این حال بَد رها کنم ، و از طرفی اگر بمانم از فیض زیارت عرفه که بیست و چهار سال به آن مداومت و جدیّت داشتهام محروم میشوم ، آخر الأمر پس از فکر زیاد تصمیم به رفتن گرفتم ، و در موقع حرکت نزد او رفتم و گفتم : من میروم و دعا میکنم خداوند تو را هم شفا مرحمت فرماید ، چون این سخن را از من شنید اشکش جاری شد و گفت : من یک ساعت دیگر میمیرم، صبر کن وقتی من مُردم مرا با اُلاغم به کرمانشاه برسان و از آنجا به کربلا ببر و خرجین و همه اثاثیه و الاغ من را هم برای خودت بردار ، من چون گریه او را دیدم به حال او رقّت کردم ، و دلم برای او سوخت و از رفتن منصرف شدم و کنار او ماندم و قافله نیز حرکت کرد ، چون ساعتی گذشت او از دنیا رفت ، پس او را بر پشت الاغش بستم و از کاروانسرا بیرون آمدم ، دیدم اثری از قافله نیست و فقط گَرد و قباری از دور نمایان است ، من تا یک فرسخ رفتم ولی جنازه را به هر شکل که بر پُشت اُلاغ میبستم پس از طیّ مسافتی میافتاد ، و از طرفی به خاطر تنهایی وحشت کرده بودم ، حال پریشانی پیدا کردم ، همانجا ایستادم و به طرف سیّدالشهداءعلیه السلام توجّه نمودم و با چشم گریان عرض کردم : آقا من چه کنم با این زائر شما؟ اگر او را بگذارم در این بیابان که مسؤول خدا و شما هستم ، و اگر بخواهم او را به کربلا بیاورم نمیتوانم و درمانده شدهام ، در این حال دیدم چهار سوار به طرف من میآیند چون به من رسیدند آن سواری که از همه بزرگتر و نیکوتر بودند به من فرمودند : جعفر چه میکنی با زائر ما؟ عرض کردم : آقا چه کنم؟ در کار او ماندهام ، پس آن سه نفر دیگر از اسب پیاده شدند ، و یکی از آنها که نیزهای در دست داشت نیزه را در گودال آبی که خشک شده بود فرو بُرد ، ناگهان آب از آن گودال جوشید و بیرون آمد و گودال پُر از آب شد ، آنگاه در همان گودال میّت را غسل دادند ، و سپس آن آقای بزرگتر جلو ایستادند و با همدیگر به آن میّت نماز خواندیم ، سپس او را محکم بر پشت الاغ بستند و ناپدید شدند ، من به راه افتادم ، طولی نکشید دیدم از قافلهای که قبل از ما حرکت کرده بودند پیش افتادم ، و همچنین از قافلههای دیگری که قبل از ما حرکت کرده بودند پیش افتادم، و بعد از آن طولی نکشید که دیدم رسیدم به پل سفید که نزدیک کربلا است ، در حیرت بودم که این چه واقعهای بود ، و بالاخره وقتی به کربلا رسیدم او را در وادی ایمن ( قبرستان کربلا ) دفن کردم ، و تقریباً بیست روز بعد تازه قافله ما رسیدند ، و هر یک از آنها از من سؤال میکردند : تو کی و چگونه آمدی؟ من برای بعضی به طور خلاصه و برای بعضی مفصّل قضیّه را نقل میکردم و آنها تعجّب میکردند . تا اینکه در روز عرفه وقتی وارد حرم مطهّر شدم دیدم مردم را به صورتهای حیواناتی از قبیل خوک ، گرگ ، میمون و غیره میبینم ، و عدّهای را هم به صورت انسان میدیدم ، از شدّت وحشت از حرم بیرون آمدم و به خانه رفتم ، و چون قبل از ظهر بار دیگر به حرم برگشتم باز هم مردم را به همان صورت میدیدم ، برگشتم و بعد از ظهر رفتم امّا باز هم مردم را به همان صورت میدیدم ، امّا فردا ( روز بعد از عرفه ) وقتی به حرم مشرّف شدم دیگر مردم را به صورت انسان دیدم ، و بعد از آن سفر نیز هر موقع روز عرفه به حرم مطهّر مشرّف میشدم مردم را به همان حال میدیدم ، به همین علّت تصمیم گرفتم دیگر برای عرفه مشرّف نشوم ، و چون این امور را برای مردم نقل میکردم به من طعنه میزدند و از من بَدگوئی میکردند ، و میگفتند : برای یک سفر زیارت رفتن چه ادّعاهایی میکند ، لذا من دیگر نقل این وقایع را به طور کلّی ترک کردم . تا اینکه یک شب با عیالم مشغول غذا خوردن بودم که دیدم کسی درب خانه را میکوبد ، وقتی درب را باز کردم دیدم شخصی پیش آمد و فرمود : حضرت صاحب الأمر تو را طلبیدهاند ، پس همراه او رفتم تا داخل مسجد جامع ( اصفهان ) شدیم ، دیدم آن حضرت « صلوات اللّه علیه » در آن صُفّهای که منبر بسیار بلندی دارد بر روی منبر نشستهاند و آن صُفّه مملوّ از جمعیّت بود ، و همه در لباس و عمّامه مانند شوشتریها بودند ، من در این فکر بودم که از میان این جمعیّت چگونه میتوانم خدمت ایشان برسم ، در این حال حضرت به من توجّه فرموده و صدا زدند : جعفر بیا، من پیش رفتم تا مقابل منبر قرار گرفتم ، فرمودند : چرا برای مردم نقل نمیکنی آنچه را در راه کربلا دیدی؟ عرض کردم : آقا من نقل میکردم ولی از بَس مردم بدگویی کردند دیگر برای کسی نمیگویم ، فرمودند : تو کاری به حرف مردم نداشته باش ، آن قضیّه را برای مردم بگو تا مردم بفهمند ما چه نظر رحمت و لطفی داریم با زائر جدّم حضرت سیّدالشّهداء « صلوات اللّه علیه » جای آن است که شاهان زتو شرمنده شوند سلطنت را بگذارند و تو را بنده شوند گر به خاک قدمت سجده میسّر گردد سر فرازان جهان جمله سر افکنده شوند بر سر خاک شهیدان اگر افتد گذرت کشته و مرده، همه از قدمت زنده شوند جمع خوبان همه چون کوکب و خورشید تویی تو برون آی، که این جمله پراکنده شوند هیچ ذوقی به از این نیست که از غایت شوق چشم من گرید و لبهای تو در خنده شوند گر تو آن طلعت فرّخ بنمایی روزی تیره روزان همه با طالع فرخنده شوند اگر این است «هلالی» شرف پایه عشق همه کس طالب این دولت پاینده شوند |
|||
|
|
۱۸:۰۲, ۶/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
شفای مرد کاشانی بدست حضرت مرحوم نهاوندی از بحار الانوار نقل میکند که مرحوم مجلسیقدس سره در آن کتاب شریف مینویسد : جماعتی از اهل نجف به من خبر دادند که مردی از اهل کاشان عازم حجّ بیت اللّه الحرام بود ، چون به نجف اشرف رسید بیمار شد، و بیماری او آنقدر شدید شد که هر دو پای او خشک شده بود و قدرت بر راه رفتن نداشت ، رفقا و همسفرانش مجبور شدند برای ادامه راه و رسیدن به مراسم حجّ او را نزدِ یکی از صالحین بگذارند ، آن مرد صالح حجرهای در صحن مقدّس امیرالمؤمنینعلیه السلام داشت ، و کار او این بود که روزها برای جمع آوری دُرّ نجف به بیابانهای اطراف نجف میرفت ، و لذا هر روز درب حجره را بر روی او میبست و میرفت ، یکی از روزها آن مردِ بیمار به آن مردِ صالح گفت : من دل تنگ شدهام و از تنهایی متوحّش شدهام ، امروز مرا با خود بیرون ببر و در جایی بینداز و به دنبال کار خودت برو ، آن مرد راضی شد و او را با خود برد ، در خارج شهر نجف مقامی بود که به آن مقام حضرت قائمعلیه السلام میگفتند ، آن مرد بیمار گوید: او مرا در آنجا گذاشت و لباسش را در حوضی که آنجا بود شست و بر روی درختی انداخت و به صحرا رفت ، من تنها در آن مکان مقدّس ماندم و در فکر بودم که آیا عاقبت من به کجا منتهی میشود . ناگهان دیدم جوان خوش سیمای گندم گونی داخل صحن شد و به من سلام کرد و داخل حجرهای که در آن مقام بود شد، و در محراب آن چند رکعت نماز خواند ، و نماز او آنقدر با خضوع و خشوع بود که من هرگز نمازی به آن نیکویی ندیده بودم ، چون از نماز فارغ شد نزد من آمد و از احوال من سؤال نمود ، من عرض کردم : به بلایی مبتلا شدهام که سینهام از آن تنگ شده ، و نه خداوند مرا از آن بلا عافیت میبخشد و نه مرا از دنیا میبَرَد تا خلاص شوم ، آن جوان به من فرمود : غمگین مباش که به زودی حق تعالی هر دو را به تو عطا میفرماید و سپس از نزد من رفت ، وقتی او از مقام خارج شد دیدم لباسی که آن مرد صالح بر روی درخت انداخته بود به زمین افتاد، من بیاختیار از جای خود بلند شدم و آن لباس را از زمین برداشته و شستم و دو مرتبه بر روی درخت انداختم ، در این هنگام به خود آمدم و گفتم : من که قدرت حرکت نداشتم اکنون چگونه توانستم از جای خود بلند شوم و راه بروم؟ و چون در خود نظر کردم دیدم دیگر هیچگونه درد و مرضی ندارم ، پس فهمیدم که آن جوان حضرت قائمعلیه السلام بود و خداوند به برکت و معجزه آن بزرگوار مرا عافیت بخشیده ، فوراً از صحن مقام خارج شدم و در صحرا نگاه کردم امّا کسی را ندیدم، پس بسیار افسوس خوردم که چرا آن حضرت را نشناختم ، در این حال آن مرد صالح آمد و چون مرا در حال راه رفتن دید تعجّب کرد و از من سؤال کرد که چگونه قادر به حرکت شدی؟ وقتی قضیّه را برای او گفتم او نیز بسیار افسوس و حسرت خورد که چرا ملاقات با آن بزرگوار برای او میسّر نشد . آن مرد صالح گوید : سپس با او به حجره برگشتیم و او سالم بود تا اینکه دوستانش برگشتند، و چند روز با آنها بود ، آنگاه دو مرتبه بیمار شد و از دنیا رفت ، و او را در صحن مقدّس دفن کردند ، و به این ترتیب هر دو فرمایش حضرت صادق شد ، یکی عافیت از بیماری و دیگری فوت او . دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا جان رسد به جانان، یا جان زِ تن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کَز آتش درونم دود از کفن برآید بنمای رخ که خلقی حیران شوند و واله بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید جان بر لب است و در دل حسرت که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید از حسرت دهانت جانم به تنگ آمد خود کام تنگدستان کِی زان دهن برآید گفتم به خویش کَز وی بر گیر دل، دلم گفت کار کسیست این کو، با خویشتن برآید هر یک شکن زِ زلفت پنجاه شست دارد چون این دل شکسته با آن شکن برآید بر بوی آنکه در باغ یابد گلی چو رویت آید نسیم و هر دم گِرد چمن برآید هر دم چو بی وفایان نتوان گرفت یاری مائیم و آستانش تا جان زِ تن برآید بر خیز تا چمن را از قامت و میانت هم سرو در برآید هم نارون برآید گویند ذکر خیرش در خیل عشق بازان هر جا که نام «حافظ» زان انجمن برآید |
|||
|
|
۲۱:۳۸, ۷/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
شیخ مرتضی انصاری در محضر امام عصر مرحوم نهاوندی در کتاب عبقریّ الحسان پس از آنکه در اوصاف شیخ مرتضی انصاریقدس سره مطالبی مینویسد و او را از نظر قدس و تقوا و ارتباط با امام زمانعلیه السلام ستایش میکند این حکایت را از کتاب دار السّلام نقل میکند : اجمال این واقعه ( تشرّف شیخ محضر مبارک امام زمانعلیه السلام ) این است که برادر عزیز ایمانی و فاضل کامل ربّانی آقا میرزا حسن آشتیانی که از شاگردان فاضلوعالمشیخمرتضیانصاری « رحمةاللّه علیه » است برای من نقل کرد که : روزی با گروهی از طلاّب در خدمت شیخ استاد ( انصاری ) به حرم مطهّر امیرالمؤمنینعلیه السلام مشرّف میشدیم ، اتّفاقاً در راه عبور بعد از دخول در صحن مطهّر شخصی با شیخ برخورد و سلام کرد ، و برای مصافحه و بوسیدن دست شیخ پیش آمد ، بعضی از همراهان برای معرّفی آن شخص به شیخ عرض کردند : این شخص نامش فلان است و در جفر و رمل مهارت دارد ، و ضمیر هم میگوید ( یعنی از نیّت و باطن افراد خبر میدهد ) استاد بزرگوار وقتی این مطلب را شنید تبسّم کرد و برای امتحان فرمود : من نیّتی کردم ، اگر تو ضمیر میدانی بگو من چه چیزی در نیّت گرفتم؟ آن شخص بعد از تأمّل عرض کرد : تو در ضمیر خود گفتی که آیا صاحبالامر را دیدهام یا نه ، وقتی شیخ این جواب را شنید حالت تعجّب به او دست داد ، و اگر چه صراحتاً حرف او را تصدیق نکرد ولی آن شخص گفت : نیّت شیخ همان بود که گفتم ، آن شخص اصرار کرد که بلکه شیخ آن را تصدیق کند امّا او ساکت بود و جواب نفرمود ، پس چون آن شخص بسیار اصرار نمود شیخ فرمود : خوب بگو ببینم دیدهام یا نه؟ عرض کرد : آری دو مرتبه خدمت آن حضرت شرفیاب شدهای ، یک مرتبه در سرداب مطهّر ، و مرتبه دیگر در جای دیگری ، شیخ چون این سخنان را از او شنید مانند کسی که نخواهد امر بیش از این ظاهر شود با عجله رفت . مؤلّف کتاب عبقریّ الحسان بعد از ذکر این قضیّه میفرماید : مقامات و کراماتی که در حقّ شیخ استادقدس سره دیده و شنیده شده چنانچه در خاتمه کتاب ( همان کتاب دار السّلام ) در فصل منامات و کرامات به بعضی از آنها اشاره شده باعث یقین بر اینکه آن بزرگوار واجد این مقام و فایز این اکرام گردیده میشود ، اگر نگوئیم که در بسیاری از امور مهمّه اعمالش صادر از رأی منیر و اذن آن حضرت بوده . |
|||
|
|
۲۱:۳۷, ۱۱/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/خرداد/۹۱ ۲۱:۴۱ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
تشرف «اسماعیل هرقلی» جمعی از برادران مورد اطمینان من، خبر دادند که در اطراف شهر حلّه، شخصی به نام «اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی» در قریهای به نام هرقل زندگی میکرد. او در زمان حسن وفات نمود و من خود او را ندیدم. امّا فرزند او، شمسالدین را دیدم و او حکایت پدرش را برای من اینگونه نقل کرد که: گاهی یک بیماری یا یک گرفتاری در زندگی شخصی، موجب اشتغال ذهن و گرفتاریهایی میشود که حال عبادت و لذت مناجات را از انسان میگیرد. به همین دلیل است که دستور داده شده وقتی انسان میخواهد به عبادت مشغول شود آنچنان خود را فارغ کند که گویا هیچ کاری ندارد و توجهی به هیچ کس جز خدای متعال ندارد. در آن صورت است که فکر آزاد میشود و مجال ارتباط با خداوند و اتصال به او را مییابد. «اسماعیل هرقلی» در ایام جوانیاش، غدّهای در ران چپ او بیرون آمده بود که در فصل بهار میترکید و خون و چرک از آن خارج میشد، و او را از کار و عبادت باز میداشت. داستان تشرف او خدمت عصر(علیه السلام) و شفا گرفتن پایش را، عالم فاضل علی بن عیسی اربلی که معاصر با اسماعیل بوده است در کتاب «کشف الغمـة» چنین نقل میکند: جمعی از برادران مورد اطمینان من، خبر دادند که در اطراف شهر حلّه، شخصی به نام «اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی» در قریهای به نام هرقل زندگی میکرد. او در زمان حسن وفات نمود و من خود او را ندیدم. امّا فرزند او، شمسالدین را دیدم و او حکایت پدرش را برای من اینگونه نقل کرد که: در ایام جوانی اسماعیل بر روی ران چپ او، غدهای که آن را «قوثه» میگویند، به مقدار یک قبضة دست انسان بیرون آمده بود، و هر سال در فصل بهار میترکید و چرک وخون زیادی از آن میریخت. این کسالت او را از همه کارها باز داشته بود. پدرم نقل کرد که: یک سال که فشار و ناراحتیام بیشتر شده بود از هرقل به حلّه آمدم و خدمت جناب «سیّد رضیالدین علی بن طاووس» (سید بن طاووس) رسیدم و از مرض و کسالتم نزد ایشان شکایت نمودم. سیّد بن طاووس اطباء و جراحان حله را جمع کرد و شورای پزشکی تشکیل داد. آنها وقتی غدّه را دیدند، بالاتفاق گفتند: این غدّه از جایی بیرون آمده که اگر عمل شود، به احتمال قوی اسماعیل میمیرد و ما جرأت نمیکنیم او را عمل کنیم. جناب سیدبن طاووس به من فرمود: به همین زودی قصد دارم که به بغداد بروم، تو هم با ما بیا تا طبیبان و جرّاحان بغداد هم تو را ببینند شاید آنها بتوانند تو را معالجه کنند. من اطاعت کردم و در خدمتش به بغداد رفتم. جناب سیّد ابن طاووس طبیبان و جرّاحان بغداد را ـ با نفوذی که داشت ـ جمع نمود و کسالت مرا به آنها گفت. آنها هم شورای پزشکی تشکیل دادند و مرا دقیقاً معاینه نمودند و بالاخره نظر پزشکان حله را تأیید و از معالجه من خودداری نمودند. من خیلی دلگیر و متأسف بودم که باید تا آخر عمر با این درد و مرض که زندگیام را سیاه کرده، بسوزم و بسازم. سید بن طاووس به گمان آنکه من برای نماز و اعمال عبادیام متأثر هستم، به من فرمود: خدای تعالی نماز تو را با این نجاست که به آن آلودهای قبول میکند و اگر بر این درد صبر کنی خداوند به تو اجری میدهد و متوسل به ائمه اطهار(علیه السلام) و امام عصر(علیه السلام) بشو، تا آنکه به تو شفا عنایت کنند. من گفتم: پس اگر این طور است به سامرا میروم و به ائمه اطهار(علیه السلام) پناهنده میشوم و رفع کسالتم را از حضرت بقیـةالله ـ ارواحنا فداه ـ میخواهم. سیّد بن طاووس رأی مرا پسندید و تأیید نمود. پس وسایل سفر را مهیا کردم و از بغداد به سامرا رفتم. وقتی به آن مکان شریف رسیدم اوّل به زیارت حرم مطهر حضرت امام هادی(علیه السلام) و حضرت امام عسکری(علیه السلام) مشرف شدم و بعد به سرداب مطهر حضرت ولیعصر(علیه السلام) رفتم و شب را در آنجا ماندم. به درگاه خدای تعال بسیار نالیدم و به حضرت صاحبالامر(علیه السلام) استغاثه کردم. صبحگاه به طرف دجله رفتم، خود و جامهام را در آب آن شستوشو دادم، غسل زیارت کردم و ظرفی را پر از آب نمودم و لباسهایم را در حالی که هنوز خیس بود، پوشیدم به امید آنکه تا مسیر حرم مطهر کاملاً خشک میشود. پس به قصد زیارت به طرف حرف مطهر عسکریین(علیه السلام) حرکت کردم، امّا هنوز در خارج شهر بودم که چهار سوار را دیدم به طرف من میآیند. وقتی چشمم به آنها افتاد، گمان کردم که از سادات و شُرَفاء هستند، چون جمعی از آنها در اطراف سامراء خانه داشتند. من کناری رفتم تا آنها عبور کنند، ولی وقتی به من رسیدند، دیدم دو جوان از آنها به خود شمشیر بستهاند، یکی از آندو محاسنش تازه روییده، سومی پیرمردی بسیار تمیز و نیزه به دست بود و آخرین فرد، شخصیت با هیبتی بود که شمشیری حمایل کرده، تحت الحنک انداخته و نیزهای به دست داشت. او و آن مرد نیزه به دست، وسط راه در حالی که سر نیزه را به زمین گذاشته بودند، ایستادند و به من سلام کردند و من جواب دادم. آن شخص به من فرمود: فردا از اینجا میروی؟ من در خاطرم گذشت که اینها اهل بادیه هستند و از نجاست زیاد پرهیز ندارند، من هم تازه غسل کردهام و لباسهایم هنوز نم دارد، اگر دستشان را به لباس من نمیزدند بهتر بود. به هر حال من هنوز در این فکر بودم که دیدم آن شخص خم شدند و مرا به طرف خود کشیدند و دستشان را به آن زخم و جراحت نهاده، فشار دادند چنانکه احساس درد کردم. سپس دستشان را برداشتند و مانند اوّل، بر روی زین اسب نشستند. آن پیرمرد که در طرف راست ایشان بود، به من گفت: «افلحت یا اسماعیل؛ یعنی ای اسماعیل رستگار شدی» و از زخم و جراحت این غده نجات پیدا کردی. من که هنوز آنها را نمیشناختم، فکر کردم دعایی در حق من مینماید لذا در جواب گفتم: «افلحتم؛ شما هم رستگار باشید». در ضمن تعجب کردم که آنها اسم مرا از کجا میدانند؟ در اینجا بود که آن پیرمرد گفت: «این امام زمان است، امام!!» من با شنیدن این جمله دویدم و پای مقدس و رکابش را بوسیدم، امام(علیه السلام) با آرامی حرکت کردند و من در رکابشان میرفتم و جزع مینمودم. به من فرمودند: «برگرد». من عرض کردم: هرگز از شما جدا نمیشوم. باز به من فرمودند: «برگرد، مصلحت تو در برگشتن است». من باز گفتم هرگز از شما جدا نمیشوم. آن پیرمرد گفت: ای اسماعیل، شرم نمیکنی امام زمانت دوبار به تو فرمودند برگرد و تو اطاعت نمیکنی؟ من ایستادم، آنها چند قدم از من دور شدند. حضرت بقیـةالله ـ ارواحنا فدا ـ ایستادند، رو به من کردند و فرمودند: «وقتی به بغداد رسیدی، مستنصر (خلیفه عباسی) تو را میطلبد و به تو عطائی میکند، از او قبول نکن، و به فرزندم «رضی» بگو که نامهای به علی بن عوض درباره تو بنویسید، و من به او سفارش میکنم که هر چه بخواهی به تو بدهد. من همانجا ایستادم و به سخنان آن حضرت گوش دادم. آنگاه بعد از این کلمات حرکت کردند و رفتند و من در حالی که چشم به آنها دوخته بودم، آنها را نگاه کردم تا از نظرم غائب شدند. دیگر نمیتوانستم از کثرت غم و اندوه به طرف سامرا بروم، همان جا نشستم و مدتی گریه کردم و از دوری آن حضرت اشک میریختم. بالاخره پس از ساعتی حرکت کردم و به سامرا رفتم، جمعی از اهل شهر که مرا دیدند گفتند: چرا حالت متغیر است؟ با کسی دعوا کردهای؟! گفتم: نه، گفتند، مشکلی داری؟ گفتم ولی شما بگویید این اسب سواران که از اینجا گذشتند چه کسانی بودند؟ گفتند: ممکن است سادات و بزرگان این منطقه باشند. گفتم نه آنها از بزرگان این منطقه نبودند، بلکه یکی از آنها ـ حضرت (علیه السلام) ـ را معرفی کردم. گفتند: زخمت را به او نشان دادی؟ گفتم بلی، او خودش آن را فشار داد و درد هم گرفت. تازه به یاد زخم پایم افتادم. آنها ران مرا باز کردند، امّا اثری از آن زخم نبود. من خودم هم تعجب کردم و به شک افتادم و گفتم شاید پای دیگرم زخم بوده، لذا پای دیگرم را هم باز کردم و اثری نبود!! وقتی مردم متوجه شدند، پیراهنم را پاره کردند. اگر جمعی مرا از دست آنها خلاص نمیکردند، زیر دست و پای مردم از بین میرفتم. وقتی جنجال و سر و صدا به گوش ناظر بینالنهرین رسید، آمد و ماجرا را با تمام خصوصیات سؤال کرد و رفت، تا ماجرای مرا به بغداد بنویسد. شب را همانجا ماندم. صبح جمعی از دوستان مرا مشایعت کردند و دو نفر را همراهم نمودند و به طرف شهر بغداد حرکت کردم. روز بعد به بغداد رسیدم. جمعیت زیادی نزد پل بغداد جمع شده بودند، و هر که را از راه میرسید، از اسم و خصوصیاتش میپرسیدند، گویا منتظر کسی بودند. چون مرا دیدند و نام مرا پرسیدند، مرا شناختند، بر سرم هجوم آوردند و لباسی را که تازه پوشیده بودم پاره کردند و بردند. نزدیک بود که مرا هلاک کنند امّا سیّد رضی الدین با جمعی رسیدند و مرا از دست آنها نجات دادند. متوجه شدم که ناظر بینالنهرین جریان را به بغداد نوشته و او مردم را خبر کرده بود. سیّد بن طاووس به من گفت: مردی که میگویند شفا یافته تو هستی که این غوغا را در شهر به راه انداختهای؟ گفتم بلی! از اسب پیاده شد، پای مرا باز کرد و آن را دقیق نگاه کرد و چون قبلاً هم زخم مرا دیده بود و حالا اثری از آن نمیدید، گریة زیادی کرد و بیهوش افتاد. وقتی به حال آمد، به من گفت: وزیر، قبل از آمدن تو مرا طلبید و گفت کسی از سامرا میآید که خدای متعال به وسیله حضرت ولیعصر(علیه السلام) او را شفا داده، و با شما آشنا است. زود خبرش را برای من بیاور. بالاخره مرا نزد وزیر، که از اهل قم بود، برد و به او گفت: این مرد از دوستان و برادران من است. وزیر رو به من کرد و گفت: قصهات را نقل کن و من قصه را از اوّل تا به آخر برای او نقل کردم. وزیر اطبائی را که قبلاً مرا دیده بودند جمع کرد، و به آنها گفت: شما این مرد را دیدهاید و میشناسید؟ آنها گفتند: بلی او مبتلا به زخمی است که در رانش میباشد. وزیر به آنها گفت: علاج او چیست؟ همه گفتند: علاج او منحصر در بریدن غده است و اگر آن را ببرند بعید است که زنده بماند. وزیر پرسید بر فرض که جراحی شود و زنده بماند، چقدر مدت لازم است تا جای آن خوب شود؟ گفتند: لااقل دو ماه مدت لازم است که جای آن زخم خوب شود ولی جای آن سفید میماند و مویی از آن روییده نخواهد شد. وزیر پرسید: شما چند روز است که زخم او را دیدهاید؟ گفتند: ده روز قبل او را معاینه کردهایم. وزیر گفت نزدیک بیایید. آنگاه ران مرا به آنها نشان داد. ایشان دیدند اصلاً با ران دیگرم هیچ تفاوتی ندارد و هیچ اثری از زخم و غدّه نیست. اطبا تعجب کردند. یکی از آنها که مسیحی بود، گفت: «والله هذا من عمل المسیح؛ به خدا قسم این معجزه حضرت مسیح است». وزیر گفت: چون عمل هیچ یک از شما نیست، من میدانم عمل چه کسی است؟! بالاخره این خبر به گوش خلیفه رسید. او وزیر را طلبید و دستور داد مرا نزد او ببرد. وزیر مرا نزد «مستنصر بالله» برد. خلیفه گفت: جریانت را نقل کن. جریان را برای او نقل کردم. بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و دستور داد، کیسة پولی را که در آن هزار دینار بود به من بدهند و گفت: این مبلغ را خرج زندگیات کن. من گفتم: ذرهای از آن را قبول نمیکنم. خلیفه گفت: از که میترسی؟ گفتم: از آنکه مرا شفا داده، زیرا خود آن حضرت(علیه السلام) به من فرمودند، از مستنصر چیزی قبول نکن. خلیفه بسیار مکدّر شد و گریه کرد. ماجرای اسماعیل هرقلی، در کتب متعددی نقل شده است. علامه علی بن عیسی اربلی صاحب «کشف الغمـه» میگوید که از اتفاقات حسنه این بود که، روزی من این حکایت را برای جمعی نقل میکردم. چون تمام شد، دانستم شمسالدین محمد ـ پسر اسماعیل ـ در آن جمع است و من او را نمیشناختم. پس از این اتفاق از او پرسیدم آیا ران پدرت را در وقت زخم دیده بودی؟ گفت: آن وقت کوچک بودم ولی در حال صحّت دیده بودم و اثری از آن زخم نبود و پدرم پس از آن جریان مرتب به بغداد و سامرا میرفت و مدتها در آنجا به سر میبرد، گریه میکرد و تأسّف میخورد و در آروزی آن بود که مرتبهای دیگر آن حضرت را ببیند. چهل بار دیگر به زیارت سامره شتافت و در آنجا میگشت به قصد آنکه یک بار دیگر آن افتخار نصیبش شود و در حسرت دیدن صاحب الامر(علیه السلام) از دنیا رفت. پیامها و برداشتها 1. بیماریها و گرفتاریهای زندگی باعث مشغول شدن فکر انسان است. اگر انسان ضمن آنکه وظیفة عقلانی خویش را برای رفع مشکل و معالجه بیماری انجام میدهد، از نظر فکری آن مشکل و بیماری را برای خود مهم نداند، تأثیر زیادی در آزاد شدن فکر خود گذاشته است. آنگاه میتواند به هنگام عبادت خداوند متعال، فکر خود را فارغ از هر مشکل و ناراحتی بنماید و زمانی مناسب و وسیع را برای آن انتخاب کند، در آن صورت است که لذت خوبی از عبادت میبرد و شیرینی آن را احساس میکند. معلوم است کسی که عبادت را با لذّت و نشاط انجام دهد تأثیر فراوانی درترقّی و تکامل خویش مییابد، همچون کسی که غذایی را با لذت و نشاط میل مینماید که در آن حالت این غذا تأثیر زیادی بر رشد جسم او میگذارد. امام صادق(علیه السلام) به نقل از پیغمبر خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) میفرمایند: «بهترین مردم کسی است که عاشق عبادت شود، با عبادت دست به گردن شود، آن را با دل دوست بدارد، با جسم خود انجام دهد و خود را برای انجام دادن عبادت فارغ کند. (در نتیجه) چنین شخصی باکی ندارد که زندگی دنیایش به سختی گذرد یا به آسانی». 2. خدمت و رسیدگی به مشکلات مردم، مورد تأکید فراوان، دارای ارزش و موجب تقرب زیاد به خداوند متعال است. گاهی کسی دارای آبرو و موقعیتی است که میتواند واسطة رفع مشکل کسی شود، همچون سیّد بن طاووس(رحمة الله علیه) که با استفاده از نفوذ معنوی خویش، طبیبان را برای معالجة اسماعیل جمع نمود. در اینجا به ذکر یک روایت از امام صادق(علیه السلام) اکتفا میکنم: «هر که از برادر مؤمن گرفتار تشنهکام خود، هنگام ناتوانیاش، فریادرسی کند، او را از گرفتاری نجات دهد، و برای رسیدن به حاجتش او را یاری کند، خدای عزّوجل به سبب آن عمل هفتاد و دو رحمت از جانب خود برایش بنویسد، که یکی از آنها را به زودی (در دنیا) به او دهد و به سبب آن امر زندگیاش را اصلاح کند، و هفتاد و یک رحمت دیگر را برای هراس و ترسهای روز قیامتش ذخیره کند». 3. مراجعه به متخصص در هر رشته و فن، نزد عقلای عالم، کاری پسندیده و متعارف است. چنانچه مراجعه مریض به طبیب ماهر، ماشین خراب به مکانیک وارد و ارجاع نقشة ساختمان به مهندس با تجربه، به دلیل همان قانون عمومی عقلانی است. پیداست که انسان برای مشکلات ساده و احتیاجات نزدیک، دیگر مزاحم وقت متخصص نمیشود و خود اقدام به حلّ آن مینماید. متخصصی که برای مشورت انتخاب میشود، لازم است دارای سه ویژگی باشد: 1. عقل، 2. تجربه و 3. خوف و خشیت از خداوند متعال. امّا داشتن عقل، برای خوب فهمیدن است؛ حضرت علی(علیه السلام) میفرمایند: «با صاحبان عقل، مشورت کن تا از لغزش و پشیمانی در امان باشی. ». برخوردار بودن از تجربه از آن جهت است که علم به تنهایی برای حلّ مشکلات کافی نیست، و تجربه در حین کار میتواند اطلاعات مفید و فراوانی را به شخص بدهد؛ به این جمله از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) توجه کنید: «بهترین و بالاترین کسی که با او مشورت میکنی، انسانهای دارای تجربه باشند». و داشتن خوف از خداوند متعال، به دلیل داشتن داور درونی است تا اینکه در آنچه واقعاً تشخیص داده است خیانت نکند و به خاطر منافع شخصی یا دشمنی با کسی، خلاف آنچه را فهمیده نگوید. این نکته نیز از کلمات گهربار امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است که میفرمایند: «در گفتار خود با کسانی مشورت کن که از خدا میترسند». 4. وظیفة انسان نسبت به نماز، روزه و دیگر عبادات در حال بیماری و صحت تفاوت میکند. اگر چنانچه انسان وظیفة دینی خود را در حال بیماری بداند و انجام دهد، مسئولیتی متوجه او نیست، زیرا پروردگار هیچگاه نخواسته است که از تکلیف نمودن بندگان خویش آنها را به زحمت بیندازد بلکه اگر آن تکالیف را به آسانی و بدون زحمت میتوانند انجام دهند، باید اقدام بر آن نمایند. قرآن کریم میفرماید: «ما یرید الله لیعجل علیکم من حرجٍ؛ خداوند نمیخواهد (از این تکالیف) مشقّتی برای شما ایجاد کند». 5. توسل به اهل بیت (علیه السلام) و واسطه قرار دادن آنها در پیشگاه خداوند متعال مورد فرمان پروردگار است: «یا أیّها الّذین ءامنوا اتّقوا الله و ابتغوا إلیه الوسیلة؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید و وسیلهای برای تقرب او بجویید». 6. توجه به همراهان امام(علیه السلام)، میتواند انگیزه خوبی برای حرکت دادن انسانها برای رسیدن به آن جایگاه و مقام باشد. کسانی که در سنین جوانی یا نوجوانی به این فیض دسترسی پیدا کردهاند، دلیل خوبی است که راه برای رسیدن به آن مقام طولانی نیست، و اعمال ما مانع است. با تصحیح اعمال و خلوص در آن میتوانیم به چنین جایگاهی برسیم: «و (من میدانم که) کوچ کنندة به سوی تو، راهش نزدیک است و اینکه تو در پرده و مخفی از مخلوقات خودت نیستی و تنها اعمال (بد آنها) باعث محجوب شدن و دور شدن آنها از تو گشته است نه تو». خوشی و سعادت حقیقی از آنِ جناب حضرت خضر(علیه السلام) و کسانی است که با سیّد و آقای عالَم مجالست و همنشینی دارند. حضرت خضر(علیه السلام) فرمانده دوهزار نفر از سربازان لشکر ذوالقرنین بود که برای یافتن عینالحیات (آب زندگانی) مدتهای زیادی مسیری بسیار طولانی را طی کردند. بالاخره تنها حضرت خضر(علیه السلام) دسترسی به آن پیدا کرد و از آب آن چشمه نوشید. اثر آن آب این است که دیگر مرگ سراغ او نمیآید، مگر به اذن و اختیار خودش. امّا باید اعتراف کرد که آب حیات واقعی برای انسانها ولایت چهارده معصوم(علیه السلام) و محبت و اطاعت از آنها است، چنانچه کلمة «آب» در بسیاری از آیات قرآن کریم، تاویل به آن ذوات مقدسه(علیه السلام) شده است. شاید جناب حضرت خضر(علیه السلام) هم که توفیق نوشیدن از آن چشمة حیات را یافت به خاطر همان ویژگی و خصوصیات استثنایی او در محبت و عشق به خاندان عصمت (علیه السلام) و تمایل زیاد به دیدار و اطاعت از آنها بوده است؛ چنانکه از تاریخ استفاده میشود. در کلاس تعلیم به حضرت موسی(علیه السلام) نیز گفته شده که اوّلین مطالبی را که حضرت خضر برای حضرت موسی(علیه السلام) عنوان نمود، بحث ولایت حضرت رسول و اهل بیت آن حضرت بود و حتی جریان کربلا و شهادت امام حسین(علیه السلام) را هم برای او بیان کرد و هر دو به سختی گریه کردند. 7. مستحب است فرد سواره به پیاده سلام کند. امام صادق(علیه السلام) میفرمایند: «آنان که تعدادشان کمتر است به بیشترین سلام کنند و سواره به پیاده، استرسوارها به الاغسوارها و اسبسوارها به استرسوارها سلام کنند». 8. وسواس فکری اگر در مسائل عبادی و تکالیف دینی بروز کند، عامل بزرگی برای عقبافتادگی، سقوط و محرومیت انسان از ترقی معنوی، لذت، نشاط در عبادت و عاملی برای نداشتن حضور قلب و در نتیجه ناراحتی و نگرانی خود و اطرافیان است. منشأ آن نیز جهل انسان نسبت به احکام است. پس وقتی که شخص انگیزه و تمایل قوی به ادای تکالیف ـ آن هم با کیفیت عالی ـ دارد امّا نمیداند که چگونه باید آن را انجام دهد. ایندو باعث میشود که در عمل، به احتیاط کشیده شود، که نام این احتیاط (نامشروع) «وسواس» میباشد، در حالیکه چنین احتیاطی در واقع احتیاط نیست و به تعبیر شیخ اعظم انصاری(رحمة الله علیه) «احتیاط در ترک احتیاط است»، زیرا شخص، به بطلان عمل ـ طبق فتوای بعضی ـ ، اذیّت دیگران و اسراف مبتلا میشود. مثلاً برای آب کشیدن لباس، بدن یا وضو گرفتن و غسل نمودن، دفعات زیادی آب میریزد و باعث ناراحتی خود و دیگران و اسراف در مصرف آب میشود. البته این عمل نادرست، غیر از آن احتیاط فقهی است که منشأ آن علم است؛ یعنی به فتوای مجتهد علم دارد و مرجع او گفته که مثلاً تسبیحات اربعه را احتیاطاً در نماز سه مرتبه انجام دهد، یا خود مجتهد بعد از توجه به ادله احکام و نیافتن حکم واقعی، در مقام عمل برای برائت ذمه خویش و دیگران، احتیاط فقهی را بر میگزیند. شخص مبتلا به وسواس، لازم است برای معالجه خویش اقدام کند زیرا هر چه دیر شود حالت وسواس با روحیة او انس گرفته، معالجه آن سختتر میشود. چنین فردی برای معالجه وسواس باید ابتدا نزد عالمی برود، حکم دقیق مسئله را یاد بگیرد، سپس در مقام عمل، به دستور شیطان اعتنا نکند، زیرا شیطان دوست دارد از او اطاعت شود و هر گاه انسان از او نافرمانی کند، دیگر سراغش نمیآید. در روایتی آمده که عبدالله بن سنان میگوید، خدمت امام صادق(علیه السلام) نام مردی را بردم که گرفتار وسواس در وضو و نماز بود، گفتم که او مرد عاقلی است. امام(علیه السلام) فرمودند: «چه عقلی برای او هست در حالی که از شیطان تبعیت میکند؟» عرض کردم: چگونه اطاعت از شیطان مینماید؟ فرمودند: «از او بپرس، این فکر وسواسی او از کجا نشأت میگیرد؟ خود او میگوید که از عمل شیطان است». همچنین اذکار و روشهای گوناگونی در روایات اهل بیت(علیه السلام) برای معالجة وسواس گفته شده است، از جمله : «لا اله الا الله»،13سه روز روزه گرفتن از هر ماه «پنجشنبه اوّل و آخر ماه و چهارشنبة وسط آن»، روزه گرفتن ماه شعبان14 و تکرار این ذکر: «توکّلت علی الحیّ الذّی لایموت و الحمد لله الذّی لم یتّخد ولداً و لم یکن له شریکٌ فی الملک و لم یکن له ولیٌّ من الذّلّ و کبرّه تکبیراً». 9. اطاعت از خداوند متعال و معصومین (علیه السلام) که در آیة اولی الامر واجب شده است، در جایی کاملاً آشکار میشود که بر خلاف میل و رضایت انسان باشد. شاید بدین جهت است که حضرت رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ارزشمندترین اعمال را دشوارترین آنها میدانند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز بالاترین عمل را عملی میدانند که بر خلاف میل نفس باشد. و بالاخره رضایت الهی نیز در رضایت انسان به قضا و قدر او تحصیل میشود. اگر اسماعیل هرقلی در همان لحظهای که تمایل جدی به رفتن دنبال امام(علیه السلام) داشت، در همان فرمان اوّل حضرت به برگشت، اطاعت میکرد، چنین بود. به بزرگی گفتند چه چیز اراده کردهای؟ به گفت: «اراده کردهام که اراده نکنم». 10. دستور امام(علیه السلام) به قبول نکردن پول مسنتصر، برای همه قابل توجّه است که باید دقت کنند، مال از راه حلال به دست بیاید. اشکال مال مستنصر بالله یا به خاطر آن بوده که برخی از اموال حکومت از طریق غیر حلال از مردم گرفته شده بود، یا به خاطر آنکه مستنصر از طرف امام(علیه السلام) یا مجتهد جامعالشرایط حکومت نمیکرد، و لذا همة تصرفات او حرام بود. |
|||
|
|
۱۲:۴۹, ۱۲/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/خرداد/۹۱ ۱۲:۵۰ توسط abas_341.)
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
سخنان شهید محمود آرزومند در مراسم اعتكاف: *عمر من تمام بود اما به بركت وجود آقا اباعبدالله الحسین علیهم السلام شفا گرفتم.* چندین بار می بایست در 12سالگی جان بدهم عمر من تمام بود ، من کاری برای امام حسین (علیه السلام) کردم ، تکیه ای بود به نام امیرالمومنین (علیه السلام) بابایم درآنجا پنج تن آل عبا را آنجا دیده بود (تکیه قبلاً خراب شده بود) آمد و گفت ، دوباره تکیه را بپا کردند ، من برای رضای خدا هر چه تکیه کسری داشت از درب و پنجره و هر چه به من می گفتند ، هی گفتم چشم،(حالا نباید اینها را گفت ، چون برای رضای خدا گفتن نداره ولی حالا من می گویم تا جوانها یاد بگیرند هر چه کسری داشت به من می گفتند ، می گفتم چشم) درب می خواهد چشم پیکرمی خواست چشم ، من مجرد هم بودم ، ولی دریغ از حسین (علیه السلام) نداشتم ، در سن جوانی ، این کارها را می کردم. یک شب آمدم به خانه ، قبلاً یک مقدار پول برای حسین (علیه السلام) داده بودم ، آمدم به خانه در اتاق خوابیدم ، دیدم نفسم داره از بدن من بیرون می یاد ، مرگه دیگر، نفس موقع بیرون آمدن اول از انگشت پا شروع می شود و از تمام اعضای بدن گرفته می شود و از نای بیرون می آید من به چشم خودم در حالت بیهوشی دیدم حتی در حال بیهوشی پایم را امتحان کردم که ببینیم می آید بالا ، هر کار کردم پایم را بیاورم بالا دیدم پا دیگر بالا نمیاد. خب در همین هنگام که نفس تا بالا آمده بود یک قرقره دیگری خواست تا بیاد بیرون ، دیگر خلاص (تا به حال دیگه استخوانهایم در خاک پوسیده بود) آقا من این را به چشم خودم دیدم ، خب همین که آمد نفس از نایم بیاید بیرون یکدفعه دیدم ، اتاق مانند باغ بهشت شد ، ملائکه ها داخلش ، بالای سرم ، سرسبز ، دارند آبیاری می کنند ، یکدفعه دیدم پنج تن آل عبا از طرف قبله آمدند امام حسین (علیه السلام) نشست بالای سرم ، امام حسن (علیه السلام) کنارش ، علی ابن ابیطالب (علیه السلام) کنارش و زهرا (سلام الله علیها) بین علی (علیه السلام) و پیغمبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ، زهرای اطهر(سلام الله علیها)نقاب روی صورت . . . آقا پنج تن آل عبا (علیه السلام) آمدن ، امام حسین (علیه السلام) نشست بالای سر من همینطور که نشست فرمود نفس برگرد سرجای خود به امر خدا ( اینکه من می گویم هر چه دارم از حسین(علیه السلام)است اینجاست) نفس به همین شکلی که آمده بود به بیرون برگشت سرجایش ، حالا من بیهوش بودم ، درحالت بیهوشی اینها را دیدم، بصورت شناخت می بینم ، نفس همینطور آمده بود برگشت سر جایش دیدم آقایی از طرفه قبله آمد ، عرضه داشت یا جدا نمی آئید برویم ، اینکه می گوید یا جدا ،مگر غیر از امام زمان (عج ) است که صبح شام در حرم ایشان می فرماید یا جدا اگر اشک چشمم تمام شود جا دارد خون برای شما گریه کنم ،غیر از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کیست که در حرم جدش می گوید یا جدا ،فرمود یا جدا نمی آئید برویم ، آقا(رسول الله) فرمود : بگذار این امتم را شفاعت کنم دست مبارک را گذاشت روی سر من کشید تا انگشت پا ، آقا رفت(امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ) بعد از چند لحظه برگشت از طرفه قبله دوباره فرمود : یا جدا نمی آئید برویم یکدفعه دیدم پنج تن آل عبا رفتند ، مادر من از درب خانه وارد شده بود ، دیده بود بوی عطر گلاب خانه را برداشته ، گفت چه خبر شده ، آمد درب اتاقی که من در آن بودم باز کرد دید اصلاً کسی داخل اتاق نمی تواند بشود از بوی عطر . . . خداوند چه عطری قرار می دهد، تمام مردم محل ریختند ، توی خانه و اتاق ، خدا می داند چه خبر شد ، بوی عطر محله را از جا برداشته بود ، بوی عطر پنج تن آل عبا علیهم السلام. منابع: شهید حاج محمود آرزومند
|
|||
|
|
۲۱:۳۷, ۱۳/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
یوسف فاطمه(سلام الله علیها) در آغوش من است حاج عباس شالچی در حالیکه دست در جیب اش می برد، گفت: سید کریم! پس من خیالم راحت باشد؟ سید که عبایش را محکم به خود پیچیده بود و تند تند چکش بر میخ می کوبید، گفت: بله آقاجان! شما بعد از نماز بیا و کفش ات را ببر.حاج عباس سکه هایی را که از جیب اش بیرون آورده بود، به طرف سید گرفت و گفت: «بیا این هم هزینه تعمیر کفش!» سید سرش را بلند کرد و در حالیکه دست حاج عباس اصرار کرد و گفت: «تا کفش ات را تعمیر نکرده ام و شما از آن راضی نباشی، سکه ای نمی گیرم!» حاج عباس اصرار کرد و گفت: «چه فرقی می کند؟ من که باید دیر یا زود هزینه تعمیر کفش شما را پیدا کنم؟! شاید اجل مهلتم نداد و مُردم...!» حاج عباس دید که اصرار بیشتر فایده ای ندارد و برای آنکه به مشتریهایش که جلوی مغازه ایستاده بودند، برسد خداحافظی کرد و رفت. او همچنان با چکش روی میخ می کوبید که میرزا غلامعلی چلویی با دوگونی پیاز و سیب زمینی از راه رسید. سلام کرد و گفت: سید! زوار کفش ما بدجوری دررفته! ببین قابل تعمیر است یا نه؟!» سید چکش را روی کفش گذاشت و نگاهی به کفشهای میرزا غلامعلی کرد. زیر و روی آنرا خوب نگاه کرد و گفت: بله! می شود تعمیرش کرد، میرزا گفت: «قربان دستت سید! پس یک دمپایی به ما بده و اینها اینجا باشد تا شما تعمیرش کنید!» سید یک دمپایی کهنه قهوه ای رنگ و رورفته ای را از بساط اش بیرون آورد و جلوی پاهای میرزا گذاشت و گفت: «میرزا ظهر بیا وکفشهایت را ببر و بی زحمت دمپایی را هم بیاور!» میرزا خداحافظی کرد و رفت. سید در حالیکه سوزن را از یک طرف در کفش فرو می کرد و از طرف دیگر در می آورد احساس کرد کسی بالای سرش ایستاده. سرش را بلند کرد و گفت: «آقا شمایید؟!» دست از کار کشید از جا بلند شد و با آقا سلام و احوالپرسی کرد. آن گاه دوباره به کارش مشغول شد. مرد از حال و روزش پرسید و سید جواب داد: «الحمد لله، خوبست!» مرد گفت: «آقا سید کریم! کفشهای ما را هم می دوزی؟» سید در حالیکه با چکش بر روی میخهای کفش می کوبید، گفت: «بله آقا جان! کفشهای سه نفر جلوتر از شما هستند!» و دوباره چکش زد. مرد گفت: سید! اگر هفته ای بگذرد و تو ما را نبینی چه می کنی؟!» سید سرش را بلند کرد و با نگرانی به مرد نگاه کرد و آنگاه بریده بریده گفت: «آقا جان به خدا... می میرم!» مرد در حالیکه با مهربانی نگاهش می کرد، گفت: اگر اینطور نبود، هفته ای یکبار (هم) ما را نمی دیدی؟ سید نفس راحتی کشید و دوباره تند و تند به روی میخ ها زد، پس مدتی مرد دوباره پرسید: «سید کفش ما را نمی دوزی؟ سید که عرق صورتش را با گوشه دستار سیاهش پاک می کرد، چکش توی دستش را روی بساطش گذاشت و گفت: «چرا آقا جان! بعد از این سه کفش، کفش شما را می دوزم!» و بعد مقداری نخ از قرقره جدا کرد و آنرا به سختی از سوراخ سوزن عبور داد و آنگاه انتهای نخ را گره زد و مشغول دوختن کفش سیاه رنگی شد. او تند تند سوزن را در کفش فرو می کرد و از سویی دیگر آنرا بیرون می آورد، تا هر چه زودتر کار تعمیر آن سه کفش را تمام کند. هنوز یک طرف کفش را ندوخته بود که مرد دوباره : «سید! پس کفش ما را کی می دوزی؟! » سید که از شدت اصرارهای مرد بی قرار شده بود، کفش را گوشه ای رها کرد و در حالیکه عبایش را روی شأنه هایش جابجا می کرد از جا بلند شد و مرد را در آغوش گرفت و گفت: «آقا و مولای من! این همه مرا امتحان نفرمایید! اگر یکبار دیگر اصرار کنید، فریاد می زنم و به همه می گویم که یوسف فاطمه(سلام الله علیها) در آغوش من است. » |
|||
|
|
۲۰:۲۷, ۱۹/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
سید بن طاووس (رحمة الله علیه) و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سید بن طاووس از علمای بزرگ شیعه و دارای آثار گران قدری در موضوع دعا و علوم اسلامی است و از جمله ویژگی های شخصیت علمی و معنوی ایشان ارتباط و توجه فراوان ایشان به مولای عصر خویشتن، امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است. نگاهی کوتاه به زندگی سید بن طاووس ابوالقاسم، علی بن موسی بن جعفر بن طاووس، معروف به «سید بن طاووس» قبل از ظهر روز پنج شنبه نیمه ماه محرم الحرام سال 580 قمری، در شهر حله متولد شد. از القاب وی، «رضی الدین» است و چون یکی از اجدادش، جناب محمد بن اسحاق (رحمه الله) بسیار زیبا و نیکوصورت بوده است، به «طاووس» و فرزندانش به «ابن طاووس» معروف شدند و این شهرت، برای این عالم بزرگوار معروفیت بسیار یافت. ایشان نیز همانند بسیاری از علمای بنام، در خانوادهای عالم و پر از معنویت رشد کردند. جد بزرگوار ایشان حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) است که ایشان با سیزده واسطه به آن امام همام میرسند. از طرف مادر نیز نسب ایشان به حضرت امام حسین (علیه السلام) میرسد و از این رو، ایشان را «سید ذی الحسنین» نیز نامیدهاند. ایشان در شهر حله، که از شهرهای بزرگ جهان تشیع بوده است، زندگی میکردند که در آن زمان از مهمترین حوزهها و مراکز علمی و فقهی و ادبی جهان تشیع به شمار میرفت و علما و فقهای بسیاری از این شهر، برخاستهاند. سید بن طاووس، در سال 645 قمری، به نجف اشرف هجرت کرد و در سال 649 به کربلای معلی نقل مکان کرد. سپس در سال 652 عزم سکونت در سامرا کرد که در مسیر آن شهر، به بغداد رفت و در همانجا مستقر شد. در زمانی که هولاکوخان بغداد را تصرف کرد، به سید امان داد و این شد که ایشان فرصت را غنیمت شمرد و به زادگاه خود، شهر حله، بازگشت. در کمالات سید بن طاووس، آمده است که امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در نامههای خود، ایشان را فرزند خود معرفی مینمود و عزت و احترام خاصی برای ایشان قایل بود و همچنین گفتهاند که وی «اسم اعظم» را میدانست و مستجاب الدعوة بوده است. این عالم بزرگوار در روز دوشنبه پنجم ذی القعده سال 664 قمری، از دنیا رحلت کرد. وی شاگردان بسیاری را تربیت کرده بود که از جمله آنان، میتوان به علامه حلی و نیز پدر بزرگوار علامه حلی اشاره کرد. از آثار ارزندهای که از این عالم بزرگوار در علوم و فنون مختلف اسلامی به جای مانده است نیز می توان به کتابهای «الاجازات»، «کتاب المزار»، «مهج الدعوات»، «فلاح السائل» و «اقبال الاعمال» اشاره کرد. تشرفات سید بن طاووس 1. از سید بن طاووس نقل است که سحرگاهی، در سرداب مطهر، از حضرت صاحب الامر، ارواحناه فداه، این مناجات را شنیدم که میفرمود: خدایا شیعیان ما را از شعاع نور ما و طینت ما خلق کرده ای. آنها گناهان زیادی به اتکا بر محبت و ولایت ما کرده اند، اگر گناهان آنها گناهانی است که درارتباط با توست از آنها درگذر، که ما را راضی کرده ای و انچه از گناهان آنها در ارتباط با خودشان و مردم است، خودت بین آنها را اصلاح کن و از خمسیکه حق ما است به آنها بده تا راضی شوند و آنها را از آتش جهنم نجات بده و آنها را با دشمنان ما در سخط خود جمع نفرما. (ر.ک: علامه مجلسی در «انیس العابدین» و علامه نوری در «نجم الثاقب») 2. سید بن طاووس در کتاب (جمال الاسبوع) میفرماید: شخصی حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در یکشنبه که در تعلق به امیرالمومنین(علیه السلام) دارد، در بیداری مشاهده میکند که آن جناب در این روز جد بزرگوارش امیر المونین(علیه السلام) را به این نحو زیارت میکرده است: «السلام علی الشجرة النبوة و الدوحة الهاشمیة المضیئة المثمرة بالنبوة المونقة بالامامة و علی ضجیعیک آدم و نوح علیهما السلام. السلام علیک و علی اهل بیتک الطیبین الطاهرین. السلام علیک و علی الملائکة المحدقین بک و الحافین بقبرک. یا مولای، یا امیر المونین هذا یوم الاحد و هو یومک و باسمک و انا ضیفک فیه و جارک فاضفنی یا مولای واجرنی فانک کریم تحب الضیافة و المامور بالاجارة فافعل ما رغبت الیک فیه و رجوته منک بمنزلتک و آل بیتک عند الله و منزلتة عندکم و بحق ابن عمک رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم.» 3. سید بن طاووس ملاقات دیگری با حضرت بقیة الله نقل میکند و نام ملاقات کننده را نمیبرد. از جمله از یک نفر، که راستی گفتارش نزد من به تحقیق و اثبات رسیده میگفت: پیوسته دعا میکردم و از مولایم حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) تمنا مینمودم که مرا در زمره کسانی قرار دهد که به شرف ملاقات و خدمتگزاری ایام غیبتش نایل گشته اند تا بدین وسیله به نوکران و خواص حضرتش تأسی جویم. هیچ کس را از نیت و ماضی الضمیر خودم با خبر نگردانیدم تا اینکه رشید ابوالعباس واسطی در روز پنج شنبه 29 ماه رجب سال 635 بدون مقدمه گفت: به تو می گویند ما جز محبت نظر دیگری به تو نداریم، پس اگر خود را با صبر و بردباری تسکین دهی، مقصود حاصل میگردد. پرسیدم: این پیام را از جانب چه کسی میگویی؟ گفت: از جانب مولایمان حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) میگویم. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |








