کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
۩۩بیاد پاسداران شکنجه شده توسط منافقین۩۩
۹:۵۳, ۳۰/خرداد/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/فروردین/۹۶ ۷:۰۷ توسط بیداری اندیشه.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
کهیعص

[تصویر: 8.png]

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد



با عرض معذرت خدمت خانواده های شهدای مذکور مجموعه زیر تقدیم میشود
علت اصلی آن است که نسل امروز ،منافقین را نمیشناسند
عزیزان حامیان امروز منافقین را بشناسید
تذکر:سه شهید بزرگوار تنها قربانیان عملیات مهندسی نبوده اند

اوايل دهه 60 و پس از ناکامي‌هاي متعدد منافقين در کشور، اين سازمان اقدام به انجام عمليات‌هايي با نام "عمليات‌هاي مهندسي " مي‌کند که طي آن برخي افراد و جوانان مومن و گاها افراد عادي جامعه، توسط تيم‌هاي ترور آنها ربوده و پس از شکنجه‌هاي فراوان به شهادت مي‌رسند. عمليات هايي که به گفته خودشان در آن هر کس چه اطلاعات بدهد و چه اطلاعات ندهد، بايستي کشته شود.
يکي از اعضاي دستگيره شده منافقين در بازجويي خود در مورد اين عمليات‌ها مي‌گويد:
در پي ضربات شديد در اوايل سال 61 و لو رفتن بسياري از خانه‌هاي تيمي، سازمان دستور داد افراد مشکوکي را که در حوالي خانه‌هاي تيمي مشاهده مي‌کردند، ربوده و سپس آنها را براي کسب اطلاعات مورد شکنجه قرار دهند. اين عمليات نو ظهور توسط سازمان، "عمليات مهندسي " نام گرفت و تحليل در مورد عمليات مهندسي نيز اين بود که "کار مهندسي خيلي پيچيده‌تر از کار عملياتي است و احتمال بريدن هست. ما شکنجه مي‌کنيم چون مجبوريم ولي وقتي که حاکم شويم، نمي‌کنيم! "
مسئولان و عوامل اصلي عمليات مهندسي
1- مسعود رجوي: رهبري
2- علي زرکش يزدي؛ با نام مستعار "فرهاد رضوي ": عضو مرکزيت - معاون رهبري
3- محمود عطايي؛ با نام هاي مستعار حسن کريمي و عسکر: عضو مرکزيت - مسئول کل عمليات تروريستي و عمليات مهندسي
4- مهدي افتخاري؛ با نام‌هاي مستعار عباس اراکي و فتح الله: عضو شوراي مرکزي - طراحي و هدايت کننده عمليات تروريستي و عمليات مهندسي
5- محمدمهدي کتيرايي؛ با نام‌هاي مستعار يدالله، رحيم و خليل: عضو شوراي مرکزي - طراح و هدايت کننده عمليات تروريستي و عمليات مهندسي
6- حسين ابريشمچي؛ با نام هاي مستعار محمود، شيرزاد و رحمت: عضو مرکزيت نهاد - مسئول اجرايي عمليات تروريستي و عمليات مهندسي
7- محمد شعباني
؛ با نام هاي مستعار حميد و نادر: عضو مرکزيت نهاد - مسئول اجرايي عمليات تروريستي و عمليات مهندسي

* جزئيات ربودن و شکنجه شهيدان محسن ميرجليلي و طالب طاهري

طالب طاهري؛ 16 ساله و محسن مير جليلي؛ 25 ساله / اتهام: عضويت در کميته [انقلاب]
مهران اصدقي، عضو سازمان منافقين و فرمانده نظامي تهران اين سازمان پيرامون چگونگي شکنجه شهداي کميته انقلاب اسلامي مي‌گويد:
خانه تيمي مرکزيت بخش ويژه در خيابان کارون بود. مهدي کتيرايي و حسين ابريشمچي در آنجا حضور داشتند و جواد محمدي (طاهر) نيز مسئول حفاظت خانه بود.
طاهر حين مراقبت از خانه مشاهده مي‌کند که به جواني مشکوک شده و طبق خط داده شده اقدام به شناسايي وي مي‌کند.
روز بعد همان فرد را به همراه يک جوان ديگر در آنجا ديده و به افراد بالاي بخش ويژه گزارش مي‌دهد و آنها دستور ربودن آن دو جوان را صادر مي‌کنند.
طاهر به همراه رضا هاشملو و محمدجعفر هاديان، اقدام به ربودن اين دو جوان مي‌کنند. در خيابان با ماشين جلوي آنها پيچيده و به آنها مي‌گويند که ما کميته‌اي هستيم و بايد با ما بياييد.
آنها به خانه خيابان بهار که از قبل براي شکنجه آماده شده بود، برده مي‌شوند.
حمام اين خانه براي شکنجه، به وسيله نايلون‌هاي کلفت صداگيري شده بود. ابزار اين خانه عبارت بود از طناب و کابل، نقاب، دست‌بند و ميله‌هاي سربي که اگر به پشت گردن هر کس مي‌زدي بيهوش مي‌شد. زنجير، قفل و سيانور و ...
طاهر به همراه مصطفي معدن پيشه و شهرام روشن‌تبار مسئول شکنجه آنها مي‌شوند و هدف از اين سرعت عمل اين بود که ببينند آيا خانه تيمي خيابان کارون لو رفته است يا نه؟
پس از بازجويي از جيب آنها کارتها و مدارکي که نشان مي‌داد پاسدار هستند بيرون آورده مي‌شود.
سپس آنها را روي صندلي با طناب بسته و صندلي را روي زمين مي‌خوابانند. با کابل‌هاي کلفت چند لايه به کف پا و ساير نقاط بدن آنها مي‌زنند و براي اينکه صداي آنها بيرون از خانه نرود، دهان آنها را با پارچه مي‌بندند.
همان روز مسعود قرباني به من ابلاغ کرد که به دستور رحمت (حسين ابريشمچي)، مسئوليت بازجويي آنها با من است و به من گقت که با هم سوال تهيه مي‌کنيم که براي ما مشخص شود که خانه‌هاي تيمي چگونه لو مي‌رود. از اينجا بود که من در راس اين جريان قرار گرفتم و به عنوان کسي که خطوط مرکزيت را اجرا مي‌کرد، عمل نمودم.
براي ايجاد هراس نقاب به چهره ميزديم. همين کار را کردم و وارد حمام شدم.
ديدم يک پسر 16-17 ساله در گوشه حمام در حالي که دست‌ها و پاهايش با زنجير بسته شده، افتاده بود. اسمش طالب طاهري بود.
ديدم پاهايش کبود شده و باد کرده و بدنش تاول زده بود. به اتاق رفتم تا فرد ديگر را که محسن ميرجليلي نام داشت ببينم.
فردي حدود 24-25 ساله در حاليکه دست‌ها و پاهايش با زنجير بسته شده در گوشه اتاق نشسته بود. بدن او نيز مانند بدن طالب با کابل شکنجه شده بود.
مصطفي معدن‌پيشه به من گفت که ما ديروز خيلي آنها را شکنجه کرديم تا معلوم شود که آيا خانه را زير نظر داشتند يا نه، اما آنها انکار کردند و ظاهرا خانه را زير نظر نداشتند.
سوالات را آماده کردم و کار شکنجه شروع شد.
آنها را به نوبت داخل حمام مي برديم، در حالي که پاهايشان تاول زده بود و حال نداشتند و فرياد مي‌زدند.
مصطفي دهان آنها را با پارچه گرفته بود. آن قدر آنها را زدم که تاول‌هاي پاي آنها ترکيد و خونريزي کرد. وقتي پاهاي آنها خونريزي کرد مصطفي پايشان را باندپيچي کرده و آنها را براي شکنجه مجدد آماده کرد.
سوالات من همگي از سوي آنها انکار مي‌شد و جوابي نمي دادند اما از بالا گفته بودند که حتما آنها اطلاعاتي دارند.
روز بعد کار را مجددا شروع کرديم. ابتدا جواد محمدي به جان آنها افتاد، سپس آنها را روي همان صندلي‌ها بستيم و روي پاهاي متورم و خون آلودشان آب جوش ريختيم، به طوري که پوست بدن آن ترک خورد و تاول‌ها مي‌ترکيد.
اين دو نفر بارها بيهوش مي‌شدند و باز هم به هوش مي‌آمدند. وقتي آب داغ روي سر و صورت آنها مي‌ريختيم، سريعا تاول مي‌زد.
خون زيادي از بدنشان رفته بود. طاهر (جواد محمدي) با نوک چاقو به بدنشان مي‌کشيد. طوري که عضوي از بدن آنها نبود که خون آلود نباشد.
من و مسعود قرباني به داخل حمام و به سراغ محسن ميرجليلي رفتيم. مسعود به او گفت که اگر اطلاعات ندي تو را مي‌پزيم. سپس به من گفت که اتو را بياورم. بعد از آنکه اتو را به برق زد و کاملا گرم شد، ناگهان اتو را به کمر محسن ميرجليلي چسباند. محسن از شدت درد دهانش را به طرز عجيبي باز کرد و از هوش رفت. بوي سوختگي همه جا را گرفته بود، من خيلي ترسيده بودم، مسعود هم ترسيده بود، ولي سعي مي‌کرد خودش را مسلط به کاري که مي‌کند نشان دهد.
جواد محمدي و مصطفي معدن‌پيشه مشغول شکنجه طالب طاهري بودند، جواد به مصطفي گفت: برو چاقو بياور، مصطفي چاقو را که آورد چاقو را چند بار بر روي بازوي طالب کشيد که بار سوم خون بيرون زد و بر اثر درد شديد تکان خورد.
طالب مي‌خواست حرف بزند که جواد با مشت توي دهانش کوبيد، طوري که دندانش شکست. جواد گفت حاليت مي‌کنم و سپس ميله سربي را برداشت و به دهان و فک و چانه او زد که وقتي طالب دهانش را باز کرد، دندان‌هاي شکسته‌اش به همراه خون و آب دهان بر روي شلوارش ريخت، مصطفي با ميله سربي که در دستش بود به جاهاي ديگري از بدن او ميزد.
محسن ميرجليلي به هوش آمده بود که مسعود قرباني به من گفت که برو آب جوش بياور، من آب داغ آوردم و مسعود گفت که بر روي پاهايش بريز، من مي‌خواستم به يکباره خالي کنم که مسعود اشاره کرد که يواش يواش بريز تا بيشتر زجر بکشد، من نيز همين کار را کردم، طوري که تمام تاول‌هاي پايش ترکيد و شکل خيلي وحشتناکي پيدا کرد و پوست پاهايش از بدنش جدا مي شد.
محسن بيهوش شد و بعد که به هوش آمد به روي شلوارش پنجه مي‌کشيد. مسعود آب داغ روي دست‌هاي محسن مي‌ريخت که دست‌هاي محسن پف کرد و چروک شده و حالت پختگي داشت.
به اتاق که رفتم صحنه دلخراشي ديدم، پوست سمت راست سر طالب به همراه موهايش کنده شده بود و جواد محمدي در حالي که چاقوي خون آلود دستش بود بالاي سر طالب که بيهوش شده بود، ايستاده بود، وقتي طالب به هوش مي‌آمد حرف نمي‌توانست بزند، فقط در حالي که دهانش را به سختي باز مي‌کرد ناله‌هايي از او شنيده مي شد و جواد که با حالت عصباني از او مي‌پرسيد: چرا حرف نمي زني؟، صداي ناله خود را شديدتر مي‌کرد و سر خود را به شدت تکان مي‌داد. مصطفي سر او را محکم گرفته بود و جواد با عصبانيت چاقو را بالاي گوش طالب گذاشت و آن را بريد، طوري که خون زيادي از سر و صورت طالب جاري شد و تمام سر و صورتش غرق در خون شد و بيهوش شد.
در همين حين که طالب بيهوش بود، جواد چاقو را کنار چشم طالب گذاشت و فشار داد که خون از چشمش بيرون زد.
من با کابل به کف پا و بدن محسن زدم که به هوش آمد. هنگامي که دهانش را باز مي‌کرد بوي گنديدگي شديدي از دهانش مي‌آمد و لثه‌هايش حالت پوسيدگي داشت، بدنش سست شده بود، يکبار که مسعود موهايش را مي کشيد و من با کابل او را ميزدم يک دسته از موهايش در دست مسعود ماند. سپس محسن را که ديگر رمقي در بدن نداشت به داخل اتاق ديگر برديم و با زنجير به ميز بستيم.
طالب بيهوش، در حالي که خون در جاهاي مختلف صورتش خشکيده بود، روي صندلي همچنان در حال شکنجه شدن بود و جواد محمدي با انبر دست مشغول کشيدن دندان‌هاي طالب بود که از دهان او خون زيادي بيرون مي‌ريخت و دهانش بوي بسيار بدي مي‌داد.
جواد اطلاعات مي‌خواست و طالب جوابي نمي‌داد. جواد گفت اين طوري نمي‌شود بايد اين را کبابش کرد و مصطفي به آشپزخانه رفت و گاز پيک نيکي و سيخ را به همراه خود آورد.
جواد سيخ را دو بار سرخ کرد و به ران طالب زد و بار سوم سيخ را سرخ کرد و به دکمه هاي جلوي شلوار طالب چسباند که شلوار طالب سوخت و سيخ داغ به بدن و آلت مردانگي طالب اصابت کرد که يک دفعه دچار شوک شد. تمام فضاي اتاق را بوي سوختگي و پارچه و گوشت پر کرده بود.
تا عصر، آنها يکي، دوبار به هوش آمدند. حوالي عصر مصطفي معدن‌پيشه بر اثر دست پاچگي، وقتي محسن مير جليلي يک تکان خورده بود، تيري شليک کرد و مجبور به تخليه خانه شديم.
با همان ميله‌هاي سربي آنها را بي‌هوش کرديم و سپس به بدن آنها سيانور تزريق کرديم و در حالي که هنوز جان مي‌دادند، آنها را پتو پيچ کرديم و داخل صندوق عقب گذاشتيم.
ساعت 9 شب ماشين را در خيابان نظام آباد تحويل خسرو زندي و محمد جعفر هاديان داديم تا آنها را براي دفن به بيابان هاي اطراف ببرند.
(بخشی از کتاب سازمان مجاهدین خلق:پیدایی تا فرجام)

عکس ها در اینجا(بسیار دلخراش)

مستند از شکنجه پاسداران مظلوم توسط منافقین با توضیح شهید لاجوردی
[تصویر: Mehran_e_Asdaghi.JPG]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۰:۱۰, ۹/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/خرداد/۹۲ ۰:۳۷ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #11
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

امروز داشتم با یکی از افرادی که با همه چیز انقلاب مشکل دارند بحث میکردم

وی هرگز از موضع خود کوتاه نیامد

در آخر با این شهدا محاجه کردم

قبول کرد

با مخالفان انقلاب با این شهدا محاجه کنید
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲:۳۲, ۲۲/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #12
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علی الحسین


سی و یکمین سالگرد شهادت پاسداران انقلاب اسلامی گرامی باد

RoseRoseRoseRoseRoseRoseRoseRoseRoseRoseRoseRose


جهان پهلوان شاهرخ طهماسبی

جهان پهلوان محسن میرجلیلی

جهان پهلوان طالب طاهری


_______________________

دانلود کتابی در زمینه جزئیات شکنجه این عزیزان توسط منافقین آمریکایی

[تصویر: PASDARAN%20%281%29.JPG]


دانلود

تذکر:عکسهای موجود در کتاب بسیار خشن هستند
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۴۹, ۱۰/مهر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مهر/۹۲ ۱۶:۵۱ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #13
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

[تصویر: thumb2_19720.jpg]

قسمتی از جنایات ضد انقلاب در این نوشتار به نمایش در می آید

شهید احمد وکیلی که با پیروزی انقلاب نام مستعار سعید را برای خود انتخاب کرده بود ، بچه شهر قم بود . با وجود جوان بودن سخت ترین عرصه ها را برای خدمت به انقلاب برگزید و نهایتا توسط ضدانقلاب کردستان زخمی شد و بعد اسیر و بعد شکنجه و بعد قطع عضو و بعد شهید و سپس خورده شد .

سال 58 که حضور در کردستان ، ایمانی قوی و دلی چون شیر را می طلبید ، سعید در 2 نوبت عازم آن منطقه شد. در اردیبهشت سال 59 و در جریان عملیات آزاد سازی شهر سنندج بعد از نبردی دلاورانه ، مجروح شد و توسط کومله به اسارت گرفته شد . همان لباس با آرم سپاهی که پوشیده بود ، کفایت می کرد تا خونخواران کومله تا لحظه شهادت بلاهائی بر سر او بیاورند که باور این رفتارها از یک انسان بسیار سخت است ..واقعا این کومله کجا و سرداران شهید حسین املاکی،وحید رزاقی،فرهاد لاهوتی و ... کجا.چه رشادت هایی که شهدای ما در مقابل این جنایت ها انجام دادند.


بعد از مجروحیت و اسارت سعید دیگر هیچ خبری از او نبود و نیست و برای همیشه مفقود الاثر شد و تنها سند و حکایت بعد از اسارت ایشان خاطرات یک برادر ارتشی است که از آن دوران دارد :

ما عده‌ای از برادران ارتشی بودیم كه ماموریت بازگرداندن حدود چهل بدن مطهر و منور از شهدای عملیات‌های گذشته را داشتیم. در محور پیرانشهر در منطقه آلواتان بود كه افراد كومله یكی از تانك‌های ما را زدند، در همان هنگام كه می‌خواستم خودم را از تانك بیرون بیندازم كتف راستم هدف تیر آن كوردلان قرار گرفت و به همین صورت به اسارت افراد وحشی و خونخوار حزب كومله درآمدم.

حدود یك سال و چندی كه در دست آنها اسیر بودم به انواع و اقسام و به هر مناسبتی شكنجه شدم. شما شكنجه‌هایی را كه در زمان شاه ملعون توسط ساواك انجام می‌گرفت شنیده‌اید اما انگار هر چه تمدن‌ها پیشرفت می‌كند و ادعاهای آزادی، در بوق‌های تبلیغاتی گوش مردم دنیا را كَر می‌كند، نوع شكنجه‌ها و فشارها و قلدری‌ها و بی‌رحمی‌ها هم پیشرفت می‌كند. همان اول اسارت كه به پایگاه منتقل شدم، گفتند هیچ اطمینانی در حفظ اینها نیست، به همین خاطر پاشنه‌های هر دو پایم را با مته و دلر سوراخ كردند و برادران دیگر را هم نعل كوبیدند و با اراجیف و فحاشی بر این عملشان شادمانی می‌كردند. بعد از 18 روز قرار شد ما را به سبك دموكراتیك و آزادانه!! محاكمه و دادگاهی كنند.

یادم می‌آید در یكی از عملیات‌ها تعدادی اسیر عراقی را از جبهه‌ گیلان غرب آورده بودند، یكی از برادران، كمپوتی را كه تازه باز نموده بود به یكی از اسرا كه ابراز تشنگی كرد، داد و رویش را هم بوسید. آن اسیر مات و مبهوت مانده بود و از این حركت نمی‌دانست باید تشكر كند یا از شرمندگی بمیرد. از این نمونه‌ها شاید بسیار دیده و حتما شنیده‌اید. نه اینكه بخواهم رفتارها را مقایسه كنم چون اصلا قابل قیاس نیست ولی حد ایثار و گذشت را از یك طرف و كمال خشونت و بی رحمی و شقاوت را از طرف دیگر دیدن، خود مشخصه حقانیت هدف و مسیر است. بدوش گرفتن مجروح اسیر عراقی كجا و نعل زدن به پاشنه پا به خاطر فرار احتمالی كجا.

روز دادگاه رسید، رئیس دادگاه، سرهنگ حقیقی را كه همان اوایل انقلاب فرار كرده بود شناختم و محاكمه بسیار سریع به انجام رسید. چون جرم محكومین مشخص بود - دفاع از حقانیت اسلام و جمهوری آن و ندادن اطلاعات- و بالطبع حكم هم مشخص، عده‌ای به اعدام فوری و بقیه هم به اعدام قسطی (یعنی به تدریج) محكوم شدیم. حكم ما كه اعداممان قسطی بود به صورت كشیدن ناخن‌ها، بریدن گوشت‌های بازو و پاها، زدن توسط كابل، نوشتن شعارهای انقلابی! توسط هویه برقی و آتش سیگار به سینه و پشت و ... و تمامی اینها بی چون و جرا اجراء می‌شد. كه آثارش بخوبی به بدنم مشخص است.

یك بار كه ناخن‌هایم را می‌كشیدند طاقتم تمام شده بود و دیگر می‌خواستم اعتراف كنم و هر چه كه می‌دانستم بگویم، اما یكی از برادران سپاهی كه با هم بودیم به نام برادر سعید وكیلی، می‌گفت ما فقط به خاطر خدا آمده‌ایم خود داوطلب شده‌ایم كه بیاییم پس بیا شرمنده خدا و خلق او نشویم و لب به اعتراف باز نكنیم. سوره والعصر را برایم خواند و ترجمه كرد، آب سردی بود كه بر آتش بی طاقتم ریخته شد، پس از آن جریان بود كه سه تا دیگر از ناخن‌هایم را كشیدند و با نمك مرهم گذاشتند و پس از اینكه مقدار زیادی با كابل زدند باز برای به درد آوردن بیشتر بدنم در حضور دیگر برادران، مرا برهنه در دیگ پر از آب نمك انداختند و بیش از نیم ساعت وادارم كردند كه در آن بمانم و سپس برای عبرت دیگر برادران، مرا در سلولی عمومی انداختند.

فكر می‌كردند من معدن تمامی اسرار ایران هستم. لذا از شكنجه بیشتری هم برخوردار می‌شدم. البته بعد از هر شكنجه مدتی به مداوایم می‌پرداختند آن هم نه به خاطر خود من و یا دیگران بلكه به خاطر اینكه یك مقداری از پوستم ترمیم شود تا بتوانند مجددا شیوه تازه‌تری را اعمال كنند. شاید فكر كنید این چیزها را برای جلب احساسات و عواطف شما خوانندگان عزیز می‌گویم اما اینها همه حقیقت محض است و دنیا باید از این همه پستی و رذالت و كثافتی كه دامنگیرش شده شرم نماید و منادیان دروغین حقوق بشر بفهمند كه در این منجلاب بیش از هر كسی خودشان غوطه ور و مورد تمسخر بشریتند. اینها را كه می‌گویم تنها برای سندیت در تاریخ آینده‌گان است. دنیا بشنود كه پای گرفتن اعتراف از یك اسیر، به وسیله تیغ موكت بری سینه‌‌اش را بریده و كلیه‌اش را در می‌آوردند.

و این شكنجه‌ها تنها برای من نبود هر كه مقاومت بیشتری داشت شكنجه‌اش بیشتر بود و این اصلی از اصول حیوانیشان شده بود و اصل دیگر اینكه مردان باید بجنگند و زنان اعتراف بگیرند. هر چه بیشتر فكر كنی كه اساسا اعتقاد اینان بر چه مبنایی است كمتر به نتیجه می‌رسی، آیا ماركسیستند؟ آیا نازیست‌ یا فاشیستند؟ یا چنگیز و آتیلا و دیگر خونخواران سلف خود را اسوه قرار داده‌اند؟ من شاهد جنایاتی بودم كه گفتنش نیز مشمئز كننده و شرم آور است...

ادامه دارد ان شاء الله...

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۷:۱۷, ۱۰/مهر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مهر/۹۲ ۱۸:۴۵ توسط سجاد313.)
شماره ارسال: #14
آواتار
به نام خدا
سلام علیکم

خداوند این موجودات را از دنیا محو سازد.

حتی فکر کردن به این چیز ها هم دردآور است.

فی امان الله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۱۳, ۱۰/مهر/۹۲
شماره ارسال: #15

سلام،
مرگ برای این افراد کمه. . .
امیدوارم روزی دچار عذاب وجدان بشن . . . " خدایی از هزاربار مردن هم بدتره"
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۰:۲۳, ۱۱/مهر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/مهر/۹۲ ۶:۲۹ توسط بیداری اندیشه.)
شماره ارسال: #16
آواتار

مرسوم است به میمنت ازدواج نوجوانی، جلو پایش قربانی ذبح شود. این رسم را كومله نیز اجرا می‌كرد با این تفاوت كه قربانی‌ها در اینجا جوانان اسیر ایرانی بود. چند نفر از ما را برای دیدن عروسی دختر یكی از سركردگان بردند پس از مراسم، آن عفریته گفت: باید برایم قربانی كنید تا به خانه شوهر بروم، دستور داده شد قربانی‌ها را بیاورند. شش نفر از مقاوم ترین بچه‌های بسیج اصفهان را كه همه جوان بودند، آوردند و تك تك از پشت سر بریده شدند، این برادران عزیز مانند مرغ سربریده پر پر می‌زدند و آنها شادی و هلهله می‌كردند. ولی آن بی انصاف باز هم تقاضای قربانی كرد.

مجددا شش سپاهی، چهار ارتشی و دو روحانی آورده شدند و از طرف اقوام و دوستان و آشنایان هدیه شدند. آن عزیزان نیز چون دیگر برادران به فیض شهادت عظیمی رسیدند. من و عده‌ دیگری از برادران را كه برای تماشا برده بودند به حالت بیهوشی و اغما به زندان برگرداندند ولی شنیدیم تا پایان مراسم عروسی 16 نفر دیگر را هم در طی مراحل مختلف قربانی هوسرانی شیطانی خود كرده بودند. ننگ و نفرین ابدی بر شما كه اگر تنها قانون جنگل را هم مبنای خود قرار می‌دادید اینچنین حكم نمی‌كردید.

بله، بزرگترین جرم همگی ما این بود كه می‌خواستیم دست اینان را از سر مردم مظلوم و مسلمان كُرد آن منطقه كوتاه كنیم چرا كه به قول حضرت امام «آنها كردستان را به فساد كشاندند و مردم كردستان را به طرز وحشتناكی اذیت و آزار كردند، آنان اموال مردم را غارت كردند و همه را كشتند.» اگر انسان از شنیدن این حرف كه آنها می‌خواستند حاكمیت آن منطقه را بدست گرفته و بر سر مردم مسلمان و غیور كردستان كه ذخایر انقلابند حكومت كنند، برخود بلرزد و در دم جان بسپرد هیچ جای شگفتی نخواهد بود چونكه ما در این مدت چیزهایی را دیدیم كه حتی شنیدنش هم ممكن است برای شما سنگین باشد. یك نمونه را برایتان عرض می‌كنم.

قبلا اسمی از برادر سعید وكیلی برده بودم. ماجرائی را كه بر سر این برادر آورده شده است نقل می‌كنم. همان طور كه در بالا هم گفتم تنها برای ثبت در تاریخ و اعلام آن به تمام دنیاست كه این صحبت‌ها را می‌گویم. شاید كه بشنوند و من باب دلخوشی تنها همین یك عمل را محكوم كنند. از مقاوم ترین افراد، سعید وكیلی، سرگرد محمد علی قربانی، سرگروهبان جدی و دو خلبان هوا نیروز بودند كه اغلب اوقات اینها زیر شكنجه بودند. سعید 75 روز زیر شكنجه بود، ابتدا به هر دو پایش نعل كوبیده و به همین ترتیب برای آوردن چوب و سنگ به بیگاری می‌بردند. پس از دادگاهی شدن محكوم به شكنجه مرگ شد بلكه اعتراف كند. اولین كاری كه كردند هر دو دستش را از بازو بریدند و چون وضع جسمانی خوبی نداشت برای معالجه و درمان به بهداری برده شد و پس از چند روز كه كمی بهبودی یافته بود آوردندش و مجددا اعتراف گرفتن شروع شد.

همانطور كه گفتم این بهداری بردن و معالجه كردن هایشان به خاطر این بود كه مدت بیشتری بتوانند شكنجه كنند والا حیوانات وحشی را با ترحم هیچ سنخیتی نیست. پس از آن معالجه سطحی، با دستگاه های برقی تمام صورتش را سوزاندند، سوزاندن پوست تنها مقدمه شكنجه بود به این معنی كه مدتی می‌گذرد تا پوست‌های نو جانشین سوخته‌ شده و آن وقت همان پوست‌های تازه را می‌كندند كه درد و سوزندگی‌اش بسیار بیش از قبل است و خونریزی شروع می‌شود و تازه آن وقت نوبت آب نمك است كه با همان جراحات داخل دیگ آب نمك می‌اندازند كه وصفش گذشت. تمام این مراحل را سعید وكیلی با استقامتی وصف‌ناپذیر تحمل كرد و لب به سخن نگشود.

او از ایمانی بسیار بالا برخوردار بود و مرتب قرآن را زمزمه می‌كرد. استقامت این جوان آن بی‌رحم‌ها را بیشتر جری می‌كرد. انگار مسابقه‌ای بود بین تمام مردانگی، با تمامی نامردی‌ها و شقاوت‌ها، هر چند كه سعید را با سنگدلی هر چه تمام‌تر به شهادت رساندند اما در این مسابقه تنها سعید بود كه تاج افتخار پیروزی را بر سر گذاشته و بر بال ملائك به ملاء اعلی پیوست.

تنها به آخرین قسمت از زندگی سعید وكیلی می‌پردازم كه اگر سراسر زندگی‌اش هم درسی نباشد همان اواخر دنیایی از ایثار و گذشت، مروت، و مردانگی، استقامت و شجاعت را به تمام ما آموخت و نمودی از عشق و ایمان را جلوه‌گر ساخت. او كه دیگر نه دستی، نه پائی، نه چشمی و نه جوارحی سالم داشت با قلبی سوخته به درگاه خدا نالید كه خدایا مپسند اینچنین در حضور شیاطین افتاده و نالان باشم دوست دارم افتادگی‌ام تنها برای تو باشد و بس...

خداوند دعایش را اجابت نمود. سعید را به دادگاه دیگری بردند و محكوم به اعدام گردید. زخمهایش را باز كردند و پس از آنكه با نمك مرهم گذاشتند داخل دیگ آب جوش كه زیرش آتش بود انداختند و همان جا مشهدش شد و با لبی ذاكر به دیدار معشوق شتافت. اما این گرگان كه حتی از جسد بی‌جانش نیز وحشت داشتند دیگر اعضایش را مثله نمودند و جگرش را به خورد ما كه هم سلولیش بودیم دادند و مقداری را هم خودشان خوردند و بدنش را ... الله اكبر... لااله الا الله ... اینكار تنها برای او نبود رسمی شده بود برای هر كس زیر شكنجه جان می‌سپرد البته ناگفته نماند مقداری را هم برای امام جمعه ارومیه فرستادند. درود به روان پاك تمامی شهیدان بالاخص شهید سعید وكیلی.

قبل از آزادی ما، دو تن از خلبانان هوانیروز در آن حوالی كه ما بودیم مشغول گشت زنی بودند. افراد كومله با لباس مبدل به آنها علامت می‌دادند و آنها نیز بر زمین می‌نشینند افراد كومله یكی از خلبان ها را دستگیر می‌كند و خلبان دیگر كه طی درگیری زخمی هم می‌شود به پایگاه برگشته و گزارش ما وقع را می دهد. بعد از چندین روز هواپیماهای شناسائی منطقه را شناسایی می‌كنند و برادران رزمنده طی یك عملیات آن منطقه را آزاد و در نتیجه ما نیز آزاد شدیم. آن موقعی كه عملیات صورت می‌گرفت و افراد كومله فراری و متواری می‌شدند من بیهوش بودم و در هواپیما بود كه به هوش آمدم و فهمیدم آزاد شده‌ام. به علت جراحات بسیار سنگینی كه داشتم امكان معالجه‌ام در تهران نبود بعد از 24 ساعت به وسیله بنیاد شهید به آلمان فرستاده شدم. همراه من عده دیگری از برادرانی كه آنها نیز در این عملیات آزاد شده بودند به آلمان آمدند. مدت كمی گذشت تا الحمدالله بهبودی حاصل شد و برگشتم ولی برادرانی بودند كه هر دو دست و هر دو پایشان ناقص شده بود و یا چشمهایشان را در آورده بودند، آنها ماندند تا معالجه شوند.

موقعی كه آزاد به خانه برگشتم كسی را دور و برم نداشتم چون پدرم در زمان شهید نواب صفوی توسط ایادی استعمار شهید شده بود و مادرم همان موقع كه شنیده بود بدست كومله اسیر شده‌ام سكته می‌كند و تا به بیمارستان می‌رسد به رحمت ایزدی می‌پیوندد. در این مدت كه اسیر بودم برادرم كه خلبان بود به شهادت می‌رسد كه جنازه‌اش هم پیدا نشد. شوهر خواهرم همراه با دو تا از بچه‌هایش به شهادت رسیدند. و یكی دیگر از فرزندانش هم به دست مزدوران صدامی اسیر است. تنها من مانده‌ام و یكی دو نفر دیگر از افراد خانواده.

راوی: آقابالا رمضانی

منبع
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۰۰, ۵/دی/۹۲
شماره ارسال: #17
آواتار
بله واقعا طرح مسخره ای بود از جانب گروهک منافقین و عامل ریزش و سر عقل آمدن بسیاری از حامیان و طرفداران و اعضای گروهک این طرح احمقانه بودفکر میکنم فقط هفت نفر از افراد کمیته در این طرح مهندسی شهید شدند
منافقین از کفار بدترند
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۰:۰۷, ۵/دی/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/دی/۹۲ ۱۸:۳۰ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #18
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

متاسفانه نصر تی وی کلیپا رو پاک کرده!!!

در همان آپارات گذاشتم

http://www.aparat.com/v/6Cnlp

http://www.aparat.com/v/ZRfDP

http://www.aparat.com/v/mAk65

http://www.aparat.com/v/uSnMo

یا حسین


(۵/دی/۹۲ ۱۶:۰۰)captaincharisma نوشته است:  بله واقعا طرح مسخره ای بود از جانب گروهک منافقین و عامل ریزش و سر عقل آمدن بسیاری از حامیان و طرفداران و اعضای گروهک این طرح احمقانه بودفکر میکنم فقط هفت نفر از افراد کمیته در این طرح مهندسی شهید شدند
منافقین از کفار بدترند



البته از هفت نفر بیشتر بود

طرح شیطانی هم بود که از طرف اونور آبی ها حمایت شد
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۱:۵۱, ۲۴/دی/۹۲
شماره ارسال: #19
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

مستند کامل از شکنجه پاسداران کمیته انقلاب اسلامی با کیفیت بهتر و صحنه های بیشتر

این مستند زیبا توسط شبکه سه با همکاری موسسه راهبردی دیده بان تهیه شده است.


دانلود از لینک مستقیم

لینک آپارات
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۲:۴۳, ۲۴/دی/۹۲
شماره ارسال: #20
آواتار
لعن الله علی قوم الظالمین
واقعا جای تاسف داره.تاسف اصلیش تو اینه که اکثر این منافقان،جمهوری اسلامی رو به شکنجه متهم میکنن...هیچ وقت هم سند درستی برای این ادعاشون نمیارن... .
دیگه یه همچین آدمایی حرف از حقوق بشر بزنن آدم زورش میاد!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  بیاد پرواز بدون بازگشت... عبدالرحمن 8 3,159 ۱۲/تیر/۹۶ ۷:۳۹
آخرین ارسال: عبدالرحمن
Heart دختر چهار ساله ای که توسط منافقین تکه تکه شد عبدالرحمن 5 1,646 ۱۶/فروردین/۹۶ ۱۲:۰۸
آخرین ارسال: yektasepas
  شکنجه گری که عاقبت به خیر شد انتصـار 0 459 ۶/فروردین/۹۶ ۲۲:۱۸
آخرین ارسال: انتصـار
  می گویند به اندازه موهای سرش شکنجه شده و ... ، عزت الله شاهی (مطهری) oO DaViD Oo 1 1,457 ۲۳/بهمن/۸۹ ۱۱:۵۹
آخرین ارسال: oO DaViD Oo

پرش در بین بخشها:


بالا