کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
۩۩بیاد پاسداران شکنجه شده توسط منافقین۩۩
۹:۵۳, ۳۰/خرداد/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/فروردین/۹۶ ۷:۰۷ توسط بیداری اندیشه.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
کهیعص

[تصویر: 8.png]

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد



با عرض معذرت خدمت خانواده های شهدای مذکور مجموعه زیر تقدیم میشود
علت اصلی آن است که نسل امروز ،منافقین را نمیشناسند
عزیزان حامیان امروز منافقین را بشناسید
تذکر:سه شهید بزرگوار تنها قربانیان عملیات مهندسی نبوده اند

اوايل دهه 60 و پس از ناکامي‌هاي متعدد منافقين در کشور، اين سازمان اقدام به انجام عمليات‌هايي با نام "عمليات‌هاي مهندسي " مي‌کند که طي آن برخي افراد و جوانان مومن و گاها افراد عادي جامعه، توسط تيم‌هاي ترور آنها ربوده و پس از شکنجه‌هاي فراوان به شهادت مي‌رسند. عمليات هايي که به گفته خودشان در آن هر کس چه اطلاعات بدهد و چه اطلاعات ندهد، بايستي کشته شود.
يکي از اعضاي دستگيره شده منافقين در بازجويي خود در مورد اين عمليات‌ها مي‌گويد:
در پي ضربات شديد در اوايل سال 61 و لو رفتن بسياري از خانه‌هاي تيمي، سازمان دستور داد افراد مشکوکي را که در حوالي خانه‌هاي تيمي مشاهده مي‌کردند، ربوده و سپس آنها را براي کسب اطلاعات مورد شکنجه قرار دهند. اين عمليات نو ظهور توسط سازمان، "عمليات مهندسي " نام گرفت و تحليل در مورد عمليات مهندسي نيز اين بود که "کار مهندسي خيلي پيچيده‌تر از کار عملياتي است و احتمال بريدن هست. ما شکنجه مي‌کنيم چون مجبوريم ولي وقتي که حاکم شويم، نمي‌کنيم! "
مسئولان و عوامل اصلي عمليات مهندسي
1- مسعود رجوي: رهبري
2- علي زرکش يزدي؛ با نام مستعار "فرهاد رضوي ": عضو مرکزيت - معاون رهبري
3- محمود عطايي؛ با نام هاي مستعار حسن کريمي و عسکر: عضو مرکزيت - مسئول کل عمليات تروريستي و عمليات مهندسي
4- مهدي افتخاري؛ با نام‌هاي مستعار عباس اراکي و فتح الله: عضو شوراي مرکزي - طراحي و هدايت کننده عمليات تروريستي و عمليات مهندسي
5- محمدمهدي کتيرايي؛ با نام‌هاي مستعار يدالله، رحيم و خليل: عضو شوراي مرکزي - طراح و هدايت کننده عمليات تروريستي و عمليات مهندسي
6- حسين ابريشمچي؛ با نام هاي مستعار محمود، شيرزاد و رحمت: عضو مرکزيت نهاد - مسئول اجرايي عمليات تروريستي و عمليات مهندسي
7- محمد شعباني
؛ با نام هاي مستعار حميد و نادر: عضو مرکزيت نهاد - مسئول اجرايي عمليات تروريستي و عمليات مهندسي

* جزئيات ربودن و شکنجه شهيدان محسن ميرجليلي و طالب طاهري

طالب طاهري؛ 16 ساله و محسن مير جليلي؛ 25 ساله / اتهام: عضويت در کميته [انقلاب]
مهران اصدقي، عضو سازمان منافقين و فرمانده نظامي تهران اين سازمان پيرامون چگونگي شکنجه شهداي کميته انقلاب اسلامي مي‌گويد:
خانه تيمي مرکزيت بخش ويژه در خيابان کارون بود. مهدي کتيرايي و حسين ابريشمچي در آنجا حضور داشتند و جواد محمدي (طاهر) نيز مسئول حفاظت خانه بود.
طاهر حين مراقبت از خانه مشاهده مي‌کند که به جواني مشکوک شده و طبق خط داده شده اقدام به شناسايي وي مي‌کند.
روز بعد همان فرد را به همراه يک جوان ديگر در آنجا ديده و به افراد بالاي بخش ويژه گزارش مي‌دهد و آنها دستور ربودن آن دو جوان را صادر مي‌کنند.
طاهر به همراه رضا هاشملو و محمدجعفر هاديان، اقدام به ربودن اين دو جوان مي‌کنند. در خيابان با ماشين جلوي آنها پيچيده و به آنها مي‌گويند که ما کميته‌اي هستيم و بايد با ما بياييد.
آنها به خانه خيابان بهار که از قبل براي شکنجه آماده شده بود، برده مي‌شوند.
حمام اين خانه براي شکنجه، به وسيله نايلون‌هاي کلفت صداگيري شده بود. ابزار اين خانه عبارت بود از طناب و کابل، نقاب، دست‌بند و ميله‌هاي سربي که اگر به پشت گردن هر کس مي‌زدي بيهوش مي‌شد. زنجير، قفل و سيانور و ...
طاهر به همراه مصطفي معدن پيشه و شهرام روشن‌تبار مسئول شکنجه آنها مي‌شوند و هدف از اين سرعت عمل اين بود که ببينند آيا خانه تيمي خيابان کارون لو رفته است يا نه؟
پس از بازجويي از جيب آنها کارتها و مدارکي که نشان مي‌داد پاسدار هستند بيرون آورده مي‌شود.
سپس آنها را روي صندلي با طناب بسته و صندلي را روي زمين مي‌خوابانند. با کابل‌هاي کلفت چند لايه به کف پا و ساير نقاط بدن آنها مي‌زنند و براي اينکه صداي آنها بيرون از خانه نرود، دهان آنها را با پارچه مي‌بندند.
همان روز مسعود قرباني به من ابلاغ کرد که به دستور رحمت (حسين ابريشمچي)، مسئوليت بازجويي آنها با من است و به من گقت که با هم سوال تهيه مي‌کنيم که براي ما مشخص شود که خانه‌هاي تيمي چگونه لو مي‌رود. از اينجا بود که من در راس اين جريان قرار گرفتم و به عنوان کسي که خطوط مرکزيت را اجرا مي‌کرد، عمل نمودم.
براي ايجاد هراس نقاب به چهره ميزديم. همين کار را کردم و وارد حمام شدم.
ديدم يک پسر 16-17 ساله در گوشه حمام در حالي که دست‌ها و پاهايش با زنجير بسته شده، افتاده بود. اسمش طالب طاهري بود.
ديدم پاهايش کبود شده و باد کرده و بدنش تاول زده بود. به اتاق رفتم تا فرد ديگر را که محسن ميرجليلي نام داشت ببينم.
فردي حدود 24-25 ساله در حاليکه دست‌ها و پاهايش با زنجير بسته شده در گوشه اتاق نشسته بود. بدن او نيز مانند بدن طالب با کابل شکنجه شده بود.
مصطفي معدن‌پيشه به من گفت که ما ديروز خيلي آنها را شکنجه کرديم تا معلوم شود که آيا خانه را زير نظر داشتند يا نه، اما آنها انکار کردند و ظاهرا خانه را زير نظر نداشتند.
سوالات را آماده کردم و کار شکنجه شروع شد.
آنها را به نوبت داخل حمام مي برديم، در حالي که پاهايشان تاول زده بود و حال نداشتند و فرياد مي‌زدند.
مصطفي دهان آنها را با پارچه گرفته بود. آن قدر آنها را زدم که تاول‌هاي پاي آنها ترکيد و خونريزي کرد. وقتي پاهاي آنها خونريزي کرد مصطفي پايشان را باندپيچي کرده و آنها را براي شکنجه مجدد آماده کرد.
سوالات من همگي از سوي آنها انکار مي‌شد و جوابي نمي دادند اما از بالا گفته بودند که حتما آنها اطلاعاتي دارند.
روز بعد کار را مجددا شروع کرديم. ابتدا جواد محمدي به جان آنها افتاد، سپس آنها را روي همان صندلي‌ها بستيم و روي پاهاي متورم و خون آلودشان آب جوش ريختيم، به طوري که پوست بدن آن ترک خورد و تاول‌ها مي‌ترکيد.
اين دو نفر بارها بيهوش مي‌شدند و باز هم به هوش مي‌آمدند. وقتي آب داغ روي سر و صورت آنها مي‌ريختيم، سريعا تاول مي‌زد.
خون زيادي از بدنشان رفته بود. طاهر (جواد محمدي) با نوک چاقو به بدنشان مي‌کشيد. طوري که عضوي از بدن آنها نبود که خون آلود نباشد.
من و مسعود قرباني به داخل حمام و به سراغ محسن ميرجليلي رفتيم. مسعود به او گفت که اگر اطلاعات ندي تو را مي‌پزيم. سپس به من گفت که اتو را بياورم. بعد از آنکه اتو را به برق زد و کاملا گرم شد، ناگهان اتو را به کمر محسن ميرجليلي چسباند. محسن از شدت درد دهانش را به طرز عجيبي باز کرد و از هوش رفت. بوي سوختگي همه جا را گرفته بود، من خيلي ترسيده بودم، مسعود هم ترسيده بود، ولي سعي مي‌کرد خودش را مسلط به کاري که مي‌کند نشان دهد.
جواد محمدي و مصطفي معدن‌پيشه مشغول شکنجه طالب طاهري بودند، جواد به مصطفي گفت: برو چاقو بياور، مصطفي چاقو را که آورد چاقو را چند بار بر روي بازوي طالب کشيد که بار سوم خون بيرون زد و بر اثر درد شديد تکان خورد.
طالب مي‌خواست حرف بزند که جواد با مشت توي دهانش کوبيد، طوري که دندانش شکست. جواد گفت حاليت مي‌کنم و سپس ميله سربي را برداشت و به دهان و فک و چانه او زد که وقتي طالب دهانش را باز کرد، دندان‌هاي شکسته‌اش به همراه خون و آب دهان بر روي شلوارش ريخت، مصطفي با ميله سربي که در دستش بود به جاهاي ديگري از بدن او ميزد.
محسن ميرجليلي به هوش آمده بود که مسعود قرباني به من گفت که برو آب جوش بياور، من آب داغ آوردم و مسعود گفت که بر روي پاهايش بريز، من مي‌خواستم به يکباره خالي کنم که مسعود اشاره کرد که يواش يواش بريز تا بيشتر زجر بکشد، من نيز همين کار را کردم، طوري که تمام تاول‌هاي پايش ترکيد و شکل خيلي وحشتناکي پيدا کرد و پوست پاهايش از بدنش جدا مي شد.
محسن بيهوش شد و بعد که به هوش آمد به روي شلوارش پنجه مي‌کشيد. مسعود آب داغ روي دست‌هاي محسن مي‌ريخت که دست‌هاي محسن پف کرد و چروک شده و حالت پختگي داشت.
به اتاق که رفتم صحنه دلخراشي ديدم، پوست سمت راست سر طالب به همراه موهايش کنده شده بود و جواد محمدي در حالي که چاقوي خون آلود دستش بود بالاي سر طالب که بيهوش شده بود، ايستاده بود، وقتي طالب به هوش مي‌آمد حرف نمي‌توانست بزند، فقط در حالي که دهانش را به سختي باز مي‌کرد ناله‌هايي از او شنيده مي شد و جواد که با حالت عصباني از او مي‌پرسيد: چرا حرف نمي زني؟، صداي ناله خود را شديدتر مي‌کرد و سر خود را به شدت تکان مي‌داد. مصطفي سر او را محکم گرفته بود و جواد با عصبانيت چاقو را بالاي گوش طالب گذاشت و آن را بريد، طوري که خون زيادي از سر و صورت طالب جاري شد و تمام سر و صورتش غرق در خون شد و بيهوش شد.
در همين حين که طالب بيهوش بود، جواد چاقو را کنار چشم طالب گذاشت و فشار داد که خون از چشمش بيرون زد.
من با کابل به کف پا و بدن محسن زدم که به هوش آمد. هنگامي که دهانش را باز مي‌کرد بوي گنديدگي شديدي از دهانش مي‌آمد و لثه‌هايش حالت پوسيدگي داشت، بدنش سست شده بود، يکبار که مسعود موهايش را مي کشيد و من با کابل او را ميزدم يک دسته از موهايش در دست مسعود ماند. سپس محسن را که ديگر رمقي در بدن نداشت به داخل اتاق ديگر برديم و با زنجير به ميز بستيم.
طالب بيهوش، در حالي که خون در جاهاي مختلف صورتش خشکيده بود، روي صندلي همچنان در حال شکنجه شدن بود و جواد محمدي با انبر دست مشغول کشيدن دندان‌هاي طالب بود که از دهان او خون زيادي بيرون مي‌ريخت و دهانش بوي بسيار بدي مي‌داد.
جواد اطلاعات مي‌خواست و طالب جوابي نمي‌داد. جواد گفت اين طوري نمي‌شود بايد اين را کبابش کرد و مصطفي به آشپزخانه رفت و گاز پيک نيکي و سيخ را به همراه خود آورد.
جواد سيخ را دو بار سرخ کرد و به ران طالب زد و بار سوم سيخ را سرخ کرد و به دکمه هاي جلوي شلوار طالب چسباند که شلوار طالب سوخت و سيخ داغ به بدن و آلت مردانگي طالب اصابت کرد که يک دفعه دچار شوک شد. تمام فضاي اتاق را بوي سوختگي و پارچه و گوشت پر کرده بود.
تا عصر، آنها يکي، دوبار به هوش آمدند. حوالي عصر مصطفي معدن‌پيشه بر اثر دست پاچگي، وقتي محسن مير جليلي يک تکان خورده بود، تيري شليک کرد و مجبور به تخليه خانه شديم.
با همان ميله‌هاي سربي آنها را بي‌هوش کرديم و سپس به بدن آنها سيانور تزريق کرديم و در حالي که هنوز جان مي‌دادند، آنها را پتو پيچ کرديم و داخل صندوق عقب گذاشتيم.
ساعت 9 شب ماشين را در خيابان نظام آباد تحويل خسرو زندي و محمد جعفر هاديان داديم تا آنها را براي دفن به بيابان هاي اطراف ببرند.
(بخشی از کتاب سازمان مجاهدین خلق:پیدایی تا فرجام)

عکس ها در اینجا(بسیار دلخراش)

مستند از شکنجه پاسداران مظلوم توسط منافقین با توضیح شهید لاجوردی
[تصویر: Mehran_e_Asdaghi.JPG]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 5 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۱:۰۹, ۱۶/فروردین/۹۶
شماره ارسال: #41
آواتار
عبدالرحمن dateline='[url=http://forum.bidari-andishe.ir/tel:1491372666' نوشته است:  1491372666[/url]']
مطلبی که هست اینه

30 سال پیش اخلاقیات قوی تر از الان بود در دنیا

با این وجود برخی جنایات منافقین مانند تکه تکه کردن دختر 4 ساله یا برخی شکنجه ها (همچنین...) رو داعش انجام نداده

این گروهک به مراتب از داعش بدتر بودند

لزوم قتل اینها کاملاً بدیهی بوده

منافقین داخل سیستم کاری کردند که این اعدام ها تابو بنظر بیاد

و در نهایت لعنت ابدی خدا بر منتظری
دوست عزيز آيت الله منتظري به اعدام منافقين اعتراض نكردن،به نحوه اجراي احكام انتقاد كردن،اعدام هاي دهه ٦٠ بهانه اي شده بود براي تسويه حساب هاي شخصي و چوب تر و خشك باهم سوختن.خيلي از افراد بدون محاكمه و تفهيم اتهام اعدام شدن و در گورهاي بي نام و دسته جمعي دفن شدن.جنايتي كه دهه ٦٠ ما كرديم شاه نكرد! آيت الله منتظري زماني قائم مقام رهبر بودن اگر حب مال ومقام داشتم ميتونستن ساكت تماشا كنن تا سال ٦٨ امام فوت شد رهبر بشن،ولي اين كارو نكردن چون آخرت براشون مهم تر از دنيا بود
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۲:۳۵, ۱۶/فروردین/۹۶
شماره ارسال: #42
آواتار
وصیت نامه طالب

وصیت نامه شهید طالب طاهری

خدایا حیاتمان را سعادتمند و مرگمان را شهادتمند قرار بده .
هم اکنون که این نامه را بعنوان وصیت نامه می نویسم زمانی است که خمپاره ها و گلوله های توپهای دشمن بر سر مردم مظلوم و مستضعف دزفول و اهواز می ریزد و با شهید شدن تعداد زیادی از برادران پاسدار و ارتشی مواجه هستیم ، اما برویم به اصل موضوع : که من بعنوان یک پاسدار این مملکت اسلامی میخواهم چند سطری وصیت کنم . وصیت که نیست اما درد دل خودم را برایتان می گویم . مرا شاید بعضی ها بشناسند و کاملا با من آشنایی داشته باشند ولی به اندازه ای که خدا و خودم ، خودم را می شناسم کس دیگری نمی شناسد . من در زندگی که کردم یعنی 17 سال سن ، شاید مرتکب خیلی گناهان و کارهای بد و غیره شده باشم به این خیال که دنیا هست و هر آن می باید زندگی عادی بکنم . اما به آخرش فکر نکرده بودم تا اینکه سرم به سنگ خورد و فهمیدم که نه دنیا همینطور باقی نمی ماند ، بلکه همه چیز از بین میرود ولی اعمال خودم و ورق اعمالم از بین نمی رود و همه وجود دارند . و حال چرا تو برادر ، تو دوست ، تو رفیق ... به خودت فکر نمی کنی ؟ یک لحظه شد به خودت فکر کنی ؟ چرا نماز نمی خوانی ؟ چرا گناه می کنی ؟ چرا دروغ می گویی ؟ چرا چاپلوسی می کنی ؟
و من می خواهم به تمام این کسانی که اگر شد نماز را می خوانند و اگر نشد نه ، و همیشه کارشان را بر نماز مقدم می شمرند ، و خیلی کارها را بر این مقدم می شمرند بگویم بالاخره یکروز باید جواب بدهی ، یکروز باید تاوان پس بدهی ، و آنوقت است که عذابت سنگینتر و مشکلتر خواهد بود پس چرا زودتر توبه نمی کنی ؟ پس چرا زودتر به خودمان نمی آییم ؟ بچه ها بخدا خیلی ها که توبه کردند و در مسیر حق و خدا قرار گرفتند درست می شوند و هیچ مشکلی هم ندارند فهم و اراده خودتان را قوی کنید و با نفس خودتان بجنگید .
گناه کردن دو بعد دارد ، خفیف و قوی دارد زمانی که این بچه ها و این دوستان و بعضی از مردم و کلا همه در مقابل گناه قرار می گیرند اول نمی پذیرند ولی بعد با یک مقدار سختی می پذیرند و در این مورد گناه در همه نفوذ کرده . اما هنوز راه فرجی هست و هم انسان و هم خدا راه توبه و آمادگی پذیرش را دارد . ولی در خیلی ها آنقدر نفوذ کرده که به آنها اجازه و قدرت فکر کردن و برگشتن از راه خلاف و اشتباه خود را نمی دهند . پس نگذارید در منجلاب گناه قرار بگیرید و غرق گناه شوید ، بلکه همیشه به نفستان غلبه داشته باشید و نگذارید او بر شما غلبه یابد . و سعی داشته باشید که عمل خلاف انجام ندهید و اما توبه کردن هم مشکل نیست و هر لحظه اراده کنی از عمل خلاف یا گناهی که انجام داده ای و نمی خواهی ادامه دهی واقعا توبه کنی خداوند قبول می کند و راحت می شوی و ثمره و پاداش آنرا در آخرت میگیری . حالا دوستان و برادرها ، یک مقدار روی خودتان ( یکربع ) فکر کنید و ببینید در کجا نقص دارید ، همانجا را ترمیم کنید ، از نظر اعتقادی خودتان را بسازید ، خودسازی کنید ، روزه بگیرید .
رهبر انقلاب را تنها نگذارید و همیشه امام را دعا کنید و یاور رهبر باشید ، سنگر خودتان را خالی نکنید در هر لباسی که هستید مفری به این منافقین ندهید و این توده ای ها را نابود کنید . که اگر آنها بسر کار بیایند دیگر اثری از اسلام و قرآن نخواهد ماند . پس با آنها بجنگید و انشاالله پیروز می شوید . یک مقدار دعا بخوانید دعای کمیل ، عرفه و روی نکته های اخلاقی تکیه کنید . اتحاد داشته باشید که با اتحاد داشتن دشمنان اسلام را راحت تر میتوان نابود کرد .
زیادی حرف نزنید در کار صرفه جویی نکنید در خوراک صرفه جویی کنید من زیاد نوشتم و گفتم ولی من مقدار کمی لباس دارم که به مستحقش بدهید و یکمقدار پول که در راه خیر صرف کنید . بمدت یکسال برایم نماز و روزه بگیرید . به امید پیروزی اسلام به رهبری امام خمینی در سراسر جهان دیگر عرضی ندارم به امید دیدار در آخرت .
و من الله التوفیق
شهادت نزدیک ترین ، راحت ترین و آسانترین راه برای رسیدن بخدا میباشد.
(طالب)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۵۲, ۱/بهمن/۹۶ (آخرین ویرایش ارسال: ۱/بهمن/۹۶ ۱۹:۰۰ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #43
آواتار
گروه جهاد و مقاومت مشرق

تابستان سال 1361 یکی از فجیع‌ترین و وحشیانه‌ترین جنایات منافقین علیه مردم ایران عیان شد. در تاریخ 22 مرداد سال 61، با دستگیر شدن یک دزد خودرو توسط مردم و تحویل او به پلیس، پرده از یکی از فجیع‌ترین جنایت‌ها در تاریخ معاصر ایران برداشته شد که یک شوک عمومی در جامعه انقلابی ایران ایجاد کرد. پاسداران بهار و تابستان آن سال ضربات سهمگینی بر پیکره منافقین وارد کردند و آنها با کینه‌ای شدید به فکر انتقام افتادند. منافقین با طرح «عملیات مهندسی» از اوایل مرداد تا 25 همان ماه در مجموع سه پاسدار کمیته انقلاب اسلامی، یک کفاش، یک معلم و یک مهندس هوادار سازمان را به شدت شکنجه و در آخر قربانی کردند. شهید شاهرخ طهماسبی یکی از قربانیان جنایت وحشتناک منافقین بود. مادر شهید با گذشت سال‌ها هنوز خاطرات آن تابستان داغ و تلخ را به یاد دارد. شاهرخ 28 سال بیشتر نداشت که از خانه ربوده شد و 10 روز بعد پیکر زخمی و شکنجه شده‌اش در تپه‌های عباس آباد پیدا شد. مادر شهید در گفت‌وگو با ما از شبی که منافقین مسلح به خانه‌شان آمدند و پسرش را بردند تا روزهای بی‌خبری و رسیدن خبر شهادت پسرش را برایمان بازگو می‌کند.

[تصویر: 2172290.jpg]

حاج خانم!ابتدا کمی از دوران کودکی شهید شاهرخ طهماسبی بگویید و اینکه در کجا و در چه سالی متولد شدند؟
زمان تولد شاهرخ، پدرش به اهر منتقل شده بود و پسرم در سال 1333 در اهر به دنیا آمد. پدرش افسر ارتش بود که پس از مدتی خودش را بازخرید کرد و از ارتش بیرون آمد. بعد مغازه باز کرد که مغازه‌اش هم ورشکست شد. هیچ چیزی برایش نماند، فشار زندگی‌ مریضش کرد و به خاطر ناراحتی معده از دنیا رفت. من هم چیزی نداشتم و بیشتر برادرم خرجمان را می‌داد. برای بزرگ کردن بچه‌هایم سختی‌های زیادی کشیدم. شش فرزند داشتم که با شهادت شاهرخ الان پنج فرزند دارم.

[تصویر: 2172291.jpg]

آقا شاهرخ کجا درس می‌خواندند؟
در مدرسه‌ای در خیابان فرهنگ درس می‌خواند. دوستی به نام ژیان‌پناه داشت که پدرش بعدها شهید شد. ژیان‌پناه خیلی انسان مؤمن و خوبی بود و شاهرخ با او صمیمی بود. او هم بعدها شهید شد. شاهرخ بسیار به درس و دانشگاه علاقه داشت. در دانشگاه ژنتیک می‌خواند. زمانی که منافقین پسرم را بردند هنوز دانشگاهش تمام نشده بود.
[b]شهید و برادرانشان زمان انقلاب در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردند و در جبهه و فعالیت‌های انقلابی حضور داشتند؟
زمان انقلاب شاهرخ در کمیته کار می‌کرد و زیاد به جبهه می‌رفت و می‌آمد. انگار مدتی هم در مخابرات کار کرده بود و پرونده‌ای در آنجا دارد. پسر دیگرم به نام حسین هم همیشه جبهه بود. از 15 سالگی عازم جبهه شد و من خیلی نگرانش بودم و به خودش می‌گفتم ‌حسین ناراحتم در جبهه اتفاقی برایت بیفتد. امیرالمؤمنین او را نگه داشت. شب قرآن را برمی‌داشتم به پشت‌بام می‌رفتم و برای سلامتی‌اش دعا می‌کردم. زخمی هم شد و خدا برایم او را نگه داشت. پسر دیگرم هم 12 ساله بود و با اینکه سن و سالش خیلی کم بود اما اصرار می‌کرد به جبهه برود. اسمش را برای اعزام در مدرسه ‌امام‌ حسین(علیه السلام) نوشته بود. یک روز گفتم سهیل من دیگر نمی‌توانم و طاقت ندارم. آن یکی پسرم که جبهه است، شاهرخ هم شهید شده، دیگر نمی‌گذارم تو به جبهه بروی. رفتم و اسمش را خط زدم.

شهید شاهرخ طهماسبی ارتباط خوبی با دیگر برادر و خواهرهایش داشتند؟
شاهرخ فرزند دومم بود و ارتباط خوبی با برادر و خواهرهایش داشت. خیلی پسر فعال و دلسوزی بود. اول انقلاب در مخابرات، نیروی انتظامی و کمیته هفت‌حوض کار کرد. در نیروی انتظامی هم خیلی موفق بود و درجه تیمساری به او دادند. در طول این مدت هم مدام به جبهه می‌رفت.

[تصویر: 2172292.jpg]

حاج خانم! فرزندانتان چطور آنقدر صالح و سر به راه شدند؟
دوستانشان ‌همه مثل خودشان بچه‌های مؤمن و خوبی بودند. مدرسه هم که رفتند باز با دوستان خوب و پاکی معاشرت می‌کردند. مثلاً شهید ژیان‌پناه واقعاً انسان خوب و مؤمنی بود. پدر و پدربزرگشان هم انسان خوب و مؤمنی بودند. پسرم حقوق که می‌گرفت بیشتر پولش را به فقرا می‌داد. کمک به دیگران خیلی برایش مهم بود. می‌گفت مامان برای چه انقلاب کردیم؟ باید فعالیت کنیم و حواسمان به مستضعفین باشد. دوست داشت دستگیر نیازمندان باشد و به آنها کمک کند. شاهرخ خیلی باایمان، خوش‌اخلاق و صبور بود.

منافقین چطور وارد خانه شدند و پسرتان را با خودشان بردند؟
من و فرزندانم در خانه بودیم. آن زمان فرزندانم کوچک بودند و سن زیادی نداشتند. در خانه را زدند و من به پسر کوچکم، سهیل گفتم در را باز نکن ولی او خیلی سریع رفت و در را باز کرد. اصلاً نمی‌دانستیم قرار است چنین اتفاقی بیفتد. سهیل که در را باز کرد چند نفر با اسلحه‌هایی که زیر کت‌شان پنهان کرده بودند داخل آمدند. دستبند هم داشتند و شاهرخ را با خودشان بردند.

[تصویر: 2172293.jpg]


موقع رفتن پسرتان چیزی نگفتند یا خود شما به کسانی که وارد خانه شده بودند چیزی نگفتید؟
شاهرخ که نمی‌توانست چیزی بگوید. به دستش دستبند زده و اسلحه را سمتش گرفته بودند. پسرم غافلگیر شده بود و نمی‌توانست چیزی بگوید. با ‌اسلحه که وارد خانه شدند من هم ‌ترسیدم. گفتم الان چیزی می‌گویم و پسرم را همین‌جا می‌زنند و می‌کشند. کاش چیزی گفته بودم و همان‌جا می‌زدند پسرم را می‌کشتند. کاش نمی‌گذاشتم شاهرخم را ببرند و اینطور شکنجه کنند. کاش نمی‌گذاشتم. کاش پاهایش را می‌گرفتم و نمی‌گذاشتم پسرم را ببرند. من و فرزندانم ترسیده بودیم. آنها کوچک بودند و می‌ترسیدم کاری کنم و برای دیگر فرزندانم اتفاقی بیفتد. آن موقع هنوز شام نخورده بودیم و تازه می‌خواستم شام بچه‌ها را بدهم. شاهرخ تازه از اداره آمده بود و نشسته بود تلویزیون نگاه می‌کرد. این را کاملاً یادم است. آن زمان آیت‌الله خامنه‌ای رئیس‌جمهور بود و تلویزیون سخنرانی‌شان را پخش می‌کرد و شاهرخ هم به حرف‌های ایشان گوش می‌داد. هنوز شام هم نخورده بود. می‌خواست شام بخورد که منافقین آمدند و او را بردند.آنها با وانت بار آمده بودند. آن لحظه واقعاً زبانم قفل شده بود و نمی‌توانستم چیزی بگویم.

چطور متوجه اتفاقی که برایش افتاد شدید؟
یکی از دوستانش جلوی در خانه آمد و به من گفت شما مادر شاهرخ هستی؟ گفتم بله. گفت خدا ‌منافق‌ها را لعنت کند، منافق‌ها پسرتان را با خودشان بردند. دوستانش می‌گفتند شاهرخ زیر دست منافقین به سختی شکنجه شد و در این مدت داغِ دادن هر نوع اطلاعاتی را به دلشان گذاشت. شاهرخ خیلی خوب و مؤمن بود. واقعاً حیف بود اینقدر زود از دنیا برود. شاهرخ در 27، 28 سالگی و در اوج جوانی شهید شد. خدا از منافقین نگذرد که چنین جنایت‌هایی را در حق جوان‌های کشور انجام دادند. پسرم مگر چه گناهی انجام داده بود که به این شکل به دست منافقین شکنجه شد و به شهادت رسید. بعدها در اعترافات منافقین متوجه شدم که آنها از طریق نفوذی‌هایشان و صحبت‌های پسرم در بیسیم او را شناسایی کرده بودند. گفته بودند این در اتاق اطلاعات عملیات است و همه چیز را می‌داند، بنابراین او را بدزدید که از او اطلاعات دربیاورید. پسرم را مظلومانه از داخل خانه دزدیدند، شکنجه کردند و به شهادت رساندند.

[تصویر: 2172295.jpg]

چند روز بعد از بردن پسرتان خبر شهادتش را به شما دادند؟
فکر کنم حدود 10 روز گذشت. ما ‌منتظر بودیم که شاهرخ به خانه بیاید. یک روز مردی با مادرش به خانه‌مان آمد و گریه می‌کرد و می‌گفت می‌دانید شاهرخ کجاست؟می‌پرسید شما زیرزمین دارید؟ من متوجه سؤال‌هایش نمی‌شدم. گفتم زیرزمین هم داریم که جواب دادند پسرت را در زیرزمین زندانی کرده‌ و شکنجه داده‌اند. فکر می‌کنم از منافقین بودند و برای گرفتن اطلاعات به خانه‌مان آمده بودند. نمی‌فهمیدم چه می‌گویند و جریان چیست. بالاخره چند روز بعد یک عده از طرف کمیته به خانه‌مان آمدند و خبر شهادت شاهرخ را دادند. یکی از آنها دوست صمیمی‌اش بود که از طرف کمیته آمده بود تا خبر شهادت پسرم را به من بدهد.

آنها به شما درباره نحوه شهادت پسرتان چیزی گفتند؟
هزارتا چیز می‌گفتند. هر کس چیزی می‌گفت. همه ما در شوک شهادت پسرم بودیم و خیلی متوجه اوضاع و احوال و اتفاقات نبودیم ولی بعدها فهمیدیم شاهرخ را به سختی شکنجه داده بودند. بعد ما را به بهشت زهرا بردند. آنجا گفتند این پسر شماست. پیکری را به من نشان دادند و من طاقت نیاوردم ببینم. به قدری شدت شکنجه‌اش شدید بود که صورتش را نشانم ندادند و فقط شکمش را نشانم دادند. گویا آثار شکنجه و ضرب و جرح شدید روی پیکرش عیان بود. جنازه‌اش در تپه‌های عباس‌آباد کشف شد. غیر از پیکر شاهرخ‌، پیکر شهدای دیگری هم بود.

آنجا متوجه شدید شهدای دیگری هم با پسرتان شکنجه شده‌اند؟
بله، شهید طالب طاهری هم بود. شهید طاهری پسر بچه‌ای 15، 16 ساله بود. او را هم همان روزی که شاهرخ را می‌برند، برده بودند. مثل اینکه پدرش هم آهنگر بود. تابلویی درست کرده بودند و بالای مزارشان زده بودند. نام سه نفر کنار هم به نام‌های طالب طاهری، میرجلیلی و شاهرخ بود. الان مزار این سه شهید در کنار هم قرار دارد. این سه نفر پاسدار بودند که توسط منافقین شکنجه شده بودند. طالب طاهری و محسن میرجلیلی را هم شلاق زده و اتو روی کمرشان گذاشته بودند. انگار یک نفر دیگر هم همراهشان بود. سه نفر بودند. مادر طالب طاهری می‌گفت من پسرم را نشناختم و فقط از دکمه شلوارش فرزندش را شناخته بود.


mshrgh.ir/823284
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۹:۴۱, ۲/بهمن/۹۶ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/بهمن/۹۶ ۹:۴۱ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #44
آواتار
حقیقتاً واژه ای نمی توان آورد... یعنی هنوز واژه ای برای این همه قساوت و درنده خویی اعتبار نشده است...

خداوند منان به این شهدای گرانقدر اجر بی نهایت اعطا فرماید.

ولی کثیف تر از آن فجایع و شکنجه ها، طرفداری بعضی خبایث در دنیای امروز از آن موجودات استSadSadSad

امضای سید ابراهیم
[تصویر: 70398176744835468767.png]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  بیاد پرواز بدون بازگشت... عبدالرحمن 8 3,088 ۱۲/تیر/۹۶ ۷:۳۹
آخرین ارسال: عبدالرحمن
Heart دختر چهار ساله ای که توسط منافقین تکه تکه شد عبدالرحمن 5 1,575 ۱۶/فروردین/۹۶ ۱۲:۰۸
آخرین ارسال: yektasepas
  شکنجه گری که عاقبت به خیر شد انتصـار 0 424 ۶/فروردین/۹۶ ۲۲:۱۸
آخرین ارسال: انتصـار
  می گویند به اندازه موهای سرش شکنجه شده و ... ، عزت الله شاهی (مطهری) oO DaViD Oo 1 1,436 ۲۳/بهمن/۸۹ ۱۱:۵۹
آخرین ارسال: oO DaViD Oo

پرش در بین بخشها:


بالا