|
نگاهی به تناسخ . چیسیتی و چرایی . خرافه یا واقعیت؟ مباحثه
|
|
۲۲:۰۹, ۱/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/اسفند/۹۱ ۴:۴۸ توسط وحید110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
یکی از اصول و مبانی و پایه های اصلی مکاتب شرقی تناسخ است . این که ایا تناسخ امکان عقلی دارد ؟ یا اگر امکان عقلی ندارد به نحو دیگری قابل اثبات است ؟ و پیروان این گونه مکتب چگونه ان را پذیرفته اند مورد نظر ماست . از دوستانی که ادعا میکنند تناسخ یک واقعیت و حقیقت است میخواهم ابتدا : تناسخ را با قوانینش تعریف کنند دوم بفرمایند چگونه قابل اثبات است . چگونه ان را پذیرفته اند مهم : در این تاپیک موضوع صرفا تناسخ و مکاتب شرقیست و حرفی از اسلام به میان نخواهد امد . مهم ۲ : تا قبل از بیان ادعا و بیان اثبات از طرف ایشان لطفا کسی پستی ندهد . اگر بعد از یک هفته ایشان اقدامی نکردند . مطلب همراه با نقدش بیان خواهد شد در پناه خدا |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۹:۵۶, ۵/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/اسفند/۹۱ ۲۰:۰۳ توسط فرمیسک.)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
(۳/اسفند/۹۱ ۲۰:۴۹)فرهاد55 نوشته است: جمله آبی رنگی که نقل کردید از کیست؟بودا مثال شمع هم از بوداست. (۴/اسفند/۹۱ ۱۱:۳۴)وحید110 نوشته است: 2-منبع شما برای این حرف چیست؟!! این عقیده از حاج ملاهادی سبزواری است. در کتاب شرح منظومه للکل انس باب الابواب و ذا *********نزول الصعود عکس ذا خذا مرحوم سبزواری با ضرب این دو قسمت در اقسام دیگر در نهایت شانزده قسم نشان میدهد. البته به نظرمیرسد شما تصور کردید من این مطلب را برای اثبات تناسخ نوشته ام. در صورتی که هدف من شرح تناسخ بود و از آن گذشته فیلسوفان مسلمان تمامی این اقسام شانزده گانه که مرحوم سبزواری گفته را مردود اعلام کرده اند.
(۴/اسفند/۹۱ ۲۲:۴۹)وحید110 نوشته است: چیزی که شا یگید حافظه مغزی است و خاطرات است و نه مبحث روح که ایشون گفته . فکر می کنم منظور ملاصدرا "حرکت جوهری نفس" باشد نه چیزی که در این تاپیک برداشت شده است. (۴/اسفند/۹۱ ۱۱:۳۴)وحید110 نوشته است: 15 _ ایا ممکن است گیاه یا حیوانی روح نداشته باشند ؟ انسن چه طور؟ و چرا؟ فکر میکنم بهتر است ابتدا تکلیف خودمان را در این باره روشن کنیم تا بعد بتوانیم به ادامه بحث بپردازیم. عنوان تاپیک نگاهی به تناسخ است اما گفته نشده در چه مکتبی؟ منظور شما در کدامیک از مکاتب شرقی است؟ اگر منظور شما فالون دافا است فالون این عقیده را از بودیسم گرفته پس اگر منظور شما از منظر بودیسم است در آئین بودا هیچ اعتقادی به خدا یا روح وجود ندارد. شما به جمله آبی رنگی که من از بودا نقل کردم نگاه کنید. بر طبق تعلیمات مکتب بودایی نفس یا روح در هیچ کجا وجود ندارد. عقیده بودا با اصل "تبدیل انواع" یا "تناسخ"متفاوت است چرا که تناسخ به دور باطل اشاره و معتقد است روح از یک بدن به بدن دیگر بی هدف در حرکت است حال آنکه تبدیل انواع که بودا به آن معتقد است میگوید موجودات جهت تکامل در حرکت اند و تولد و مرگ مییابند. [b] بودا میگوید بهتر است انسان بدن طبیعی خود را به جای نفس بگیرد تا روحیه و فکر و وجدان. اعتقاد به روح در سایر مکاتب شرقی از جمله هندوئیسم است که به اشتباه برخی به بودیسم نسبت میدهند. حالا شما بفرمایید در کدام مکتب؟ البته سعی می کنم تا جایی که به صورت کلی بتوان صحبت کرد نه در مکتب خاصی به بقیه پرسشها به تدریج پاسخ بدهم.
|
|||
|
|
۲۰:۰۳, ۵/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
(۵/اسفند/۹۱ ۱۹:۵۶)فرمیسک نوشته است: خوب خدای واحد اجداد موحد شما را بیامرزد خودتان میگویید اعتقاد ملاهادی سبزواری چه ربطی دارد به اسلام وقتی میگویید اسلام کلام شما زمانی اسلامی است که مستند باشد به آیات قرآن یا روایات اهل بیت نه استناد به نظرات یک متفکر مسلمان! آن نظر، نظر اسلام نیست! نظر یک متفکر مسلمان است نظر اسلام آیات قرآن و روایات اهل بیت است! |
|||
|
|
۲۰:۰۵, ۵/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
(۴/اسفند/۹۱ ۱۱:۳۴)وحید110 نوشته است: 7_ چگونه روح انتخاب میکند به چه کالبدی برود ؟ تناسخ با هر مفهومی به دلیل نظام عمل و عکس العمل یعنی قانون کارما است. پس تنها دلیل انتقال ارواح یا انتقال زندگی عمل و کردار هر فرد است. کردار بد در یک زندگی سبب ایجاد زندگی دیگر است. تا وقتی که این عملکرد منفی در هر زندگی وجود داشته باشد سمساره باقی می ماند. پس انتخابی یا هیچ دلیل دیگری برای انتقال وجود ندارد. |
|||
|
|
۲۰:۰۵, ۵/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
برای اثبات مدعای خود و چسباندن نظر و اعتقاد به اسلام باید استناد یک شخص به آیات و روایات ذکر شود!
صرف اینکه این یک یا چند متفکر مسلمان نظری داشته اند که نمیشود آن را گفت نظر اسلام یعنی شما این بدیهیات رو هم نمیدانید سرکار فرمیسک؟ |
|||
|
|
۲۰:۰۷, ۵/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/اسفند/۹۱ ۲۰:۰۸ توسط فرمیسک.)
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
(۵/اسفند/۹۱ ۲۰:۰۳)mohebALI نوشته است: وقتی میگویید اسلام با سپاس از شما اگر معاون تالار (آقای وحید 110) به بنده اجازه بدهند از آیات قرآن هم استفاده می کنم. گذشته از آن بنده معتقد به تناسخ نیستم. دلیل توجه من به آن چیز دیگری است که بدون سخن گفتن از اسلام نمیتوانم آن را توضیح بدهم. |
|||
|
|
۲۰:۰۸, ۵/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
(۵/اسفند/۹۱ ۲۰:۰۵)فرمیسک نوشته است:با چه دلیل منطقی و عقلی اثبات میکنید؟ خوب ما در اسلام هم قانون عمل و عکس العمل موجود است اما آن را در یک چرخه تناسخ وار نمی اندازند! عکس العمل در آخرت است |
|||
|
|
۲۰:۱۲, ۵/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/اسفند/۹۱ ۲۰:۱۶ توسط فرمیسک.)
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
(۴/اسفند/۹۱ ۱۱:۳۴)وحید110 نوشته است: 14_ ان کسی که ادعا میکند با وش خاصش روح به نیروانا میرسد ان روش ا از کجا اورده ؟ چه دلیلی بر درستیش دارد؟ قبل از اقامه دلیل بر درستی این مکتب یا مکاتب شرقی باید بگویم اولا من به این مکاتب معتقد نیستم ثانیا:مکاتب عرفانی با مکاتب مذهبی یک تفاوت عمده دارند و آن اینکه برخلاف مذاهب که عمدتا بر ایمان و تعبد متکی هستند و حتی جاهایی که پاسخی ندارند اعتقاد را بر این میگذارند که معنی بندگی و ایمان و عبودیت پذیرش بی چون و چرا است در آئینهای عرفانی مثل آئین بودا تکیه بر دیدن، دانستن و فهمیدن است نه بر باور و ایمان. "در متون بودائی کلمه شد Soddha (شردا در سانسکریت Skt.Rradha) برمیخوریم که معمولا به ایمان ترجمه شده است ولی شد باور یا ایمانی از این قبیل نیست. بلکه بیشتر نوعی "اعتماد" ناشی از یقین است" "بودا همیشه از دیدن با معرفت و حکمت سخن میگوید. نه از باورداشتن به واسطه ایمان" بودا میگوید:" فهمیدن چنانست که یک گوهر در کف دست دیده شود" بودا: "ای فقیران! من میگویم که نابود کردن پلیدیها و آلودگیها کار کسی است که بداند و ببیند. " نه کسی که نداند و نبیند. این مسئله معرفت و شهود است نه ایمان" تعالیم بودا با دعوت به "بیائید ببینید" است نه "بیائید ایمان بیاورید" بنابراین دلیلی که این مکاتب می آورند دلیل تجربی است. نیروانا وقتی است که فرد دیگر هیچ گونه کارمایی ندارد و در این حالت به کمالات روحانی و مادی و معنوی خاصی دست پیدا می کند. مثلا در چین پزشکان تایید کرده بودند که کسانی که به تزکیه جسمی و روحی دست زده اند به سلامت زیادی دست یافته اند که از نظر تجربی قابل اثبات است. از نظر معنوی نیز فرد مثلا چشم سومش باز میشود. یا حتی طبق نوشته های لی در فالون دافا فرد زیبا میشود میتواند به ثروت برسد و ... (اما حتی لی میگوید وقتی شما به حد نهایی رسیدید باز نباید از آن برای رسیدن به برخی مسائل مادی استفاده کنید زیرا اینها دلیل بر وابستگی است و هدف فالون رهایی از وابستگی است)
(۴/اسفند/۹۱ ۱۱:۳۴)وحید110 نوشته است: 3 - افریننده و کسی که این قانون تناسخ را بنا نهاده کیسن . به چه منظوری ان را ایجاد کرده است . و ایا ایجاد کننده ان عاقل بوده یا احمق؟! در تاریخ جامع ادیان گفته شده: " ریشه های عقیده تناسخ نخستین بار به صورت مکتوب در اوپنیشادها به چشم می خورد. ولی احتمالا این ایده برآمده از اندیشه آریاییها نیست و آنها این فکر را از دراویدیها یعنی بومیان قدیم و ساکنان اصلی هندوستان برگرفته اند و نزد آریاییها تحول تکامل یافته است" حالا این سخن تا چه حد درست است احتیاج به تحقیق مفصلی دارد... البته اوپانیشادها نام کتاب فلسفی عرفانی هندوهاست. منظور از تناسخ جلوگیری از گناه است. زیرا وقتی فرد بداند با هر گناهی در یک چرخه طولانی محکوم به رنج کشیدن است گناهی نخواهد کرد... در تاریخ جامع ادیان نوشته شده : "....انسان در نتیجه گناهان ناشی از گفتار، در کالبد پرنده ای ظهور جدید می یابد و در نتیجه ارتکاب معاصی ناشی از مغز و اندیشه، در طول سالیان دراز، در طبقه ای پست تر تجدید حیات می کند.... کسانی که از آزار دادن دیگران لذت می برند تبدیل به درندگان گوشتخوار می شوند. کسانی که لقمه حرام و غذای ممنوع خورده باشند تبدیل به کرمها می شوند. دزدان و اشرار که موجب اتلاف نوع هستند برای دزدیدن یک دانه تبدیل به موش صحرایی می شوند. برای دزدیدن یک اسب تبدیل به ببری می شوند، برای دزدیدن یک میوه یا ریشه گیاه به صورت میمون ظهور مجدد می کنند .."
|
|||
|
|
۲۰:۱۹, ۵/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/اسفند/۹۱ ۲۰:۲۳ توسط mohebALI.)
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
در مورد تناسخ برام توضيح بديد و دليل عقلي براي ردش چيه؟ چر نميشه تناسخ وجود داشته باشه؟
پاسخ : 1ـ معني تناسخ تعلق گرفتن روح يک شخص به بدني غير از بدن خودش است. اهل تناسخ بسيار مختلفند و هر کدام در باب تناسخ عقيده ويژه اي دارند. اما وجه مشترک همه آنها اين است که مي گويند روح انسان بعد از خروج از بدن بلافاصله در يک بدن مادّي ديگر قرار مي گيرد اعم از اين که اين بدن، بدن يک انسان باشد يا بدن يک حيوان يا بدن يک گياه. و وجه مشترک ديگر همه اين گروه ها اين است که هيچ کدام برهان عقلي محکمي براي اثبات تناسخ ندارند و براي اثبات آن از اموري مثل هيبنوتيزم و مکاشفات مرتاضان و امثال آن استفاده مي کنند که از نظر عقل، فاقد اعتبارند. چون در حال هيبنوتيزم شخص از معلومات ذهن ناخودآگاه خود بهره مي گيرد و مکاشفات نيز به شدّت تحت تاثير عقائد شخص مکاشفه کننده هستند ؛ لذا تا مکاشفه از طريق عقل يا نقل معصوم تاييد نشود ارزشي ندارد. و سومين وجه مشترک قائلين به تناسخ انکار معاد است. لذا تناسخيه تناسخ را جايگزين معاد مي کنند و از اين طريق سعي مي کنند مساله جزا و پاداش اعمال را تبيين کنند؛ لذا از نظر علماي اسلام ، قائلين به تناسخ ملکي ــ که توضيح آن بعداً مي آيد ــ به سبب انکار معاد کافرند و وجه اشترک چهارم آنها اعتقاد به بقاء روح است. حکماي اسلامي دو نوع تناسخ را تعريف کرده اند. يکي تناسخ ملکي است که همان انتقال نفس يک انسان از بدن خود به يک بدن مادّي ديگر است؛ و تناسخ ديگر تناسخ ملکوتي است که عبارت است از تعلق روح انسان به بدن برزخي خود بعد از مرگ و تعلق گرفتن روح به بدن اخروي خود بعد از گذر از عالم برزخ. چنين تناسخي از نظر حکماي اسلامي بلامانع است لکن تناسخ ناميدن اين امر يک نوع جعل اصطلاح است. چرا که جسم برزخي انسان چيزي جز باطن جسم دنيايي او نيست؛ و جسم اخروي او نيز چيزي جز باطن بدن برزخي او نيست. از نظر حکماي اسلامي همين الان نيز انسان جسم برزخي و اخروي را داراست؛ و در واقع اين سه جسم يک حقيقت ذو مراتبند و مرگ يعني رها کردن بدن مادّي و زندگي با بدن برزخي و مرگ برزخي يعني رها کردن بدن برزخي و زندگي کردن با بدن اخروي. 2ـ دلائل بطلان تناسخ دليل نخست: در تناسخ ملکى حال مفارقت روح از بدن اوّل و اتحاد آن با دوم، از دو حال خارج نيست: 1ـ يا روح همه ي کمالات خود را ـ که در بدن اوّل به دست آورده ـ از دست بدهد و سپس به بدن جديد منتقل شود. 2ـ يا با همه ي کمالات خود، به بدن جديد منتقل بشود. حالت اوّل با دو مشکل مواجه است: يکم. اين که روح همه ي کمالات خود را از دست بدهد و سپس به بدن جديد منتقل شود، خلاف مقتضاى حرکت است. حرکت همواره از قوّه و استعدادِ شدن، به سوى فعليت و شدن است. محال است که وقتى موجودى، از حالت قوه به فعليت رسيد، دوباره به حالت قوه بازگردد؛ مثلاً يک دانه گندم، وقتى در شرايط مناسب قرار گيرد، قابليتهاى او به فعليت مىرسد. آرام شکافته مىشود و مىرويد، رشد مىکند، سنبل مىدهد و دانههاى جديدى ايجاد مىکند. امّا هرگز ممکن نيست اين فعليتهاى به دست آمده را از دست بدهد و دوباره به همان دانه اوّل تبديل شود؛ يا يک تخم مرغ که تبديل به جوجه گشته ، محال است دوباره اين جوجه به همان تخم مرغ اوّلي تبديل گردد. روح انسان نيز چنين است و محال است که فعليتهاى خود را از دست بدهد. بخصوص که روح ، امر مجرّد است. دوم. قائلان به تناسخ، آن را راهى براى ادامه ي تکامل ارواح متوسّط مىدانند. به فرض که حالت اوّل محال نباشد، با دو مشکل مواجه است: 1ـ از دست دادن کمالات گذشته خلاف تکامل است.2ـ کمالات به دست آمده در بدن جديد، ادامه ي کمالات گذشته محسوب نمىشود و باز تکامل صدق نمىکند. چون تکامل در بدن دوم ، تکاملي است غير از تکامل نخست. حالت دوم نيز محال است؛ زيرا وقتى روح در بدن اوّل خود، از دوران جنينى قرار مىگيرد، همگام با رشد مادّى بدن، مراحل کمال خود را طى مىکند. براى اين که روح بتواند به مراتب کمال خود دست يابد، بدن مادّى او نيز بايد مراحل کمال را طى کند. روح نمىتواند بدون کمال بدن، همه کمالات خود را تحصيل کند؛ مثلاً روح يک نوزاد، نمىتواند بدون رشد سلولهاى مغزى، به تحصيل علوم و تفکر دست يابد. بدن مادّى يک نوزاد، به طور طبيعى، تحمّل اين نوع از کمال روح را ندارد. حال روحى که قبلاً در يک بدن مادى، مراحلى از اين کمالات را تحصيل کرده باشد، اگر بخواهد دوباره با همان کمالات، در يک بدن جنينى ديگرى - آن گونه که قائلين به تناسخ مىگويند - قرار گيرد و با آن متّحد شود، بدن جديد تحمّل کمالات او را نخواهد داشت و نمىتواند با آن متحد شود. تجربه نيز نشان مي دهد که نوزادان ، کمالات بزرگسالان را ندارند. اگر تناسخ به اين نحو درست بود پس بايد تعداد قابل توجّهي از نوزادان با علم و آگاهي بالايي متولّد مي شدند. از مجموع بطلان اين دو حالت، نتيجه مىگيريم که وقتى روح از بدن مادّى خود مفارق شد، نمىتواند بار ديگر در يک بدن جنينى ديگر، قرار گيرد و با آن متحد شود. آرى روح، پس از مفارقت از بدن مادى، حيات خود را با «بدن برزخى»، در عالم برزخ ادامه مىدهد. بدن برزخى، بدنى است که متناسب با حيات عالم برزخ است و متناسب با کمالات و فعليتهايى است که روح در دوران حيات دنيوى خود، با اعتقادات، نيّات، گفتار و رفتار و اختيارى خود، کسب کرده است. روح در قيامت کبرى نيز، پس از مفارقت از آن بدن برزخى، حيات خود را با «بدن قيامتى» ادامه مىدهد. بدن قيامتى، بدنى متناسب با حيات اخروى است که بر اساس همه کمالات و تحولاتى است که روح تا آن لحظه، به دست آورده است. تحول روح از بدن مادّى به بدن برزخى و از بدن برزخى به بدن قيامتى را «تناسخ ملکوتى» مىگويند و از ديدگاه اسلام پذيرفته و مقبول است. البته تناسخ ناميدن اين مورد نيز همراه با نوعي تسامح است. چون در اين جا روح از بدني به بدن ديگر نمي رود ؛ بلکه بدن انسان خود داراي مراتب سه گانه مي باشد که روح ابتدا با هر سه مرتبه تعلّق وجودي دارد ، هنگام مرگ ، يک تعلّق را از دست مي دهد ؛ و هنگام قيامت تعلّق دوم نيز بريده مي شود و در نهايت يک تعلّق باقي مي ماند. دليل دوم: هنگامي که جنيني به مرحله ي دريافت روح مي رسد، سه احتمال مطرح است ؛ يا روحي از سوي خدا به او افاضه مي شود؛ يا روح شخص ديگري ـ که مرده ـ به آن تعلّق مي گيرد ؛ يا هم خدا روحي به او افاضه مي کند ، هم روح شخص ديگر به آن تعلّق مي گيرد. احتمال سوم باطل است ؛ چون لازم مي آيد که يک نفر ، در آن واحد دو نفر باشد ؛ و يک بدن را دو روح تدبير نمايد ؛ که اين امر موجب نابودي بدن مي شود. نيز به علم حضوري مي يابيم که ما يک نفريم نه دو نفر. احتمال دوم نيز باطل است. چون مستلزم ترجيح بلامرجّح مي باشد. اگر جايز است که روح کس ديگري به اين جنين تعلّق گيرد ، چرا اين روح تعلّق گرفت و نه آن روح و نه روح سوم و چهارم و ... . اين جنين اگر ذاتاً قابليّت دريافت هر روحي را دارد، پس چرا اين و نه آن؟ پس اگر يکي از اين روحها به آن تعلّق گيرد ، ترجيح بلامرجّح خواهد بود که امري است محال. چون ترجيح بلامرجّح در حقيقت مستلزم وجود معلول است بدون علّتش. همچنين از يک طرف ـ طبق ادّعاي تناسخيّه ـ جايز است که روح شخص ديگري به اين جنين تعلّق گيرد و از طرف ديگر جايز است خدا روحي را به آن جنين افاضه کند. حال چرا از بين اين دو حالت، اوّلي ترجيح يافت نه دومي. حال آنکه دومي با فيّاضيّت خدا سازگارتر است. پس در اين حالت نيز ترجيح بلامرجّح لازم مي آيد يا ترجيح مرجوح ، که هر دو محال مي باشند. پس تنها حالت اوّل است که با مشکل عقلي مواجه نمي شود. دليل سوم: براساس براهين مطرح در حکمت متعاليه، تعلّق نفس به بدن، تعلّقى ذاتى است. نفس انسانى حقيقتى است عين تعلق به بدن و در متن و ذات آن، تعلّق به بدن نهفته است. از اين رو روح انسانى، در هيچ عالمى بدون بدن نخواهد بود و در هر نشئه و هر عالم، بدنى متناسب با آن عالم خواهد داشت. ترکيب نفس و بدن، ترکيب اتحادى است، نه انضمامى؛ يعنى، روح و بدن به يک وجود موجود هستند و بر اثر اين ترکيب، حقيقتى به نام انسان شکل مىگيرد. لازمه اين انگاره آن است که روح انسان، بىبدن نمىتواند به هستى خود ادامه دهد و بدن هم بدون روح، نمىتواند موجوديت خود را حفظ کند. به تعبير ديگر، اساساً روح بدون بدن معني ندارد ؛ و مرگ به معني جدا شدن روح از بدن نيست ؛ بلکه هنگام مرگ، نفس مادّه ي بدن مادّي را رها نموده با مرتبه ي دوم و سوم بدن زندگي مي کند ؛ و در قيامت، با مرتبه ي سوم بدن خواهد بود. لذا مرگ رها نمودن بدن نيست بلکه رها نمودن مراتب پايين بدن است. پس با اين نگاه به نفس و بدن ، اساساً جايي براي اعتقاد به تناسخ وجود نخواهد داشت. تناسخ نتيجه ي اين پندار باطل است که نفس ، بدون بدن مي تواند وجود داشته باشد. حال آنکه طبق براهين فلسفي ، نفس ، حيثيّت تعلّقي دارد ؛ و چنين موجودي حتّي يک آن نيز نمي تواند فاقد بدن باشد. قول به اينکه نفس از بدني جدا شود و در بدني ديگر قرار گيرد مثل اين است که بگويي: رابطه ي پدر و فرزندي که بين رستم و سهراب بود بعد از مردن سهراب ، به دو نفر ديگر تعلّق گرفت. اين حقيقتاً خنده دار مي باشد. نفس نيز حقيقتي است از سنخ ربط و اضافه ّ؛ با اين تفاوت که رابطه ي پدر و فرزندي ، اضافه ي مقولي و ماهوي است ؛ ولي نفس از سنخ اضافه ي اشراقي مي باشد. نفس جزئي اشخاص در حقيقت تعلّق نفس واحد کلّي است به بدني مشخّص. لذا محال است اين تعلّق بين نفس کلّي و يک بدن ديگر برقرار شود. چون نسبت نفس کلّي با آن بدن ديگر ، تعلّقي ديگر خواهد بود. همان گونه که نسبت آقاي پدر با پسر اوّلش يک تعلّق است و نسبتش با پسر دوم ، تعلّقي ديگر ؛ هر چند که هر دو تعلّق ، از قبيل رابطه ي پدر و فرزندي مي باشند. براي آشنايي بيشتر با کيفيت ارتباط روح با بدن هاي سه گانه و تناسخ ملکي و ملکوتي و معاد از ديدگاه اسلام و حکماي اسلامي به کتابهاي « معاد از ديدگاه امام خميني » و « معاد يا بازگشت بسوي خدا» ، تاليف استاد محمّد شجاعي مراجعه فرماييد مي گويند تناسخ در اسلام مردود است اما با مطالعه قرآن در بسياري از آيات خداوند مي فرمايد كه ما شما را مي ميرانيم و زنده مي كنيم و از زندگي هاي متعدد سخن مي گويد. به نظر مي رسد اينكه ما چندين بار فرصت زندگي در دنيا و در قالب جسم هاي مختلفي را داشته باشيم بسيار منطقي است و با عدل خداوند هم سازگارتر است. مثلا فردي كه در اين دنيا نابينا يا فقير و يا عقب مانده به دنيا مي آيد اگر بپذيريم كه آن روح در زندگي قبلي اش طوري زندگي كرده كه براي تكامل و رشد بايد در اين دوره زندگي اش در اين وضعيت (مثلا نابينايي) زندگي و تجربه كسب كند بسيار قابل پذيرش تر است و نشانه عدل خداوند است. در غير اين صورت وقتي يك كودك از پدر و مادر كافر به دنيا آمده و تعليمات بي ديني مي بيند با كودكي كه از والدين مؤمن به دنيا مي آيد خوب اين دو نفر شرايط كاملا ناعادلانه داشته اند و با توجه به شرايط شان امكان رشد روحي و معنوي در اين دنيا را دارند. افرادي مانند اوشو عارف و فيلسوف هندي و كبير و حتي اشعار مولانا و حافظ از زندگي چندين باره در قالب جسم هاي گوناگون مي گويند و همانطور كه گفتم قرآن (متأسفانه الان يادم نيست كدام آيات) نظر شما چيست؟ آياتي كه حضرت عالي اشاره نموده ايد احتمالا آيات زير خواهند بود. 1. «إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا يُنادَوْنَ لَمَقْتُ اللّهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَى اْلإِيمانِ فَتَكْفُرُونَ قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبيلٍ؛ كساني را که كافر شدند روز قيامت صدا مي زنند كه عداوت و خشم خداوند نسبت به شما از عداوت خودتان نسبت به خودتان بيشتر است؛ چرا كه به سوي ايمان دعوت مي شديد، ولي انكار مي كرديد. آنها مي گويند: پروردگارا ما را دو بار ميراندي و دو بار زنده كردي؛ اكنون به گناهان خود معترفيم؛ آيا راهي براي خارج شدن از دوزخ وجود دارد؟». 2. «كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتًا فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ؛ چگونه به خدا كافر مي شويد. در حالي كه شما مردگان بوديد و او شما را زنده كرد؛ سپس شما را مي ميراند؛ و بار ديگر شما را زنده مي كند؛ سپس به سوي او باز گردانده مي شويد». و احتمالا مراد حضرت عالي از اشعار مولوي ابيات زير بوده است: از جمادي مردم و نامي شدم و زنهام مردم ز حيوان سر زدم مردم از حيواني و آدم شدم پس چه ترسم كي ز مردن كم شدم حمله ي ديگر بميرم از بشر تا برآدم از ملائك بال و پر و ز ملك هم بايدم جستن ز جو كل شي هالك الا وجهه اما هيچ كدام اين موارد ناظر به مساله تناسخ نيستند. در آيه اول مراد از مرگ اول مردن در عالم دنيا و وارد شدن به عالم برزخ است و مراد از مرگ دوم مردن از عالم برزخ و وارد شدن به عالم آخرت است. چون مرگ در فرهنگ قرآن چيزي نيست جز انتقال از عالمي به عالم ديگر. و مراد از زنده كردن اول كه بعد از مرگ اول است زندگي برزخي است و مراد از زندگي دوم كه بعد از مرگ دوم است زندگي در عالم آخرت. قرآن كريم پر از شواهدي است كه مي گويد انسان بعد از مردن وارد عالم برزخ و آخرت مي شود. لذا اين آيه را بايد در كنار ديگر آيات قرآن معني نمود اما در آيه دوم مراد از موت اول، مرگ ابتدايي است يعني انسان زماني موجودي بي جان بود كه در رحم مادر زنده شد و آن گاه بعد از مدتي زندگي باز مي ميرد و در عالم برزخ زنده مي شود(با مرگ به عالم برزخ منتقل مي شود) و سپس به سوي خدا باز مي گردد. يعني به آخرت منتقل مي شود. بنابراين در اين آيات هيچ سخني از حيات چندين باره در دنيا نيست، اما آيات ديگري در قرآن وجود دارد كه از زنده شدن مردگان خبر مي دهد مثل جريان اصحاب كهف ( ر.ك: سوره كهف، آيه 9-12) و جريان زنده شد حضرت عزير(ر.ك: سوره بقره، آيه 259) و زنده شدن گروهي از بني اسرائيل (ر.ك: سوره بقره، آيات 55 و 56) لكن هيچ كدام اينها از باب تناسخ نيست بلكه از قبيل رجعت است يعني روح اين افراد مرده به اجساد خودشان بازگشت مي كند نه به بدن شخصي ديگر يا به بدن حيواني؛ و اين تناسخ نيست. معني تناسخ تعلق گرفتن روح يك شخص به بدني غير از بدن خودش است. اهل تناسخ بسيار مختلفند و هر كدام در باب تناسخ عقيده ويژه اي دارند. اما وجه مشترك همه آنها اين است كه مي گويند روح انسان بعد از خروج از بدن بلافاصله در يك بدن مادي ديگر قرار مي گيرد اعم از اين كه اين بدن، بدن يك انسان باشد يا بدن يك حيوان يا بدن يك گياه. و وجه مشترك ديگر همه اين گروه ها اين است كه هيچ كدام برهان عقلي محكمي براي اثبات تناسخ ندارند و براي اثبات آن از اموري مثل هيبنوتيزم و مكاشفات مرتاضان و امثال آن استفاده مي كنند که از نظر عقل فاقد اعتبارند چون در حال هیبنوتیزم شخص از معلومات ذهن ناخود آگاه خود بهره می گیرد و مکاشفات نیز به شدّت تحت تاثیر عقائد شخص مکاشفه کننده هستند لذا تا مکاشفه از طریق عقل یا نقل معصوم تایید نشود ارزشی ندارد و سومين وجه مشترك قائلين به تناسخ انكار معاد است. لذا تناسخيه تناسخ را جايگزين معاد مي كنند و از اين طريق سعي مي كنند مساله جزا و پاداش اعمال را تبيين كنند؛ لذا از نظر علمای اسلام قائلین به تناسخ ملکی ــ که توضیح آن بعدا می آید ــ به سبب انکار معاد کافرند و وجه اشترك چهارم آنها اعتقاد به بقاء روح است. شعر مولوي نيز دلالتي بر مساله تناسخ ندارد؛ آنچه شعر مولوي بيانگر آن است سير تكامل انسان از خاك تا مرتبه فوق ملك است. انسان ابتدا مواد غاذيي بي جان (جماد) بوده است آنگاه اين مواد در بدن پدر و مادر تبديل به اسپرم و تخمک مي شود و از تركيب اينها نطفه پديد مي آيد كه داراي حيات نباتي است اين نطفه دائما مثل يك گياه رشد مي كند تا به مرحله اي مي رسد كه روح حيواني در او پديد مي آيد و داراي حركت اراد مي شود؛ و به تدريج نفس او قوي تر مي شود و از حد حيواني فراتر رفته به مرتبه بشر مي رسد و باز در اثر علم و عمل رشد کرده هم رتبه فرشتگان مي شود و بالاخره از فرشته نيز فراتر رفته و به مرتبه لقاءالله مي رسد به جايي مي رسد كه جز خدا نمي بيند. لذا «مردن» در شعر مولوي مطابق فرهنگ قرآني عبور از يك مرحله به مرحله ديگر است. حكماي اسلامي دو نوع تناسخ را تعريف كرده اند. يكي تناسخ ملكي است كه همان انتقال نفس يك انسان از بدن خود به يك بدن مادي ديگر است؛ و تناسخ ديگر تناسخ ملكوتي است كه عبارت است از تعلق روح انسان به بدن برزخي خود بعد از مرگ و تعلق گرفتن روح به بدن اخروي خود بعد از گذر از عالم برزخ. چنين تناسخي از نظر حكماي اسلامي بلامانع است لكن تناسخ ناميدن اين امر يك نوع جعل اصطلاح است چرا كه جسم برزخي انسان چيزي جز باطن جسم دنيايي او نيست و جسم اخروي او نيز چيزي جز باطن بدن برزخي او نيست. از نظر حكماي اسلامي همين الان نيز انسان جسم برزخي و اخروي را داراست؛ و در واقع اين سه جسم يك حقيقت ذو مراتبند و مرگ يعني رها كردن بدن مادي و زندگي با بدن برزخي و مرگ برزخي يعني رها كردن بدن برزخي و زندگي كردن با بدن اخروي.. مطلبي كه درباره سازگاري تناسخ با عدل خداوند بيان فرموده ايد با اندكي تفاوت يكي از استدلال هاي قائلين به تناسخ است. که اشكالات فراواني بر اين استدلال وارد است كه به برخي از آنها اشاره مي شود. 1. نابينا شدن يا عقب مانده ذهني شدن و امثال آنها از ديد ما كه به حكمت آفرينش آشنا نيستيم بي عدالتي جلوه مي كند. اگر بنا شود كه اين گونه افراد چندين بار زندگي كنند پس همه حيوانات هم بايد روزي انسان شوند. مثلا يك تمساح چرا بايد كمال انسان را نداشته باشد. همين طور همه گياهان و جمادات هم بايد انسان شوند؛ و اگر قرار است كه همه اينها روزي انسان شوند، چرا از اول غير انسان آفريده شدند بلكه بالاتر از اين همه موجودات عالم بايد روزي به مرتبه حضرت رسول اكرم برسند. همه مردها بايد روزي زن شوند و بالعكس. آيا معني عدالت اين است. مگر موجودات حقي برخدا دارند كه از خدا طلبكار باشند. ما انسان ها نسبت به هم حقوقي داريم. اگر حق كسي را رعايت كنيم عدالت ورزيده ايم والا ظلم كرده ايم؛ اما كسي بر خدا حقي ندارد. عدالت در مورد خدا به اين معني است كه خدا هر چيزي را به جاي خويش آفريده است. و هر چيزي در نظام خلقت در جاي خود قرار گرفته است. اگر از فلان پدر و مادر ، فرزند معلولي به دنيا آمده است به اين دليل است كه نقصي در اين پدر و مادر يا در شرايط پيدايش جنين بوده است. عالم براساس قانون عليت اداره مي شود لذا از هر علتي معلول مناسب آن پديد مي آيد اگر ديگر انسان ها به صورت اختياري در معلوليت اين فرزند دخيلند در روز قيامت بايد از اعمال خود ، كمبود او را جبران كنند و اگر کسی در معلولیت او دخالت اختیاری ندارد خدا به فضل و جود ذاتی خود کمبود او را جبران می کند چرا كه يكي از اسامي خدا جبّار ) جبران کننده ) است. لذا چه لزومي هست كه چنين افرادي دوباره به دنيا بيايند ثانيا برخي از اين كمبودها خود عامل تكاملند. خدا برخي را با فقر امتحان می کند و برخي ديگر را با ثروت. برخي را با چشم و برخي را با نابينايي؛ برخي را با فرزند و برخي را با بي فرزندي. لذا بعلم باعورا كه مستحباب الدعوه بود كافر مي شود اما ساحران فرعون که صبح براي مقابله با موسي آمده اند ظهر نشده ايمان مي آورند و به شهادت مي رسند. كساني كه به امام حسين عليه السلام نامه نوشته اند قاتلش مي شوند و حري كه جلوي او را گرفته است در ركاب او شهيد مي شود. بلال حبشي سياه پوستِ برده از اصحاب رسول الله مي شود و عموي پيامبر ابو لهب اهل جهنم مي شود. پسر نوح و زن لوط با اینکه در بهترین محیطند به عذاب خدا گرفتار می شوند ولی زن فرعون در عین اینکه در بدترین محیط است به موسی ایمان می آورد و به مقام شهادت مي رسد هر ساله صدها و هزاران انسان در کشورهای کفر و الحاد به اسلام می گروند ودر مقابل هر ساله عده ی زیادی هم از دین خارج می شوند به جای معصومین دست به دامن عرفانهای سکولار و عرفانهای هندی و سرخپوستی می شوند . خدای حکیم برای هر کسی بسته به وجود او راه هدایت نشان می دهد و مطابق آنچه داده و با در نظر گرفتن تمام شرائط حساب رسی می کند لذا به کسی به اندازه ذرّه هم ظلم نمی شود . اين خيالات ماست كه فكر مي كنيم يك عده شرايط سعادت را دارند و عده اي ديگر ندارند. در دنیا هر چه به انسان داده شود یا از او گرفته شود از باب امتحان است وامتحان خدا برای این است که انسان به کمال برسد ؛ اما ما خیال می کنیم که هر چه به افراد داده می شود برای خود اوست لذا خیال می کنیم که اگر به کسی زیاد دادند به نفع اوست و به آنها که کم داده شده ظلم شده است . خداوند متعال می فرماید : « و بدانيد اموال و اولاد شما، وسيله آزمايش است؛ و(براى كسانى كه از عهده امتحان برآيند،) پاداش عظيمى نزد خداست! » (الأنفال : 28 ( « اموال و فرزندانتان فقط وسيله آزمايش شما هستند؛ و خداست كه پاداش عظيم نزد اوست!» (التغابن : 15) « مبادا اموال و فرزندانشان، مايه شگفتى تو گردد! (اين براى آنها نعمت نيست؛ بلكه) خدا مىخواهد آنها را به اين وسيله در دنيا عذاب كند، و جانشان برآيد در حالى كه كافرند! » (التوبة : 85) ------------------------------------------------------------------------- براي آشنايي بيشتر با كيفيت ارتباط روح با بدن هاي سه گانه و تناسخ ملكي و ملكوتي و معاد از ديدگاه اسلام و حكماي اسلامي به كتاب « معاد از ديدگاه امام خميني » مراجعه فرماييد بطلان تناسخ در قرآن از جمله آياتي كه در قرآن كريم با تناسخ در تضاد مي باشد آيه هاي 100-99 سوره مومنون است كه مي فرمايد:{ حَتَّى إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ} [المؤمنون : 99-100] « آنها همچنان به راه غلط خود ادامه مي دهند) تا زماني كه مرگ يكي از آن ها فرا مي رسد مي گويد: پروردگارا مرا بازگردان(99) باشد كه در آنچه ترك كرده ام عمل صالح انجام دهم. حاشا كه بازگردد، همانا سخني كه او مي گويد و هيچ فايده اي ندارد. از پس سرشان برزخ است تا روزي كه برانگيخته شوند.»(100) در آيات 53-51 سوره يس هم داريم:{ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ* قَالُوا يَا وَيْلَنَا مَن بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ*ِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِيعٌ لَّدَيْنَا مُحْضَرُونَ}[یس : 51- 53] «و در صور دميده شود، ناگهان آن ها از قبرها ، شتابان به سوي پروردگارشان مي روند(51) مي گويند اي واي بر ما چه كسي ما را از خوابگاهمان بر انگيخت؟ (آري) اين همان است كه خداوند رحمان وعده داده است و فرستادگان او راست گفتند.(52) صيحه واحدي بيش نيست، ناگهان همگي نزد ما حاظر مي شوند.»(53) در كنار اين ها وجود عالم برزخ در تضاد كامل با تناسخ است. همچنين در ميان روايات حديثي از امام رضا (عليه السلام) است كه مي فرمايند: هركس قايل به تناسخ باشد نسبت به خدا كافر شده و بهشت و جهنم را تكذيب نموده است. امروزه دنيا كم كم دارد بودا را مي شناسد، اگر محمد صلى الله عليه وسلم را بشناسد چه مي گويد؟ كه خداوند محمد را نفرستاد مگر آنكه رحمتي باشد براي انسان ها.
|
|||
|
|
۳:۲۲, ۶/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
جمالاً در کیفیّت فرضیّههائی که در معاد جسمانی نقل شده است، مرحوم حکیم سبزواری (قدّه) فرموده است:
وَ بَعْضُهُم قَد صَحَّحواالْجِسْمانی *** بِالْجِرْمِ مِنْ أفْلاکٍ أوْ دُخانِ یَکونُ مَوْضوعًا لِتَصْویراتِهِمْ *** مِن نآئِراتِهِمْ وَ تَنْویراتِهِمْ وَ بَعْضُهُمْ صَحَّحَ بِالتَّناسُخِ *** وَ أخْذِ جِنْسٍ کُلُّ خُلْقٍ راسِخِ وَ فِرقَةٌ بِحِفْظِ أجْزا فَرْدَةٍ *** تَصیرُ ذی بِالْوَصْلِ ذاتَ وَحْدَةٍ وَ قالَ الاِشْراقیُّ بِالْمِثالِ *** وَ الاْنْفُسُ الاْنْفُسُ فی الاْقْوالِ (منظومه سبزواری از ص 337 تا 341 ). میفرماید: «بعضی از فلاسفه تصحیح تصویر معاد جسمانی را به حلول نفس بعد از مفارقت از بدن به اجرام سماویّه از افلاک یا اجرام دخانیّه نمودهاند، که آنها محلّ صورتهای آتشها و نورهای اهل جهنّم و اهل بهشت بوده باشد. و بعضی به تناسخ تصحیح نمودهاند، به اینکه هر یک از اخلاقهای راسخ و ملکات انسان، هر نوع از انواع حیوانات را که آن خُلق و ملکه در آن راسخ است، استخدام میکند. (مثلاً: مورچه محلّ بروز ملکه حرص، و خوک محلّ بروز ملکه شَرَه و بی عفّتی، و موش محلّ بروز ملکه سرقت است. و تناسخ به تمام اقسامه باطل است، و برهان فلسفی برای بطلان آن اقامه میشود.) و بعضی از متکلّمین گفتهاند که پس از مرگ، اجزاءِ فَرده لاتتجزّی از انسان باقی ماند، و آن اجزاء را حضرت باری تعالی در معاد بواسطه اتّصال دادن، لباس وحدت میپوشاند و به صورتهای پیشین در دنیا مصوّر میگرداند و برای بار دیگر نفس به آن تعلّق میگیرد. (و اشکالات وارده بر این فرضیّه بسیار است که خواهد آمد). و إشراقیّون معاد جسمانی را برای نفوس متوسّطین از اهل سعادت و اصحاب یمین و اصحاب شِمال، به عالم مثال تصحیح کردهاند که آنرا عالَم أشباح نیز میگویند. و در تمام این اقوال نفوس همانند، و تغییری نمیکنند». همانطور که میبینید ملا هادی در مقام بیان اعتقادات موجود در باب تناسخ است . وگر نه تناسخ شرقی در اسلام جایی ندارد و این از مسلمات است . نقل قول: در جای دیگر حتما به بحث روح و خدا پرداخته میشود . در اقای فرهاد پذیرفتند وجود واجب ا لوجود را حالا در مکتبی که خدایی وجود ندارد باید به این سوال بزرگ جواب داده شود که از کجا؟ چگونه و برای چه ؟ ولی در مورد تناسخ . یک عقیده کلی شرقی که بعض یا اکثر ان ها بر ان بنا نهاده شده و ان حلول روح یک انسان در انسان دیگر است به کررات (یا حیوان و گیاه نقل قول: تناسخ با هر مفهومی به دلیل نظام عمل و عکس العمل یعنی قانون کارما است. پس تنها دلیل انتقال ارواح یا انتقال زندگی عمل و کردار هر فرد است. کردار بد در یک زندگی سبب ایجاد زندگی دیگر است. تا وقتی که این عملکرد منفی در هر زندگی وجود داشته باشد سمساره باقی می ماند. پس انتخابی یا هیچ دلیل دیگری برای انتقال وجود ندارد. خوب سوال بنده این است که چرا مثلا ۲ روح به یک جسم نمیروند . چرا به این یکی یرود . این قوانین را باید کسی بنا کرده باشد ! و ان بنا گذارنده باید دلیل منطقی داشته باشد . و طریق خروج از این چرخه را گفته باشد . تضاد موضوع اینجاست که انسانی که خود در چرخه است چگونه این برنامه ا برای خروج چرخه گذاشته . یا بودایی که خود امکان خطا دارد چگونه خلق میکند در حالی که خالق فاسد باعث فساد در افرینش میشود این سوالات باید به یک جایی ختم شود ! نقل قول:بودا میگوید:" فهمیدن چنانست که یک گوهر در کف دست دیده شود" در اسلام ما به طریق دیگری ایمان داریم که با ایمان مسیحیانی که عاجز از توضیح اعمال ظالمانه کلیسا بودند متفاوت است . انها هر جا عقل راهی ندارد میگویند ایمان داشته باشید که این در اسلام نیست در اسلام کاملا مبتنی بر عقل است منتها اول به وجود خالقی کامل و بدون عیب و نقص باید عقلا قلبا وجدانا ایمان اورد . سپس پیامبری از طرف ایشان و ...بنابرین ما گوینده را اثبات میکنیم . گوینده ای بدون اشتباه ... ببینید در اسلام قوانین بسیاری برای تعالی جسم و روح وجود دارد که بدون گذر زمان قابل درک نیست . در قوانین جسمانی بسیاری از اموزه ها با قوانین پزشکی و پیشرفت علم مشخص میشود . دین مبین اسلام هم برای بشر ۱۵۰۰ سال پیش توضیحی نداشت و فرمود شما به گوینده اعتماد کنید در ایین های بشری مثل بودا فهم و درک و دید در حد همان بشری است که مکتبی را بنا مینهد و د رطول سالیان سعی در بهینه کردن ان دارند . مقایسه یک مکتب همه بعدی مثل اسلام با چند اموزه غیر عقلانی غیر قابل توضیح مکاتب شرقی اشتباه است نقل قول:بنابراین دلیلی که این مکاتب می آورند دلیل تجربی است. خوب مکاتب بشری تماما متکی به تجربه اند . اما باز این بهتر از خیالبافی بعضی مکاتب است که بدون هیچ دلیلی انجام میشود نقل قول:وحید110 نوشته است: 3 - افریننده و کسی که این قانون تناسخ را بنا نهاده کیسن . به چه منظوری ان را ایجاد کرده است . و ایا ایجاد کننده ان عاقل بوده یا احمق؟!منظور بنده خالق این روند است نه سیر تایخی ان منتها کفتار و کرم از نظر ما ممکن است حیوان پلیدی باشند ولی الان علم میگوید هیچ موجودی بی دلیل نیست و همین کرم جسد خوار محسنات بسیاری برای طبیعت دارد و در نظام خلقت جایگاهی ارزشمند بعد با وجود این همه کرم چگونه میتوان توضیح داد تعداد ارواح را . شاید تعداد همه ادم های زمین از چند هزار سال پیش ت الان اندازه همین کرم ها ی موجود نشود و یک سوال مهم هم دارم که در پایان مطرح خواهم کرد جناب فرمسینگ در این مکاتب مبحث عقل تقریبا تعطیل است . چون پر از تناقض و مسایل غیر عقلانیست . منتها به جای تفکر در پیدا کردن راه صحیح عقل را تعطیل کرده اند در پناه حق |
|||
|
|
۱۰:۲۷, ۶/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
بسم الله.
این ارسال تنها یک ارسال تشکر است. نمی خوام به یک تشکر خالی بسنده کنم. چون بحث بسیار خوب داره پیش می ره. از همه دوستانی که تا الان در این بحث شرکت کردند ممنون و سپاسگذارم. همه پست هارا خوندم و حس میکنم داره به جای خوبی می رسه... ادامه بدین که سراپا گوشیم. ![]() |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| تناسخ و انواع آن | پاشابهاري | 5 | 3,920 |
۲۴/اسفند/۹۱ ۶:۵۳ آخرین ارسال: joseffist |
|
| تناسخ و بطلان آن در قرآن | 135 | 2 | 2,527 |
۱/خرداد/۹۱ ۱۲:۴۴ آخرین ارسال: 135 |
|











